<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های فرناز پُردل??</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@farnazpordel26</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 09:56:26</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2107197/avatar/pnrvkz.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>فرناز پُردل??</title>
            <link>https://virgool.io/@farnazpordel26</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بعد از کار تو معدن،سخت ترین کار نمایشنامه خوندنه!</title>
                <link>https://virgool.io/@farnazpordel26/%D8%A8%D8%B9%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%AA%D9%88-%D9%85%D8%B9%D8%AF%D9%86%D8%B3%D8%AE%D8%AA-%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%B4%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%AE%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%86%D9%87-qltnvx6hansd</link>
                <description>نمایشنامه فیزیکدانهانویسنده: فردریش دورنماتترجمه :حمید سمندریاننشر قطره88 صفحهتو نمایشنامه فیزیکدانها نه تنها من،بلکه شما هم با آدمای عجیبی سروکار خواهید داشت.فیزیکدان های عجیبُ الخِلقه ای که اقای دورِنمات عزیز زحمت تهیه و خلق اونارا کشیدن.قرار نیس قانون عمل یا عکس العمل ِجناب نیوتن یا نسبیت عام و خاص اقای انشتین رو مو به مو بخونیم و جملات نَغز و زیبا نثار روح پرفتوح ایشان و خانواده های محترمشان داشته باشیم.بلکه تو دنیای این نمایشنامه قرارِ افکار جدیدی از اقایون دانشمندی رو بخونیم که بهت یاد میدن بشریت هنوز اول راهه.خب اول کار یه نصیحتِ خیلی خیلی خیلی تکراری!کاش دانشمند بودن رو فقط تو دانشمند بودن نبینی !!!اینجا تو این کتاب، نه بِشِر ازمایشی یا همون لوله های ازمایشگاهی به زبون خودمون در کاره نه قراره ماری کوری یه هو ظهور کنه و پرتو ایکس کشف بشه و نه حتی قصه یه ذره ی کوچک هم به الکترون پروتون اشاره ای نداره . دانشمندای این قصه فرق بزرگی بادانشمندای قصه های کتاب فیزیکای ما دارن.واس ماهایی که تو این چن ماه هممون به نوعی درگیر اتفاقات و بحرانهای عجیب و غریبی تو کشورمون بودیم و از گوشه و کنار، اخبارهای موثق و غیر موثقی مبنی بر این به گوشمون میرسید که کتابهایی با عناوین دیکتاتوری ،جایگاه زنان، انواع انقلاب و مدیریت های سیاسی و از این قبیل ها جز پرفروش ترین ها شده ، انگار یه قسمت عظیمی از ما شناخت درست تری نسبت به نمایشنامه نداشت .انگار خیلی از ادما قرار بود ندونن که هر چیزی و هر کسی ریشه ای داره و نمایشنامه ها ریشه های مهم کتابان.انگار خیلی از ماها نمیدونیم از کلمات و دیالوگای بین شخصیت های نمایشنامه ها میتونیم :تاریخ ،جغرافیا، سیاست ،دموکراسی ،دیکتاتوری ،هنر، علم ،عشق و حتی زندگی رو به ساده ترین حالت ممکن یاد بگیریم.مگه نه اینکه عمده یادگیری های گونه ی عجیبی به نام آدم روی کره ی زمین که ما باشیم، به شکل گفت و گو هستش و گویا نمایشنامه ها گونه ی جدیدتری از آدمان که بیشتر از ما عمر میکنن و ادعای کمتری دارن و ممکنه هیچ وقتی هم منقرض نشن.یه عالمه دیالوگ و تصویرسازی تو دلخودشون دارن که فقط باید قدم اول رو به سمتشون ورداشت . مابقی قدم رو اونا به سمتت برمیدارن .کی فکرشو میکرد که فیزیکدانهای عجیب غریب دورنمات تو 88 صفحه، تو رو تو دنیایی بکشونن که یه کتاب تاریخ و یا کتابایی درحوزه های سیاسی ،تو 900 صفحه در بهترین و شَکیلترین حالتاشون نمیتونن.قصه عجیب این نمایشنامه وسط یه دیونه خونه ای کوچکتر از کره ی زمین ما و مجلل تر از کاخ رونالدو تو عربستان در حال رقم خوردنه. دنیای چن تا ادم عجیب که قصه هاشون بهم وصله . قصه ی دیونگیشون. حیاتشون. مرگشون. عشقشون و عقلشون.یه دنیای محبوس شده ای که بین دانشمندای این نمایشنامه و پرستارا و مدیریت قدرتمند حاکم بر اون دیونه خونه، روال داستان رو جوری پیش میبره که خود اقای بازپرس این قصه حتی جز سیگار دود کردن و خیره شدن و گفتن جمله ی معروفِ( من دیگه حال ادامه دادن ندارم )این داستان اعجاب انگیز رو ،هم قابل باور و هم غیرقابل باورکرده!اگه قرار بود هر یک ازاین اقایون مسیر دیگه ای رو غیر از دانشمند شدن انتخاب کنن .اقای هیتلر باید لُنگ جلوی این بزرگواران می انداختند و اون کوههای عظیمی که از حدقه های چشم هزاران گونه انسان بالا رفته بود ،جای خودشون رو به اثر ارزشمندی با رنگ روغن روی بوم سفیدی میدادند که کنار تصویر بانو مونالیزا در موزه ی لوور به نمایش کشیده شده .تا منو و شما مثلا عین ادمای خیلی گالری رفته به این شاهکار خیره بشیم و فرو بریم تو عمق نقاشی.البته صد حیف که نه هیتلر نقاش شد. شاید مامان باباش گفته بودن برو مهندسی کنارش هنر رو ادامه بده که وضعیت دنیا با این انتخاب رشته به فنا رفت .و صد درود به اقایون نیوتن وانشتین و موبیوس(سومین دانشمند داخل کتاب) که دانشمند شدن.و حتی مرسی از شماهایی که این حرفارو خوندید .با تشکریک عدد نیل</description>
                <category>فرناز پُردل??</category>
                <author>فرناز پُردل??</author>
                <pubDate>Tue, 07 Feb 2023 23:29:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هنوز 21 صفحه مونده!</title>
                <link>https://virgool.io/@farnazpordel26/%D9%87%D9%86%D9%88%D8%B2-21-%D8%B5%D9%81%D8%AD%D9%87-%D9%85%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87-dmli6f9mh2qq</link>
                <description>                                   هنوز 21 صفحه مونده!روزی که تصمیم گرفتم بین خودم و نمایشنامه خوندن یه فاصله ی کوتاه ِاحساسی برقرار کنم،همون جمله ی قصار طورِ معروف ِآدمای اینستا باز ذهنمو قلقک میداد که «اونی که دوس داری رو رها کن،اگه برای تو باشه برمیگرده و  اگه برای تو نباشه  .....»و منی که تو بلاتکلیفی به سر میبردم و نمیدونستم این نمایشنامه است که به من برگشته و هر دو ثانیه یکبار هی تو مغزم داره صدام میکنه و میگه:نمایشنامه .نمایشنامهنمایشنامه.اهای فرناز دارم میگم نمایشنامه!یا این منم که تمام رگ های بدنم از زیر پوستم دارن  خیز ورمیدارن به سمت همه ی نمایشنامه های دنیا؟این مقدمه چینی ها واس این نیستن که ژست آقایون آلفا و بِتا به خودم بگیرم وگوش عالم و آدم کَر کنم که آهای آدمایی که نمایشنامه نمیخونید شما آلفا و بِتا که هیچ،ایکس و ایگرِگ هم نیستید و من متاسفم برای اینکه کل تایم زندگیتون شده خوندنه کتاب های زردِ تو بازار!نه والا!برعکسِ همه ی اینا،  اینهمه قصه سرهم کردم که بگم :اینجانب یکی دوماهی هست که کتابای نشر «اطراف» رو گوشه و کنار کتاب فروشی های انقلاب دید میزنه و پیچ اینستای نشر «اطراف» خانم فرناز خانم رو اغوا کردن که بره ببینه1-جستارچیه؟2-چه جوری نوشته میشه؟3-چه محتواهایی رو شامل میشه؟4-و آیا نوشته های این کتاب ها به قشنگیِ عنوان هاشون ، جذاب و تو دل برو هستن یا نه؟و یکی دیگه از دلایل پافشاری مغزعزیزم این بود کهفرنارخانم! لطفا ذهنت رو به یک مدل از خوانش عادت نده.آدمی که مدعیه اینه که  کتاب خوندن بلده ،مغزش رو به هرمحتوایی باید عادت بده .به قول مادربزرگم آدم باید هم اِشکنه بخوره هم پیتزا !اگه فقط طعم پیتزا تو دهنش باشه هیچ وخ نمیفهمه اِشکنه ام یه حرفایی برای خودش داشته.چرا راه دور ؟اصلا به قول خودم :از کجا معلوم ؟شاید اِشکنه اَم پیتزاییه برای خودش؟!نقشه هایی برای گمشدن با توضیح روی جلدش با این مضمون که : «جستارهایی از ربکا سولینت» اولین کتابی بود که با 206 صفحه شروع کردم به خوندنش و هنوز 21 صفحه ازش باقی مونده .اگه رک و پوست کَنده بخوام دربارش حرف بزنم باید اینجوری شروع کنم که حس میکنم جذب این مدل از نوشتنِ محتوا شدم.حس میکنم عمده ترین تفاوتی که این کتاب با کتابای دیگه داره اینه که مستقیم از تجربه ی  آدمایی که حرفی برای گم شدن و پیدا شدن تو مسیر جدید داشتن حرف زده شده.یه جورایی تو انگار تجربه ی زیسته ی ادمایی رو میخونی که لازمه اش گم شدنه.حالا این گمشدن و پیدا شدن تو دنیاهای جدید میتونه طبیعت و کشف قاره ها و سرزمین های ناشناخته تو دل اقیانوس و آسمون ها و آبی های دوردستی باشه که کشف شدن یا میتونه گم شدن تو مخروبه های یک شهر و یا حتی گم شدن تو نُت های یه موسیقی باشه .رفتن تو دل ناشناخته ها و پیدا شدنه خودِ جدید!به نظرم نقشه هایی برای گم شدن به تو این جرات رو میده که از یه جا به بعد رها کنی!حالا کی و یا چی رو قراره رها کنی فقط خودت باید کشفش کنی.اماولی ممکنه یه اَما هایی این وسط باشن که حس کنی رو کیفیت درک مطلب و فهمت از نوشته ها تاثیرگذاره.مثلا اینکه اگه تمرکز کافی یا محیط اروم برای خوندن و شروع این کتاب نداشته باشی انگار جملات رو بدون اینکه فهمیده باشی فقط ورق میزنی.و دومین اَما یی که میتونه در کار باشه تو این کتاب اینه که یه قسمت هایی توصیفاتی از تجربیات آدما نوشته شده که بیش از اندازه جزئی هستن و ممکن هست ادم رو گیج کنه.به نظر اینجانب ، نویسنده تو اولین مرحله باید بدونه  که چه جوری  ذهن مخاطب رو با کمترین جملات اماده کنه و بعد مرحله به مرحله جزئیات رو به مغز مخاطب بُخورونه.حس میکنم گاهی اوقات توصیفات بیش از حد با جزئیات فراوان ذهن ادم رو از تصورِ اون مکان جدید و یا تلفیق احساساتی که باید تجسمشون کنیم جُز یه خروجیِ نصفه نیمه تو مغزمون چیز دیگه ای رو به همراه نداره .و مطمئنا هم میدونم که این حرف من برای یکبار خوندن این کتابه.وگرنه اینکه برای بار دوم و سوم که کتاب ورق بخوره و خوانش بشه این مشکل حل شدنیه.به قول خودمون و با زبان عامیانه انگاری تو بار دوم و سوم ِ خوندنِ کتاب ، دوزاریمون  تازه میوفته !نمیدونم چند خطی رو بالامِنبَر بودم ولی اگه بخوام مِنبَررفتنمو تموم کنم ، باید بگم من به شخصه با جملات جدیدی که از ادما میشنوم ،درست ترش اینه که بگیم: جملات تکراری که ادما به شکل جدید اون رو بلدن بیانش کنن  و منِ نوعی تونستم با این سبک از نوشته ارتباط بگیرم،این امر مرا خشنود و خرسند مینماید.خلاصه که دوستان عزیزتر از جانِ مرئی و نامرئی اگه حوصله ی خواندن جملات ساده و گاها قلنبه سلنبه،حال شنیدن تجربه ی ادما و روایت اونا از کشفیاتشون و خواندن توصیفاتی با جزئیات تقریبا فراوان را دارید، میتونید تصمیم بگیرید که آیا اِشکنه ارزش  امتحان کردن داره یا باید تا ابد به پیتزا خوردن بچسبید؟بالاخره خب به نقل از احادیث نامعتبر که میفرمایند:«لااکراهَ فی الدین که نه!«لا اکراهَ فی  الخوانش»  هیچ اجباری در خوانش نیست.ارداتمند شما یک عدد نیل!</description>
                <category>فرناز پُردل??</category>
                <author>فرناز پُردل??</author>
                <pubDate>Tue, 31 Jan 2023 02:19:57 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>