<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های سید فرشاد فیض آبادی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@farshadfeiz</link>
        <description>روزنامه نگار اجتماعی - سیاسی / کارشناس رسانه و روابط عمومی</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 07:09:07</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1122087/avatar/mpkVbf.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>سید فرشاد فیض آبادی</title>
            <link>https://virgool.io/@farshadfeiz</link>
        </image>

                    <item>
                <title>هوش‌دارو؛ هنگام مرگ سهراب</title>
                <link>https://virgool.io/@farshadfeiz/%D9%87%D9%88%D8%B4-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%88-%D9%87%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%85-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D8%B3%D9%87%D8%B1%D8%A7%D8%A8-rjzxipyt8rq1</link>
                <description>در روزهای تلخی به سر می‌بریم که زمان زودتر از هر دوره‌ای برای‌مان می‌گذرد. دلیل آن هم چیزی جز غم و ناامیدی نیست. دیگر روشنیِ روز و سیاهیِ شب برای‌مان معنا ندارد و به‌طور شگفت‌انگیزی این‌بار غمِ هر یک از دست‌رفتگان، تنها غمِ همسایه و هم‌وطن‌مان نیست؛ گویی غمِ مرگِ نزدیک‌ترین عزیزِ ماست.در گذرِ این چندماه و حوادثی که رخ داد، شکافی عمیق‌تر از هر زمانِ دیگر در میانِ جامعه نمایان شده است. من به این پدیده، «شکافِ توهّمِ داناییِ اجتماعی» می‌گویم؛ شکافی که خارج از شکافِ حکومت و مردم، بینِ مردم و مردم رخ داده است.این‌که مردم از فرطِ خستگیِ ناشی از مسائلِ اقتصادی و معضلاتِ اجتماعی، آمادگی پذیرش هر خبری که بابِ عقیده و میل‌شان باشد را دارند، خطرناک است. ویژگیِ اصلیِ این پدیده این است که هرچه خبر (چه درست چه غلط) غلوآمیز‌تر و یک‌خطی‌تر باشد، پذیرش و بازنشرِ آن توسط یک فرد، ارضاکننده‌تر است. جامعه‌ای این‌چنین حتی راستی‌آزمایی یک خبر را هم مصداق بی‌شرمی و کار یک دشمن می‌داند. این یک سندروم فلج‌کننده‌ی اجتماعی است، که در تاریخ برای بار اول تجربه می‌شود.مدیریت با رسانه است؛ یک‌طرف صداوسیما و ایتا و روبیکا و... و طرفِ دیگر اینترنشنال و بی‌بی‌سی و... . هر کدام به نوعی گرداننده‌ی افکار مخاطبان‌شان هستند و به نظر می‌رسد نتیجه‌ی این مدیریت، که دشمنی با آگاهی است، در بلندمدت فاجعه‌ای فرهنگی‌ـ‌اجتماعی به بار بیاورد و جبرانِ آن به این سادگی‌ها نیست. چنانچه حق با مردم است.در هر رویداد اجتماعیِ مرگ‌باری در تاریخ، قرار است افرادی سوخته شوند تا افرادی منفعتِ خود را از این میان بردارند. آن متنفعین چه کسانی هستند؟شاید جالب باشد بدانید، در همین چندماهِ گذشته‌ی تاریخی، افراد/شرکت‌هایی دارایی‌های‌شان چند برابر شده است؛ در همین داخل کشور و همین خیابان‌هایی که هنوز بوی خونِ تازه می‌دهند. آیا در این چندماه به‌جز واژه‌های «تروریست، گمراهان، معترضین، معاندین و...» حرفی از «تراستی‌ها» شنیده‌اید؟ اگر خیال می‌کنید این یک واژه‌ی دولتی و گمراه‌کننده و بزرگ‌تر از دهان است، مطلقاً در اشتباه‌اید.تراستی واژه‌ای است که به حدود ۱۰۰ فرد/شرکت/خانواده که قابلِ اعتمادِ حکومت هستند نسبت داده می‌شود. به بیان ساده، حکومت برای بهبود یا تکمیل مایحتاج زندگی مردم، نیاز به واردات کالاهای اساسی و یا نهاده‌هایی دارد که منجر به تهیه‌ی اغذیه‌ و رشد دام‌ها می‌شود. این واردات در حکومت جمهوری اسلامی به دلایل گوناگون ـ اعم از تحریم و اشتباهِ حکمرانی ـ به بازرگانان قابل اعتماد سپرده شده تا با بهره‌گیری از ارزهایی با نرخِ دولتی (که قیمتی حدود یک‌چهارم تا نصفِ قیمت نرخ ارز در بازار دارد)، بتوانند مایحتاج زندگی مردم را از طریق شرکت‌های بازرگانی خود تهیه کرده و وارد بازار کنند.اما واقعیت این است که در ایران امروز، این حکومت است که در اختیارِ تراستی‌ها (همان ۱۰۰ فرد/شرکت/خانواده) است، نه تراستی‌ها در اختیارِ حکومت! اگر این فرضیه درست باشد، شاید شیوه‌ی حکمرانیِ بی‌نظمی که در جمهوری اسلامی است، کمی قابل‌درک‌تر باشد؛ حکمرانی‌ای که مانند یک ماشین فرسوده است که هر جایش را درست کنی، از جای دیگرش بیرون می‌زند. طبق وظیفه و اعتبار ویژه‌ای که از بین صدها هزار بنگاه اقتصادی به این تراستی‌ها واگذار شده، آن‌ها باید در کنار سود و منفعت خود، موارد اساسی زندگی مردم را فراهم آورند. اما در عمل، چیزی جز خیانت به مردم و جایگاه‌شان نمی‌بینیم. به معنای ساده‌تر؛ دولت به من پول می‌دهد که بروم جنس مشخصی را بخرم، اما من آن پول را در جای دیگر سرمایه‌گذاری می‌کنم یا اجناس دیگری را وارد می‌کنم و پا روی پا انداخته، به دولت بشین و برپا هم می‌دهم!سؤال این‌جاست که چرا کسی جلویِ این خیانتِ بزرگِ تاریخی را نمی‌گیرد؟ جواب ساده است: افسارِ حکومت در دستانِ آن‌هاست. شاید نوعی «اپستینِ ایرانیزه‌شده» دارند، یا در بهترین حالت، از خانواده‌های درجه‌ی اول و دوم مقامات رسمی کشور هستند. زیرا جور دیگری نمی‌توان به این دسترسی‌ها و اعتبارات رسید.یک تاجر با این رانت ویژه و سود صدها میلیارد دلاری، آیا درکی از حقوق پایه‌ی وزارت کار دارد؟ آیا فرقی می‌کند برنج صدهزار تومان باشد یا پانصدهزار تومان؟ آیا جیب خالی پدری پنجاه‌ساله، از ده کیلومتریِ افکار او رد می‌شود؟ او با این افسار در دست، اگر بدهی‌هایش را بخواهد دیر پس بدهد و دولتی از فرطِ ناچاری بخواهد با او شاخ‌به‌شاخ بشود، آیا تواناییِ ایجاد آشوب در کشور را ندارد تا زهرچشمی نشان دهد؟ ... یک‌نفر، صدنفر، هزارنفر، و یا ده‌هزار نفر در این سرزمین کشته شوند، برای او که یا ایران نیست یا در امن‌ترین نقطه‌ی شهر زندگی می‌کند، چه فرقی دارد؟راه را اشتباه نرویم؛ مردمِ عادی در کف جامعه هیچ‌گاه این تراستی‌ها را ندیده‌اند. این‌هایی که می‌شناسیم و می‌بینیم از رأس تا ذیل، حتی نمایندگانِ آن‌ها هم نیستند؛ ولی چه‌بسا کارمندانِ آن‌ها باشند.بدیهی است که در این موقعیت، دیگر دشمنان قسم‌خورده‌ی ایران فرصت را غنیمت می‌شمارند و زخم خود را با ابزارهای قدرتمند رسانه‌ای به مردم می‌زنند و روز‌به‌روز مردمی کم‌سوادتر و متوهم‌تر به‌وجود می‌آورند.در نتیجه، وقتی مردم ضعیف شوند، کشور ضعیف خواهد شد؛ و مرگا به ما اگر میراثِ هزاران‌ساله‌ی این سرزمین نیکان و مادری را تسلیم دشمنان کنیم.انقلاب اسلامی ایران برآمده از نسل و نیروهای انقلابی‌ای است که واژگانِ «انقلاب» و «عدالت» و «اسلام» را کاملاً واژگون به نسل بعد از خود، و آن‌ها نیز به نسل‌های بعد منتقل کرده‌اند. شاید هم اصلاً فردی از نسل اول باقی نگذاشتند و الباقی، انقلابی‌های غیراصل(ستادی) بودند!به هر شکل، در حال حاضر در داخل کشور با نسل/گروهی طرف هستیم که خود را مدافع دیوانه‌وار و همه‌جانبه‌ی انقلاب اسلامی می‌داند. نکته‌ی شگفت‌انگیز این‌جاست که این‌ها اگر واقعاً و قلباً مدافعان جمهوری اسلامی باشند، اتفاقاً باید در صف اول معترضین در خیابان قرار بگیرند! مگر نمی‌گویند این رویدادها به جمهوری اسلامی و انقلاب ضربه می‌زند؟ با کمترین ضریب هوشی هم می‌توان فهمید که دولت و هیئت‌ وزیرانش، قوه‌ی قضاییه و قضات‌اش، مجلس و دلقکانش کاره‌ای نیستند و قدرت از جای دیگر بر این مردم سایه افکنده است.کمترین انتظاری که پیرِ جماران(طبقِ اسنادِ تصویریِ موجود) از حزب‌الهی‌ها دارد این است که نقاب افراط را بردارند، متفکرانه و عاقلانه در یک‌ حرکت انقلابی، گِل بگیرند درِ آن بنگاه‌های اقتصادی یا افرادی که مسبب اصلی وضعیت موجود مملکت هستند. چه‌بسا پیدا کردن‌شان برای حزب‌الهی‌ها آن‌قدر هم سخت نباشد.مسببان اصلی وضعیت موجود بیخ گوش‌مان هستند، نه بیخِ گوشی‌‌هایمان. آن دانشجوی معترض، آن نوجوان که حق آزادی در پوشش و بیان و اعتراض و... را برای خود ملزم و مسلم می‌داند و حتی در خیابان با جسارتِ تمام بدوبیراه به اول و آخر حکومت می‌نوازد، مسبب اصلی این وضعیت نیست.اگر پرده‌ی افراط را کمی کنار بزنید، متوجه خواهید شد که مردم عادی در خیابان، دشمن نیستند. دشمنان/مسببان اصلی این خیانت تاریخی، تراستی‌هایی هستند که حتی اگر مانند &quot;سهراب&quot; ایرانی‌زاده باشند، اما در پی نابودی ایران اند.با ارجاع به شعر علیرضا شجاع‌پور، هنگامی که رستم با سهراب گلاویز شد، از همان اول بازوبند را دیده و می‌دانست سهراب پسر اوست. حتی در دور اول خودش را در اختیار سهراب گذاشت تا او برنده‌ی میدان شود. اما در همین کش‌و‌قوس، نگاهِ رستم به &quot;درفش کاویانی&quot; می‌افتد و گویی با شکست او، ایران شکست‌خورده و از بین می‌رود. حتی اگر سهراب، پسر خود را به مرگ راهی کند، ایران نباید از دست برود.امروز؛ کاش به‌جای نوش‌دارو، از عقل استفاده کنیم و از هوش‌دارو در هنگام مرگ سهراب بهره‌مند شویم. آن زمانی که نیروی حزب‌الهی بفهمد با اسم دین و مذهب چه کلاهی بر سرشان گذاشته‌اند، آن‌وقت است که صف‌های اولیه‌ی اعتراضات سراسری را تشکیل می‌دهند.گرچه دیر است و عقل و هوش‌تان را همان‌طور که اینترنشنال مردم را نادان می‌کند، صداوسیما و توهّماتِ روبیکایی و منبرهایِ باطل و بیهوده محدود و منفعل کرده است.و در پایان،ایران در همه‌ی تاریخ و در همه‌ی حکومت‌ها، از مادها و هخامنشیان تا به امروز، همیشه و بلااستثناء مورد تجاوز دشمن خارجی قرار گرفته است. اما در نهایت، از میان دود و خون و مصیبت، ریشه‌هایی تنومند از امید و پیشرفت روییده و ایران را نگه داشته است. این‌بار هم، در صورت رخداد هر اتفاقی، آن خردِ جمعی و آن نیروی برآمده از هزاران سال فرهنگ و تمدن، فارغ از هر دین و آیین و مذهبی و صرفاً با تکیه بر ایرانی‌بودن، مقاومت خواهد کرد و به امید پروردگار پیروز خواهد شد.ایران به سلامت بادسید فرشاد فیض آبادی</description>
                <category>سید فرشاد فیض آبادی</category>
                <author>سید فرشاد فیض آبادی</author>
                <pubDate>Sun, 22 Feb 2026 17:08:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جوانه‌ای از نفرت؛ با میوه‌ی امید</title>
                <link>https://virgool.io/@farshadfeiz/%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%86%D9%81%D8%B1%D8%AA-%D8%A8%D8%A7-%D9%85%DB%8C%D9%88%D9%87-%DB%8C-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF-da3fkygvyscg</link>
                <description>سی روز پس از آن شب‌های تاریک، شب‌هایی که &quot;عوام&quot; به گناهِ نان، در مقابل گلوله‌ها فریاد میزدند و همزمان؛ &quot;خواص&quot; در حال شمارش رقم‌های میلیارد دلاری بودند، گذشت.و اما خونی که این بار در تاریخ، از جوان ایرانی به زمین نشست، جوانه‌ای زده است از نفرت؛ با میوه‌ی امید.این درختِ تنومندِ نفرت با نتیجه‌ی امید؛ روزی غلبه خواهد کرد بر قوم هرزه‌‌ای که این ملک را به مرز نابودی کشانده است. این ذات ایران است؛ این پیروزی رسم ایران است. 18 بهمن ماه 1404ایران به سلامت بادسید فرشاد فیض آبادی</description>
                <category>سید فرشاد فیض آبادی</category>
                <author>سید فرشاد فیض آبادی</author>
                <pubDate>Sat, 07 Feb 2026 15:12:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من ایرانم؛ خواهان براندازی</title>
                <link>https://virgool.io/@farshadfeiz/%D9%85%D9%86-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%85-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B2%DB%8C-shoxf9we176w</link>
                <description>عکس از جلد کتاب فرهنگ نامه تاریخ ایرانمن خواهان براندازی در ایران هستم.در دو دهه‌ی گذشته، واژه‌ی جدیدی به ادبیات سطحی جامعه اضافه شد: براندازی. براندازی یکی از راه‌های مبارزه نیست؛ براندازی تیر خلاص یک تغییر است.مسئله ساده است؛ حاکم موظف به تأمین نان و امنیت مردم سرزمین است. هر زمان یکی از این دو گزاره‌ی اصلی تحت تأثیر قرار بگیرد، مردم لب به اعتراض می‌گشایند. حال آن‌که می‌دانیم آزادی‌های اجتماعی، توسعه، پیشرفت علم، به‌روز شدن سبک زندگی و هزاران مسئله‌ی دیگر نیز ذیل نان و امنیت‌اند، اما موضوع اصلی بحث نیستند.اگر حکومتی هم در تأمین نان و هم در تأمین امنیت دچار ضعف و تناقض‌های واضح بود، آن‌وقت است که باید به فکر براندازی بود. اگر ناتوانی حکومت در تأمین نان و امنیت در عمق جامعه را به یک ویروس کشنده تشبیه کنیم که یکی‌یکی سراغ مردم می‌رود و آن‌ها را از پا درمی‌آورد، مردم ضعف‌های تأمین نان و امنیت را تا وقتی تحمل می‌کنند که این ویروس به خانه و خانواده‌ی خود سرایت نکرده باشد. اما چنانچه یکی از اعضای خانواده دچار این ویروس شود، خانواده در قامت یک برانداز معترض عصبانی در جامعه ظاهر می‌شود. او خیلی ساده به این نتیجه می‌رسد که حاکم و شیوه‌ی حکمرانی‌اش جانش را به لب رسانده و باید کسی سر کار بیاید که توانمندتر و باهوش‌تر باشد.امروزه حاکمان با استفاده از نفوذ رسانه در نهاد جامعه، در تلاش برای گمراه‌کردن مردم از بهانه‌ی اصلی‌شان برای مقابله با این ویروس کشنده هستند. کاری که رسانه با ذهن انسان می‌کند، شبیه اعتیاد به قوی‌ترین مخدرهاست؛ به‌طوری که اتفاقی را که با چشم خودت دیده‌ای، ممکن است باور نکنی یا خیلی زود فراموش کنی. به تعبیر دیگر، رسانه تو را محسور و مجذوب می‌کند؛ به‌طوری که وارد دنیایی پُر از تناقض میان حقیقت و جعل می‌شوی. این رویه قدرت تصمیم‌گیری و انتخاب را از انسان خواهد گرفت و همین، آغاز سقوط یک جامعه است. ایران در سال 1404 به اوج ناکارآمدی در 2 گزاره‌ی اصلی حکمرانی رسیده است؛ نان و امنیت. در جای دیگری گفته‌ام که حکومت‌ها می‌آیند و می‌روند؛ از پدرمان کوروش کبیر تا حاکمان بزرگ و کوچک در طول تاریخ در دنیا، هیچ حکومتی ابدی نیست. در ایران، این مردم نیستند که خواهان براندازی‌اند؛ خودِ ایران، این باشکوه‌ترین مادر تاریخ، خواهان براندازی است. براندازیِ اندیشه‌های افراطی. براندازیِ مصلحت‌اندیشی‌های فاسدپرور. براندازیِ تفکرات ایران‌ستیزانه. براندازیِ رانت‌خواری. براندازیِ نگاه‌های افراطی ایدئولوژیک. ایران برانداز است، در عین قدرت. ایران کم نمی‌آورد. آن خرد جمعی که از هزاران سال پیش در روح و خون ما مردم بوده است، همچنان ایران را سرپا نگه می‌دارد. ایران از پای نمی‌افتد. فرقی نمی‌کند چه حکومتی بر سر کار باشد و چه بلایی بر سر فرهنگ و اقتصاد و امنیت این مردم آورده باشد. خرد جمعی راه خودش را پیدا می‌کند. در انتها، به رسم مکتب روزنامه‌نگاری، راه‌حل برون‌رفت از این معضلات ایران را از نظر خود بیان می‌کنم:موفقیت‌های کوچک، منجر به پیروزی‌های بزرگ می‌شوند.در چند سال اخیر پرده از قصد و اندیشه‌ی جریان‌های مختلفی که خواهان حکومت( یا تسلط ) در ایران هستند برداشته شد. تنها با کمی آرامش، تفکر و پذیرش منطق، می‌توانیم چون روز روشن حقیقت را تشخیص دهیم. حقیقت این است که همه‌ی آن‌ها شهوت رسیدن به قدرت را دارند و برای رسیدن به آن اهمیتی ندارد که چه ارزش‌هایی را از بین ببرند. اهمیتی ندارد که یک نفر یا یک میلیون نفر در راه رسیدن به قدرت آن‌ها کشته شوند. اهمیتی ندارد که ایران تکه‌پاره شود. این ذات شهوت است. اگر ایران را دوست داریم، باید بپذیریم که وقتی حقیقت را تشخیص دادیم، حتی اگر حقیقت آن چیزی نبود که سال‌ها علیه‌اش باور داشتیم، اشتباهمان را بپذیریم و از حالا به بعد راه درست را ادامه دهیم. ما مردم باید با آگاهی، فضای غبارآلود و مسمومی را که هر گروهی سعی می‌کند به خورد ما بدهد، کنار بزنیم. بله؛ سخت است، اما تاریخ و منطق می‌گوید این درست است. مانند مطالعه که سخت است، اما با مطالعه آگاهی به‌دست می‌آید و نگاه و تفکر انسان پوست‌اندازی می‌کند و به بلوغ می‌رسد. پوست‌اندازی سخت است، ولی نتیجه‌اش خوشایند است.آگاهی یعنی برای تغییر بزرگ، باید از تغییرات کوچک شروع کنیم؛ به موفقیت‌هایی در سطوح پایین‌تر برسیم، آن‌ها را نگه داریم و به سمت پیروزی‌های بزرگ‌تر قدم برداریم. دموکراسی نیاز به موفقیت‌ها و پیروزی‌های کوچک دارد؛ در هر سطحی. باید از جامعه‌های کوچک دور خودمان برای آگاهی، بلوغ و پوست‌اندازی آغاز کنیم. ایران به سلامت بادسید فرشاد فیض‌ آبادی</description>
                <category>سید فرشاد فیض آبادی</category>
                <author>سید فرشاد فیض آبادی</author>
                <pubDate>Tue, 03 Feb 2026 12:18:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صدا و سیما؛ دفتر مرکزیِ اینترنشنال</title>
                <link>https://virgool.io/@farshadfeiz/%D8%B5%D8%AF%D8%A7-%D9%88-%D8%B3%DB%8C%D9%85%D8%A7-%D8%AF%D9%81%D8%AA%D8%B1-%D9%85%D8%B1%DA%A9%D8%B2%DB%8C%D9%90-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AA%D8%B1%D9%86%D8%B4%D9%86%D8%A7%D9%84-p3nyzzd4yjlt</link>
                <description>در این یادداشت صحبتی از تعداد کارکنان سازمان صداوسیمای جمهوری اسلامی، بودجه دولتی، هزینه‌های هنگفت پخش آگهی بازرگانی و دیگر مسائل نخواهد شد و تنها یک نگاه تحلیلی-پژوهشی در مورد خروجی محتوایی و اثرگذاری این سازمان به عنوان یک رسانه ملی با حدود بیش از ۸۰ شبکه تلویزیونی و رادیویی است.به اعتقاد من مفهوم رسانه مربوط به عصر معاصر نیست. از زمانی که انسان توانست یک جامعه تشکیل دهد و طبق قوانین و قراردادهای تعریف‌شده زندگی کند، رسانه پدید آمده است. پس تاریخ دقیقی نمی‌توان برای آغاز بهره‌گیری از رسانه مشخص کرد؛ زیرا معتقدم رسانه را می‌توان یکی از عناصر طبیعت نامید که در هر برهه از تاریخ به نحو مقتضی مورد استفاده قرار گرفته است. به طور مثال: یک قوم از انسان‌های اولیه در دورترین نقطه زمین با یک قرارداد تعریف‌شده جمعی در حال همزیستی هستند. این قرارداد یا قانونِ تعریف‌شده چگونه به نسل‌های بعد یا افراد جدیدی که وارد این قبیله می‌شوند ارائه خواهد شد؟ بعد از اینکه این قرارداد تنظیم می‌شود، چگونه به تمامی افراد قبیله یا قبایل دیگر رسانده و منتقل می‌شود؟ کمی جلوتر برویم و در مثالی دیگر؛ آیا نمی‌توان گفت جارچی‌ها در قرون وسطی نوعی رسانه محسوب می‌شدند؟ کشیش‌های مسیحی در میان مردم، و اصلاً منبرهای مساجد در اسلام، به طور رسمی یک رسانه واقعی به حساب می‌آمدند.نتیجه‌گیری از مفهوم رسانه آسان است؛ سیاست‌های کلی برای مدیریت یک جامعه توسط حاکمان تنظیم می‌شود و برای ابلاغ این سیاست‌ها، کار را به افراد باهوش یا معتمد جامعه می‌سپارند. سپس آن‌ها با ابزار و روش‌های گوناگون و در دسترس در هر دوره از تاریخ، این سیاست‌های کلان را که احتمالاً مانند تکه‌سنگ‌های بزرگ باشند، تبدیل به لقمه‌های راحت‌الحلقوم کرده و به طور نامحسوس به خورد جامعه می‌دهند؛ زیرا کنترل مردمِ عام جامعه با خوراندن تکه‌های سنگی قابل اجرا نبوده و نخواهد بود.پس اگر رسانه را یک ابزار برای مدیریت افکار و امیال یک جامعه بدانیم که توسط افراد باهوش و بااستعداد گردانده می‌شود، از دریچه‌ای دیگر می‌توان آن را یک سلاح نامرئیِ فوق‌العاده مؤثر نیز دانست. و سلاح، ستون اصلی یک حکومت برای حکمرانی و توسعه قدرت آن است. در قرن معاصر حکومت‌ها رسانه را سلاحی دیدند که:۱- آن‌قدر بزرگ است که غیرقابل اندازه‌گیری است.۲- کم‌هزینه و بدون درد و خونریزی است.۳- اثرگذارتر از هر بمب اتمی است.در حکومت‌ها اگر عقل سلیم و هوشمندی وجود داشته باشد، به طور رسمی و قاطعانه سلاح رسانه را به فهرست سلاح‌های نظامی دیگر خود اضافه کرده و روی آن سرمایه‌گذاری‌های جدی می‌کنند. موضوع قابل توجه در این مورد این است که رسانه در وجه اثرگذاری، نباید لزوماً از نظر کمّی برتری داشته باشد. به دلیل مشوق‌ها و جذابیت‌های بصری رسانه که دریچه‌ی ورود به ذهن است، کیفیت برتری دارد نه کمیت. حال اینکه کیفیت در رسانه از سه شاخصه اصلی به وجود می‌آید: شناخت واقعی از جامعه، خلاقیت و ابزار رسانه‌ای.در ایران رسانه با چه رویکردی اداره می‌شود؟اگر از منِ دهه هفتادی بپرسند ۱۰ مورد از محتوایی که از رسانه ملی تولید و پخش شده و در ذهن تو ماندگار بوده را بدون درنگ نام ببر، چه می‌گویم؟ سریال پایتخت، در چشم باد، مصاحبه جنجالی فرزاد حسنی با سردار رادان، مناظره‌های سال ۸۸، برنامه نودِ عادل فردوسی‌پور، خندوانه رامبد جوان، ماه عسل احسان علیخانی، مهران مدیری و دیگر هیچ!اگر یک خط سیر مشترک در بین برنامه‌هایی که ذکر شد حاصل توجه باشد، چیست؟ سادگی و شفافیت.در اوایل یادداشت اشاره کردم که عناصر اصلی اثرگذاری رسانه در شناخت جامعه و خلاقیت است. و افراد باهوش این عناصر را با ترکیب سادگی و شفافیت به اجرا درآورده و در اکثر قریب‌به‌اتفاق موارد هم نتیجه داده است.بدون تردید دنیای غرب را می‌توان خالق رسانه به شیوه امروزی نامید که با ابزار سادگی و شفافیت، و ترکیب آن با عنصر خلاقیت، آن را به سلاحی اعجاب‌انگیز برای کنترل یا مدیریت جامعه درآورده است. و این بدیهی است که در ایران هم مانند دیگر کشورها با استفاده از ابزارهای تکنولوژی دنیای غرب و روش‌های استفاده آن‌ها، ما هم شروع به تولیداتی از قبل از انقلاب تا به امروز کرده‌ایم.به عقیده من غرب با استفاده از رسانه جامعه را مدیریت می‌کند؛ این را می‌توان در مفاهیم مختلفی تعریف کرد. به طور مثال: آماده‌سازی افکار عمومی برای شروع یک جنگ که قرار است دو تا پنج سال دیگر اتفاق بیفتد به وسیله ابزار سینما. جهت‌دهی‌های فرهنگی، اجتماعی و اقتصادی برای تغییر سبک زندگی. به طور مثال: با توجه به کمبود منابع طبیعی (آب، گاز، نفت و ...)، رسانه با تولیدات مختلف و نامحسوس برای هر شهر یا کشوری، می‌تواند در نوع پوشش زنان و مردان، تغییر در سبک زندگی تغذیه‌ای، تغییر در نوع سرمایه‌گذاری‌های مالی، تغییر در نوع بیان عقاید و اعتراضاتِ اجتماعی اثرگذاری کاملاً مستقیم داشته باشد.اما در ایران به‌ویژه در دو دهه گذشته (با توجه به پیشرفت‌های روزافزون تکنولوژی و آغاز عصر شبکه‌های اجتماعی)، رسانه به طور دیگری معنا شده است. به بیان ساده‌تر، رسانه ملی به جای جذب و اثرگذاری، به دنبال دفع و عقب‌نشینی جامعه شده است. در سال‌های گذشته گمان بر این بود که شاید متصدیانی ناکارآمد و کم‌سواد از نظر رسانه‌ای کار را به اینجا رسانده‌اند، اما با نگاه عمیق‌تر و گذشت زمان تا به امروز، به صورت عریان مشخص شده است که این روش یک سیاست است! و فاجعه‌بارتر از آن، توهم اثرگذاریِ این سیاست است! رسانه را اگر یک سلاح رسانه‌ای بنامیم، نشانه‌گیری این سلاح رو به تمامیت ارضی ایران است؛ عیناً مشابه کاری که رسانه‌های پرت و فیکی مانند اینترنشنال می‌کنند. وا عجبا!مگر نه اینکه رسانه‌ای که ملی است، باید منبعی قابل اتکا باشد؟ یا لااقل سکویی برای نمایش محتوای سرگرم‌کننده، علمی و اجتماعی برای مردم باشد؟ آن هم با این همه تولیدات و مبالغی که صفرهای غیرقابل شمارش دارد. پس چرا اکثریت مردم از آن روی برگردانده و حتی برای تماشای فوتبال هم صدای گزارشگر را کم می‌کنند؟ یا روی به برنامه‌های اینترنتی آورده‌اند؟ این حق مطلق جامعه است که هر شبکه‌ای که محتوای جذاب‌تر نمایش دهد را تماشا و دنبال کنند و این دنباله‌روی باعث می‌شود که به مرور به آن رسانه اعتماد هم می‌کنند... به مرور سیاست‌های آن شبکه از طریق یک سریال به جامعه تزریق می‌شود. به مرور یک مجری می‌تواند جریان‌سازی کند. به مرور، درستِ مطلق را بد و بدِ مطلق را خوب ترسیم می‌کنند. این ذات رسانه است. این رسم رسانه است. و جایگاه رسانه ملی در این میان تحقیرآمیز و خنده‌دار است. ناکارآمدی تنها به خودت آسیب نمی‌رساند و اگر در سطح ملی در نظر بگیریم، ضرر ناکارآمدی صداوسیما صرفاً این نیست که دیگر مخاطب ندارد و هزینه‌ها اتلاف می‌شود و غیره؛ ضرر ناکارآمدی سازمان صداوسیما در سطح ملی منجر به ضربه جدی به مردم و تمامیت ارضی می‌شود. این مصداق هیزم به آتش دشمن ریختن است. در برنامه‌سازی و تولیدات مختلف سازمان صدا و سیما، سطح کیفی آنقدر مشمئزانه است که تردید جدی پیش می‌آید که آیا این روند از خیانت است؟ یا حماقت؟تلاش بی‌وقفه در دو دهه گذشته برای دوقطبی‌سازی و نشر استانداردهای دوگانه، همان تلاشی است که اینترنشنال و منوتو می‌کند. صدا و سیما حتی بعضاً از آن‌ها جلو زده و با دست خود تبر به جان و روان همان اندک مخاطب خودش می‌زند که گویی دفتر مرکزی شبکه اینترنشنال واقع در تهران ـ خیابان ولیعصر ـ بالاتر از پارک ملت ـ ورودی صداوسیمای جمهوری اسلامی ایران است.هر بار رسانه ملی «می‌توانست» از فاجعه پیشگیری کند.مصاحبه با معترض و مسبب اعتراض در وسط میدان.مصاحبه در وسط میدان وقتی زمزمه‌های یک ناآرامی اقتصادی یا اجتماعی در میان است، راهکار عملی و زودبازده است. لطفاً دقت کنید، وقتی که «زمزمه‌های» یک ناآرامی در میان است. در گلدن‌تایم. نه وقتی کار از کار گذشت... در ادامه با مثالی که همه‌مان با چشم خود دیده‌ایم این موضوع را پیگیری می‌کنم.وقایع فاجعه‌آمیز سال ۱۴۰۱ و مرگ مظلومانه و دردآور خانم مهسا امینی، در آن روز کذایی آغاز نشد. اگر در تهران سکونت و رفت‌وآمد داشتید، از حدود سه تا شش ماه قبل از این اتفاق، گشت ارشاد به طرز ملموس و تعجب‌آوری خشن و بی‌ملاحظه شده بود. کارکنان نیروی انتظامی در گشت ارشاد اعم از خانم و آقا، طرز برخوردشان بهت‌آور بود. یادم می‌آید همان روزها در میدان ونک حوالی ساعت ۱۷ در پیاده‌رو ایستاده بودم و به بازداشت‌های مکرر و غیرمعمول گشت ارشاد با تعجب نگاه می‌کردم. تعجب‌آور و غیرمعمول از این نظر که با چشم خود می‌دیدم زنان با لباس کارمندی-اداری (مانتوی پوشیده و مقنعه) و حدود سنی ۴۰ تا ۴۵ سال را هم می‌گرفتند. طوری که خود آن زنان هم متعجب بودند! صحبت از اینکه هدف حاکمیت از این رویه چه بوده و چه معادلاتی در پس ماجرا انجام شده بحث دیگری است، اما در نهایت همان‌طور که می‌دانیم این اتفاق منجر به فجایع و شکاف‌های عمیق اجتماعی شد.اما تصور کن!حتماً در ایامی که رویدادهای ملی-مذهبی برگزار می‌شود مانند انتخابات، راهپیمایی‌های ملی و مراسمات مذهبی و...، در شبکه‌های رسمی سیمای جمهوری اسلامی مصاحبه با خانم‌هایی که حجابشان حجاب رسمی و قانونی کشور نیست را دیده‌اید؟ با آرایش‌های غلیظ، گیسوانی که حتی بعضاً در عرف هم انگشت‌نما هستند، مانتوهای کوتاه و ... . رسانه ملی با این کار چه پیامی را به چه کسانی می‌خواهد برساند؟ آیا پیام برای قشر تند مذهبی است که جذب حداکثری شما در مساجد و بنیادهای فرهنگی نتیجه داده است؟ آیا پیام برای خارج‌نشینان یا مخالفان حکومت است، با این منظور که از کم‌حجاب تا پرحجاب همه عاشق این وطن هستند؟ خیلی خب. عالی. اما فردای آن رویداد برخوردها با زنان کم‌حجاب همچنان همان است؟!در برنامه‌ای که به طور زنده در تلویزیون بعد از وقایع مرگ خانم مهسا امینی پخش می‌شد، یکی از مهمانانِ مخالف قانون گشت ارشاد گفت: اگر بخواهیم طبق قانون حجاب جمهوری اسلامی عمل کنیم، از همین استودیو باید دستگیری‌ها را شروع کنیم. چون پشت دوربین را که مخاطب نمی‌بیند، اما من خانم‌هایی را همین‌جا می‌بینم که با این حجاب و طبق این قانون باید دستگیر و محاکمه شوند. و همین شفافیتِ ساده و اثرگذار باعث شد مجری با دستپاچگی و البته مانند یک سرکوبگر مهمان را در گوشه رینگ قرار داده و برنامه را به حاشیه بکشاند.تصور کنید در همان زمان طلاییِ حدود سه ماه قبل از اتفاقات خانم مهسا امینی، صداوسیما یک تریبون آزاد در وسط میدان آماده می‌کرد. سناریو ساده است. صرفاً تصور کنید:&quot;&quot; یک برنامه تلویزیونی زنده در شلوغ‌ترین میدان مرکز شهر. سه صندلی با نمای پشت که مردم در حال عبور و انجام کارهای روزمره هستند. ساعت پیک شلوغی اما با مدیریت و بدون تولید ترافیک. یک برنامه زنده که از سه شبکه اصلی صداوسیما پخش شود؛ شبکه ۱، ۳ و خبر. زمان برنامه ۹۰ دقیقه. در صندلی وسط یک مجری توانمند، باشعور و آگاه، عالم و کاربلد و کمی رِند. کسی که رسانه را بلد باشد. کسی که قاضی نباشد و تنها گرداننده‌ی یک مناظره باشد و اجازه اضافه‌کاری هم به کسی ندهد (این تعاریف، فردی مانند فرزاد حسنی را در ذهن من ترسیم می‌کند). در صندلی دیگر یکی از اصلی‌ترین موافقان قانون حجاب و از امضاکنندگان و اثرگذاران. آن فرد اصلی. نه معاون. نه مشاور. نه سخنگوی آن سازمان. خودِ خودِ فرد اصلی، برای دفاع از رأی و تصمیمی که گرفته است و بر آن مصمم است. در صندلی سوم هم نه صرفاً نماینده مخالفان حجاب اجباری، بلکه مردم واقعی مختلف در همان خیابان. افراد رهگذری که می‌خواهند نظرشان را بگویند. مردمی که واقعیتِ کفِ جامعه هستند. همان مردمی که با هر قانونی که تصویب می‌شود در سفره‌هایشان و سبک زندگی‌شان اثر مستقیم می‌گذارد. این برنامه باید در چهارچوب و استاندارد یک رسانه ملی باشد. به این شکل که وقتی در یک رسانه‌ی ملی از خردسال تا میانسال، با عقاید و تفکرات مختلف و اقوام زیبای ایرانی در حال تماشا هستند، باید استانداردهای اخلاقی رسانه‌ای رعایت شود. گفت‌وگوکنندگان باید بتوانند گاهی تندی کنند. گاهی هم حتی از خط قرمزهای سیاسی عبور کنند. حتی فریاد بزنند و یا اصلاً توسط مردمی که درحال نظاره‌ی زنده و حضوری این رویداد هستند تشویق یا تقبیح شوند. شفاف، ساده و روشن. خواهیم دید که با شفافیت، منطق و عقلانیت در آن گفت‌وگو پیروز می‌شود.تصور کنید در دی‌ماه ۱۴۰۴ در اولین روزهای اعتراض بازاریان این روش اجرایی می‌شد... تصور کنید.تصور کنید یک برنامه با موضوع دلار در همان روزهای اول، هر یک شب در میان در اماکن مختلف با مجریان مختلف برگزار شود، اما با یک تفاوت اصلی که چکیده مطلب در همین موضوع است:تصور کنید رسانه ملی که مدیریت آن به عهده حکومت است، برای پیشگیری از بحران‌های اجتماعی و سد کردن راه سانسور و عوام‌فریبی‌ رسانه‌های به‌اصطلاح معاند، اجازه ورود آن‌ رسانه‌ها را با تضامین امنیتی ملی و بین‌المللی بدهد که در چهارچوب همین سلسله برنامه‌ها با موضوع &quot;مناظره‌ بین موافقان و مخالفان حذف ارز ترجیحی و بی‌ثباتی در بازار&quot; برگزار می‌شود.تصور کنید؟ فرناز قاضی‌زاده و داریوش کریمی از بی‌بی‌سی، فرداد فرحزاد و نیوشا صارمی از اینترنشنال، علی علیزاده یا همان علیز معروف به عنوان یک فرد آگاه در حوزه رسانه به عنوان یک رسانه مستقل ایرانی، سحر امامی و مرتضی حیدری هم از نمایندگان رسانه ملی. همگی در یک سلسله برنامه دقیقاً با همان زمان و بدون هیچ اجحاف مغرضانه و حتی با لوگوی رسانه خودشان داشته باشند. با همان مهمانانی که از اصلی‌ترین و اثرگذارترین افراد در اقتصاد ایران هستند. زنده و مستقیم در وسط میدان. &quot;&quot;مردم به این شکل آگاه می‌شوند. مردم به این شکل اعتماد می‌کنند. قرار نیست آن رسانه‌های معاند یک دفتر و لانه جاسوسی داشته باشند در ایران! قرار است در یک رویداد خبری برای حل معضلات اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی ایران عزیز، از همه طیف‌ها با رویکردهای مختلف و طبعاً سؤالات و ابهامات مختلف، در یک مقطع زمانی برای انتشار واقعیت در ایران حضور داشته باشند. اینجا اتفاقاً میدانِ پرده‌برداری و رونمایی از مقاصد و نیت‌های طیف‌هایی است که هر رسانه نمایندگی‌شان را می‌کند. بدخواهی‌ها و یا خیرخواهی‌ها در این رویدادها نمایان می‌شود. در برنامه زنده با مهمانانی بدون گزینش، اما در چهارچوب یک رسانه ملی و استانداردهای بین‌المللی یک رسانه.تصور کنید؟ تولید و هماهنگی این سازوکار و ایجاد این اتمسفرِ اثرگذارِ مردمی کاملاً امکان‌پذیر است. باید بگذارید حرف‌هایی که در رسانه ملی دیده نمی‌شود و با حرص و دشمنی از رسانه‌های دیگر به خورد مردم می‌دهند را، مردم یک‌جا از رسانه ملی تماشا کنند. مگر بعد از هر اتفاق تلخی که در این سرزمین می‌افتد، درخواست اعزام کمیته‌های حقیقت‌یاب نمی‌کنند؟! به همین صورت از آن‌ها بخواهید بیایند. اتفاقاً شما درخواست کنید. شما فضا را با استانداردهای بین‌المللی ایجاد کنید. مگر نمی‌فرمایید مشکلات درون‌خانوادگی را خودمان در داخل حل کنیم؟! شفافیت این است. این‌گونه باید حل کرد. مانند روزهای پس از جنگ ۱۲ روزه که به رسانه‌های خارجی بین‌المللی اجازه ورود برای بازدید از اماکنی که مورد حمله وحشیانه رژیم صهیونیستی قرار گرفته بودند دادید، باید این کار را در همین رویدادها هم انجام دهید. این راهش است. اگر می‌خواهید ایران از دست نرود، این راهش است. اگر می‌خواهید مقابل تسلیحات رسانه‌ای قدرتمند و حملات تمام‌عیار دشمنان بایستید، راهش اینگونه شفافیت است. شما که در کار رسانه قبل از بدیهیات را هم نمی‌دانید. بگذارید با ساده‌ترین اصول تولید برنامه به صورت زنده و با استانداردهای اولیه بین‌المللی، رسانه خودش کار خودش را بکند.مگر نمی‌خواهید از حکمرانی‌تان دفاع کنید؟ مگر نمی‌خواهید از دین اسلام دفاع کنید و آن را گسترش دهید؟ مگر از انقلاب نمی‌خواهید دفاع کنید؟ در برابر این لشکر دشمنان کوچک و بزرگ. مگر نمی‌خواهید از کیان ملی دفاع کنید؟ این راهش است. هر کدام از این خبرگزاری‌ها با ۱۰ نفر دست‌اندرکار هم بیایند مجموعاً به ۱۰۰ نفر هم نمی‌رسند. اسلحه دارند که در خیابان کشته‌سازی یا ترور کنند؟ با استانداردهای امنیتی بین‌المللی در چهارچوب قوانین ایران شاید با کمی اصلاحات جزئی، اتفاق خاصی می‌افتد؟ مردم که بدتر از این‌ها را در موبایل‌ها و ماهواره‌هایشان می‌بینند، بگذارید در چهارچوب حرفه‌ای رسانه‌ای ببینند. تصور کنید اگر شما این کار را انجام دهید، کسی دیگر به خبرگزاری‌های فیک‌نیوز اعتماد می‌کند؟ اصلاً راهی برای اخبار فیک و دروغ و فریب‌دهنده برای رسانه‌ای باقی می‌گذارید؟ هر کسی هم بخواهد خلاف آنچه که زنده پخش شده است و مناظره بدون گزینشی با مسئول اصلی یک بحران و مخالفان آن بحران شکل گرفته است منتشر کند، رسانه‌ی خودش را خراب کرده است و دیگر مخاطبی به او اعتماد نخواهد کرد. قول می‌دهم خیلی از آن‌ها اصلاً به بهانه‌های مختلف حتی با تضامین امنیتی بین‌المللی دعوت و درخواست شما را از ترس همین موضوع قبول نمی‌کنند!! آن‌ها برای ایجاد فضای غبارآلود پدید آمده‌اند و شفافیت مانند سم برای آن‌ها است. بگذارید مخالف و موافق شما در هر جای دنیا، بیاید در خانه خودش در ایران مسئله را حل کند. ضربه فنی می‌کنید. اگر شفافیت را به این شکل، درست و استاندارد اجرا نکنید، مانند امروز، آن رسانه‌ها کاری می‌کنند که یک ایرانی آرزو کند، یا بدتر از آن، التماس کند که بدترین موجود روی زمین، اسرائیل، ایران را بمباران کند.گرچه می‌دانم صدایم به جایی نمی‌رسد و اگر هم برسد شما به همین حماقتتان ادامه خواهید داد، چون فهمی از رسانه ندارید. موشک بالستیک نقطه‌زن با برد ۳۰۰۰ کیلومتر همان‌قدر مهم است که یک رویکرد شما در رسانه ملی. اربابان شما، «اگر» همان حاکمانی هستند که ما دیده‌ایم و می‌شناسیم، در مدیریت همان‌قدر نمی‌فهمند که یک موجود چهارپا خواندن را. اگر هم آن‌ها تنها مترسکانی هستند برای ویترین و دستور از جایی دیگر (داخل یا خارج از کشور) صادر می‌شود، که بدا به حال ایران.دیر است. خیلی خیلی خیلی دیر است. من از آرزویم در این یادداشت پرده‌برداری کردم. اما اگر ذره‌ای فرصت بود، این مدل شفافیت رسانه‌ای را امتحان کنید. شدنی است. در جای‌جای غرب، آن‌ها که مخترع این امر بوده‌اند این کار را کرده‌اند و شدنی بوده است و اعتماد جامعه را جلب کرده‌اند. شدنی است.ایران به سلامت باد.سید فرشاد فیض‌آبادی</description>
                <category>سید فرشاد فیض آبادی</category>
                <author>سید فرشاد فیض آبادی</author>
                <pubDate>Mon, 26 Jan 2026 15:32:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پاسخ نان را نمی‌شود با باتوم داد.</title>
                <link>https://virgool.io/@farshadfeiz/%D9%BE%D8%A7%D8%B3%D8%AE-%D9%86%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%AF-%D8%A8%D8%A7-%D8%A8%D8%A7%D8%AA%D9%88%D9%85-%D8%AF%D8%A7%D8%AF-ae4fn4bwwa1k</link>
                <description>اعتراض‌های دی‌ماه ۱۴۰۴ برآمده از واقعیتی است که سال‌هاست انکار می‌شود. جامعه‌ای‌ که اقتصادش از ریشه پوسیده و اعتمادش فرو ریخته، دیر یا زود به نقطه انفجار می‌رسد. وقتی اکثریت مردم در تأمین ابتدایی‌ترین نیازهایشان درمانده‌اند، خیابان بدل به زبان حقیقی اقتصاد می‌شود. این همان لحظه‌ای است که حکومت‌ها معمولاً به جای شنیدن و فهمیدن، واکنش نشان می‌دهند. ما دقیقاً در همین نقطه‌ایم. چند سال است که حیات اقتصادی ایران بر دوش مردمی افتاده که نه از رفاه چیزی احساس می‌کند و نه از ثبات. از شغل و تهیه مسکن گرفته تا درمان و خوراک، هر شاخصی در مسیر سقوط است و حاکمیت هنوز بر همان واژه‌های پوسیده تکیه دارد: &quot;تحریم، دشمن، جنگ اقتصادی و...&quot;. هیچ‌کدام از این واژه‌ها البته کاملاً دروغ یا اشتباه نیستند، اما دیگر کارکرد ندارند. مردم امروز نه دنبال تفسیرند، نه در پی مٌسکِن؛ آن‌ها از حاکمیت حساب دقیق می‌خواهند. پرسش ساده است و بی‌پاسخ: در تمام این سال‌ها، سهم مدیریت داخلی در این فاجعه چه بوده است؟  *** خشونت خیابانی، اگرچه محکوم است، اما نشانه‌ای است از سطح واقعی بحران؛ جامعه‌ای که کانال‌های گفت‌وگو به رویش بسته است، فریاد را جایگزین گفت‌وگو می‌کند. معترض از روی برنامه‌ریزی قبلی به خیابان نمی‌آید، از روی خستگی و ناچاری جوش می‌زند. وقتی سفره‌ها خالی می‌شود، فکر روبرو شدن با خوراک، دارو و اجاره‌خانه جای اعتماد و منطق را می‌گیرد. مردمی که هر روز با ناامنی اقتصادی از خواب بیدار می‌شوند، دیر یا زود امنیت روانی سیستم حکمرانی را هم به هم می‌ریزند.در میان فریادها، چهره‌های جوان فراوان‌اند؛ همان نسلی که سال‌ها وعده‌ی آینده‌ای روشن شنیده است. نسلی که تحصیل کرده اما بیکار است، مهارت دارد اما فرصت ندارد، و دیگر نه به شعار اعتماد می‌کند نه به وعده. در برابرشان سربازانی ایستاده‌اند که تنها تفاوتشان با معترض، لباس فرم و دستورماموریت است. آن جوان که سنگ پرتاب می‌کند و آن سرباز که سپر بالا می‌آورد، هر دو از طبقه‌ای‌اند که سهمی از قدرت ندارد و هر دو به قامت فقر خم شده‌اند. یکی از بی‌کاری خشمگین است، دیگری از اجبار مأموریت یا حتی به وعده‌ چند روز مرخصی یا کسر از خدمت. هر دو در یک بازی تکراری قربانی‌اند؛ بازی‌ای که گردانندگانش نه در خیابان‌اند و نه در خطر. ادامه چنین وضعیتی فقط نامش &quot;اعتراض اقتصادی&quot; نیست؛ نشانه فروپاشی اخلاقیِ اقتصاد است. جایی که دروغ، در تصمیم‌سازی جای علم را گرفته و مدیر، در قبال نتیجه‌ی تصمیم خود احساس مسئولیت نمی‌کند. این فروپاشی آرام، خطرناک‌تر از سقوط بازار است، چون بنیان اخلاق سیستمی را می‌خورد. دیگر کسی از دروغ گفتن درباره آمار خجالت نمی‌کشد، کسی بابت شکست سیاست‌ها عذرخواهی نمی‌کند و هیچ مقام مسئولی احساس نمی‌کند باید پاسخ بدهد چرا سفره مردم این‌قدر ناچیز شده است. *** آنچه این روزها خیابان را به مرز انفجار رسانده، ترکیب بی‌رحمانه‌ای از بی‌عدالتی و بی‌کفایتی است. مدیران کشور در چند دهه اخیر عمداتاً یا فاسد بوده‌اند یا ناکارآمد (بر اساس آمارهای اقتصادی و نتایج ملموس). نکته مهم این است که فاسد را می‌شود شناسایی و محاکمه کرد، اما ناکارآمد خطرناک‌تر است؛ چون خود را درست‌کار می‌داند و همچنان فرمان می‌دهد. مدیر ناکارآمد نه نتیجه تصمیمش را درک می‌کند، نه در مقابل خطایش پاسخگو است. طبق تجربه زیستی و آمار واقعی، اغلبِ این چهره‌ها نه به‌خاطر شایستگی، که صرفاً به دلیل هم‌سویی اعتقادی و ایدئولوژیک با بالا‌دستی‌های خود در جایگاهشان مانده‌اند؛ و برای بسیاری دیگر، تنها نسبت خانوادگی، رفاقت سیاسی یا رانت حزبی کافی بوده تا آن میز و صندلی حفظ شود. در ساختاری که وفاداری، پیش‌شرطِ گرفتن پست است و شایستگی معنا و مفهومی در آن گفتمان ندارد، «مدیریت»  از بین رفته و جایگزینش اطاعت کورکورانه است. مدیریتی که با یک امضاء یا یک تصمیم نادرست، نان و جان صدها هزار و یا میلیون‌ها نفر را تحت تاثیر قرار می‌دهد. همین توهّم وفاداری، امروز ما را به مرز فروپاشی رسانده است. و این امر جز خیانت نام دیگری ندارد. قانون مسئولیت سیاسی در ایران وارونه اجرا می‌شود. هرجا بحران رخ می‌دهد، قربانی مردمان بی دفاع هستند و  نه تصمیم‌گیران. حتی بعضاً مدیر خاطی ارتقا می‌گیرد، و جوانِ معترض یا سربازِ خط مقدم، تاوان مدیریتی را می‌دهند که حتی معنای بحران را نمی‌فهمد. تا زمانی که بر پایه انتصاب‌های خانوادگی و بی‌دانش این چرخ می‌چرخد، هر ساله همین صحنه تکرار خواهد شد؛ فقط مکان و تاریخش تغییر می‌کند، نه منطقش. *** هیچ نیروی بیرونی نمی‌تواند کشوری را از پا درآورد که ساختار درونی‌اش سالم باشد. تحریم فشار می‌آورد، اما آنچه تحملش را ناممکن می‌کند، سوء‌مدیریت داخلی است. از اقتصاد تا سیاست و فرهنگ، تصمیم‌گیران ما در برابر واقعیت مسئولانه رفتار نمی‌کنند. وانمود می‌کنند کنترل در دست خودشان است، در حالی که مردم هر روز بی‌پرده‌تر از پشت ویترین سیاست، آشفتگی‌هایشان را در جامعه تزریق می‌کنند. این سیستم با تصمیم‌سازی‌های وارونه، روز به روز  به دیوانه‌خانه شبیه‌تر می‌شود تا حکومت. در گپ و گفت با دوستی قبل از این اعتراض‌ها، با آگاهی از درون سیستم می‌گفت: اینکه نمایندگان مجلس‌مان این‌ها هستند و هنوز در نانوایی‌ها نان هست و در فروشگاه‌ها اقلام غذایی، جای تعجب دارد که چه چیزی این ساختار را هنوز نگه داشته است؟!اگر این ساختار واقعاً به بقای خود فکر می‌کند، باید از ساده‌ترین نقطه آغاز کند: شایسته‌سالاری واقعی، حذف مدیران بی‌کفایت، و بازگرداندن معنا به واژه‌ی از یادرفته‌ی &quot;پاسخگویی&quot;. کشور با باتوم اداره نمی‌شود، با تخصص و انصاف اداره می‌شود. جامعه‌ای که جوانش امید نداشته و سربازش از مجبور بودن شرم دارد، دیر یا زود نظم ظاهری‌اش را هم از دست می‌دهد.جامعه‌ای که جوانانش آینده‌ای نمی‌بینند، خودش هم آینده‌ای نخواهد داشت. سرکوب، خیابان را مدتی خلوت می‌کند، اما تورم و ناامیدی را نه. وقتی حاکمیت در پاسخ به خشم مردم، فقط زورش را به رخ می‌کشد و در عمل نه گوشی برای شنیدن دارد و نه عزمی برای عمل کردن، معنایش بسیار تاریک است و این، خطرناک‌ترین شکل ضعف سیاسی است.  مردم این سرزمین بارها فریاد زده‌اند، بخشیده‌اند، دوباره امید بسته‌اند. اما هیچ جامعه‌ای تا ابد نمی‌بخشد. اگر تصمیم‌گیران و تصمیم‌سازان هنوز ذره‌ای عقل سیاسی در خود دارند، باید بدانند این بار، خطر نه از بیرون مرز، بلکه از نارضایتیِ پُرصدای مردمی می‌آید که دیگر چیزی برای از دست دادن ندارند.اصلاح این وضعیت هنوز ممکن است، اما نه با انکار و تبلیغ. تنها راه، بازگشت به کفایت، شفافیت و عدالت است به صورت عملی و فوری بدون ملاحظه در عزل و نصب‌ها . تا زمانی که جوانِ ناامید و سربازِ درمانده در دو سوی یک خیابان ایستاده‌اند، کشور آرام نخواهد شد.  ایران به سلامت بادسید فرشاد فیض آبادی </description>
                <category>سید فرشاد فیض آبادی</category>
                <author>سید فرشاد فیض آبادی</author>
                <pubDate>Mon, 05 Jan 2026 15:31:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ما هنوز ایستاده‌ایم؛ میان زخم و خیانت، میان امید و ایران</title>
                <link>https://virgool.io/@farshadfeiz/%D9%85%D8%A7-%D9%87%D9%86%D9%88%D8%B2-%D8%A7%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%85-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%B2%D8%AE%D9%85-%D9%88-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%86%D8%AA-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF-%D9%88-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-otgscso8clmx</link>
                <description> مستند را که دیدم، لحظه‌ای به‌نظرم رسید که انگار تصویر روی پرده فقط ترانه علیدوستی نبود؛ او یادآور هزاران چهره‌ای بود که هیچوقت از آنان اسم یا عکسی منتشر نشده است. همان آدم‌هایی که در سال‌های سخت، در خیابان‌ها، کلاس‌ها، خانه‌ها و..، سهم خودشان از آزادی را طلب کردند و بهایش را دادند بی‌آن‌که کسی نامشان را بداند. برای من ترانه یکی از همین هزاران نفر است. نمی‌شود درباره‌ی او گفت و از زخم‌های بی‌شمار این سال‌ها یاد نکرد. زخم‌هایی که نه خشکیده و نه فراموش شده‌اند. در ماجرایی مثل زندگی ترانه علیدوستی، بی‌بی‌سی مستندی می‌سازد. شبکه‌های اجتماعی جوش می‌آورند. یک گروه او را ناجی می‌دانند، گروهی مأمور، گروهی قربانی و عده‌ای چهره‌ی خودشان را در او می‌بینند. جامعه هم دوباره به همان بازی آشنا برمی‌گردد؛ قضاوت سریع، استاندارد دوگانه، لاس زدن با فاجعه! و در نهایت ما رنج را نمی‌بینیم، از رنج تغذیه می‌کنیم.مشکل، فهم ما از خودِ رسانه است و اعتباری که بیش از اندازه به آن داده‌ایم. رسانه در هر نقطه از جهان برای بقا می‌جنگد، نه برای حقیقت. حقیقت خرج سنگینی دارد، اما هیجان رایگان است. هر رسانه‌ای می‌داند خشم و حاشیه، پُرفروش‌ترین کالا در بازار محتواست. پس آن را تولید می‌کند، احساس قربانی بودن را توسعه می‌دهد، تیتر می‌سازد و نظم ذهنی مردم را به سمتی که می‌خواهد می‌برد.جامعه‌ای که مطالعه‌ ندارد، خبر را نمی‌فهمد، می‌بلعد. در ویدیویی کوتاه از بهرام بیضایی شنیدم که میگفت: &quot; از بیماریِ «خود را به گفته‌های مردم مسموم کردن»، فرار کرده‌ام.&quot;  امروز شکل تازه‌ای از همان بیماری برگشته، با رنگ و لعاب دیجیتال. میلیون‌ها آدم، بدون داده و تحلیل، مشغول نسخه‌نویسی برای جهان‌اند. یک جامعه‌ی پر از رهبر و چگوارای خودخوانده. نتیجه‌اش، همین آشوب فکری است که هر روز تجربه‌اش می‌کنیم. مستند ترانه بهانه‌ای‌ست برای فکر کردن به این آشفتگی. مساله مهم این است که او نه ناجی است، نه دشمن؛ فقط انسانی است که هزینه داده تا خودش باشد. و سرنوشت او باید ما را متوجه پرسش مهم‌تری کند: تا کی می‌خواهیم به جای تحلیل، دنباله‌رو بمانیم؟ تا کِی هر موج رسانه‌ای، جای فکرکردن را برایمان پر کند؟ جامعه وقتی پخته می‌شود که توان تشخیص پیدا می‌کند؛ یعنی هیچ چهره‌ای، حتی محبوب‌ترین‌ها، جای آگاهی و اندیشه‌ی جمعی را نمی‌گیرد. باید فاصله گرفتن را یاد گرفت و تأمل کرد. در این فاصله‌ گرفتن از کورکورانه پیروی کردن، نخستین نشانه‌ی بلوغ اجتماعی نهفته است.با این حال، نمی‌توان نقش نمادین افرادی مثل ترانه علیدوستی را نادیده گرفت. او ترجیح داد بایستد، بهایش را هم داد، و خاطره‌ی مقاومت را در ذهن بخشی از جامعه نگه داشت. چنین کسانی برای من الگو نیستند، اما صادق‌ترین تصویر از زیستن در این سرزمین‌اند. نه ناجی‌اند، نه اسطوره؛ فقط تکه‌ای از واقعیتِ زیستیِ دردناک ما هستند. با این‌حال، در دل همین تاریکی چیزی دارد تغییر می‌کند. اگر چشم را از صفحه برداری و به زندگی واقعی نگاه کنی، نسل ایران دوستی را می‌بینی که به طرز عجیبی شبیه ما نیست. دهه‌هشتادی‌ها و نودی‌ها، از دایره‌ی امنِ مصلحت‌سنجیِ نسل ما بیرون زده‌اند. آنها با ترس بزرگ نشده‌اند، با تردید و تجربه بزرگ شده‌اند؛ فرقش زیاد است. نسل ما به تأخیر عادت کرد. منتظر بود تا ساختار بالاخره نرم شود، تا روزی برسد که از بالا نجات بیاید. آن‌ها اما در انتظار کسی نیستند. دنبال تجربه‌اند، امتحان می‌کنند، شکست می‌خورند، از نو می‌سازند. اگر بگوییم حکومت‌ها غالباً بر سه پایه ایستاده‌اند: اقتصاد، فرهنگ و مسائل اجتماعی؛ وقتی نسل تازه‌ای پا می‌گذارد که نگاهش به هرکدام از این پایه‌ها متفاوت (و یا بهبود یافته) باشد، نظم قدیم خودبه‌خود ترک برمی‌دارد. این دقیقاً همان اتفاقی است که آرام، در زیر پوست جامعه‌ی امروز ایران در حال وقوع است. دهه‌هشتادی‌ها و نودی‌ها بهترین پیش‌زمینه را برای شکستنِ تکرار دارند. اکثر آن‌ها در اقتصاد دنبال رانت نیستند، در فرهنگ دنبال کپی و یا در اجتماع دنبال گوشه‌ی امن نیستند. شاید هنوز خام باشند، ولی در چشمانشان «باور به تغییر» دیده می‌شود و همین نگاهِ تازه و منطقی است که میگوید: تغییر از پایین می‌آید، از مدرسه و دانشگاه و جمع‌های کوچک، نه از بالا ! اما بخش تلخ ماجرا فقط فریب رسانه‌ها نیست؛ خیانتِ آرامِ تصمیم‌گیران و یا تصمیم‌سازان است. از مدیران کوتاه قامتی که منافع کشور را به راحتی با مسائل شخصی گره زده‌اند، تا آنهایی که فهمیدند اشتباه می‌کنند ولی ماندند چون صندلی‌شان گرم بود. خیانت فقط در دروغ‌های بزرگ نیست، اثر بیشتر آن در بی‌عملی و ناکارآمدی است. در مسئولانی که زیرِ نام خدمت، ایمان مردم را تهی کردند. این خیانت، آرام و بی‌صدا است تا جایی که ما مردم به تماشا بنشینیم.با این همه؛ ریشه ایران خشک نخواهد شد. هنوز آدم‌هایی هستند که درست‌کار می‌کنند، حتی وقتی برایشان هیچ نفعی ندارد. همان‌ها ستون‌های پنهان این کشورند؛ نه مدیران ناکارآمد و کهنسال، نه چهره‌های محبوب و معروف. ایران را همین وجدان‌های خاموش سرپا نگه داشته‌اند.امروز اگر حرف از ترانه علیدوستی می‌زنیم، باید یادمان باشد راه نجات در دنباله روی از قهرمان‌ها و یا اصلا قهرمان‌سازی نیست. در بازگشت به همین وجدان ساده‌است؛ وجدانِ مدیر، کارگر، بازاری، معلم، پرستار، مهندس و .... .حکومت‌ها می‌آیند و می‌روند، رسانه‌ها اعتبار می‌سازند و از دست می‌دهند، اما تنها چیزی که باقی می‌ماند همین مردم‌اند؛ مردمی که روزی یاد میگیرند دیگر به گفته‌های دیگران مسموم نشوند، و اگر قرار است تغییری بیاید، خودشان آغازش کنند.آگاهی، همان وطن‌دوستیِ واقعی است؛ اگر از زیر این همه خاکستر هنوز شراره‌ای مانده باشد، از دل همین مردم است.ایران به سلامت باد.سید فرشاد فیض آبادی    </description>
                <category>سید فرشاد فیض آبادی</category>
                <author>سید فرشاد فیض آبادی</author>
                <pubDate>Sun, 28 Dec 2025 11:40:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تحریم یلدا، مبارزه با ایران و فرهنگ ایرانی است.</title>
                <link>https://virgool.io/@farshadfeiz/%D8%AA%D8%AD%D8%B1%DB%8C%D9%85-%DB%8C%D9%84%D8%AF%D8%A7-%D9%85%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%B2%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%88-%D9%81%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-qbg7ad5duyvx</link>
                <description>این یادداشت در یلدای 1401 و در میان اتفاقات تلخ آن سال پست شده است. ( به گواه لینک زیر در شبکه اجتماعی لینکدین)در این مدت غم آلود، یکی از جملاتی که در میان حرف ها می‌شنیدم این بود که: آگاهی مردم بالا رفته است!این چه آگاهی ای است که همسو با بدخواهان ایران، یکی یکی آئین اجداد سرزمین مان را کم ارزش می‌کند و به آن ضربه می‌زند؟ (یلدا، نوروز و...) این دیگر اعتراض نیست. به قول دوستی، دلقک بازی است! اوکی؟ ماهم نمی‌خواهیم یک وانت هندوانه و انار و آجیل بخریم، نه صرفا برای تحریم خرید کالا! که آن هم در این زمان، نوعی مسخره بازی دیگر است. برای غم و خستگی روحی ای که داریم. اما کنارهم باشیم، در حد یک چای. به نیّت یلدا. کنارهم بودن نیاز است.اعتراض های آسان و لاس زدن با فاجعه هایی که در این چند ماه به بار آمد، نتیجه ی گول خوردن از رسانه های بدخواه ایران است. استوری گذاشتن، پست و توئیت کردن واقعا آسان و گوگولی است. حتی ترانه خواندن و تدوین های ویدئوییِ جذاب کردن برای این روز ها.اما اعتراض واقعی سخت است و ما کمی راحت طلبیم راستش را بخواهید. کافه ها شلوغ تر از حد، دورهمی ها برقرار، سفرها برقرار است و اعتراض را هر کس به سهم(سبک) خود دارد انجام می‌دهد! اعتراض واقعی یعنی از خودمان شروع کنیم دیگر؟ مگر نمیگوییم هرکس سهم خودش را ادا کند؟ پس از احترام به عقاید خانواده و دوستانمان شروع کنیم. اجازه حرف زدن و نظر دادن به خواهر و برادر خود را بدهیم. دیکتاتورها روز اول همین خواهر برادرانمان بودند. اعتراض واقعی یعنی اگر احترام و آزادگی را از خودمان و جامعه ی کوچک دورمان شروع کنیم، نیازی نیست در سطح ملی و جهانی کاری کرد. اعتراض واقعی یعنی در همین اندازه آگاهی داشته باشیم که کشوری که وابسته به نفت است را به جای تحریم آش سید مهدی!! و لمیز و.... یک هفته بنزینش را نزنیم. تا سرشان جلویتان خم شود و درخواستتان را با جان دل بشنوند.اعتراض واقعی یعنی در حدی تاریخ بدانیم که متوجه شویم که لاس زدن با این فاجعه ها، قتل و سرکوب ها، (توئیت ها و استوری های بی‌مزه ی مشمئزکننده، اعم از شعارها و...) ، دقیقا همان چیزی است که حکومت داران می‌خواهند. جمله ی &quot;مردم آگاه شده اند&quot; ، شوخی ای بیش نیست.اعتراضِ مجازی زیبا و عام پسند و گوگولی است.اعتراض واقعی سختی دارد، آگاهی دارد، از خود گذشتگی دارد، اما پدرشان را در می آورد!یلدای امسال مبارک نیست، ذوقی ندارد.اما بیایید در حد صرف‌ یک چای هم که شده، کنار هم باشیم به بهانه ی گرامیداشت یلدا.ایران به سلامت بادسید فرشاد فیض آبادیhttps://www.linkedin.com/posts/farshad-feiz-a75a041a3_%D8%AA%D8%AD%D8%B1%DB%8C%D9%85-%DB%8C%D9%84%D8%AF%D8%A7-%D9%85%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%B2%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%88-%D9%81%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-activity-7010120912297467904-zpsn?utm_source=share&amp;utm_medium=member_desktop&amp;rcm=ACoAAC-rSPkBVhgz0Ab0omBQwDabaLjcwFTGun0</description>
                <category>سید فرشاد فیض آبادی</category>
                <author>سید فرشاد فیض آبادی</author>
                <pubDate>Tue, 23 Dec 2025 09:45:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دادکان؛ نجات‌دهنده‌ای که کارنامه دارد، نه شعار</title>
                <link>https://virgool.io/@farshadfeiz/%D8%AF%D8%A7%D8%AF%DA%A9%D8%A7%D9%86-%D9%86%D8%AC%D8%A7%D8%AA-%D8%AF%D9%87%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-%D9%86%D9%87-%D8%B4%D8%B9%D8%A7%D8%B1-hjdctocmp720</link>
                <description> بعد از تماشای مصاحبه اخیر دکتر محمد دادکان برای منِ دهه‌هفتادی یک حس قدیمی زنده شد؛ حسی شبیه روزهای مقدماتی جام‌جهانی ۲۰۰۶. خیابان‌هایی که بعد از سال‌ها، برای یک صعود ساده، یک شادی مشترک داشت. آن روزها هنوز نمی‌دانستیم پشت آن تیم، پشت آن نظم نسبی، پشت آن فدراسیون بی‌سروصدا، مردی ایستاده که سال‌ها بعد، حسرت حتی ده‌درصد نظم و کیفیت آن دوران فوتبال ایران را داشتنه باشیم. این روزها هرکس که دلش از اوضاع مملکت و فوتبالش خون است، مصاحبه‌ اخیرش را مرور کرده. اما مسئله فقط چند جمله تند علیه دولتی‌ها و دلال‌ها نیست؛ مسئله یادآوری یک «امکان ازدست‌رفته» است. یادآور این‌که ما در ایران، در همین ساختار نامنظم و رانتی، مدیر فوتبالی داشته‌ایم که بلد بوده کار کند، پول دربیاورد، زیرساخت بسازد، مقابل فشار سیاسی بایستد و در عین‌حال، روی زمین زندگی کند. و عجیب این‌که همین آدم، امروز باید پشت دوربین بنشیند و از بیرون، خرابی خانه‌ای را توصیف کند که خودش زمانی سقفش را سفت کرده بود. *** محمد دادکان پسر یک بازاری لوتی‌منش است؛ از همان نسل قدیم جنوب شهر که احترام و مرام را در کوچه و زورخانه و هیئت یاد گرفتند. اما زندگی‌اش در همان نقطه نماند. راه دانشگاه را پیش گرفت، سال‌ها در دانشگاه شهید بهشتی درس داد، روی چمن قهرمانی دوید، بازوبند بست، و بعد پشت میز ریاست فدراسیون نشست. نه لواسان نشین است، نه محصول رانت دولتی، نه محصول باندهای سیاسی؛ این شاید مهم‌ترین تفاوت‌اش با مدیرانی باشد که این سال‌ها از درِ ورزشگاه تا وزارتخانه را با یک حکم و چند عکس افتتاحیه طی کرده‌اند. اگر کارنامه‌اش را ورق بزنیم، با چند خط پررنگ طرفیم:در دوره مدیریت او، فدراسیون فوتبال دستش در جیب دولت نبود. از فیفا و اسپانسر و بازار درآمد و اعتبار داشت، نه از بودجه پنهان. در همان سال‌ها، ساختمان فدراسیون فوتبال، ساختمان باشگاه پرسپولیس و ساختمان باشگاه استقلال خریداری کرد. آکادمی فوتبال شکل گرفت. تیم ملی بی‌سروصدا رفت جام جهانی. فدراسیون بدهکار تحویل داده نشد؛ صاحب‌خانه تحویل داده شد. این‌ها افسانه نیست، سند است. روی سردر بعضی از همان ساختمان‌ها هنوز اسمش هست. همین یک خط، کافی است تا بفهمیم با چه جنسی از مدیریت طرف بوده‌ایم؛ مدیری که به‌جای پوستر و شعار و هشتگ، آجر روی آجر گذاشت و بعد با بی‌عدالتی کنار گذاشته شد. بعد از او چه ماند؟ همان ساختمان‌ها، اما بدون روح مدیریت. فدراسیونی که می‌توانست مستقل باشد، ذره‌ذره بدل شد به اداره‌ای وابسته، بدهکار، و گروگان تصمیم‌های جایی بیرون از فوتبال. قراردادهای بی‌حساب، پرونده‌های فیفا، هواداران ناراضی، مربیان شاکی، بازیکنان ضعیف چندصد میلیاردی، و زمینی که هنوز از باران معمولی گل می‌شود. این تصویر واقعی فوتبال ایران است؛ نه آن چیزی که روی تیزرها و بنرها می‌بینیم. *** مصاحبه اخیر دادکان، برای من فقط یک درد دل نبود؛ شناسنامه یک نسل از مدیرانی بود که به‌عمد حذفشان کردیم. نگاهش به فوتبال، خلاصه می‌شود در چند اصل ساده و روشن:-          فوتبال بدون زیرساخت، توهین است؛ -          لیگ بدون زمین تمرین استاندارد، مسخره است؛ -          قرارداد نجومی در کشوری که بازنشسته‌اش آخر ماه، نان شبش را حساب می‌کند، وقاحت است؛ -          و تیم ملی بدون مردم، فقط یک «پروژه رسمی» است، نه تیم یک ملت. این جمله‌ها را هر روز در توییتر و اینستاگرام می‌بینیم، اما فرق دادکان با ما این است که او زمانی اختیار داشته و این‌ها را در عمل جدی گرفته. وقتی رئیس فدراسیون بود، به‌جای این‌که با اولین فشار سیاسی، نیمکت تیم ملی را عوض کند و ژست اصلاح‌گری بگیرد، پای مربی خودش ایستاد. نگذاشت وزیر و معاون و رئیس‌جمهور ترکیب تیم را تعیین کنند. این رفتار، در کشوری که مدیرانش عادت کرده‌اند با هر باد صندلی‌شان را تنظیم کنند، چیز کمی نیست. هر وقت به آن سال‌ها نگاه می‌کنیم، یک چیز توی ذوق‌مان می‌زند: ما داشتیم آرام‌آرام به سمت یک فوتبال عادی حرکت می‌کردیم؛ نه معجزه، نه رؤیا، فقط عادی. فدراسیون مستقل، مربی محترم، تیم ملی منظم، لیگ کم‌حاشیه‌تر. بعد ناگهان ورق برگشت. با تغییر دولت، دادکان را وسط جام جهانی برداشتند، مثل یک مدیر درجه سه در یک اداره محلی. کمیته انتقالی، دخالت‌های عجیب، دعواهای بی‌پایان. از همان‌جا بود که فوتبال ایران، رفته‌رفته، به این چیزی تبدیل شد که امروز هست: یک آینه کج از کل سیستم. *** دادکان امروز از بیرون این آینه حرف می‌زند. از آن بازنشسته‌ای می‌گوید که با سی سال سابقه، اگر همه حقوقش را هم پس‌انداز کند، عدد آخرش به نصف رضایت‌نامه یک بازیکن نمی‌رسد. از کارگری می‌گوید که گوشت روی سفره‌اش تبدیل شده به رؤیا، در حالی‌که باشگاه‌های دولتی، برای یک بازیکن متوسط، ۲۰۰ و ۳۰۰ میلیارد هزینه می‌کنند. این مقایسه‌ها فقط «انتقاد فوتبالی» نیست؛ این‌ها دفاع از کرامت یک ملت است. شاید به همین خاطر است که حرف‌هایش می‌گیرد؛ چون شبیه خودمان است. وقتی می‌بیند «تیم ملی» شده ابزار تبلیغاتی چند مدیر و تریبون سیاسی چند نهاد، طبیعی است که دلش از فوتبال هم سرد می‌شود. دادکان دقیقاً این نقطه را نشان می‌دهد: می‌گوید تیم ملی باید برگردد وسط مردم، وسط استادیوم، وسط فریاد واقعی. تیمی که از سکوها می‌ترسد، و با مدیران تصادفی روی کار آمده است، ملی نیست. *** در این میان، رفتار وزارت ورزش و فدراسیون‌های بعد از او را که مرور کنیم، انگار یک الگوی ثابت جلوی چشم می‌آید: ترجیح «مدیر مطیع» به «مدیر کاربلد». یعنی چه؟ یعنی کسی را سر کار بیاور که بلد است با سیستم راه بیاید، نه با مردم. بلد است روبان قیچی کند، نه بودجه ببندد. بلد است مصاحبه خنثی بدهد، نه اینکه جواب‌گو باشد.محمد دادکان آفت این الگو است. با حضورش در هر صندلی، به‌طور خودکار، چند مورد تعارف‌بردار نیست: دلالی، سفارش، دخالت بیرونی. همین ویژگی است که او و امثال انگشت شمارش را برای مدیران موقت خطرناک می‌کند. چون اگر دوباره برگردد و موفق شود، اگر دوباره یک فدراسیون یا باشگاه را روی ریل درست بگذارد، سؤال ساده‌ای جلوی چشم مردم پررنگ می‌شود: پس این همه سال که شماها بودید، چه کار می‌کردید؟ مسئله دقیقاً همین‌جاست. دادکان فقط یک مدیر سابق فوتبال نیست؛ مقیاس سنجش ماست. تا وقتی او و هم‌نسل‌هایش را در حاشیه نگه داریم و روی صندلی‌ها کسانی بنشینند که نه از فوتبال سر در می‌آورند، نه از مدیریت، و نه حتی از شرم، نتیجه همین می‌شود که امروز داریم: فوتبالی بی‌روح، آلوده، خسته، و بی‌احترام. *** امسال و سال‌های پیش‌رو، جام جهانی و جام‌های پس از آن، ارزشمند است اگر به جای هیجانات لحظه‌ای و گذر از انتصاب‌های فامیلی، به کیفیت و زیرساخت فوتبال مملکت تمرکز کنیم. ایران در جهان امروز بیشتر از راه تصویر دیده می‌شود نه راه اقتصاد و دیپلماسی؛ از راه تیم ملی‌ و رسانه‌اش، از جمعیتی که در استادیوم می‌خندند یا گریه می‌کنند، از رفتاری که بازیکنانش در زمین و بیرون از زمین با اظهار نظرهایشان، کنش‌ها و واکنش‌هایشان نسبت به مسائل اجتماعی و مردم نشان می‌دهند.با این ساختار فرسوده، با وزیر بی‌ربط، با فدراسیون بدهکار و بی‌برنامه، ما نه‌تنها ریسک باختن را داریم، که ریسک تحقیر دوباره یک کشور را. تحقیر آرامی که سال‌هاست در حوزه‌های مختلف با آن دست‌وپنجه نرم می‌کنیم.در چنین شرایطی، چسبیدن به صندلی‌ها و نترسیدن از تغییر، دیگر فقط کوتاهی نیست؛ خیانت است. خیانت به آینده همین بچه‌هایی که فردا این پیراهن را می‌پوشند و زیر این پرچم می‌دوند. محمد دادکان در مصاحبه اخیرش، فارغ از همه نقدها، یک پیشنهاد روشن هم داشت: کنار همین کادر فعلی تیم ملی، یک مربی بزرگ خارجی بگذارید؛ کسی که تجربه جام جهانی دارد، کسی که ساختار می‌داند، نه فقط اسم. سرمربی فعلی بماند، یاد بگیرد، مدیریت کند. تیم ملی بشود مدرسه ارتقا، نه حیاط خلوت تجربه‌اندوزی. این حرفتخریب یا دشمنی نیست؛ این حرف یک آدم کارکشته است که هم عزت ایران برایش مهم است، هم آینده فوتبالی که دوست دارد. *** شاید ساده‌ترین کاری که امروز می‌شود کرد، همین باشد: به‌جای حذف و حاشیه‌نشین کردن صداهای آشنا با این خاک، آن‌ها را دعوت کنیم وسط میدان. به‌جای این‌که دادکان را سوپاپ عصبانیت هوادار خسته کنیم، از او بخواهیم همان‌طور که زمانی فدراسیون را جمع‌وجور کرد، حالا هم تجربه‌اش را خرج این بنای لرزان کند؛ در هر جایگاهی که امکان‌اش هست، چه نامش مقام عالی ورزش است، چه مقام مشورتی بالاتر. ما که از بیرون نگاه می‌کنیم، یک وظیفه بیشتر نداریم: فراموش نکنیم. فراموش نکنیم که در این سرزمین، در همین دو دهه گذشته، مدیری بوده که می‌شد به او اعتماد کرد. فراموش نکنیم که فوتبال می‌تواند چیزی فراتر از جدول لیگ و ترانسفر و حاشیه باشد؛ می‌تواند لکه‌ای کوچک ولی واضح روی صورت این روزهای تیره. و فراموش نکنیم که تضاد اصلی امروز، «قدیم و جدید» نیست؛ «کاربلد و کارنابلد» است. من ایران را دوست دارم و از همین زاویه است که پشت محمد دادکان می‌ایستم. نه چون معصوم است، نه چون اشتباه نکرده، که چون ثابت کرده می‌شود در همین خاک، در همین نظام اداری، درست و شریف کار کرد. اگر امثال او را نبینیم، اگر تا وقتی فرصت داریم از آن‌ها استفاده نکنیم، فردا مجبور می‌شویم حسرت‌شان را در کتاب‌ها و مستندها بخوریم.اصلاح از جاهای بزرگ شروع نمی‌شود؛ از انتخاب آدم‌های درست شروع می‌شود.محمد دادکان یکی از همین آدم‌های درست است. تا هستند، باید به‌جای سانسور و حاشیه نشینی اجباری، به آن‌ها میدان داد. این کمترین کاری است که می‌توانیم برای ایران و برای فوتبالش انجام دهیم. ایران به سلامت بادسید فرشاد فیض آبادی </description>
                <category>سید فرشاد فیض آبادی</category>
                <author>سید فرشاد فیض آبادی</author>
                <pubDate>Sun, 07 Dec 2025 11:13:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مدیران رسانه‌ایِ بی‌عمل؛ جاسوسان کم‌هزینه</title>
                <link>https://virgool.io/@farshadfeiz/%D9%85%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D8%B3%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%90-%D8%A8%DB%8C-%D8%B9%D9%85%D9%84-%D8%AC%D8%A7%D8%B3%D9%88%D8%B3%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%85-%D9%87%D8%B2%DB%8C%D9%86%D9%87-ek6uoe7qj1eb</link>
                <description>مدیران رسانه‌ایِ بی‌عمل؛ جاسوسان کم‌هزینهوقتی هالیوود فرمان حمله را می‌نویسد و ما فقط نگاه می‌کنیم.سینما در غرب سال‌هاست نقش اتاق عملیات فرهنگی و سیاسی را دارد، از آماده‌سازی اذهان برای جنگ‌های آینده تا بازآفرینی دشمن. اما در ایران، مدیران فرهنگی ما هنوز درگیر پخش سریال‌های بی‌خاصیت‌اند و روایت ایران را به بیگانگان سپرده‌اند. ۱. سینما؛ سلاح نرم قرن بیست‌ویکمسینمای مدرن دیگر سرگرمیِ لوکس طبقه‌ی متوسط نیست؛ ابزار سیاست است. از آمریکا تا فرانسه و بریتانیا، هر فیلم و سریال مهمی در لایه‌های پنهان خود «کد» دارد: از فاجعه‌های آخرالزمانی و حمله‌ی بیگانگان گرفته تا شبیخون‌های زیستی و سلاح‌های هوشمند. با نگاهی دقیق‌تر درمی‌یابیم این محصولات برای آماده‌سازی ذهن مخاطب و طبیعی‌سازیِ بحران‌ها ساخته می‌شوند نه فقط برای تخیل و سرگرمی.بعد از ۱۱ سپتامبر، آمریکا با ده‌ها عنوان پرهزینه‌ مانند Zero Dark Thirty، American Sniper، Lone Survivor و ده‌ها سریال میهن‌پرستانه، چنان تصویری از نیروی نظامی «قهرمان» ساخت که هر جنگ آینده در ناخودآگاه بیننده، از قبل توجیه شده باشد. این همان کاری است که اروپایی‌ها هم با روایت‌های ضدترور و فیلم‌های جاسوسی خود انجام می‌دهند؛ جنگ نرم، از صحنه‌ی فیلم شروع می‌شود، نه میدان نبرد. ۲. ایران روی پرده؛ از کلیشه تا پیش‌داوریدو دهه‌ی اخیر، هر سال چند‌ فیلم یا سریال درجه‌یک جهانی به ایران یا نقش منطقه‌ای‌اش اشاره کرده است مستقیم یا غیرمستقیم. از Argo و Rosewater تا Tehran و Jack Ryan و Top Gun: Maverick، ایران اغلب همان تصویر تکراریِ دهه‌ی شصتی را دارد: کشوری بسته، خشن، درگیر در توطئه و اسلامگرایی افراطی. در خوش‌بینانه‌ترین حالت، سایه‌ای مبهم از «دشمنی» که هرگز رشد نکرده است.در مقابلِ این بازنمایی، واقعیت امروز ایران چیز دیگری‌ست: جامعه‌ای که از دهه‌ی ۹۰ به‌بعد در معماری، تجارت، راه‌سازی، نیروگاه، فناوری نظامی، پزشکی، داروسازی و صنایع بومی رشد خیره‌کننده‌ای داشته؛ فرهنگی زنده با اشعار و زبان قرن‌ها پیش، غذا هایی که جهان را شگفت‌زده می‌کند و ملتی که هنوز ادب و مهربانی، ستون معاشرتش است. هر فرد خارجیِ منصفی که به ایران سر زده، از زیبایی- امنیت - پیشرفت این سرزمین گفته است؛ اما روی پرده، از همه‌ی این‌ها جز غبار دیده نمی‌شود. این فاصله، حاصلِ شکست رسانه‌ای ماست، نه صرفاً موفقیت دشمن. ۳. کار درست را انجام نده، کار غلط را پررنگ کنتئوری ساده است: اگر مسئول فرهنگی نادان در رأس باشد، همان کاری را می‌کند که جاسوس می‌کرد فقط با حقوق کمتر! جاسوس اطلاعات غلط می‌دهد تا تصمیم غلط گرفته شود؛ وقتی پُست‌های کلیدی رسانه‌ای به‌دست افراد ناآگاه می‌افتد، خروجی دقیقاً چیزی می‌شود که دشمن می‌خواست. آنها قرار نیست اطلاعات بدهند، فقط کافی‌ست هیچ تصمیم درستی نگیرند. و نتیجه تفاوتی با خیانت ندارد. فقط کافی است ببینید در بیست‌سال گذشته، چند تیم حرفه‌ای در ایران مأمور رصد و تحلیل محتوای سینمای جهان بوده‌اند؟ هیچ. اگر هم تیمی بوده، با رویکرد ایدئولوژیک بسته و بدون شناخت زبان تصویر و رسانه. نیروهای تحلیل‌گر رسانه باید درس‌خوانده‌ی زبان فیلم، فیلمنامه، و روان‌شناسی جمعی باشند، نه کارمند بایگانی با ریش و تیپ سیاستی.چه ترسی وجود دارد که از پتانسیل جوانان نسل زد هشتادی و نودی در پیشبرد مسیر تکنولوژی و رسانه استفاده نمی‌شود؟ آن‌ها واقعیت علم و تکنولوژی و مهمتر از آن، ابزار و نوع استفاده از آن را درک می‌کنند.۴. پژوهش، تحلیل، هوشیاری؛ حلقه‌ی مفقوده‌ی مادر ۳ دقیقه‌ آخر فصل دوم سریال Sil​o، در Agency و فصل دوم Lioness، همان نشانه‌هایی دیده می‌شد که بعد از چند ماه به واقعیت نزدیک شدند—آغاز جنگ ۱۲روزه. برای کسی که فیلم و سیاست را هم‌زمان دنبال می‌کند، بعضی صحنه‌ها فقط «داستان» نیستند؛ پیام رمزگذاری‌شده‌اند. پایان فصل دوم Sil​o‌ مثال عجیبی بود: مخاطب دو فصل مردم را در پناهگاه‌های زیرزمینی تماشا و دنبال کرد، دنیایی که گویی صدسال بعد از فاجعه‌ای جهانی رخ داده است. و در سه دقیقه آخر، سریال از آن دنیا جدا شده و فلش‌بک میزند به زمان حال در کافه‌ای در نزدیکی کاخ سفید به صورت روشن و واضح نام ایران را می‌برند که در قرار است در مقابل حملات اتمی ایران چه کاری انجام دهیم؟!؛ روشن و رک و راست: فاجعه از ایران آغاز شده است.چنین صحنه‌ای اتفاقی نیست. آن تصویر ناخودآگاهِ جمعی را برای پذیرش همان سناریوی قدیمی آماده می‌کند: ایران، منبع خطر جهانی است. چند ماه بعد، نیروگاه‌های هسته‌ای ایران هدف حملات شدید توسط بمب‌افکن‌های آمریکایی قرار گرفتند و اسرائیل نفوذهای بی‌سابقه‌ای انجام داد. همان رسانه‌ای که دروغ را ساخته بود، توجیهش را هم آماده کرده بود. این یعنی جنگ فرهنگی قبل از جنگ نظامی آغاز شده بود و ما حتی متوجه نشدیم.این تطابق حتما تصادفی نیست؛ ادبیات تصویری غرب مدت‌هاست با رمزگذاری حوادث احتمالی، ذهن بیننده را به آینده‌ای خاص می‌برد. پرسشِ حیاتی این است:آیا ایران تیمی متخصص برای ردیابی این کدهای ذهنی دارد؟آیا در اتاق‌های فکر ما کسی هست که از سطح شعار عبور کند و واقعاً بداند رسانه چه می‌گوید؟ ۵. خواب زمستانی مدیران رسانه‌ایدر همین لحظه که هالیوود و نت‌فلیکس با ده‌ها میلیارد دلار افکار عمومی را می‌سازند و تصویر آینده را می‌نویسند، صداوسیمای ما در باتلاق لودگی دست‌وپا می‌زند. بسیاری هنرمندان کاربلد یا ممنوع‌الکارند یا خانه‌نشین شده، و جای‌شان را مجموعه‌هایی گرفته‌اند که حتی مخاطب داخلی هم از دیدنشان دل‌زده است.مدیریتی که نه مخاطب می‌شناسد، نه قدرت تصویر و نه زبان نسل جدید را؛ چنین ساختاری اگر نفوذی نباشد، دست‌کم عملکردی شبیه نفوذی‌ها دارد. اینکه نمی‌بیند دشمن از راه رسانه می‌آید، خودش خطر بزرگ‌تر است.   ۶. هشدار آخر؛ تا وقتی روایت خود را نسازیم، روایتِ ما را خواهند ساختدر ماه‌های آینده بدون شک فیلم‌ها، مستندها و بازی‌های ویدیویی درباره‌ی «جنگ ۱۲روزه» ساخته خواهد شد، با همان کیفیت مثال‌زدنی هالیوود: روایتِ تجاوز، اما در قالبِ قهرمانیِ سربازان آمریکایی، اروپایی و اسرائیلی. اگر بازهم منفعل بمانیم، فرزندان ما ایران را از نگاه دشمن خواهند شناخت.اینک زمانِ تشکیل گروه‌های تخصصی واقعی‌ست؛ نه شعار، نه سمینار. تیم‌هایی که ۲۴ساعته سینما و رسانه‌ی جهانی را رصد کنند، کدها را بیابند، تحلیل را به‌موقع به مراکز تصمیم‌سازی برسانند. همین حالا بپذیریم سینما و رسانه پادگان‌اند، نه تفرجگاه؛ و برایشان فرماندهان واقعی بگذاریم.وگرنه بازهم مانند همیشه، از روایت‌سازی وتجاوزِ آشکار دشمن، لذت بصری می‌بریم و با شعار، مستِ بی‌شعوری می‌شویم. ایران به سلامت بادسید فرشاد فیض آبادی </description>
                <category>سید فرشاد فیض آبادی</category>
                <author>سید فرشاد فیض آبادی</author>
                <pubDate>Tue, 18 Nov 2025 12:38:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این خاک خط قرمز ماست؛ پان‌فارس دیگر چه کوفتی‌ست؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@farshadfeiz/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%AE%D8%A7%DA%A9-%D8%AE%D8%B7-%D9%82%D8%B1%D9%85%D8%B2-%D9%85%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D9%BE%D8%A7%D9%86-%D9%81%D8%A7%D8%B1%D8%B3-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-%DA%86%D9%87-%DA%A9%D9%88%D9%81%D8%AA%DB%8C-%D8%B3%D8%AA-qh8g2nn5bj1n</link>
                <description>در مصاحبه دیشبِ برنامه فوتبال ۳۶۰، عادل فردوسی‌پور یک گفت‌وگوی فوتبالی را با لحنی باز و منصفانه پیش می‌برد؛ اما ناگهان محمدرضا زنوزی، مالک باشگاه تراکتور، توپ را از زمین فوتبال بیرون انداخت و به زمین سیاستِ قومی شلیک کرد. از دفاع آشکار از جریان پان‌ترکی گرفته تا تکرار افسانه‌ی مضحک به نام &quot; پان‌فارس &quot; بگذارید از همین اصطلاح شروع کنیم تا حساب‌وکتاب روشن شود:اساساً چیزی به اسم «پان‌فارس» وجود ندارد. نه جنبش است، نه ایدئولوژی، نه حتی شوخی با معنا. «پان» یعنی دعوت به اتحاد فراملی یک قوم یا زبان در چند کشور؛ برای «فارس» چنین چیزی اصلاً تعریف ندارد. فارس‌ها کشور دیگری ندارند که بخواهند متحدش کنند. واژه «فارس» در اصل همان «پارس» است؛ منطقه‌ای در ایران (استان فارس امروز) که خاستگاه امپراتوری هخامنشی بود. در زبان‌های غربی، از همین ریشه، واژه Persia شکل گرفت. بنابراین، وقتی کسی از «پان‌فارس» حرف می‌زند، در واقع دارد از موجودی تخیلی برای توجیه ایدئولوژی قوم‌گرای خودش استفاده می‌کند. نوعی پوشش واژگانی برای پنهان کردن تمایل به جدایی، نه یک بحث زبانی، فرهنگی و یا حتی تاریخی! اما مصاحبه‌ی زنوزی فقط اشتباه مفهومی نبود؛ خطای اخلاقی و ملی بود. او از جریاناتی دفاع کرد که رسماً در رسانه‌های بیرون از ایران به نام «توران بزرگ» تبلیغ می‌شوند، جریاناتی که نقشه ایران را تکه‌تکه روی دیوارشان می‌کشند. این فقط بحث فوتبال یا هواداری نیست؛ وقتی مالک یک باشگاه وطنی از شعارهای قومی‌ای دفاع می‌کند که عملاً مصالح ملی را نشانه می‌گیرد، بحث «آزادی بیان» تمام می‌شود و موضوع «امنیت ملی» شروع می‌شود. در جهانی که هر دقیقه یک روایت جعلی در فضای مجازی تولید می‌شود، عادی‌سازیِ واژه‌هایی مثل «پان‌ترک» و «پان‌فارس» یعنی باز کردن درِ افراط‌گرایی از دو سو. یک طرف خیال می‌کند با فریاد قوم می‌تواند مرز جغرافیا را جابه‌جا کند، طرف دیگر را به خیالبافِ «پان‌فارس» بودن متهم می‌کند تا خودش را حق‌به‌جانب نشان دهد. نتیجه؟ تضعیف ایران. و این همان نقطه‌ای است که باید صریح گفت: هرکس در هر لباس و هر جایگاهی در پی شکستن نام ایران باشد، دشمن است، نه منتقد. تمامیت ارضی ایران شوخی بردار نیست. این‌جا تقسیم‌پذیر نیست، حتی اگر نامش را بگذارند «بحث فرهنگی». مرزهای ایران در طی هزاران سال تاریخ ساخته شده است، نه چند هشتگ مسمومِ عصبی و نه چند مصاحبه‌ی احساسی. این خاک، میراث مشترک همه ماست؛ ترک، کرد، بلوچ، گیلک، لر، عرب، و فارس. هرکس به نام هر قوم، هر استان، یا هر پرچمی بخواهد این میراث را تجزیه کند، عملاً دارد بر قبری می‌رقصد که خودش در آن دفن خواهد شد. این روزها، ملی‌گرایی ایرانی نیازمند دفاع آگاهانه و کوبنده است، نه از سر تعصب قومی، بلکه از سر عقل تاریخی. ایران کشورِ یک زبان، یک قوم یا یک مذهب نیست؛ اما کشوری است که تمام اقوامش زیر نام ایران معنا پیدا می‌کنند.به زبان ساده‌تر: در این موضوع، نه ایران بدون ترک معنا دارد، نه ترک بدون ایران. زنوزی و هرکس شبیه او اگر دلش می‌خواهد در زمین سیاست بازی کند، بیاید وسط میدان بی‌پرده بگوید «من تجزیه می‌خواهم»، نه اینکه پشت تریبون فوتبال از واژه‌سازی جعلی مثل «پان‌فارس» استفاده کند تا در لفافه بگوید «ایران زیادی بزرگ است». خیر، ایران به اندازه تاریخ است؛ و همه ما با هر زبان و فرهنگی فقط زمانی معنا داریم که این تاریخ و این خاک پابرجا بماند. پان‌فارس کلمه افسانه‌ای و مضحک است، اما پان‌ترک سرآغاز کابوسی واقعی.و مقابل این کابوس، باید آرایش نظامی امنیتی گرفت.ایران همیشه یکپارچه است.سید فرشاد فیض آبادی</description>
                <category>سید فرشاد فیض آبادی</category>
                <author>سید فرشاد فیض آبادی</author>
                <pubDate>Tue, 11 Nov 2025 13:28:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هنر شنیدن، فراتر از محق بودن</title>
                <link>https://virgool.io/@farshadfeiz/%D9%87%D9%86%D8%B1-%D8%B4%D9%86%DB%8C%D8%AF%D9%86-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%AD%D9%82-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-jfas3xro1afx</link>
                <description>بازخوانی «هنر محق بودن» آرتور شوپنهاور در ترجمه‌ی کیومرث پارسایدر روزهایی که گفت‌وگو بیشتر یادآور جدل است تا جست‌وجوی معنا، بازخوانی رساله‌ی شوپنهاور تازگی عجیبی دارد. او در کتاب &quot; هنر محق بودن&quot; از زوایای پنهان ذهن سخن می‌گوید؛ از لحظه‌هایی که آدمی حقیقت را کنار می‌گذارد تا صرفاً «برنده» شود. شوپنهاور در این کتاب ما را به تماشای خودمان می‌نشاند؛ نه از فراز فلسفه، که در دل همان میدان‌های بحث و نظر که بخش جدایی‌ناپذیر از زیست اجتماعی ماست. اگر امروز در فضای عمومی جامعه – از رسانه تا محافل آکادمیک – نیازمند تنفس فکری تازه‌ایم، شاید نخستین گام، بازگشت به بنیان فرهنگی گفت‌وگو باشد. شوپنهاور می‌گوید ذهن را بشناس تا بدان دچار نشوی؛ ما می‌توانیم بگوییم: دل را نیز بشناس، تا گفت‌وگو زاده‌ی صداقت بماند.ترجمه‌ی کیومرث پارسای، کتاب را به زبان ما برگردانده، بی‌آن‌که از رویکرد فلسفی‌اش کم کند. نثرش روشن، آگاهانه و بی‌تظاهر است در این ترجمه، زبان فلسفه به زبان روزمره‌ی تفکر نزدیک شده است. پارسای مفاهیم را دقیق اما ساده برمی‌گرداند، بی‌آن‌که شوپنهاور را سبک کند. نتیجه، متنی است که برای اهل رسانه، جامعه و اندیشه خواندنی است. ذهنِ برنده و گفت‌وگوی بازندهشوپنهاور در این رساله فهرستی از رفتارهای ذهنی ما عرضه می‌کند که از مغالطه‌های آشکار تا ظرافت‌های نامرئی در بحث را می توان یاد گرفت. او نشان می‌دهد که آدمی گاه چنان به اثبات خود مشغول می‌شود که اصلِ حقیقت را فراموش می‌کند. این نگاه روان‌شناختی، در عصر رسانه‌ای امروز، معنای تازه‌ای پیدا می‌کند.امروز، بسیاری از کنش‌های ارتباطی ما ـ از میزهای خبری گرفته تا شبکه‌های اجتماعی ـ درگیر همین میل به «برنده شدن» است. گویی شنیدن دیگر ارزش نیست، بلکه مکثی پیش از پاسخ دادن است! و نتیجه چیزی جز خستگی گفت‌وگوها و کاهش فهم متقابل نیست.شوپنهاور اگر امروز می‌زیست، شاید به جای محافل فلسفی، نمونه‌هایش را از صفحات شبکه‌های اجتماعی یا مناظره‌های تلویزیونی می‌گرفت؛ همان جاهایی که معنا، زیر بار صدا گم می‌شود.اما در فرهنگ ایرانی، گفت‌وگو همیشه فقط میدان منازعه نبوده است. در سنت فکری ما، بحث، فرصتی برای روشن‌تر شدن بوده نه حذف دیگری. از مناظره‌های علمی و فسلفی در دوره پادشاهان ساسانی به ویژه خسرو انوشیروان گرفته تا جلسات فکری پس از در عصر معاصر، گفت‌وگو بخشی از زیست فرهنگی ما بوده است.ایران، همواره سرزمین تبادل اندیشه‌هاست؛ از مدرسه نظامیه و حلقه‌های فلسفی اصفهان تا میز گفت‌وگوی امروز در انجمن‌ها و دانشگاه‌ها که از نگاه من، همگی آینه‌ای از یک خرد جمعی است. آن‌چه ادبیات از گفت‌وگو می‌گویدجناب مولانا، در مثنوی، اساس رابطه‌ی انسان‌ها را بر شنیدن می‌گذارد: «بشنو از نی»، یعنی ابتدا گوش بده تا گفت‌وگو معنا پیدا کند. جناب حافظ نیز در جهان پرهیاهوی خود، بارها گوشزد می‌کند که «سخن درست» آن است که از سر صدق برخیزد نه جدل. در این معنا، ادبیات کلاسیک ما پیش از هر فلسفه‌ی غربی، تئوری گفت‌وگو را در جان خود داشته است.اگر شوپنهاور با منطق تحلیلی از فریب در مناظره می‌گوید، ایرانیان از هزار سال پیش، با زبان شعر، از حقیقت در سخن گفته‌اند.همین پیوند میان عقل تحلیل‌گر و ذوق شاعرانه است که می‌تواند در روزگار ما به کار آید؛ روزگاری که کلمات تندتر شده‌اند و معناها شکننده‌تر. پیام شوپنهاور برای جامعه‌ی امروزآنچه شوپنهاور مطرح می‌کند، آموزشِ «زبان‌بازی» نیست؛ هشدار به انسان است تا فریب نخورد. شناخت این روش‌ها یعنی آگاه شدن از تله‌هایی که ممکن است در هر گفت‌وگویی گرفتارشان شویم. در جامعه‌ای که رسانه نقش محوری دارد، این آگاهی فلسفی نیست و بیشتر اجتماعی است.در جهان ارتباطی امروز، دانستنِ چگونگیِ شکل‌گیری استدلال‌ها و مغالطه‌ها، اولین گام برای پایداری گفت‌وگو است. جامعه‌ای که ابزار سخن گفتنش را بشناسد، بهتر می‌تواند حقیقت را نگه دارد.شوپنهاور می‌گوید انسان گاه ناخواسته به ذهنیت خود دل می‌بندد و آن را حقیقت می‌پندارد و ما در تجربه‌ی فرهنگی خود بارها به وضوح میبینیم که خرد، همیشه در مقایسه و گفت‌وگو برملا می‌شود. فرجام سخن: گفت‌وگو، قدرت خاموش تمدن&quot;هنر محق بودن&quot; به ظاهر رساله‌ای است درباره‌ی فنون جدل، اما در عمق خود پیامی اخلاقی دارد. این کتاب یادمان می‌آورد که توان واقعی در گفت‌وگو، به غلبه بر دیگری نیست بلکه در شناخت سازوکار ذهن خود است. کسی که به جای فریادِ بدون تامل، زبانِ درونی‌اش را می‌شناسد و حتی اگر حق با او نباشد، با هنر شنیدن حریف را برای باختن آماده می‌سازد، زودتر به حقیقت یا پیروزی می‌رسد.فرهنگ ایرانی، با پشتوانه‌ی چندهزار‌ساله‌ی ادب، فلسفه و عرفان، گواه همین معناست؛ قدرت گفت‌وگو در این سرزمین همیشه از جنس خرد بوده و قالباً از جنس حذف نبوده است.شوپنهاور به ما می‌آموزد چگونه ذهنِ جدل‌جو را بشناسیم؛ و ما از دل میراث‌مان درمی‌یابیم که آگاهی، اگر با احترام و گوش سپردن همراه نباشد، دوام نمی‌آورد.در روزگاری که همیشه صدایی بلندتر از صدای دیگر وجود دارد، شاید بازگشت به «هنر شنیدن» راهی باشد که دوباره تعادل را به وجود می‌آورد. گفت‌وگو، اگر به قصد فهم باشد، همان تمدن در ساده‌ترین شکل است.ایران به سلامت بادسید فرشاد فیض آبادی</description>
                <category>سید فرشاد فیض آبادی</category>
                <author>سید فرشاد فیض آبادی</author>
                <pubDate>Mon, 10 Nov 2025 18:18:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جنگی بی‌گلوله اما مرگبار؛ حذف تدریجی ایران از حافظه جهانی</title>
                <link>https://virgool.io/@farshadfeiz/%D8%AC%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%DB%8C-%DA%AF%D9%84%D9%88%D9%84%D9%87-%D8%A7%D9%85%D8%A7-%D9%85%D8%B1%DA%AF%D8%A8%D8%A7%D8%B1-%D8%AD%D8%B0%D9%81-%D8%AA%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%AC%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D8%AD%D8%A7%D9%81%D8%B8%D9%87-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86%DB%8C-tor7jtdtufhk</link>
                <description>&quot; جنگی بی‌گلوله اما مرگبار؛ حذف تدریجی ایران از حافظه جهانی &quot;بزرگ‌ترین خطر ایران امروز، گلوله‌هایی که شلیک می‌شود نیست؛ تهدید اصلی، بی‌اعتنایی و فراموشی مدام نسبت به ریشه‌های عمیق فرهنگی و مادی است که این سرزمین را سرپا نگه داشته است. ایران در توان دفاعی نظامی خود  حرفی برای گفتن دارد و در بدبینانه‌ترین حالت این است که هیچگاه سر خم‌نمی‌کند. اما در جای دیگر این ریشه‌ها فقط تکه‌های تاریخی خشک و بی‌جان نیستند، بلکه روح و هویت یک ملت را شکل می‌دهند که بدون آن‌ها، خود ما نیز بی‌معنا می‌شویم. فراموشی میراثی که هزاران سال کار، خلقت و اندیشه پشتش است، به معنای نابودی آینده‌ای است که نسل‌های بعدی به ارث خواهند برد. آن‌چه امروز در گوشه و کنار ایران، از شمال تا جنوب، می‌بینیم تکان‌دهنده است: مردم در برخی روستاها و شهرهای کوچک هنوز در پی ابتدایی‌ترین نیازهای زندگی‌اند؛ دغدغه نان و دارو و آموزش هنوز بسیاری را روی پاهای لرزان نگه داشته و این دغدغه‌ها هر روز به صدایی خفه تبدیل می‌شود که کمتر کسی حاضر است آن را بشنود یا پاسخ دهد.- مصادره مشاهیر؛ تحریف تاریخ به سبک مدرندر پس ادعای برخی کشورها مبنی بر “تُرک‌بودن” مولانا، حقیقتی غیرقابل انکار نهفته است: مولانا جلال‌الدین محمد بلخی، کسی است که شصت تا هفتاد هزار بیت شعر فارسی سروده است. او حتی یک خط به زبان ترکی یا عثمانی ننوشته است. این صحبت یک ملی‌گرای مغرض نیست بلکه نتیجه مستندات و بررسی تاریخی و ادبی است که هنوز و فعلا! می‌توانید آن‌ها را پیدا کنید. بررسی گویش و سبک شعری جناب مولوی نشان می‌دهد که او به زبان فارسی کلاسیک سخن گفته؛ زبانی که هنوز برای مردم امروز ایران قابل فهم و نزدیک است. نمونه‌ای از آن، توجه بی‌نظیر مردم ایران به مثنوی معنوی و دیوان شمس است که از گذشته‌های دور تاکنون زنده نگه داشته شده است. مولوی در حقیقت، شکوه فرهنگ و زبان فارسی است و اساساً قابل تفکیک از آن نیست. مگر می‌شود شاعرانی که از نزدیک به دو هزار سال پیش فارسی می‌سرودند، امروز مال کشوری دیگر باشد، در حالی که گونه اصلی زبانش هنوز بر سر زبان مردم ایران است؟  این ادعاهای واهی تنها به مولوی ختم نمی‌شوند. ابن‌سینا که دانشمندی برجسته تاریخ بشر است، در حالی از سوی ترکیه و امارات مصادره می‌شود که آثارش قرن‌هاست در دانشگاه‌ها و مراکز علمی دنیا به زبان فارسی و با هویت ایرانی تدریس می‌شود. نظامی گنجوی شاعر فارسی‌زبان قابلیتی ندارد که مختص کشوری مثل آذربایجان باشد، با وجود این، برخی ادعا می‌کنند او نماینده فرهنگی آن‌ها است. فارابی، دیگر فیلسوف نامی ایرانی، به عنوان یک چهره ملی در معرض مصادره قرار دارد در حالی که تمامی مستندات نشان‌دهنده تعلق او به فرهنگ ایرانی است. اگر این تحریف‌ها را جدی نگیریم، فردا تاجیک‌ها، قزاق‌ها و سایر کشورها نیز هریک بخشی از هویت ما را تصاحب خواهند کرد و ما همچنان در خواب غفلت فرو خواهیم بود.- زبان فارسی؛ میراثی زنده و جاریزبان فارسی به عنوان پلی زنده که هزاران سال گذشته را به امروز متصل می‌کند، یکی از بزرگ‌ترین گنجینه‌های ملی ماست. برخلاف برخی زبان‌های باستانی که دیگر کاربرد زبانی ندارند و فقط در نسخه‌های خطی و متون کهن زنده‌اند، فارسی همچنان زبان گفت‌وگوی روزمره میلیون‌ها نفر است. مثلاً متونی که فردوسی در شاهنامه سروده یا دیوان حافظ، همچنان بخش مهمی از فرهنگ عامه و ادبی ما را تشکیل می‌دهند و نیاز به ترجمه یا تفسیر تخصصی ندارند. نکته قابل توجه این است که این زبان تنها به عنوان زبان مکتوب شناخته نمی‌شود، بلکه در زبان محاوره‌ای امروز ما به شکل مستقیم و ملموس حضور دارد.  بنابراین، تلاش برای تحریف زبان فارسی و هویت آن در عرصه‌های بین‌المللی مصداقی است از جنگ نرم که هویت و فرهنگ یک ملت را نشانه رفته است. اگرچه برخی کشورها مدعی اند که فارسی یک زبان محلی یا مشتق شده از زبان‌هایشان است، واقعیت این است که شواهد تاریخی، ادبی و زبانی به طور قاطع ثابت می‌کند که زبان فارسی، هم فرهنگ و هم پیوندی است برای یک ملت که قرن‌هاست بر پهنه بزرگی از جهان صحبت می‌کند و این میراث، قابل انتقال و مصادره نیست.- تحریف جغرافیایی؛ جنگی بی‌سروصدا اما مرگبارمسئله خلیج فارس و جزایر سه‌گانه تنب بزرگ، تنب کوچک، بوموسی نمونه بارز دیگری از جنگ نرم جدید است. در سال‌های اخیر شاهدیم که برخی کشورها و حتی نهادهای بین‌المللی، به تدریج نام‌هایی جعلی بر این مناطق می‌نشانند و یا در پی مصادره این بخش‌ها هستند. سلسله اقداماتی که به کندی اما پشت سرهم پیش می‌رود: تغییر نام در نقشه‌ها، تحریف رسانه‌ای، و فشار دیپلماتیک با هدف تغییر نگاه جهانی به این مناطق.این روند دقیقاً مانند تئوری غورباقه داغ است که در آن قربانی بدون درکِ تغییرات تدریجی، زمانی درد را حس می‌کند که دیگر فرصتی برای بازگشت ندارد.  اگر ما امروز توجه نکنیم و واکنش مؤثر نشان ندهیم، فردا ناگهان مواجه خواهیم شد با از دست‌دادن این بخش استراتژیک و حتی هویت ملی. &quot; در دنیایی که مرزها دیگر تنها خطوطی روی نقشه نیستند بلکه هویت سیاسی، اقتصادی و فرهنگی را می‌سازند، اجازه ندهیم این جنگ بی‌سروصدا به لطمه‌ای جبران‌ناپذیر تبدیل شود &quot;- مدیریت فسیل‌شده؛ تا کی باید شاهد عقب‌ماندگی باشیم؟در داخل کشور، واقعیتی تلخ‌تر از هر تهدید خارجی وجود دارد که ریشه رشد نکردن و پسرفت ماست: مدیریت ناکارآمد و سوءمدیریت گسترده در سطوح اثرگذار حاکمیتی. مثالی ساده اما گویا؛ مشکل هزاران خانواده که هنوز موفق به حل آن نشده‌اند، «شناسنامه» یا «مدرک هویتی» است. مشکلاتی که اگر در هر کشور دیگری بود، سریعا به عنوان بحران مدیریت مطرح می‌شد، اما اینجا به یک حالت عادی تبدیل شده است. نمونه دیگری که از نزدیک قابل لمس است، ناتوانی در حل مشکلات ابتدایی در روستاهای دورافتاده است؛ از تأمین آب شرب سالم تا خدمات بهداشتی و آموزشی. حتی در برخی مناطق لوله‌کشی آب که رکن اولیه هر زندگی سالمی است، بعد از این همه سال ایجاد نشده است. این‌ها همه نشانه‌هایی از یک نظام مدیریتی بیمار است که گرفتار منافع شخصی، رانت و حاشیه‌سازی شده و نمی‌داند چگونه پاسخگوی واقعی به مردم باشد.کشوری که طبق آمارهای جهانی بین ۵ کشور دنیا از لحاظ ضریب هوشی قرار دارد، با این افسوس که نتوانسته از این ظرفیت بهره ببرد، گویی انتخاب کرده است که روی زمین بماند یا حتی به عقب بازگردد. همزمان که دیگر کشورها از مدیریت علمی، داده‌محور و نوآورانه بهره‌مند می‌شوند، ما همچنان اسیر بوروکراسی‌های پیچیده، ممنوعیت‌ها و تصمیم‌گیری‌های دست‌وپاگیر هستیم که همه راه‌ها را به بن‌بست تبدیل می‌کند.- خروج از بن‌بست؛ امید در نسل جوانتنها راه برون‌رفت از این شرایط بحرانی، اعتماد بی‌قیدوشرط به جوانان امروز این مرز و بوم است؛ نسل دهه هفتاد و هشتاد که از یک طرف معظلات فرهنگی و علمی را زندگی کرده و از طرفی دیگر و رنج‌های اقتصادی و محرومان را دیده و هم چالش‌های جهان مدرن را به خوبی درک می‌کند. این نسل، برخلاف مدیران کنونی که بیش از حد در نظام‌های سنتی و البته سودمند باقی مانده‌اند، با علم روز، فناوری و روش‌های نوین مدیریتی آشناست و می‌داند چگونه ظرفیت‌ها را فعال کند.سپردن مسئولیت‌های کلیدی به این نسل یک انتخاب نیست بلکه یک ضرورت حیاتی است. آنها دید تیزبین‌تری نسبت به مشکلات فرهنگی و اقتصادی، انعطاف بیشتری نسبت به تغییرات و هوشیاری بیشتری نسبت به رقابت جهانی دارند. بنابراین، باید مدیریت سنتی که در پست‌های اجرایی اثرگذار مانده است، به سرعت کنار گذاشته شود یا به بخش‌های غیراثرگذار منتقل شود، تا فضای تنفس و نوآوری برای نسل جدید فراهم شود.- سخن پایانیکشوری که می‌خواهد روزی سربلند در تاریخ بایستد، اول باید میدان را برای مردمی که سال‌ها با سختی‌های ناشی از نارکارآمدی مدیریتی صبوری و مماشات کرده‌اند باز کند، وگرنه همین امروز هم دیر است. اگر امروز جلوی تحریف میراث، مصادره ذهن و زمین و عقب‌ماندگی مدیریتی ایستادگی نکنیم و واکنش نشان ندهیم، فردا دیگر حرفی برای گفتن نخواهیم داشت.ایران به سلامت بادسید فرشاد فیض آبادی</description>
                <category>سید فرشاد فیض آبادی</category>
                <author>سید فرشاد فیض آبادی</author>
                <pubDate>Wed, 08 Oct 2025 09:53:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قاتل آرام؛ خط دفاع شکننده با امضاء فدراسیون و کادرفنی</title>
                <link>https://virgool.io/@farshadfeiz/%D9%82%D8%A7%D8%AA%D9%84-%D8%A2%D8%B1%D8%A7%D9%85-%D8%AE%D8%B7-%D8%AF%D9%81%D8%A7%D8%B9-%D8%B4%DA%A9%D9%86%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D8%A7%D9%85%D8%B6%D8%A7%D8%A1-%D9%81%D8%AF%D8%B1%D8%A7%D8%B3%DB%8C%D9%88%D9%86-%D9%88-%DA%A9%D8%A7%D8%AF%D8%B1%D9%81%D9%86%DB%8C-nlntv0dzy9mg</link>
                <description>&quot;سرمایه‌گذاری هدفمند و علمی روی نوجوانان مستعد؛ کلید عبور فوتبال ایران از بحران‌های امروز و تضمین آینده‌ای درخشان برای تیم ملی&quot;در گستره هیاهوی فوتبال ایران، جایی که شور و اشتیاق با ناامیدی توأمان جاری است، خط دفاع تیم ملی در امتداد دوره امیر قلعه‌نویی متأسفانه به سمبل ناکارآمدی و آشفتگی بدل شده است. بی‌انگیزگی آشکار و تکرار اشتباهات فردی، حاصل انتخاب‌های ناصحیح و مدیریت ناکافی کادر فنی، وضعیت تیم را به نقطه‌ای رسانده که حتی در مقایسه با دوره کی‌روش یا اسکوچیچ، فاصله عمیقی از نظر انسجام و شفافیت تاکتیکی دیده می‌شود. با دیدن بازی‌های آن دوره‌ها، خط دفاع و میانی به مراتب منسجم‌تر و هماهنگ‌تر بودند اما امروز بازیکنان این بخش نه تنها انگیزه کافی ندارند بلکه به دلیل فرسودگی و ضعف عملکردی، بارها و بارها راه دروازه را برای حریفان باز می‌کنند. معضل دروازه‌بانی نیز مزید بر علت شده است و سنگربانان ما در این سال‌ها نتوانسته‌اند ناکامی‌های دفاعی را پوشش دهند، بلکه خود به معضلی مضاعف تبدیل شده‌اند.با تأکید بر این واقعیت‌ها، نباید وقت را صرف تحلیل‌های تکراری و بی‌ثمر کنیم. مسیر واقع‌بینانه و عملی این است که اگر جام جهانی پیش رو به هر دلیل از دست برود، باید این شکست را به چشم فرصتی استثنایی برای شروعی جدی‌تر و علمی‌تر ببینیم. ادامه سیاست‌های فعلی فدراسیون فوتبال اشتباهات را عمیق‌تر می‌کند، منابع را هدر می‌دهد و امید به پیشرفت را کاهش می‌دهد. در عوض، سرمایه‌گذاری بی‌کم و کاست روی فوتبال پایه، شناسایی دقیق استعدادهای نوجوان و آموزش آنان با بهره‌گیری از روش‌ها و استانداردهای جهانی، بهترین کاری است که می‌توان انجام داد.در این رویکرد، نه تنها بازیکنان متناسب با نیازهای حرفه‌ای فوتبال روز دنیا تربیت می‌شوند، بلکه انگیزه و خلاقیت در آنان دمیده می‌شود که از مهم‌ترین مولفه‌های موفقیت در فوتبال معاصر است. کشورهای پیشرفته در فوتبال بازیکنان‌شان را از سنین پایین با آزمون‌ها و استانداردهای علمی انتخاب کرده و تمرین می‌دهند تا توانایی‌های تخصصی، سرعت عمل، هوش بازی و روحیه رقابتی آن‌ها به شکلی هدفمند شکل بگیرد. این کار نیازمند مدیران و مربیان آگاه، امکانات مناسب و برنامه‌ریزی دقیق است.بنابراین، پیشنهاد راهبردی و حیاتی این است که فوتبال ایران به جای دویدن به دنبال نتایج زودگذر و متکی بر نسل‌های فرسوده، با آینده‌نگری و دوراندیشی به فوتبال پایه برنامه دهد. تیم ملی باید مرحله به مرحله از آکادمی ها و مدارس شروع کند تا به استادیوم‌های جام جهانی برسد؛ مسیر طولانی که جز با شناسایی، آموزش و بهره‌وری از جوانان مستعد میسر نیست.خط دفاع و میانی تیم ملی امروز به شدت نیازمند بازسازی کیفی است؛ این بازسازی فقط زمانی موفق خواهد بود که با ساختارها و افراد تازه شروع شود، با جذابیت‌های نو و نه با همان تکرارهای خسته‌کننده پیشینیان. همچنین، دروازه‌بانی که پیش تر خط مقدم دفاع بود، امروز باید به عنوان نقطه قوت و پشتوانه مطمئن تیم مطرح گردد و این جز با آموزش‌های مدرن و حمایت مستمر میسر نمی‌شود.در نهایت، اگر این ایده تبدیل به برنامه‌ای تحول‌آفرین شود و تولید بازیکنان حرفه‌ای بر پایه استعدادیابی دقیق و تربیت فنی پیشرفته شکل گیرد، فوتبال ایران می‌تواند ‌به دور از هیاهوهای صنفی و فشارهای رسانه‌ای، مسیر توأم با صلابت و پیشرفت را طی کند. جام جهانیِ از دست رفته، می‌تواند آغاز یک فصل جدید و طلایی برای فوتبال کشور باشد؛ فرصتی که به جای غم، باید به عنوان نقطه امید و مقاومت در برابر بحران‌های کنونی دیده شود.با این رویکرد واقع‌بینانه و علمی، می‌توانیم به این باور برسیم که بازگشت به ریشه‌ها، توجه به نوجوانان و آموزش حرفه‌ای، کلید طلایی حل معماها و پیچیدگی‌های امروز فوتبال ملی است. مسئله‌ای که اگر به آن توجه نشود، آینده‌ای تاریک‌تر از امروز در انتظار خواهد بود و اگر به درستی مدیریت شود، فردایی دور نیست که دوباره شاهد تیمی توانمند، شاداب و منسجم در میادین جهانی باشیم.ایران به سلامت بادسید فرشاد فیض آبادی</description>
                <category>سید فرشاد فیض آبادی</category>
                <author>سید فرشاد فیض آبادی</author>
                <pubDate>Tue, 30 Sep 2025 16:13:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کارناوال ؛ فریاد آزادی در قاب گفت‌ و گو</title>
                <link>https://virgool.io/@farshadfeiz/%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%88%D8%A7%D9%84-%D9%81%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D9%82%D8%A7%D8%A8-%DA%AF%D9%81%D8%AA-%D9%88%DA%AF%D9%88-twzhhucmbgey</link>
                <description>بیان نظرات صریح مردم در حضور شرکت‌کنندگان مسابقه کارناوال، فریاد آزادی در چهارچوب شعور فرهنگی است. بدیهی است که راه‌حل بسیاری از معضلات اجتماعی و فرهنگی امروز ایران، در گفت‌وگوی صریح و بی‌پرده از مردم اقشار مختلف جامعه نهفته است. «کارناوال» برنامه‌ای اجرا محور و خلاق به کارگردانی رامبد جوان است که اخیراً در پلتفرم شبکه خانگی پخش می‌شود. شاید نقدهایی پیرامون برخی کاستی‌ها یا روندهای تکراری تولید داشته باشیم، اما باید به احترام ایده‌ی «اعلام نتایج هر مسابقه، پس از بیان نظرات و مخالفت‌های صریح و گاه با صدای بلند مردم»، ایستاد و کلاه از سر برداشت.اتاق فکر برنامه به اندازه‌ای به اهمیت گفتگو اهمیت داده است که یک قسمت کامل را به اعلام نظرات، موافقت‌ها و مخالفت‌ها اختصاص داده‌اند. در میان این گفتگوهای بی‌پرده که جلوی چشم هر شرکت‌کننده مطرح می‌شود، نظرات غیرکارشناسی و گاه افراطی هم شنیده می‌شود؛ اما نکته جالب اینجاست که هر نظر چه مثبت و چه منفی، با واکنش مردمی همراه است. به عبارت دیگر، مردم نه تنها خوب از بد را تشخیص می‌دهند، بلکه دلایل خود را دارند و واکنش نشان می‌دهند.این رویداد به شکل گفت‌وگو در حضور هنرمندانی اتفاق می‌افتد که پیش‌تر شاید انتقادات تنها در کامنت‌های شبکه‌های اجتماعی یا اگر فرصتی پیش بیاید در خیابان و به شکلی کوتاه و خاموش بیان می‌شد؛ اما حالا جلوی چشم آنها، که برای خودشان شخصیتی ماندگار در ذهن‌ها ساخته‌اند، مخالفت با هنر یا رفتارشان بی‌پروا و مقابل دوربین‌ها و میلیون‌ها مخاطب بیان می‌شود. این قدمی رو به جلو در عرصه فرهنگ است؛ یعنی شنیده شدن واقعی صدای مردم.از آنجا که برای اولین بار، نظرات مردمی بدون گزینش و دیکته منتشر می‌شود، مجری و میزبان برنامه به شکلی هوشمندانه و تا جایی که منطقی بوده است، در بحث‌ها دخالت نمی‌کند و به تماشاچی، میدان نقد می دهد. گاهی حتی ممکن است با همکاران خود که از شرکت‌کنندگان برنامه‌اند، مخالف باشد، هرچند این مخالفت گاهی به ناراحتی یا واگذار کردن مسابقه به رقیب هم بینجامد.همواره بر این باور بوده‌ام که دنباله‌روی و به‌ویژه &quot;خودنمایی از دنباله‌روی&quot; از فرد یا گروه خاص در عصر مدرن، موجب نقصان عقل می‌شود. به‌خصوص اگر این دنباله‌روی از سلبریتی‌ها باشد، نمونه‌هایی از خاموشی عقل و تسلط احساسات کاذب را می‌توان دید. این مشاهدات در همهٔ حوزه‌های شبکه‌های اجتماعی وجود دارد: اکانت‌های طرفداری، کامنت‌ها، تولید محتوا و حتی مطالب طنز و غیرجدی که به‌طور غیرمستقیم پیروی از فرد یا گروه خاصی را دنبال می‌کند. این موضوع چنان جدی است که افراد بسیاری دیده می‌شوند که یک سلبریتی را حتی بیشتر از خانواده خود دوست دارند! نتیجه این است که هدایت اخلاق، کنش‌ها و تفکر فرد، به‌دست کسی می‌افتد که تنها &quot;ظاهر او&quot; را در پلتفرم‌های مجازی یا شاید در رویدادهای واقعی دیده است.به‌راحتی می‌توان فهمید که بسیاری از سلبریتی‌ها صلاحیت هدایت یا تبدیل شدن به الگوی جامعه را ندارند، چه بسا برخی از آن ها این مورد را رد نمی‌کنند. اما نتیجه‌گیری ساده است: قدیس‌سازی سلبریتی‌ها توسط خودمان، کبریتی بر دامان فرهنگ ایرانی می‌زند که خطر آتش‌سوزی فرهنگی را افزایش می‌دهد.اما برنامه «کارناوال» با شکستن سنت‌ها، جسورانه وارد میدان شده و تریبون را به مردم داده است! قبح‌شکنی‌ای که باعث ترمیم و رشد فرهنگ می‌شود. این حرکت ارزشمند است. همان‌طور که ستایش و چاپلوسی مانند نقل و نبات در رسانه ملی و دیگر رسانه‌ها به راحتی منتشر می‌شود، نقد و صراحت غیرگزینشی هم باید جایگاهی داشته باشد. با این قبح‌شکنی، می‌توان دریافت که شاید آن سلبریتی آن‌قدرها هم که فکر می‌کردیم خوب، منطقی، آرام، متین، بااخلاق و... نیست.اگر بخواهیم دقیق‌تر نگاه کنیم، باید موضوع دنباله‌روی سلبریتی‌ها را به دنباله‌روی از مدیران دولتی و حکومتی مرتبط کنیم. برای مثال، در انتخابات‌ها و رویدادهای مختلف واقعی و مجازی، افراد زیادی دیده می‌شوند که حتی ذره‌ای منفعت نصیبشان نمی‌شود؛ اما سینه‌چاکانه طرفداری می‌کنند و تمام تلاش خود را صرف آن می‌نمایند. این رفتارها ناشی از عدم مطالعه و پیروی کورکورانه است. شبیه تورهای عظیم ماهی‌گیری که هزاران ماهی در آن به هر سو می‌روند و تصور می‌کنند یک موج‌سواری عادی و دسته‌جمعی است. رسانه‌ها نیز مانند این تورهای عظیم عمل می‌کنند و بسیار آگاهانه ما را بر موجی به مقصدی از پیش تعیین شده سوار می‌کنند.قدم اول برای رهایی از این تور، تردید نسبت به هر آن‌چه در فضای مجازی می‌بینیم است. قدم بعد مطالعه و عدم پیروی کورکورانه است. افراد بدون مطالعه، بهترین صید برای رسانه‌ها هستند. باید دانست که شبکه‌های اجتماعی سرزمینی خیالی است که با قوانین واقعی زندگی و واقعیت درونی جامعه کاملاً متفاوت است. سخن پایانیعوامل برنامه «کارناوال» قطعاً برای ساخت این مجموعه ترکیبی و خلاقانه، سختی‌ها و تلاش‌های فراوانی کشیده‌اند. به وجودشان می‌بالیم و برای ادامه این فرهنگ‌سازی، حامی‌شان خواهیم بود. در این مسیر که آغاز کرده‌اید، مطمئناً با دشمنان داخلی و خارجی روبه‌رو خواهید شد؛ اما ما ایران‌دوستان در این جنگ نرم، آرزوی پیروزی و سربلندی شما را داریم. ایران به سلامت بادسید فرشاد فیض آبادی</description>
                <category>سید فرشاد فیض آبادی</category>
                <author>سید فرشاد فیض آبادی</author>
                <pubDate>Tue, 26 Aug 2025 17:34:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جنگ اراده ها، برای ایرانی قدرتمند</title>
                <link>https://virgool.io/@farshadfeiz/%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D9%87%D8%A7-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%82%D8%AF%D8%B1%D8%AA%D9%85%D9%86%D8%AF-m6lxwez53zhr</link>
                <description>جنگ اراده‌ها، برای ایرانبا بررسی تاریخ معاصر در امر حکمرانی، از نقش &quot;اراده&quot; نمی‌توان به‌ راحتی گذشت. اراده چیزی فراتر از &quot;صرفاً خواستن&quot; است. نیرویی است که موجب تمرکز، تعهد و پشتکار میشود. اراده شامل تصمیم گیریِ آگاهانه، مهار تکانه ها، و تنظیم انگیزه و احساسات است. به تعریفی دیگر اراده را می‌توان نیروی محرک و مکملِ ذهنی، برای به وجود آمدن نیروی فیزیکی دانست.حکمرانی بدون اراده، حتی ساعتی دوام نمی‌آورد. اگر نگاهی به نحوه‌ی حکمرانی ( که تعریف آن فراتر از حکومت‌داری است) به ویژه در چند دهه اخیر بیاندازیم، دچار دوگانگی می‌شویم. به این معنی که اگر اراده ای نبود، به این جایگاه نمی‌رسیدیم و اگر اراده‌ای بوده، این جایگاه بسیار ناچیز است. پاسخ این دوگانگی این است که اراده برای به نتیجه رسیدن، نیاز به تنیده‌شدن در اراده‌های دیگر دارد؛ پس می‌توان گفت پیش‌نیاز اصلاح و تغییر رو به جلوی حکمرانی، در هم تنیدگی اراده‌ها است. این مفهوم یعنی &quot;اراده‌ی جمعی&quot; .حکمرانی مانند یک موتور قدرتمند است که &quot;هر اراده&quot; می‌تواند &quot;یک قطره&quot; از سوخت آن باشد. پس تقریباً به پاسخ دوگانگی ایجاد شده می توان اینطور رسید که احتمالاً گاهی در دو دهه‌ی اخیر اراده‌ها کم بوده، و گاهی هم اراده‌ای وجود نداشته است. بعد از آنکه متوجه قدرت اراده‌ی جمعی شدیم باید به مصاف &quot;اراده‌های خشک شده&quot; برویم. حقیقت این است که انسانِ بدونِ اراده وجود ندارد و اگر اثری از اراده در او دیده نمی‌شود، به این معنی است که اراده او خشک شده است. حال در این مرحله با دو راه حل روبرو هستیم. برای مثال: یک گیاه وقتی شرایط لازم برای رشد را &quot;یکجا&quot; نداشته باشد، خشک میشود. تنها آبدهی منظم یا صرفا خاک خوب، موثر نیست اگر نور مناسب به او تابیده نشود. یک گیاهِ خشک اگر در مرحله‌ای باشد که بتوان به او کمکِ موثر کرد، جای امیدواری است. اما گاهی خشک شدگی به مرحله‌ای می‌رسد که با هیچ امکانات، دوا و درمانی به نتیجه نخواهد رسید. یعنی برای درمان خشک شدگی یک بازه‌ی زمانی‌ِ محدود (اصطلاحاً گلدن تایم) وجود دارد. خلاصه سخن این است که برای اصلاح حکمرانی، باید نهادی که دارای مشروعیت منطقی، آگاه به مسائل اجتماعی و امنیتی و شکل گرفته از مردم است تشکیل شود و رسالت او این باشد که بدون توقف از مدیران و تصمیم‌گیران تا کارگران و کارمندان با سرعت و دقت برای سنجش اراده، پایش و جستجو کند و اگر به اراده‌ی خشک شده‌ای برخورد کرد، به او تذکر و راهنمایی خیرخواهانه و از روی میهن‌دوستی نشان دهند، و اگر هم قابل نجات نبود، از هر مقام و مسندی که مسئولیت دارد او را خلع کرده و کنار بگذارد. قاطعانه، بی‌طرف و بدون سوگیری. زیرا عملکرد یک فرد خلاف جهت اراده‌‌ی جمعی برای اصلاح حکمرانی، مصداق خیانت است.برای تحققِ &quot; دست در دست هم دهیم به مهر، میهن خویش کنیم آباد &quot;، اراده‌ی جمعی اجنتاب ناپذیر است. با هر نگرش و تفکر سیاسی باید دانست که اصلاح و آبادانی ایران راهی به جز اراده‌ای جمعی و عملگرا ندارد. استوار و با تکیه بر علم و منطق می‌بایست به جنگ با خیانتکاران رفت. خیانت تنها به همکاری با دشمن خلاصه و تعریف نمی‌شود. خیانت گاهی از روی ناآگاهی و تکرار اشتباه منجر می‌شود. باید جلوی این روندهای بدون نظارت که در سطوح مختلف حکمرانی اعم از نهادهای حاکمیتی، وزارت‌خانه‌های دولتی، شرکت‌های دولتی و خصوصیِ وابسته به حاکمیت به وضوح دیده می‌شود، گرفته شود. بعد از گذارندن سال‌های اخیر که بارها شاهد تعرض آشکار دشمن به خاک، زیرساخت‌ها، دانش و دانشمندان و امنیت و اراده‌ی مردم بوده‌ایم، دیگر جای مراعات و مماشات با خائنین آگاه و ناآگاه نیست. افرادی که در تاریخ از ایران دفاع کرده‌ و برای این خاک، مردم و فرهنگ ایرانی اراده به خرج داده‌اند قابل ستایش هستند. اما عقل و اراده‌ی جمعی ایران هیچ جایگاهی برای خائنین قائل نخواهد بود.ایران به سلامت باد.سیدفرشاد فیض‌آبادی</description>
                <category>سید فرشاد فیض آبادی</category>
                <author>سید فرشاد فیض آبادی</author>
                <pubDate>Tue, 12 Aug 2025 22:37:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تنها ایران می‌ماند.</title>
                <link>https://virgool.io/@farshadfeiz/%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%85%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF-rbj5m584ekhn</link>
                <description>تنها ایران می‌ماند.- یک/ اردشیر بابکان: احیاگر ایران و نماد میهن‌پرستیدر روزگاری که امپراتوری اشکانی درگیر ضعف و پراکندگی بود، اردشیر بابکان، فرمانروای پارس، قدم پیش گذاشت تا ایران را از فروپاشی نجات دهد. او با الهام از شکوه هخامنشیان و احیای آیین زرتشتی، پایه‌های سلسله ساسانی را بنا نهاد و کشور را دوباره متحد کرد. اردشیر با مقابله با رومیان، مرزهای ایران را حفظ کرد و در نصایحی به فرزندش شاپور، بر اهمیت حفاظت از مردم و فرهنگ ایران تأکید کرد. او الگویی ماندگار از میهن‌پرستی و عدالت‌خواهی در تاریخ ایران است.- دو/ تاریخ قضاوت می‌کند.بدیهی است اگر بگوییم که حاکمان(حکومت‌ها) یکی پس از دیگری می‌روند و تنها سرزمین باقی می‌ماند. مردمِ هر زمانه حق طرفداری، نقد و پرسشگری از حاکمان خود را دارند. غالباً نقد از حاکمان بیشتر از تمجید آن‌ها بوده و خواهد بود که از نظر من این موضوع ریشه در ناآگاهی فرهنگی دارد. اما با همه‌ی حسن و عیب‌های یک حکومت، این تاریخ است که می‌تواند عملکرد آن را قضاوت کند. با آرزوی مرگ و درد برای هر که به این خاک و این مردم ظلم و خیانت کرد، به عنوان یک ایرانی که ریشه در این خاک دارم، همه‌ی حاکمانی که از &quot;ایران&quot; محافظت کردند برایم مانند خانواده قابل احترامند. از مادها و هخامنشیان تا به امروز. تاریخ قضاوت می‌کند.- سه/ فرهنگ‌کُشی، چیزی کمتر از نسل‌کُشی نیست.نداشتن مطالعه می‌تواند تشخیص را از بین ببرد. انتخاب بین درست یا غلط صرفاً با کسب تجربه و دانش به دست می‌آید. ساده‌ترین راه برای نقد‌های کوچه بازاری، نداشتن مطالعه است. نخواندنِ تاریخ و غوطه‌ور نشدن در فرهنگ. نداشتن اطلاعات تاریخی، علمی و فرهنگی به خودی خود آسیبی به جامعه نمی‌زند اما اگر در قامت انتقاد از هر موضوعی، نظرات‌اش را بیان کند، ممکن است مانند سلاحی نامرئی اثرگذار باشد. البته اگر ایرانِ دهه‌ی هشتاد تاکنون را در نظر بگیریم، آنقدر پیچیدگی‌های اقتصادی و سیاسی را تجربه کرده‌ایم که روا است اگر حتی نقد‌هایی پیش پا افتاده و از روی خشم را بارها بیان کنیم و حتی نظریه پردازی کنیم. تاریک است.اگر آگاه باشیم و باورکنیم که دشمنان ایران بدون توقف در حال صدمه زدن با ابزارهای رسانه‌ای و نفوذ اقتصادی به ریشه و فرهنگ ایرانی هستند، بیان، تصمیم‌ها و انتخاب‌هایمان تغییر می‌کند. و این آگاهی یعنی مقابله با نسل‌کُشی و نابودی فرهنگ.- چهار/ من ایران را دوست دارم.بعد از تجاوز رژیم صهیونیستی به ایران و اتفاق‌هایی که در هفته اول جنگ برای کشورمان افتاد، تازه توانستم درک کنم که: خوشبختی یک امر جمعی است. از کُری‌خوانی های پدران به دشمن در خانه، بعد از شنیدن صدای پدافند، برای تزریق آرامش و حس امنیت تا دلهره‌های مادرانی که پیش‌مرگانه برای دفاع از فرزندان، آماده رزم بودند. ما جوانان دهه‌ هفتاد، جنگ را لمس نکرده بودیم و با تجربه‌ی به دست آمده، با دیدگاه متفاوتی متوجه روحیه و عزم شهیدانی چون مهدی باقری ۳۱ ساله شدیم. یا ابراهیم همت که با ۲۸ سال سن فرماندهی قابل احترام بود. برای من، سربازِ ایران مقدس است. آریوبرزن یا سورنا، لطفعلی‌خان یا صیادشیرازی، مهدی باکری یا میرزاکوچک‌خان، همه‌شان برایم محترم و الگوی دفاع از میهن و ناموس هستند.من ایران را دوست دارم.- ایران، پایان ندارد.سیل اطلاعات و روایت‌ها، آزمونی برای به چالش کشیدنِ هویت ایرانی است. هوشیاری در انتخابِ حقیقت می‌تواند تنها سلاح ما باشد و تنها حقیقت این است که: هیچگاه دشمن، صلاح خودش را به تو ترجیح نمی‌دهد.نارضایتی از حاکمان اگر منطقی باشد، حتما آن‌ها را به زباله‌دان تاریخ پرت می‌کند و برای اصلاح، راهی جز دموکراسی در داخل کشور وجود نخواهد داشت. اگر با جنگ داخلی و خارجی باشد، سرنوشت آن سرزمین و مردم مانند نمونه‌های عقب مانده و بی استوار معاصر خواهد شد.اما ایران از پا نخواهد افتاد، و از پس این چالش هم برمی‌آید. ایران در سلول به سلول جوانان در حال رشد و دفاع از وطن است. آرزوی تکه پاره شدن ایران، آرزویی محال است و دشمنان در اتمسفر این سرزمین خفه خواهند شد. ایران به سلامت باد.فرشاد فیض/ ۱ تیر ۱۴۰۴</description>
                <category>سید فرشاد فیض آبادی</category>
                <author>سید فرشاد فیض آبادی</author>
                <pubDate>Sun, 22 Jun 2025 21:28:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>میهن پرستی ؛ زیربنای روابط انسانی</title>
                <link>https://virgool.io/@farshadfeiz/%D9%85%DB%8C%D9%87%D9%86-%D9%BE%D8%B1%D8%B3%D8%AA%DB%8C-%D8%B2%DB%8C%D8%B1%D8%A8%D9%86%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D8%A8%D8%B7-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86%DB%8C-amursa8sdq4x</link>
                <description>&quot; میهن پرستی؛ زیربنای روابط انسانی &quot;سال 1402 که برای شرکت در یک نشست روابط عمومی به پالایشگاه آبادن رفتم؛ در حاشیه بازدید چشمانم به ردِ گلوله هایی خورد که (عامدانه) از زمان جنگ در برخی نقاط باقی مانده بود. یادگار ایستادگی مردمی که هرگز تسلیم نشدند. در همان لحظه روایتی از دکتر فاطمی (وزیر امور خارجه دولت دکتر مصدق) به یادم آمد: پس از ملی شدن صنعت نفت، انگلیسی‌ها که کنترل پالایشگاه آبادان را در دست داشتند، حاضر به ترک ایران نبودند. دکتر فاطمی، یک نماینده ویژه که گویا حتی دیپلمات هم نبود و از کارمندان ایرانی پالایشگاه بود، با پیامی کوتاه و قاطع به آنجا فرستاد:به انگلیسی‌ها بگویید: &quot;شرم‌تان باد! ایران دیگر خانه شما نیست. بروید!&quot;- آیا می‌توانید فردی را بدون توجه به میهن‌پرستی‌اش بسنجید؟ عشق به وطن، تنها یک احساس نیست؛ آیینه‌ای است که تمام ارزش‌های اخلاقی و انسانی یک فرد در آن نمایان می‌شود. چرا می گویند اگر میخواهی فردی را بشناسی با او سفر برو؟ ملاک سفر رفتنِ صرف نیست، ملاک مدت قابل توجهی با او هم کلام شدن، هم قدم شدن، هم غذا شدن و... برای شناخت است. یا اصلا اگر میخواهی متوجه رفتار و واکنش یک فرد در موقعیت های مختلف با خودت شوی، کافیست رفتار و واکنش او با خانواده و عزیزانش در موقعیت های مختلف تماشا کنی.- عرق به وطن را میتوان چارچوبی در نظر گرفت که در آن اخلاق، احساس مسئولیت، هویت و نیکویی مانند قانونِ مطلق است. پس کلید فهم و ترویج اخلاق در جامعه شاید میهن پرستی باشد. از نظر من وقتی انسان بعد از گذارندن پیچیدگی های زندگی به این نتیجه می رسد که برای زنده ماندن به دم و بازدمی وابسته است، دیگر چه اولویت هایی جز خانواده و میهن برایش باقی می ماند؟ چند سالی است که معیار من در ارتباط با افراد مختلف، سنجش میهن پرستی آن‌ها است.- دیوارهای پالایشگاه آبادان امروز دو روایت را در خود جای داده است: فریاد دکتر فاطمی که استعمار را شرمسار کرد، و رد گلوله‌هایی که دشمن متجاوز را به زانو درآورد. در ایران، میهن‌پرستی در عمل معنا پیدا میکند؛ در کارگری که میان آتش به تعمیر دستگاه‌ها ادامه داد و در دانشمندی که از حقوق ملی دفاع کرد.با یادی از دکتر حسین فاطمی، مردی که یکی از نمادهای میهن‌پرستی ایران عزیز است.فرشاد فیض/ 20 خرداد 1404</description>
                <category>سید فرشاد فیض آبادی</category>
                <author>سید فرشاد فیض آبادی</author>
                <pubDate>Tue, 10 Jun 2025 16:09:16 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>