<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های آسمان</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@faridehahmadi561</link>
        <description>قصد دارم بنویسم... چون برای رسیدن باید شروع کرد...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-08 06:43:56</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/763171/avatar/7SrKRf.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>آسمان</title>
            <link>https://virgool.io/@faridehahmadi561</link>
        </image>

                    <item>
                <title>آسمان ابری</title>
                <link>https://virgool.io/@faridehahmadi561/%D8%A2%D8%B3%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%A8%D8%B1%DB%8C-hva8rjgo6dvb</link>
                <description>هوایم ابری است… هوای روحم را می‌گویم. نشسته‌ام‌ پشت میز کتابخانه بیمارستان،در تلاش برای درس خواندن که می‌بینم ناگهان هندزفری را گذاشته‌ام و به نواخته های Eleni Karaindrou گوش می‌‌دهم.به این فکر می‌کنم که چقدر ابری است هوایم،چقدر سرد است روحم ولی مدت هاست هیچ‌ بارانی نباریده… با خودم می‌گویم حتما همینکه نباریدم دلیل خشک شدن طبیعت وجودم است، دلیل سبز نشدن جوانه های امید و نشاط وجودم. مدت هاست نوانسته‌ام به پناهگاه هایم سر بزنم.مدت هاست نتوانسته‌ام‌ با دلی آرام گوشه‌ای خلوت کنم.آنچان غرق‌ روزمرگی هایم شده‌ام که انگار چیزی از روحم باقی نمانده. جایی برای فکر کردن،عمیق شدن، باقی نمانده.حتی همین نوشته پراکنده و مشوش هم علامت خطری است تا خودم را از این حال نجات بدهم.شاید باید کاری کنم ابرهای روحم ببارند .یک آسمان زیبا از صبح های زاهدان…(عکس تزئینی است)</description>
                <category>آسمان</category>
                <author>آسمان</author>
                <pubDate>Tue, 16 Jan 2024 12:08:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خوشبخت</title>
                <link>https://virgool.io/@faridehahmadi561/%D8%AE%D9%88%D8%B4%D8%A8%D8%AE%D8%AA-vtxfbtleinek</link>
                <description>نامش مهدی خوشبخت بود…از بیماران هماتولوژی که ماه ها پرونده اش دست به دست بین استاژر ها چرخیده بود و همگی از راند شدنش می‌ترسیدند.مولتیپل میلوما،مقاوم به درمان.این را استاد وقتی برای آخرین بار لام خون محیطی اش را نگاه کرد گفت.آقای خوشبخت،امروز صبح دنیا را ترک کرد و جسم بیمارش را برای همیشه رها کرد.وقتی رسیدم،چشمانش هنوز خیره بود و دهانش نیمه باز.وقتی این تصویر را ثبت کردم هنوز هم در همان حالت بود.چقدر این روز های آخر اذیت شد.ذهنم مدام درگیرش بود. چرا اتانازی نمی‌کند؟ چرا خداوند از شر جسمش رهایش نمی‌کند؟وابستگی دارد؟ چه چیزی مانع رفتنش شده؟اصلا این آقای خوشبخت،واقعا خوشبخت بود؟یعنی چطور زندگی کرده بود؟حتما هزار آرزو داشته که با تمام توانش برای درمان شدنش هزینه کرده. حتما با همسرش کلی رویا پرورانده در سرش برای آینده.این را وقتی امروز آقای خوشبخت را در آغوش کشیده بود و نوازش می‌کرد می‌شد در اشک هایش دید.میشد در بوسه هایش به چشم های آقای خوشبخت دید…-چند روزی می‌شود که به دنیا و وابستگی هایش فکر‌‌ می‌کنم. به اینکه چرا؟ برای چه و که اینطور سخت می‌جنگم؟ به اینکه چقدر همزمان از از‌دست دادن می‌ترسم…به ثانیه هایی که می‌گذرد فکر می‌کنم و تنها چیزی که با همه وجودم خواهش آن را دارم عشق پروردگارم است. مطمئنم در آن لحظه که مثل آقای خوشبخت جسممان را برای همیشه ترک‌می‌کنیم،وقتی واقعا خوشبخت خواهیم بود که این عشق ابدی را همراه روحمان ببریم…وقتی واقعا خوشبخت خواهیم بود که روحمان در آرامش به زندگی‌ابدیش سفر کند.ما‌ وقتی خوشبختیم که خدا در تک‌تک ابعاد وجودمان جاری باشد.از صمیم قلب برای آقای خوشبخت و‌خانواده اش از خداوند خوشبختی را طلب می‌کنم.#من_نویس</description>
                <category>آسمان</category>
                <author>آسمان</author>
                <pubDate>Thu, 30 Nov 2023 06:27:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مکانی برای لامکان شدن</title>
                <link>https://virgool.io/@faridehahmadi561/%D9%85%DA%A9%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%84%D8%A7%D9%85%DA%A9%D8%A7%D9%86-%D8%B4%D8%AF%D9%86-trusnfk4nxcu</link>
                <description>اینجا نمازخانه بیمارستانی است که به تازگی بعد از ۹ ماه رفت و آمد به من معرفی شد.اتفاقا آنقدرهاهم دور از دسترس و ناپیدا نبود. فقط چشم های من نیازی به دیدنش نداشت!برای اولین بار رفتم و اینجا نماز خواندم.همانجا بین‌ دو‌ نماز، به این فکر کردم که؛تمام نمازخانه های این جهان مرا لامکان می‌کنند. هربار به آنجا وارد می‌شوم و به نماز می‌ایستم انگار لحظه ای فراموش می‌کنم در کجای این جهان لایتناهی ایستاده ام. انگار فقط همان مهر و همان فرشی که طرح سجاده دارد و همه جا یک شکل است وجود دارد و بس …انگار مکانی مخصوص به خودش است که تو را لامکان می‌کند.این لامکانی را دوست دارم. انگار از این‌ جهان و دغدغه های بی ارزشش کنده می‌شوم. انگار دیگر روحم محدود به بعد مکانش نیست.گاهی حتی زمان را گم می‌کنم .خلاصه که قدر «مکان های لامکان» خودتان را بدانید. حالا هرکجا که باشد،کنار هرکسی که باشد و…</description>
                <category>آسمان</category>
                <author>آسمان</author>
                <pubDate>Sun, 19 Nov 2023 16:52:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلتنگی…</title>
                <link>https://virgool.io/@faridehahmadi561/%D8%AF%D9%84%D8%AA%D9%86%DA%AF%DB%8C-qykercz67lqx</link>
                <description>دو سه روز پیش که هوا بدجوری درجه یک و عالی بود، از آن دست آب و هوا و احوالی که در این شهر‌کمیاب است، نوشته ای نوشتم که توییت کنم. متاسفانه توییتر همراهی نکرد و انگار نوشته از دهن افتاد…نوشته این بود:( توی این هوای درجه یک زاهدان که هرازچندگاهی بهمون لطف می‌کنه و پیداش میشه با فکر بارونی که فردا قراره بیاد و اینجا کمیابه؛درست تو همین لحظه عجیب دلتنگت شدم.یه جوری که انگار تو یه لحظه قلبم گرفت،فشرده شد،شد اندازه یه نقطه خیلی کوچیک. یه لحظه دیگه نتپید.ولی نیستی خب… به قول یه بنده خدایی: یه آشنایی تو گذشته که هیچ سهمی از آینده نداره.)دلتنگی هم حال عجیبی است.نمی‌دانی چه مرگت شده است. فقط بدحالی،گوشه گیری،غمگینی و… درمانی هم ندارد. لاعلاج است. مخصوصا وقتی دیگر نه می‌خواهی و نه می‌توانی آن شخص را در کنارت داشته باشی.‌دلتنگی ات برای آن شخصی و‌ حالی است که گذشته و خب دیگر هم بازنخواهد گشت. در هر صورت درد لاعلاجی است که به قول متین حیدری به دندان درد می‌ماند. عجیب به استیصال می‌رساند انسان را.همین!</description>
                <category>آسمان</category>
                <author>آسمان</author>
                <pubDate>Wed, 08 Nov 2023 13:58:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کج‌دار و مریز</title>
                <link>https://virgool.io/@faridehahmadi561/%DA%A9%D8%AC-%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%D9%88-%D9%85%D8%B1%DB%8C%D8%B2-cm5fldxsvs2x</link>
                <description>آخرین بار گفته بود از بعد از کنکور دیگر هدفی ندارد. هدف هایش، انگیزه هایش گم شده. گفته بود که اگر شما استاژر ها مرا دوست دارید و قبول دارید هنوز ندیده اید من چه چیز های ساده ای را نمی‌دانم چه خطاها که نکرده ام.آخرین بار گفته بود که من فقط چون نمی‌دانم اگر اینجا در این مسیر نباشم چه کنم دارم ادامه می‌دهم و البته کج دار و مریز.امروز با شجاعت از کیسی گفت که نتوانسته بود نجاتش بدهد. با جسارت پرسید که چه می‌توانم بکنم؟ و ‌پذیرفت که کوتاهی او و کم بودن دانشش باعث‌ شده بیمارش را از دست بدهد… اینکه ترسیده بود کاری پر از ریسک انجام بدهد شاید اینبار هم کج دار و مریز پیش رفته بود.وقتی داستان ذره ذره از دست دادن بیمارش را گفت شدیدا حالم بد شد. حس کردم در و دیوار روی سرم خراب شده و نمی‌توانم نفس بکشم.گویا همه ما در این مسیر کج دار و مریز حرکت می‌کنیم. گویا همه ما ناتمامیم و تا ابد ناتمام می‌مانیم در این اقیانوس بی انتها و مبهم.گویا همه ما فراموش کرده ایم هر کلمه ای که ساده از کنارش عبور می‌کنیم چقدر می‌تواند تاثیرگذار باشد در حفظ جان انسان ها.و‌ گویا حتی اگر بدانیم، انقدر تحمل ابهامان «به قول امیر محمد قربانی» پایین است که انتخاب اولمان کج دار و مریز پیش رفتن است…البته گاهی این قدرت تحمل پایین جواب برعکس می‌دهد…خدایا توان پذیرش کارهایی که نمی‌توانیم انجام دهیم و قدرت انجام کارهایی که توان انجامشان را داریم به ما عطا کن?✨#من_نویس</description>
                <category>آسمان</category>
                <author>آسمان</author>
                <pubDate>Tue, 07 Nov 2023 16:07:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جسم‌های گم‌شده…</title>
                <link>https://virgool.io/@faridehahmadi561/%D8%AC%D8%B3%D9%85-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%AF%D9%85-%D8%B4%D8%AF%D9%87-fnb3wxwdzp4a</link>
                <description>متولد ۱۳۳۲ از بهزیستی آوردندش اینجا‌ رهایش کرده اند و رفته اند.هیچ همراهی ندارد. هذیان می‌گویند و تا نزدیکش می‌شوند دشنام می‌دهد. گاهی فریاد می‌زند «منو نزن!»چندثانیه ای خیره به او نگریستم… به راستی حال که جمسش تنها مانده، روح او‌ کجا سیر می‌کند؟نکند حال که او اینگونه رها شده و‌ تنها مانده روحش نیز اسیر جسم از کار افتاده اش مانده باشد؟از این دست انسان بسیار است. مثلا همین تخت بغلی اش… او نیز رها شده به حال خودش و اصلا خوب نیست. دارد از دست می‌رود و دلسوزی جز اینترن و استاژرش ندارد…روح‌ او کجاست؟ در کدام جهان قدم بر می‌دارد؟ای کاش بعد از اینکه جسممان از دست رفت، همه انسان ها رهایمان کردند و با ما مثل یک زباله متعفن برخورد کردند حداقل روحمان آزاد باشد، حداقل با روحمان سفر کنیم…آنوقت دیگر مهم نیست با جسممان چگونه برخورد می‌شود. دیگر مهم نیست عقلمان را از دست داده ایم یا نه. دیگر مهم نیست اینترن به حالمان گریه اش گرفته است یا نه… آن موقع دیگر رهای رهاییم. آزاد از زندان جسم به هرکجا که بخواهیم سفر خواهیم کرد تا موعد رفتن برسد و سفر زندگی دنیاییمان به پایان برسد.ای کاش روحمان ?آزاد?باشد...</description>
                <category>آسمان</category>
                <author>آسمان</author>
                <pubDate>Tue, 07 Nov 2023 15:56:16 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>