<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های farinazebrahimzadeh</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@farinazebrahimzadeh</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 09:08:42</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/18123/avatar/9vx4Ik.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>farinazebrahimzadeh</title>
            <link>https://virgool.io/@farinazebrahimzadeh</link>
        </image>

                    <item>
                <title>توزیع Fat Tail و حکایت دم‌کلفت‌های کرانستان</title>
                <link>https://virgool.io/@farinazebrahimzadeh/%D8%AF%D9%85%DA%A9%D9%84%D9%81%D8%AA%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%88-%D8%A8%D9%88%D9%82%D9%84%D9%85%D9%88%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-x5rrknak3vtb</link>
                <description>بوقلمونی که تا همین امروز توسط صاحبش در جای گرم و نرم پذیرایی شده، با جدیت در حال ترسیم آینده با استفاده از نشانه‌های رونق اقتصادیست، غافل از اینکه بَناست در همین عید شکرگزاری، سر از بدنش جدا شده و سر میز غذا سِرو شود! گذشته همیشه معیار خوبی برای آینده نیست. بوقلمون نباشیم! اگر متوسط «وزن» بچه‌های یک کلاس را اندازه بگیرید و بعد 4 نفر را از کلاس بیرون کرده و دوباره متوسط بگیرید احتمالا این متوسط، تغییر چندانی نخواهد کرد. همینطور در مورد متوسط «قد» یا «سن». اما اگر متوسط «ثروت» را اندازه بگیرید، ممکن است با بیرون رفتن بعضی از افراد، متوسط کلا عوض شود.در ابعاد جهانی هم همینطور است، کافیست «بیل گیتس» و «وارن بافت» و چند نفر دیگر را از لیست خارج کنید تا ببینید متوسط ثروت جهان تفاوت معناداری خواهد کرد. به این توزیع، Fat Tail گفته می‌شود. عبارت Fat Tail یا «دُم‌کلفت» یعنی انتهای یک نمودار که اگر چه ظاهرا حکم دُمِ نمودار را دارد اما دم چاق و تعیین‌کننده‌ای است و اتفاقا ساکنینِ همین دُم هستند، که بیشترین تاثیر را بر جهان ما می‌گذارند.نمودار گاوسی و Fat Tail هاهمه ما با نمودار توزیع نرمال (گاوسی) آشنایی داریم، تابع گاوسی در علوم احتمال، آمار ، هوش مصنوعی و به ویژه در توزیع نرمال، استفاده فراوان دارد. به عنوان مثال، نمودارِ گاوسی فوق، می‌تواند توزیع وزن نوزادان پسر یا دختر 6 ماهه در کشور ما باشد، هر چه وزن نوزادی به مرکز نمودار نزدیکتر باشد(نواحی پررنگ‌تر) طبیعی‌تر، و هرچه به سمت نواحی کمرنگ‌تر حرکت کند، نگران کننده‌تر است.اما نمودار تابع گاوس، به نوعی فقط در مورد مسائل فیزیکی پاسخگوست، یعنی جایی‌که گرانش مطرح باشد. وقتی پدیده‌ای از میدان گرانش خارج شود -مواردی مثل موفقیت، ثروت، رضایت، ارزش‌آفرینی و امثالهم- شما با هیچ منطقی نمی‌توانید آن را به نمودار گاوسی برسانید. در چنین موضوعاتی Fat Tail ها تعیین‌کننده‌ترند.مطلب بالا دقیقه‌ی 47 به بعدِ ویدیوی یکی از جلسات درس مذاکره‌ی محمدرضا شعبانعلی در دانشگاه صنعتی شریف بود. (ویدئو با VPN قابل مشاهده است) https://www.youtube.com/watch?v=5j89yZ9R-20&amp;app=desktop  این همان مطلبیست که «نسیم طالب» در بخشی از کتاب «قوی سیاه» به آن می‌پردازد. او در این کتاب، دوسرزمین تعریف میکند: «میانِستان» و «کرانِستان». میانستان یا Mediocristan همان ناحیۀ «توزیع نرمال» است. ناحیۀ زندگی 90-80 درصد از ما، که به مدرسه می‌رویم، دیپلم می‌گیریم، دانشگاه می‌رویم، جایی مشغول به کار می‌شویم، پس‌انداز می‌کنیم و مثل بوقلمون عید شکرگزاری مجدانه در حال تحلیل فردا بر مبنای داده‌های دیروزیم. آیا ما بدبختیم؟ دقیقا نه، بسیاری از ما احساس موفقیت هم می‌کنیم، شاید ماشین گران‌قیمت و خانه و شرکت نسبتا خوبی هم داشته باشیم، ما بدبخت نیستیم، فقط در مقیاس جهانی متوسطیم. ما در Fat Tail و در ناحیۀ «دم کلفت‌ها» زندگی نمی‌کنیم. ما جایی زیر نمودار گاوسی قرار داریم، جاییکه «نسیم طالب» آن را «میانستان» نامیده.«نسیم طالب» آماردان و تحلیلگر‌ریسک لبنانی-آمریکایی که آثارش بر احتمال و عدم قطعیت متمرکز است.  کتاب قوی سیاه او، که در سال ۲۰۰۷ منتشر شد، در ارزیابی ساندی تایمز به عنوان یکی از ۱۲ کتاب اثرگذار بعد از جنگ جهانی دوم توصیف شده‌است.و اما کرانستان کجاست؟شاید در مورد قانون 20-80 که با نام «اصل پارتو» نیز شناخته می‌شود چیزهایی شنیده باشید: این قانون می‌گوید: «80 درصد رخدادها از 20 درصدِ دلایل بوجود می‌آیند.»بعنوان مثال: 80 درصد فروش‌ها مربوط به 20 درصد مشتریان است. 20 درصد کارمندان شرکت شما 80 درصد موفقیت شرکت را رقم می‌زنند . همینطور 80% از موفقیت‌های شما در سایۀ 20 درصد از فعالیت‌های شما به‌دست می‌آید. شاید فقط چند برند Luxury هزاران برابر مجموعِ هزاران برندِ ریز و درشت دیگر، فروش دارند 20 اپلیکیشن، حدود 80 درصد از درآمد کل اپ استور را بر میدارند حال آنکه سهم چند میلیون اپ دیگر «هیچ» است. اصل پارتو یک قاعده سرانگشتی رایج در تجارت است که از نام «ویلفردو پارتو» اقتصاددان ایتالیایی گرفته شده. او در سال 1906 دریافت «80 درصد زمین‌های ایتالیا در دست 20 درصد مردم آن کشور است» «ویلفردو پارتو» دریافت که 80 درصد زمین‌های ایتالیا در دست 20 درصد مردم آن کشور استهمچنین پارتو دریافته بود که «80 درصد نخودفرنگی‌های باغچه‌اش در 20 درصد غلاف‌های نخودفرنگی قرار دارند» و جالب اینکه بسیاری از پدیده‌های طبیعی از این توزیع پیروی می‌کنند. «نسیم طالب» در مورد نسبتِ 20-80 می‌گوید: این قانون میتواند 50-1باشد. چون مثلا در میان 20 درصدی که 80% ثروت جهان را در اختیار دارند، باز 20 درصدشان، هشتاد درصد ثروتِ همان ناحیه را در چنگ خود دارند.او، این ناحیۀ ثروت‌آفرین را «کرانستان» یا Extremistan و پدیده‌ها و شانس‌های غیر قابل پیش‌بینی این ناحیه را «قوهای سیاه» می‌نامد.قوی سیاه استعاره‌ از پیشامدهایی به شدّت نادر، غیرقابل پیش‌بینی و بسیار دورتر از میانگین، با احتمال وقوعی نزدیک به صفر ولی بسیار جنجالی و تأثیرگذار است.در واقع در نواحی امنِ زیرِ نمودار گاوسی، هرگز خبری از قوهای سیاه نیست، هرگز اتفاقی نمی‌افتد که شما را یک‌شبه ثروتمند کند، همانطور که احتمالا اتفاقی هم نمی‌افتد که یک‌شبه دار و دار خود را از دست بدهید. او می‌گوید نمی‌شود هرچیز لعنتی را با نمودار گاوس توضیح داد، «بازارهای مالی» سرزمین قوهای سیاهند. همان‌جایی‌که یکباره یک پسر از اتاق خوابش یک امپراطوری میلیارد دلاری میسازد، یا بازاری که همه شاخص های آن مثبت هستند، یک شبه فرو میریزد.اکثریت میانستانی‌ و اقلیت کرانستانی‌ به روایت تصویر!   طالب معتقد است آموزش‌های اقتصادی اقتصاد‌دانان، که اکثریت ما فعالیت‌های اقتصادی خود را بر اساس آن برنامه‌ریزی می‌کنیم، مطلقا برایمان مفید نیست چرا که جهان ما یک کرانستان است.به نقل از وب‌سایت صدرا علی‌آبادی:در کرانستان، برنده همه چیز را می‌برد.البته به احتمال زیاد قرار نیست ما میانستانی‌ها تماما به کرانستان مهاجرت کنیم، اما نسیم طالب چند توصیه برای افراد میانستانی دارد تا بتوانند شانس خود را در سرزمین قوهای سیاه نیز بیازمایند. او می‌گوید:می‌توانید یک چارچوب برای تصمیم‌گیری بنا کنید که همزمان که خطرات بزرگ را به حداقل می‌رسانید، بتوانید از قوهای سیاه مثبت هم منتفع شوید. 80 درصد پولتان را در امن‌ترین سهام ممکن بگذارید و بقیه ‌آن را در استارت‌آپ‌ها سرمایه‌گذاری کنید. به این شکل اصل پول را از خطر فروپاشی در امان نگه داشته‌اید اما همزمان، خود را در معرض قوهای سیاه مثبت هم قرار داده اید.طالب توصیه میکند که شغلی متعلق به میانستان برگزینید(شغلهای با امنیت بالا اما حقوق ثابت) که در آنها هیچوقت از گرسنگی نمیمیرید همچنین هیچوقت میلیونر نمیشوید، اما اگر حرفه‌تان با کرانستان سروکار دارد (هنر، نویسندگی، کارآفرینی و ... ) این را بدانید که در آنجا تعداد کمی همه چیز را میبرند و اکثریت هیچ چیزرا. پس ذهنتان را آماده این موضوع کنید و سعی کنید فرصت‌ها را به چنگ بیاورید.پی‌نوشت: اگر تمایل به شنیدن کتاب‌های صوتی داشته باشید می‌توانید خلاصه‌ای از کتاب «قوی سیاه» را از طریق پادکست B=PLUS با روایت «علی بندری» بشنوید. پادکست B-PLUS در همه اپلیکیشن‌های پادکست در دسترس است.گردآوری مطلب: یک میانستانی</description>
                <category>farinazebrahimzadeh</category>
                <author>farinazebrahimzadeh</author>
                <pubDate>Mon, 29 Oct 2018 00:14:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هر جا ديواری هست ...</title>
                <link>https://virgool.io/@farinazebrahimzadeh/%D9%87%D8%B1-%D8%AC%D8%A7-%D8%AF%D9%8A%D9%88%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%87%D8%B3%D8%AA-mawzbzvuqnwt</link>
                <description> پرسید: راستي نظرتان در مورد فرو ريختن «ديوار» چيست؟ گفتم خيلی خوشحالم می دانيد؟ چينی ها كه بزرگ ترين ديوار دنيا را دارند يک ضرب المثل بسيار قشنگ هم در مورد آن ديوار دارند كه می‌گويد: «هر جا ديواری هست يا عقل اين وری‌ها كم است يا عقل آن وری‌ها». اين سياسی ترين ديوار به سادگی برچيده شد اما جايش بدجوری ماند، آخر با قلم روی نقشه يک خط نكشيده بودند كه با پاک‌كن پاکش كنند. (تماما مخصوص- عباس معروفی)«کانی علوی»نقاش لاهیجانی، اولین نقاش دیوار برلین تاریخچه کوتاهی از ساخت دیوار برلین: پس از پایان جنگ جهانی دوم و در سال ۱۹۴۷ دولت‌های متفق ، شامل اتحاد جماهیر شوروی، ایالات متحدۀ آمریکا، فرانسه و انگلستان، تصمیم گرفتند کشور شکست خورده (آلمان) را به دو بخش شرقی و غربی تقسیم کنند و حتی شهر برلین را با وجود اینکه تماما در محدودۀ آلمان شرقی قرار می‌گرفت ولی به‌دلیل اهمیتش، به دو بخش تقسیم کردند. در بخش غربیِ برلین نیروهای آمریکا، انگلیس و فرانسه و در بخش شرقی آن ، نیروهای آلمان شرقی و اتحاد شوروی مستقر شدند.با حاکم شدن کمونیست‌ها در آلمان شرقی، شرایط اقتصادی و اجتماعی بقدری بد شد که دیگر استانداردهای زندگی در دو سمت شهر، قابل مقایسه نبود. تعداد زیادی از اهالی آلمان شرقی - خصوصا برلین شرقی- شروع به مهاجرت و یا پناهندگی به آلمان غربی نمودند.  از آنجایی‌که بیشتر مهاجرین را کارگران متخصص، کارشناسان، اساتید دانشگاه و روشنفکران تشکیل می‌دادند، این مهاجرت‌ها و از دست دادن نیروهای کار، آلمان شرقی را در معرض فروپاشی اقتصادی قرار داد و خسارت‌های زیادی را برای اتحاد جماهیر شوروی و دولت آلمان شرقی به ارمغان آورد. به همین دلیل به دستور نیکیتا خروشچف -رهبر اتحاد جماهیر شوروی-  تمام راه‌های ارتباطی بین برلین شرقی و غربی مسدود و دیوار برلین را بنا شد. دیوار کشی در برلین شرقی در مقابل کلیسا با ایجاد دیواری که ارتفاع آن به دو متر می‌رسید، ارتباط بین بخش‌های شرقی و غربی شهر کاملاً قطع شد، خطوط راه‌آهن و مترو بین دو طرف متوقف و ارتباط تلفن این دو بخش نیز قطع شد. احداث این دیوار چنان شتابان انجام گرفت که بسیاری از خانواده‌ها که در مناطق مختلف شهر زندگی می‌کردند برای مدت ۲۸ سال از یکدیگر جدا شدند. گروهی از آن‌ها آن‌قدر زنده نماندند که فروریختن دیوار برلین را شاهد باشند و امکان دیدار دوباره خانواده‌های خود را پیدا کنند. اما گویی سیم خاردارهای مجهز به الکتریسیته بالای دیوار و برج‌های مراقبتی که برای کنترل عبور و مرور ساخته شده بود و داشتن دستور تیر، کافی نبود که حصاری موازی برای دیوار هم ساخته شد. تمام خانه‌هایی که مابین این دو حصار قرار داشتند، تخریب شدند و بین دو حصار، محدوده‌ای به وجود آمد که به آن نوار مرگ می‌گفتند.نوار مرگ در ناحیۀ مرزی بین برلین شرقی و غربی فاصله زیاد بین دو حصار این امکان را به نگهبانان مرزی می‌داد تا در صورت لزوم بتوانند به فراریان شلیک کنند.در طول سال‌هایی که دیوار برلین برپا بود صدها نفر در پای آن کشته و یا مجروح شدند. اما تعداد هم موفق به فرار شدند. از جمله تعدادی که از طریق پنجره‌های آپارتمان‌های کنار مرز به آن طرف حصارها رفتند. در طول این سال‌ها چند مورد عملیات فرار منحصر به‌ فرد نیز اتفاق افتاد. تنها در سه روز، ۵۷ نفر موفق شدند تا از طریق تونلی که در زیر نوار مرگ کنده بودند، فرار کنند. فرار جمعی از برلین شرقی با حفر تونل زیر زمینی. اکتبر 1964دو برادر هم با بستن بال‌های سبکی به دست‌هایشان فاصلۀ بین دو دیوار را بر فراز نوار مرگ پرواز کرده و خود را به طرف دیگر رساندند!اما سرانجام مرزهای مجارستان و اتریش در 1989باز شد و از آنجا که مهاجرت بین کشورهای کمونیستی ممنوع نبود، ساکنین آلمان شرقی که مجاز به رفت وآمد به مجارستان بودند از طریق مجارستان و نیز چکسلواکی شروع به فرار به آلمان غربی و سایر کشورهای اروپای غربی کردند.هجوم گسترده ساکنان آلمان شرقی به آلمان غربی، استعفای اریش هونیکر و تظاهرات گسترده روزهای دوشنبه مردم آلمان شرقی و ... در نهایت باعث شد تا در روز ۹ نوامبر ۱۹۸۹ پس از 28 سال دیوار برلین خراب و تنها قطعات کوچکی از این نشانۀ جنگ سرد بین شرق و غرب به عنوان یادگار تاریخ باقی بماند.چقدر فروپاشیش شورانگيز بود، ديواری كه به تقاص گناه بشر از يك جای زمين خود‌به‌خود روييده و بالا آمده بود، مثل بينی پينوكيو، مثل غدۀ چركی بزرگی كه ناگهان در صورت بعضی از آدم ها بيرون ميزند و وقتی جراحی شود جايش می‌ماند، برآمده بود تا انسانيت را به دو قسمت كند (تماما مخصوص- عباس معروفی)جالب اینکه در اجرایی از «دیوید گیلمور» به نام «دیوار که فروریخت» که همین اواخر دیدم هم همین مضمون پررنگ بود، اینکه دیوار فروریخت، اما جایش بدجوری باقی ماند. دو ماه پس از فروریزی دیوار، یک نقاش ایرانی به نام «کانی علوی» برای نخستین بار روی آن نقاشی کشید. از زیباترین آثار کانی علوی بر روی «گالری بخش شرقی» دیوار برلیناو سپس 118 نقاش از 21 کشور دنیا را گرد آورد تا بخشی از این دیوار به طول 1300 متر را در طی شش ماه نقاشی کنند. به همین دلیل، از سوی رئیس جمهوری آلمان مدال لیاقت ـ عالی‌ترین نشان آلمان ـ به او اهداء شد.عمدۀ نقاشی‌هایی که روی این دیوار به چشم می خورند از آزادی، همبستگی، برابری و صلح سخن می‌گوید.بوسه لئونید برژنف، رهبر پیشین اتحاد جماهیر شوروی و اریش هونکر رهبر پیشین آلمان شرقی (اثر هنرمند روس)گویی سرنوشت همۀ دیوارهای جهان همین است، تبدیل شدن به جاذبۀ توریستی، می‌خواهد دیوار چین باشد یا برلین کانی علوی که حالا سعی در حفظ بخش‌هایی از دیوار برلین دارد می‌گوید: «بعضی از سیاستمدارها برداشتن این تکه از دیوار را مثل پاک کردن آخرین لکه ننگ می‌دانند.»ظاهرا قرار است پروژه‌های مشابهی در کره جنوبی در نزدیکی مرز کره شمالی، بین یونان و ترکیه، بین اسرائیل و فلسطین، و در نهایت بین مکزیک و آمریکا تکرار شود. کانی علوی که ایده‌پرداز و مسئول این پروژه است به دنبال صدور «انقلاب دوستی» از برلین به کشورهایی که دیوارهای عینی یا سمبولیک در آن‌ها همچنان وجود دارند است.ویدئوی زیر کانی علوی را در زادگاهش نشان می‌دهد، با موزیک خاطره‌انگیز فیلم «در دنیای تو ساعت چند است؟» به کارگردانی صفی‌یزدانیان و بازی لیلا‌حاتمی و علی‌مصفا https://www.aparat.com/v/SF4b2/%DA%A9%D8%A7%D9%86%DB%8C_%D8%B9%D9%84%D9%88%DB%8C_%D9%86%D9%82%D8%A7%D8%B4_%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D8%B1_%D8%A8%D8%B1%D9%84%DB%8C%D9%86 منابع: بخشی از داستان دیوار از ویکی‌پدیا و بخش‌های دیگر آن از منابع متعدد دیگری چون کتاب «تماما‌مخصوص» عباس‌معروفی، صفحۀ فیسبوک کانی‌علوی و ... است.</description>
                <category>farinazebrahimzadeh</category>
                <author>farinazebrahimzadeh</author>
                <pubDate>Fri, 19 Oct 2018 17:59:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از دختر موطلایی صرفنظر کن! (تعادل نش)</title>
                <link>https://virgool.io/@farinazebrahimzadeh/%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1-%D9%85%D9%88%D8%B7%D9%84%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%B5%D8%B1%D9%81%D9%86%D8%B8%D8%B1-%DA%A9%D9%86-%D8%AA%D8%B9%D8%A7%D8%AF%D9%84-%D9%86%D8%B4-m0lqexazcaqd</link>
                <description>از دختر موطلایی صرفنظر کن! (تعادل نش) ‏فرض كنيد چهار دانشجوی (پسر) در دانشگاه هاروارد هستید که در یک شب کاملا معمولی، برای رفع خستگی در یک «بار» دور هم جمع شده‌اید. پنج دختر واردِ بار می‌شوند که يكی از آنها دختر بلوندی است كه به وضوح زیباتر از بقیه است. طبیعتا هر چهار نفر، دوست دارید دختر بلوند را به یک نوشیدنی دعوت کنید. اما بیایید مسئله را از دید دانشجوی ممتاز این داستان، یعنی «جان نش» که اتفاقا به دنبال یک «نقطه تعادل» در «نظریه بازی‌ها» است تحلیل کنیم:‏او فکر کرد اگر هر چهار نفرمان به دنبال دختر بلوند باشیم، مانعِ کار هم خواهیم شد و احتمالا هیچ یک هم موفق نخواهیم شد. پس مجبور خواهیم بود به دوستانش پیشنهاد بدهيم، اما از آنجاییکه هیچ دختری دوست ندارد انتخاب دوم باشد، آنها هم پاسخ منفی خواهند داد. در واقع با این کار نه تنها به دختر بلوند نرسیده‌ایم بلکه غرور بقیۀ دخترها را هم جریحه‌دار کرده‌ و آنها را هم از از دست داده‌ایم.‏‏اما اگر از همان ابتدا همگی از دختر بلوند صرفنظر کرده و هیچ‌‌یک به ‌سراغ او نرویم (Ignore the Blonde) نه مزاحم کارِ هم شده‌ایم و نه سایر دخترها را از خود رنجانده‌ایم. ‏‏این تنها راهیست که هر ۴ نفر برنده باشیم. اگر چه هیچ‌کدام به «بهترین گزینه» نرسیده‌ایم، اما حداقل هر کدام از ما خواهیم توانست با یکی از دخترها دوست شویم.‏در فيلم A Beautiful Mind (يك ذهن زيبا) ، «جان نش» مفهومِ «تعادل نش» را دقيقا در چنین موقعيتى كشف کرد. او ناگهان متوجه شد اين جملۀ «آدام اسميت» كه می‌گفت: «بهترین نتیجه زمانی حاصل میشود که هرکس برای خودش تلاش كند» كامل نيست، بلکه عبارت صحیح‌تر اين است: ‏«بهترين نتيجه زمانى حاصل ميشود که هرکس آنچه که  برای خود و گروه  بهترین است را انجام دهد»و این تعریف، سرآغازی شد در راه تلاش برای یافتن یک نقطۀ تعادلی در تمام «بازیهای غیرِ صفر» از اقتصاد رفتاری و سیاست گرفته تا زیست‌شناسی و مذاکره و مهارت‌های ارتباطی. نقطه‌ای که  با در نظرگرفتن تصمیم طرف مقابل، بهترین تصمیم ممکن برای شما باشد، طوری‌که هیچ‌یک از طرفین، انگیزه‌ای برای تغییر تصمیم خود نداشته باشند.گاهی در یک مجموعه، نتیجۀ حاصل، صرفاً تابعی از اقدام من نیست، بلکه تابعی از اقدام دیگران نیز هست. به همین دلیل من در تصمیم‌گیری‌های خود، ناچارم رفتار دیگران را نیز لحاظ کنم. این گونه رفتارها اصطلاحا «رفتارهای استراتژیک» خوانده می‌شوند و تحلیل این نوع رفتارها در «نظریه بازیها» صورت می‌گیرد. بخش بزرگی از تعاملات روزمرۀ ما از همین جنس هستند.کار مهمی که «جان نش» انجام داد و تا پیش از او در نظریه بازی‌ها مطرح نشده بود -یعنی دقیقا چیزی که این نظریه کم داشت-  مسئله تعادل بود. اینکه هر بازی در نهایت یک نقطۀ تعادلی دارد که این تعادل می‌تواند، برد یا باخت باشد. البته جان نش مطرح کرد هر بازی می‌تواند هر دو سر برد یا هر دو سر باخت نیز باشد، اما چیزی‌که مهم است این که: «بازی یک نقطۀ تعادل دارد»به بازی‌هایی که در آن‌ها همیشه یک برنده و یک بازنده وجود دارد در اصطلاح، بازی‌های با مجموع صفر می‌گویند مانند شطرنج (در رفتارهای رقابتی همیشه یک طرف بازنده است). اما به بازی‌هایی که این‌گونه نیستند و هر دو طرف می‌توانند سود ببرند بازی‌های با مجموع غیر صفر می‌گویند. (مثل مذاکره‌ای که هر دو طرف می‌توانند در آن برنده باشند)‏ البته در «تعادل نش» لزوماً همۀ بازیکنان از استراتژی سایر رقبا خرسند نیستند، بلکه استراتژی آنها صرفاً بهترین پاسخیست که می‌توانند در مقابل حرکت سایرین انجام دهند، و لا غیر!  ‏بیایید مفهوم تعادل در یک بازی را با معمای معروف زندانی The prisoners dilemma ادامه دهیم:معمای زندانی The prisoners dilemma «آقای آبی» Mr. Blue و «خانم قرمز» Ms. Red در یک سرقت با هم همکاری کردند اما موقع فرار باعث شدند خانه، خسارت بزرگتری ببیند مثلا آتش بگیرد. پلیس در خصوص آتش زدن منزل، از آنها در اتاق‌های جداگانه بازجویی می‌کند. هر یک از دو سارق، دو انتخاب در پیش رو دارد:الف- اینکه با پلیس همکاری کرده و به آتش زدن منزل اعتراف کندب- سکوت کندبازپرس چهار سناریو برای «آقای آبی» ترسیم می‌کند(به شکل پایین توجه کنید): اگر شما اعتراف کنی ولی «خانم قرمز» اعتراف نکند، به خاطر کمکی که به من کردی آزاد می‌شوی و «خانم قرمز» 3 سال زندانی خواهد شد(حالت 2 تصویر) اگر شما سکوت کنی ولی «خانم قرمز» اعتراف کند، به خاطر کمکی که «خانم قرمز» به من کرده او را آزاد، ولی تو را 3 سال زندانی خواهم‌ کرد. (حالت 3 تصویر) اگر هر دو شما سکوت کنید، به دلیل نبودِ مدارک کافی،  هر کدام از شما فقط 1 سال زندانی خواهید شد. (حالت1 تصویر) اگر هر دوی شما همکاری کنید، هر کدام از شما 2 سال زندانی خواهید شد. (حالت 4 تصویر)همین چهار سناریو عینا برای «خانم قرمز» هم تعریف شدند.مجازات هر یک از مظنونین، در صورت همکاری یا عدم همکاری با پلیسبیایید برای یک لحظه از دید «خانم قرمز» به ماجرا نگاه کنیم، من نمی‌دانم همکارم اعتراف خواهد کرد یا نه، پس به هر حال به نفع من است که با پلیس همکاری کنم تا در بدترین شرایط، فقط دو سال حبس، و در بهترین حالت آزاد شوم. (هر دوی اینها برای «خانم قرمز» بهتر از حالت 2 هستند که 3 سال زندان به همراه دارد)مشکل اینجاست که «آقای آبی» هم دقیقا همینطور فکر می‌کند و در نتیجه حالت 4 اتفاق می‌افتد. این در حالیست که اگر دزدهای با مرامی بوده و روحیه تیمی داشتند هیچکدام اعتراف نمی‌کردند و هر کدام فقط یک سال زندانی می‌شدند.شاید بگویید قرار نیست ما جرمی مرتکب شده یا زندانی شویم! درست است، اما معمای زندانی فقط یک مثال بود که می‌توان نمودار آن را در مورد موقعیت‌های واقعی‌ترِ زندگی هم بکار برد. سراسر زندگی ما، پُر است از موقعیت های مشابه در کار و زندگی و تحصیل. مثال زیر را که داستانِ هر روزۀ ماست بخوانید: فرض کنید من و شما همزمان در طول یکی از بزرگراههای تهران در حال رانندگی هستیم و هر دو ترجیح می‌دهیم هر‌چه‌سریعتر به مقصد برسیمباز هم من دو انتخاب دارم:الف: اینکه بد رانندگی کنم ب: درست رانندگی کنمو باز چهار سناریوی داخل تصویرِ زیر، پیش خواهد آمد:رانندگیِ بد من، تنها در صورتی به نفع من خواهد بود که دیگران، خوب رانندگی کنندقاعدتا در یک تفکر سیستمی، بهترین حالت برای کل سیستم این بود که هم من و هم شما از خیرِ زود رسیدن (دختر بلوند) گذشته و هر دو خوب رانندگی کنیم و در یک تایم منطقی به مقصد برسیم (حالت 4). اما چون من مطمئن نیستم در صورت رعایت قوانین و یک رانندگیِ اصولی توسط من، شما هم همین کار را خواهید کرد، من بد رانندگی می‌کنم، لایی می‌کشم و حق تقدم شما را رعایت نمی‌کنم تا بدترین شرایط برای من، که حالت 3 است اتفاق نیفتد. شما هم از ترس اینکه حالت 2 برایتان پیش بیاید ترجیح می‌دهید بد رانندگی کنید و نتیجه اینکه کل شهر در حالت 1 که بدترین شرایط برای سیستم است گرفتار می‌شود.امیدوارم با این سه داستان «نظریه بازی‌ها» و مفهوم «تعادل نش» تا حدودی روشن شده باشد، اما اگر علاقمند شدید تا بیشتر، در مورد تعادل نش بدانید پیشنهاد می‌کنم ویدئوهای «کلاس‌ درس» را از دست ندهید.راستی یک لحظه صبر کنید! در انتهای داستانِ اول گفتیم: « نقطۀ تعادل، نقطه‌ای است که هیچ‌یک از طرفین، انگیزه‌ای برای تغییر دادن تصمیمشان نداشته باشند» پس استراتژی Ignore the Blonde هنوز نقطۀ تعادل داستانِ چهار پسر دانشجو و دختر بلوند نیست! چون تا زمانی‌که دختر بلوند تنهاست هر لحظه ممکن است یکی از پسرها تقلب کرده و به سراغ دختر بلوند رفته و با توجه به اینکه «تنها پیشنهاد دهنده» است و رقیبی هم ندارد، نتیجۀ بازی را به نفع خود تغییر دهد. شاید «تعادل نشِ» این بازی، استراتژیِ one for the blonde باشد، به این ترتیب که پسرها بین خود یک نفر را انتخاب کرده و بقیه به نفع او از دختر بلوند صرفنظر کنند و به سراغ دخترهای دیگر بروند. چطور یک نفر را انتخاب کنند؟ این دیگر به مشخصات فردی و نوع رابطه بین دانشجوها بستگی دارد، مثلا کسی که نسبت به بقیه قوی‌تر یا جذاب‌تر یا پولدارتر است، یا کسی‌که بیشتر توانسته توجه دختر را به خود جلب کند، که در فیلم «یک ذهن زیبا» به وضوح مشخص است که دختر به کدامیک از آنها لبخند می‌زند. به هر حال تمام زیبایی تعادل نش، نه در خرسندی همۀ افرادِ درگیر، که به همین پایداری (Stability) آن است. پی نوشت مطلب:سکانس مربوط به داستان اول را می‌توانید از اینجا ببینیدویدئوی Mr. Blue و Ms. Red (معمای زندانی) را از اینجا می‌توانید ببینیدلینک آموزش تعادل نش وبسایت کلاس درس: اینجا(برای دیدن ویدئوها نیاز به فیلترشکن دارید)‏ </description>
                <category>farinazebrahimzadeh</category>
                <author>farinazebrahimzadeh</author>
                <pubDate>Fri, 12 Oct 2018 18:28:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مروری بر کتاب «ژن خودخواه» اثر «ریچارد داوکینز» (1- ژن های ما خودخواهند یا فداکار؟)</title>
                <link>https://virgool.io/Whitenoise/selfish-gen-1-p4hjcbgmugrn</link>
                <description> مروری بر کتاب «ژن خودخواه» اثر «ریچارد داوکینز»ژن های ما خودخواهند یا فداکار؟واقعیت این است که رفتار برخی جانداران کوچکترین نشانی از ایثار و فداکاری در خود ندارد، حتی برعکس نشانگر نوعی خودخواهی غریزیست. مرغ های دریایی کله‌سیاه را شاید بتوان بعنوان اولین مثال از رفتارهای (به ظاهر) خودخواهانه بیان کرد. آن‌ها لانه‌های خود را بسیار نزدیک هم می‌سازند و مترصد می‌مانند تا یکی از پرنده‌های همسایه برای شکارِ ماهی لانه را ترک کند. بلافاصله روی یکی از جوجه‌ها پریده و او را یک لقمه چپ می‌کنند. همجنس‌خواری وحشتناک حشرۀ مادۀ آخوندک دومین مثال از این نوع است، «آخوندکِ ماده» هنگام جفتگیری «آخوندک نر» را نوش جان می‌کند.«آخوندک ماده» در حال خوردن سر «آخوندک نر»رفتار احتیاط‌آمیز پنگوئن های امپراطور در قطب جنوب را حتما در مستندهای تلویزیونی دیده‌اید. لب آب می‌ایستند اما از ترس فوک‌های آبی جرات پریدن در آن را ندارند. پس همه کنار صخره ی یخی جمع شده و هر کدام منتظر می ‌مانند تا اول، دیگری در آب پریده ومطمئن شوند خطر رفع شده، اگر این انتظار طولانی شود حتی کم کم شروع به هل دادن هم می کنند. این هم نمونه سوم از اینگونه رفتار.پنگوئن‌ها یکدیگر را به داخل آب هُل می‌دهند تا مطمئن شوند خطری وجود ندارداما نمونه‌هایی از رفتار به ظاهر ایثارگرانۀ جانوران هم در طبیعت وجود دارد:نمونه اول: زنبورهای کارگر وقتی «نیش می زنند» در واقع برای محافظت از تخم‌ها و ملکه و در کل سایر زنبورها،  «ایثار» می کنند نیش زدن زنبورِ کارگر، یک عملیات انتحاریست.مثال دوم: پرندگانی که در هنگام حملۀ مهاجم (عقاب و ...) فریادهای هشدار دهنده سر می‌دهند تا سایر پرنده‌ها را مطلع کنند و با این کار، عملا به خاطرِ بقیه، خود را در معرض خطر قرار می‌دهند.و به عنوان آخرین مثال: مادرها در تمامی انواع جانداران.خودخواهی یا ایثارگری موجودات را چگونه می‌توان توجیه کرد؟تا پیش از داوکینز اکثر زیست شناسان معتقد بودند جانوران و حتی انسان، فداکاری را به طور غریزی برای حفظ «گونه» خود انجام می‌دهند. مثلا زنبور کارگر، جان خود را در راه نجات ملکه فدا می‌کند تا گونه‌‌اش حفظ شود. یا مادرها فداکاری می‌کنند تا نسلِ گونه‌شان از خطر انقراض در امان باشد. اما داوکینز در مقابل چنین استدلالی این سوال را مطرح می‌کند که چگونه تعیین می‌شود کدام سطح از همه مهم‌تر است؟ اگر انتخاب، بین گروه‌های درون یک گونه و بین گونه‌ها صورت می‌گیرد چرا این روند بین گروه‌های بزرگتر برقرار نباشد؟ گونه‌ها با هم یک جنس، جنس‌ها با هم یک تیره و تیره ها با هم یک رده را تشکیل می‌دهند. گونه‌ها با هم یک جنس، جنس‌ها با هم یک تیره و تیره ها با هم یک رده را تشکیل می‌دهند. شیر و آهو هر دو مثل ما عضو ردۀ پستانداران هستند. آیا باید انتظار داشته باشیم شیرها به خاطر «صلاح پستانداران» از کشتن آهو ها صرفنظر کنند؟داوکینز می‌گوید: من استدلال خواهم کرد که واحد اصلیِ انتخاب و بنابراین واحد منافع شخصی، نه گونه، نه گروه و نه حتی خود فرد، بلکه ژن است. ژن هایی که بصورت مجموعه‌هایی بزرگ درون ربات‌های بزرگ و سنگینی که من و شما هستیم به حیات خود ادامه داده و با کنترل از راه دور، از آن به نفع خود استفاده می‌کنند. ما ماشین‌های بقای آنها هستیم، اما «ماشین‌های بقای موقت» چراکه ژن‌ها بالقوه، عمری بسیار طولانی دارند و عمر ما در مقایسه با آنها بسیار کوتاه است. با پایان عمر ما، ژن ها در پیکر فرزندان و نسلهای بعد از ما به حیات خود ادامه خواهند داد. هر یک از ما وسیلۀ نقلیه ای هستیم که ژن ها بخشی از مسیرشان را با ما طی می‌کنند سپس در ایستگاه پایانی پیاده و سوارِ وسیلۀ نقلیۀ بعدی که ورژن جدیدتری از ماست می‌شوند. بنابراین هر ژن را می‌توان به صورت واحدی در نظر گرفت که از میان نسل هایِ پشت در پشت گذشته و زنده مانده است.ژن ها مرتبا COPY_PASTE شده و از ماشینی به ماشین دیگر منتقل می‌شوندماشین‌های بقا، شکل‌های گوناگونی دارند. اختاپوس هیچ شباهتی به موش ندارد و هر دو کاملا با درخت بلوط فرق دارند. اما از نظر شیمی بنیادی، تقریبا مانند یکدیگرند. از آنجاییکه راه‌های متفاوتی برای گذران زندگی وجود دارد، ژن ها هم برای بقای خود، ماشین‌های مختلفی ساخته‌اند. میمون ماشینی است که ژن را در بالای درخت حفظ می‌کند، ماهی دستگاهی است که ژن را در آب نگه می‌دارد و کرم در زیر خاک. ژن ها نقشه ای هستند که هر نوزاد، بر طبق همان نقشه رشد خواهد کرد. اما تاثیر آن‌ها یک‌سویه است! صفات اکتسابی به ارث نمی‌رسند. مهم نیست شما در طول زندگی به چه اندازه دانش و آگاهی دست یافته باشید، یک ذرۀ آن هم از طریق ژن به فرزندتان منتقل نخواهد شد. هر نسل جدید از صفر شروع می‌کند.</description>
                <category>farinazebrahimzadeh</category>
                <author>farinazebrahimzadeh</author>
                <pubDate>Fri, 05 Oct 2018 21:05:56 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>