<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های فرناز پاک‌بین</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@farnazpakbin</link>
        <description>مبارز دائمی با &quot;خب که چی&quot;؟ از صاحبین کانال 
https://t.me/farandfaz</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 16:41:02</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1283092/avatar/YYoENT.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>فرناز پاک‌بین</title>
            <link>https://virgool.io/@farnazpakbin</link>
        </image>

                    <item>
                <title>داستان شکست یک دانشمند معروف</title>
                <link>https://virgool.io/@farnazpakbin/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B4%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%DB%8C%DA%A9-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%D9%85%D9%86%D8%AF-%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%88%D9%81-lj3ifveo3urg</link>
                <description>بسم الله النوریه آقایی تو صنعت هوانوردی هست که خیلی دانشمند شناخته شده‌ایه به اسم &quot;ساموئل پیِرپونت لانگلی&quot;این آقای لانگلی بعد از دبیرستان تحصیلات رسمی نداشته ولی تو زمینه‌ی مهندسی و نجوم و ریاضی و فیزیک کارکرده.و به عنوان یه دانشمند شناخته‌می‌شده!ساموئل لانگلی تو 53 سالگی شروع می‌کنه(!) به  مطالعه درمورد هواپیمای موتوردارحالا اونایی که کنکورشون نتیجه‌اش چیزی که میخوستن نشده هی بگن دیره!القصه!با الهام از مدلای دانشمندای قبلی، 100تا(!) هواپیما مدل می‌سازه، این کارش 5 سال طول می‌کشه.تا این که بالاخره می‌فهمه موتورهای بخار بهترن از بقیه موتورها!باشه فر، پس تو 5 سال 100 بار شکست خورد و بالاخره موفق شد؟قطعی ست که خیر😂 4 سال دیگه هم تلاش کرد تا بالاخره موتوربخار موردنظرشو پیدا کرد!اینجا بالاخره طعم موفقیت رو یه جورایی می‌چشه و می‌تونه هواپیماشو با موتور بخاری که خودش ساخته به پرواز دربیاره. بعد ازین اتفاق دیگه لانگلی خوشحال و راضی می‌شه و یه کم سرد می‌شه برای ادامه‌ی مسیر و ساخت هواپیما با مقیاس واقعی که بتونه انسان رو جابه‌جا‌کنه.به هرحال همچین کاری خیلی وقت و هزینه هم می‌خواسته دیگه! درسته؟انتظارمون از یه پیرمرد 62 ساله چقد باید باشه مگه؟تا دوسال بعد خیلی فعالیتی تو زمینه‌ی هوانوردی نمی‌کنه تا این که وسط جنگ امریکا با اسپانیا، رییس جمهور امریکا میاد به لانگلی میگه:  &quot;من بهت ۵۰ هزار دلار می‌دم ولی تو هواپیما با قابلیت حمل مسافر برام بساز.&quot;لانگلی هم شروع می‌کنه به کار و می‌فهمه اون موتور بخار که ۹سال سرش وقت گذاشت کار اشتباهیه و باید بره سراغ موتور گازوئیلی!خلاصه موتورو درست می‌کنه و شروع می‌کنه هواپیما درست کردن!۵سال بعد (فکرکنم حدود ۶۹سالگیش) هواپیمای موتوردارِ خلبان دارش آماده‌ی انجام اولین پروازش می‌شه!طبیعتا کلی تبلیغ شده بودو یه عالمه خبرنگار اومده بودن تا اولین پرواز موفق تاریخ رو ثبت کنن!اما متاسفانه هواپیما بدون لحظه‌‌ای پرواز پرت شد تو آب!یکی دوماه بعد باز لانگلی آزمایشو تکرار کرد و باز شکست خورد.لانگلی هم کلا بی‌خیال پرواز انسان با هواپیمای موتوردار شد.وزارت دفاع امریکا هم گفت کلی هنوز فاصله داریم تا پرواز انسان.رسانه‌ها و مجلس هم از خجالت لانگلی درومدن! و باهاش غیرمنصفانه برخورد کردن!همین سالی که لانگلی موتور بخارو درست‌کردو بیخیال بقیه ماجراشد، برادران رایت به پرواز موتوردار تازه علاقه‌مند می‌شن!چرا؟چون لانگلی یه دانشمند معروف بود و اگه اون فکرمی‌کرد می‌شه بالاخره انسان پرواز با هواپیمای موتوردارو تجربه‌کنه، پس لابد می‌شد!۹ روز بعد از شکست لانگلی تو دومین آزمایشش، و وقتی نماینده‌های مجلس و رسانه‌ها امکان پرواز انسان رو با پرنده‌ی موتوردار مسخره می‌کردن، اولین پرواز موفقیت‌آمیز برداران رایت اتفاق افتاد!برداران رایت کی بودن؟ دوچرخه‌فروش‌هایی که اونا هم حتی دیپلم نداشتن و به اعتبار این‌که لانگلی فکرمی‌کنه پروازممکنه، کارشونو شروع کرده بودن!امکانات برادران رایت چی بود؟از نظر ما هیچی! ولی تو واقعیت: خیلی خلاقیت! و قدرت بازنگری مداوم! هزینه ساخت اولین هواپیمای موتوردارشون چقد شد؟ تو یه منبعی خوندم ۱۰۰۰دلار ( یک پنجاهمِ  هزینه‌ای که لانگلی در اختیار داشت.) اینم بدون حمایت جایی، از درامد خودشون مایه گذاشته بودن!امکانات لانگلی چی بود؟ حمایت مالی و غیرمالی دولت!چرا می‌گم قدرت بازنگری مداوم؟ چون یکی از مهمترین تغییراتی که گره پرواز رو بعد از کلی سال بازکرد، این بود که برداران رایت دوباره یه نگاهی به پرواز پرنده انداختن.و دیدن پرنده‌ها بالشونو می‌چرخونن(زاویه‌شو تغییر می‌دن) تو این همه سال، هیچ‌کس این نکته رو متوجه نشده بود! حتی اونایی که سعی کرده بودن پرواز پرنده رو شبیه‌سازی کنن! البته شاید علم زیست اون‌موقع انقدر پیشرفت نکرده بود.ولی من بودم، می‌گفتم بابا زن بی‌خیال پرواز پرنده شو! این تهش تو این شونصد سال درومده، نکته‌ی خاصی نداره! کمکی بهت نمی‌کنه.ولی برادران رایت، مثل من فکرنکردن باز رفتن بررسی کردن!یه روز درمورد نکته‌ی باحال‌تر ماجرا: یعنی برخورد رسانه‌ها با برادران رایت!باز می‌نویسم براتون ان‌شالله.موفقیت همیشه اونی نیست که نشون می‌ده</description>
                <category>فرناز پاک‌بین</category>
                <author>فرناز پاک‌بین</author>
                <pubDate>Thu, 28 Mar 2024 13:08:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شروع دوباره یا ادامه؟</title>
                <link>https://virgool.io/@farnazpakbin/%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-%D8%AF%D9%88%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DB%8C%D8%A7-%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D9%85%D9%87-agjvq3hugr26</link>
                <description>من بااین‌که رشته‌ام ریاضی ‌بود، دوبار کنکور دادم. نمی‌دونم موقعیت اینو داشتید که دوبار کنکور بدید یا نه.وقتی بار اول اون ایده‌آلی که تو ذهنته رو برای درس‌خوندن پیاده‌نکردی. همش می‌گی عیب‌نداره، الانو ولش‌کن. الان دیگه فایده‌نداره. سال دیگه با انگیره از اول درست درس می‌خونم. فکرمی‌کنی تجربه‌ی امسالت تبدیل می‌شه به سوخت جت یا جادوگری چیزی و با چوبش همه‌ی ناامیدیا و خستگیا و بی برنامگی‌هاتو نابودمی‌کنه. فکرمی‌کنی امسال چون فلان اتفاق افتاد، چون من فلان‌طور بودم  روزی ۱۷ساعت درس نخوندنم. ولی سال دیگه معجزه‌می‌شه. از تجربه‌‌ی امسالم استفاده می‌کنم و از روز اول ۲۰ ساعت با تمرکز صددرصد درس می‌خونم.همون ماه اولی که برای کنکور دوم شروع‌می‌کنی می‌بینی ازین خبرا نیست. انگار مغزت سفیده، بعضی از درسا رو انگار همون بار اوله که می‌خونی. ازون بدتر می‌بینی اتفاقای پیش‌بینی نشده فقط برای پارسال نبودن. می‌بینی بازم ناامید میشی. حتی زمان ناامیدیت هم شبیه پارساله، نزدیکای بهمن و آخرای عید.بعدا که مصاحبه‌ی نفرات برتر رو می‌خوندم دیدم حتی تک رقمی‌ها هم اون‌موقع ناامیدشده‌بودن. درواقع انگار یه ناامیدی فراگیره. فکرمی‌کنی خیلی بد درس خوندی، تو عیدتو پاییزتو ... از دست‌دادی ولی بقیه ۱۲ساعت بدون وقفه درس خوندن. ازون بدتر فکرمی‌کنی این از دست‌دادن معنیش اینه که نمی‌رسی! همه چی تموم‌شده و تو باختی. بدم باختی. تو سال دومتم باختی.  من بیشتر از دوسال کنکورندادم ولی می‌دونم اگه سال سومم امتحان‌می‌کردم همین می‌شد. دوباره عیدو بهمن ناامیدمی‌شدم. دوباره مواقع حساس اتفاقات پیش‌بینی نشده می‌افتاد. دوباره خیلی روزا کم درس می‌خوندم، بعضی روزام هیچی نمی‌خوندم. دوباره درسا برام سخت‌بودن و... .من یه شانس‌داشتم. اون سال یه مشاوری تو تلوزیون بود که واقعا خداروشکرمی‌کنم سرراهم قرارش‌داد. هرهفته صحبتاشو گوش می‌دادم. الان خیلی مطمئن نیستم اسمشو بیارم یا نه. به هرحال می‌گفت با وجود ناامیدی ادامه‌بدید. با وجود این‌که تا دیروز فکرمی‌کردید از همه بدتر تلاش‌کردید، از امروز ادامه‌بدید. اگه امشب تا ساعت ده نخوندید و نیم ساعت دیگه می‌خواید بخوابید، همون نیم ساعتو خوب بخونید. می‌گفت از زیاد شروع‌نکنید. یه ذره بیشتر بخونید. یه تست بیشتر از توانتون بزنید هرروز.از دور که نگاهش می‌کنی انگار چرت و پرت می‌گفته ولی من این‌کارا سعی‌می‌کردم اجراکنم. باز تا چهارشنبه می‌تونستم ولی چهارشنبه ناامیدی و خستگی و تردید میومد سراغم ولی از شانس خوبم فقط قرار بود چهارشنبه و پنج‌شنبه رو باناامیدی ادامه‌بدم. علاوا‌براین که همون یه دونه تست‌ها تو بلندمدت می‌تونست تاثیرگذار بشه ولی اون احساس فعال‌بودن و اثرداشتن و قربانی گذشته‌نبودن خیلی کمک‌می‌کرد که ادامه‌دادن برام ممکن بشه.سرتونو درد نیارم من اگه با روش این آدم پیش‌نمی‌رفتم، اگه همین تغییرای مورچه‌ای رو بعضی وقتا رعایت نمی‌کردم، شاید دانشگاه آزادم قبول نمی‌شدم. چون عادت به درس‌خوندن بلندمدت نداشتم، تهش ماه‌مهرو می‌تونستم دووم بیارم و بعد از شدت ناامیدی همه چیو رهامی‌کردم. شب امتحانی بودم همیشه. توان درس خوندن طولانی برای کنکورو نداشتم. اصلا نمی‌دونستم نباید به حرف همه‌ی فکرام گوش‌بدم. فکرمی‌کردم اگه مغزم بهم می‌گه شکست می‌خوری، اگه دوتا آزمونو خراب می‌کردم. بی بروبرگرد راست‌می‌گه. دیگه بقیه شواهد مثبت رو نمی‌دیدم. دیگه نمی‌دیدم تو مشتق سرعتم بالا رفته. مثلثاتو یه بار صدزدم. واقعیتو نمی‌دیدم، فقط بخش‌های منفی ماجرا و انگار می‌کردم این منفیا این شکستا فقط برای منه. بقیه دارن عین چی برنده‌می‌شن.بااین  ناامیدی کاذب ممکن بود خیلی زود همه‌چیزو رها می‌کنم. اگه این‌جوری می‌شد بدترین دانشگاهم به‌زور قبول می‌شدم. شاید حتی کنکور‌نمی‌دادم.اگه منتظرید الان یه داستان هپیلی اور افتر بگم‌. نه! ازین خبرا نیست. آخرشم شریفی که می‌خواستم قبول‌نشدم، حتی بدترین دانشگاه دولتی‌ای که تو تهران رشته‌مو داشت هم قبول نشدم. هرچند که خیلی خیلی نزدیک بود که به عنوان نفرات آخر قبول بشم، ولی نشد. رفتم یه دانشگاه خوب تو مشهد و همون رشته‌ای که می‌خواستمو خوندم. این نتیجه شاید برای نفر اول کنکور از مرگم بدتر باشه‌ها ولی برای من بهترین نتیجه‌ی ممکن بود. من توانم بیشتر ازین نبود واقعا. الانم شرمنده‌ی خودم نیستم. چون می‌دونم حتی اگه ۵ دقیقه در توانم بود، همونو می‌خوندم.حالا این چیزا مختص کنکور نیست. آدمیزاد تو شروع انگار یه قدرتی می‌بینه، وسطای مسیر که دیگه اون شور و شوق شروع نیست و خط پایانو هم نمی‌بینه و از هیچی مطمئن نیست، می‌زنه به سرش که ازین کار استعفا‌ بده. برو فلان‌کارو شروع‌کن. بعضی وقتا حتی کار جایگزینی هم نیستا. مثلا بچه‌ها می‌گن می‌خوام دیگه درس نخونم، می‌پرسی باشه خب می‌خوای بجاش چکارکنی؟ جوابی ندارن. فکرمی‌کنن فقط درس خوندن سخت و بده. بقیه کارا آسونن، پر از موفقیتن و خوشحالشون می‌کنن. فقط باید ازین مرحله هرجورشده فرارکنن.فکرمی‌کنم ما همین طرزتفکر رو که توی زندگی شخصیمون داریم، آوردیم کپی‌-پیست کردیم تو زندگی اجتماعیمون. این‌که اگه یه چیزایی مطابق میلمون نبود، اگه یه جاهایی فکرکردیم یا حتی فکرم نکردیم و واقعا بدبود‌، باید بزنیم زیر میز. بدون این‌که فکرکنیم جایگزین چی می‌تونه باشه؟ و گزینه‌ی جایگزین با چه سازو کاری می‌خواد کاستی‌های گزینه‌ی فعلی رو برطرف‌کنه و چه تضمینی هست مثل کسی که بار دومشه کنکور می‌ده، دوباره به همین نقطه برسیم نه یه نقطه‌ی بدتر! حالا پیشرفت پیشکش.راست و حسینیش اینه که ازین‌جا به بعد می‌خوام راجع‌به انتخابات بگم. می‌خوام بگم یه عده شروع‌کردن یه جنبشی رو به اسم دموکراسی. به اسم انقلاب مشروطه یا هرچی. که مردم امکان اثرگذاری داشته‌باشن. نمی‌دونم با خودشون فکرمی‌کردن این اثرگذاری چنددرصد می‌تونه باشه. فکرمی‌کردن روزی می‌رسه که مردم بتونن بالای ۵۰درصد اثرگذاری داشته‌باشن تو مملکت؟ یا به همون ۵درصد، ده درصد، یه درصد قانع‌بودن؟نمی‌دونم الان ما با رای‌دادن چقدر می‌تونیم تو سرنوشت ۴سال دیگه‌مون اثربذاریم. ۳درصد؟ ۶ درصد؟ ۲۲ درصد؟ نمی‌دونم. ولی من تصمیمم اینه هرچقدر که هست.  امروز تا هرجای مسیری که قبل از انقلاب مشروطه شروع‌شده رو که رفتیم، هرچقدر که از مسیرمونده. جلوی چشم خون‌هایی که ریخته‌شده تا من حق رای داشته‌باشم و شده اثرگذاری من و بقیه  درحد همون ۲ درصد باشه، می‌خوام همون ۲درصدمو اثربذارم.اما همه‌ی این حرفا رو به عنوان یه نفر که جمهوری اسلامی ایران رو کنار هم قبول‌داره زدم. نمی‌دونم اگه فکرمی‌کردم باعث و بانی مشکلات مملکتم این رژیمه بازم رای می‌دادم یا نه. نمی‌دونم وقتی جایگزینی نداشتم بازم حاضربودم همه‌ی تلاشمو برای نابودی رژیم فعلی بکنم (حتی اگه ندونم آیا تلاشم اثرداره) یا نه، سعی‌ام رو می‌کردم حداقل اثرگذاریمو داشته‌باشم تا جایگزین پیدابشه.پ.ن: نمی‌دونم عکسی که گذاشتم منبعش کجاست. اگه می‌دونید بگید.</description>
                <category>فرناز پاک‌بین</category>
                <author>فرناز پاک‌بین</author>
                <pubDate>Thu, 29 Feb 2024 21:12:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>واقعا می‌خوایش؟</title>
                <link>https://virgool.io/@farnazpakbin/%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%B4-t7hdqzavzr4p</link>
                <description>سوال &quot;این چیزیه که می‌خوای؟&quot;، می‌تونه هر تصمیمی رو با شک همراه‌کنه.برای این‌که بتونیم یه پله نزدیک‌تر بشیم به جواب این‌ سوال تو هرحیطه‌ای، خوبه که یه نکته‌ای رو باهم مرورکنیم:تو کتاب &quot;مدیریت بازاریابی&quot; کاتلر، می‌گه مشتری (تو بخون آدما) ۵ نوع نیازدارن: ۱. نیاز بیان شده: مثلا طرف میاد می‌گه من یه ماشین ارزون می‌خوام.۲. نیاز واقعی: مشتری ماشین ارزون نمی‌خواد. درواقع ماشینی می‌خواد که هزینه‌ی نگهداریش کم باشه.۳. نیاز بیان‌نشده: خدمات پس‌از فروش ارزون ازطرف خودروساز.۴. نیازهای رضایت‌آور: مشتری دوست‌داره یه سیستم رهیاب هم فروشنده براش نصب‌کنه.۵. نیاز پنهان: مشتری دوست‌داره به دوستاش ثابت‌کنه یه خرید خوب‌داشته.حالا اگه فروشنده فقط به نیاز بیان‌شده جواب‌بده، ممکنه نه تنها مشتریشو راضی‌نکنه بلکه بدتر شاکی‌ام بشه.پس ما به عنوان یه آدم ممکنه نیاز به بستنی داشته باشیم، چون حوصله‌مون سررفته! بعد بستنی رو بخوریم ولی باز راضی نشیم چون حوصله‌مون هنوز سرجاش نیومده و حتی شاکی‌تر بشیم چون خود شِکر تو میزان افسردگی و حوصله و این‌حرفا اثرداره!تو کانال تلگراممون گفتم که یه مدت یه رژیم غذایی سالم داشتم که شکر توش کم بود و واقعا احساس می‌کردم حالم چقد بهتره!پس چکارکنیم؟ از کجا بفهمیم واقعا این چیزیه که می‌خوایم یا نه؟حالا بریم یه پله عقب‌تر:ما نیازهای مختلفی داریم که از بچگی تو کتاب اجتماعی یادگرفتیم: خوراک، پوشاک، مسکن، آموزش، تفریح و... خلاصه چیزایی که برای بقا لازمن!اما یه خواسته هم داریم. خواسته چیه؟ راهی که ما برای برطرف‌کردن نیاز به ذهنمون می‌رسه.اغلب فقط همین خواسته‌هه به عنوان راهکار میاد تو ذهنمون. مثل همون بستنی، من نیاز به تفریح‌دارم پس باید بستنی‌بخورم!اما این خواسته همون گرگه است درلباس میش :) واقعا گول‌ زننده‌است. درواقع همون نیاز بیان شده‌است! که اگه بهش برسی هم حل نشده ممکنه شاکی بمونی. چون &quot;یکی از راهکار&quot; و به عنوان &quot;تنها راهکار&quot; دیدی و حتی چک‌ هم نکردی که آیا این راهکار واقعا کارایی داره یا نه.اگه ما یه لحظه صبرکنیم و بتونیم تشخیص‌بدیم نیاز پشت این خواسته‌امون چیه، رضایتمون از زندگی بالاتر می‌ره. مثل مشتری‌ای که به نیازهای پنهان و رضایت‌دهنده‌اش توجه شده! چطوری؟فرض‌کن حوصله‌ات سررفته و دلت بستنی‌می‌خواد و نداری. این‌طوری این بستنیه می‌ره رو مخت و مدام باید به این فکرکنی اگه بستنی‌داشتی چقد زندگیت بهتر بود!حالا فرض‌کن به محض این‌که فهمیدی دلت بستنی می‌خواد، یه لحظه مکث‌کنی و از خودت بپرسی &quot;چی شده که دلم بستنی می‌خواد؟ گرسنه‌امه یا حوصله‌ام سررفته؟ اضطراب‌دارم یا...&quot;(درواقع اون نیازای اساسی رو چک‌کنیم ببینیم کدومش نقض‌شده)و بعد که نیاز اصلی رو پیدا‌کردیم می‌تونیم براش یه راهکار دیگه بجز بستنی پیداکنیم.مثلا من مضطربم پس فکرمی‌کنم نیاز به پرخوری دارم، (درصورتی که نیاز به آرامش دارم) خب این‌جا خوبه فکرکنم چی مضطربم کرده؟ دیگه با چه راه‌هایی میتونم به خودم آرامش‌بدم؟ کدوم راهکار الان در دسترسمه و....۱. این باعث می‌شه تو بن‌بست راهی که توان رسیدن بهشو نداریم، معطل نشیم.۲. احساس اختیار و توانمندی داشته باشیم بجای قربانی‌بودن.۲. نیازمون بی پاسخ‌ نمونه.۳. مشکلمون رو ریشه‌ای تر حل‌کنیم.</description>
                <category>فرناز پاک‌بین</category>
                <author>فرناز پاک‌بین</author>
                <pubDate>Sat, 27 Jan 2024 19:12:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوست‌داشته شدن=مرگ‌و زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@farnazpakbin/%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%B4%D8%AF%D9%86%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D9%88-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-x3adbclmx7rx</link>
                <description>تا حالا چقدر تلاش‌کردید برای این‌که آدمای بیشتری دوستتون داشته باشن؟چقدر از اعصاب‌‌خوردیامون بخاطر اینه که می‌خوایم آدمای دوروبرمون بیشتر دوستمون داشته باشن؟ما وقتی کوچیک بودیم برای بقامون به بقیه نیاز داشتیم به این‌که بقیه کنارمون باشن و بقامون رو تامین کنن و برای این‌که سختیای برطرف کردن نیازمونو تحمل کنن باید دوستمون می‌داشتن وگرنه دلیل دیگه‌ای نبود که بخوان کنارمون باشن.مسئله‌ی این‌که آدمی باشه مارو دوست داشته باشه، مساوی با مرگ و زندگی بود.اما الان که بزرگ شدیم، درسته که هنوزم بودنِ آدما کنارمون رشدمون می‌ده و حضور آدمایی که دوستمون دارن و برامون امنن، کلی فایده برامون داره و حتی شاید ضروری باشه!اما دیگه مسئله‌ی مرگ و زندگی نیست! درواقع دیگه اون‌قدرا نیازمون نیست.  ولی ما هنوزم گاهی اهمیتی که به موضوعِ &quot;دوست داشته شدن&quot; می‌دیم به همون اندازه‌ی مرگ و زندگیه. طوری که اهدافمون رو برنامه‌ریزی می‌کنیم، طوری که خودمون رو تحت فشار قرار می‌دیم تا رفتارمون رو تغییر بدیم برای &quot;دوست داشته‌شدن&quot; و انقدر که این موضوع گاهی عمیقه و انقدر جدی تو نقش فرو رفتیم که گاهی همون اهداف و رفتارا و... به علایق خودمون ربط می‌دیم.مثلا فکرمی‌کنیم &quot;خودم&quot; دلمون می‌خواد فلان شغلو داشته باشم، فلان‌طور لباس بپوشم یا بهمان‌طور آرایش کنم یا بیسار‌ ماشینو گوشی رو داشته باشم، اما درواقع بخشیش بخاطر اینه که فکرمی‌کنم اگه اینا رو داشته باشم، دوست‌داشتنی‌ترم! یا محترمترم! پس شروع می‌کنم به اضطراب‌کشیدن و سرزنش‌کردن خودم برای نداشتنِ اینا و یا تلاش یک‌بُعدی برای به‌دست آوردنشون و وقتی هم به‌دستش میاریم تازه می‌بینیم اونی نبود که می‌خواستیم! بعد گیرمی‌دیم به زمانش! اگه زودتر بود، اگه بیشتر بود، اگه... اگه... و فکرنمی‌کنیم شاید من اینا رو نمی‌خواستم! شاید به چیزای دیگه‌ای نیاز داشتم.بیاین فرض‌کنیم الان اون دوست‌داشته‌شدن رو داریم. فرض‌کنیم آدمایی که دوستمون دارن، ۲ یا ۳ برابر شدن! یا آدمای فعلی خیلی بیشتر از الان دوستمون دارن! حالا کدوم مسئله‌مون حل می‌شه؟ حالا کدوم هدفمون عوض می‌شه؟پ.ن۱: تو کانال @farandfaz اینو نوشته بودم!پ.ن۲: شهادت حضرت‌زهرا سلام‌الله علیها رو تسلیت می‌گم🖤</description>
                <category>فرناز پاک‌بین</category>
                <author>فرناز پاک‌بین</author>
                <pubDate>Sat, 16 Dec 2023 18:27:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot;خوب بودن&quot; چقدر استرس بهت می‌ده؟</title>
                <link>https://virgool.io/MAHDIJAN/%22%D8%AE%D9%88%D8%A8-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86%22-%DA%86%D9%82%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%B1%D8%B3-%D8%A8%D9%87%D8%AA-%D9%85%DB%8C%E2%80%8C%D8%AF%D9%87%D8%9F-wptvo4x836o7</link>
                <description>من اصطلاح فرانسوى خنثی و عملی &quot;دقت کردن&quot; را از اصطلاح آمریکایی &quot;خوب بودن&quot; ، که بار ارزشی دارد بیشتر دوست دارم.  چون خوب بودن گویی نقطه مقابل بد بودن و تقلب کردن است که با احساس گناه [شرم] همراه‌اند. در فرانسه اگر احیاناً حواستان به غذایتان نباشد و کیک بخورید احساس گناه نمی‌کنید و خودتان را راحت می‌بخشید. چون حواستان هست که در وعده غذایی بعدی مراقب باشید.متن قبلی از کتاب &quot;تربیت فرزند به سبک فرانسوی&quot;ه.تو این فصل از کتاب پاملا دراکرمن درمورد لاغری مادرهای فرانسوی بعد از زایمان می‌گه. این‌که چطور به خودشون روزای تعطیل تو رژیم استراحت می‌دن و چه چارچوبایی رو رعایت می‌کنن تا بتونن زودتر به وزن ایده‌آلشون برگردن! این‌که چی کمکشون می‌کنه به قوانینشون درین مورد پایبند بمونن و یکی ازون نکات مهم عوض کردنِ &quot;خوب بودن&quot; با &quot;مراقب بودن&quot;ه!وقتی خوندمش به همه‌ی مراجع‌هام و تجربیات  خودم فکرکردم. به اضطراب‌هایی که موقع عادت‌سازی برای خودمون ایجادکردیم و همونا باعث شدن نتونیم به عادت‌هایی که می‌خوایم پایبند بمونیم و نتیجه‌اش شده یه لیست بلندبالا از تجربیاتی که بهشون می‌گیم &quot;شکست&quot;! این‌طورب هربار که خواستیم تصمیم‌ تازه‌ای بگیریم، این احساس شکست اضطرابمونو بیشتر کرده!یکی از فکرای رایجی که بیشترمون درگیرشیم و تو زندگی بیشترمون جاریه، همین تفکر &quot;همه یا هیچ&quot; .درواقع تعریفِ &quot;خوب بودن&quot; برای ما یه &quot;همیشه‌&quot; توی خودش مستتر داره. &quot;خوب بودن&quot; وقتی فایده داره که همیشه خوب باشی! اگه یه بار رژیمتو شکستی، یه هفته کتابتو نخوندی، دو ماه ورزشتو نرفتی، تو همیشه خوب نبودی و اون چندبار خوب بودنت، اصلا به‌درد نمی‌خوره! اصلا دیگه خوب نیستی!خود این فکر می‌دونید چقدر اضطراب‌آوره؟ من هرکاری می‌کنم، نصفه و نیمه است، پس به‌ درد نمی‌خوره پس من تو زندگیم هیچ‌ کار خوبی انجام نمی‌دم! خب چه فایده‌داره یه کار جدید رو شروع کنم؟!این چیزیه که تو سر خیلیامون می‌گذره. فرض کنید جملات قبلو روزی سه بار به بچه‌تون بگید. فکرمی‌کنید چه اثری روش داره؟ حالا اینا رو ما بدون وقفه سر کارای کوچیک و بزرگ داریم تو طول روز به خودمون می‌گیم!حالا اگه &quot;خوب بودن&quot; رو با همون &quot;مراقب بودن&quot; عوض کنیم چی می‌شه؟ مراقب بودن، بهمون فرصت جبران میده! اما اگه تو بد شدی، دیگه بدی! به خودت ثابت کردی که ذاتا بدی! اما این فرصت جبران دادن به خودمون، چه احساسی رو در ما زنده می‌کنه؟ وقتی از مراقب بودن صحبت می‌کنیم، انگار اون استعدادمون رو در &quot;توجهمون به جزییات&quot;، که خیلی وقتا تو گذاشتن قوانین سفت‌وسخت به‌کار می‌بریم و افزایش اضطرابمون حالا می‌ذاریم روی &quot;عمل صالح&quot;😉 و &quot;پیدا کردن فرصتِ جبران‌&quot;!باباجان! خدایی که مارو آفریده، یه چیزی می‌دونسته که به‌جای &quot;خوب بودن&quot; به ما گفته &quot;مراقب باش&quot; و انقد تکرارش کرده! می‌دونی اون کلمه که معنی مراقبت می‌ده چیه؟تقوا! تقوا یعنی همین مراقب‌بودن! اصلا این مراقب‌بودن انگار بیشتر با ذات ما سازگاره تا &quot;خوب بودن&quot; ! یا همیشه خوب بودن! &quot;خوب بودن&quot; خیلی متزلزله. انقدر که هیچ‌کس احساس نمی‌کنه خوبه! حتی خیلیامون تصمیم می‌گیریم دیگه تو بندش نباشیم و حالا که نمی‌تونیم &quot;کامل&quot; خوب باشیم پس حداقل کامل بد باشیم! ترجیحمون اینه که تبعات &quot;کامل&quot; بد بودنو تحمل کنیم ولی استرس &quot;کامل خوب بودن&quot; رو نه!داشتم یه بخشی از تفسیر سوره‌ی یس رو از منیب گوش می‌دادم، می‌گفت این قرآن بالاترین نعمتیه که خدا بهمون داده! داشتم فکرمی‌کردم چطور؟ مگه توش چیه؟ من که از بقیه نعمت‌هایی که بهم داده شده خیلی بیشتر از قرآن استفاده‌کردم! اصلا وقتی بدون اون تونستم زندگی کنم، یعنی انقدرا مفید نیست برام! الان که داشتم این کتابه رو می‌خوندم و یادم اومد تقوا یعنی چی، تازه دیدم اگه زودتر قرآنو با دقت خونده بودم، چقدر از احساسِ شکستام کم می‌شد! چقد آرامشم بیشتر می‌شد! چقد تمرکزم رو به‌جای سرزنش خودم می‌بردم رو پیداکردن فرصت جبران؟بذار حالا که تا این‌جا اومدیم، این مراقبت رو بیاریم تو زندگیمون! کدوم قانون رو تو زندگیت نیاز داری ولی مدام می‌شکنیش و خودت رو بخاطرش سرزنش می‌کنی؟ یکیشونو انتخاب کن و این‌جا بنویسش و سعی‌کن تو هفته‌ی آینده، فقط مراقب‌باشی که رعایتش کنی! همین!</description>
                <category>فرناز پاک‌بین</category>
                <author>فرناز پاک‌بین</author>
                <pubDate>Thu, 14 Dec 2023 12:38:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دعاهای قشنگ مناسب شب‌آرزوها</title>
                <link>https://virgool.io/@farnazpakbin/%D8%AF%D8%B9%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%82%D8%B4%D9%86%DA%AF-%D9%85%D9%86%D8%A7%D8%B3%D8%A8-%D8%B4%D8%A8-%D8%A2%D8%B1%D8%B2%D9%88%D9%87%D8%A7-pfjs6vyakepn</link>
                <description>درخواست بنده‌ای فروتن خوار و افتاده :که با من مدارا کنی و به من رحم کنی و به آنچه روزی‌ام نموده‌ای خشنود و قانع بداری و در تمام حالات در عرصه‌ی فروتنی‌ام قرارده.پروردگارم، اعضایم را در راه خدمتت نیرو بخش و دلم را بر عزم و همّتت محکم کن و کوشش در راستای پروایت و دوام در پیوستن به خدمتت را به من ارزانی دار تا به‌سویت در میدان‌های پیشتازان برانم؛ و به‌سویت در میان شتابندگان بشتابم(همون السابقون السابقون) و مشتاقانه به سوی قربت در میان مشتاقان قرار گیرم و همانند مخلصان به تو نزدیک شوم و چون یقین آوردگان از جاه و عظمت تو بهراسم و با اهل ایمان در جوارت گرد آیم.خدایا! هرکس مرا به بدی قصد کند تو قصدش کن و هرکس با من مکر ورزد تو نسبت به او چاره‌سازی کن و مرا از بهره‌مندترین بندگانت نزد خود و نزدیک‌ترینشان در منزلت به تو و ویژه‌ترینشان در رتبه به پیشگاهت بگردان، زیرا این همه به دست نیاید جز به فضل و احسان تو، خدایا! با جودت به من جود کن و با بزرگواری‌ات به من نظر انداز؛ و با رحمتت مرا نگاهدار و زبانم را به ذکرت گویا کن و دلم را به محبتت شیفته و شیدا فرما و بر من منّت گذار با پاسخ نیکویت و لغزشم را نادیده انگار و گناهم را ببخش، زیرا تو بندگانت را به بندگی فرمان دادی و به دعا و درخواست از خود دستور دادی و اجابت دعا را برای آنان ضامن شدی.پس ای پروردگار من فقط روی به‌سوی تو نهادم و دستم را تنها به جانب تو دراز کردم، پس تو را به عزّتت سوگند می‌دهم که دعایم را مستجاب کنی و مرا به آرزویم برسانی و امیدم را از احسان و فضلت ناامید نکنی  و شرّ دشمنانم را از پری و آدمی از من بازداری.بخش‌هایی از دعای کمیل(از زبان امام علی عزیز❤)??خدایا قرار ده نفسم را آرام در برابر تقدیرت، خشنود به قضایت، حریص به ذکر و دعایت، عاشق به برگزیده دوستانت، محبوب در زمین و آسمانت، شکیبا بر نزول بلایت، سپاسگزار بر فزونی نعمت‌هایت، یادکنندۀ عطاهای کاملت، مشتاق به شادی لقایت، توشه برگیرنده تقوا برای روز پاداشت، پیرو روش‌های اولیایت، جداکننده (خویش) از اخلاق دشمنانت، غافل از دنیا به سپاس و ثنایت.بخش‌هایی از دعای امین‌اللههردوتا دعا به ترجمه‌ی آقای انصاریان بودن</description>
                <category>فرناز پاک‌بین</category>
                <author>فرناز پاک‌بین</author>
                <pubDate>Fri, 27 Jan 2023 01:05:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بهترین جای دنیا برای سفر</title>
                <link>https://virgool.io/@farnazpakbin/%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%AC%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D9%81%D8%B1-wwnfrzjbfxg9</link>
                <description>سفر یک هفته ای باچاشنی تماشای یوگا و مراقبه در یک جایی شبیه جنگل های کامبوج به دور از تکنولوژی و در سکوت .سفر در آوریل به واشنگتن برای دیدن شکوفه های گیلاس(نمی‌دانم چرا شکوفه های واشنگتن برایم جذاب‌تر از شکوفه های خودِ ژاپن است)یا آرزوی کودکی ام،تماشای شفق قطبی در هرجایی که می‌شود دیدش،سوئد باشد یا نروژ یا هرجای دیگر.و حتی سفر به افغانستان. یا دست یافتنی تر از همه، فیلبند، ایستادن و زل زدن به ابرها.تک تکشان قابلیت رویا بافتن داردو هرکدام همینطور از دورمجموعه ای از احساسات را برایم می‌سازد. کامبوج مرا می برد به زمان خیلی قبلتر از هفت جدم، البته ترس از مارمولک و بقیه جانورهایی که اسمشان را نمی‌خواهم یادبگیرم هم چاشنی اش است، درآخرش چیزی که فکر می‌کنم نصیبم می‌شود،رشد است و آرامش نسبی و شروع دوره‌ی نترسیدن از مارمولک در زندگی ام.سفر آوریل به واشنگتن حس می‌کنم شامه ام را تحریک کند.(بااینکه نمی‌دانم اصلا شکوفه گیلاس بو دارد یا نه.)وقتی تصورش می کنم، وسط خیابان ایستاده ام،چشمم را بسته ام و باد خنکی به پوستم می‌خورد.این برایم تصویر کیف کردن است. ولی راستش را بخواهید احتمالا نتوانم کامل از شکوفه ها لذت ببرم چون بوی دیگری هم قاطی بوی شکوفه هاست.بوی خون بچه ها و پدرو مادر هاو... حتی آدم هایی که شاید هیچکس را نداشته اند  ولحظه مرگ در هیچ یک از نقش های پدرو مادرو فرزند نبوده اند. زیر بمبی جان داده اندو حتی یک نفر هم برایشان سوگواری نکرده است.قاطی بوی خون البته که بوی تعفن و اسکناس نو هم هست.بوی تعفن مجبور کردنِ آدم ها طوری که خودشان نفهمند که مجبورند.چرا؟چون چندنفر می‌خواهند خیلی بیشتر پولدارشوند.که چکارکنند‌؟جوابی برایش ندارم.تماشای شفق قطبی اما حسش جالب است،اول احساس خوشبختی می‌کنم که تهش به آرزویی که مدت ها داشتم رسیدم.احتمالا پس از یادآوری این مسئله نفس عمیقی بکشم و رطوبت شالگردنم بیش از پیش حس شود.بعدش هم حتما ملالی چیزی سراغم بیاید مثل حسم بعد از رسیدن به خط پایان مسابقه ی دویی که جایزه ای ندارد بجز یک شکلات کوچک.سفر به افغانستان نمی‌دانم چه حسی دارد چون خیلی طرفدار ندارد وتقریباهیچ‌کدام از اهل سفرهای حرفه ای که دنبال می‌کنم هم نرفته اند. اما هرحسی باشد حتما ترس هم قاطی اش است و لذت. احتمالا اینجا هم سکوت می کنم  که آنها فقط بگویند. من لبخند بزنم  وحس کنم صداقت فضارا. واز لهجه ای که دوستش دارم لذت ببرم.حدس می‌زنم مردم مهربانی هم داشته باشد.هرچند آوازه ی تحقیرهایمان بهشان رسیده ولی مهمان نواز اند با ما، می‌دانم.اما فیلبند که نمی‌دانم چه شده تاحالا نرفتمش،شاید بهم حس غرور بدهد،غرورِخوب،غرورِ &quot;بار امانت کشیدن&quot; و لذتِ رفتن به سرزمینِ خرس های مهربونِ کارتون های بچگی ام.راستش را بخواهید اول یادخرس مهربون می‌افتم.چون من بیشتر از مباحث عرفانی با کارتون خرس مهربون خاطره دارم.همه ی این‌ها هرچند رویایی اند ولی رویایی ترین نیستند.شد بروم خوب است،نشد اما شاید بتوانم با غصه‌اش کنار بیایم.  رویایش را ساخته ام،ملال بعدش را نچشیده ام.ولی از رشد ها و مخصوصا لذت هایش نمی‌گذرم و دعا می‌کنم که به رویایی‌ترین جایی بروم که خودم هم نمی‌توانم تصورش را بکنم.جایی که همه ی رشدها و لذت های بقیه سفرها  را دارد،خیلی بیشتر و تمام نشدنی اش را.ادامه دار تا خیلی خیلی بیشتر از آخر دنیا. هرگلبرگ شکوفه های گیلاس قلب مردمانش است. تواضعشان بیشتر از پربارترین درخت گیلاس ژاپن. آنجا هم البته که بوی خون می‌آید هنوز، که قلب مارا و شاید حتی آنها را فشرده می‌کند.ولی زیبایی شکوفه ها خیلی جلو زده از خون. انگاربا پس‌زمینه ی شفق قطبی است. بدون ملال. چون اینجا مسیر هم خیلی خیلی مهم است. درواقع تمرکز روی مسیر است بجای مقصد (هرچند با رویاو لطف مقصد می‌گذردمسیر.) وبجز این چیست چاره‌ی ملالِ بعد از پیروزی؟ شاید فقط یک آدم بزرگ با توانایی های خارق العاده بداند. یادم می‌آید هرکدام از خرس های کارتون محبوبم توانایی درونی داشت برای کاری خاص، مثلا تولید رنگین کمان و باران و این‌جور چیزها، توانایی که یک بزرگی، کسی مدیریتش می‌کرد لابد. ولی من نمی‌دانم پسرِ بلندبالایی که ما تلخ‌عقلان(دور از جان راوی،آقای حامدعسکری) صدایش می‌کنیم شیرین عقل، کسی که نذر می‌کند جلوی آفتاب بایستد  تا راحت غذا بخورند،بزرگش چقدر بزرگی دارد که همه ی توانایی هارا اینگونه در او نهادینه کرده است؟توانایی شفق قطبی بودن،درختِ تاآسمان بلند بودن،شکوفه گیلاس بودن،توانایی بالای ابرها بودن،توانایی بالای ابرها بردن من. تواناییِ تزریق ذره ای از جمله‌ی &quot;مارایت الا جمیلا&quot;  به جان.و اما با این تفاسیر رویایی ترین جای دنیا کجاست بجز جایی که یکی از آدم‌هایش این پسرک است و این پسرک با همه توانایی هایش 1453 عمود در کالبد های دیگری تکثیر شده، کم یا زیاد. و انتهای این مسیر جایی که اسمش را گذاشته ام رویایی ترین جای روی زمین، بزرگِ پسرک ایستاده به لبخند، مهر می پاشد روی سر انسان ها. و حسم در آنجا؟ما زمینی ها برایش کلمه ای نداریم،باید اسمش را از خودِ آقای حامد عسکری بپرسم، که سایه‌ساز بزرگ رااز نزدیک دیده. به هرحال نویسنده است، حتما وقتی خودش به خانه‌‌ی ابری پسر رفته به کلمه های مورد استفاده درآنجا دقت کرده است.داستان نذر سایه</description>
                <category>فرناز پاک‌بین</category>
                <author>فرناز پاک‌بین</author>
                <pubDate>Thu, 12 Jan 2023 22:42:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزنامه دیواری، فضا و دیگر هیچ</title>
                <link>https://virgool.io/@farnazpakbin/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%81%D8%B6%D8%A7-%D9%88-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-%D9%87%DB%8C%DA%86-dlftvuzssrng</link>
                <description>امروز که داشتم با سارا تلفنی حرف میزدم، یک لحظه خط روی خط افتاد. یک صدای عجیب و غریب امد. اولش انگار خواهرکوچم با دهن پر حرف بزند بجز اسم سیاره‌مان با لحن سوالی چیزی نفهمیدم. صدا، منتظر نماند جوابش را بدهم  شروع کرد به زجه زدن به زبانی که نمیدانستم. بعد دوباره ادامه‌ی صدای سارا آمد:&quot; اگه یه روزنامه دیواری درست کنیم، درمورد نابودی سیاره ها مطمئنم خیلی بیشتر خوشش میاد. میشنوی چی میگم؟ صدات یه لحظه قطع شد. دیشب اخبار گفت که امروز یکی از سیاره‌های خیلی دور که شاید کسی توش زندگی کنه با برخورد شهاب سنگ نابود میشه. مطمئنم تو کل مدرسه میترکونیم. تازه بچه‌ها فرداشب قراره برن پشت بوم مدرسه شاید بتونن لحظه نابودیشو ببینن. تو نمیای؟ با توام میگم تو نمیای؟چرا حرف نمیزنی؟&quot;  &quot;چیز آره حواسم پرت شد ببخشید. روزنامه دیواری خیلی خوبه، از اولشم بهت گفتم که سال بالاییا چی گفتن درمورد نمره‌هایی که به روزنامه دیواریشون داده پارسال. پس امشب رو پشت بوم مدرسه میبینمت. میتونیم یه گزارش هم از امشب بذاریم یه گوشه‌اش.&quot; باد خنک می‌خورد توی صورتم. شال گردنم را کشیدم بالا. باد کاری می‌کرد که اشک توی چشمانم یخ بزند. -میگم سارا اخبار نگفت چقدر احتمال داره کسی تو این سیاره هه زندگی کنه؟+چرا گفت احتمالش زیاده، تازه شنیدم امروز چند نفر گزارش دادن که پیامای عجیب غریبی دریافت کردن. ممکنه به همون ربط داشته باشه. نداشته باشه هم ما ربطش می‌دیم. همینارو شروع کن بنویس خیلی وقت نداریم.آستین لباسم را جلوتر آوردم تا نزدیکی انگشتانم و مداد و دفترچه‌ام را از کیفم درآوردم. گفتی اسم سیاره هه چیه؟- زمین!</description>
                <category>فرناز پاک‌بین</category>
                <author>فرناز پاک‌بین</author>
                <pubDate>Sat, 10 Dec 2022 00:49:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بدترین/بهترین سناریو زندگی ما</title>
                <link>https://virgool.io/@farnazpakbin/%D8%A8%D8%AF%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%B3%D9%86%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D9%88-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%85%D8%A7-bgf8elu8tn1d</link>
                <description>یه سریال می‌دیدم که چون نمی‌خوام مورد سرزنش قراربگیرم که اسپویلش کردم، اسمشو نمی‌گم! داستان یه پسریه، که یه خانواده سرپرستیشو به عهده گرفته. پسره خیلی دنبال خانواده واقعیش می‌گرده. تا بعداز چندین سال پدرشو پیدا می‌کنه. پدرشو که پیدا کرد متوجه می‌شه مادرخونده‌اش پدرشو از قبل می‌شناخته اما می‌ترسیده این بچه رو از دست بده، بهش نگفته. پدر اصلیش هم وقتی پیدا شد، مریض بودو خیلی زود فوت کرد.چندسال قبل از پیدا کردن پدرواقعیش، پدرخونده‌شو تو یه حادثه‌ای که برای خانواده‌ی غیرواقعیش اتفاق افتاد از دست داد. که سر اون حادثه کلی کینه به دل گرفته بود از خودش که کمکی نکرده و... بقیه خانواده‌‌اش. چون پدرخونده‌شو خیلی دوست داشت و بعداز از دست دادنش هم کلی مشکل براشون پیش اومد. تو یکی از قسمتا این پسر رفته بود پیش تراپیست و تراپیست یه سوال کلیدی ازش پرسید:&quot; اگه بدترین اتفاق زندگیت [که همون حادثه برای خانواده‌‌ی غیرواقعیت بود] اتفاق نمی‌افتاد، الان زندگیت تو بهترین حالت چطوری بود؟&quot; گفت:&quot; اگر پدرخونده‌ام جون سالم به‌در می‌برد، بعداز اون حادثه مادرخونده‌ام تحت‌تاثیر قرار می‌گرفت، به پدرخونده‌ام می‌گفت که پدرمو می‌شناسه. زود پیداش می‌کردیم میومد تو لحظه‌های مهم زندگیم‌ حضور داشت و هیچ‌وقتم مریض نمی‌شد یا مریضیش انقدر پیش‌رفت نمی‌کرد که بمیره.&quot; تراپیست گفت:&quot; حالا بدترین اتفاق ممکنو بگو، اگه پدرخونده‌ات نمی‌مرد، الان تو بدترین حالت زندگیت چطوری بود؟&quot; گفت:&quot; مادرم به پدرم حقیقتو می‌گفت و اونا طلاق می‌گرفتن. چون مادرخونده‌ام یه جورایی بهش دروغ گفته بود.&quot; و شروع کرد زندگیشو درین صورت تصویر کردن. اینجا نکته کلیدی داستانه، تراپیست پرسید:&quot; چرا فکرمی‌کنی درهرصورت مادرت تصمیم می‌گرفت حقیقتو به پدرت بگه؟&quot; واقعیت اینه که ما تعداد خیلی خیلی محدودی سناریو رو می‌تونیم تصور کنیم. اگه &quot;اتفاق بد زندگیمون&quot; نمی‌افتاد یا &quot;اتفاق خوب زندگیمون&quot; می‌افتاد، هیچ تضمینی وجود نداشت زندگی ما بهتر یا بدتر از الان باشه.  زندگی بهتر از نظر من به این معناست که الان احساسات منفی کمتری رو تجربه می‌کردیم، یا احساسات مثبت قوی‌تری و بیشتری. مثلا لحظات کمتری اضطراب و غم رو تجربه می‌کردیم!یا لحظات بیشتری خوشحال می‌شدیم! مگه همه چی برای این نیست؟ مگه پول بیشتر تهش برای این نیست که کمتر حسرت بکشیم؟ مگه عشق برای این نیست که حس خوشایند بیشتری رو تجربه کنیم؟ مگه انگیزه داشتن برا این نیست که سختیِ کار خوب حذف شه برامون؟ راستشممکن بود اتفاقا زندگیمون شبیه رویامون باشه. اگه چنین و چنان نمی‌شد. اگه فلان چیزو بهمان چیزو از دست نداده بودیم! اگه توی اون خانواده با چهارتا ویژگی دیگه بزرگ می‌شدیم! زندگی رویایی ما هم این یکی از صدتا احتمالیه که ممکن بود اتفاق بیافته.  اما به فرض که اتفاق افتاد، احساساتی که تو طول روز زندگی می‌کنیم چقدر فرق می‌کرد؟ وقتی من بلد نیستم چیزایی که دارمو ببینم، چه فرقی داره زندگیم ده‌درصد شبیه رویاهامه یا ۳۰ درصد یا ۶۰ درصد؟ من که تمرکزم رو اون چند درصد نداشتمه! هلو گفت بهترین اتفاق زندگیش ازدواج با محمدحسین بوده، که اگه اتفاق نمی‌افتاد نمی‌دونه زندگیش چی می‌شد، درسته این ازدواج برام کلی خوشحالی اورد، ولی هنوز همون &quot;ول معطل&quot; سابقم! کاش همونقدر که برای محمدحسین تلاش کردم، برا خودم تلاش می‌کردم!  همه اینا رو گفتم که بگم، خبر بد اینه که اتفاقی وجود نداره که اگه از الان به بعد بیافته یا قبلا نمی‌افتاد الان ما زندگیمون بهتر بود! شاید چند ماه رو زندگیمون اثر می‌ذاشت ولی خیلی زود اثرش می‌رفت! و خبر خوب اینه که لازم نیست منتظر بمونیم که فلان اتفاق بیافته. یا کینه رو مثل کیلو کیلو سنگ تو دلمون حمل کنیم و حسرت بخوریم که چرا بهمان اتفاق افتاد، همین کافیه  تغییرات کوچولویی توی همین کسی که تو فاصله‌ی بین دوتا شونه‌مون زندگب می‌کنه، بوجود بیاریم، تا دنیا شفاف‌تر بشه.</description>
                <category>فرناز پاک‌بین</category>
                <author>فرناز پاک‌بین</author>
                <pubDate>Thu, 01 Dec 2022 20:53:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ادامه [ن]دارد</title>
                <link>https://virgool.io/baraye/%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-op9ax8zffljl</link>
                <description>بسم الله النور  شبی که دایی‌ام مرد، نمی‌دانم کدام لباسش تنش بود.شاید آن روزی که داشتم برای بارهزارم غر می‌زدم چرا حوض حیاط مامان‌بزرگم این‌ها را گلکاری کرده‌اند و چرا آبی‌اش نمی‌کنند و سعی می‌کردم مخش را بزنم تا حوض را خالی کند، هم همان لباس تنش بوده باشد. شاید هم  لباس توی کمد اتاق بغلی بود. با دوسه متر فاصله از جایی که ایستاده بودیم. این قضیه لباس را از یک شعری  توی ذهنم مانده، که هرچه سرچ کردم پیدایش نشد، یک چیزی تو این مایه ها است که&quot; نمی‌دانم درکدام لباسم می‌میرم.&quot;دایی‌ام که مرد، باور نکردم. تا یک ماه جرئت نکردم برایش فاتحه بخوانم. و فکر کردم هیچ وقت نمی‌روم سرقبرش.  با خودم قرارگذاشتم که فکر‌کنم خانه‌ی مامان‌بزرگم است. مثل الان که چند روز است فکر می‌کنم پسرخاله‌ام خانه‌ی خودشان است.   روزی  که فهمیدم هادی نوروزی  دیشبش مرده، اولین مواجهه من با مرگ بود. آن‌موقع مهمترین موضوع زندگی من فوتبال بود و البته پرسپولیس.  نوروزی هیچ وقت بازیکن موردعلاقه‌ام نبود. و من بااینکه همه‌ی مسابقات و اخبار را پیگیری می‌کردم، ازین‌ آدم‌ها نبودم که همه چیز بازی‌ها یادم بماند، حتی بازی‌های خیلی خیلی حساس. ولی آخرین لحظات حضورهادی نوروزی نمی‌دانم چرا توی ذهنم هست. توی بازی با سایپا دقیقه شصت و خورده‌ای، دوربین از بالا نشان می‌داد که نوروزی از زمین آمد بیرون. بدون هیچ فرقی با دفعات دیگر. و چند روز بعدش مرد.  نمی‌گویم فوت کرد. &quot;فوت کرد&quot; دو کلمه است، یک کمی برای هضم ماجرا به آدم بیشتر فرصت می‌دهد. ولی مرد، سه حرف است، زود تمام می‌شود.   پسرخاله‌ام که مرد. نزدیک تولدش بود. نه این‌که دقیقا روز تولدش باشد که خیلی خاص بشود. نه! یک روز عادی بود. ۲-۳ روز قبلش مریض شد. بردنش بیمارستان و مثل یک معجزه حالش خیلی بهتر شد. دقیقا شب همان روزی که معجزه رخ داد، مرد. ولی این‌ها همه &quot;دیگران&quot; بودند. علی انصاریان، دایی ام، آزاده نامداراری و پسرخاله ام، مهدی شادمانی و هادی نوروزی و... هیچ کدام &quot;من&quot; نبودم. همیشه برایم واضح است که &quot;من&quot; نخواهم مرد. همانطور که برای تو واضح است. &quot;پس به نظر می‌رسد، فرصت کافی برای وقت کشی داشته باشم. از سه چهارسال پیش دیگر مهمترین دغدغه‌ام فوتبال نیست و جای خودش را داده به  این‌که بدانم &quot;چه کاری است که برایش به دنیا آمده ‌ام&quot; و... خلاصه دیگر غصه‌هایم را بااین بهانه می‌خورم. توی این مدت که دغدغه‌ام عوض شده می‌روم کارهای مختلفی که سر راهم  می‌رسد را امتحان می‌کنم. شاید برای این که از آن بخش مهارت آموزی و تلاش کردن، که به ظاهر  هیجان انگیز نیستند فرار کنم. الکی به خودم می‌قبولانم که مشکل از من و تلاش نکردم نیست. مشکل از گِلم است و طبیعتا قابل حل نیست، پس باید بروم کار دیگری را امتحان کنم. و منتظر می‌شوم  ببینم آخرش کی و درکدام حرفه در بدو ورود  بهم می‌گوید &quot; تا حالا کجا بودی؟&quot;  پارسال تابستان به طرز معجزه‌واری کار موردعلاقه‌ام را پیدا کردم. یک شغلی کشف کردم که همه چیزش با ویژگی‌های شخصیتی من می‌خورد. باخودم  گفتم بعدا که بزرگ شدم( هنوز متتظرم بزرگ بشوم) می‌روم این کاره می‌شوم، اما چطوری می‌رومش را نمی‌دانستم. همان بعدازظهر دوستم را دیدم و اکتشافم را به سمع و نظرش رساندم. گفت که خیلی شغل بیخودی است. شب برایم یک پوستر فرستاد، اولین دوره از یک رویداد و مسابقه با موضوع همان شغل در شهر من برگزار می‌شد. انقدر معجزه بود که اگر فیلم بشود، نمونه واقعی یک فیلم درپیت است، انقدر که علت و معلول ندارد. خداراشکر رویداد را شرکت کردم‌ و مطمئن شدم که درست فکر کرده‌ام. با نگاه و رفتار و صحبتشان گفتند &quot;تاحالا کجا بوده‌ای؟&quot; سه هفته شب و روز نداشتم برایش، هرلحظه تلاش می‌کردم که موفق بشوم. موقع ظرف شستن، اولین لحظه‌ای که بیدار می‌شدم، آخرین لحظات قبل از به خواب رفتن و... به مرحله‌ی آخر مسابقه رسیدم. شبش دست به کمر ایستاده بودم وسط اتاق، عادت دارم دستم را بزنم به کمرم. همینطوری که داشتم ارائه‌ام را مرور می‌کردم توی ذهنم، یک دعایی هم می‌خواندم، قول داده بودم به یک نفر که بخوانمش. یک دفعه یکی از کلمات دعا را شنیدم که از دهنم درآمد &quot;و اِنَّ الموت الحق&quot;  الان؟ حتی الان هم مرگ واقعی است؟ یعنی ممکن است، صبح فردا نباشم و ارائه برود روی هوا؟ یعنی همه‌ی لحظه‌هایی که گذراندم و غصه خوردم چرا درو دیوار به حرف نمی‌آیند بگویند رسالت من در دنیا چیست، تا بعد از آن خودم را به آب و آتش بزنم و دیگر لحظه‌ای تلاش را رها نکنم، همه‌ی آن لحظه‌ها تنها فرصت‌هایم‌ بودند؟ همان موقع اگر کسی پیشم بود می‌توانستم هزار دلیل بیاورم که هرلحظه از زندگی‌ام چرا کاری که اولویت  همان لحظه بود  را  انجام ندادم و حال خوب و حس قدرت بعد از انجام کار درست‌تر را از دست دادم. مطمئنم قانع می‌شد. می‌توانستم بگویم الان حوصله ندارم یا ۲۸نفر را نام ببرم که مسخره‌ام می‌کردند، ۵۳ نفر که آن کار را انجام دادند و هرکدام یک جوری رفتند توی دیوار. تشریح کنم ۷۶ نفری که تلاشگرند، چگونه شانس آورده‌اند و از شکم مادر همین‌طور پویا زاده‌ شدند. توضیح بدهم که کلا خانواده من ابراز محبت نمی‌کنند، من هم یادنگرفتم. الان؟ الان دهانم را باز کنم و به مادرم بگویم &quot;قربونت برم&quot;نمی‌شود آخر  می‌دانی آدم خجالت می‌کشد. اوه پدر که از پنجاه سال سنش رد شده، من هم بخواهم رابطه‌مان را اصلاح کنم، او دیگر نمی‌تواند عوض شود. حالا یک قربان صدقه رفتن و نگاه کردن به صورتش درست است خوشحالش می‌کند، اما گذشته را نمی‌تواند جبران کند.پس چه فایده؟   تشنه‌ام است بروم آب بخورم؟ حالا تازه نشستم می‌روم ۵ دقیقه بعد. شروع یک کار جدید؟ تو این اوضاع ؟ تورم می‌دونی چیه؟ هرتلاشی محکوم به شکست است. برنامه روزانه‌ام را روی کاغذ بیاورم که چی بشود؟ مگر افسرارشد ارتش اتریشم؟ درس بخوانم؟ نه نمی‌شود، کنکورم را خراب کردم و این رشته‌ام چیز است. بعدم کی با مهندسی فلان و دکترای بهمان جایی را گرفته که من بگیرم؟  با عذاب وجدان شروع کنم به جبران کردن تا  خودم را ببخشم؟ تا خدا سیئاتم را به حسنات تبدیل کند؟ باشد ولی فعلا استوری صدف بیوتی را ببینم.  توبه و تعویض عادت‌های بدم؟ عمرا. عقیده فقط عقیده قاتل بابک خرمدین، یا از اول پاک باش &quot;یا&quot;ی دیگری وجود ندارد. تازه ۱۵ بار سعی کردم، نشد. می‌گویی چه کنم؟ اگر خدا می‌خواست همان ۱۵ بار قبلی کمکم می‌کرد. نمی‌دانم چرا شکست خوردم !چک نکردم! اصلاح هم نکردم ولی  ۱۶  بار تلاش ؟!چه خبر است مگر؟ رندی اش به هم می‌خورد. یک سال طول کشیده این عادت بد را به وجود بیاورم، درست! ولی ۱۵ بار بیشتر نباید تلاش کنی برای اصلاح ، قرآن خدا غلط می‌شود. نماز؟ آره دوست دارم توی خواندنش منظم باشم ، باشد حالا فردا بهش فکر می‌کنم. دلیل ها گاهی می‌تواند هرکسی را قانع کند. اما کی هست که در لحظه مرگ دربرابر من از خودم دفاع کند؟ پ.ن : این متن از من در نشریه آئینه دانشگاه فردوسی منتشر شد.پ.ن۲: شعری که در ابتدای متن بهش اشاره شد، از غلام‌رضا بروسان است :گاهی به آخرین پیراهنم فکر می‌کنم که مرگ در آن رخ می‌دهد.</description>
                <category>فرناز پاک‌بین</category>
                <author>فرناز پاک‌بین</author>
                <pubDate>Thu, 10 Nov 2022 17:59:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ادمین کانال تُنک تلگرام</title>
                <link>https://virgool.io/@farnazpakbin/%D8%A7%D8%AF%D9%85%DB%8C%D9%86-%DA%A9%D8%A7%D9%86%D8%A7%D9%84-%D8%AA%D9%8F%D9%86%DA%A9-%D8%AA%D9%84%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85-u8hh4iwvfsil</link>
                <description>من از 20سالگی تا الان که 25 ساله ام، مدیر یک کانال تلگرام با 33 عضو هستم. کانالم خصوصی نیست.  اما طبیعتا بیشتر اعضایش دوستانم هستند و احتمالا توی رودربایستی  مانده اند. البته تا 41 عضو هم رفته، که با اضافه شدن هر عضو، مجلس عروسی ای به صرف شام و شیرینی در درونم برپاشده و با کم شدن هرنفر کمی عزا به صرف میشکا. نمی دانم چرا اعضایش زیاد نمی شود. مطالب به دردبخوری تویش می نویسم . البته ویو یشان بیشتر ازین حرف هاست. درحد 100تا. شاید چون خیلی مرتب  پست نمی گذارم. بجز وقت هایی که چالش برگزار می کنم. از سه سال پیش تاالان سه تا چالش برگزار کردم. معمولا در چالش ها فقط خودم یا ته تهش یکی دونفر دیگر شرکت کنند. که البته مطمئن نیستم آن هم بخاطر رودربایستی نباشد. یکی از چالش ها درمورد کاهلی بود. من هرروز باید پنج تا کار خوب انجام می دادم. اما نه هرچیزی. کاری قابل قبول بود که مغزم شروع می کرد برای انجام ندادنش بهانه تراشی. پس باید بی درنگ انجامش میدادم. اینطوری  یعنی توی چالش خودم شرکت کرده بودم. صبح ها یک جمله یا عکس قشنگ پست می کردم.و می نوشتم روز فلانم. بعد از سوال های رایج بلاگرها می پرسیدم. &quot;کی پایه ست؟&quot; &quot;امروز تو چالش شرکت می کنید؟ &quot; و... شب ها یک عکس دیگر با این عنوان که امروز چه کردید؟ همه ی این هارا درقالب  یک نظرسنجی تک گزینه ای با دکمه ی شیشه ای پست می کردم.  botی که درآن  نظرسنجی را می ساختم، اسمش را اینطوری گذاشته بود.    از سه روز پیش باید این جستار را می نوشتم. روز اول باید تمامش می کردم و روز دوم و سوم ویرایشش. حاصل روز اول و دوم همان پارارگراف قبل است و دوپاراگراف دیگر که به دردم نخورند. هیچ توان تمرکز ونشستن یک جا را نداشتم. نمی دانم چون موضوع خاصی به ذهنم نمی رسید. یا چون منظم نمی نویسم کلمه ها توی ذهنم آماده نبودند. نصف وجودم سعی می کرد تا آنجا که می شود از نوشتنش فرار کند. اما نصف دیگرم _ که یک کانال تلگرام دارد با 33عضو_ سعی می کرد ادامه دهد. ادمین به من اجازه ی کار کردن در بازه های زمانی کوتاه و استراحت زیاد می داد تا نصف دیگرم راضی شود. راستش این اسراحت های پیاپی نصفه ی خوبم کمی گیجم کرده بود. و مطمئن نیستم کدام نصفم بود که قانعم کرد به ارسال پیام متقاعد کننده به &quot;فاز&quot;، درباره ی نوشتن روزانه. فاز از زمان مدرسه دوستم است. اسمش فائزه است. اما ما فاز صدایش می زنیم. دوست دارد رمان بنویسد. تا یک جاهایی اش را هم نوشته ولی به دلایلی ادامه اش نمی دهد. می ترسد چیزی که می نویسد به دردکسی نخورد. یا کسی دوستش نداشته باشد. حداقل این هارا به من می گوید. من هم شاید برای فرار از نوشتن همین یادداشت، یک پیام  بلند برایش نوشتم . طوری که توی واتس اپ باید می زدی روی &quot; بیشتر بخوانید&quot; تا همه اش بیاید. پیام، حاوی دیالوگ های نصفه ی شماره  1  و نصفه ی شماره 2 ام بود.در مذهب بهشان می گویند نفس اماره و لوامه. دیالوگ ها را سر نوشتن همین یادداشت باهم رد و بدل کرده بودند. پیامم به غایت لوس شد. برای مثال یکی از جمله هایش این است: &quot;... اگه کارا و ایده هایی که الان داریم رو سعی کنیم عملی کنیم، مثلا من امروز جستارمو بنویسم، ممکنه این جستاری که امروز نوشتم اشتباه توش باشه، به دردکسی نخوره یا... ولی بالاخره تو مسیرم و...&quot;  ولی نمیدانم چرا جواب داد &quot;واو&quot; و ازم خواست ادامه بدهم. احتمالا به خواست نصفه ی شماره ی  2 که ازینجا به بعد  به اختصار اِمی صدایش می کنیم  ، یک ویس 8 دقیقه و 25ثانیه ای برای فاز ضبط کردم. خلاصه اش این بود &quot; تو فقط می توانی روی خودت تاثیر بگذاری.&quot; تهش فائزه گفت گوشش کرده و در کمپین&quot; یک ماه هرروز نوشتن&quot; شرکت می کند. شرکت کنندگان در کمپین، من و خودش هستیم.همیشه فکر می کردم در سخنرانی استعدادی خاص دارم. خودم را بالای یک سن می دیدم. روبه رویم کیپ تا کیپ بچه هایی ناامید و خسته نشسته اند. من داستان شکست ها و موفقیت هایم را با کلماتی شمرده تعریف می کنم. بعضی جاهایش می خندند و بعضی جاهایش بشکن می زنند که یعنی&quot; همینه خودشه. منم همین احساس که میگی رو تجربه کردم.&quot; تهش هم با صورتی خیس از اشک درحالی که به استعدادهایشان پی برده اند، و هدف زندگیشان را پیدا کرده اند، می روند خانه. و درطی مسیر تصمیم می گیرند: از امروز تلاش کنند یک دانشمند خوب بشوند. یا یک نویسنده که اسمش در تاریخ ادبیات سوم دبیرستان می آید. یا یک فوتبالیست بی نظیر که بین رئال و بارسا سرش دعوا می شود. یا یک لوله کش که وقتی همه از پیدا کردن خرابی عاجز می شوند، سراغش می فرستند. یا یک نقاش یا شاید هم یک مادر یا پدر خوب و... خلاصه هرکی هرکار مهمی که برایش ساخته شده. بچه ها تا فردایش اشک شوق می ریزند و فردا از شوق هدفشان 5 صبح بیدار می شوند. و این مهم تا آخر عمرشان ادامه میابد. و تهش به رویاهایشان می رسند و وقتی رسیدند می آیند پیش من که البته همچنان جوان و سرحالم. و می خواهند زحماتم را جبران کنند. من بهشان می گویم بروند و داستان موفقیتشان را برای بچه هایی مثل خودشان تعریف کنند. تا همه به رویاهایشان برسند. و لابد من در اوج، دعوت حق را لبیک می گویم.در بیست و یک سالگی می خواستم اولین بار سرکلاس دانشگاه کنفرانس بدهم. وقتی می گویم اولین بار یعنی با احتساب مدرسه، اولین بار. درنوجوانی از جمع می ترسیدم. نمی خواستم سوتی بدهم . آن فردی که وانمود می کرد نمره ی خوب ، سوسول بازی است، نباید جلوی جمع از ترس از دست دادن نمره، مضطرب بایستد. بخاطر همین حتی جلوی دوستانم کنفرانس نداده بودم. نیمه ی ادمین تلگرامم_ همان لوامه_ گیر داده بود که باید با ترس هایم مقابله کنم و سخنرانی در جمع را امتحان کنم. کنفرانس برای یک درس عمومی بود و موضوع آزاد. موضوعم را &quot;برنامه ریزی به روش بولت ژورنال&quot; انتخاب کردم. از من قبول کنید که آن موقع هنوز بولت ژورنال اینقدرها معروف و شاید خز نشده بود. توی ذهنم چیزی می گفت باید همه بعد از پایان کنفرانست چیزی درحد اشک شوق درچشمانشان حلقه ببندد. هرچیزی غیر از تاثر همکلاسی هایم، برایم به این معنا بود که من استعداد سخنرانی ندارم. یا انقدر ازم دور است که حسش نیست  و مجبورم بیخیال رویای نجات بچه های سرزمینم بشوم.متن کنفرانسم را نوشته بودم. به نظر خودم متن خوبی بود. مطالبش برای خودم خیلی به دردبخور بودند. از قبل می دانستم برای نفوذ کلام داشتن،  باید به حرفهایت عمل کرده باشی. به همه ی متن سخنرانی ام، تقریبا یک بار عمل کرده بودم. مشکلی وجود نداشت جز استرس. می دانستم حتما صدایم می لرزد. لرزش صدا، تصویرم را که تا آن روز از خودم دردانشگاه  ساخته بودم، یا حداقل فکر می کردم که ساخته ام ، خراب می کرد. قبلا کلاس فن بیان رفته بودم و استادش می گفت کمی لرزش، خیلی معلوم نمی شود. مطمئن بودم تابلو است. اما ترجیح دادم کمی از موضعم عقب نشینی کرده، و به استاد اطمینان کنم. گفت و گویی بین ادمین و &quot;امی&quot; شکل گرفت. ادمین کانال تلگرام پرسید :&quot; چرا فکر کردی یک خطیب در کل دنیا از اول خلقت تا به الان وجود داشته که در اولین تجربه اش اصلا مضطرب نبوده؟ یا درهمان تجربه ی اول توانسته زندگی یک نفر را عوض کند و بهترین باشد؟&quot; وی همین الان  درحین نوشتن اضافه کرد:&quot; اصلا کی گفته یک اجرای تاثیرگذار، فقط یک اجرای بدون نقص است؟&quot; امی آچمز شده بود. این تصور که اشکالی ندارد اگر اشتباه کنم، استرسم را کم کرد. سعی کردم حالا که متن سخنرانی ام خوب است، تمرکزم را بگذارم روی این که همان را درست اجرا کنم و ترتیبش را حفظ کنم. خودم را متقاعد کردم که اگر یک ارائه ی متوسط هم برای بار اول داشته باشم، باید کلاهم را بیاندازم هوا . روز ارائه همان طور که پیش بینی می شد، استرس داشتم. صدایم می لرزید. و گمان نمی کنم کسی درکلاس متوجه لرزشش نشده باشد. ارائه ام که تمام شد. استاد خیلی ازم تعریف کرد. بچه ها هم تقریبا همه گوش میدادند. منظورم این است که بجز یکی دونفر ندیدم کسی به کار دیگری مشغول باشد. وقتی رفتم بنشینم دوستم گفت احتیاج داشته این حرف ها را بشنود و ازم تشکر کرد. اما هیچکس اشک درچشمانش حلقه نزد. حتی همین دوستم هم با لحن عادی ای حرفش را زد. انگار بخواهد بگوید:&quot; ممنون که مدادت رو به من دادی&quot; بعد از کلاس زنگ زدم خانه و با صدای بلندتر از حد معمول ،که از اثرات هیجان مثبت بود، از کنفرانسم تعریف کردم.تا اینجا چندین بار تصمیم گرفتم بیخیال  ادامه ی نوشته بشوم  و بروم تلوزیون ببینم. یا با گوشی ام ور بروم. به نظرم ایراداتش کم نیست. اما دیشب برنامه ای دیدم از دکتر علیرضا نبی که صاحب کارخانه هایی است با کارمندان سابقه دار. گفت خودش مستاجر است و ماشین ندارد. نمی شود بخواهد درد همکارانش را بداند ولی خودش مثل آن ها زندگی نکند. راست می گفت نمی شود من هم از فواید بی نقص نبودن بگویم. و نگویم باخت هم دارد. نمی شود من ازباخت  بگویم، بعد خودم از شکست فرار کنم. خدا را چه دیدی شاید داستان نوشتن این روایت را یک روز روی سن برای بچه های ناامید گفتم. البته آن قدرها شکست اندوه باری نشد. باید خیلی قصه گویی ام پیشرفت کند تا این را بتوانم تاثربرانگیز بهشان قالب کنم. تا آن موقع کانال تلگرامم را نگه می دارم. شاید به ارتقای سطح قصه گویی ام کمک کند. اما راستش را بگویم بیشتر به این خاطر نگهش می دارم  که خیلی از سخنران های تاثیرگذار زندگی ام کاری درست را بدون توجه به نظر بقیه ادامه داده اند. پس باید چیزی بیشتر از شکست در نوشتن یک جستار در جوانی ام داشته باشم که اگر آن جواب نداد، پشت بندش برای بچه ها تعریفش کنم. </description>
                <category>فرناز پاک‌بین</category>
                <author>فرناز پاک‌بین</author>
                <pubDate>Fri, 04 Nov 2022 22:11:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اشاره‌ی نزدیک</title>
                <link>https://virgool.io/@farnazpakbin/%D8%A7%D8%B4%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DB%8C-%D9%86%D8%B2%D8%AF%DB%8C%DA%A9-tyyrpcd8yicx</link>
                <description>به کلمات یک جمله فکر کنید‌. مثلا به &quot;هامون&quot; فکر کنید. یک دشت، صحرا یا بیابان خالی را تصور کنید. به آخرین روزی که رفتید بیرون و حس کردید  صورتتان دارد بخار می‌کند و از کف پایتان آتش می‌زند بیرون. روزی که تصمیم گرفتید دیگر آن ساعت بیرون نروید. یا شاید کلا بیرون نروید. حالا به &quot;کشته&quot; فکرکنید. آخرین آدمی که وقتی کشتندش، دلتان ریخت. آخرین شخصیت توی فیلمی حتی، که خواستید به یک لحظه قبل از کشته شدنش برگردید. به بدنش وقتی &quot;کشته&quot; شده بود فکر‌کنید. به &quot;فتاده&quot; فکرنکنید. ولش کنید. به &quot;حسین&quot; فکرکنید. نه! به یک نفر فکر کنید که اسطوره‌تان هست. تهش است. برایتان کافی است یک بار ازش امضا بگیرید‌. یک بار از دور ببینیدش فقط. این که بتوانید بهش بگویید چقدر در زندگیتان اثرخوب گذاشته و بهتان گوش کند، جزو رویاهایتان است. طرف حتما دریک صفتی برایتان &quot;ترین&quot; است. در مهربانی، شجاعت، خوش‌رویی، خوش‌فکری، صداقت یا هرچیز خوب دیگری. فرض کنید آن صفتش زیادتر هم بشود. زیادتراز تصور شما. حالا به حسین علیه‌السلام فکرکنید.   به &quot;تو&quot; فکرکنید. به گرفتاری‌های بزرگتان که حالا دیگر خیلی یادتان نیست روزی گذرانده بودیدش. به &quot;شانس‌&quot; هایی که آوردید. به باخت‌هایتان و اشتباهاتتان و بردهایتان.به بحث یک ساعت پیشتان. به همه‌ی چیزی که همین الان هستید. به خودتان، به نفس هایتان، به دست هایتان... به کسره فکر کنید. به کسره‌ی قبل از &quot;تو&quot; فکر کنید. به دارایی هایتان. به همه‌ی افرادی که نسبتی با شما دارند،  و من می‌توانم ته نسبتشان با شما یا آخر اسمشان، &quot;کسره+تو&quot; اضافه کنم. به &quot;این&quot; فکرکنید. به اشاره نزدیک. به کلماتِاین کشته‌ی فتاده به هامون حسین توست فکرکنید.</description>
                <category>فرناز پاک‌بین</category>
                <author>فرناز پاک‌بین</author>
                <pubDate>Fri, 04 Nov 2022 21:09:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دادزنِ لال</title>
                <link>https://virgool.io/@farnazpakbin/%D8%AF%D8%A7%D8%AF%D8%B2%D9%86%D9%90-%D9%84%D8%A7%D9%84-mr2ixdrmevvq</link>
                <description>بسم الله الرحمن الرحیمسلطان بلامنازع 10 های باارفاق ابتدایی و راهنمایی ابن سینا در دهه 60، مجید بود. و البته سلطان بلامنازع خالی بندی هایی با سطح متوسط برای رانده شدگان از فوتبال، درس و باندهای رفاقت  در زنگ ورزش. هرهفته یکی دوبار پشت دروازه به تخت می نشست و نقش دادزنی که خودش باشد، را در دعواهای هفته ی گذشته برای رعایا تبیین می کرد. دعواها  معمولا بین هواداران پرسپولیس با طرفداران تیم رقیبشان یا دعوایی در سطح بین محلی بودند. رعایای این پادشاهی یکی دوساعته که تعدادشان به زحمت از 3-4 تا عبور می کرد همیشه ته مشت هاو لگدهایی که مجید  ادایش را در می آورد را می دانستند. در همه ی قصه های مجید یک طرف خیر بود که محله خودشان و پرسپولیسی ها بودند و یک طرف شر. مجید  وارد دعوا نمی شد و در بخش حیاتی  تدارکات فعالیت می کرد.درواقع از دوربا صدای مخصوص دعوایش که می گفت درخاورمیانه تک است، فحش می داد، و به دعوا احاطه داشت و دقیقا لحظه ای که شرها از نظر مجید مردانگی را کنار می گذاشتند با یک داد مخصوص، یا راهنمایی خاص به افراد دخیل در دعوا، همه شان را فراری می داد. مجید کم کم متوجه عدم توجه تنها طرفدارانش شده بود.پس داشت روی یک خالی بندی سطح بالا کار می کرد و به دوچشمش می دید روزی که تعریفش می کند، چطور حتی حبیب پنجه طلا که معروف ترین دروازه بان محله های اطراف و مدرسه است. دروازه را خالی ول می کند و می آید تا گوش کند چطور در صحنه ای که فقط و فقط خدا و مجید شاهدش بودند، پشت استادیوم تختی، مجتبی محرمی زده پای چشم زرینچه یا هر فوتبالیست دیگری بستگی داشت کِی یک دعوایی در استادیوم انقدر بترکاند که جزییاتش را در &quot;دنیای ورزش&quot; بنویسند و مجید بتواند برود توی حس و ادامه ی دعوا را پشت دروازه ته حیاط تعریف کند. فقط نقش خودش مانده بود که به داستان اضافه کند، طوری که مو لای درزش نرود، شجاعت محرمی در آن دعوای خیالی بخاطر دادزنی  مجید بوده است.اما این مال قبل از لحظه‌ای بود که دید حسام در پشت دروازه مجلس را دست گرفته، همان موقع تصمیم گرفت بی خیال دعوای واقعی شود و بی وقفه یک چیزی سرهم کند. حسام تا هفته پیش می توانست بیاید پشت دروازه و هرچقدر خواست بماند. اتفاقا حضورش باعث یادآوری خاطره ی کتک خوری اش از اشکان مرادی می شد و فضای شادی را رقم می زد. اما از هفته ی پیش اوضاع عوض شده بود. حسام به عنوان تنها هم مدرسه ای مجید، دیده بود  که توی کوچه مجید چطور بعد از یک فحشی که خودش هم معنی اش را نمی دانست، توسط ناصرامیری، یلِ کوچه‌ی پایینی،  ابتدا آویزان شده و سپس از ترس خودش را خراب کرده بود.فکرش هم لرزه به تن مجید می انداخت. تنها آدم هایی که در دنیا، حداقل در 5 دقیقه ی اول حرف هایش، زل می زدند توی چشمانش و مسخره اش نمی کردند، نباید بدانند مجید خودش را خراب کرده. از ترس دعوا.  پس درحین دوییدن به سمت دروازه تصمیم گرفت بیخیال حس شود وهمین الان زرینچه و محرمی را بیاندازد به جان هم. و  تا دامنه‌ی لرزش های لپ زرینچه ، پس از خوردن مشت را هم تعریف کند. و نگذارد کسی یک کلمه به حرف های حسام گوش دهد. البته این فکرها برای وقتی بود که به موقع به بحث برسد. اگر کار از کار گذشته باشد، حتی اگر مرحوم تختی را هم می آورد توی بازی، دیگر فایده نداشت. در آن صورت باید طوری می سوزاندشان که قبل از گرفتن پسوندو خواندن شعرهایی در وصفش، او هم ضربه اش را زده باشد. هرچند کم.شاید تک خوان گروه سرود شدن برای آن هایی که داشتند فوتبال بازی می کردند یا آن هایی که تعداد مُهرهای صدآفرینشان در ابتدایی 2 رقمی بود یا انشا نویسانی که همه با انشا هایشان روده بر می شدند، مقام مهمی نباشد. اما برای این هایی که از همه ی مقام های بالا به علاوه ی رفیق فابریک بی بهره اند،  چیزی درحد امضای ناصرمحمدخانی بود.وقتی رسید، در اوج خنده ها بود. پس حس کرد همه چیز تمام شده. به سمت حسام حمله ور شد. اما دو سه نفر او و دوسه نفر حسام را گرفتند. پس پلن بی را اجرا کرد:&quot; تو زورت اومده عظیمی به من گفت تک خوان سرودم داری چرت و پرت می گی._ تو بشی تک خوان؟ بدبخت اون داشت مسخره ات می کرد. وگرنه چرا باید شرط بذاره امتحان فردا رو بالای پونزده بشی ؟ چرا نگفت 20؟ تو زورت به ۱۵ هم نمی‌رسه بیچاره.-فکر کردی خرخونی کاری داره؟ فک کردی من نمیتونم مثل تو بشینم صبح تا شب درس بخونم؟ انقد بی عرضه ای که از اشکان خوردی. اینا اشکانو ندیدن. ولی براشوت گفتم، دماغشو بگیری جونش در میره.بچه ها خندیدند. حسام گفت:&quot; اونی که فکر می کردیو نگفتم، نمی خواستمم بگم. ولی فردا اگه نمره ات 15 نشه، همشو تعریف می کنم.&quot; و پوزخندی زد.تا قبل از شرط عظیمی که از شانس گند مجید، معلم جغرافیا و پرورشیشان باهم بود، مجید می خواست هرطور شده تک خوان بشود. به هرحال خوبیت نداشت تنها دادزن محله و مدرسه، در گروه سرود سیاهی لشکر باشد. از طرفی معمولا داور مسابقات سرود منطقه، بابای مجید بود، می خواست یک بار هم که شده، جلوی همکارهایش سربلندش کند. حداقل این بار که پشت تلفن سرخ و سفید می شد و به این معلم و آن معلم برای یک ده ساده رو می انداخت بگوید داشته سرود تمرین می کرده. اما  عظیمی که شرطش را گفت، فکر کرد سیاهی لشکر بودن هم بد نیست. به هرحال مهم گروه سرود است. ولی حسام ورق را برگندانده بود.مجید برگشت توی کلاس، همه رفته بودند بیرون. بساط میز جلویی هارا گشت.  نفر سوم همه ی کتابهایش را آورده بود. جغرافی اش را در آورد که بخواند. سوال های مهم را علامت زده بود. تا زنگ بخورد سه تا از سوال ها را حفظ کرد. خودش را از همین حالا تک خوان دید و تا خانه &quot; مادر برام قصه بگو&quot; را خواند. تا رسید رفت سر وقت کتابش. 100 صفحه کتاب، سفید مثل برف؛ برای شروع درس خواندن بعد از 16 سال. نمی توانست گزینه ی خوبی باشد. تا صفحه ی ده را مدرسه خوانده بود، از سه بعد از ظهر تا 8 شب، 60صفحه را فقط ورق زد. حس می کرد هیچ چیز یادش نیست. بیخیالش شد. گفت:&quot; می روم با حسام حرف می زنم. میگم غلط کردم. اصلا جلو بچه های پشت دروازه می گم. اونم بیخیال میشه دیگه. بیخیالم نشد، به درک. بعد دوسه هفته دلشون برا تعریفام تنگ میشه میان التماس.&quot; و رفت دنبال &quot;دنیای ورزش&quot; که دیروز خریده بود، گشت. پیدایش نکرد. اگر نباشد، از کجا بداند کی با کی زده اند به تیپ و تاپ هم؟  تلوزیون و استادیوم را که غدقن کرده بودند. حالا هم دنیای ورزش. امپراطوری اش از ظهر هی متزلزل و متزلزل تر شده بود. تا رفت آشپزخانه کمی به شاه فکر کرد. خودش را تصور کرد که ایستاده جلوی بچه ها و می گوید:&quot; مدتی است احساس خستگی می کنم...&quot; ترجیح داد همه ی شعارهای مخصوص بچه‌هایی که شب ادراری داشتند و خودش برایشان خوانده بود را فراموش کند. و تصور کند، هیچ کس هیچ چیز نمی گوید. وقتی رسید آشپزخانه خواست بپرسد &quot;دنیای ورزشش کجاست؟ &quot; که پدرش از توی هال داد زد: &quot;مامانت گفت دیروز که کتونی سفیده رو برات خریده گفتی مشکیشو میخوام. خوبه والا. بگو ببینم تا الان عمرت چه غلطی کردی. نه هنری نه ورزشی نه درسی، هی مجله مجله؟ مجله بی مجله. اصلا همه چی تعطیل. داداش جوادت همسن تو بود...نگذاشت حرفش تمام شود:&quot; شدم تک خوان گروه سرود.&quot;مجید مطمئن نبود خطای دید بوده یا یک لحظه اخمش باز شد و کمی صافتر نشست. گفت:&quot; خب تعریف کن. چطوری انتخاب شدی ؟&quot;-هیچی دیگه به هرکی یه بیت داد گفت بخونید. من خوندم خیلی ازم تعریف کرد. عظیمی گفت صدات به بابات رفته برعکس بقیه رفتارت. من برم یه دیقه در خونه حسام اینا زود میام.رفت توی حیاط. سرما مو را به تنش راست کرد. به نظر خودش یکی دو دور اما به نظر ساعت مچی اش بیست دقیقه عرض حیاط را رفته و برگشته بود. فکر کرد با چه  قیافه ای برود. حق به جانب یا با گردن کج؟ تند تند بگوید به بابایش چه گفته و اگر توی مسابقه تک خوان نباشد، مجله نیست، مجله نباشد آن بدبخت ها همه ی دلخوشی شان را از دست می دهند.  یا بگوید یک دنیای ورزش بهت می دهم کتابت را بده سوال هایی که نوشتی را توی کتابم بنویسم یا به روی خودش نیاورد و فقط بگوید کتابش رابدهد. این از همه بهتر بود. به هرحال حسام همین حالایش هم کلی فکر توی سر بچه ها انداخته بود. معلوم نبود بعدش چه شایعه هایی پخش بشود.هر طور حساب می کرد علی رغم این که بازی را خودش شروع کرده بود. یک یک مساوی بودند.زنگ که زد. حسام  خیلی زود آمد دم در. انگار اصلا از قبل پشت در ایستاده باشد. یک کاغذ توی جیب شلوار سه خطش بود. بجای دمپایی یک کتونی سفید انداخته بود جلوی پایش. مجید  خواست بخندد بهش اما به اندازه کافی اوضاع خراب بود. حسام در خانه را پشت سرش بست و یقه اش را گرفت:&quot; چی شد پس تو که گفتی درس خوندن کاری نداره.&quot;مجید هم یقه اش را چسبید:&quot; برا خرخونی مثل تو کاری نداره. یقه رو ول کن. هیچ می دونی  چه غلطی کردی؟ الان چجوری می خوای جمعش کنی؟ اگه 15 هم بشم باز...&quot;یقه ام را ول کرد:&quot; تو اول 15 بشو.&quot; دستش را کرد توی جیبش و کاغذ را درآورد&quot; بیا قسمتای مهم و برات تو این نوشتم.&quot;مجید کاغذ را از دستش کشید. -فردا صبح که برم. امیر میاد بهم می گه بین خودمون میمونه فقط ببینم قضیه مجید چیه؟ منم میگم بعد که زدنت، گریه کردی.مجید خواست باز یقه اش را بچسبد:&quot; خا باید یه چیزی بگم که به اندازه کافی مهم باشه.&quot;مجید برای محکم کاری گفت:&quot; حواست باشه. بشنوم یه کلمه فقط یه کلمه بیشتر ازین بگی، به همه میگم انقد منگلی که درس می خونی تا مهندس بشی کارخونه بزنی.&quot;خوشبختانه همان موقع مادر حسام از پنجره صدایش زد و مجبور شد برود.سه روز پیش وقتی شنیدند آقای رجبی، یکی از همسایه هایشان در جریان تعدیل نیروی کارخانه ای، بیکار شده. خیلی رفته بودند توی لک. حسام انگار که بخواهد مجید را دلداری بدهد این را بهش گفته بود. البته بعدش هم با تاکید زیاد اضافه کرده بود به کسی چیزی نگوید.مجید تا ساعت 3 صبح همزمان با 50 درصد ظرفیت مغزش سوالات حسام را خواند. با 20درصد باقی مانده، هی آن صحنه ای که اخم بابایش باز شد را مرور کرد. و با 30 درصد باقی مانده هی خواند&quot; روزای روشن خداحافظ، سرزمین من خداحافظ&quot;هر سوالی را که اقای عظیمی رویش خط می کشید، مجید ناخنش را با سرعت بیشتری می جوید. چون مسابقه ی گروه سرود نزدیک بود و تمرین باید از امروز شروع می شد، مجید اصرار کرده بود آقای عظیمی برگه اش را حتما الان تصیح کند. کلی قسم و قرآن خورده بود که خیلی زحمت کشیده . آقای عظیمی هم گفته بود، مطمئن است نمره را نگرفته ولی اشاره کرد پشت سرش برود دفتر.برگه که تصیحش تمام شد، تقریبا پرتش کرد جلوی مجید. مجید قبل از این که برگه را بردارد، برای بار 1538 ام  صحنه ای که اخم بابایش باز شد را توی ذهنش ترسیم کرد. البته در 38 بار آخر خودش یک لبخند هم به تصویر اضافه کرده بود.-آقا این که نصفش تصیح نشده.-فکر کردی من خرم؟چون نشسته بودی پیش حسام مطمئن بودم تقلب می کنی. برگه هاتونو با هم تصیح کردم. سوال 3 رو اتفاقی با هم غلط نوشتین؟مجید خواست برگه اش را بگذارد روی میز. کی حرفش را باور می کرد؟ برای بار آخر تصویر بابایش را مرور کرد. الان از دفتر می رود بیرون. زنگ که خورد از مدرسه می رود بیرون. می رود یک جایی که هیچ کس ندیده توی کوچه از ترس خودش را خراب کرده. و بعد آنقدر آنجا میماند تا بمیرد. آن وقت هیچ کس یادش نمی آید چه فضاحتی به بار آورده. هیچ کس لازم نیست زنگ بزند سفارشش را جایی بکند. به اولین زنگ ورزشی که پشت دروازه نیست ، فکر کرد. به یک دنیای ورزشی که توی کیوسک محله اضافه می ماند. یک بار دیگر به تصویر تحریف شده ی بابایش فکر کرد:&quot; تقلب نکردم. حسام دیشب سوالای مهم رو نوشته بود بهم داد...&quot;-قبلا بدون فکر کردن پشت سرهم چاخان می بافتی.مجید زد زیر گریه. خدا خدا می‌کرد حسام نخواهد انتقامِ قضیه کارخانه را که دیشب پرانده بود، الان بگیرد.-از حسام بپرسین. از دیشب تا صبح درس می خوندم به بابام گفتم تک خوان شدم.یکهو انگار برق گرفته باشدش دستش را برد توی جیبش: اصلا بیاین این برگه است. خط حسام روشه. -بشین همینجا تکون نخور. اگه حسام چیزی به جز این که تو گفتی بگه، همین الان میری خونتون.عظیمی  وقتی برگشت که ناخن های دو دست مجید تمام شده بود. و سه بار نذر کرده بود ازین به بعد همه ی درس هایش را بخواند.عظیمی که آمد، نگاهش نکرد:-	بمون تو دفتر تا بقیه بچه ها بیان تمرین کنیم.-	تک خوان شدم؟عظیمی سرش را به بالا و پایین تکان داد.مجید آن لحظه  فهمید  &quot; قر تو کمرم  فراوونه نمی دونم کجا بریزم.&quot; تا چه اندازه می تواند سوال عمیق  و بجایی باشد، وقتی جلوی معلم پرورشی ات به تنها موفقیت زندگی ات می رسی. ترجیح داد فعلا بیخیال جواب بشود و  به نذرهایش رسیدگی کند، پس   سریع از خدا عذرخواست و قول داد لطفش را طور دیگری جبران کند. مثلا قول داد در اولین فرصت مردانگی را در حق حسام تمام کند. و در خریدها به مادرش بیشتر از قبل کمک کند. و یادش آمد آن کتونی سفید را که پای حسام هم دیده، خیلی بد نبود... حتی خوب بود، پس همان را از فردا می پوشد، که دل مادرش را شاد کند.فرصت جبران را خدا خیلی زود انداخت جلوی پای مجید. حسام چند هفته بعدش گفت می خواهد برود سرکار و یکی دو هفته نمی تواند برود مدرسه. و نمی خواهد به خانواده اش هم بگوید. -من می تونم صدامو کلفت کنم. زنگ میزنم مدرسه می گم باباتم ، مریض شدی، هرهفته باید دوروز بری بیمارستان نمی تونی بری مدرسه.-سرجدت زنگ نزنی. بدتر تابلو میشم. -باشه خیالت راحت.مجید چرت گفت. فردا خودش را زد به سرما خوردگی. وقتی کسی درخانه نبود، زنگ زد مدرسه. و خودش را بابای حسام جا زد.مطمئن بود خیلی زود لو می رود، ولی چه می کرد؟ قول داده بود. یک بار قبلا نذرش را عوض کرده بود. نمی‌شد باز هم عوضش کند. البته به خدا گفت این علی الحساب است و همچنان برای حسام جبران می کند.هرروز که می رفت مدرسه منتظر بود بهش بگویند برود دفتر. معمولا خیلی مجید را نمی بردند دفتر، نه چون سر به راه بود و دیگر یاد گرفته بود مودب باشد و درس هایش را بخواند. نه. چون دیگر امیدی بهش نداشتند. همه جور تهدید و ارعابی را رویش امتحان کرده بودند. فایده ای نداشت. بعد از غیبت های یک ماهه و دوماهه دیگر کلا حسام نیامد مدرسه و  در محله هم کم پیدا شد. شاید هم چون مجید تا دیروقت می ماند مدرسه و بیشتر از قبل تمرین آواز می کرد، برای مسابقه استانی، فکر می کرد حسام توی کوچه هم نیست.اما مجید همچنان منتظر بود که بیایند در کلاس را بزنند و صدایش کنند دفتر. ساعت آخر سه شنبه 18 اردیبهشت این اتفاق افتاد. مجید ایستاد پشت در دفتر، آب دهانش را جمع کرد وسط زبانش و انگشتش را گذاشت توی دهانش. وقتی از خیسی اش مطمئن شد، درش آورد و انگشتش را به مژه اش مالید. این حرکت را سه چهارباری تکرار کرد. به محض باز کردن در شروع کرد به ادای گریه را درآوردن. الان مجید هم داد زن بود هم دو سه ماهی تمرین آواز کرده بود، با این اوصاف حجم صدای پخش شده در دفتر، تن هر جنبده ای را به لرزش وا می داشت. مدیر مجید را ساکت کرد. گفت می‌داند همسایه‌ و رفیقش بوده و برایش سخت است. مجید سرش را تکان داد. و بینی‌اش را با پشت دستش پاک‌کرد. بعد مدیر یک پارچه گرفت جلوی مجید، یک پارچه سیاه. &quot;خونه‌تون نزدیکشونِ. الان ببر بزن در خونه‌اشون از طرف مدرسه. راستی اعلامیه‌ای چیزی ندیدی که کی میرن گلزار شهدا؟&quot; مجید اول کمی مدیر را نگاه کرد. انقدر که مدیر داشت می‌ترسید. بعد دستش را که بینی‌اش را باآن پاک کرده بود، باشلوارش پاک کرد. خم شد، پشت کتونی سفیدش را کشید بالا. پارچه را از مدیر گرفت. و تا کلاس به این فکر کرد که کسی دیگربه آقای رجبی_ همان همسایه شان که بیکار شده بود_ فکر نمی کند. تا صدسال آینده، هیچ کس از محله شان معدلش بالای 15 نمی شود. و هیچ کس دیگر با یادآوری خاطره ی کتک خوردن حسام از اشکان، نمی خندد. اگر جایی می‌نوشتند به یک دادزنِ لالِ گریان نیازمندیم، مجید در آن لحظه بهترین گزینه بود برای استخدام.دم در کلاس، باآستینش اشک‌هایش را پاک کرد. رفت نشست سرجایش.پارچه را آرام گذاشت توی  طاقچه پنجره کنارش. بعد سرش را خم  کرد، طوری که کتاب بغل دستی اش را ببیند.زنگ که خورد، رفت میز جلو به بچه‌های آنجا گفت:&quot; می‌خوام درس یادم بدین.&quot;گفتن:&quot; مرادی به توام گفته بهت پول می‌ده؟می‌خوای بجاش امتحان بدی؟&quot;گفت:&quot; به جای مرادی نه. به جای حسام.&quot;</description>
                <category>فرناز پاک‌بین</category>
                <author>فرناز پاک‌بین</author>
                <pubDate>Mon, 25 Oct 2021 23:17:14 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>