<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های F.x.x</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@farnazhx</link>
        <description>در نوشتن صفرم. اما برایم راهی است برای آرامش موقتی.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 12:16:20</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1159608/avatar/avatar.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>F.x.x</title>
            <link>https://virgool.io/@farnazhx</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بی تفاوتی بی نهایت</title>
                <link>https://virgool.io/@farnazhx/%D8%A8%DB%8C-%D8%AA%D9%81%D8%A7%D9%88%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%DB%8C-%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%D8%AA-ar9rkqse5gfc</link>
                <description>چه کسی هست ؟ بی کس، و تعلق نداشته به هیچ جا ؛ خودخواسته. چه خواهد شد ؟ ساکت. هرگاه هم سعی کنی حرفی بزنی ، همه اش نقد و شکایت و گله. حتی از خودت هم خسته شدی؟ چه کند؟ فکر مرگ دائم می‌آید و می‌رود ولی گویی آن اشتیاق به مرگ و نیستی رفته. دیگر فرقی ندارد.چه باید باشد؟ الگو؟ نمونه؟ غرق در کار. گریز از واقعیات. باز هم تنفر. تنفر از آنچه گویند تویی، از بودن یک جنس.فرار. فرار. فرار‌. کی به مقصد می‌رسد؟ مقصد چیست؟ دنیا یعنی رها شدن‌. یعنی بی دلیل بودن اکثر چیز ها. با عقل جور در نیامدن این ها و آن ها. درک نشدن ها. ارتباط نگرفتن با هیچی.    قدم در خالی کردن ذهن. بی چون و چرا. امید نزدیک به نا‌امیدی. سبزه های تر، پوسته های خشک. باز بی چون و چرا.هر چیز غرق در خود بودن، غلظت بالای خودش‌. اما چه کسی این خود را به او داد؟ فکر نمی‌‌کند پس هست. خدا را چه دیدی یک روز نوبت به آن رسید، اما مسافت بی دلیل جلوه می‌کند.شکل ها به لکه ها بدل شدند. لکه هایی تار و دور. نخ ها بریده شوند، تک به تک، مو به مو. انگار آن پیش خواهد آمد.بهشان درود بفرست. چون همه کلماتت قبل از حقیقی شدن بی خداحافظی پودر می‌شوند. نمی‌خواهد باشند.از پشت شیشه عینک لحظه ای دیدن، دیدن جسم و وجود خویش در یک تضاد دیگر، چه کیفی دارد؟ من، من نیستم.سعی در خالی کردن ذهن. بی حس، بی تفاوت، فرار. عجایب خود پنهان کردن. اما آن ها عجایب نیستند...  خیال ، لذت ، فراموشی . چشم بستن. اما دیگر کسی به دنبالت پشت درختچه ها را نگاه نمی‌کند.  قبل از مردن، مردن.  غرق شدن در کار را گزین کردی؟ یک راه حل؟ یک باند خشک به روی زخم. شاید سرنوشت این است...بی تفاوتی بی نهایت؛ در یک جمله همین.</description>
                <category>F.x.x</category>
                <author>F.x.x</author>
                <pubDate>Sat, 01 Apr 2023 10:12:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انتظار و غم</title>
                <link>https://virgool.io/@farnazhx/%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%A7%D8%B1-%D9%88-%D8%BA%D9%85-vyagqex3m414</link>
                <description>تنها می‌دانم که غمگینم. آنقدر غمگین که می‌‌خواهد تمام را در خواب ببیند‌.دیگر چیزی ذهنم را مشغول نکرده. هیچ. می‌شود علتش را فهمید. نگذاشته اند کاری را که دوست داری انجام دهی، نشده است. و حالا باید فقط منفعلانه گذر کنی. منتظر باشی. همچنان مسیر قطع ارتباط. نمی‌خواهم کسی را ببینم. تا خمودگی به سر برسد. در حال حاضر فقط یک چیز مرا خوشحال می‌کند. خوب نیست؟ بالاخره راه لذت بردن را در این دوره از زندگی را فهمیدم. گاها فریاد می‌زنم ؛ من، من نیستم! لازم نیست بشنوند. تنها دل خودم را آرام می‌کنم. انتظار خیلی سخت است. چطور نبود یک تکه بر ناپدید شدن تکه های دیگر اثر می‌گذارد؟ دوست دارم تجربه‌ای جدید داشته باشم از دیدن. مثل کشیدن یک قلم فلزی روی کاغذ کاهی، روان و زیبا. متین و پایدار. و این‌چنین؛ تکیه کرده به خود.</description>
                <category>F.x.x</category>
                <author>F.x.x</author>
                <pubDate>Tue, 14 Mar 2023 17:45:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرحله جدید؛ بی حسی و وهم</title>
                <link>https://virgool.io/@farnazhx/%D9%85%D8%B1%D8%AD%D9%84%D9%87-%D8%AC%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%DB%8C-%D8%AD%D8%B3%DB%8C-%D9%88-%D9%88%D9%87%D9%85-ixdsmihpu9dh</link>
                <description>وقتی ذهنت را گره ها پر کرده‌‌ بودند، شروع کردی دانه دانه باز کردن‌شان. به جایی رسیدی که تقریبا همه چی پاسخ داده شده بود. اما اکنون با کمال تعجب شاهد حال و هوایی مجدادا خاکستری هستی.خیلی ها در این وضعیت گیر می‌کنند. و به گمانم راه بی‌خیالی پیش گرفته اند.هر بار با نگاه کردن به سطح دیگر، امید داری با رسیدن به آن، احساس خوبی پیدا کنی‌. ولی وقتی به آن می‌‌رسی تنها چند لحظه آن شادی را داری، و بعد مشکلی دیگر چون ابری سیاه و بزرگ بالای سرت را می‌پوشاند.تا کنون فکر می‌کردم این کلیشه برای آرزو های مادی و مربوط به دنیا برقرار باشد. نه آرزوهایی که ماهیت معنایی و فکری داشته باشند!!مرحله جدید؛ بی حسی و وهم.بی حسی نسبت به همه چیز. و بعد، اشتباه گرفتن واقعیت با توهم. انگار که همه زندگی یک خواب باشد. امیدوارم این مرحله را نیز درست پشت سر بگذاری. شاید نباید عجله داشته باشی...</description>
                <category>F.x.x</category>
                <author>F.x.x</author>
                <pubDate>Fri, 03 Mar 2023 19:29:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صدای نفس کشیدن</title>
                <link>https://virgool.io/@farnazhx/%D8%B5%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D9%81%D8%B3-%DA%A9%D8%B4%DB%8C%D8%AF%D9%86-gugxje8hhz27</link>
                <description> چشم اندازی نداشتم. اما آن را انجام دادم. برای انجام وظیفه. یا شاید بی‌دلیل. همان‌قدر ناامید پیش می‌رفتم. تا اینکه او، با خجالت جلو می‌آمد. بریده بریده حرف می‌زد. حرف هایش واضح نبود. نمی‌دانستم چه می‌گوید اما فهمیدم چه می‌خواست بگوید. هرچند خود کمی شوکه شدم، اما آرام و کوتاه استقبال کردم. بعد ناراحت بودم که چرا باعث زجر کسی شدم. هرچند عامل و بانی آن من نبودم.سرش در کار خودش بود. از خودم خواستم تا شوق ها را به محض روییدن کور کند. و روی آن ها را سیمان بریزد. اصلا این دل چرا در این لحظه می‌تپد؟ آیا نمی‌دانی که نباید در این موقعیت شاد شوی؟ اما مطمئنی که من به این خاطر متحول می‌شوم؟ به خود تلقین می‌کنی که تحسین شدن تو را شاد می‌کند؟ یعنی انقدر از من دوری؟ بار دیگر در خود فرو رفتم. جدا از دنیا، جدا از همه. در گودالی تنها، که صدا هایی ناواضح از گفتگوی‌ مردم، از پشت در به گوشم می‌رسید.  جایی که به اندازه یک نخ با دیگران پیوند و ارتباط دارم. و هر آن ممکن است آن ریسمان نازک نیز دریده شود. در همین حال، نا‌گهان کسی در را باز کرد. متوجه شدم که در فاصله کمی از من، در پشت سرم ایستاده، شاید اگر کمی با دقت گوش می‌دادم، صدای نفس کشیدن زیبایش را می‌شنیدم. با لذت تماشا می‌کند. حرفی نمی‌زند. احساسی از جنس گردباد. غلغله، لرزیدن چون بید و سوالات پشت سوالات؛ چرا تمجید می‌کنند؟ چرا کار هایت را دوست دارند؟ چرا به تو توجه می‌کنند؟ و حس عجیب تری است؛ یک هم‌ذات پنداری. چرا اینجا و چرا حالا؟  نمی‌دانم چه عکس العملی نشان دهم. همان‌طور که در دادوستد های پیشین ندانسته ام. در برابر مردم همواره این سوال در ذهنم گره می‌خورَد : حالا باید چه واکنشی نشان دهم؟هیچ کس نمی‌داند که در درون چه شکل ام. نسبت به او، شاید من یک هیولای ساکت و عجیبم که باید طرد شود، رها شود. در درون طوفانی ام از احساسات گوناگون که در یک بسته کوچک، پنهان شده. حس من، هیجانات دیوانه کننده ای است که باعث می‌شود قلبم مثل قلب یک ماهی که از آب بیرون افتاده تند و تند بتپد. و من در سویی دیگر ناخودآگاه چادری سیاه روی آن ها می‌کشد تا کسی خبردار نشود.مثل همیشه می‌دانم چه‌طور عمل کنم. این من، در سمتی پنهان می‌کند، در جایی از احساسات به خود می‌پیچد، در سویی اشک می‌ریزد، و در بالای همه این ها نومیدانه احوال را می‌پذیرد و دلش می‌خواهد برای آن شخص از جانش مایه گذارد. و در میان همه این هیاهو، آن شخص تنها با چهره ای روبه‌رو است که رهایش می‌کند و شاید از آن متنفر است...</description>
                <category>F.x.x</category>
                <author>F.x.x</author>
                <pubDate>Mon, 27 Feb 2023 21:20:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معنا</title>
                <link>https://virgool.io/@farnazhx/%D9%85%D8%B9%D9%86%D8%A7-b2yahtlb89rg</link>
                <description>هیچ چیزی برایت مهم نیست. در نتیجه یک چیز مهم است. اهمیت دارد که چرا هیچ چیز برایت مهم نیست؟ یا برایت مهم است که چکار کنی تا چیز ها برایت مهم باشند؟!یعنی چه که هیچ چیز برایت مهم نیست؟ چرا؟ در زندگی همه چی مهم است ولی هیچ چیز مهم نیست. پارادوکس زندگی. مهم است که موفق باشی اما در نهایت موفق بودن هم مهم نیست.چه چیز باید برایم مهم باشد؟مثل ماهی‌گیر به کمین نشسته‌ای. به محض تولد یک &quot;احساس&quot; آن را به تور می‌اندازی. زیر و رویش می‌کنی، بالا و پایینش می‌کنی تا بفهمی آن ها چه هستند؟ معنی هر احساس چیست...این یعنی یک چیز اهمیت دارد. اما حتی توضیحش برای خودت هم سخت است. پیچیده است. حتی نمی‌دانی چرا به دنبال اش هستی.مجموعه ای از جواب های بیشمار، حال آنکه همه شان را نمی‌توان در یک پاسخ کوتاه جمع‌بندی نمود. و این شبیه مجمعی از رشته های لرزان و بی‌هدف است.رابطه ات با خودت چطور؟ نکته مهمی اشاره نمودی‌. بنده متوجه شدم که من، من نیستم. بلکه یک شخص دیگر است و بنابراین تمام تصوراتم از شخص بنده اشتباه از آب در می‌آید و به نحوی ... با یک آدم ناشناس روبه رو هستیم! و شناختش مثل اینکه کار من نیست. یا اگر هست، خیلی سخت است.</description>
                <category>F.x.x</category>
                <author>F.x.x</author>
                <pubDate>Fri, 17 Feb 2023 12:45:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مردم را چطور می‌بینی؟</title>
                <link>https://virgool.io/@farnazhx/%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%85-%D8%B1%D8%A7-%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-%D9%85%DB%8C-%D8%A8%DB%8C%D9%86%DB%8C-fa5puuurvii6</link>
                <description>آدم هایی که علاقه دارند، کم هستند. این عشق خالصِ کمیاب... مثلا...  به تاریخ! بعد می‌بینی با شور و اشتیاق مطالبش را برایت عنوان می‌کند.آدم مشتاقی که با ماژیک های رنگ به رنگ و رنگ های پر انرژی، نقاشی های فانتزی کشیده. و خلاقیت ها، و آن ها را به دیوار اتاقش چسبانده.یا آن کس که کاغذ های سبزی فروشی را از گِل پاک می‌کند، یک گوشه از کوچه و محله می‌نشیند و داستان را دنبال می‌کند.شوق و ذوق خیلی دمدمی مزاج است و زود تغییر می‌کند. لحظه ای‌‌است.هیچ کس نمی‌تواند همیشه عاشق شغلش باشد.   فقط در اوایل کار، و بعدش از روی اجبار و اکراه مسیر را دنبال می‌کند.قبول داری اما همچنان در گوشه دلت حسی زیر خاک شده و تو نمی‌خواهی که او باشد.قبول کن تا رها شوی. این تویی و این زندگی توست. سازگار شو. مدیریت کن.وقتی اهمیت دهم و ناچیز شمرده شوم رها می‌کنم. یا وقتی برنجانند، از زندگی ام بیرون می‌اندازم و چاره ام قطع ارتباط است. اگر می‌دانستم چرا، که دیگر چرایی نبود! بنابراین یا من مشکل دارم، یا مردم.مردم را چطور می‌بینی؟ مردم ... خیلی اهمیت می‌دهند که در نظر بقیه چطور دیده شوند.  و گویی این حساب و کتاب، برای حفظ مقبولیت‌شان لازم است.دستم در دست لحظه می‌روم . صدا های آشنا. دم جنبانک کنار باغچه. سبک و بی‌نام. خیره در چشم ها.خورشید تکان نمی‌خورد. نور غلیظ. ریتم آشنا.  خطوط آسمان منظم. دل بی قرار. روح کنجکاو. خاک ها نرم. سفید ها پاک. تاریک ها دور.آب از قعر چاه بالا آمد‌. صدای سکوت خواب پیچیده در گوش ها. نردبان افتاده اما بی صدا.گوی شیشه در چرخش. هاونگ ها کوبیده. شیشه ها شکسته. ذرات چندوجهی درخشان معلق.</description>
                <category>F.x.x</category>
                <author>F.x.x</author>
                <pubDate>Thu, 16 Feb 2023 02:05:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آرمان‌شهر تو</title>
                <link>https://virgool.io/@farnazhx/%D8%A2%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B4%D9%87%D8%B1-%D8%AA%D9%88-jwur6kehnnzr</link>
                <description>من هرگز تن به این کار های بیهوده و مسخره نخواهم داد! می‌گویی توپ را به سمت هم پرتاب کنیم؟ اما تمام این کار ها هیچ معنایی ندارد!فوتبال.  این یک بازی است. دلیل نمی‌خواهد. در نهایت حس بسیار خوب به ارمغان می‌آورد. و تو نمی‌پذیری؟ زندگی. این یک بازی است. وارد آن شده ای. قواعدش را می‌پذیری؟ غذا خوردن، خوابیدن، کار کردن و پیر شدن. یا اینکه مسائل را جدی می‌گیری؟ بازی را بی نمک می‌کنی. دست از هرکاری می‌کشی چون بی معنی است؟!در این صورت کسی با تو بحث نخواهد کرد. به حال خود رها خواهی شد تا مرگ فرا رسد. تخیل کن. با خودت در سنین کودکی رو در رو می‌شوی. آیا او را به گریه خواهی انداخت؟ با این جواب که ؛ آخرش که چه شود؟!وقتی پاهایت در چاله های سختی افتاد گفتی؛ افتادن همانا و مرگ همان. به یاد آوردی چه چیز را از صمیم قلب می‌خواهی؟ آرمان‌شهر تو... کجای قلبت نهفته؟به دنیا نگاه کن. می‌خواهی قلمو را برداری و رنگی نو و درخشان به روی رنگ های تیره زیرین بزنی. یا نه؟بیاندیش. چه بخشی از دنیا در نظرت زیبا است؟فداکاری، از خودگذشتگی، وفاداری، مهربانی، این صفات زیبا بدون هیچ چشم داشتی، برخواسته از ذات یک خلوص، یک وجود بی‌ریا، یک بی‌همتا.این می‌تواند دلیل باشد؟</description>
                <category>F.x.x</category>
                <author>F.x.x</author>
                <pubDate>Tue, 07 Feb 2023 18:23:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی هدف، خود هدف باشد.</title>
                <link>https://virgool.io/@farnazhx/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D9%87%D8%AF%D9%81-%D8%AE%D9%88%D8%AF-%D9%87%D8%AF%D9%81-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D8%AF-t3hyh3naacto</link>
                <description>آرزو ها، خواسته ها. ترکیبی از رومانتیسم و مصرف گرایی. باید طعم های مختلف، موسیقی های متفاوت و فرهنگ های متنوع را امتحان کرد! بهترین راه برای رسیدن به این رویکرد؛ سفر کردن! تجسم فراعنه مصر برای محقق شدن کمال آرزو ها و اهداف، سفر تفریحی به بابل نبود، بلکه زمان و عمر، صرف ساختن هرمی عظیم می‌شد. اهرام خواسته های ما چه هستند؟در قرن های آتی اهرام به چه اشکال جدیدی بدل خواهند شد؟ چرا زندگی کافی نیست. بیشتر از این چه می‌خواهی؟ گویی زندگی در جواب می‌خواهد بگوید؛ دیگر تمام است! بس است. نمی‌توان.. چون هوش، خلاقیت، کنجکاوی را با دیوانگی، شوریدگی، و بهانه آوری اشتباه می‌گیری؟ شاید کلافگی خود مانع افسردگی است. اگر کلافه نشوی، می‌توانی برای پایان رساندن یک پروژه خودت را ماه ها در اتاقی حبس کنی. یا اینکه یک کار را مکررا انجام می‌دهی. تا جایی که مغزت خشک شود! مثل اینکه گاهی تنهایی، کمک می‌کند به خود حقیقیِ سابق نزدیک شوی. چرا بیشتر روز را با دیگران بودن در درک از خود نوسان و اختلال ایجاد می‌کند؟ خوبم یا بد؟چه حسی دارم؟چه حرفی دارم؟ برایش اهمیتی ندارد.&quot;لالِ خوساخته&quot; این چیزی است که او می‌خواهد. اما ... بیشتر از این دیگر چه می‌خواهی؟</description>
                <category>F.x.x</category>
                <author>F.x.x</author>
                <pubDate>Fri, 03 Feb 2023 11:52:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شوک</title>
                <link>https://virgool.io/@farnazhx/%D8%B4%D9%88%DA%A9-uz3u6f3ux0pg</link>
                <description>فقط لرزش، تپش قلب، ترس، شوک، وحشت  احساسات همیشگی وقتی تمام لحظات روز زندگی این باشهبا هر چیز کوچیکی به لرزش میافتی به نفس نفس میافتیقلب محکم به قفسه سینه می‌کوبه سرگیجه نمی‌بینمسیاهی نمی‌تونی راه بری؟ بخاطر چی؟چی باعث شد؟من نمی‌ترسم پس اسمشو چی میزاری؟ برای خلاص شدن ازش، چی کار کردیفرار؟ به عمق تاریکی، سکوت، تنهایی تا کی دووم میاری خوبه. هیچ کس خبر نداره. خوبه کسی رو به دردسر ننداز منم و من.شاید تا ابد. ... </description>
                <category>F.x.x</category>
                <author>F.x.x</author>
                <pubDate>Tue, 31 Jan 2023 22:57:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاکستر ابدی</title>
                <link>https://virgool.io/@farnazhx/%D8%AE%D8%A7%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%A8%D8%AF%DB%8C-qmsqvu3wnti3</link>
                <description>گویی زندگی حقیقت ندارد زمان وجود ندارد گذشته حال آینده وجود ندارند و من یا هرکس دیگری، در حال طی کردن کتاب قصه زندگی خودش است.تا ابد با ترسی پنهان.هر کس تلاش می‌کند ذهن خود را آرام کند.گریز از سوال ها.مدفون کردن حیرانی ها. وجود موجودی مثل انسان، قطعا باعث تداخل نظام های طبیعت می‌شد.پس چرا هستیم؟ ما ... چرا هستیم؟ ما ... رها شده ایم؟ پس این چرخه های تکراری، برای چیستاین تولد ها و مرگ ها ...داستان ها...چرا باید تکرار شوند...فراموش شوند ...خاکستر شوند...و هیچ...</description>
                <category>F.x.x</category>
                <author>F.x.x</author>
                <pubDate>Sun, 29 Jan 2023 21:57:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یادمان ها، انتظار</title>
                <link>https://virgool.io/@farnazhx/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%A7%D8%B1-broygepjzcqh</link>
                <description> آوازی نیست چرخ‌پره ها بی‌جان، مرده، تیره  زنجره در حسرت نیمه شب شبنم ها  روز در تجسم سادگی نهان گلبرگ ها  زاغ ها بر فراز سپید بیابان ها .انتظار افسانه ای به سبز آغشته نور و فروغ خفته در بطن آسمان ها  چرخ ریسک و سوزن ها  تنهایی تک صنوبر ها بی غروب ماه ها . انتظار خاطرات نو، لحظات، یادگار ها باری دیگر، شکلی دیگر، در قلب ها یادمان های جاویدان ضمیر های بلورین تجدید، تکرار، احیاء . وفادار به گذشته، وجود هایی که رفتند. خانه هایی که ساکت شدند. پنجره های بسته. در های خاموش. کوچه های خلوت و متروک. .</description>
                <category>F.x.x</category>
                <author>F.x.x</author>
                <pubDate>Sat, 28 Jan 2023 18:23:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هستی، چیستی. خیال و واقعیت.</title>
                <link>https://virgool.io/@farnazhx/%D9%87%D8%B3%D8%AA%DB%8C-%DA%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%DB%8C-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%84-%D9%88-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C%D8%AA-jl5cmb4qjwog</link>
                <description>چه تصوری از &quot;خود&quot; داری؟چه توضیحی در پاسخ به &quot;من کیستم&quot; داری؟توضیح شما، حقیقت دارد یا واقعیت؟ توضیح واقعیت چیست؟مرز واقعیت و خیال کجاست؟اگر شروع کنم به روال عادی نوشتن و سوال کردن ... تکرار کرده ام.فرار از روزمرگی و تکرار ها به چه قیمت؟ تلاش برای رهایی احساسات...اما چرا . جلد ها را ورق زدن برای یافتن حقیقت خود.گویی بی فایده است. احساس گناه در حالی که اشتباهی مرتکب نشدی. سرپیچی و فرار از مضحکه خانه دنیادر حالی که با اخلاق واژگونی دارد. آدم خوب به چه کسی می‌گویند؟ برای تمام کلمات تعریفی تازه می‌خواهم.اما چه می‌شود اگر با تعاریف مخالف باشی.چطور با تعریفی موافقت کنم در حالی که آن را نمی‌فهمم. اگر هرکدام از ما تعریفی شخصی از واقعیتِ یک چیز داشته باشیم، کدام حقیقی تر است؟چه کسی تعیین می‌کنند چه چیز درست و چه چیز غلط است... هیچ کس. رهایی و آزادی به چه صورت است؟ عمری می‌خواهم زندگی کنم.شادی در چیست؟می‌خواهم لذت ببرم.نه تصور عامی که از لذت وجود دارد.وجود میلیارد ها اثر انگشت متفاوت از هم چندان هم جالب نیست.این که میلیارد ها &quot;دید به هستی&quot; وجود دارد؛ این است که حیرت می‌آفریند. میلیارد ها دید متفاوت در عین حال &quot;یک&quot; واقعیت. این خود شگفتی است. توضیح شما از واقعیت، چقدر به واقعیت نزدیک است؟ ... چند درصد از بدنمان اهدا شود تا من، من نباشم؟اگر تمام بخش های بدنمان را اهدا کنیم ما می‌میریم؟ با اهدا کدام بخش از بدن انسان، روح و وجود او به بُعدی دیگر راه می‌یابد؟ یک انسان جاودان با اندام های مکانیکی جایگزین شده... یا... اگر انسان می‌توانست تمام اعضای بدن خود را به محض از کار افتادن با عضو جدید کلون سازی شده از سلول های بنیادی خود جایگزین کند، عمرش شاید از دویست و سیصد سال هم می‌گذشت. آن‌وقت چه چیز به زندگی ها پایان می‌داد؟ دیگر سکته یا ایست قلبی مرگ به ارمغان نمی‌آورد، اما &quot; از دست دادن معنای زندگی &quot; می‌توانست باعث تصمیم به پایان دادن به زندگی جاوید باشد؟ ... می‌خواهم زنده باشم چون... سوالاتی با مضمون &quot; چرا می‌خواهی ...&quot; با جملاتی پاسخ داده می‌شوند که در تفتیش لذائذ اند. &quot;می‌خواهم چون...‌&quot; چرا می‌خواهی زنده باشی و زندگی کنی؟ می‌خواهم زنده باشم چون ... می‌خواهم زندگی را بفهمم. پس &quot;فهمیدنِ زندگی&quot; لذت را در پی دارد.پس جواب می‌توانست اینطور خلاصه شود؛ می‌خواهم زنده باشم چون می‌خواهم لذت ببرم. اما زندگی &quot;برای&quot; لذت، کمی ناجور جلوه نمی‌کند؟ ...چه چیز راجب زندگی شگفت آور است؟ آفرینش. تخیل، خلاقیت، ابداع، نوآوری، تفاوت، جوهره زیبای زندگی. شاید تخیل و خلاقیت جوهر زندگی باشد.آفریننده شادی. مرز خیال و واقعیت فرسنگ ها دور از خیال یا واقعیت است. مزه مزه کردن اجزای هستی، پی بردن به ساختار ها. (کیمیا) در طرفی دیگر خود خلق کردن. آفرینش، خلق و ابداع با بازوان تخیل. حقیقت بخشیدن به نوآوری های شخصی و قدرت دادن به آن ها با تفاوت ها.گویی &quot;تفاوت ها&quot; نطفه مخلوقات جدید اند.. ...</description>
                <category>F.x.x</category>
                <author>F.x.x</author>
                <pubDate>Fri, 27 Jan 2023 20:21:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گاهی برای زندگی، داشتن یک دوست کافی‌ست.</title>
                <link>https://virgool.io/@farnazhx/%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%86-%DB%8C%DA%A9-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%DA%A9%D8%A7%D9%81%DB%8C-%D8%B3%D8%AA-qpr146dgbuyq</link>
                <description>در غار تنهایی گاه به خود می‌گویم؛ چه اشکالی دارد روزنه ای از امید داشته باشم که روزی کسی می‌آید وجودم برایش اهمیتی داشته باشد. می‌گویند اگر طالب توجه و محبتی، اول خودت بی هیچ چشم‌داشتی آن را تقدیم کن. دوست بدار تا دوست داشته شوی. دوستان زیادی داشته ام. اما همه روزی بی هیچ عاطفه ای ترکت می‌کنند. سالیان سال با هم باشید، برایت مهم باشند و بعد... از آن‌ها گله ای ندارم. زندگی همین بوده و هست. امیدوارم شاد باشند. اما در حال حاضر، در ارتباط با آدم های جدید.‌.. خسته شدم از اینکه همیشه شنونده بودم، توجه کردم، اهمیت دادم و در عوض... تمام چیزی که از مردم دیدم...تمسخر شدن، طرد شدن، و در کمترین حالت؛ نادیده گرفته شدن. می‌بینم مردم موجوداتی هستند که فقط حرف می‌زنند. فقط خودشان مهم هستند همین‌. حال دیگر با لج‌بازی می‌گویم یکبار هم که شده من حرف بزنم و بقیه گوش دهند؟ چنین کسی نیست پس نمی‌خواهم. نمی‌خواهم بار دیگر، سال ها برای یک نفر که برایم مهم است وقت بگذارم و بعد به طور مسخره ای رها شوم.    _ نمی‌خواهی نخواه. به جهنم. در دوراهی امید و ناامیدی بلاانتخاب مانده ام. کدام راه؟ امید شیرین است اما محقق نشدن و توی ذوق خوردن بدتر است. که ناامیدی را به آن ترجیح می‌دهم. دوست خیالی ...  غیرممکن و ناراحت کننده‌است. این سمت هم نمی‌روم. قبول می‌کنم که در رنجم. بروز می‌دهم و اشک می‌ریزم. چون در رنجم. و نادیده گرفتن رنج، خود رنجی است دیگر. با این وجود ناخواه خیال پردازی می‌کنم ... من برای یک نفر نامرئی نبوده و اهمیت دارم. تلاش بر فراموش کردنش گویی بی فایده است. شاید سرنوشت من هم این است. دست و پا زدن تو را بیشتر در گل و لای فرو می‌برد. سرنوشتت را قبول کن تا آزاد شوی. رنج را بپذیر، درد و رنج ات را در خلوت خود با اشک رها کن. این هم داستان زندگی توست. اگر غم نبود شادی هم معنایی نداشت. شاید باید باشم تا دیگران با دیدن من، ارزش تنها نبودنشان را بفهمند و درک کنند. جایی در جهان، کسی تنهاست...شاید باید باشم تا تنهایی معنا پیدا کند‌. </description>
                <category>F.x.x</category>
                <author>F.x.x</author>
                <pubDate>Sun, 22 Jan 2023 21:09:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آرزو می‌کنم آرزویی داشته باشم . .</title>
                <link>https://virgool.io/@farnazhx/%D8%A2%D8%B1%D8%B2%D9%88-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D9%85-%D8%A2%D8%B1%D8%B2%D9%88%DB%8C%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D9%85-pyfjadnuyshl</link>
                <description>هرچه تا الان کسب کرده ام، همه اش در نظرم بیهوده و کم‌ارزش رخ می‌نماید. چه روزهایی بود. عاشقی من. عشقم به آرزوهایم...چه کسی فکرش را می‌کرد قلبی پر شور و حرارت همچو من به یکباره از هر پروانه رنگینی، بی‌بهره شود. چطور از امید، هیجان و آرزو چشم بستم. در حسرت مزه مزه کردن دوباره آن‌ها چشم‌ به انتظار. حال نمی‌دانم چه می‌خواهم. از بدترین درد هاست این ندانستن. در کلاف افکار تیره و تار، به دنبال سرنخ، سرنخی از آینده. کوله باری از سوال... دلی تنها... چشمی در انتظار. چرا هیچ چیز نمی‌خواهم؟چرا... هیچ چیز خوشحالم نمی‌کند...تا کی در این سراب کویر شب بدون ستاره سرگردان؟ تا کی به آسمان خیره ... آه ای دنیا ... به من پاسخی بده..‌‌.</description>
                <category>F.x.x</category>
                <author>F.x.x</author>
                <pubDate>Sat, 21 Jan 2023 18:05:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یکی از هیچ ها</title>
                <link>https://virgool.io/@farnazhx/%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%87%DB%8C%DA%86-%D9%87%D8%A7-edrk1acqcttt</link>
                <description>حرف زدن حتی در این صفحه مجازی، سخت است. هر جمله که می‌خواهم بگویم، به آن سیلی می‌زنم و می‌گویم ؛ برای کسی که می‌خواند چه اهمیتی دارد؟ هیچ هیچ هیچ. پس چرا حرف میزنی؟ بی اهمیت برای هرکس ¿ یکی از هفت میلیارد من ها.دنبال چاره ای هستم به جز فرو رفتن در خود، ملحفه سیاه، خوردن فکر ها بدون قند. نمی‌پذیرم که باشم. حسم می‌گوید تو فقط وانمود می‌کنی. خود واقعی کجاست؟ آیا می‌توان بدون هیچ پیرایه ای در آینه وجود حقیقی &quot;خود&quot; خیره شد؟چنگ میزنم چنگ میزنم تا خودم را بیابم. آیا همه این ها توهم است؟ خیال است؟ ادا و اطوار است؟ اگر من، من نباشم، پس من که هستم؟نوشتن راهی است برای آزاد کردن حرف دل؟ اما اگر کسی نتواند درک کند ... چه فایده. اما اگر برای هیچ کس اهمیتی نداشته باشد چه...چشمانم را باز می‌کنم. به زندگی ام. به حرف هایم. به خودم. تنها چیزی که می‌بینم، و گویی حقیقی ترین دیدگاهم است؛ &quot; من هیچ هستم &quot; حرف های &quot; هیچ &quot; برای هیچ کس اهمیت ندارد. یک مورچه روی زمین. میلیارد ها شکل هم از آن هست. چه اهمیتی دارد کدام مورچه کدام است. کدام کیست چیست چرا می‌رود چرا اشک می‌ریزد.ناچیز بودن. درد آور است. هیچ بودن تلخ است. چاره چیست؟ تا اینجای کار یک راه حل تقریبا منطقی یافته ام : پذیرفتن هیچ بودن خود. اما قدم بعدی چیست؟ هیچ بودن حس خوبی ندارد. مثل یک لیمویی که آبش را گرفتی. خشک و غمناک. از خود هیچ ندارد. قلبم در حال تپش، خونم شر شر می‌کند. برای دانستن. برای یک پاسخ. برای یک دست. یک اشاره. یک چشم. یک واکنش؟ نه مثل صدای انعکاس یافته در کوه. نه رسمی و از روی اجبار و بی حوصلگی. صدایی می‌خواهم مستقیم از قلب تو. حرف دلت. </description>
                <category>F.x.x</category>
                <author>F.x.x</author>
                <pubDate>Sat, 21 Jan 2023 12:06:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هیچ هستم.</title>
                <link>https://virgool.io/@farnazhx/%D9%87%DB%8C%DA%86-%D9%87%D8%B3%D8%AA%D9%85-qdru3rldb2u3</link>
                <description>می‌گویند اگر می‌خواهی به چیزی یا کسی تبدیل شوی، شبیه آن افراد رفتار کن. یعنی وانمود کردن؟!می‌دانم که هیچ نمی‌دانم. ولی جز اینکه فکر کنم می‌دانم، چاره ای دارم؟ حس می‌کنم دریا هستم ولی با عمق یک بند انگشت. به ظاهر وسیع ولی در واقعیت عمیق نیستم... ولی دوست دارم باشم و همین کافی است. پس اگر با حرف هایم مخالفید؛ حق با شماست، و اگر موافقید، باز هم حق با شماست. هیچ حرفی کاملا درست یا کاملا غلط نیست. هیچ چیز مطلقی وجود ندارد.فکر می‌کنم هرچه بیشتر احساس «نداشتن» و «فقر» داشته باشی، بهتر است و نشانه خوبی است.احساس فقر، یعنی دریافته ای که هیچ هستی. و این اولین مرحله رشد است. چطور می‌شود در جستجوی چیزی بود در حالی که آن را گم نکرده باشی و احساس فقدانش را نداشته باشی؟انسان به اندازه احساس نداشته هایش انسان است. هرچه مسیر بین «بودن» تا «شدن» بیشتر باشد، انسانیت در تو بیشتر است.در این دنیا که هرکس در تلاش است چیزی باشد، تو «هیچ» باش. پس خود بزرگ بینی را کنار بگذار چون چیزی که مهم است، معرفتِ هیچ بودن است نه کسی بودن.شاید همه هیچ هستیم. ولی آنقدر می‌پریم و می‌جهیم، تا قدمان از آنچه هست، بلند تر جلوه کند. در حالی که همه هم قد و هم اندازه ایم. با اینکه این را می‌دانیم، اما این پریدن تبدیل به عادت شده و نمی‌توانیم ترکش کنیم.</description>
                <category>F.x.x</category>
                <author>F.x.x</author>
                <pubDate>Wed, 29 Sep 2021 16:43:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معلق</title>
                <link>https://virgool.io/@farnazhx/%D9%85%D8%B9%D9%84%D9%82-rfgdrmvvrlu4</link>
                <description>می‌دانم این بحث بیهوده است ولی می‌خواهم در این بیهودگی، نظر خودم را داشته باشم؛ کلاغ زیباترین مخلوق است.سوالاتی که همیشه درگیرشان هستم، از خودم می‌پرسم،  زمان می‌ایستد. معلق بین زمین و آسمان می‌شوم. غریب از همه چیز و همه کس حتی با خودم. انگار که گم شده‌ام. وای مگر می‌شود روزی از خودم نپرسم؟ کاش می‌شد فراموش کنم. کاش می‌شد جلویش را بگیرم...  مردم چطور اینقدر راحت زنده‌اند؟ چطور اینقدر شاد اند؟ یعنی پاسخ سوالاتشان را یافته اند؟ یا اصلا به این ها فکر نمی‌کنند؟چرا اینجا هستیم؟ چطور به اینجا رسیدیم؟ از کجا آمده‌ایم؟ به کجا می‌رویم؟ میل به زندگی چیست؟ اصلا زندگی چیست؟ مرگ چیست؟ روح چیست؟  خدا کیست؟و بدتر از همه؛  من کی هستم؟این آخرین سوال مانند پتکی بر من می‌کوبد، روانم می‌لرزد. یعنی حتی خودم را نمی‌شناسم؟مانده ام بین دوراهی ها؛ توهم و واقعیت، دروغ و حقیقت، رویا و بیداری، ماورا و عینیت. هیچ کدام جوابی سر راست ندارند. فقط می‌توان امیدوار بود. یا همه چیز معجزه است یا هیچ چیز معجزه نیست. اگر بگویی خدایی هست حق با توست! اگر هم بگویی خدایی نیست، باز هم حق با توست! بحث در مورد جواب درست عبث و ابلهانه است. چون جوابی کلی ندارد. هرکس پاسخ خود را دارد. و هرچه فکر کنیم و بحث کنیم، دنیا همان دنیاست، و طبیعت همان با سرشت قبلی، چیزی تغییر نمی‌کند. به کسی ضرر نمی‌رسد و کسی سود نمی‌کند. مثل این می‌ماند که سر اینکه موزارت بهترین موسیقی دان کلاسیک است یا بتهوون بحث کنی! یا این‌که کلاغ زیبا تر است یا جیجاق. هر دو عمری زندگی کردند یا خلق کردند. برای آن‌ها هم فرقی نمی‌کند چه‌کسی بهترین است.</description>
                <category>F.x.x</category>
                <author>F.x.x</author>
                <pubDate>Tue, 28 Sep 2021 00:01:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ناکجا</title>
                <link>https://virgool.io/@farnazhx/%D9%86%D8%A7%DA%A9%D8%AC%D8%A7-mnd0tggufirg</link>
                <description>آسمان سفید، سایه های آبی، جستجوی چه؟ پر می‌زند، می‌جهد، می‌تپد، می‌روید، چیست این چیست آن؟ خسته ام از چیست و چرا و چگونه.حلقه ای بزرگ، نقره ای. بیرونش هیچ، سفید و پاک، درونش خلاء. نگاه کن! در حلقه خلاء ایست و در خلاء ستارگان غوطه ورند. از دوردست ترین کهکشان ها. کهکشان هایی بی‌نام. اما نورشان رو به خاموشی می‌رود؛ جان می‌دهند. حرف می‌زنند اما نمی‌شنوم. من آن‌جا هستم؟ یا نیستم؟همه چیز تکراری، مثل ساعت شنی. آن را برعکس کنی و دوباره و دوباره؛ شن ها جاری می‌شوند پشت سر هم. بدون هیچ تغییری. ادعاهای دروغ و توخالی. چرا اینطور؟ چرا آن‌طور؟ کجایی؟ این توهم است یا بیداری؟ مگر خواب و واقعیت با هم فرق می‌کنند؟ در هم تنیده شده اند. ریسمان کجاست؟ جویبار، کلاغ ها، کوره راه؟مرد نامرئی مرا می‌پاید. این زمین زرد شده، ترک برداشته. می‌خواهم آنقدر بدوم تا از آن خارج شوم، ولی انتهایی ندارد. پریشانی، گیجی، گم‌گشتگی، حیرانی، دیوانگی...نیست، کی می‌آید؟ مرا فراموش کرده؟ آیا من هم گاهی او را فراموش می‌کنم؟ </description>
                <category>F.x.x</category>
                <author>F.x.x</author>
                <pubDate>Tue, 21 Sep 2021 01:47:57 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آشنای ناآشنا</title>
                <link>https://virgool.io/@farnazhx/%D8%A2%D8%B4%D9%86%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D8%A2%D8%B4%D9%86%D8%A7-lgzoa8ipezkc</link>
                <description>زمین و هوا، چه می‌خواهی؟ تکرار می‌کنم؛ به هیچ فکر نکن. سوال پشت سوال. چرا؟ چرا؟ چرا؟ چه می‌خواهی؟...  نه نمی‌دانم چه، نه نمی‌خواهم هیچ، نمی‌دانم چرا هیچ چیز را نمی‌خواهم. نمی‌خواهم اینجا باشم. نمی‌دانم کجا باشم؟ چیزی را که می‌خواهم در کلمات نمی‌گنجد. یافت نشود، اندازه ندارد، با راه رفتن به آن نرسی. نمی‌دانم نامش چیست اما انگار می‌شناسمش، احساسش می‌کنم، برایم ملموس است. آشنا است.می‌پرسند چرا ساکتی، حرف بزن!  نمی‌خواهم! حرف بزنی تو را نفهمند؟ هرگز نمی‌یابی کسی که بفهمد تو را؟ نه، نمی‌یابی.  تا ابد مهر و موم می‌شوی. اگر بخواهند بفهمند، نمی‌توانند. حرف‌های عجیب می‌زنند. نگاه ها همه یک شکل، حرف‌ها همه یک جور. اگر همه یک شکل اند، فقط سکوت را می‌خواهم. اما... نکند من هم همانم؟شناخته نشدن، در سایه ها قدم زدن، مخفی شدن، نامرئی بودن. کاش بود جایی، دورافتاده، دور ترین جا، دور از حرف، دور از طرد، دور از غم، دور از چشم، دور از دست، دور از هرکس، دور از دروغ ها، دور از همه آدم ها، متروکه، مخروبه، می‌رفتی، پر می‌کشیدی، دست می‌کشیدی، آزادی، جدایی، رهایی از هر چیز...  آه، چه لذتی دارد وابسته نبودن، چه خیال انگیز است اینجا نبودن!</description>
                <category>F.x.x</category>
                <author>F.x.x</author>
                <pubDate>Thu, 16 Sep 2021 01:39:00 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جدال با من ها</title>
                <link>https://virgool.io/@farnazhx/%D8%AC%D8%AF%D8%A7%D9%84-%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D9%86-%D9%87%D8%A7-dc0ykiays3cj</link>
                <description>من که هستم؟  درست است بگویم، من چه کسانی هستم؟ در من یک نفر زندگی نمی‌کند. فکر می‌کنم شما هم همین‌طور باشید.هرگاه توجهم را از آن ها برمی‌دارم، جایگاهشان را عوض می‌کنند؛ بنابراین مجبورم همیشه آن ها را کنترل کنم و جابه‌جایشان کنم تا تعادل بر هم نخورد. من های پست را پایین می‌کشم و به من های شایسته تر اولویت می‌دهم.منِ آتش، خشمگین و لجباز است، از این که به او دستور بدهند متنفر است، بالاترین هدف او جدایی و استقلال است. گاهی نفهم می‌شود. آن‌قدر سرخود است که در هیچ کاری از بقیه کمک نمی‌گیرد. اجازه نمی‌دهد هیچ کس به او نزدیک شود، از محبت دیدن یا محبت کردن بیزار است. همیشه می‌گوید: مهربان ها احمق اند! آدمِ عاقل باید بی‌رحمی دنیا را بپذیرد و سرش توی کار خودش باشد! او زیرک است و سریع جایگاه خود را عوض می‌کند و من متوجه نمی‌شوم. باید بیشتر روی آن کنترل پیدا کنم. او با منِ آب همیشه دعوا دارد. آنقدر به جان هم می‌افتند که به سختی جدایشان می‌کنم.منِ آب بسیار انسان‌دوست است. مهربان، با قلبی صاف، متواضع، از هیچ کس متنفر نیست. او حتی آدم های بداخلاق را نیز دوست دارد؛ می‌گوید همه انسان ها دارای روحی مقدس هستند و من دوستشان دارم! اما نباید به او مقام بدهم. گاهی من هم احمق می‌شوم و شیفته حرف‌ها و دل او، اما این‌کار ابلهیت محض است. منِ آب خیلی سریع از افسار من فرار می‌کند، آب است دیگر... می‌خواهد جریان یابد. حرف نمی‌فهمد. او را از قصد کنار منِ آتش می‌نشانم. تا با هم متعادل شوند.از جدال این دو خسته شده ام، می‌خواهم بیرونشان کنم و دیگر نبینمشان. اما نیاز به جایگزین دارند. من های زیادی هستند؛ اما هیچ کدام کامل نیستند. و نامتعادل اند.به من های قدیمی توجه کمتری دارم. اغلب همه چیز را راجبشان فراموش می‌کنم. بیشترشان دیگر آفتابی نمی‌شوند و برای همیشه ناپدید می‌شوند‌، هر &quot;من&quot; مدتی می‌ماند، طول می‌کشد تا بروند، بعضی یک سال می‌مانند، و بعضی سه سال... بعضی هم بیشتر.یک روز وقتی با آن ها بحث می‌کردم، در کنجی خلوت، منِ جدیدی را دیدم. این یکی را تا به حال ندیده بودم، تازه وارد است، از من های آینده، منتها اگر کشف شود. او مرموز است و خودش را نشان نمی‌دهد، تلاشی برای ارتقا رتبه ندارد، نمی‌گذارد با او حرف بزنم. منتظر است تا شناخته شود ولی به هیچ چیز اشتیاقی نشان نمی‌دهد. خیلی کم او را می‌شناسم، سعی دارم بیشتر با او آشنا شوم ولی کار بسیار سختی است. او به شدت کم حرف است. باید خودم همه چیز را راجبش حدس بزنم، این تنها راه است. او به نظر لایق می‌آید. هرکسی نواقصی دارد، حتی او، ولی بی شک لایق تر از تمام من هایی است که تا الان می‌شناختم!تنها راه برای ایجاد صمیمت با او این است که بیشتر همراهش باشم، بیشتر به او فکر کنم، خصلت هایش را حدس بزنم تا سریع تر اورا بشناسم، هر چقدر بیشتر اورا بشناسم، قدرت پیدا می‌کند، جایگاه پیدا می‌کند، و بر همه من ها غالب می‌شود. زمان زیادی می‌خواهم، ولی بالاخره موفق می‌شوم او را پیدا کنم، پرده های وجودش را کنار بزنم، حقیقتش را دریابم، و با او دوست شوم.</description>
                <category>F.x.x</category>
                <author>F.x.x</author>
                <pubDate>Wed, 15 Sep 2021 21:51:06 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>