<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های faryadekhamoosh</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@faryadekhamoosh</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 16:52:50</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/58577/avatar/0x1F96.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>faryadekhamoosh</title>
            <link>https://virgool.io/@faryadekhamoosh</link>
        </image>

                    <item>
                <title>چگونه برای مغزمان دکمه(خاموش/روشن) بسازیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@faryadekhamoosh/%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%BA%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AF%DA%A9%D9%85%D9%87%D8%AE%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B4%D9%86-%D8%A8%D8%B3%D8%A7%D8%B2%DB%8C%D9%85-jymtwcajycoo</link>
                <description>شاید برای همه شما اتفاق افتاده باشد که در مواجهه با شرایط و یا برخی از آدمها، قصد داشتید که رفتارتان را تغییر دهید اما در هنگام مواجهه این امر محقق نشده است. در این مطلب درباره این مساله صحبت خواهیم کرد که چگونه با کاشتن یک دکمه در مغزمان، می­توانیم رفتار خودمان را بهبود یا تغییر دهیم.قبل از شروع بحث، ابتدا باید تعریفی از یکی از مفاهیم مهم در یادگیری، بنام قانون یادگیری هب ارائه دهم. این قانون یکی از قواعد عصب­ شناختی است بر این مبنا که یادگیری از اتصال چندین نقطه از مناطق مغزی محقق می­ گردد. به عنوان مثال وقتی شما واژه مادربزرگ را می شنوید، چندین نقطه در مغز شما از جمله معنی واژه، چهره مادربزرگ خودتان و حسی که نسبت به این واژه یا مادربزرگتان دارید فعال می­ شود که هر کدام از این­ها، در نقطه­ ای از مغز ما قرار دارند که اتصال این چند نقطه به همدیگر به ما درکی از واژه مادربزرگ ارائه می­دهد. به همین جهت هم هست که ادراک افراد نسبت به یک چیز واحد می­تواند متفاوت از یکدیگر باشد و این مساله به این برمی­گردد که چه نقاطی از مغز در هنگام ارائه آن چیز، فعال گشته است.مساله دومی که این قانون می­گوید این است که هر چه که اتصالات بین این نقاط بیشتر تکرار شود، آن اتصال قوی­تر می­شود و به همین جهت است که زمانی که واژه مادربزرگ را می­شنوید اولین تصور ذهنتان مادر بزرگ خودتان است و نه مادربزرگ شخص دیگری. چراکه این دو(یعنی واژه و خود مادربزرگ) مدام با هم بیان می­شدند و در واقع انقدر تکرار زیاد بوده که این دو همیشه با هم بازنمایی می­شوند.خب برگردیم به بحث خودمان. ما با توسل به قانون هب می­توانیم در ذهنمان، دکمه ­ای خودآگاهانه تعبیه کنیم تا نسبت به مسائلی که توجه کمتری نسبت به آن نشان می­دهیم و آن را بدیهی و روتین می­دانیم آگاهانه برخورد کنیم. ارتباط این آگاهی با قانون هب بدین صورت است که در واقع ما در این روش، یک سری سیم­کشی مثل یک شبکه در ذهنمان نسبت به شاخصه­ های معینی می­سازیم. به عنوان مثال: ما می­خواهیم در موقعیت­ هایی که عصبی می­شویم، با توسل به تکنیک ­های مدیتیشن(مانند تنفس عمیق و...) خود را آرام کنیم. اما غالبا در مواجهه واقعی همیشه این مساله یادمان می­رود، چراکه  اوج عصبانیت اجازه تفکر آگاهانه به ما نمی­دهد و رفتاری کاملا اوتوماتیک ­وار و ناخودآگاه از خود بروز می­دهیم که وقتی از کسانی که در چنین موقعیت­ هایی به دیگری آسیب جدی زده ­اند یا جان کسی را گرفته­اند می­پرسیم که چرا چنین کردی غالبا یک پاسخ می­دهند که «خودمم نفهمیدم چی شد». پس ما نیاز داریم که یک چیزی مانند دکمه روشن/خاموش یا مثل ترموستات در ذهنمان قرار دهیم تا در زمان­ها و موقعیت­های خاص آن دکمه به کمک ما بیاید.حال سوال اصلی این است که چگونه این امر را عملی کنیم؟برگردیم به مثالی که زدیم. ما با یک واکنش هیجانی به نام خشم رو­به­ رو هستیم. از طرفی چند تکنیک برای آرام و فروکش کردن این خشم بلدیم. ولی در مواجهه با واقعیت این راهکارها اصلا به ذهن نمی­ آیند. پس ابتدا باید مشکل را پیدا کنیم چراکه حتی ما راه ­حل راه هم می­دانیم و مشکل اصلی ما در عملی کردن آن است. مشکل اصلی طبق قانون هب این است که این دو مساله(خشم و تکنیک­ رهایی از آن) ارتباط و اتصالی به هم پیدا نکرده ­اند و از طرفی خشم کاملا ناخودآگاه پردازش می­شود و تکنیک­ها کاملا آگاهانه هستند و اتصال پیدا کردن این دو امر نامتجانس کمی سخت­ تر از چیزهای دیگر است و می­ توان گفت که در اموری که به رفتار مربوط می­شود همیشه با این دو عامل خود/ناخودآگاه طرف هستیم و به همین جهت هست که شاید خیلی از ماها نحوه مواجهه با اتفاقات و آدمهای مختلف را به خوبی می­دانیم، می­توانیم برای همدیگر آن را تبیین کنیم اما در هنگام عمل، هیچکدام را نمی­توانیم اجرایی کنیم و همان رفتار قدیمی تکرار می­شود. پس در اینجا نیاز به یک واسط داریم که بتواند احساس را به آن راه حل خودآگاهانه وصل نماید و ما را از انجام یک رفتار تکراری و اتوماتیک نجات دهد.دکمه ذهنی این­جا به نجات ما می­ آید، در واقع این دکمه یک نشانه است که می­تواند روی دست یا روی لباس باشد که به محض دیدن آن شبکه خودآگاه ما در رابطه با آن رویداد فعال گردد. ما بدین وسیله مغز را در یک حالت آماده باش نسبت به آن رویداد یا آدم­های مد نظرمان قرار می­دهیم که به این امر آماده سازی(priming) می­گویند. اما همه چیز انقدر ساده نیست. چراکه آنقدر اتفاقات در دنیای وافعی سوپرایز کننده و به دور از برنامه و تصور ما است که گاها می­تواند ذهن ما را به هم بریزد به طوری که یادمان برود به آن نشانه توجه کنیم. در واقع، دکمه شروع ماجراست. ما به تمرین مداور نیاز داریم و باید شبکه مغزیمان را وسیع تر کنیم و هر بار که این دکمه عمل نمی­کند، دلایل آن را روی یک کاغذ بنویسیم. این مساله باعث می­شود که شبکه مغزی طبق همان اصل قانون هب، بهتر یاد بگیرد و مدام خودش را اصلاح کند.مثال رایج دیگری که شاید همه ماها آن را تجربه کرده باشیم، فلج خواب یا همان به تعبیر سنتی «بختک» است. یکی از موثرترین راه­ها برای رهایی از این اتفاق، این است که یکی از اعضای بدن به حرکت دربیاید و شما به عنوان مثال به حرکت دادن یکی از انگشتان پا می­توانید از این حس رهایی پیدا کنید. اما سوال اصلی اینجاست که فرآیند خواب که کاملا ناخودآگاه است و ما قابلیت دستکاری در آن را نداریم، پس چگونه به یاد بسپاریم که اگر این اتفاق افتاد انگشتانمان را حرکت دهیم؟ در اینجا هم مانند مثال پیشین باید در ذهن دکمه­ ای تعبیه کنیم و نشانه­ای قرار دهیم. حال شاید این سوال مطرح شود که در خواب که ما نمی­توانیم به دست یا لباس و... نگاه کنیم پس این نشانه باید چگونه ساخته شود؟ در واقع، نیازی به این کار نیست و ما در ذهنمان نشانه­گذاری می­کنیم بدین معنی که اگر شما بگویید اگر فلح خواب رخ داد یکی از انگشتانم را حرکت می­دهم، در عمل خیلی توفیقی بدست نخواهید آورد ولی زمانی که که دقیق مشخص کنید که مثلا انگشت شصت پای راست، ذهن به این حالت شرطی که یک نوع رهایی از خطر برایش تعریف شده در حالت آماده باش قرار می­ گیرد.ما به طور سنتی یاد گرفته­ایم که با تلقین، همه چیز را یاد بگیریم و درونی سازی کنیم که در واقع امر، مخصوصا برای اموری که به رفتار ما برمی­ گردد. این مساله محقق نمی­ گردد و گذاشتن یک دکمه ذهنی و اصلاح مداوم شبکه آگاهانه ذهنی نسبت به نوع رفتار در شرایط مختلف، سبب می­شود بعد از مدتی این شبکه خودساخته در مغز، پخته تر و قوی تر گردد و دیگر نیازی به دکمه نیست و در واقع ذهن نسبت به بروز رفتار جدید به یادگیری کامل رسیده است. پس اگر می­خواهید رفتار غلطی را کنار بگذارید یا به سمت رفتار مناسب حرکت کنید، تنها راه این است که از خودآگاهی خودمان استفاده کنیم و بتوانیم با کمک آن، رفتار غلطی که در ما نهادینه شده است را کنار بزنیم و رفتار جدیدی را جایگزین کنیم وبه مانند این است که سیم کشی­های قدیمی و پوسیده یک خانه را ذره ذره از جا بکنیم و آن را با سیم­کشی بهتر و کارآمد تر جایگزین کنیم.</description>
                <category>faryadekhamoosh</category>
                <author>faryadekhamoosh</author>
                <pubDate>Fri, 13 Nov 2020 18:32:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شرم بزرگترین دشمن خودشناسی</title>
                <link>https://virgool.io/@faryadekhamoosh/%D8%B4%D8%B1%D9%85-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D8%B4%D9%85%D9%86-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C-g4wcskyb5aj5</link>
                <description>به بهانه پخش یکی از بهترین اپیزودهای کتاب‌باز درباره شرم و کتاب زندگی تاب آورانه خانم برنه براون با بیان شیوای دکتر شکوری، که میتونین از اینجا ببینید، کمی درباره شرم، این دشمن بزرگ خودشناسی حرف بزنیم.سعی دارم در این نوشته بیشتر از تجربه زیسته و ادراکی خودم صحبت کنم که بتونیم درباره شرم و ابعاد مختلفش بیشتر تفکر کنیم. شرم شامل احساس منفی پایدار و کلی در رابطه با «خود» است، در حالی که گناه احساسات منفی ای را دربارۀ رفتار خاصی که «خود» انجام داده شامل می شود. مثلا فردی که دروغ میگه، نسبت به اون عمل احساس پشیمانی کنه ولی زمانی که این اتفاق به خود شخصیت فرد ارائه بشه و بخاطر اون گناه حس کنه آدم کم ارزش یا بی ارزشی هست اینجا حس شرم به وجود میاد.نکته‌ی مهمی که قبل از شروع دسته بندی باید بهش اشاره کنم این هست که بزرگترین مشکل و دشمن ما برای اینکه خودمان را بشناسیم همین شرم هست چراکه وقتی شرم درون ما نهادینه بشود همیشه احساس حقارت یا خودکم‌بینی یا حس طردشدگی درون ما وجود دارد و هر چقدر بخواهیم به سمت خودشناسی حرکت کنیم این حس، مانند سدی اجازه نمی‌دهد که ما نقاط مثبت و منفی خودمان را ببینیم و نسبت به آن تفکر کنیم و به خودشناسی برسیم. به همین دلیل شاید اولین گام در این راه پیچیده، شناخت شرم و احساسات درونی ناشی از آن است که تا این امر محقق نگردد شناختی هم رخ نمی‌دهد.اما برای شرم میتونیم سه دسته کلی عنوان کنیم که معمولا ماها نسبت به یکی از ابعاد و انواعش که همون نوع اول هست بیشتر آگاه هستیم ولی ابعاد دیگه اون در لفافه‌هایی عنوان میشه که به ما اجازه نمیده نسبت بهش درست تفکر کنیم و موضع بگیریم.اولین نوع شرم، برهنه ترین نوع آن است که به وضوح شخصیت یک آدم مورد سرکوب قرار میگیره و با جملاتی مانند فلان اتفاق تقصیر تو بود، تو آدم ضعیفی هستی، تو آدم بدی هستی، تو در آینده هیچی نمیشی و از این دست جملات که ماها از آدمهای مختلف، در طول زندگی شنیدیم و رویمان تاثیر گذاشته و حس شرم را در ما نهادینه کرده.این نوع زیاد نیازی به تعریف ندارد چراکه برهنه است و میتوانیم با کمی تفکر جاپای آن را در زندگی خودمان بیابیم.دومین نوع شرم، استفاده از ضعف‌های ماست.احتمالا خیلی از شما که این متن را میخوانید در زندگی این مسأله را تجربه کردید که در جمعی فردی(خودمان) مورد تمسخر و تحقیر قرار میگیریم و همیشه از آن جمع و آن افراد این جمله را میشنویم که «فلانی آدم با جنبه ای هست». و به نوعی آن را فضیلت اخلاقی میشمارند. این جمله از طرفی، سبب میشود فرد قربانی، تصور کند که من چقدر آدم خوب و با جنبه ای هستم و این حرفها صرفا یک شوخی است و سبب میشود حضور قربانی در جمع همیشگی باشد و تمام آن شرم‌های وارده به خودش را نادیده بگیرد. از طرف دیگر افرادی که این عمل را انجام میدهند به نوعی برای حس عذاب وجدانشان دلیلی میآورد که فلانی(قربانی)، خودش راضی به این شوخی ها و تحقیرها هست و بدین ترتیب، به کار خودشان بدون حس عذاب وجدان، بدون درکی از این مسأله که این جملات کوبنده در قالب شوخی، یک فرد را به مسلخ نابودی می‌برد و اثرات آن در آینده بیشتر مشخص می‌شود، ادامه می‌دهند.نوعی دیگری ازسواستفاده از ضعف آدمها، در خصوص سبک زندگی مخصوصا مسائل زیبایی است با این جمله «شاید فلانی با این کار(مثلا عمل زیبایی)، حس بهتری پیدا میکند» یا «اگر من فلان چیز را میخرم یا فلان عمل را انجام میدهم بخاطر دیگری نیست به علت این است که آن چیز یا عمل، به من حس بهتری می‌دهد».این نوع جملات به ظاهر ساده و درست، در واقع نوعی پوشش و سواستفاده از ضعف‌های ماست. ما با این جملات، شرم پشت آن را می‌پوشانیم. ما از شرم «من زشتم» در حال فرار هستیم و نمی‌خواهیم با آن مواجه بشویم. چراکه تمامی این رفتار مبتنی بر سود سرمایه‌داری مانند عمل‌های زیبایی و خریدهای برندینگ بی دلیل، بر مبنای یک حس شرم القا شده توسط نظام سرمایه‌داری به ما القا شده در یک بستر ناخودآگاه. بدین معنی که وقتی شما با مدل‌های مختلف زیبایی مواجه میشوی، و بی نقصی و استاندارد بودن آنها را میبینی و در آن تصاویر روتوش شده‌ی همیشه لبخند به لب، همه چیز را خوب و عالی میبینی، این شرم درون ما شعله ور میشود که «من زشتم»یا «من بدبختم» و... خوشبختی، زیبایی و تمام مفاهیم این‌چنینی، تماما با تعاریف نظام سرمایه‌داری در ما نهادینه می‌شود و همیشه نسبت به خودمان و زندگی حس بدی داریم. همیشه این را در ذهن داریم که تا فلان عمل را نکنم تا فلان برند را نخرم و...من خوشبخت نیستم یا نسبت به خودم حس خوبی ندارم. برگردیم به جمله اول، بله درست است ماها با آن رفتار حس بهتری نسبت به خود پیدا میکنیم ولی این حس، ارتباطی با خود واقعی ما ندارد بلکه مرهمی است بر آن شرم القایی توسط نظام سرمایه‌داری.مدل دیگر این روش، شرم بر مبنای روایات روتوش شده عالی یک طرفه است که این مسأله را دکتر شکوری از کتاب زندگی تاب آورانه به خوبی توضیح داده اند که توصیه میکنم به بیان خود دکتر این را ببینید همچنین میتوانید نسخه الکترونیک کتاب را از اینجا تهیه نمایید.انواع دیگری از این مدل سواستفاده از ضعف می‌تواند وجود داشته باشد که من بر مبنای زیست و ادراک شخصی به این چند مدل اکتفا میکنم و به علت ذات پنهان این روش، باید بیشتر تفکر کنیم و مدلهای بیشتری از آن را پیدا کنیم.نوع آخر، استفاده از شرم برای اقناع هست.این مدل را بیشتر شاید در مباحث یا گفتگو های دوستانه یا آکادمیک ببینیم. بدین صورت که فرد برای اینکه خودش را در بحث به پیروزی برساند ابتدا با جملات شرم انگیز و تحقیرگر شروع می‌کند که مثلا«شما خیلی مبتدیانه حرف می‌زنید»، «شما مطالعه کمی دارید»، «تو در حد و اندازه‌های ورود به این مباحث نیستی» و...با این نوع جملات، فرد مقابل شرمگین میشود و مخصوصا اگر یکی از این جملات بتواند سیکل شرمگین شدن فرد را فعال کند باعث می‌شود فرد در خودش جمع شود، تمرکزش را از دست بدهد و تمام آن احساسات خودحقیرپندار درونش شعله‌ور گردد. در این حالت برنده بحث همانی است که شرم را القا کرده و میتواند منطق خودش را به خورد طرف مقابل بدهد چراکه فرد شرمگین شده در این حالت خودش را آنقدر پایین و کم میبیند که ناخودآگاه به خود میگوید «حتما فلانی درست میگه» و به راحتی تسلیم می‌شود.اجازه بدهید در انتها این مسأله را با مثالی از کتاب روانشناسی تاریک به اتمام برسانم. ویلیام کوپر نویسنده کتاب روانشناسی تاریک میگوید: فرض کنید مردی در خانه بخواهد خانمش را متقاعد کند که با دوستانش نگردد و میخواهد این را به صورت غیرمستقیم عنوان کند. مرد، ابتدا شروع به تعریف از دوستان خانمش می‌کند و حتی از اندام آنها تعریف میکند و این کار را آنقدر ادامه میدهد که خانمش حساس شده و به صورت ناخودآگاه، احساس شرم و خودکم‌بینی کند. این مسأله سبب میشود که خانم، ارتباطش را با دوستانش کم کند و در این مرحله شوهرش به حمایت از او می‌پردازد و زن که میبیند آن شرم القایی ابتدایی از سمت شوهرش کم شده و ناخودآگاهانه حس بهتری دارد، به این قطع ارتباط با دوستان، ادامه می‌دهد.ما در زندگی روزمره مدام در معرض شلیک‌های مداوم شرم به سمت خودمان هستیم و اگر نسبت به این امر آگاه نباشیم، مدام ضعیف و ضعیف تر و از خود واقعیمان دور و دورتر میشویم.  خانم برنه براون سخنرانی‌هایی در برنامه تدتاک با موضوع شرم دارد که میتوانید آنها را از اینجا ببینید.در پایان، اگر متن را مطالعه کردید و انواع یا مدل های دیگری از شرم را میدانید یا تجربه کردید به اشتراک بگذارید تا بتوانیم بهتر به ابعاد مختلف شرم برسیم و نسبت به آن تفکر کنیم.</description>
                <category>faryadekhamoosh</category>
                <author>faryadekhamoosh</author>
                <pubDate>Sat, 31 Oct 2020 14:32:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پول همه چیز را میبلعد قسمت دوم:طرفدار(Fan)</title>
                <link>https://virgool.io/@faryadekhamoosh/%D9%BE%D9%88%D9%84-%D9%87%D9%85%D9%87-%DA%86%DB%8C%D8%B2-%D8%B1%D8%A7-%D9%85%DB%8C%D8%A8%D9%84%D8%B9%D8%AF-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85%D8%B7%D8%B1%D9%81%D8%AF%D8%A7%D8%B1fan-y7jrthhlgjtz</link>
                <description>سعی بر این دارم که در این سری &quot; پول همه چیز را میبلعد&quot; به بیان مثال هایی تاریخی که با هدف سودجویی سرمایه داری در قالب یک تظاهر اجتماعی یا سیاسی و... رخ داده بپردازم.قسمت اول این سری را با موضوع فمنیست میتوانید از اینجا مطالعه بفرمایید.شاید خیلی از شما اسم خاندان کارداشیان را شنیده باشید یا اطلاعاتی درباره زندگی آنها داشته باشید  امروز میخواهم به کوچکترین فرد این خانواده یعنی کایلی جنر بپردازم که سال 2018 سایت فوربس (Forbes) به او عنوان جوانترین ثرومند خودساخته دنیا را داد.کایلی از سال 2015 شرکت محصولات آرایشی راه می اندازد که میتواند در طی حدود 3 سال به سودآوری در حدود 900 میلیون دلار برسد و فقط 100 میلیون دلار کم داشت تا رکورد ثروتمند ترین فرد جوان تاریخ را بشکند و از زاکربرگ (موسس فیس­بوک) که در 23 سالگی توانسته بود این لقب را تصاحب کند پیشی بگیرد.اما اتفاقی که در فضای مجازی اتفاق افتاد حیرت انگیز بود. طرفداران ابتدا شروع کردند به توییت کردن با مضمون طنز که بیایید این 100 میلیون دلار را برای کایلی جنر جمع کنیم و او را ثرمندترین جوان تاریخ کنیم  که نمونه ای از این دست توییت را در تصویر زیر مشاهده میکنیم.خانمی مینویسد که حاضر است از هزینه های حمایت از فرزندش بزند تا به این زن سخت کوش(کایلی) کمک کند که میلیاردر شود.اما بعد از مدتی ماجرا خیلی جدی شد و کمپینی با اسم GoFundMe راه افتاد و در توضیح هدف این کمپین نوشتند:من نمیخواهم در دنیایی زندگی کنم که کایلی جنر 100 میلیون دلار نداشته باشد ما باید این پول را جمع کنیم تا او به یک میلیارد دلار برسد. مردم از 5 دلار تا 100 دلار به این کمپین کمک میکردند. اطلاعاتی در خصوص اینکه در نهایت چقدر پول جمع شد در دسترس نیست و شاید در خصوص هدف این بحث اهمیت چندانی هم نداشته باشد.دو نکته اساسی در این داستان به چشم میخورد:اول اینکه مجله فوربس کایلی جنر را به عنوان ثروتمندین جوان خودساخته معرفی میکند و خود ساخته(self-made) را به معنی کسی میداند که با تلاش خودش نه با ثروت خانواده یا استفاده از چنین مزایایی به آن ثروت رسیده باشد در صورتی کیست که نداند این خاندان در چند سال اخیر شاید معروف ترین خانواده در دنیا باشد و تمام چشمهای دنیا نظاره گر اتفاقات این خانواده هست از لایوشو های آنها گرفته تا معروفیت و دنبال کننده های در فضای مجازی که بدست آوردن آن هم با تلاش و هوش و ذکاوت خاصی نبوده. در واقع نتیجه بیزینس کایلی جنر خود ساختگی او نبوده و اساسا تلاش خاصی هم در این جهت نبوده منتها با این عنوان فضای مجازی پر از عنوان های رازهای میلیونر شدن این شخص محتوا سازی شده که تماما سراب و توخالی است در واقع میتوان گفت طرفدارهای او، او را ساختند.در واقع در قدم اول طرفداران هستند که به یک شخص اعتبار میدهند و به این شکل به طور غیرمستقیم به درآمدهای آن شخص کمک میکنند حال یا با گرفتن تبلیغ از کمپانی های دیگر یا تبلیغ کار خودو دوم بحث کمک مالی و راه اندازی کمپین برای کسی که تا چندین نسل آینده خودش هم سرمایه جمع کرده منتها همچنان برای شاخص تر شدن او دست به کمک مالی یا انواع کارهای دیگر میکنند تا او به هدفش برسد. در واقع ما فکر میکنیم اگر او به هدفش برسد گویی ما به هدفمان رسیدیم.این مساله همان چیزی است که هگل رابطه ارباب و بنده میخواند و بیان میکند و در واقع میل بنده همان میل ارباب میشود( میل به میل دیگری) و بنده برای هویت یافتن خود باید میل ارباب را به نتیجه برساند و اصولا ارباب هم بدین تربیت هویت میاید یعنی با وجود بنده ای که میل های او را در دایره میل خودش قرار میدهد او شکل میگیرد.در نتیجه دنیای طرفداری دنیای در قدم اول ارباب سازی است و دوم قدم گذاشتن در دایره بندگی است. ما بنده اربابان میشویم از غذای خود میزنیم از پول تحصیل فرزندمان(همان عکس توویت بالا) میزنیم برای اینکه اربابمان به میلش برسد. در سیستم بنده و ارباب ما خود را قربانی ارباب میکنیم و دایره ثروت و قدرت او را افزایش میدهیم و از آن طرف شعار آزادی نیز میدهیم در صورتی که مدام در حال کاهش این دایره هستیم.کسانی هر روز گوشه گوشه دنیا از فقر،ظلم و... میمیرند اما عده ای ابتدا ارباب خود را سیراب میکنند اگر چیزی بماند برای خودشان صرف میکنند و در آخر تتمه آن را و حتی دورریز آن را (مانند لباس های کهنه شده و...) را به دست نیازمندان میرسانند البته اگر تتمه ای در کار باشد.</description>
                <category>faryadekhamoosh</category>
                <author>faryadekhamoosh</author>
                <pubDate>Tue, 31 Mar 2020 20:06:06 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بتمن یا جوکر مساله این است!!!</title>
                <link>https://virgool.io/@faryadekhamoosh/%D8%A8%D8%AA%D9%85%D9%86-%DB%8C%D8%A7-%D8%AC%D9%88%DA%A9%D8%B1-%D9%85%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-usjzz3npizhd</link>
                <description>در سالی که گذشت فیلم جوکر بسیار مورد استقبال قرار گرفت به این بهانه در این مطالب نگاهی خواهم داشت به شخصیت بتمن در مقابل جوکر.ابتدا در خصوص قهرمان کمی صحبت کنیم که اساسا به چه کسی قهرمان اطلاق میگردد. قهرمان ها نمادی از افراد خیالی یا واقعی هستند که بر مبنای فانتزی های بشری(فانتزی به معنی آمال و آرزوی دست نیافته بشر) ساخته و پرداخته شدند. قهرمان های واقعی از دل وقایع تاریخی بروز پیدا می کنند و زمانی قهرمان به آنها اطلاق میشود که بتوانند همان فانتزی های بشری را مانند مبارزه با ظلم، تلاش برای صلح و...جامعه عمل بپوشانند و قهرمان های خیالی نیز بر اساس همین مسائل ساخته میشوند. قهرمان ها چون با آرزوهای انسانی همخوانی دارد به صورت ناخوداگاه در ذهن پذیرفته میشوند و سبب ایجاد الگو در ذهن میشوند و خواه ناخواه انسان را به سمت خود رهنمون می سازند. در خیل عظیم قهرمان هایی که وجود دارند هر یک وجوهی از این آرزومندی را به عرصه عمل می آورند شاید قهرمان ذهنی شما یک فوتبالیست باشد شاید یک انسان سیاسی و شاید هم یک موجود خیالی مانند بتمن و...اما سوال مهم این است که هر قهرمانی آیا واقعا قهرمان است یا توهمی از آن را برای ما نمایش میدهد؟ و یا حتی ضدقهرمانی در لباس قهرمان است؟بگذارید به ادبیات و قهرمان های موجود در آن نگاهی بیاندازیم. قهرمان ها در قرن نوزدهم کسانی مانند ژآن وارژان در بینوایان هستند(در ایام انقلاب فرانسه). در انتهای قرن نوزدهم و تا نیمه قرن بیستم این قهرمان ها بیشتر کسانی هستند که تن به مبارزه علیه ساختار سیاسی و ظلم میزدند. آدم های ساده،بدون هیچ ویژگی عجیب خاصی ولی با یک آرمان خواهی بزرگ.اما از اواخر قرن بیست و مخصوصا قرن حاضر شکل و شمایل قهرمان ها عوض میشود دیگر خبری از آن ادمهای ساده نیست بلکه کسانی قهرمان میشوند که صاحب قدرت یا ثروت باشند یا کسانی که ویژگی ماورایی خاصی از خود بروز میدهند.بتمن حاصل خروجی دنیایی است که همه چیز را در سیطره قدرت و ثروت میبیند و آدم های عادی یا توده های مردم فقط در نقش تشویق کننده و حامی ظاهر میشوند برعکس دنیای قهرمان گرایی گذشته که شما هم میتوانستی به سمت قهرمان خود حرکت کنی و شبیه او شوی یا حتی از او گذر کنی، اینجا بدون داشتن ثروت یا قدرت سیاسی هیچ استفاده ای نداری و فقط شاید در تخیل توانایی نزدیک شدن به قهرمان را داشته باشی.بتمن شخصی است ثروتمند که از نظر مادی همه چیز در زندگی دارد و بالاترین تکنولوژی دنیا در اختیار دارد و به علت داشتن شرکتی بزرگ و مهم در ساختار قدرت هم صاحب نفوذ و نظر هست. این مرد خود را ناجی شهر معرفی میکند و با استفاده از همان ثروت و امکانات به یاری مردم میشتابد.پس اساسا قهرمان دنیای مدرن در قدم اول باید ثروتمند باشد و گرنه دم زدن از کمک به مردم و ناجی واقع شدن حرف و سختی بیش نیست پس برای قهرمان شدن قدم اول رسیدن و حرکت به سمت پول و ثروت است.از طرف دیگر با جوکر به عنوان ضد قهرمان طرفیم که برای خیلی ها در مقام قهرمان حاضر میشود. جوکر بر خلاف بتمن آدمی است از جنس مردم عام. نه قدرت ویژه ای دارد و نه ثروتی و نه امکانات خاصی. یک فرد آسیب دیده و طرد شده از جامعه که در نهایت تبدیل به یک شخصیت ضد اجتماعی شده.جوکر در واقع نشان دهنده قشر آسیب دیده جامعه است که میخواهد این عقده ی فروخورده شده ای را که جامعه به او داده بالا بیاورد و در نتیجه تبدیل به یک شورش گر و عصیان گر اجتماعی می شود. جوکر همزادپنداری بیشتری با قشر طبقه پایین یا آسیب دیده جامعه دارد.بتمن خود در بازی سرمایه داری ضد مردم است. در واقع از پول مردم میخواهد به نفع خود آنها استفاده کند. خودش قسمتی از ساختار ایجادکننده شخصیت های ضد اجتماعی و آسیب دیده ای مانند جوکر هست و خودش علیه آن قیام میکند. به راستی اگر جریان سرمایه داری نبود آیا شخصیت های عصیان زده ای مانند جوکر به وجود می آمد؟ آیا این شکاف های اجتماعی طبقاتی، حسرت ها قشر ضعیف جامعه و حق خوری های آنها نبود قشر بزهکار جامعه چقدر کم میشد؟در واقع بتمن تطهیر سرمایه داری است. کسی که با فریب سرمایه داری مردم را چپاول میکند و بعد با قهرمان بازی و پول همان مردم خودش را تطهیر میکند و جوکر که همان قشر آسیب دیده است که امثال بتمن ها ایجاد کرده اند. همان هایی که برای یک قران مزد کارگر، روحش را میلعند و از او یک کالبد خالی بی روح میسازند. جوکر را بتمن ها میسازند و بعد همان بتمن ها برای نابودی ساخته خودشان تلاش میکنند. ما با قهرمان همراه میشویم و دست و هورا میکشیم و در مقابل از جوکر ها متنفر میشویم.حال برگردیم به بحث اول. قهرمان ها ما را ناخودآگاه همراه خود میکنند. در ذهن ما الگو میسازند و ما را ترغیب میکنند که به سمت آنها حرکت کنیم و حال اگر قهرمان در ناخوداگاه ذهنی ما امثال بتمن یا جوکر باشند چه بر سر ما خواهد آمد؟...</description>
                <category>faryadekhamoosh</category>
                <author>faryadekhamoosh</author>
                <pubDate>Mon, 23 Mar 2020 23:00:26 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پول همه چیز را میبلعد قسمت اول:فمنیسم</title>
                <link>https://virgool.io/@faryadekhamoosh/%D9%BE%D9%88%D9%84-%D9%87%D9%85%D9%87-%DA%86%DB%8C%D8%B2-%D8%B1%D8%A7-%D9%85%DB%8C%D8%A8%D9%84%D8%B9%D8%AF-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84%D9%81%D9%85%D9%86%DB%8C%D8%B3%D9%85-px1qyhx2tpqs</link>
                <description>سعی بر این دارم که در این سری &quot; پول همه چیز را میبلعد&quot; به بیان مثال هایی تاریخی که با هدف سودجویی سرمایه داری در قالب یک تظاهر اجتماعی یا سیاسی و... رخ داده بپردازم.بعد از ایجاد موج روانکاوی توسط فروید در اوایل قرن بیستم یکی از سوالاتی که ذهن خیلی ها را درگیر کرده بود این بود که آیا میتوان به وسیله ابزار روانکاوی ذهن توده مردم را دستخوش تغییر کنیم و آنها را ناخودآگاه به سمت میل و خواسته ی مارکتی یا سیاسی اجتماعی خودمان بکشانیم یا نه. پیشرو این داستان کسی نبود جز پسر خواهر فروید که در آمریکا زندگی می کرد و در کار تبلیغاتی بود و با نظریات دایی خود تا حدی آشنا بود.ادوارد برنایز(سمت راست) زیگموند فروید(سمت چپ)در دهه 20 میلادی پیشنهادی از سوی کمپانی تولید سیگار بنام چسترفیلد به ادورارد برنایز میشود که در جامعه ی آمریکا کشیدن سیگار برای زنان نوعی تابو به حساب می آید و ما یک بازار بزرگ را برای فروش از دست داده ایم و از او خواستند که برنامه تبلیغاتی طراحی کند تا زنان نیز به سمت مصرف سیگار و خرید آن اقدام کنند.برنایز پیش یکی از روانکاوان مشهور آمریکایی بنام آبراهام بریل میرود و موضوع را با او در میان میگذارد بریل به او میگوید که سیگار نماد قدرت مردانه است و اگر بتواند راهی پیدا کند که سیگار را با نماد قدرت ترکیب کند احتمال قوی میتواند نتیجه مطلوب بگیرد.
,
,روز عید پاک که در آمریکا راه پیمایی برگذار میشود برنایز به عده ای از زنان پول میدهد که در ساعتی معین و در جایی تعیین شده جمع شوند و همه با هم سیگار روشن کنند و از طرفی به تمامی روزنامه ها اطلاع میدهد که قرار است زنان در فلان جا مشعل آزادی روشن کنند.زنان وقت مقرر حاضر میشوند و صدها عکس از آنها گرفته میشود و فدای آن روز تیتر اول روزنامه ها این بود که : زنان مشعل آزادی را در عید پاک روشن کردند.

در واقع برنایز با ابزار قرار دادن مباحث فمنیستی و برابر خواهی و کنش گری در حوزه زنان و ارتباط دادن سیگار به مشعل آزادی و  یک پروپاگاندا توانست میلیون ها زن را تشویق به کشیدن سیگار کند و این توهم را به آنها القا کند که با خرج پول و خرید و کشیدن سیگار قدمی مهم در راه آزادی و برابر خواهی برخواهند داشت اما در پس ماجرا اهداف دیگری خوابیده بود و شاید این اولین آزمایش بر روی توده مردم بر مبنای نظریات روانکاوانه فروید بود. </description>
                <category>faryadekhamoosh</category>
                <author>faryadekhamoosh</author>
                <pubDate>Fri, 13 Sep 2019 16:11:10 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بدون پول همه ما ثروتمندیم</title>
                <link>https://virgool.io/@faryadekhamoosh/%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D9%BE%D9%88%D9%84-%D9%87%D9%85%D9%87-%D9%85%D8%A7-%D8%AB%D8%B1%D9%88%D8%AA%D9%85%D9%86%D8%AF%DB%8C%D9%85-crhi7q1ndeol</link>
                <description>داستان برمیگرده به قبل از اینکه برم سر کار.زمانی که خودت هستی و یه مقدار اندکی ماهیانه که باید تا آخر ماه خودتو باهاش نگه داری. وقتی برمیگردم به اون روزها نگاه میکنم میبینم که شاید بیشترین خرج هایی که من داشتم شامل یه کافه رفتن و یه فنجون قهوه ، خرید کتاب و هزینه رفت و آمد به نقاط مختلف شهر بود. دنیای کوچیکی داشتم ولی با همین تیکه های کوچیک لذت میبردم وقتی یه کتاب جدید (که غالبا کم حجم و ارزون تر از بقیه) بود میخردیم با ولع زیادی شروع به خوندنش میکردم. ماشین های میلیاردی خانه های آنچنانی و... رنگ و لعاب خاصی برام نداشتن شاید گاهی حسرت میخوردم از زندگی مرفه دیگران ولی آنچنان درگیرم نمیکرد.گذشت تا دوران دانشجویی به این خرج ها اضافه شد. وقتی خابگاهی باشی توی یه شهر دور و دستت به جایی بند نباشه و بدونی اگه بخای یه سری تفریح ها و کارای دیگه بکنی همون هفته اول کفگیرت به ته دیگ میخوره قید خیلی چیزا رو میزنی و سعی میکنی غذای سلف رو بهترین غذای دنیا تصور کنی و قهوه ای که توی موکاهای روگازی اونم تو آشپزخونه خابگاه دم میکنی جز بهترین قهوه هایی که خوردی تصور کنی و هربار کف کوچیکی که روی قهوت میبنده بشینی و کلی تعریف کنی انگار که پیکاسو هسی و یه اثر هنری به جای گذاشتی. اما همین چیزای ارزون و کوچیک کل دنیاییه که داری و باهاش تا میتونی لذت میبری و از همین چیزای کوچیک کلی ذوق میکنی. اون وقت ها انقدر دنیام کوچیک بود که هر جور حساب میکردم میدیدم با یه حقوق ساده کارمندی اگه زندگی متاهلی نداشته باشی چقدر میتونی لاکچری زندگی کنی، چقدر میتونی کتاب بخری،کافه بری، سینما بری . خیلی چیزای دیگه تازه ته ماه یه پولیم اضافه میاری.همه اینها با بد و خوب و سختی و شیرینیش گذشت تا وارد بازار کار شدم. انگار همه اون چیزایی که عمری نداشتم و آنچنان توجهی بهش نمیکردم سرم آوار شد. اون وقته که یه نگاه میکنی میبینی ای داد غافل گوشیت مدلش قدیمی هست و اگه تا یه مدت دیگه گوشیتو عوض نکنی از دنیای تکنولوژی به دور افتادی. سرت میره داخل فروشگاها و دیجی کالاها و... و هی واسه اون حقوقی که قرار بهت برسه برنامه ریزی میکنی و آخرکار هم با یه حسرتی یه حساب کتاب میکنی میبینی هر چیم کار کنی باز نمیتونی یه سری از این نیازهای جدیدو برآورده کنی.حساب میکنی و میبینی یک سال روزی 9ساعت کار میکنی و تهش با دو تا دونه خرید درشت میرسی به صفر و انگار کل سالت بیهوده تمام شده. اون وقت ها یادم میاد که خیلی دغدغه قشر کارگر و ضعیف جامعه رو داشتم و برام مهم بود الان این حس خیلی نسبت به قدیم تقلیل پیدا کرده برای من.بعد از رفتن سرکار شاید روزی بیشتر از یه قهوه تونستم بخورم، توانایی خرید کتاب بیشتری پیدا کردم حتی کتابهای قطور و گران، اما هیچکدوم اون لذت و آرامش همون قهوه دمی توی موکای روگازی رو برام نداشت. پول میتونه زندگیتو عوض کنه و کلی لذت و آرامش رو ازت بگیره و به جاش تمام وجودتو پر از استرس و اضطراب قسط های عقب افتاده و حسرت نداشتن کلی چیز بکنه. الان که برمیگردم گذشته رو نگاه میکنم میبینم من آدم ثروتمندتری بودم نسبت به الان و پول و لذت درآوردن اون هر روز منو بیشتر فقیر و تهی از خودم کرده.</description>
                <category>faryadekhamoosh</category>
                <author>faryadekhamoosh</author>
                <pubDate>Mon, 12 Aug 2019 20:16:40 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زامبی ها ما را خواهند خورد اگر نجنبیم</title>
                <link>https://virgool.io/@faryadekhamoosh/%D8%B2%D8%A7%D9%85%D8%A8%DB%8C-%D9%87%D8%A7-%D9%85%D8%A7-%D8%B1%D8%A7-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D9%86%D8%AF-%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%AF-%D8%A7%DA%AF%D8%B1-%D9%86%D8%AC%D9%86%D8%A8%DB%8C%D9%85-i3n7petgbubo</link>
                <description>زامبی ها موجوداتی خیالی هستند که ویژگی بارز آنها این است که فقط یک کالبد مادی دارند، بدون روح و روان و قدرت تفکر و تصمیم گیری که برای ارتزاق خودشان مدام به دنبال طعمه میگردند. ویژگی بارز دیگر زامبی ها این است که با هر کس تماس پیدا کنند میتوانند او را تبدیل به خود کنند، روحش را میخشکانند و او را همانند خودشان به یک موجود بی روح تبدیل میکنند. زامبی ها گاها توسط یک لیدر آگاه هدایت میشوند و به سمت اهداف زنده و دارای تفکر و روح حمله میبرند تا آنها را شبیه خود کنند.اینها ویژگی هایی هست که این موجودات دارند و در سالهای اخیر تبدیل به سوژه ژانر تخیلی بسیاری از داستانها و فیلم ها شده اما نسبت نمادین این موجودات با واقعیت زندگی ما انسانها چیست؟عصر مدرن و بهتر بگوییم پسامدرن عصری است که به علت ذات وجودیش انسانها را از درون تهی میشوند و فقط پوسته ی بیرونی و ظاهر هر چیز اهمیت پیدا میکند. ابزارهای آگاهی دهنده مانند کتاب تبدیل به وسیله خودنمایی عده ای میشوند و نه وسیله آگاهی سازی و رشد فکری انسانها.انسانها در این چرخه ی معیوب هر روز سعی میکنند توجه و تایید دیگران را به خود جلب کنند و هر چه تلاش برای رسیدن به این مقصود بیشتر میشود انسان از درون تهی تر میشود و بیشتر و بیشتر وابسته به دیگری میگردد.حال برخورد این انسان زامبی شده با دیگران چگونه است؟ این نوع انسان همیشه به دنبال آدم هایی ایست که از آنها برای خود تایید بگیرد و بهترین مکان برای پیدا کردن این نوع افراد در گروه های همفکر و همجهت خود هست که مدام همدیگر را تایید میکنند و بعد نارسیست خود را تقویت میکنند و کم کم به یک دگماتیسم دچار میشوند که جز خود کسی را نمیبینند و میخواهند همه را شبیه خود کنند. به دیگران حمله میکنند ریشه فکری و روحی آنها را میمکند. این شباهت خواهی در یک بستر اندیشه ای صورت نمیگیرد بلکه در یک فضای جنجالی احساسی و تنفر پراکنی شکل میگیرد جایی که محلی برای تفکر نیست و اندیشه را میخشکاند و فرد مورد حمله واقع شده برای رهایی از این فشار روانی آورده شده به تدریج خودش را تسلیم خواست آن &quot;دیگری ها&quot; میکند. جمعیت زامبی ها زیاد و زیاد تر میشود و همیشه برای ارضای روحی خودشان و ارتزاق خود دست به حمله به دیگری میزنند. این جمع دگم شده که هر روز نارسیست تر و خود برتر بین تر میشود خودشان را علامه دهر میدانند و نه زامبی های بی شکل و بدقواره که از درون کاملا تهی هستند.این پدیده زامبی ایسم در فضای مجازی مخصوصا در پلت فرم های معروفی مثل توییتر و اینستگرام به راحتی قابل رصد و مشاهده است و هر روز به تعداد آن اضافه میشود.از طرفی دنیای سلبریتی ها همان فضای حکم رانی و دستور حرکتی ایست که لیدر به زامبی ها میدهد که به کجا حمله کنند، به شکل درآیند(دنیای مد) و چه کسانی را از پای درآورند و در نهایت با توهم اینکه در این فضا به رشد و آگاهی ما افزوده میشود همه خواه ناخواه اسیر این چرخه معیوب خواهیم شد.</description>
                <category>faryadekhamoosh</category>
                <author>faryadekhamoosh</author>
                <pubDate>Fri, 09 Aug 2019 18:49:11 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>