<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های فیا</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@farnazfarahdel</link>
        <description>من فرنازم، فنلاند زندگی می‌کنم. عاشق شنیدن قصه‌ی آدما و نوشتنم. این روزا دارم یه روایت واقعی می‌نویسم. خوشحال می‌شم بخونی و همراهم باشی!</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 16:26:28</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4205526/avatar/tmT1ft.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>فیا</title>
            <link>https://virgool.io/@farnazfarahdel</link>
        </image>

                    <item>
                <title>سایه‌ای میان ما - قسمت 10</title>
                <link>https://virgool.io/@farnazfarahdel/%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%A7-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-10-kvbjxhjrmb6m</link>
                <description>خیلی وقت‌ها یه پیام، یه آهنگ یا حتی یه عطر، آدم رو پرت می‌کنه به یه دنیای دیگه. غرق می‌شی و دوباره لحظه‌به‌لحظه‌ش رو زندگی می‌کنی.منم با پیام پسرعمه‌م و دیدن شماره‌ی بابام، دوباره همه‌ی اون خاطره‌ها ریخت جلوی چشمم.تنها چیزی که منو برگردوند به حال، صدای شیدا بود؛ باریستای کافه. اومده بود بیرون یه سیگار بکشه و یه تماس بگیره.گفت: «کجایی دختر؟ چند بار صدات زدم، انگار نه انگار!»بعد خندید و گفت: «نکنه عاشق شدی؟»لبخند زدم و گفتم: «نه بابا، عاشقی کجا بود… تو فکر بودم.»یه مکث کردم، ولی نتونستم جلو خودمو بگیرم. یهو پرسیدم:«راستی شیدا… از آقا نادر خبر داری؟ همون آقاهه که…»نزاشت حرفم تموم شه. گفت: «دایی نادر رو می‌گی؟»جا خوردم. «دایی نادر؟!»گفت: «آره، دایی امیرعلیه دیگه… صاحب کافه.»گفتم: «اوه، چه جالب! پس چرا چند روزه آفتابی نشده؟»گفت: «اون‌طور که شنیدم، چند شب پیش وقتی از کافه می‌رفته خونه، قلبش می‌گیره. می‌برنش بیمارستان. الانم بستریه. امروز امیرعلی گفت می‌ره عیادتش.»یه‌هو دلم ریخت. چطور ممکن بود؟ حالش که خوب بود… اصلاً فکرشم نمی‌کردم.حسابی دمق شدم. حالا فهمیدم نگرانی‌م بی‌دلیل نبوده و از این‌که بهش بدبین شده بودم، حس بدی گرفتم.اون‌قدر همون‌جا منتظر موندم تا امیرعلی اومد. حال آقا نادر رو پرسیدم. گفت: «تا چند روز دیگه مرخص می‌شه.»گفتم: «می‌تونم برم ببینمش؟»دلم می‌خواست قبل از این‌که دیر بشه، برم پیشش.آدرس بیمارستان رو گرفتم و رفتم.روی تخت دراز کشیده بود، سرم به دستش. با این‌که مریض بود و ته‌ریش‌هاش بلند شده بود، هنوز هم به غایت مرتب و شیک بود.وقتی منو دید، جا خورد. لبخند زد و گفت: «شما کجا، اینجا کجا؟»خندیدم به شوخی گفتم: «واستون قهوه آوردم!»گفت: «خوب شد اومدی، حوصله‌م سر رفته بود.»پرسیدم: «چی شد؟ شما که خوب بودین!»گفت: «هیچ‌وقت به ظاهر آدما و بالخصوص به حرفاشون دل خوش نکن.»بعد ادامه داد: «می‌دونی مثل چیه؟ مثل اینه که از یه قاب عکس پر از جزئیات، با ذره‌بین فقط بچسبی به یه تیکه کوچیکش.»پرسیدم: «حالا ان‌شاءالله خطر رفع شده؟»خندید و گفت: «راستش پیامو گرفتم. چند وقت بود به خودم نمی‌رسیدم. باید بیشتر حواسم به خودم باشه.»اون روز روم نشد ازش بخوام ادامه‌ی داستانشو تعریف کنه.اما بعدها، وقتی دوباره دیدمش، پرسیدم:«آقا نادر، نگفتین بعد از قطع ارتباطتون با نوشین چی شد؟»گفت: «یه روز توی یه همایش بودم. وقت استراحت رفتم بیرون یه سیگار بکشم. یهو یه خانم اومد کنارم. دیدم فندک نداره. بدون این‌که مستقیم نگاهش کنم، فندکم رو بهش دادم. وقتی سیگارشو روشن کرد و خواست فندکو پس بده و همزمان تشکر کرد، نگاهمون به هم گره خورد… دیدم ناهیده. جا خوردم، دهنم خشک شد نتونستم جواب بدم »گفتم: «ناهید! چه جالب! حالا چرا انقدر تعجب کردین؟»گفت: «شنیده بودم خیلی وقت قبل مهاجرت کرده و رفته فرانسه. انتظار نداشتم اونجا ببینمش.»گفتم: «اِ! پس چرا ایران بود؟»گفت: «گویا مامانش مریض بود. اومده بود یه مدت پیشش بمونه. موقتاً هم توی شرکت یکی از هم‌دانشگاهی‌هامون کار می‌کرد.»بعد از اون دیدار، چند بار همو دیدیم. بدون این‌که بفهمیم کی و چطور، وارد رابطه شدیم.قرار بود شش ماه ایران بمونه؛ شد یک سال، بعد شد دو سال…ولی من همیشه با اضطراب این‌که یه روز تنهام بذاره و بره.گفت: «حس تازه‌ای نبود. همیشه تا یادم میاد جذب آهنگ‌هایی می‌شدم که مضمون شعرش عاشقی بود که معشوقش تنهاش گذاشته. عجیب این‌که همیشه خودمو جای همون آدم می‌ذاشتم. نمی‌دونم چرا همیشه خودمو مظلوم می‌دیدم…کسی که بهش ظلم میشه، بدی میشه، جفا میبینه! انگار دوست داشتم توی اون نقش باشم و مورد ترحم قرار بگیرم. یا شاید تقدیرم همین بود.»پرسیدم: «آخرش رفت؟»گفت: «آره. دقیقاً وقتی بهش عادت کرده بودم، وقتی آینده‌مو باهاش می‌دیدم… یه روز بدون خداحافظی، و فقط یه عکسی که پشتش رو واسم نوشته بود برام گداشت و رفت.»مکث کرد و گفت:« فهمیدم اصلاً یکی از دلایل اومدنش به ایران دیدن من بوده. مادرشو بهونه کرده بود. انگار می‌خواست هم زندگی با من رو تجربه کنه، و هم انتقام بگیره…»پرسیدم: «حتماً ضربه‌ی بدی خوردین…»یه لحظه ساکت شد. نگاهش رفت به نقطه‌ای نامعلوم، انگار داشت صحنه‌ای رو دوباره زندگی می‌کرد که هنوز تموم نشده بود.گفت: «سخت بود… نه فقط به‌خاطر رفتنش. به‌خاطر این‌که درست همون موقع رفت که فکر می‌کردم بالاخره نوبت من شده. نوبت یه زندگی آروم. نوبت این‌که یکی بمونه.»بعد با یه لبخند کم‌رنگ ادامه داد:«با خودم عهد بستم دیگه وارد هیچ رابطه‌ای نشم. نه چون دیگه یه مرد بالغ بودم و دیگه اون شور و شوق عاشقی از سرم افتاده بود، و نه از سر عقل. از سر خستگی. از این‌که دیگه جونِ دوباره دل بستن رو نداشتم.»دستش رو دور فنجون قهوه حلقه کرد. قهوه سرد شده بود، اما انگار براش مهم نبود.گفت: «می‌دونی؟ بعضی وقتا آدم نمی‌ترسه دوباره تنها بشه… می‌ترسه دوباره امیدوار بشه.»حرفی نزدم. حس کردم این‌جا همون جاییه که اگه سؤال بپرسم، همه‌چیز فرو می‌ریزه.سکوت بین‌مون سنگین بود، اما از اون سکوت‌هایی که آزاردهنده نیست؛ از اونایی که پر از حرف نگفته‌ست.خواستم بپرسم «بعدش چی شد؟»ولی چیزی توی نگاهم، یا شاید توی خودم، گفت هنوز وقتش نیست.آقا نادر جرعه‌ی آخر قهوه‌ش رو خورد، انگار تصمیمش رو گرفته باشه.گفت: «بقیه‌ش بمونه برای بعد… بعضی قصه‌ها رو باید تیکه‌تیکه گفت، وگرنه آدم زیر بارش له می‌شه.»بلند شد. بارونی‌ش رو پوشید. همون‌طور مرتب، همون‌طور دقیق.قبل از رفتن برگشت و گفت:«فقط اینو بدون… هیچ‌وقت فکر نکن قصه‌ی آدم‌ها همون‌جایی تموم می‌شه که تو فکر می‌کنی.»در کافه که بسته شد، من موندم و کلی فکر توی سرم.و اینکه چرا بعضی آدم‌ها درست وقتی تصمیم می‌گیرن دیگه دل نبندن، زندگی دوباره سر راهشون می‌ایسته.ساکت شدم.نه چون حرفی نداشتم،چون حس کردم این‌بار قصه دیگه فقط مال آقا نادر نیست.یهو متوجه شدم دارم خودم رو می‌کشم عقب،مثل کسی که از لبه‌ی یه خاطره می‌ترسه جلوتر بره.نه خاطره‌ی اون…خاطره‌ی خودم.به فنجون قهوه‌م نگاه کردم. سرد شده بود.اما دستم هنوز دورش حلقه شده بود، انگار ول کردنش جرأت می‌خواست.با خودم فکر کردم بعضی آدما فقط قصه‌ی بقیه رو گوش می‌کننچون هنوز بلد نیستن قصه‌ی خودشون رو بشنون.یا شاید هنوز آمادگیش رو ندارن.می‌دونستم چیزهایی از زندگیم هستکه هیچ‌وقت بلند گفته نشده.چیزهایی که فقط توی سکوت،بین صدای قاشق و فنجون،بین رفتن و نیومدنِ آدم‌ها،خودشون رو نشون می‌دن.جایی توی ذهنم باز شده بودکه مدت‌ها قفلش کرده بودم.قصه‌ی آقا نادر تموم نشده بود.قصه‌ی من هم همین‌طور.فقط فرقش این بودکه تا امروزمن فقط شنونده بودم.اینبار به آقا نادر و سرگذشتش فکر نمیکردم به خودم و تقدیرم فکر میکردم. نمیخواستم نقش مظلوم داستان رو بازی کنم. وقتی به داستان زندگی خودم فکر میکردم نقشی جز نقش یه آدم مظلوم جفا دیده رو نمیدیدم و انگار این خودم بودم که این نقش رو برای خودم انتخاب کرده بودم.توی فکر خودم غرق بودم که یهو با شنیدن اسمم رشته افکارم از هم پاره شد..«رعنا! رعنا! کجایی دختر؟امیر بود، شوهرم. پنج سالی باهم ازدواج کرده بودیم و از امیر دو تا بچه داشتم یه دختر و یه پسر. امیر مرد بدی نبود و به زندگیمون میرسید. هر چی میخاستیم واسمون فراهم میکرد و هوای بچه هامون رو داشت. حسابدار یه شرکت مهندسی بود تا دیروقت کار میکرد. ولی نمیدونم چرا سال به سال هر چی بیشتر میگذشت از هم دورتر میشدیم انگار فقط دو نفر بودیم که زیر یه سقف زندگی می‌کردیم.اون شب فهمیدم فاصله همیشه با دعوا شروع نمی‌شه.گاهی خیلی آروم،بین «خوب بودن» و «با هم بودن» اتفاق می‌افته.جایی که زندگی سر جاشه،اما دل‌ها نه.این داستان ادامه داره.</description>
                <category>فیا</category>
                <author>فیا</author>
                <pubDate>Thu, 25 Dec 2025 15:00:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سایه‌ای میان ما - قسمت ۹</title>
                <link>https://virgool.io/@farnazfarahdel/%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%A7-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DB%B9-zcnsdnevye1v</link>
                <description>پرسیدم: «یک سال بعد؟»گفت: «آره، ولی برای امروز کافیه. من هیچ‌وقت این خاطرات رو برای کسی تعریف نکردم. نمی‌دونم چی شد امروز اینجا برات گفتم. معمولاً سعی می‌کنم فقط به بخش‌های خوب زندگیم فکر کنم؛ همون‌ها رو تو ذهنم زنده نگه می‌دارم.»مکثی کرد و ادامه داد:«امروز اما دیدمت که طوری نشستی انگار دنیا به آخر رسیده. گفتم بذار بدونی بقیه چه گذشته‌هایی داشتن. جوون که بودم، هر وقت حالم مثل حال تو می‌شد، مادرم منو می‌برد جاهایی که آدم‌ها شرایط سخت‌تری داشتن؛ آسایشگاه جزامی‌ها، مرکز معلولین، پرورشگاه… بعدش همیشه با خودم می‌گفتم: خدایا شکرت، زندگی می‌تونست بدتر هم باشه.»نفس عمیقی کشید:«الانم همینو برات گفتم. نمی‌دونم دلیل حال‌وروزت چیه، ولی امیدوارم به فکر فرو رفته باشی. باید برگردم خونه، کلی کار دارم.»پرسیدم: «چه کاری؟»خندید و گفت: «باید برای خودم شام درست کنم.»گفتم: «مگه تنها زندگی نمی‌کنین؟»شانه بالا انداخت: «آدم تنها هم گرسنه می‌شه! نمیشه؟ من هرچی گذشت، تنهایی و خلوت با خودمو بیشتر دوست دارم. برای خودم احترام قائلم؛ خودم و تحویل میگیرم، خوب غذا می‌پزم، قشنگ تزیین می‌کنم، تو بهترین ظرفام می‌خورم، با بهترین موسیقی… اصلا تو بگو به من، از خودت مهم‌تر کیو داری تو دنیا؟ هیچ‌کس!.»لبخندی زد: «ارج بنه… خودتو تحویل بگیر. اینم درس امشب من. خداحافظ دختر جون.»گفتم: «آخه هنوز می‌خوام بدونم بعد از اون اتفاق، با کی وارد رابطه شدین؟»گفت: «می‌گم عزیزجان، می‌گم.» پالتوش را پوشید، کلاهش را سرش گذاشت و از کافه بیرون رفت.فردای اون روز دوباره رفتم کافه، منتظر موندم که آقا نادر بیاد.اما نیومد.عجیب بود، نگران شدم.تا حالا برای یه آدم غریبه نگران نشده بودم ولی هر چی صبر کردم نیومد که نیومد؛ دو سه روزی گذشت و نیومد… پاک دیوونه شده بودم.اول هفته‌ی بعد، دمِ درِ کافه بودم. کلافه منتظر ایستاده بودم؛ تقریباً همون ساعتی که آقا نادر همیشه می‌اومد. سیگارم رو روشن کرده بودم و زل زده بودم به همون سمتی که همیشه از همون طرف سر و کله اش پیداش می‌شد. اما انگار نه انگار… خبری نبود.سرم پایین بود، یه دستم زیر بغلم و دست دیگه ام سیگارم و نزدیک لبم گرفته بودم و هر از گاهی پکی می‌زدم و با نوکِ کفشم به جدول خیابون ضربه می‌زدم که یهو گوشیم زنگ خورد. نگاه کردم؛ بابام بود. جا خوردم. خیلی وقت بود ازش خبری نداشتم. دلم نمی‌خواست جواب بدم؛ اصلاً چرا باید جواب می‌دادم؟ سال‌ها ازش فراری بودیم، نه من نه مامان بعد از اون اتفاق‌ها نمی‌خواستیم ببینیمش. رد تماس کردم.اما ته دلم می‌خواست بدونم چی شده که بعد از این همه سال زنگ زده. دوباره به ته خیابون نگاه کردم؛ شاید آقا نادر رو ببینم. نبود. با خودم گفتم: «اصلا معلوم نیس کجاس آقا نادر. این چند روز کجا قهوه خورده؟» حتمن خودش تو خونه برای خودش قهوه درست کرده دیگه چه سوالیه!؟ گفت که خودش و تحویل میگیره!‌ این تیکه رو با حرص گفتم. دوباره گوشی زنگ خورد. باز هم بابام. باز هم جواب ندادم. تا این‌که پیام آمد. نمی‌خواستم بازش کنم… اما ناخودآگاه باز کردم. از طرف پسرعمه‌م بود، با شماره‌ی بابا. نوشته بود حالِ بابات خوب نیست؛ اگر می‌خوای بیا ببینش، شاید «برای آخرین بار» باشد.پوزخند زدم. «چرا فکر می‌کنه الان تحت‌تأثیر قرار می‌گیرم و می‌رم دیدنش؟ برای من سال‌هاست بابام مرده.»کلاس اول راهنمایی بودم. وضع مالی‌مون ای بد نبود، ولی بریز و بپاش هم نمی‌کردیم. من و خواهرم، لیلا، دو سال با هم فاصله داشتیم. مامان و بابا هر دو معلم بودن. یه خونه‌ی اندازه‌ و در سطح خودمون داشتیم و یه فیات قدیمیِ تمیز. از رابطه‌ی زن و شوهری‌شون چیزی نمی‌دونستیم، اما مطمئن بودیم بهترین پدر و مادر دنیا رو داریم که به داشتنِ ما افتخار می‌کنن. هر سال با همون ماشین می‌رفتیم سفر؛ توی خانه‌های فرهنگیان می‌موندیم. خورد و خوراک را مامان تا جایی که می‌شد از قبل آماده می‌کرد؛ اگه نمی‌شد، یه رستوران معمولی می‌رفتیم و به‌مون خوش می‌گذشت. دمِ عیدها، مامان با سلیقه برامون پارچه می‌خرید و لباس عید می‌دوخت.کم‌کم بابا رفت سراغ خریدوفروش زمین. چند قطعه از پدربزرگ هم بهش رسید و کارش گرفت. وضع خوب شد؛ ماشین را عوض کردیم، یه هوندا سیویک سرمه‌ای خریدیم، اونم وقتی هنوز کسی ماشین خارجی نداشت. سر و روی مامانم پر از طلا شد، خانه را سر و سامان دادیم، توی مهمانی‌ها پررنگ‌تر ظاهر می‌شدیم. چند سالی همه‌چیز رو به راه بود. من سوم دبیرستان بودم، لیلا برای کنکور می‌خوند.یک روز، مامان خیلی ناراحت و عصبانی برگشت خونه. اول چیزی نگفت؛ انگار نمی‌خواست ما رو ناراحت کنه ولی آخرش نتونست، گفت یکی از همکاراش بابا رو با یه خانم جوان دیده. گفتیم شاید مشتری بوده. مامان با حرص و عصبانیت پرسید: «مشتری رو می‌برن رستوران؟» ساکت شدیم.پرسیدم: «حالا می‌خوای چی کار کنی؟» لیلا گفت: «مامان، بیا و به روی خودت نیار. بدتر می‌شه ها!.» مامان جواب نداد؛ فقط پوست پرتقال توی بشقاب را ریزریز می‌کرد و خیره به دست‌هاش بود. دلش شکسته بود.دل من و لیلا هم شکسته بود. آخه چرا بابای من باید همچین کاری میکرد؟ اگه ما رو دوست میداشت نباید این کار و میکرد. همیشه فکر میکردم این داستانا مال خونه های دیگه اس. مامان شب زود خوابید و صبح زود بیدار میشد و از در میزد بیرون که بابا رو نبینه.چند روز قایم‌باشک‌بازی ادامه داشت؛ اما بالاخره طاقت مامان سر اومد و نتونست تحمل کنه و همه چی رو به بابا گفت؛ دعواشون شد اونم چه دعوایی. بعد از یکی دوماه، یک روز که تعقیبش کرده بود، بابا را با همان «مشتری» در وضعی رمانتیک دید و مچش رو گرفت؛ از همان‌جا قصه‌ی ما شروع شد.بابا برای اینکه ثابت کند قدرت دست کیه، تا تونست به مامان سخت گرفت؛ آن‌قدر که مامان واداد، به معنای واقعی. زیر یک سقف بودن ولی هیچ ارتباطی باهم نداشتن، بابا خیلی شب‌ها خانه نمی‌آمد یا دیر میومد؛ گاهی هم زنگ می‌زد: «مهمون دارم، خانه را خالی کنید.» آن‌قدر وقیح شده بود که انگار نه آبرویی براش مهم بود، نه حال و روز ما.لیلا دانشگاهِ شهر دیگری قبول شد و حداقل این صحنه‌ها را دیگه نمی‌دید. مامان تمام فکر و ذکرش شد حفظ ظاهر جلوی فامیل. حرفی نمی‌زد؛ بیشتر به خودش می‌رسید و در مهمانی‌ها از لیلا می‌گفت: «دخترم سراسری قبول شده، خانم مهندس شده!» یک‌بار از دخترِ فامیلمون که هم‌سن لیلا بود پرسید: «تو کجا قبول شدی؟» دخترک گفت: «امسال نشد متاسفانه…» مامان با بادی در غبغب گفت: «لیلای من که سراسریِ قبول شده، دیگه شده خانوم مهندس…» رفتارِ مامان برایم غریب بود؛ انگار نمی‌شناختمش.یک سال بعد تلفن خونه به صدا در اومد؛ بابا و مامان با هم قهر بودن بودند. یهو پای تلفن مامان جیغی کشید و از حال رفت، بابا با صدای بلند گریه کرد. فهمیدم: لیلا تصادف کرده توی جاده، و همان‌جا مرده. خبر تلخ و بسیار ناراحت کننده ای بود اونهم در بدترین شرایط زندگی. بابا ورشکست شده بود سرش و کلاه گذاشته بودن. بدهکار بود به عالم و آدم؛ اوضاع مالی‌مان اسفناک بود. مامان درخواست طلاق داده بود. بعد از اون تماس بین مامان و بابا دعوا بالا گرفت؛ همدیگر را متهم می‌کردند. تازه فهمیدیم لیلا با یکی از استادهای دانشگاهش که متأهل بود رابطه داشته و هر دو در همان تصادف مرده‌اند. خبر در فامیل پیچید و بابا میگفت «باعث سرشکستگی‌اش» شده‌ایم.فکرش و بکن! کی همچین حرفی میزد...!؟ خودش باعث سرشکستگی ما شده بود..بابا با غم و خشم رفت و جسد لیلا را بیاورد؛ وسط راه ماشین نعش‌کش خراب شده بود و خودش چند ساعت با پیکر لیلا تنها مونده بود… این باعث شده بود حالش بدترم بشه. خاک‌سپاری لیلا نه در شأنش بود، نه آن‌طور که باید؛ با دعوای مامان و بابا سرِ خاک. همان‌جا به خودم قول دادم بابا را دیگه نبینم و همین هم شد. من و مامان، بابا را ترک کردیم و دیگر اسمی از او نیاوردیم تا همین امروز که پسرعمه‌ام پیام داده و می‌گه د حالش خوب نیست و «اگر می‌خواهی ببینیش، همین حالاست». برای من «همین حالا» سال‌ها پیش بود؛ وقتی برای‌مان ارزشی قائل نبود. حالا هم من برایش ارزشی قائل نیستم. نرفتم، نمی‌روم.شاید همین بابا بود که دید من رو نسبت به جنس مخالف بد کرد. چیزهایی که دیدم و شنیدم، چنان خشم در من کاشت که هیچ‌وقت وارد رابطه نشدم؛ می‌ترسیدم، فکر می‌کردم همه مردا مثل هم‌اند و نمی‌شود اعتماد کرد.البته همه‌ی این‌ها بود تا وقتی که آقا نادر را دیدم و قصه‌اش را شنیدم.که حالا… معلوم نیست خودش کجاست. نکنه یه قصه ای برای من گفته و رفته؛ حتمن الانم داره به ریش من میخنده...این داستان ادامه داره لطفا با من بمون تا بقیه داستان رو واست تعریف کنم.</description>
                <category>فیا</category>
                <author>فیا</author>
                <pubDate>Sun, 09 Nov 2025 20:57:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سایه‌ای میان ما - قسمت ۸</title>
                <link>https://virgool.io/@farnazfarahdel/%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%A7-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DB%B8-razensysskpv</link>
                <description>وقتی آقا نادر برام تعریف کرد چه اتفاقی برای نوشین افتادهو این‌که نوشین و مادرش چی‌ها بهش گفتن…خشکم زد.واقعاً وحشتناکه.آدم اصلاً از فردای خودش خبر نداره…همه این جمله رو می‌گن و میدونن،ولی خیلی کم پیش میاد کسی واقعاً باورش کنه.حتی کمتر پیش میاد که یکی لحظه‌ای فکر کنه«شاید فردا نوبت من باشه…چه خوبش، چه بدش…»آقا نادر ادامه داد و گفت:«درسته اولش به اصرار مامانم رفتم خواستگاری نوشین… ولی بعدش اون با مهربونی و محبت و سادگیش منو جذب کرد.طوری که بعد از نامزدیمون دلم می‌خواست وسایلم رو جمع کنم و برم خونه‌ی اونا بمونم. شاید تا وقتی که بریم سر خونه و زندگی‌مون. نمی‌تونستم ازش دور باشم.تصویر زندگی مشترکمون همیشه جلو چشمم بود؛ دلم می‌خواست وقتی رفتیم سر زندگی مشترکمون، خونه رو با هم و با سلیقه‌ی همدیگه بچینیم.اون برام چای بیاره و کنارم بشینه، من براش کتاب بخونم. با هم فیلم ببینیم. بریم پیاده‌روی… پیاده‌روی‌های طولانی، بدون مقصد. بدون وقفه.  فقط راه بریم و راه بریم و راه بریم.می‌خواستم با هم آشپزی کنیم، گل بکاریم،خونه رو پر از گل و گیاه کنیم. خونه رو با نور شمع روشن کنیم.حتی دوست داشتم ساعت‌ها کنار هم بشینیم و هیچی نگیم… فقط حضور همدیگه رو داشته باشیم.روز آخری که نوشین رو دیدم، بهم گفت: &quot;همه‌ی آرزوهای زندگی و آینده‌ام رو ازم گرفتی.&quot;ولی خب… واسه من چطور؟این‌ها هم آرزوهای من بود، نبود؟بدون اون نمی‌تونستم آینده‌ای تصور کنم.از خودم بدم می‌اومد. چون خودم رو مقصر می‌دونستم.از نوشین هم ناراحت بودم چون دیگه نخواست منو ببینه و نزاشت برم دیدنش.ترم آخر دانشگاه بودم. خبر تصادف و وضعیت نوشین تو دانشگاه پیچیده بود.اولین روزی که رفتم کلاس، همه یه‌جوری نگام می‌کردن…نمیدونم شاید  من اینطور فکر می‌کردم.به هر حال خیلی سخت گذشت.فقط دوست داشتم زودتر تموم شه، برم، و دیگه اون محیط و اون آدم‌ها رو نبینم.یه روز، تو حال و هوای خودم بودم که یکی از استادهای خوب و محبوب گروه معماری صدام کرد و گفت:&quot;نادر جان… می‌دونم روزای سختی رو می‌گذرونی.اما فقط خودتی که می‌تونی انتقامت رو از زندگی بگیری.نذار زندگی سرنوشتت رو برات رقم بزنه.از این حال و هوا بیا بیرون.بپذیرش، بلند شو. زندگی رو ادامه بده و بهترین خودت باش.گذشته رو که کاری نمی‌شه کرد،حداقل آینده‌ات رو نسوزون.نذار غم، تو رو ببلعه.&quot;چیزی که استادم میخواست بهم بفهمونه این بود که اگه همین‌جوری ادامه میدادم، ممکن بود غیر از نوشین… خودم و عزیزای دیگه‌ام رو هم از دست بدم و من اینو نمی‌خواستم.حرفاش تلنگر بود.منو به فکر فرو برد.اما تصویر نوشین و اون اتفاق…از جلوی چشم‌هام پاک نمی‌شد.هر از گاهی براش گل و کتاب و کارت می‌فرستادم آسایشگاه معلولین همون جایی که بستری بود.تا اینکه یه روز تماس گرفتن و گفتن:&quot;نوشین منتقل شده. اینجا نیست. خبر نداریم کجاست. دیگه چیزی نفرستید.&quot;خونه‌شون رو هم عوض کرده بودن.می‌دونستم دنبال خونه بودن، ولی از هر کس می‌پرسیدم،می‌گفت: &quot;بی‌خبریم.&quot;انگار زندگی سعی داشت بهم بگه: «همینه… دست و پا نزن.»سعی کردم گذشته رو فراموش کنم.همیشه تصور می‌کردم حال نوشین خوبه و خوشحاله…شاید برای اینکه از عذاب وجدانم کم کنم.گذشت…ولی سخت.و الان می‌تونم بگم فقط خودم بودم که تونستم خودم رو بلند کنم.اون بار عظیم و سنگین عذاب وجدان رو در خودم هضم کنم. از آقا نادر پرسیدم: &quot;بعدش تصمیم گرفتین تنها زندگی کنین؟&quot;آقا نادر لبخند تلخی زد و گفت:&quot;ای دخترجون… اگه بگم تعجب میکنی.زندگی بعضی وقتا جوری برات می‌چینه،که بعداً وقتی بهش فکر می‌کنی، خودت می‌مونی تو شوک.اون موقع فکرشم نمی‌کردم دوباره وارد رابطه‌ای بشم…ولی شدم.اونم رابطه‌ای که خودم هم باورم نمی‌شد.&quot;یه‌دفعه گفتم:&quot;شوخی می‌کنین؟!چطور؟کی بود؟چند وقت بعدش؟&quot;آقا نادر یه پوزخند تلخ زد و گفت:&quot;تقریباً یک سال بعد…&quot;»ادامه داره... لطفا با من همراه بمون تا پایان داستان آقا نادر. مرسی! </description>
                <category>فیا</category>
                <author>فیا</author>
                <pubDate>Tue, 28 Oct 2025 12:27:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سایه‌ای میان ما - قسمت ۷</title>
                <link>https://virgool.io/@farnazfarahdel/%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%A7-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DB%B7-ibu8s6pij5yi</link>
                <description>دو سه روزی گذشت، اون هم در سکوت.نه که حرفی نداشته باشم… داشتم. دلم می‌خواست داد بزنم. هزار تا سؤال توی ذهنم می‌چرخید.می‌خواستم بدونم تو چه شرایطی ما رو پیدا کرده بودن؟ تو چه وضعیتی بودیم؟آیا هنوز توی ماشین بودیم یا نه؟ کاش نبودیم… شاید اگه پرت شده بودیم بیرون، کمتر آسیب می‌دیدیم.وضعیت نوشین چطور بود؟ خیلی درد کشیده بود؟ قطعاً ترسیده بود. هنوز فشار ناخن‌هاش رو روی ساعد دستم حس می‌کنم،هنوز صدای جیغ و گریه‌اش توی گوشمه. با تمام وجودش می‌خواست خودش رو از صندلی بکنه و بندازه توی بغلم از ترس.اما همیشه همه‌چیز همون‌جا تموم میشد.از اون لحظه به بعد دیگه هیچ‌چی یادم نیست. همه‌ی سؤالاتم از همون‌جا شروع میشد… از لحظه‌ای که دوباره چشم باز کردم.اما نمی‌پرسیدم. چون احساس میکردم یه چیزی رو از من دارن پنهون میکنن.مرخص شده بودم. دست و پام توی گچ بود، سرم باندپیچی شده، دور گردنم هم آتل بسته بود.مادرم که خیالش از سلامتی من راحت شده بود، با یه کاسه سوپ اومد توی اتاق.رو تخت روبه‌روی پنجره نشسته بودم، غرق در فکر.عمداً حرف نمی‌زدم، چیزی نمی‌خوردم؛ فقط صبر می‌کردم تا مادرم زبون باز کنه و حقیقت و بهم بگه.سوپ رو گذاشت کنار تختم، بالش زیر سرم رو مرتب کرد و با یه خنده‌ی زورکی گفت:– چی شده پسرم این‌قدر غمبرک زدی؟ شکر خدا اومدی خونه، حالت بهتره.برگشتم نگاهش کردم. یه نگاه سنگین و پر از سؤال. جا خورد. گفت:– وای ببین چطوری نگام می‌کنی! بذار حرفم تموم شه، بعد اگه دیدی از نوشین چیزی نگفتم، اینطوری نگام کن.یه لحظه نفس در سینه‌م حبس شد. گفت:– نوشینم به هوش اومده.پرسیدم: «یعنی چی؟ مگه بیهوش بود؟ رفته بود توی کما؟»بی‌خود نبود که از خانواده‌اش خبری نبود… خدا رو شکر، به هوش اومده.اگه نمی‌اومد چی؟ من هیچ‌وقت خودمو نمی‌بخشیدم.مادرم ادامه داد: «آره، به هوش اومده، شکر خدا. وضعیتش پایداره.»گفتم: «الان کجاست؟ بریم پیشش. همین الان!»مادرم گفت: «باشه، ولی هنوز توی بخش مراقبت‌های ویژه‌ست. من و پدرت هر روز رفتیم پیشش،اما خانواده‌اش هنوز ازمون دلخورَن، همه‌چی رو از چشم تو می‌بینن.»پرسیدم: «مگه تقصیر من بوده؟ یه ماشین از روبه‌رو اومد تو لاین ما… مجبور شدم بکشم کنار، جاده هم لغزنده بود…»مادرم گفت: «خب، سرعتت هم بالا بوده، مادر. همه‌چی دست به دست هم داده تا این اتفاق بیفته. ولی نگران نباش، درست می‌شه.سوپت رو بخور، تا پدرت بیاد ببریمت دیدنش.»با هزار زحمت بلند شدم. مادرم کمکم کرد لباس بپوشم.دم در منتظر پدرم شدم.توی مسیر تا بیمارستان، دل تو دلم نبود. هزار فکر توی سرم بود.. خودم و آماده میردم برای رویارویی با نوشین و پدر و مادرش.آیا نوشین هم مثل پدر و مادرش منو مقصر میدونست؟آیا از دست من عصبانی بود؟ فکر نکنم، حداقل اونم با من بود و دیده بود چه اتفاقی برامون افتاده، میدونست که تقصیر من نبوده!رسیدیم، یه سبد گل بزرگ خریده بودیم.رفتیم توی اتاقش. مادر نوشین هم اون‌جا بود. تا منو دید، اشک از چشمش سرازیر شد و حرفی زد که هنوز سنگینی ش رو روی قلبم حس میکنم:«کاش دختردسته گلم رو به کسی داده بودم که لیاقتش رو داشت… عرضه زندگی کردن داشت.تو حتی نتونستی یه ماشین رو کنترل کنی. با چه عقلی دخترم رو بهت دادم؟بدبختش کردی!»یخ زدم.مگه خودش نمی‌دید من تمام بدنم توی گچه؟با عصا راه می‌رم؟چرا اون‌جوری گفت؟دهنم قفل شده بود. یه بغض سنگین توی گلوم موند. فقط نگاهش کردم.انگار توی رینگ گیر کرده بودم و با حرفاش بی وقفه میکوبید توی صورتم. مونده بودم بی‌دفاع. انگار یه وزنه سنگین گذاشتن توی دهنم، نمیتونستم حرف بزنم.یه لحظه که با انگشت به سمت نوشین اشاره کرد، تازه یادم افتاد اون هم اون‌جاست.چشم‌هامون به هم گره خورد.نوشین روی تخت دراز کشیده بود.اشک از چشمای قشنگش سرازیر بود.به سختی با عصا رفتم کنارش. مادرش هنوز داشت حرف می‌زد.من فقط صدای نفس نوشین رو می‌شنیدم.دستش رو گرفتم.نگاهم کرد، ولی چیزی نگفت.فقط گریه کرد.گفتم:«نوشین… تو هم مثل مادرت فکر می‌کنی؟من متأسفم. نمی‌خواستم این اتفاق بیفته. من خیلی تلاش کردم بهت آسیبی نرسه و تا الان که دیدمت خواب و خوراک نداشتم. مطمئنم که خیلی زود خوب میشی. دوباره هر دومون سر و پا میشیم. تنهات نمیذارم. قول می‌دم جبرانش کنم. واقعا انصاف نیست، نمیدونم مادرت چرا این موضوع رو اینقدر بغرنج میکنه، شکر خدا هر دو زنده ایم. میتونست اتفاقای بدتری بیفته.»نوشین تا اون موقع ساکت بود و فقط گریه‌ میکرد. ولی با شنیدن جمله آخرم یهو گریه اش شدت گرفت و پتوش رو کنار زد و گفت:«از این بدتر هم مگه میشه؟ همه چی برای من تموم شد نادر! انصافه که من نتونم دیگه از روی تخت بلند شم؟ از کمر به پایین فلج شدم، نادر… تموم شد.همه‌ی آرزوهام، زندگیم، آینده‌م… همه‌چیمو ازم گرفتی نادر.من دیگه نمی‌تونم راه برم. نمی‌تونم بازیگر شم.نمی‌تونم حتی بغلِ تو باشم.اونوقت تو با یه عصا لنگون لنگون اومدی اینجا و دم از انصاف میزنی؟ تو فقط یه عصا داری، که حتی اونم دیگه به کار من نمیاد! ای کاش سوار اون ماشین لعنتی نشده بودم!‌برو… برو بیرون. منو یاد روزای خوشم ننداز.»پرستار اومد. آرام‌بخش تزریق کرد.من فقط وایساده بودم. بی‌حرکت.حس می‌کردم تموم خون بدنم یخ زده.دلم می‌خواست اون لحظه،زمان برگرده عقب، یا اون اتفاق نیفته یا که من همون پایین دره بمیرم و همجین روزی و نبینم.سخته…خیلی سخته وقتی بشی دلیلِ بدبختیِ کسی که دوستش داری،و هیچ راهی برای جبرانش نداشته باشی.با من همراه باش، ادامه دارد...</description>
                <category>فیا</category>
                <author>فیا</author>
                <pubDate>Tue, 14 Oct 2025 12:46:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سایه‌ای میان ما - قسمت ۶</title>
                <link>https://virgool.io/@farnazfarahdel/%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%A7-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DB%B6-cvt55tlyrgwg</link>
                <description>دانشجوی معماری بودم. همیشه یه دوربین دستم بود. از بناهای تاریخی، از ساختمان‌هایی که توجهم رو جلب می‌کردن، حتی از یه آبجکت ساده وسط خیابون عکس می‌گرفتم. دوربینم پر از همین عکس‌ها بود.مادرم همیشه می‌گفت: «نادر، تو که این همه عکس از در و دیوار می‌گیری، یه بارم از ما بگیر.»توی مهمونی‌ها هم می‌گفتن: «بذار نادر عکس بگیره. هم دوربینش خوبه، هم خودش خوب  عکس می‌گیره.»ولی من همیشه امتناع می‌کردم. فکر می‌کردم چه دلیلی داره لحظه رو ثبت کنیم و بعد هی برگردیم به گذشته؟ من آدمی نبودم که گذشته رو شخم بزنم. همیشه می‌خواستم توی حال بمونم.با این حال، صحنه‌هایی تو ذهنم حک شدن، با وضوحی حتی بیشتر از هر عکسی. تصویرهایی که هرگز پاک نمی‌شن. پدرم طرافدار پر و پا قرص حمیرا بود و همیشه آهنگاش رو زیر لب زمزمه میکرد: «خاطرات شمال محاله یادم بره اون همه شور و حال محاله یادم بره ..» به پدرم میگفتم: «مگه شمال چی گذشته به این خانم که براش آهنگ خونده..!»سفر شمال اما برای من دیگه یه خاطره نبود. اون شد سرنوشتم.صبح زود بار و بندیلمون رو جمع کردیم. نوشین قبل از حرکت رفت جلوی دریا. چند دقیقه‌ای ساکت ایستاد و طلوع آفتاب رو نگاه کرد. وقتی من رفتم کنارش، لبخندی زد و گفت: «خیلی قشنگه، نه؟ اما شبا ترسناکه … ولی خوبه که می‌دونم همیشه صبح می‌شه و باز همه‌چی دیدنی می‌شه.»بعد دستشو زد به آب دریا، پاشید طرف من و با خنده گفت: «هر کی زودتر برسه به ماشین برنده‌ست!» خنده کنان جیغی کشید و دوید. منم دنبالش.راه افتادیم. هوا عالی بود. جاده نیمه‌خیس بود و بوی خاک بلند شده بود. یه جاها آفتاب از پشت ابر می‌زد بیرون و نور طلایی‌ش می‌نشست روی پوست. حس بینظیری بود. درختا کم‌کم زرد و نارنجی می‌شدن. رودخونه‌ی کنار جاده برق می‌زد.قرار بود ظهر برسیم تهران؛ مادرم مهمونی داشت. از بس خوش گذشته بود، یه روز بیشتر مونده بودیم. با این حال تصمیم گرفتیم توی راه یه جا نگه داریم و صبحونه بخوریم. همین کارم کردیم، وسط راه ایستادیم و املت خوردیم و به هم قول دادیم دیگه یه کله بریم تا برسیم خونه. راستش قبل از این که راه بیفتیم من دلم میخواست بیشتر بخوابم ولی همین که نوشین و با اون انرژی خوبش دیدم سر حال اومد انگار  انرژی نوشین به منم سرایت کرد. با خودم گفتم چه خوبه دارمش..ولی زندگی همیشه اون‌قدر که فکر می‌کنی منصف نیست. خیلی وقتا فکر میکنی که به! چقدر همه چی عالیه! یه رویی از خودش و نشونت میده که به مرگ راضی میشی. آقا نادر مکث کرده بود و این اولین بار نبود که مکث کرده بود خودتم اینو میدونی. از اول این داستان هر جا که کم آورد و بار عاطفی خاطرات گذشته اش سنگینی کرد رو دوشش مکث کرد. وقتی به خودش اومد منو دید که غرق در نگاهش هستم و خودمم تو فکرم تو فکر زندگی  و بازیهاش و اینکه با اتفاقایی که برایمون تو زندگی میفتاده چه درسی باید بگیریم. اینجا بود که آقا نادر بهم گفت: « چی شد دختر جون؟ تو که بدتر از من رفتی تو فکر!» خندیدم یه خنده بی انرژی و تلخ و اون ادامه داد: «توی راه می‌خندیدیم، آهنگ گوش می‌دادیم، حتی بازی کردیم، اسم و فامیل، معما و چیستان.حواسم به نوشین بود یه قسمت از جاده بخاطر بارش بارون لغزنده بود. متوجه تندی پیچ جاده نشدم. همون لحظه یه ماشین از روبه‌رو به لاین ما اومد. راننده‌اش خواب‌آلود بود. برای اینکه باهاش برخورد نکنم، فرمون رو کشیدم سمت راست… و اون سمت، چیزی جز دره نبود.»ماشین سر خورد.  نوشین جیغی کشید و مدام اسم منو صدا میزد و کمک میخواست و دستم و محکم گرفته بود. همه خاطرات شیرین‌مون تو چند ثانیه جلوی چشمم رد شد.بعد… سقوط. تاریکی. هیچ.وقتی به هوش اومدم، توی بیمارستان بودم. با صدای بریده گفتم:— نوشین… نوشین کجاست؟پرستار گفت: «آروم باشین. هر دوتاتون زنده‌اید. حال ایشون هم بهتر می‌شه.»همون‌جا نفسم برگشت. زنده بود. خدا رو شکر! چند هفته گذشت. من چندتا دنده م شکسته بودم، گردنم آسیب دیده بود، دست و پام گچ گرفته بودن. چند عمل پشت سر هم. ولی هر بار که می‌بردنم و برمی‌گردوندنم، چشمم دنبال نوشین میگشت  ولی هیچ وقت ندیدمش.می‌گفتن منتقلش کردن بیمارستان دیگه. همین شد کابوس من. حس بچه‌ای رو داشتم که از مادرش جداش کردن. غریبگی، دلتنگی، تنهایی…خانواده‌اش هم هیچ وقت به دیدنم نیومدن. ته دلم می‌دونستم منو مقصر می‌دونن.یه روز، نزدیک مرخصی، پدر و مادرم بالای سرم بودن. مادرم رفت سراغ پرستارا. وقتی برگشت، فکر کرد خوابم ولی من غرق در فکر و خیال بودم. رو کرد به پدرم و گفت:— ببین چه خوب خوابیده. الان میان سرمش رو عوض کنن، آخه الان چه وقت تموم شدن سرم بود، اینجوری بچه م بیدار میشه! پدرم روی صندلی کنار تختم نشسته بود داشت روزنامه میخوند. از بالای عینکش و گوشه روزنامه، نیم‌نگاهی کرد و گفت:— نگران خوابشه؟! من نگران زندگیشم زن.مادرم با اخم اشاره کرد: ساکت باش.ولی پدرم طاقت نیاورد:— تا کی می‌خوای پنهون کنی؟ هر روز می‌پرسه. هر روز غیر از واقعیت بهش می‌گی.مادرم گفت:—آخه الان وقتشه؟ بذار به امید نوشین بلند شه…پدرم آهی کشید.من چشم‌هام رو نیمه باز کردم.همون‌جا فهمیدم پشت این پچ‌پچ یه حقیقت تلخه که نمی‌خوان به زبون بیارن.ادامه دارد...</description>
                <category>فیا</category>
                <author>فیا</author>
                <pubDate>Fri, 03 Oct 2025 12:43:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سایه‌ای میان ما - قسمت ۵</title>
                <link>https://virgool.io/@farnazfarahdel/%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%A7-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DB%B5-snojzjt1tllh</link>
                <description>نادر گفت:«می‌دونی… من همیشه عاشق سفر بودم. ولی سفرهایی که پدرم می‌بردمون هیچ‌وقت برنامه‌ریزی‌شده نبود. یه روز صبح از خواب بیدار می‌شدیم، می‌گفت: پاشین! راه بیافتیم.می‌پرسیدیم: کجا؟ می‌گفت: هر جا که فرمون دلش خواست بچرخه، همون‌جا می‌ریم.سخت هم نمی‌گرفتیم. یکی‌دو دست لباس، یه خورده نون و پنیر. همین.اما عجیب این بود که با همون سادگی، همیشه بهمون خوش می‌گذشت.این بار، اولین بار بود که برای سفرم برنامه ریخته بودم.پدرم ماشینو برده بود کارواش، یه عالمه خوراکی گذاشته بود توی صندوق، حتی یه دسته اسکناس هم گذاشت کف دستم و با خنده گفت: اینم توشه‌ی راهت. خوش بگذره پسرم. قدر این روزاتو بدون.و راست می‌گفت… واقعاً خوش گذشت.رفتیم شیراز و اصفهان. بعدش قرار شد توی راه برگشت، سر از شمال دربیاریم.کلی عکس گرفتیم. کلی خاطره ساختیم.قبل‌تر، شاید کمی کنار نوشین معذب بودم، یه خجالت نیمه‌پنهان داشتم.ولی این سفر همه‌چیز رو تغییر داد. نزدیک‌تر شدیم. صمیمی‌تر شدیم.از همه‌چیز گفتیم: چی دوست داریم، چی دوست نداریم، از چه چیزهایی می‌ترسیم، از خاطرات کودکیمون گفتیم، سفرهای قبلی… حتی آرزوهامون.گاهی از شدت خنده، اشک از چشم‌هامون سرازیر می‌شد.یه شب کنار آتیش، کنار دریا، نوشین بازی‌ای راه انداخت. گفت: من یه جمله در مورد زندگی می‌گم، تو ادامه بده، بعد من ادامه می‌دم، تا بشه یه مانیفست برای زندگیمون.اون لحظه فهمیدم نوشین چقدر دنبال ادامه‌تحصیل و آینده‌شه. بازیگری می‌خوند. چهره‌ی قشنگی هم داشت. به‌راحتی می‌تونستم تصور کنم به‌زودی توی فیلمی انتخاب بشه و خب اینم گفت که احتمال داره برای بازی توی یه فیلم انتخاب بشه.یه‌هو فکری مثل سایه اومد سراغم: اگه معروف بشه چی؟ اگه منو فراموش کنه چی؟سریع سرمو تکون دادم تا فکرمو منحرف کنم. نمی‌خواستم چنین آینده‌ای رو تصور کنم.نمی‌دونم چرا، ولی اون شب حس تملک پیدا کرده بودم. انگار می‌خواستم نوشین همیشه فقط مال من باشه.شاید حرفش درباره‌ی بچه‌دار شدن این حسو توی من بیدار کرده بود. چون به این فکر افتادم که یه روز ممکنه شغلش یا بچه، هر دو منو بذارن توی اولویت دوم زندگیش.بی‌اختیار بهش گفتم:«نوشین… من انقدر دوست دارم که دلم می‌خواد فقط برای من باشی. می‌خوام بذارمت توی قاب دلم و همیشه فقط کنار خودم باشی.»خندید. گفت:«مواظب باش چی مانیفست می‌کنی، آقا نادر! آدمی که بذاریش توی قاب، یه روزی ازش خسته می‌شی. قاب خاک می‌گیره، اون وقت حوصله نداری حتی خاکشو پاک کنی.»و من، با صدایی محکم گفتم:«هرگز… هرگز!»نادر همین‌جا مکث کرد.یه پک عمیق به سیگارش زد، نگاهشو دوخت به جایی نامعلوم.گفت:«باورت می‌شه دخترجون؟ هنوزم اون هرگز، هرگز توی گوشمه… مثل یه نفرین.»من همون‌جا خشکم زد.با خودم فکر کردم: پس چی شد؟همه‌چیز که خوب پیش رفته بود… چرا این هرگز هنوز انقدر توی دلش زخم بود؟ناخودآگاه فکر بدی اومد سراغم: نکنه بعداً خیانتی در کار بوده؟ نکنه پای ناهید وسط اومده؟ شاید این «هرگز» برای همینه که هنوز توی گوشش می‌پیچه…ادامه دارد...</description>
                <category>فیا</category>
                <author>فیا</author>
                <pubDate>Wed, 01 Oct 2025 09:45:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سایه‌ای میان ما - قسمت ۴</title>
                <link>https://virgool.io/@farnazfarahdel/%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%A7-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DB%B4-xsx5t8kqkmnv</link>
                <description>نادر با پوزخند تلخی گفت: «آره دیگه… کلی اصرار کردن که باید ببریم ماه‌عسل.»و بعد، یک مکث طولانی و غرق افکار خودش شد.من چیزی نگفتم. راستش، یه حس بدی داشتم. انگار اون مکث ساده‌اش پشتش یه خاطره تلخ بود. نمی‌دونم چرا این حس بهم دست داد.از بیرون، ماه‌عسل باید چیز قشنگی باشه. یک شروع تازه، یک سفر شیرین، یک خاطره خوش توی زندگی مشترک.ولی نگاه نادر چیز دیگه‌ای می‌گفت. نگاهش تلخ بود، درست مثل قهوه‌ای که روی میز بود.آ… همین‌طور ساکت زل زده بودم به نادر و توی ذهنم هزار تا سؤال می‌چرخید. بعد یهو به خودم اومدم: «این چه کار بدیه که دارم می‌کنم! چرا زل زدم به آدمی که غرقه توی خاطرات گذشته ش؟» احساس کردم شاید با این کارم معذبش میکنم.نگاهمو برگردوندم، با دستمال کاغذی که توی دستم بود بازی کردم. یه بار به شکل مربع، یه بار قایق، یه بار مثلث، یه بار هم گل رز. هر بار به یه شکل تازه تغییر میدادم.به نظرم زندگی هم همینطوریه. کاش می‌شد بعضی از خاطره‌ها رو از نو بچینیم. جوری که وقتی برمی‌گردیم بهشون، خوشحال باشیم.ولی بعضی وقتا زندگی آدمو می‌ندازه توی مسیری که قدرت تصمیم‌گیری رو ازت می‌گیره. فلج می‌شی.نمیدونم، هرچی که هست… ای کاش می‌شد بعضی از خاطراتو از نو نوشت. کاش یه سری اتفاقا اصلاً نمی‌افتادن توی زندگی، همونا که کام آدمو انقدر تلخ می‌کنن که حتی اگه یه روزی،سالها بعد، یه عصر توی کافه، وقتی داری در موردشون با یه دوستی حرف می‌زنی، دوباره پرتت کنن گوشه‌ی همون خاطره و بازم عذابت بدن.داشتم به اینا فکر می‌کردم که یهو نادر خودش شروع کرد. سیگارشو برداشت، یه پک عمیق زد، آه سنگینی کشید و سرشو آورد بالا. چشم‌هاش پر بود. گوشه‌ی چشمش اشک نشسته بود.دیدن اون اشک و اون حالت، هزار تا علامت سؤال توی ذهنم کاشت:چی شده بود؟ چرا این‌قدر تلخ شد؟ چه اتفاقی پشت این نگاه پنهونه؟نادر ادامه داد:«فردای اون روز، وقتی سر کلاس ناهید رو دیدم، دیگه مثل قبل نبود. قبلاً سعی می‌کرد همه‌چیز رو عادی نشون بده، جوری رفتار کنه که انگار براش مهم نیست من نامزد کردم. ولی از نگاهش فهمیدم دیگه اون‌طور نیست. همون مهمونی همه‌چی رو براش روشن کرده بود؛ دیده بود رابطه‌ی من و نوشین جدیه. فهمیده بود که نوشین عاشقمه و من هم همه تلاشم رو می‌کنم تا بهش خوش بگذره. همین حسابی توی روحیه‌اش اثر گذاشته بود.وقتی منو دید، معلوم بود ناراحته. منم از ناراحتی اون، حالم بد شد. رفتم کنارش نشستم، خواستم حرف بزنیم، اما قبول نکرد. گفت کار داره. بازم اصرار کردم تا بالاخره راضی شد بعد از کلاس چند دقیقه‌ای با هم صحبت کنیم. از روز نامزدی تا اون روز، هیچ صحبتی نکرده بودیم.کلاس که تموم شد و همه رفتن، جلوش رو گرفتم. گفتم:ناهید، باید با هم حرف بزنیم.با سردی گفت: خب، چی می‌خوای بگی؟ بگو و برو.گفتم: ما با هم دوست بودیم. ولی این دوستی معمولی نبود. من واقعاً دوستت داشتم. ولی همیشه فکر می‌کردم از طرف تو جدی نیست؛ برای این حرفم هم دلیل دارم چون هر بار که ابراز می‌کردم، با شوخی یا بی‌تفاوتی ردش می‌کردی. همین باعث شد به این نتیجه برسم که تو نمی‌خوای منو. یا اگه هم می‌خوای، در حد یه دوست ساده‌ست. با این حال، دلم نمی‌خواست ول کنم. تلاش می‌کردم رابطه جدی‌تر بشه، ولی خب، رابطه‌ی یک‌طرفه به جایی نمی‌رسه.از اون طرف، ماجرای خواستگاری نوشین هم بیشتر از سمت خانواده بود. رفتم تا مادرم خوشحال بشه. اما همه‌چی جوری پیش رفت که فکرش رو هم نمی‌کردم. کم‌کم چیزهایی در نوشین دیدم که همیشه دلم می‌خواست از تو ببینم. بیش از یک سال با هم دوست بودیم، ولی هیچ‌وقت اون حسو از تو نگرفتم. همین شد که رفتم جلوتر.راستش روم نمی‌شد بیام بگم دارم ازدواج می‌کنم. برای همین کم‌کم فاصله گرفتم. گذاشتم به حساب درس و مشغله. تو هم هیچ‌وقت کنجکاو نشدی بفهمی چرا دور شدم. منم چیزی نگفتم، تا اینکه نامزدی شد. قصد داشتم بعداً، وقتی حلقه دستم بود، بیام و توضیح بدم. ولی خب، دیگه اون اتفاق افتاد و تو همه‌چی رو تو مراسم دیدی.»ناهید گوش داد و آخر سر گفت:« شاید از من ابراز احساسات ندیدی، یا فکر میکنی من آدم سردی هستم اما منم دلیل خودم رو داشتم. من قبلاً ضربه خورده بودم. یه نفر رو جدی گرفتم و خیانت دیدم. از اون موقع تصمیم گرفتم دوباره یک دل عاشقانه جلو نرم، چون می‌ترسیدم دوباره داغون بشم.ولی حالا هم داغون شدم. نمی‌دونم چرا. یه حسی دارم که انگار کامل و کافی نیستم. شاید برای همین تو هم حس نکردی من جدی‌ام. البته، هرکسی مختاره در مورد خودش و احساساتش هر طور دلش میخاد فکر کنه.»تا اون روز خیال می‌کردم ناهید هیچ‌وقت دوستم نداشت. یا اگر هم داشت، اون‌قدر جدی نبود که به دل بگیره.اما با حرف‌هایی که زد تازه فهمیدم آدم‌ها چقدر پیچیده‌ان.همون‌جا توی ذهنم تکرار می‌کردم: چرا همه‌چی باید این‌قدر سخت باشه؟دوست داری، بگو. نداری، باز هم بگو. حتی اگر برایت فقط یه رفاقت ساده‌ست، صریح بگو. یا اگر یکی زیادی ابراز احساسات می‌کنه و تو در اون حد جدی نیستی، باز هم بگو.چرا آدم‌ها این‌قدر دور می‌زنن؟ چرا هیچ‌کس رک و پوست‌کنده نمی‌گه چی تو دلشه؟بعد از اون گفت‌وگو، چند روزی کلافه بودم. مدام حس می‌کردم یه رابطه‌ای که می‌توانست به زیبایی شکوفا بشه را خودم با دست خودم خفه کردم؛ با پیش‌داوری‌ها، با قضاوت‌های بی‌جا. حالا هم نتیجه‌اش چیزی نبود جز ناراحتی و سرخوردگی برای هر دوی ما.فکر می‌کردم با گفتن همه‌چیز به ناهید، از عذاب وجدان خلاص می‌شم. اما نشدم. برعکس، سنگین‌تر هم شد.با خودم کلنجار می‌رفتم: آدم‌ها اشتباه می‌کنن. من هم اشتباه کردم. اما باید جلو رفت. نمی‌شه هی به گذشته برگشت.تصمیم گرفتم همه‌چیز رو با ناهید تمام‌شده بدونم. برای ترم بعد هم کلاس‌هام رو طوری برداشتم که حتی هم‌کلاسی نباشیم.امتحان‌ها رو دادیم. بعد از اون قرار شد من و نوشین بریم شیراز و اصفهان و شمال، برای ماه‌عسل.سفری که شروع خوبی برای زندگی مشترک هست.همیشه باور دارم: وقتی دلت به کاری راضی نیست، انجامش نده.وقتی حس می‌کنی چیزی درست پیش نمی‌ره، حتی شده برای یک لحظه، مکث کن.من آن روز باید مکث می‌کردم.ولی نکردم.«روز سفر از صبح دلشوره داشتم مثل دلشوره های روزهای امتحان. ماشین رو از حیاط بیرون آوردم.خورشید داشت غروب می‌کرد. تصمیم گرفته بودیم سر شب حرکت کنیم. نوشین گفت: چه آسمون قشنگی!سرم و به نشونه تایید تکون دادم و لبخندی زدم نمیخواسم نوشین چیزی از نگرانی و دلشوره ای که دارم بفهمه.همه‌چی عادی به نظر می‌رسید؛ جاده، ماشین، صدای موزیک، حتی خنده‌های نوشین.فقط یه چیز غیرعادی بود: دل من!انگار از قبل می‌دونست اتفاقی در راهه.»ادامه دارد..</description>
                <category>فیا</category>
                <author>فیا</author>
                <pubDate>Mon, 22 Sep 2025 00:00:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سایه‌ای میان ما - قسمت ۳</title>
                <link>https://virgool.io/@farnazfarahdel/%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%A7-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DB%B3-ifv0xxnhcmif</link>
                <description>هفته‌های اول زندگی با نوشین مثل یک رویای قشنگ بود.همه‌چی پر از شادی و دعوت و رفت‌وآمد؛ از این خونه به اون خونه، مهمونی‌های خانوادگی، خنده، شوخی… ما غرق خوشی‌های ساده‌ی زندگی تازه‌مون بودیم.کم‌کم چند ماه گذشت.همه‌چی خوب بود، جز یک سایه‌ای که هر از گاهی از ذهنم رد می‌شد: ناهید.اون روزها دیگه توی دانشگاه با هم فقط سلام‌علیک معمولی داشتیم. اگه چیزی هم می‌گفتیم، سر کلاس و در حد ضرورت بود. هیچ صمیمیتی باقی نمونده بود.ولی خب… دانشگاه جاییه که هیچ چیز پنهون نمی‌مونه. همه فهمیده بودن که من نامزد کردم. خیلی‌ها بهم نگاه می‌کردن، بعضی‌ها هم پشت سرم پچ‌پچ می‌کردن.می‌گفتن چرا به ناهید چیزی نگفتم؟ چرا گذاشتم همه‌چی اینطوری بشه؟ بعضی‌ها حتی می‌گفتن من از ناهید سوءاستفاده کردم.حرف‌هایی که مثل خاری توی دلم می‌نشست.ناهید هم دیگه کمتر خونه‌ی نوشین می‌رفت. بیشتر وقت‌ها سعی می‌کرد بره خوابگاه یا برگرده شهرستان پیش خانواده‌اش. منم همیشه مواظب بودم زمان‌هایی برم خونه‌ی نوشین که ناهید اونجا نباشه. همه‌ی تلاشم این بود که دوباره رودررو نشیم.ولی یه روز جمعه…مادر و پدر نوشین من و دعوت کردن نهار. گفتن خانواده‌ی ناهید هم از شهرستان اومدن تهران، گفتن خوبه بیایین همه با هم باشیم.از همون لحظه‌ای که شنیدم، قلبم ریخت پایین. یعنی ناهید هم اونجاست؟جمعه شد. بوی قیمه‌بادنجون توی تمام خونه پیچیده بود. همه دور سفره نشسته بودن. پدر و مادر نوشین، ناهید و خونواده ش.وقتی چشمم بهش افتاد، انگار همون زخم قدیمی دوباره باز شد.همه گرم حرف زدن بودن، ولی من فقط با خودم کلنجار می‌رفتم.چی باید می‌گفتم؟ چطور باید نگاه می‌کردم؟آیا واقعاً گذشته، گذشته بود؟از وقتی وارد خونه شدم و چشمم به ناهید افتاد، ته دلم لرزید.لرزشی که از سر هیجان و ترس با هم بود.همون لحظه از خودم خجالت کشیدم. با خودم گفتم: «یعنی هنوز ته دلم ناهید رو دوست دارم؟ یعنی چرا باید از دیدنش اینقدر خوشحال بشم؟ چرا هیجان داشته باشم؟»ولی واقعیت این بود که داشتم.ناهید دیگه مثل دانشگاه نبود؛ با مانتو و مقنعه. موهای بلند و قرمزرنگش رو باز گذاشته بود تا روی کمرش. آرایشی ملیح کرده بود و یه پیراهن صورتیِ خیلی کمرنگ تنش بود. تصویری لطیف و روشن که هنوز هم توی ذهنم مونده.یه سلام کوتاه رد و بدل شد. بعد خانواده‌ی نوشین منو به خانواده‌ی ناهید معرفی کردن؛ به مادر و پدر و به مادربزرگ و پدربزرگش که توی مراسم نامزدی حضور نداشتن. نشستیم دور سفره. همه از خوبی‌های من تعریف می‌کردن. از اینکه چه داماد خوبی‌ام، چه خانواده‌ی آبرومندی دارم…هر چی بیشتر می‌گفتن، من بیشتر معذب می‌شدم. با خودم می‌گفتم: «اصلاً چرا همه‌ش درباره‌ی من حرف می‌زنن؟ مگه من کی‌ام؟»وقتی بالاخره تعریف‌ها تموم شد، ناخودآگاه یه آه از نهاد من بلند شد.بابای ناهید خندید و گفت:– آقای داماد! هنوز اول راهه، این‌قدر زود آه نکش!همه خندیدن. من لبخند زدم، ولی دلم پر بود.نوشین که غرق ذوق و شوق بود، مدام از این می‌گفت که کجاها رفتیم، چی کار کردیم. همون‌قدر که اون پرهیجان بود، من خسته و کلافه بودم. با خودم می‌گفتم: «کاش فقط یه لحظه ساکت می‌شد. چرا این‌قدر تعریف می‌کنه؟» ولی چیزی نگفتم. تحمل کردم.بعد نوبت بابای ناهید شد که از خاطرات نامزدیش بگه. همه می‌خندیدن، بقیه هم خاطره تعریف کردن. تا اینکه پدربزرگ ناهید رو به من کرد و پرسید:– خب آقا داماد، شما عروس رو کجا می‌خوای ببری ماه‌عسل؟یخ زدم. واقعاً هیچ‌وقت بهش فکر نکرده بودم. کلاس‌ها و دانشگاه توی ذهنم بود، نه سفر و ماه‌عسل. گفتم:– نه والله، هنوز فکر نکردم… الان دانشگاه و درس هست، فرصت نیست.پدربزرگ با جدیت گفت:– یعنی چی فرصت نیست؟ واسه دانشگاه و درس همیشه فرصت هست ولی برای ماه عسل نه. سفره که آدمو به هم نزدیک می‌کنه.بقیه هم تأیید میکردن. صدای «آره، آره» دور سفره پیچید. من مونده بودم چه بگم. فقط لبخند زدم و چیزی نگفتم.نوشین با هیجان گفت:– خب بریم شمال! فعلاً یه سفر کوتاه می‌ریم، بعداً برای یه سفر مفصل‌تر برنامه‌ریزی می‌کنیم.بنظر همه موافق بودن. نوشین برق توی چشماش بود.اما من… من نگاه ناهید رو دیدم.اون غم و حسرتی که پشت لبخندش پنهون کرده بود. حس می‌کردم داره خودش رو جای نوشین می‌ذاره. انگار می‌گفت: «اگه من بودم، الان من و نادر می‌رفتیم ماه‌عسل.»این نگاه رو می‌شناختم. قلبم تیر کشید.ناهید اما دختر زرنگی بود. نمی‌خواست ناراحتیش رو لو بده. برای همین خودش رو انداخت وسط بحث. گفت:– حتماً برید! ماه‌عسل خیلی مهمه. اگه من بودم، شوهرم باید منو می‌برد یه جای رمانتیک و خاص…همه خندیدن. ولی من فقط توی دلم سنگین‌تر شدم و بین دو نگاه نوشین و ناهید له شدم...</description>
                <category>فیا</category>
                <author>فیا</author>
                <pubDate>Tue, 16 Sep 2025 16:58:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سایه‌ای میان ما - قسمت ۲</title>
                <link>https://virgool.io/@farnazfarahdel/httpsvirgooliofarnazfarahdel%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%A7-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DB%B2-yud6tpugsoyc</link>
                <description>حال و هوای عجیبیه؛ شرکت توی مراسم نامزدی خودت رو میگم. آره والا!آقا نادر خندید و گفت: «شرط می‌بندم تا حالا کسی به حال و هوای داماد بیچاره تو اون لحظه فکر نکرده! خب طبیعیه که عروس استرس و هیجان خودش رو داشته باشه، ولی حال و هوای داماد یه چیز دیگه‌ست.»می‌گفت: «اون لحظه چیزی که توی سرم می‌گذشت خیلی فراتر از ظاهر و لباس و آینده‌ی مبهم بود. با دیدن مهمون‌ها و نگاه‌هاشون استرس گرفتم. تمام مدت با خودم کلنجار می‌رفتم:آیا تصمیم درستی گرفتم؟می‌تونم نوشین رو خوشبخت کنم؟از پس خرج زندگی برمیام؟اگه یه روز بیکار شدم چی؟اگه نوشین از من خسته شد چی؟ اگه خودم خسته شدم چی؟ذهنم پر از این سؤال‌ها بود، ولی همزمان حواسم به تذکرهای مادرم هم بود: مشروب نخوری، بلند نخندی، با لبخند با همه خوش‌وبش کنی… هر چی شد لبخند یادت نره که شبیه یه داماد مغموم به نظر نرسی!»وسط همون فکرها بود که یه صدای آشنا از پشت سرم توی اون همه شلوغی و آهنگ و خنده رسید به گوشم. کی بود؟ از فامیل ما بود؟ هرچی فکر کردم یادم نیومد.بعد از سلام‌وعلیک با فامیل‌های نوشین، نشستم سر جای مخصوصی که برامون در نظر گرفته بودن.حس خیلی بدی بود. من آدم درون‌گرایی بودم، و حالا وسط اون همه نگاه نشسته بودم. همه زل زده بودن بهم، ظاهرمو، خانوادم رو با چشم ورانداز می‌کردن.نوشین هی از پشت شونه‌م به اتاق پشتی نگاه می‌کرد و با ایما و اشاره چیزی می‌گفت و می‌خندید. پرسیدم: «چی شده؟ چیزی می‌خوای؟»خندید و گفت: «نه، دارم آهنگ انتخاب می‌کنم واسه رقصمون.»خندیدم و گفتم: «این انصاف نیست. تو تمرین کردی، من نه!»با شیطنت خاصی گفت: «آقایون که برای رقص تمرین نمی‌خوان. تهش دستاشونو باز می‌کنن و ما رو هدایت می‌کنن.»با هم زدیم زیر خنده. راست هم می‌گفت!همینطور که می‌خندیدیم، یه‌هو یه دختر با کنترل تو دستش، خندان و سرزنده از پشت سرمون رسید. با دیدنش خشکم زد. انگار آب یخ ریختن رو سرم. خنده‌م خشک شد، دیگه نه چیزی می‌دیدم نه چیزی می‌شنیدم.ناهید بود.درست وسط سالن. یه لباس صورتی قشنگ پوشیده بود، به خودش رسیده بود، زیباتر از قبل شده بود.اومده بود از نوشین بپرسه آماده‌ی رقص هستیم یا نه. خودش هم با دیدن من ماتش برد.نوشین از نگاه‌های ما و دستپاچگی‌مون تعجب کرد:«اِ… چی شد یهو؟»من هنوز نمی‌تونستم حرفی بزنم. دقیقاً فضا مثل فیلم‌ها شده بود. سالن توی نظرم سیاه شد، فقط یه نور وسط سالن روشن بود که ناهید اونجا ایستاده بود. این ور من و نوشین بودیم که فقط به هم نگاه می‌کردیم و لال بودیم. حرفی نبود که بشه زد.سالن توی سرم شروع کرد به چرخیدن. قلبم تندتند می‌زد. با خودم گفتم: «الانه که ناهید همه چی رو به نوشین بگه!» بعد دوباره به خودم دلداری دادم: «نه، همچین کاری نمی‌کنه. اونم وسط جمع فامیل. تازه اون زمان رابطه‌ی دختر و پسر مثل الان راحت و پذیرفته‌شده نبود.» یه نفس راحت کشیدم. ولی باز یه فکر بد دیگه افتاد به جونم: «اگه بیاد دم گوش نوشین بگه چی؟ اگه همه‌چی همین‌جا بترکه چی؟» معده‌م پیچ خورد، تیر کشید.یهو با صدای ناهید به خودم اومدم. خوب خودشو جمع‌وجور کرده بود، خندید و گفت:«بله، من آقا دوماد شما رو می‌شناسم! البته نمی‌دونم ایشون منو به جا میارن یا نه. ما تو یه دانشگاه و سر یه کلاس درس میخونیم. برام جالبه… توی این همه دختر تو تهران و توی دانشگاه!، دختر خاله ساکت و مظلوم منو تور کردی آقا نادر!»نوشین، که انگار خیالش راحت شده بود، لبخندی زد و برگشت نگاهم کرد. منتظر واکنش من بود.منم خودمو جمع‌وجور کردم، خندیدم و سرمو به نشونه‌ی تأیید تکون دادم.اما لبخندم مصنوعی بود… و قلبم هنوز داشت می‌کوبید. می‌دونستم این قصه همین‌جا تموم نمی‌شه!</description>
                <category>فیا</category>
                <author>فیا</author>
                <pubDate>Sat, 30 Aug 2025 09:38:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سایه‌ای میان ما -قسمت ۱</title>
                <link>https://virgool.io/@farnazfarahdel/httpsvirgooliofarnazfarahdel%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%A7-iy26ar0mo4jj</link>
                <description>اولین بار، آقا نادر با ظاهر مرتب و رفتار منظمش توجهم را جلب کرد. یه مرد میان سال بود بهش میخورد اواسط دهه شصت زندگیش باشه. ژاکت طوسی پوشیده بود با شلوار زرشکی، به‌غایت تر و تمیز، خوش‌بو و خوش‌تیپ. یک روزنامه در دست داشت و غرق خواندنش بود. این البته اولین باری نبود که او را می‌دیدم. هر روز، رأس یک ساعت مشخص، وارد همین کافه می‌شود و همیشه هم همان سفارش همیشگی‌اش را می‌دهد. یک روز، وقتی میز کناری‌اش خالی بود، نشستم و سلام کردم. سرش را بلند کرد، لبخند زد و گفت: «همیشه اینجا می‌شینی؟» و همین، شروع تمام گفت‌وگوهامون شد! اسمش آقا نادره.امشب آقا نادر اومد تو کافه. داشت بارونی‌شو در می‌آورد، که نگاهی بهم انداخت. من اما دمق بودم، حوصله‌ی هیچ‌کسو نداشتم. سریع چشمامو ازش دزدیدم که باهام حرف نزنه. اما اون توجهی نکرد و ازم پرسید: «میزونی جوون؟» من اما انگار یخ دلم شکست با سر جوابش و دادم و البته سعی کردم یه لبخندی هم زده باشم. یه کم بعد وقتی بارونی ش رو گذاشته بود روی چوب لباسی و داشت آستین های لباسشو بالا میزد و همینطوری به سمت میز من میومد ادامه داد: «می‌دونی جانم، من همیشه تنها بودم. نه اون تنهایی قشنگِ فیلم‌ها، با بارون و چای. نه. تنهایی من واقعی بود. وقتی دلت می‌خواست یکی فقط باشه. نه کمکت کنه، نه تحلیل، نه نصیحت. فقط باشه… ولی نبود!واسه همین، وقتی کسی رو می‌بینم که تنهاست، از فرسخ‌ها می‌فهمم. می‌فهمم یه چیزی از درون داره می‌خورتش. گاهی آدم نیازی به تراپیست و مشاور نداره. فقط باید احساساشو بشناسه، خودش با خودش کنار بیاد. منم همینم. فقط می‌تونم کنارت بشینم…از وقتی که آقا نادر از تجربه‌ تنهاییش گفت، دو تا فکر افتاد به جونم. یکی این‌که ذهنم پر از سؤال شده بود. می‌خواستم بیشتر ازش بدونم. آخه مگه نه اینه که هر وقت دیده بودمش، این من بودم که سر صحبت رو باز کرده بودم؟ با پرسیدن سؤال‌های مختلف و نظراتش در مورد مسائل و مفاهیم، دیگه مجالی برای آشنا شدن بیشتر با خودش و سرگذشتش نگذاشته بودم. حالا هم کلی سؤال جلوی چشمام بود. از طرف دیگه، وقتی اونم گفت احساس تنهایی می‌کرده و با این حس قریب نیست، بیشتر احساس کردم باید باهاش آشناتر بشم و حتی خودم رو هم بهش بشناسونم. ولی نمی‌دونستم از کجا شروع کنم. مثل اون دیالوگ معروف، پرسیدم: «آقا نادر، شما زن دارین؟» گفت: «داشتم. چند ساله که از پیشم رفته.»مونده بودم که ترکش کرده یا فوت کرده. خودش متوجه نگاه من شد و گفت: «فوت کرده.» گفتم: «آخه متأسفم.» سرش پایین بود و فنجون قهوه‌اش دستش. با باقی‌مونده قهوه توی فنجونش بازی می‌کرد و تکونش می‌داد. از بالای عینکش نگاهم کرد و با صدای خش‌دارش ادامه داد:«این اواخر خیلی به یاد اولین روزهای آشناییمون می‌افتم.» ساکت موندم. می‌خواستم مثل خودش رفتار کنم. حتما اگر دوست داشت خودش می‌گفت، مگه نه؟ تا این‌که ادامه داد: «خیلی جوون بودم. بیست‌ودو سالم بود. دانشگاه می‌رفتم، رشته معماری.»«یه روز مادرم گفت: عصر زودتر بیا خونه، می‌خوایم بریم خواستگاری. من شوکه شدم. آخه اون موقع با ناهید، یکی از همکلاسی‌های دانشگاه، در ارتباط بودم.» پرسیدم: «ارتباطتون جدی بود؟» گفت: «خب تو اون سن‌وسال و با اون احساسات آتشین، برای من جدی بود. برای اون… راستش مطمئن نبودم.»بعد ادامه داد: «ولی چیزی که می‌دونم اینه که برای این خواستگاری نه آماده بودم، و نه تمایلی داشتم. خلاصه با اصرار مادرم رفتیم. اولین تجربه‌م بود. حس غریبی داشت. بری خونه کسی که نمی‌شناسی،بشینی روبروشون. و دخترشون که از قبل کلی به خودش رسیده، با استرس میاد چای میاره. عجیب بود»یه کم مکث کرد. «اسم دختره نوشین بود. وقتی دیدمش، خوشم اومد. خوشگل بود. به دلم نشست. حرف زدنش، رفتارش… همه‌چی خوب بود. تو راه برگشت، مامانم پرسید نظرت چیه؟ گفتم آره، خوبه. می‌خواستم هیچی نگم چون یاد ناهید افتادم، ولی نتونستم جلوی زبونمو بگیرم..»«چند جلسه دیگه هم رفتیم. همه‌چی خوب پیش رفت. من اما هنوز ناهید و تو دانشگاه می‌دیدم و چیزی نمی‌گفتم. شاید چون فکر می‌کردم رابطه برای اون جدی نیست. تا این‌که رسیدیم به روز نامزدی. صبحش تو مسیر دانشگاه ناهیدو دیدم. یه تغییر کوچیک تو ظاهرش بود. پرسیدم: کجا بودی امروز ندیدمت؟»گفت عصری مهمونی دعوته، واسه همون یه کم به خودش رسیده. خواستم از برنامه عصر یه چیزی بگم، نشد. زبونم قفل شد. شب شد. استرس داشتم. کت‌شلوار سفید پوشیدم، یه بلوز آبی آسمونی. موهامو روغن زدم. از ادکلن دائیم که اومده بود خونه‌مون، یواشکی زدم..گل سفارش داده بودیم. کلی خرت‌وپرتای مرسوم هم آماده کرده بودیم: کفش، کیف، پارچه… همه‌چی. مادرم همه رو به بهترین شکل جور کرده بود. دسته‌گل بزرگ هم دست من بود. انقدر بزرگ بود که جلو پامو درست نمی‌دیدم. رسیدیم دم خونه عروس.من جلو بودم، بقیه خانواده‌م پشت سرم. دم در، خانواده عروس صف کشیده بودن برای خوشامدگوییادامه داره…</description>
                <category>فیا</category>
                <author>فیا</author>
                <pubDate>Mon, 25 Aug 2025 12:36:40 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>