<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های فَرنِوِشت</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@farnevesht</link>
        <description>بهانه ای برای نوشتن.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 19:33:05</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3605733/avatar/FiZeMB.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>فَرنِوِشت</title>
            <link>https://virgool.io/@farnevesht</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بی حسی</title>
                <link>https://virgool.io/@farnevesht/%D8%A8%DB%8C-%D8%AD%D8%B3%DB%8C-tuxpqy4olvbr</link>
                <description>جدیدا ها هیچ حسی ندارم، نه ترس نه غم نه شادی نه عشق و نه هیچ چیز دیگری …گاهی فقط آرزو میکنم کاش فقط یک حسی داشتم! هر حسی بگو درد، اصلا شکنجه جسمی!گاهی هم دنبال ترسناک ترین فیلم ها میگردم تا حداقل بتونم بترسم، اصلا بدونم زنده هستم یا نه.یا شب ها قبل خواب به جای آرزویی برای &quot;موفقیت و زندگی ای سرشار از خوشبختی&quot; آرزو میکنم کاش حداقل بتوانم کابوس ببینم ، خواب خوش که سال هاست نداشته ام، به هر چیز که بتوانم از تکرار تمام نشدنی این زندگی بی معنا به آن پناه ببرم راضی ام.فکر میکنم به اینکه آیا غیر از رنج هم چیزی وجود دارد؟ پس چه شد آن آرزو های کودکی؟ آن دنیایی که قرار بود زیبا باشد؟این روز ها باورم را نسبت به اختیار و واقعی بودن زندگی انسان از دست دادم! برای اینکه سال هاست همه چیز جبر گونه است ، گاهی فکر میکنم اصلا چه چیز هایی را در زندگی خودم انتخاب کرده ام؟اصلا گمان نکنم حتی دگر باور داشته باشم منی هم وجود داشته باشد.</description>
                <category>فَرنِوِشت</category>
                <author>فَرنِوِشت</author>
                <pubDate>Mon, 26 Jan 2026 23:23:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روز تولد</title>
                <link>https://virgool.io/@farnevesht/%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF-dlnyypfzsmak</link>
                <description>روز تولدم بود،هیچ حس خاصی نداشتم. حتی دلم نمی خواست آن روز را جشن بگیرم. چرا اصلا متولد شدم؟برایم عجیب است،چرا انسانها سالگرد اولین زجرشان را جشن می‌گیرند؟ روزی که از شکم مادرشان به این دنیای بی رحم، غیرمنطقی وغیرقابل تحمل پا گذاشتند. باور کردنی نیست. با گذشت هر سال انسان یک قدم به مرگ نزدیک تر ، پوستش کمی پیرتر، بدنش کمی کم توان تر، حافظه اش کمی کوتاه تر و کم اهمیت تر در دیدگان دیگران می شود. با این حال او با کیکی شیرین، باد کنک های رنگین و لبخندی مصنوعی این مناسبات را جشن می‌گیرد.</description>
                <category>فَرنِوِشت</category>
                <author>فَرنِوِشت</author>
                <pubDate>Mon, 22 Sep 2025 01:07:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرگ، تسلی بخش زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@farnevesht/%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D8%AA%D8%B3%D9%84%DB%8C-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-klyrfm0w0vzj</link>
                <description>در لحظه تولد او کنارمان بود، دلش به حال ما میسوخت، می دانست که هیچ چیز نمی تواند رهایی بخش ما باشد. نامش مرگ بود. زندگی ما را فریب داد، با وعده هایی طولانی و وسوسه انگیز، که روزی خوشبخت خواهی شد، که روزی همه چیز درست خواهد شد. اما در عوض،تنها چیزی که حس می شد، زجر و شکنجه بود.ما مرگ را به فراموشی سپردیم، همان دوست قدیمی را ،ما در حق مرگ اجحاف کردیم،ما او را موجودی ترسناک و زشت خواندیم.همان کسی را که همیشه به فکر نجات ما بوده، همان کسی که تنها تسلی بخش ما در عذاب و ها و رنج های بی پایان زندگی بوده،او از همان اول هم می‌دانست که ما در این دنیا زجر خواهیم کشید،پس نوازش دست‌های لطیفش را برایمان به ارمغان آورد.اما ما در قبال از او فرار کردیم و در مهربانی‌های او خیانت ورزیدیم.چقدر سنگدل و خیانتکار هستیم ما! چه کسی می تواند دوست قدیمی خود را که تنها دلسوز و تسلی بخش او در شکنجه های روزگار بوده به فراموشی بسپارد؟ما مرگ را کشتیم، با دستان خودمان و او را به فراموشی سپریدم و حالا ، در جهانی بدون رهایی به زندگی محکوم شده ایم...</description>
                <category>فَرنِوِشت</category>
                <author>فَرنِوِشت</author>
                <pubDate>Mon, 28 Jul 2025 22:44:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فقط کمی مهربان‌تر...</title>
                <link>https://virgool.io/@farnevesht/%D9%81%D9%82%D8%B7-%DA%A9%D9%85%DB%8C-%D9%85%D9%87%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D8%B1-s1ff3gnhtkzf</link>
                <description>فقط با کمی مهربان‌تر بودن می توانید از شکستن دل کسی جلوگیری کنید.فقط با کمی مهربان‌تر بودن می توانید اشک هایی را قبل از ریخته شدن پاک کنید.فقط با کمی مهربان‌تر بودن می توانید کسی را از افکار خودکشی نجات دهید.فقط با کمی مهربان‌تر بودن می توانید روز کسی را تغییر دهید.فقط با کمی مهربان‌تر بودن می توانید کسی را که در حال تجربه عصر بدی از زندگی خود است را برای لحظاتی شاد کنید.فقط با کمی مهربان‌تر بودن می توانید یاد آور این باشید که هنوز انسان هایی مهربان و خوش قلبی وجود دارند که به حال یکدیگر اهمیت می‌دهند.فقط با کمی مهربان‌تر بودن می توانید نوری باشید که در شب های تاریک کسی می تابد و به او امید می دهد.فقط با کمی مهربان‌تر بودن می توانید بین تمام این شباهت ها و یک رنگی ها، متفاوت باشید.فقط با کمی مهربان‌تر بودن می‌توانید دستی را بگیرید که سال‌هاست کسی آن را نفشرده.فقط با کمی مهربان‌تر بودن می توانید خاطره ای باشید که از یاد نمی‌رود…فقط با کمی مهربان‌تر بودن.</description>
                <category>فَرنِوِشت</category>
                <author>فَرنِوِشت</author>
                <pubDate>Mon, 07 Jul 2025 18:16:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چگونه می توان شاد بود؟</title>
                <link>https://virgool.io/@farnevesht/%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D9%85%DB%8C-%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%B4%D8%A7%D8%AF-%D8%A8%D9%88%D8%AF-ud3uuipqdbkm</link>
                <description>هر وقت با خود انسانی را در حال شادی کردن، با لبخندی بر لب میبینم از خود می پرسم: چگونه می توان شاد بود؟چگونه می توان شاد بود در دنیایی که انسان ها یکدیگر را برای قدرت خون دیگری را می ریزند، برای ثروت یکدیگر را به بردگی می گیرند و برای لذت دل یکدیگر را می شکنند؟چگونه می توان شاد بود در دنیایی که مردمش ادعای عاشقی می کنند ولی وقتی نیازشان پایان یافت یکدیگر را تنها می گذارند؟چگونه می توان شاد بود در دنیایی که هر انسانی ادعای حقیقت را می کند ولی در آخر فقط دیگری را گمراه می کند؟چگونه می توان شاد بود وقتی انسان ها برای مرگ کوچک حیوانی بانگ می زنند و در برابر مرگ هزاران کودک سکوت می کنند؟چگونه می توان شاد بود در دنیایی که انسان های کم فهم راحت می زیستند ولی کسانی که به دنبال حقیقت می روند به جنون کشانده می شوند؟چگونه می توان شاد بود وقتی مردمی را میبینی که حقیقتی را نمی دانند ولی شاد زندگی می کنند؟چگونه در دنیایی می توان شاد بود که مردمش برای لذتی کوتاه مدت، حاضر به آزار، قتل و کنترل اذهان دیگران هستند؟چگونه می توان شاد بود درنیایی که هیچ چیز در آن کامل نیست ولی انسان همیشه به دنبال بدست آوردن چیزی بی نقص است با اینکه هیچگاه آن را نمی یابد؟چگونه؟چگونه؟چگونه...صحنه ای از فیلم The Adventures of Buratino</description>
                <category>فَرنِوِشت</category>
                <author>فَرنِوِشت</author>
                <pubDate>Fri, 04 Jul 2025 17:24:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در باب رنج</title>
                <link>https://virgool.io/@farnevesht/%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%A8-%D8%B1%D9%86%D8%AC-xrtjejuslqkp</link>
                <description>انسان پیش از همه چیز با رنج آشناییت دارد.عشق های ناکام،روابط پایان یافته،نامه هایی غم آلود و پتویی خیس از اشک ها.براستی که انسان در رنج آفریده شده.هر که از خود می پرسد:پس کی این رنج ها پایان می یابد؟ و جوابی نمی یابد، چرا که او جواب را می داند: رنج ها را پایانی نیست.انسان این حقیقت را می فهمد، اما همواره به دنبال فرار از آن است.او گمان می کند که با تمرکز بر روی زیبایی ها، می تواند از رنج خلاص گردد.غروب آفتاب شاید زیبا باشد، اما پس از آن تاریکی شب می آید.و تسکین دهنده ترین داروی رنج را در اشک ریختن یافتم.اشک ریختن آن زیبایی خالص است.اگر کسی سنگدل بود هیچوقت اشک نمی ریخت و اگر کسی قلبی لطیف داشت هیچوقت بانگ نمی زد.امید بر آنکه رحم خدا بر فرد گریان فرود آید…</description>
                <category>فَرنِوِشت</category>
                <author>فَرنِوِشت</author>
                <pubDate>Fri, 10 Jan 2025 16:22:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فیلم هایی از جهانی دیگر</title>
                <link>https://virgool.io/@farnevesht/%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-otuwlicgp0s1</link>
                <description>قصد دارم در اینجا فیلم هایی معرفی کنم که احساس این دنیایی بودن نمی دهند و انگار از جهانی دیگر آمده اند.فیلم استاکر (Stalker1979)کارگردان: آندری تارکوفسکیدر جستجوی مکانی که تمام آرزو های قلبی انسان را برآورده می کند. این فیلم سفری است به درون انسان و خواسته های او و او را با خود حقیقی در مکانی ناشناخته آشنا می کند.فیلم چشمه (The Fountain2006)کارگردان:دارن آرنوفسکیروایتی عرفانی از مرگ و جستجوی چشمه حیات. ترکیبی از گذشته،حال و آینده. و روایتی از جاودانگی،عشق و پذیرش مرگ.فیلم شهر اشباح(spirited away 2001)کارگردان:هایائو میازاکیسفری رویا مانند به عالمی با موجوداتی نه خیلی رویایی. روایتی از ترس و بیگانگی و تلاش برای یافت آنچه روزی از دست رفته.</description>
                <category>فَرنِوِشت</category>
                <author>فَرنِوِشت</author>
                <pubDate>Thu, 05 Dec 2024 20:39:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقل قول هایی که خیلی دوست می دارم...</title>
                <link>https://virgool.io/@farnevesht/%D9%86%D9%82%D9%84-%D9%82%D9%88%D9%84-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AE%DB%8C%D9%84%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-gczwhbatqm81</link>
                <description>اجازه نده كسی نزد تو بیاید، مگر اینكه هنگام بازگشت، شادتر و خوشحال تر باشد.مادر ترزاتردید نکن که نوری هست، شاید چندان نباشد که گفته‌اند اما آنقدر هست که از پس تاریکی‌ات برآید!چارلز بوکوفسکیتلخ ترین اندوه های ما، یادآوری شادی های گذشته ماست...جبران خلیل جبرانبگذار حق با آن ها باشد، چون فقط این می‌تواند درد ناتوانی و بی استعدادی آن ها را در چیزی جز یک حق به جانب بودن تسلی بدهد!آندره ژیدانگار تمام آن چه دوست داشته‌ام از من دزدیده‌اند و حتی اگر تمام آن را به من بازگردانند، کافی نخواهد بود...فرانتس کافکاتولد هر كودک ، نشان آن است كه : خدا هنوز از انسان نا اميد نشده است.رابیندرات تاگورانسان آزاد به دنیا آمده است و همه جا در زنجیر است.ژان ژاک روسوهیچ نقشی زیرکانه تر از نقش طبیعی خود آدم نیست. زیرا هیچکس باور نمی کند که کسی پیدا شود که صورتکی بر چهره نداشته باشد...داستایوفسکی</description>
                <category>فَرنِوِشت</category>
                <author>فَرنِوِشت</author>
                <pubDate>Sat, 23 Nov 2024 22:01:38 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>