<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های فرناز بهنام نیا</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@farnaz.behnam85</link>
        <description>این‌ها نوشته‌های وبلاگم هستند. اما یک روزی گفتم اگر بمیرم، کسی هاست وبلاگ مرا تمدید نمی‌کند، و نوشته‌هایم به باد می‌روند. امیدوارم روزی ویرگول تعطیل نشود</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 02:39:04</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/32395/avatar/avatar.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>فرناز بهنام نیا</title>
            <link>https://virgool.io/@farnaz.behnam85</link>
        </image>

                    <item>
                <title>مامان عزیز رفت</title>
                <link>https://virgool.io/@farnaz.behnam85/%D9%85%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B9%D8%B2%DB%8C%D8%B2-%D8%B1%D9%81%D8%AA-mz5q4l0pisyo</link>
                <description>مامان عزیز (با سکون روی ن)، مادر مادرم بود. و خب چون مادر من معلم و شاغل بود، خیلی وقت‌ها لای دست و پای مامان عزیز بزرگ شدیم. البته بیشتر داداشم؛ مسئولیت من با تنها خاله‌ام بود.اما اوج ارتباط و وابستگی من با مامان عزیز به این مربوط نیست. چیزی که من و مامان عزیز را بیشتر از بقیه نوه‌ها به هم وصل کرد، فوت مادرم بود. بعد از مامان، من و مامان عزیز ده سال باهم زندگی کردیم. در حقیقت، مامان عزیز تلاشش را کرد که تفاوت سنی پنجاه ساله‌مان رو کم کند. پا به پایم راه بیاید. یک جاهایی کوتاه نیامد. نمی‌گذاشت به مسافرت بروم. درواقع نمی‌گذاشت «شب جایی بخوابم». سر همین موضوع، همیشه از دستش عصبانی بودم. البته راستش را بخواهید، من هم جلویش واینستادم. مبارزه نکردم. سرنوشت را پذیرفتم و خشمگین بودم. از سال ۹۶ که ازدواج کردم، زندگی مامان عزیز یکهو عوض شد. خانه‌ای که مدام محل رفت و آمد دوستان من بود، ساکت شد. نوه‌ای که هر روز، برای ناهار فردایش، غذا درست میکرد، دیگر نبود. دامادش هم دیگر نبود. گاهی فکر می‌کنم کاش هیچ وقت ازدواج نکرده بودم.مامان عزیز چهار سال آخر، دقیقا از وقتی آمدم دزفول، دیگر رمق کاری نداشت و وظیفه رسیدگی به او، به تنها خاله‌ام محول شد. چقدر گریه کردم روزی که فهمیدم قرار است خاله هر روز برود و برای مامان عزیز غذا ببرد، جمع و جور کند و خریدهایش را انجام دهد. چرا من باید اینقدر دور باشم و کمک خاله‌ام نباشم؟ مثلا به نیابت از مادرم.آخرین باری که با مامان عزیز حرف زدم، یکی دو روز قبل از مرگش بود. خانه خاله بود. پشت تلفن هی داد میزدم: «خونه خاله خوبه؟ قشنگه؟» اما نمی‌شنید. گوش‌هایش سنگین شده بود. گفت آره خوبم. مراقب خود باش. دو روز بعد ساعت ۱۱ شب روز دوشنبه، ده شهریور، علی آقا، شوهر خاله‌ام، به همسرم زنگ زد و گفت مامان عزیز توی خواب به رحمت خدا رفته.  فردا شبش با هواپیما رفتم تهران و چهارشنبه ده صبح روز ۱۲ شهریور، مامان عزیز را برای آخرین بار در بهشت زهرا دیدم.سه هفته‌ای تهران بودم. خیلی اذیت شدم. اینکه خانه آن همه سال خاطرات ممکن است چند ماه آینده را نبیند، دلم را به درد می‌آورد. اینکه نمی‌توانستم در مورد احساسم با کسی صحبت کنم، آزارم می‌داد. خیلی‌ها شاید می‌گفتند «خب، مادر بزرگ پیرش بوده، چیزی نیست. آنقدرها هم ناراحتی ندارد». و من به این فکر می‌کردم که در این ۳۵ سال از عمرم، چقدر زود خیلی چیزها را تجربه کردم که باعث شده تجربه زیسته متفاوتی داشته باشم، تنها باشم، خشمگین باشم. خشمگینم. خیلی خشمگین. از اطرافیانم، از دور و بری‌هایم. البته نه همه‌شان‌.چقدر دوست داشتم تنها باشم. وقتی برگشتم دزفول انگار از قفس آزاد شدم. مهم نیست. دیگر هیچکدام از این حرف‌ها مهم نیست.مهم این است که حالا مامان، مامان عزیز و البته باباجون (پدربزرگم)، یک خانواده در دنیای دیگر، کنار همه‌اند. و ما باز هم تکه‌ای از قلب و خاطرات‌مان را زیر مشتی خاک، دفن کردیم؛ بخشی از زندگی‌مان نیست شد.</description>
                <category>فرناز بهنام نیا</category>
                <author>فرناز بهنام نیا</author>
                <pubDate>Wed, 01 Oct 2025 12:48:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی در پایگاه چهارم شکاری دزفول</title>
                <link>https://virgool.io/@farnaz.behnam85/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%DA%AF%D8%A7%D9%87-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85-%D8%B4%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%AF%D8%B2%D9%81%D9%88%D9%84-hqm2onfe0oxt</link>
                <description>یکی از خیابان های پایگاه چهارم شکاری وحدتی در پاییزچه شد که آمدیم دزفول؟آذر ماه ۱۴۰۰ ما بارو بندیلمان را عقب یک خاور ریختیم و آمدیم دزفول، نه  از سر خوشی، نه برای تنوع، نه به خاطر هیجان. آنقدرها هم هیجان‌طلب نیستم  که از حاشیه امنم خارج شوم. همسرم، میلاد، هم نیست؛ اصلاً نیست. میلاد به  خاطر شرایط کاری‌‌اش مجبور است چند سالی را در جنوب ایران کار کند. بالاخره  قرعه به نام ما افتاد و آمدیم دزفول.درست است که خودخواسته نیامدیم، اما این مسیر را با آغوش باز پذیرفتیم.  حالا که پیش آمده و اجباری است، چرا برای تنوع در شهر جدیدی زندگی نکنیم و  هیجان جدیدی را تجربه نکنیم؟ (کلک رشتی)خیایانی دیگر از پایگاه چهارم در پاییزاینجا در پایگاه چهارم شکاری وحدتی ساکن شدیم. خانه‌ام حیاط دارد، باغچه دارد و چند عدد درخت میوه مثل درخت  پر (میلاد گفت ننویس پر، مردم متوجه نمی‌شوند این میوه بومی اینجاست. مردم  این میوه بومی اینجاست، شبیه نارنگی)، درخت نارنج (دو تا)، چند تا بوته گل  محمدی، چند تا آلوئورا. ما هم یک نهال شاتوت، یک نهال انجیر و یک نهال  نارنگی کینو به جمع آنها اضافه کردیم. محبوبه شب هم کاشتم تا به یاد  محبوبه، دوست فقیدم، حیاطم خوش بو شود. ۴ ماه از کاشتنش گذشته، اما هنوز گل  نداده. هر زمان گل داد این پست را آپدیت می‌کنم.حیاطم را دوست دارم.اینجا جک و جانور زیاد دارد. گربه‌هایش خوبند، دوستشان دارم. البته  آنقدر پرو هستند که جلوی روی من به سمت قفس مرغ عشقم حمله کنند، اما چکار  کنم؟ گربه ذاتش همین است.مرغ عشقم را دیگر در حیاط نگذاشتم.این گربه همانی است که دو بار روی قفس مرغ عشقم پرید، برادرزاده‌ام، مهدیس، اسمش را گذاشته ملوس.شب‌های اینجا پر از صدای عوعوی سگ و زوزه شغال است. محض اطلاع شغال با  آدمیزاد کاری ندارد، از صد فرسخی آدمیزاد فرار می‌کند. اگر احیاناً شغال  دیدید با تراکتور از روی کمرش رد نشوید؛ کاری با شما ندارد.شغال چرم دوست دارد. از ترس شغال نمی‌توانیم کفش‌هایمان را جلوی در  بگذاریم. او نمیفهمد ما خیلی وقت است که حمایت از حیوانات هستیم، یا به  عبارت دیگر، پولمان نمی‌رسد چرم طبیعی بخریم. هر چه باشد می‌برد. همه  جاکفشی دیواری دارند تا احیاناً بی‌کفش نمانند. یک بار خانمی عکس لنگ کفشی  را در «گروه تلگرامی خرید و فروش خانم‌های پایگاه» گذاشت و گفت: «اینو شغال  امروز صبح آورده تو حیاطمون، مال هرکیه بیاد ببرتش».هنوز گرمای، به گفته دیگران، طاقت‌فرسا و جهنم‌وار اینجا را تجربه  نکردم. اما حالا که شروع ماه اردیبهشت است، مارمولک‌ها روی دیوار حیاط  جولان می‌دهند. بیچاره‌ها فقط دو نفرند، یک گوشه روی دیوار زل می‌زنند به  رو‌به‌رو. به سمتشان هم بروی در می‌روند. اما چشم دیدن همین هم نداریم.  چکار کنم خب؟ از بچگی از مارمولک چندشم می‌شد. همین دو نفر به اندازه یک  لشکر برای ما دغدغه درست کرده‌اند.مارمولک خوب نیست.در پایگاه چهارم شکاری دزفول سمور هم هست. من دو بار از دور دیدم. آنها  از شغال هم ترسوترند. می‌گویند اینجا مار هم دارد. هنوز ندیدم. هر زمان  دیدم این پست را آپدیت می‌کنم.هنوز دوست پیدا نکردم. انگار وارد جمعی شدم که همه از سال‌ها پیش همدیگر  را می‌شناختند و تو یک کاره آمده‌ای و میگویی سلام. متأسفانه دختر ۶ ساله  نیستم که برم سمتشان بگویم «با من دوست می‌شی؟» اما به جایش مثل شش ساله‌ها  شب‌ها می‌روم تاپ بازی. جدیداً مثل اوایل بهم خوش نمی‌گذرد، اما باز هم تا  می‌بینم تاپ پارک سرکوچه خالی است، وسوسه می‌شوم بروم بازی کنم.پارک پایگاه را دوست دارم.بوته‌های گل محمدی در حیاط پشتی خانهاینجا استخر هم دارد، بیشتر شبیه حوض است، دو سانس یک ساعت و نیمه،  روزهای زوج. اما یک روز گفتند تا اطلاع ثانوی تعطیل است و هنوز باز نشده.  دو ماه گذشته است. باشگاه هم دارد، اما زومبا ندارد. شاید زومبا مصداق چیزی  است. همانقدر که یوگا دارد باید بگذارم روی سرم و حلوا حلوایش کنم. یاد  دارم سال ۹۶ یک مدتی یوگا در باشگاه‌های دولتی تهران ممنوع بود.همین هم از بعد از عید تشکیل نشده است.ما اینجا در پایگاه کارت تردد داریم. مهمان هم که می‌آید باید از قبل  برایش برگه تردد بگیریم. اینجا صبح‌‌ها و ظهرها که بچه‌ها از مدرسه تعطیل  می‌شوند، دژبان اجازه تردد ماشین در خیابان محدوده مدرسه را نمی‌دهد تا  بچه‌ها زیر ماشین نروند.انگار خارج است.تقریبا ۵ ماه از آمدنم به پایگاه می‌گذرد و من فعلاً دوستش دارم. شاید یک روزی نداشم. اگر نداشتم این پست را آپدیت می‌کنم.</description>
                <category>فرناز بهنام نیا</category>
                <author>فرناز بهنام نیا</author>
                <pubDate>Sat, 26 Apr 2025 00:51:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ما ندیدبدید کمی استراحتیم</title>
                <link>https://virgool.io/@farnaz.behnam85/%D9%85%D8%A7-%D9%86%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D8%A8%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%DA%A9%D9%85%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D8%AD%D8%AA%DB%8C%D9%85-i8qx2brfzyh3</link>
                <description>بیشتر از دوماهه اومدم دزفول. به قول شما خارج رفته‌ها «شوک فرهنگی» هم کم نداشتم. مثلاً  تاحالا تو این ده - دوازده سالی که اینترنت ADSL استفاده می‌کنم، مجبور نشدم به خاطرش برم مخابرات. اما اینجا مجبور شدم برم. و تو برخورد اول شوک شدم :))پایگاه وحدتی - دزفولیه ساختمونه خلوت، اتاق اتاق. بدون هیچ ارباب رجوعی. برای بحث کم بودن سرعت رفتیم طبقه دوم، پیش یه آقایی که یه تلویزیون تو اتاقش روشن بود (از این قدیمیا که پشت داره)، چند تا گلدون، یه میز بزرگ با چند تا پرونده، تک و تنها. با این اوصاف دمپایی هم پاش بود احتمالاً. شکایتم رو تو تقویمش نوشت :))  حالا شما مقایسه کن با مرکز مخابرات مالک اشتر تو تهران که از جلوش رد می‌شدم استرس می‌گرفتم از شلوغی. (البته اینجا کسی هم جوابت رو درست نمیده و حتی تیکت پشتیبانیت رو جواب نمیدن، مجبور شدم تو سامانه ۱۹۵ ثبت شکایت کنم. اونو سریع پیگیری کردن).یا وقتی دو دفعه رفتیم رستوران و کافه، هزینه سفارش‌ها رو همون موقع سفارش باید پرداخت می‌کردیم. من بار  اول خیلی تعجب کردم. بار دوم کنار یه دوست دزفولی بودم، گفت اینجا اینجوریه، البته خیلی هم چیز زشتیه.اینجا آخر هفته‌ها بوی دود کباب و جوجه همه جا رو می‌گیره. میگن لرها خیلی به کباب بازی علاقه دارن. اینجا هم بیشتریا لرن.اینجا یه دوستی گفت یه بار یه موقعیت کاری برام پیش اومد سمت شوش، ۴۵ دقیقه راه بود نرفتم. شوک سوم :)) ۴۵ دقیقه راه طولانیه؟؟!! این زمان تو تهران جزو آپشن‌های یه شغل محسوب میشه.اینجا شبا اینقدر ساکته که خوابم نمیبره. هیچ صدایی نمیاد. عادت دارم حداقل روزی یه بار صدای دعوا بشنوم.  انگار امنیت رو توی سر و صدا میبینم. «مگه نمیگن امنه شهرک؟ پس چرا نه صدای دعوا میاد نه حرف، نه ماشین، نه تلویزیون نه جیغ بچه نه بلند بلند حرف زدن؟»ما از شلوغی و بدو بدوی تهران اومدیم. از جایی که آخر هفته فقط داشتیم کارهای عقب مونده طول هفته رو انجام می‌دادیم. وقت تفریح نداشتیم. اینجا کسی خیلی حرص گشت و گذار نمیزنه. مسخرمون کردن که تو دو ماهی که اومدیم هم شوش رفتیم هم اهواز هم شوشتر. خیلیا دو ساله اومدن، اما هنوز اهواز نرفتن. آره ما ندیدبدید کمی استراحتیم.</description>
                <category>فرناز بهنام نیا</category>
                <author>فرناز بهنام نیا</author>
                <pubDate>Tue, 01 Feb 2022 20:53:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ما درخت نیستیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@farnaz.behnam85/%D9%85%D8%A7-%D8%AF%D8%B1%D8%AE%D8%AA-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D9%85-baduq9zswxnp</link>
                <description>یکی از نمادهای درخت، سکونه. ما درخت نیستیم که همیشه یک جا باشیم. (جدیداً اما نخل‌های خوزستان رو از جا میکنن میبرن کشورهای دیگه). اما چقدر دل و جرئت تغییر محل زندگیمون رو داریم؟ آیا درخت بودن خوبه یا بد؟ چند نفرمون از اینکه توی شهر دیگری درس بخونیم، استقبال می‌کردیم؟ (ترجیحاً به غیر تهران) چقدر حاضریم در شهر دیگری کار کنیم، ازدواج کنیم و از دوستان و خانواده و هرآنچه که تعلق خاطر داریم دور بشیم؟ من در مورد مهاجرت به کشور دیگری صحبت نمی‌کنم، از مهاجرت درون کشوری صحبت می‌کنم.من دارم برای چند سالی از تهران دور می‌شم. همیشه دوست داشتم روزی از هرآنچه که تعلق خاطر دارم، دور بشم و زندگی و روابطم رو از نو بنا کنم. شاید دوست داشتم فرناز جدیدی رو به نمایش بذارم؛ از اول، از نو، بدون کم و کاستی‌هام.حالا داره برام فراهم میشه. دوستی بهم گفت تغییر محل زندگی خیلی خوبه. ما درخت نیستیم که همیشه یک جا باشیم. تجربه جالبی میشه. الان نمی‌تونم بگم تجربه خوبی خواهد شد یا نه. شاید یه روزی اومدم نوشتم بهترین تصمیم زندگیم بود! شایدم یه روزی بیام بنویسم تجربه بد و تلخی بود.اما من حس خوبی به این اتفاق دارم.</description>
                <category>فرناز بهنام نیا</category>
                <author>فرناز بهنام نیا</author>
                <pubDate>Mon, 22 Nov 2021 23:16:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بالاخره یک کتاب رو تموم کردم؛ بلبل</title>
                <link>https://virgool.io/@farnaz.behnam85/%D8%A8%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%AE%D8%B1%D9%87-%DB%8C%DA%A9-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B1%D9%88-%D8%AA%D9%85%D9%88%D9%85-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%85-%D8%A8%D9%84%D8%A8%D9%84-r1lwfcl60nul</link>
                <description>کتاب بلبل؛ کریستین هانافکر می‌کنم همه ما کتاب خوندن رو دوست داریم. یعنی حداقل تو ذهن و دلمون دوست داریم فلان کتاب رو بخونیم. خیلی از ما با دیدن شهر کتابا و کتاب فروشی‌ها ذوق می‌کنیم، شاید دو سه تا کتاب هم بخریم، اما هیچ وقت نمی‌خونیمشون یا کلی زور بزنیم نصفه و نیمه رهاش می‌کنیم. شاید حتی کلی کتاب نخونده داریم که باعث میشه عذاب وجدان بگیریم که کتاب جدیدی بخریم. دینگ دینگ! منم جزو همینام!با اینکه من مترجمی خوندم و تا الآن هم دو تا کتاب ترجمه کردم، و یکی از وظایفم در راستای ترجمه بهتر خوندن کتابه، اما متاسفآنه بعد از هری پاتر :( دیگه نتونستم یه کتاب رو با ذوق و شوق تمومش کنم؛ سریع تمومش کنم. اینقدر لفتش میدم تو جونم در بیاد.فکر می‌کنم یک سال و نیم پیش بود! که تو یه گروه کتاب‌خوانی طور کتاب بلبل معرفی شد و می‌گفتن پرفروش‌ترین کتاب سال بوده. منم گفتم پس بذار بخرمش. آنلاین خریدم، نسبتاً هم گرون بود و بعد از سفارش‌گذاری متوجه این موضوع شدم و خب تو رودربایستی پرداختش کردم :))وقتی کتاب رسید دستم مژه و گلبرگی نموند برام؛ ۷۰۰ صفحه بود!! منه فس فسو چجوری می‌تونستم این کتاب رو بخونم. اول دادمش به خالم. آخه خاله من خیلی کتاب می‌خونه. مامان خدابیامرزمم همین طور. خوره کتاب بود. یه کتاب فروشی نزدیک خونمون بود که مامانم ازش کتاب کرایه می‌کرد؛ می‌خوند و پس می‌داد. روزی مثلاً ۵۰ تومن. یه روز آقاهه گفت کتاب ندارم :)) بذار قراره کتاب جدید برام بیاد.خلاصه کلام اینکه خالم کتاب رو یک هفته‌ای خوند. و من که هفته پیش کتاب رو تموم کردم نزدیک به یک سال و نیم طول کشید :/کتاب بلبل نوشته کریستین هانا و ترجمه آفاق زرگریان هست. این کتاب محبوب‎‌ترین رمان تاریخی سال ۲۰۱۵ به انتخاب سایت «گودریدز» بوده و یکی دو تا جایزه هم برده. کتاب در دوره جنگ جهانی دوم می‌گذره، تو فرانسه. شخصیت‌‌های اصلی دو تا خواهرن که درگیر جنگ با آلمان‌های نازی می‌شن. اگر به رمان‌های تاریخی علاقه‌مند هستید، خوندن این کتاب رو پیشنهاد می‌کنم. اپلیکیشن‌های کتابخوان هم این کتاب رو دارن. حجم کتاب شاید اولش شما رو بترسونه، مخصوصاً اگه مدلتون شبیه من باشه، اما خوندنش واقعاً ارزش داره. در نهایت آخر کتاب می‌گید لعنت به جنگ و موجودات دوپایی که برای یه سری مسائل احمقانه میوفتن به جون هم و یه سری آدم بی‌گناه قربانی این ماجرا میشن. یه جورایی باورش سخته تو فرانسه یه زمانی آدما کلی تو صف وایمیستادن تا اندازه کف دست نون بیات گیرشون بیاد که زنده بمونن یا لباس‌های ژنده و وصله پینه شده که به خاطر لاغر شدن چندین بار کوچیکشون کردن، می‌پوشیدن. این کتاب خیلی تلخ نیست که بخواد اعصابتون رو خرد کنه. خیلی راجع بهش نمی‌نویسم که &quot;اسپویل&quot; نشه. برای خودم رابطه دو تا خواهر با مادر و پدرشون خیلی شبیه به زندگی خودم بود. حتی دو تا کپشن هم از توش درآوردم!خدایی ۷۱۰ صفحه کتاب خوندم، بایدم تو بوق و کرنا کنم :))</description>
                <category>فرناز بهنام نیا</category>
                <author>فرناز بهنام نیا</author>
                <pubDate>Fri, 07 May 2021 21:13:06 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از احساساتمون خجالت نکشیم</title>
                <link>https://virgool.io/@farnaz.behnam85/%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D8%AA%D9%85%D9%88%D9%86-%D8%AE%D8%AC%D8%A7%D9%84%D8%AA-%D9%86%DA%A9%D8%B4%DB%8C%D9%85-bixswmitzoia</link>
                <description>یکی دو ماه پیش بود که یکی از بچه‌های کارخونه صدام کرد و گفت گربه‌ای که باهاش بازی می‌کردم، تصادف کرده و الان تو آشپزخونه کارخونه‌ است. رفتم سراغش. البته نتونستم ببینمش اینقدر که ناراحت بودم. پشتش به من توی یه کارتن چمباتمه زده بود. اومدم بیرون به همکارم گفتم و همون لحظه گفت من میبرمش دکتر.حالش بد بود و علاوه‌بر عفونت انگار ماشین هم بهش زده بود. قرار بود روزی دوبار آنتی بیوتیک تزریق بشه بهش. فرداش نوبت من بود که ببرشم دکتر و اونجا برای اولین بار از نزدیک وضعیتش رو دیدم. چشماش ورم کرده بود. صورتش داغون بود. درد می‌کشید. ناله می‌کرد از درد. به سختی نفس می‌کشید. تو دستش آنژیوکت بود. حالم خراب شد. تمام مدتی که زیر سرم بود من به پهنای صورت اشک می‌ریختم. خاله‌ام که همراهم بود رو همش می‌گفتم بره بیرون. نمی‌خواستم این «احساسم» رو ببینه. هرازگاهی گربهه پامشید یه ناله‌ای می‌کرد و دوباره تو خودش جمع می‌شد. و من فقط نوازشش می‌کردم تا بفهمه پیششم.اینقدر حالش بد بود که در نهایت به یوتانایز رضایت دادم (البته هیچکس از بچه‌های کارخونه نمی‌دونه).اما مصیبت بعد از اون شروع شد. من مدام وضعیت این گربه رو با وضعیت مادرم که ۱۵ سال پیش مُرده بود شبیه‌سازی می‌کردم و گریه می‌کردم (مادرم از سرطان مُرد). اونم سخت نفس می‌کشید، اونم چشماش ناراحت شده بود، اونم از درد تو خودش جمع می‌شد. اونم مدام ناله می‌کرد.این نوع شبیه‌سازی اینقدر برام تازه و عجیب بود که فکر می‌کردم من یه مشکلی دارم. آخه کی شرایط مامانش رو با گربه مقایسه می‌کنه؟همون هفته خیلی اتفاقی از یکی از شبکه‌های ماهواره فیلم افسانه‌های خزان (The legends of fall) رو دیدم و دقیقا همون صحنه‌ای رو دیدم که یه گوساله تو سیم خاردارا گیر کرده بود و تریستان (‌برد پیت) داشت تلاش می‌کرد اونو نجات بده، اما عصبی شده بود؛ چون برادرش رو تو شرایط مشابه از دست داده بود (تو جنگ وقتی برادرش بیناییش رو از دست داده بود دشمن محاصره‌اش کرد و روی سیم خاردار تیربارون شد و تریستان شاهد این صحنه‌ها بود). تریستان در نهایت نتونست گوساله رو نجات بده و با گلوله کشتش. اما بعد از اون دیگه آدم سابق نشد و همین اتفاق مقدمه‌ای شد برای ترک خونه.همین چند دقیقه از این فیلم که انگار یه نشونه بود، بهم نشون داد که نه فرناز، فقط تو نیستی که یه سری احساسات رو تجربه می‌کنی و ممکنه ازشون خجالت بکشی. ببین برد پیتم تجربه داشته :)) و جالب اینکه من و مادرم فیلم افسانه‌های خزان رو بارها باهم دیده بودیم. صحبت راجع‌به احساسم حال منو بهتر کرد. کما اینکه فقط دو نفر از احساس واقعیم خبر داشتن و همه فکر می‌کردن من «فقط» برای یه «گربه» ناراحتم. اما همه چیز فراتر از اون چیزی بود که به نظر میومد و من از بیانش قاصر. درواقع گاهی اوقات پشت یه سری واکنش‌ها، یه کوه اتفاق و احساسات قایم شدن.اما در نهایت اون گربه شد نمادی از تمام دردهایی که مادرم روزهای آخر عمرش داشت.</description>
                <category>فرناز بهنام نیا</category>
                <author>فرناز بهنام نیا</author>
                <pubDate>Thu, 11 Feb 2021 00:55:43 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>