<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های farnazataie</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@farnazataie</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-01 08:24:47</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2145/avatar/UWYgTh.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>farnazataie</title>
            <link>https://virgool.io/@farnazataie</link>
        </image>

                    <item>
                <title>نامه های سولانژ</title>
                <link>https://virgool.io/@farnazataie/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D9%88%D9%84%D8%A7%D9%86%DA%98-tnj3hzb3ixt1</link>
                <description> عزیزدلم، بی مقدمه و با تشویش به تو می نویسم ... ساعت یک و ده دقیقه ی بامداد شنبه، بیست و سوم بهمن ... تو تختم به پهلوی چپ دراز کشیدم و هنزفیری های قرمز تو گوشم ... دلتنگ و بی حوصله می رم سراغ پلی لیست زمستونیم ... ترک های جدید ... رستاک ... قبل از اینکه بری ... یک لحظه قبل از اینکه بری چک کن خالی نباشه پاکت سیگارم ... جوری برو که حس نکنم رفتی ... وقتی برو که حال خوشی دارم ... بردار و با خودت ببر از اینجا ... هرچی که از تو خاطره می سازه ... عطرت نمونه رو تن این خونه ... وقتی برو که پنجره ها بازه ... صدای بم و خش دار رستاک تو گوشم می پیچه و به اینجا که می رسه دیگه خودم نیستم ... بی من نپوش ژاکت ابی تو ... با اون لباس ساده و مغروری ... اخ ... اخ ... تموم وجودم پاشید از هم ... زیبا نباش این همه بی انصاف ... کمتر بخند وقتی ازم دوری ... دیگه چیزی نمی شنوم ... چشم هام هی پر و خالی میشن ... ابر دلم می خواد بباره ... نه، نمی تونم به نوشتن ادامه بدم ... مکث طولانی و رقص شعله های ابی جلوی چشمام ... لالا لالا لا ... لالا لالا لا ... یه طرف صورتم سر شده ... زیر لب با رستاک می خونم ... بی من نپوش ژاکت ابی تو ... با اون لباس ساده و مغروری ... درد عمیقی تو تموم قلبم سیم می کشه ... دارم نگات می کنم ... تو سایه روشن اتاق سرد و تاریکم ... دارم نگاه می کنم تصویر تار تو رو، با ژاکت ابیت ... جلوی چشمام داری دور و دور تر میشی عزیزم ... با اون لباس ساده و مغروری ... اخ ... امشب برای هجوم اشک اماده نبودم اما ... همین حالا اولین قطره از گوشه ی چشمم سر خورد ... بالش زیر صورتم خیس شد ... تپش های نامنظم قلبم ... باید دوباره ایندرال بخورم ... گلوله ی سربی تو گلوم ... بغض شدم ... آه ... تو، ژاکت ابی ... عزیزم مثل همیشه الان گوشیت خاموشه و خوابی ... اصلا غمت نباشه خیالت تخت ... من بعد تو بهونه نمی گیرم ... خو می کنم به خلوت و تنهایی ... راحت بخواب ... بی تو نمی میرم ... آه ... لالا لالا لا ... لالا لالا لا ... اشک ... اشک ...</description>
                <category>farnazataie</category>
                <author>farnazataie</author>
                <pubDate>Sat, 16 Dec 2017 17:23:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاکستری های یک نویسنده</title>
                <link>https://virgool.io/@farnazataie/%D8%AE%D8%A7%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D8%B1%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%D9%87-pbdzxcy2g5m8</link>
                <description> و  سرانجام پاییز دانشگاه ... برگریزان ... خزان ... و منی که قدم می زنم,  قدم می زنم و همچنان دوره می کنم شب را روز را و هنوز را ... شاید فقط خودم  می دونم وقتی رو این برگ ها قدم می زنم و تو پیچ پیچ این شاخ و برگ ها می  پیچم چه حس و حالی دارم ... چقدر قلبم خالی یا پره ... سنگین یا سبکه ...  شاید دوست داشتم کنارم باشی شایدم نه ... از تو فقط یه سایه مونده که تا  همیشه دوستش خواهم داشت هر چند لایقش نباشی! ... اما در جریان یکی از همین  قدم ها که سنگین برداشته شد و کش اومد تا اخر این مسیر دلتنگ غمناک, به  شاندل فکر کردم ... قلبش, روحش ... خطوط عمیق چهره اش ... موهای جوگندمی و  چشم های دکمه ایش ... وقتی روی این برگ ها قدم می زدم و زمانو به عقب و جلو  پرت می کردم ترک فوراور تو گوش هام هاش هاش می نواخت و منو دعوت به سکوت  می کرد ... و در نهایتِ اپرای حیرت انگیزش دلم خواست اون وسط بشینم و همدل و  هم نوای افت و خیز نت ها داد بزنم ... راش راش ... من می دونم که دیگه  چیزی جز این نمی گم ... دیگر هرگز تکرار نخواهد شد ... هرگز ادامه نخواهد  داشت ... دوباره ... هرگز ... پاییز دانشگاه داره تموم میشه و تنها تنها  تنهاتر از همیشه ام ... دیگه مدام تکست نمیدم ... این جنون سرسام اورو جور  دیگه تخلیه می کنم از خودم ... تکست نمیدم! و می ذارم یه چیزهایی واسه ادم  های کاغذی حسرت بشه!... ادم ها باید یه چیزهایی رو خیلی خوب یاد بگیرن ...  ورث آو فیلینگ! ... خیلی ها مثل این برگ ها تو خاطرم له شدن ... مردن, نیست  شدن ... و هیچ چیز انقدر مهم نیست که راش راش ... افق عمودیست و طوفانی در  پیش ... در پیش ... تمام قد به احترام ملودی سانگ می ایستم و قلبم از جا  کنده میشه به وقت： این دیگر هرگز تکرار نخواهد شد ... دیگر هرگز ادامه  نخواهد داشت ... دوباره ... دوباره ... هرگز ... هرگز ... زندگیم مثل ساعت  شنی جلوی چشم هام با هر قدم تیک تاک می کنه و اپرایی که با لب های بهم  دوخته تا اعماق گلو فریادش می زنم ... و لحظه ای که دلم می خواد کوله امو  پرت کنم رو زمین و تا ته دانشگاه بدوم ... انقدر که دور شم از همه ی اونچه  بود و هست ... ساعت شنی لحظه های آبیم بدون عقربه دل می زنه ... تیک تاک  ... تیک تاک ... و اقیانوسی از چشم ها ... چشم های خاموش تماشاگر ... قدم  می زنم رو این برگ ها, دست می کشم رو تن درخت و به این فکر می کنم که همیشه  پیش از اونکه فکر کنی اتفاق می افتد ... و عشق پیش از اونکه فکرشو بکنم  قشنگ ترین رابطه ها رو به نابودی کشید ... و اخ, همه زخم های من,  همه درد های من, از عشق است ... عشق عشق عشق ... و دیگر نخواهد بود! ...  دیگر هرگز تکرار نخواهد شد ... دیگر هرگز ادامه نخواهد داشت ... دوباره ...  دوباره ... هرگز ... هرگز </description>
                <category>farnazataie</category>
                <author>farnazataie</author>
                <pubDate>Tue, 12 Dec 2017 18:11:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاکستری های یک نویسنده</title>
                <link>https://virgool.io/@farnazataie/%D8%AE%D8%A7%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D8%B1%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%D9%87-q3s0skswrefp</link>
                <description>عصر جمعه، پنج ابان ... در حال تماشای ته مونده های غروب از قاب پنجره، و تنفس عمیق عطر تلخ و گرمم، بهش التماس می کنم که بیشتر بمونه ... نارنجی کمرنگی که هر لحظه رنگ پریده تر به رفتن ادامه میده ... جذبه ی سنگین ویولن و پیانوی اولافور، حس غریب ته دلمو چنگ می زنه ... کم کم دیگه چیزی از غروب نمی مونه ... به ترک سام دی سوییچ می کنم و هارمونی ویولن، می ذارم منو از خودم ببره ...و استاتر و سکوت رو مرز هفده و هفده دقیقه ... هنوز یه کلمه هم واسه میانترم دوشنبه نخوندم ... انقدر گیج و مبهوتم، انقدر داستان دارم و حیرونم که میانترم اصلا مهم نیست ... می بینی؟! زندگی همینه، همیشه به سمت چیزی که قلبت براش می تپه کشیده میشی و گریزی نیست ... صدای جاده میاد ... یاد دیشب می افتم و شبی که از پشت پنجره تنهاییشو باهام قسمت کرد ... یاد دانشگاه می افتم و صدای جاده ... جاده ی گمشده ... رفتنش و کت شلوار آبی ... وسط این نوشتن ها و غربت موسیقی در حال پرواز، میرم تو تلگرام و اسمشو با لمس کوتاهی فشار میدم ... و سولانژ این هر دیپ لابیرینث ایز تایپینگ ... تپش می گیرم ... دستمو می کشم تو گودی گردنم و رو نبضم نگهش می دارم ... سولانژ ایز تایپینگ ... &quot;موندنتو دیدم ... راستی اگه تو بی وجود ترین موجود این سیاره ی متروک نیستی پس عمیق ترین جای دنیا کجاس؟! ...&quot; از درون می لرزم ... تهی ام ... پرم از خالی ... پنجره رو تا نصفه می بندم و بر می گردم تو اتاقی که مردابش کدر شده ... فکر می کنم ...یه نارنگی سرد بر می دارم و پوست می کنم ... از سرماش لذت می برم ... می ذارم عطرش دست هامو مست کنه ... سر و صورتمو می کنم تو پوست های نارنجی نرم، و نفس می کشم عمیق ... و ادامه میدم راه رفته رو ... &quot; اومدنتو دیدم ... موندن و رفتنتو دیدم ... همه چیز قراره خاطره بشه ... و ما با هم تو این خاطره سهیم بودیم، هستیم ... این جمعه هم اومد با غروبش ... ولی سخت نمی گذره بهم ... ته دل یه خوشحالی مبهم اگه باشه، شاید بشه خیلی رفتن ها رو دووم اورد ... دوسِت نداشتم ... عاشقت نبودم ... اما بعد دوست داشتم ...و تو از درک سنگین ترین ارزش ها هیچی نمی دونی ... یه هیچ مطلق که تو پیله خودش نیست شده ... این لحظه های اخر و ترک شدگی، یادت باشه تا اولین روز دوباره، عطر نارنگی میدن ... عطر پاییز زرد و نارنجی میدن ... من تونستم تو رو دوست داشته باشم ... یه تهی محض که حتی هیچ هم نبود ... یه عدم ... من دوست داشتم و به قلب بی نهایتم مغرورم ... حالا که این مرثیه شاید، با شعر غمناک اولافور یکی شده تا همیشه تکثیرش می کنم تو بطن لحظه، تا ادم ها و ادم ها بخونن این سرگذشتو ... و لحظه ای به من و تو فکر کنن و رویایی که با نوشتن زاده شد، خودشو به رشته های تپنده ی این جهان خاکستری سیاه پیوند بده ... امیدوارم این سطرهای دودی، این واژه های رنگی، هیچوقت تیک دومشون ابی نشه ... امیدوارم اون قلب در به در هیچوقت بی اونکه تپش دوباره ای در کار باشه، از اون اتاق سبز یشمی بیرون نیاد و بی تکرار نشه ... قلب سیاه در به دری که بچه هامو ازم گرفت ... قلب سیاه سختی که به وجدان خندید و چشم هامو جدی نگرفت ...از حالا تا اخرین نفس های واژه، می تونی دلخوش باشی به بودنت، تو سرخی خون یه قلب خاکستری که تموم حقیقت هاش آبیه... هجده و هجده دقیقه اس و من به حلقه ی نقره تو انگشتم خیره میشم و تو سرم زنگ می زنه، تعهدی که دیگه نیست ... هیچوقت نبوده از سمت تو و همیشه بوده از سمت من ... پوست های نارنگی رو تو مشتم فشار میدمو نفس می کشم عمیق ... ترک اندالوسو پلی می کنم و با هر دم و بازدم سنگین تر حل میشم تو خودم ... ته می شینم تو خودم ... چشم های ترسیده و مضطربت یادم میاد و حرکت هیستریک سر و دست هات وقتی واژه ی وجدانو به زبون اوردی ... و تموم هیچی که تو رو در بر گرفته بود ... و پیله ای که دورت تنیده بود ... دوسِت داشتم و از یه جایی به بعد می تونم دوست نداشته باشم، و اون همین لحظه اس ... لحظه ای که قلم پیش میره و طرح تو رو رنگ می زنه بی هیچ ردی از دوست داشتن ... اصلا اهمیتی نداره این سیاه قلم ها دیده میشن، خونده میشن یا نه ... تنها حقیقت مهم تکثیر لحظه های آبیه ... لحظه هایی که داشتیم، نداشتیم و می تونستیم داشته باشیم ... و مرثیه تلخی که هنوز نفس می کشه ...&quot; عطر پاییز و نارنگی ... پژواک های نارنجی ... تیک تاک ساعت اونگی ... دنگ دنگ ... </description>
                <category>farnazataie</category>
                <author>farnazataie</author>
                <pubDate>Sun, 10 Dec 2017 14:28:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاکستری های یک نویسنده</title>
                <link>https://virgool.io/@farnazataie/%D8%AE%D8%A7%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D8%B1%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%D9%87-eoibogkv7rwx</link>
                <description> بعد  از چهار ساعت در هزارتوی چنل های نایس ریدیو یو کِی، ترک هایویز تو استارز  رو پلی می کنم و میام کنار پنجره ... بازش می کنم و هجوم هوای سرد و سیل  کلمات نفسمو بند میاره ... حسی تو وجودم فریاد می زنه ... باید بنویسم،  دارم منفجر میشم ... هجوم هوای سرد می خوره به صورتم و انگار از خواب بیدار  میشم ... اولین چیزی که یادم میاد امروزه ... امروز چه روزیه؟! آه هفده  ابان ... جیزس! نصف پاییز رفت ... عمیق نفس می کشم، بوی اتیش میاد، عطر چوب  سوخته تو هواس ... به تپش می افتم، شاهراه ستاره ها روح و روانمو در هم  پیچیده ... هجوم هوای سرد، گشاد شدن مردمک چشم هام، تپش های سنگین قلبم،  چسبیدن به پنجره ... میرم سمت کمد و درشو باز می کنم، رینگ نقره رو بر می  دارم و می کنم تو انگشت چهارم دست راستم ... از ادکلن تلخ مردونه ام اسپری  می کنم رو نبضم ... توی گردنم، مچ دست هام ... بر می گردم پای پنجره ...  نفس عمیق می کشم و حواسم نیست که با چشم های گشاد متعجب زل زدم به پنجره  ساختمون روبرویی ... ساعت گوشی رو نگاه می کنم ... هشت و چهل و هفت دقیقه  ... اخ ... دلم فرو می ریزه ... هزارتا اسم و خاطره ... خورشید خانم،  شکسپیر، لئون، ادگار الن پو، شاملو، فروغ، پرکیوپاین ... سانِت صد و سی و  هشت شکسپیر و صدای سحرانگیز ویولن سل تو سرم می چرخن ... ادگار، ریون و  لنور ... عقربه های طلایی ساعت دیواری قدیمی منو دنبال زمان می کشونن ...  زمانی که گذشت و ساعت چهار بار نواخت و تیری که تو قلبم هنوز به ایستادن  نرسیده ... می لرزم ... لب پایینمو گاز می گیرم و در حالی که سعی می کنم  تعادلمو حفظ کنم سرمو به لب پنجره می چسبونم و به رینگ نقره تو دستم خیره  می شم ... به تعهدی فکر می کنم که از خودم با خودمه ... یه نفس عمیق می کشم  و عطر تلخم، عطر اتیش، عطر شب، عطر تو و تموم تو هایی که تو شریان های  حیاتیم دل می زنن نفسمو بند میارن ... احساساتی که بند دلمو می برن ... حس  می کنم دارم لب جدول راه می رم و دست هام از دو طرف باز و پرواز ... سرمو  بر می گردونم، سکوت و نرمش شعله های ابی و شاهراه ستاره ها دلمو گرم می کنه  ... دیگه هجوم هوای سردو طاقت ندارم، پنجره رو می بندم و به لبه ی تخت  تکیه میدم ... صدای اون چرخدنده ی ساعت تو این ترک افسانه ای منو بدجور از  خودم می بره و تو خودم پیاده می کنه ... هارمونی نت ها و سوسوی اون ستاره ی  سربی ابی ... نه و هفت دقیقه است و به قدم زدن های سرد پاییزی فکر می کنم و  حس ششم خاصی که تو ذهنم می نویسه بی شک تا انتها تنها نخواهم بود ... به  رایحه ی دلنشین کت های مردونه فکر می کنم ... تموم کت هایی که تا امروز  دیدم و ندیدم ... تموم سکانس های رفته ... لحظه ای که کت تو رو دستم بود یا  شاید رو دوشم و شاید هیچکدوم ... کت سیاه چرمی تو ... کت سفید و اسپرت تو  ... کت نیلی تو ... بارونی تاریک تو ... جرقه های نور تو دلم فرو می ریزن و  به تکه های گمشده ای فکر می کنم که به نقطه های دور از هم پرت میشن و شاید  هیچ پیداشدنی در کار نباشه ... و فکری که همیشه از ذهنم می گذره و می گذره  ... پس از مرگم هیچکس تکرار من نخواهد بود ... هیچکس ... و یه روز این چشم  های اروم عمیق بسته میشن ... تو خودش غرق میشه این اقیانوس ارام ... بی  هیچ اینده ای ... نه و چهارده دقیقه اس، پنجره رو تا انتها باز می کنم و  نفس می کشم عمیق لحظه های ناتموم ابیو ... دستمو به شیشه ی سرد پنجره می  چسبونم و دنبال یه اسم می گردم که واست انتخاب کنم ... نگاهم می افته به  پیانو کنج اتاق ... یادت می افتم ... تو و ترانه هات ... تو و لئونا،  معشوقه ی هنریت ... تو با اون چشم های دکمه ای براق و عینک فرم قهوه ایت که  چقدر بهت میاد ... تو و اون شام اخر و قطعه ی تاریکی که نواختم ... اخ ...  یادم میاد ... و این یه به یاد اوردن خودخواسته نیست شاید ... دارم به یاد  میارم ... دارم فکر می کنم ... اسمون ابری چشم های فرنود ... فلسفه ی نیچه  ... تنهایی اگزیستانسیال ... یاد غروب نارنجی روستا می افتم و تپه های  درگیر شده ... یاد تموم حجم تصورم تو اون غروب پاییزی و نوشتن در حال رفتن  ... تکست های دلیور شده و ماشین های دودی که مثل موشک از جلوی چشم هام می  گذشتن ... بیست و یک و بیست و یک دقیقه اس و صورتمو می چسبونم به شیشه ی  پنجره و می ذارم ذهنم هرچقدر می خواد به عقب برگرده ... عطر لجند و بولگاری  آکوا دی جکساف همه ی خاکستری باورمو پر می کنه ... سردمه ... سرد ... من سردم است و انگار هیچوقت گرم نخواهم شد ... تو ذهنم تا وسط های شعرو می  خونم ولی این بار انگار یکم گرمم ... شاید ... امیدوارم دووم بیاره، دووم  بیارم ... هنوز لبه ی تخت ام ... نشستم ... پاهامو تو هوا تاب میدم و گیجم  ... می خوام تلگرامو چک کنم ولی نه ... ادامه میدم این سطرهای خسته رو و  حواس پرت شدمو رو خودم متمرکز می کنم ... همین الان چی می خوام؟! همین  لحظه؟! این روزهای بی برگشت بیست و دو سالگی چی می خوام؟! نه و سی و هفت  دقیقه اس و لعنتی چقدر زود دیر میشه! ... چی می خوام این روزها؟! ...  اعتماد ... و بودنی که ته نداره و نگاهی که اشتیاقو یادم بیاره ... شعله  های ابی با ملایمت همیشگی می سوزن ... با تماشا کردنشون گر می گیرم ...  دستمو می برم سمت گردنم و می خوام کراواتمو شل کنم ... لعنتی من که کراوات  ندارم! ... اون کت شلواری که تو خیالم پوشیدم تو واقعیت تن تو رو تو خودش  گرفته ... این هایویز سایکدلیکِ ستاره ها گیجم کرده ... دلم در حال ریختنه  ... یه صرف شدن استمراری ... می ریزه و انگار اشوبم ... بی قرار ... دوست  دارم پیدام کنی و بهم بگی نجات دهنده همیشه در گور خفته نیست! ... </description>
                <category>farnazataie</category>
                <author>farnazataie</author>
                <pubDate>Fri, 08 Dec 2017 15:57:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاکستری های یک نویسنده</title>
                <link>https://virgool.io/@farnazataie/%D8%AE%D8%A7%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D8%B1%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%D9%87-pwqwxl35aei9</link>
                <description> لحظه  ی جنون و دیوونه شدنو، همیشه باید یه نفر باشه ... که نذاره خودتو تکه تکه  کنی ... خودتو از هم بدری و خش بندازی رو قلبت، روحت ... باید یکی باشه  دستتو بگیره ... حس سنگینی دارم ... قراره بنویسمش ... ولی اگه بشه، لعنتی  اگه دل بذاره ... وقتی وقت بودنه، وقتی همون لحظه اس که باید باشه و نباشه  باید چکار کرد؟! باید اسمشو چی گذاشت؟! می خوام از داستان پر فراز و نشیبی  که بیست و نه ابان، نه و هجده دقیقه شب تمومش کردم بنویسم ... از اخرین  نامه ی معشوق و نجاتی که معجزه است ... می خوام از مردی بگم که نه تنها  خودش، عشقش هم افسانه و اسطوره اس ... آنتونی ... اما شاید یه وقت دیگه ...  با همین دست های سرد و انگشتای یخ زده ام می نویسم ... دست هایی که در  ارزوی اغوش دست های بسیاری بی قرارن ... چقدر دلتنگتم ... و چقدر حسرت شده برام، حتی یک بار فشردن اون دست های کوچک و ظریف ... چطور انقدر حواسم بود و  نبود که یه بار حتی اون دست ها رو تو دست های عاصی و درد کشیده ام  نگرفتم؟! گلوریانا؟! کجایی؟! کجایی خورشیدم؟! ... صدات می زنم ... با  احساسات جریحه دار شده ... انقدر سرد و بی طاقتم، انقدر انتظار کشیدم که  دیگه نمی تونم ... همه اش همینه، همه اش همینه لعنتی! داشتن بهانه ای برای  زندگی ... یه دستاویز، یه ناجی ... در غیر این صورت نجات دهنده در گور خفته  است و خاک پذیرنده اشارتیست به ارامش! ... من خیلی دیوونم ... داشتم منفجر  می شدم ... ایت ایز وات ایت ایز ... لحظه ی دیوونگیم، جنونی که هر لحظه  وخیم تر می شد هیچکس نبود ... من تو اون پیاده روی لعنتی با اخرین سرعتی که  در توانم بود رفتم و رفتم ... از خودم رفتم و دیدم، شنیدم که تموم حوادث و  اتفاقات دور و نزدیک از پشتم کش می اومدن و کنده می شدن و می رفتن و نمی  رفتن ... من به اون مرد تنها روی نیمکت فلزی سرد، در حالی که اخرین کامو از  وینستونم می گرفتم لبخند زدم و اون بی شک با چشم های گشاد شده نهایت  دیوونگیمو درک کرد ... نمی دونم چکار کنم ... نمی دونم اره یا نه؟! ... حس  می کنم چیزی که دارم فقط حالت تهوعه! حس و حالم انگار خیلی سارتری شده ...  آنتونی اوهر من کجاست؟! کجاست؟! ... من دوست دارم اون دست ها رو، اون نامه  ها رو قاب بگیرم بزنم به دیوار سرد اتاقم ... من دوست دارم برای لحظه های  جنون و دیوونگی اخرش یکی باشه ... یکی که پک اخر سیگارمو اون کام بگیره و  خفه اش کنه ... زندگی من حالا چیزی از زندگی فروغ کمتر نیست و انقدر با تیک  تاک ساعت دیواری یکی شدم که باید باید باید دیوانه وار دوست بدارم ... و  خودم و فروغ و ... فقط می دونیم که اگه زمان نواختن بگیره و اون فاخته ی  غمگین چهار بار بخونه کارم تمومه! ... دارم با تموم وجود با گلوریانا می  خونم ... فریاد می زنم و پژواک صدام به در و دیوار می خوره و بر می گرده تو  صورتم ... چشم هایی که از اشتیاق سنگین شدن ... هی لسن، چی فکر می کنی؟!  تو این دنیای خاکستری کسی هست که ادمو همینی که هست بخواد؟! می تونم بهت  اعتماد کنم و خودمو سانسور نکنم؟! یا توام یکی مس بقیه ای، فقط دیرتو لو  میری؟! همه می خوان یکی باشه، و منو تو خوب می دونیم که به امید این دلگرمی  ساده اما پیچیده تا امروز دووم اوردیم ... اخ تهوع ام بیشتر شد ... ادم ها  انقدر بدبخت شدن که حتی نمی خوان مورد دوست داشتن قرار بگیرن! بهرحال  هرکسی روش خودشو داره واسه خودکشی ... من به اون نشون دادم عشق واقعی یعنی  چی و نشون میدم ... من خیلی چیزها به خیلی کس ها نشون دادم، ثابت کردم و  روزگار جنون امیزی رو پشت سر گذاشتم و ... نیکوتین، ادرنالین و جنون خونم  به طرز وحشتناکی پایین اومده ... به صفحه ی ... زل می زنم و به این فکر می  کنم که ادم هرگز نباید خودشو یاداوری کنه ... به درک ... اگه مهم باشم  خواهی بود ... </description>
                <category>farnazataie</category>
                <author>farnazataie</author>
                <pubDate>Thu, 07 Dec 2017 17:34:43 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>