<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های فرزاد آخوندزاده</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@farzad119</link>
        <description>farzad119.ir</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-21 11:47:23</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/608/avatar/gEunhD.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>فرزاد آخوندزاده</title>
            <link>https://virgool.io/@farzad119</link>
        </image>

                    <item>
                <title>طاعون</title>
                <link>https://virgool.io/@farzad119/%D8%B7%D8%A7%D8%B9%D9%88%D9%86-wqpo0ebpichq</link>
                <description>طاعون رو توی نمایشگاه کتاب پارسال خریدم، توی لیست کتاب هایی که برای خرید آماده کرده بودم نبود و توی یکی از غرفه ها چشمم بهش خورد و با توجه به شناخت نسبی ای که با خوندن کتاب های بیگانه و سقوط از آلبر کامو داشتم اون رو خریدم.طراح کاور : wrak007همونجور که از اسم کتاب هم میشه تشخیص داد، داستان حول محور بیماری طاعون که افتاده به جون مردم شهر می‌چرخه. یک بیماری واگیردار وحشتناک!کامو بیماری رو حیوانی تشریح میکنه که وحشیانه می‌پرید بین مردم و با تمام زور و توان می‌کشت. میکشه تا وقتی خسته میشه و دیگه نایی براش باقی نمی‌مونه.راستش من زیاد داستان رو دوست نداشتم. بی روح و یک جورایی خسته کننده و کش دار بود. جوری بود که من هم انقدر از این فضای بیمار و خفقان خسته شده بودم که وقتی داستان به جایی رسیدمکه فهمیدم بیماری کم کم داره پس‌نشینی می‌کنه، من هم مثل مردم شهر اوران خوشحال شدم که این بی روحی و تکرار تموم شده. نمیدونم شاید این یک حسنه.اما شخصیت های داستان هم یک جوری بودن، اصلا نمیشد باهاشون ارتباط برقرار کرد و پرداختشون خوب نبود به نظرم. به طوری که بعضی وقتا اصلا یادم میرفت ویژگی های شخصیتی افراد رو. این کی بود و چیکاره بود و علایقش چی بود. اگر شخصیت پردازی طاعون رو مقایسه کنم با کافکا در کرانه، واقعا شخصیت پردازی هاروکی موراکامی چندین برابر بهتر بود. هنوز که هنوزه ساکورا و ناکاتا نشستن یه گوشه از ذهنم.در کل داستان راجب سیاهی ها، سختی ها و در کنارش انسانیت و همبستگی و عشق انسانی توی اون شرایط هست و شاید باید این سبکی باشه. اما من نظر مثبتی نداشتم راجبش.</description>
                <category>فرزاد آخوندزاده</category>
                <author>فرزاد آخوندزاده</author>
                <pubDate>Tue, 14 May 2019 14:06:40 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در بهشت پنج نفر منتظر شما هستند</title>
                <link>https://virgool.io/@farzad119/%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D9%87%D8%B4%D8%AA-%D9%BE%D9%86%D8%AC-%D9%86%D9%81%D8%B1-%D9%85%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%B1-%D8%B4%D9%85%D8%A7-%D9%87%D8%B3%D8%AA%D9%86%D8%AF-poirr218khcm</link>
                <description>از میچ آلبوم “سه شنبه ها با موری” رو هم خونده بودم، کتاب خوبی بود، داستان راجب یکی از استاد های میچ به نام موری بود که پیرمردی بود خاکی و با تجربه و فهمیده، به طور اتفاقی میچ بعد از چند سال میبینتش و قرار میشه طی جلساتی موری راجب زندگی درس هایی به میچ بده. کتاب یک جورایی نصیحت گونست، اما خیلی باحال و خودمونی. من کتاب رو دوست داشتم.نویسنده کتاب “در بهشت پنج نفر منتظر شما هستند” هم میچ آلبوم هست، هیچ دیدی نسبت به سبک کار و قدرت نوشتن میچ آلبوم نداشتم چون توی کتاب سه شنبه ها با موری اکثرا موری حرف میزد و در واقع یک جورایی ثبت وقایع بود. داستان این کتاب داستان زندگی پیرمرد ۸۵ ساله و تنهایی هست به نام ادی(مخفف ادوارد) که توی شهر بازی مسئول بازرسی و تعمیر لوازم بازی هست. یک روز توی شهر بازی حادثه ای رخ میده و ادی میمیره و میره به بهشت و پنج نفر رو که توی زندگیش تاثیر داشتن یا توی زندگیشون تاثیر داشته رو میبینه.نویسنده بهشت رو توی داستان اینجوری تصور میکنه، میگه بهشت جاییه که میشه دلیل زندگی کردنت رو فهمید.داستان هر ۵ نفر گیرا و جذابه و بعضی وقتا غافلگیرتون میکنه. ادی با صحبت کردن باهاشون دلیل زندگی، مشکلات و اتفاق هایی که توی زندگیش افتاده رو میفهمه.من خیلی داستان رو دست داشتم، خارج از منطق و فلسفه اگر بهش نگاه کنیم میتونه تاثیر گذار باشه روی نوع نگرش و رفتارمون توی زندگی.</description>
                <category>فرزاد آخوندزاده</category>
                <author>فرزاد آخوندزاده</author>
                <pubDate>Wed, 10 Apr 2019 00:16:49 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک سال پیش همین روزا</title>
                <link>https://virgool.io/@farzad119/%DB%8C%DA%A9-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D9%BE%DB%8C%D8%B4-%D9%87%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D8%A7-o7dwxwu0nurn</link>
                <description> یک سال پیش همین روزا بود که توی پادگان داشتیم کار های ترخیص رو انجام می‌دادیم که بعد از دو ماه زندگی با سبک نظامی، برگردیم خونه هامون و روال عادی زندگی از سر گرفته بشه.قصدم این نیست که خاطرات یا اتفاق های خوب و بد رو تعریف کنم یا کسایی که نرفتن رو بترسونم یا نصیحت کنم. نمی‌خوامم صفر تا صد دوره آموزشی رو بگم، فقط می‌خوام به صورت خلاصه با نقاشی هایی که از محیط اونجا کشیدم یک تصویر ذهنی بهتون بدم که دوره آموزشی چجور جایی هست و فضاش چجوریه، شاید براتون جالب باشه.لحظه ورودمون به پادگان به هممون یک کد دادن، کد تشکیل شده از شماره گردان، شماره گرواهان، و شماره سازمانی هر سرباز، که از این به بعد ما رو با اون شماره می‌شناختن. کد من ۹۷-۲۲ بود، یعنی گردان ۲، گروهان ۲ و ۹۷ هم شماره سازمانی خودم. که همین شماره تختم رو هم توی آسایشگاه گروهان مشخص می‌کرد.مجموعه ۱۲۰ نفری سرباز ها یک گروهان رو تشکیل میدن، مجموعه ۴ گروهان هم می‌شه یک گردان که همه این ها یک فرمانده مشخص داره.(تعداد توی هر پادگان متفاوته)آسایشگاه ما دو قسمت داشت، تخت ۱ تا ۶۰ و تخت ۶۱ تا ۱۲۰ و این دو قسمت با یک فضای ۴ متر در ۶ متر از هم جدا میشد. تخت های دو طبقه کنار هم چیده شده بودن و فقط جای راه رفتن بینشون بود. روکشِ سفیدِ تخت باید محکم و بدون کوچکترین چروکی به تخت پونز می‌شد. پتو هم باید هر روز صبح با روش خاصی تا زده می‌شد و اگر به هر دلیلی موقع تا زدن، لبه های پتو دقیق روی هم نمی‌نشست در صورت دیده شدن تنبیه در انتظارت بود.نمای آسایشگاه از روی تخت من همچنین کنار تخت ها هم کمدِ مربوط به هر تخت بود که وسایل باید توش با نظم و قاعده مشخصی چیده می‌شد و گذاشتن چیزیی غیر از چیز های مشخص شده ممنوع بود و در صورت دیده شدن باز هم تنبیه در انتظارت بود.ترتیب چیدمان وسایل فرمانده گروهان یک نفر رو به عنوان ارشد و یک نفر هم به عنوان منشی ارشید با همون دستیار ارشد انتخاب می‌کنه که وظیفش حفظ نظم، به صف کردن بچه ها و اینجور کارهاست. معمولا برای هر موضوعی یک ارشد انتخاب میشه که از اون به بعد اون شخص می‌شه مسئول اون چیز.ساعت ۴ صبح با صدای رادیویی که برای کل گردان پخش می‌شد بلند می‌شدیم، لباس نظامی می‌پوشیدیم و پتو رو تا می‌کردیم. توی سرما به صف می‌شدیم و می‌رفتیم برای نماز، بعد از نماز، سالن غذاخوری برای صبحانه، بعد از صبحانه هم آسایشگاه و آماده شدن برای برنامه‌ی تا ظهر که می‌تونست یا چند تا کلاس تئوری باشه، یا رژه، یا اسلحه یا ورزش. همین داستان برای نماز ظهر و عصر و همچنین مغرب و عشا هم بود که طبیعتا قبل از ناهار و قبل از شام بودن.کیفیت غذا متفاوت بود هر روز، یک روز کباب بود، یک روز هم سوپ بدمزه ، اما در کل وضعیت غذا خوب بود تو پادگان ما.خوشبختانه بعد از ناهار و شام یک ساعتی زمان داشتیم برای استراحت. معمولا این ساعت توی آسایشگاه خیلی شلوغ بود، بچه ها پانتومیم بازی می‌کردن، بلند بلند می‌خندیدن و حرف می‌زدن. صدای تلوزیون هم که همیشه بلند بود. این فضا یک خورده تحملش برای من سخت بود. یا با دوستم که از بندر با هم اومده بودیم بیرون بودم یا هم می‌رفتم جاهای مشخصی که بررسیشون کرده بودم می‌نشستم کتاب می‌خوندم یا می‌نوشتم.روز های اول می‌رفتم پشت آسایشگاه. اولا خوب بود و خلوت اما کم کم سیگاری ها پیداشون شد و مجبور شدم نقل مکان کنم به جای دیگه:سکو های پشت آسایشگاه(اون ساختمون هم آسایشگاه گردان کناریمونه)پاتوق دوم یکم فاصله داشت با آسایشگاه. بیشتر وقتا دوستم هم میومد اینجا برای ورزش با دستگاه ها. اما تقریبا به غیر از ما دو تا هیچ کس نبود که توی این سرما، گرمای آسایشگاه رو ول کنه و بیاد اینجا. یک ماهی رو اینجا بودمنقاشی زیاد جزئیات نداره، توی این مسیر لوازم ورزشی هست. رو راحت ترینشون مینشستم و میخوندم یا مینوشتمو در نهایت بهترین جا رو پیدا کردم، میدون موانع. تکیه به سکوی۴۵ درجه عبور که بهترین زاویه نسبت به خورشید قرار گرفته بود. از گوشه سکو، پشت سرم رو که نگاه می‌کردم با شفاف ترین حالت ممکن کوهی رو با تمام جزئیاتش می‌دیدم که برف روش نشسته و هر روز خورشید از پشتش غروب میکنه و رنگ ها آروم آروم به قرمزی و در نهایت به سیاهی می‌ره.تکیه داده به سکو – کاپوچینو – بیگانه آلبر کامو توی اون دوران، توی اون شرایط خیلی به جزئیات توجه می‌کردم، کوچیکترین چیز ها جالب شده بود برام، طبیعت رو با دقت بیشتری می‌دیدم. فرمانده تهدید می‌کرد اما من خیره به بخاری بودم که از دهنش بیرون میومد رو می‌دیدم و کیف می‌کردم. ستاره ها و ماه مرموز تر شده بودن.صدای باد و گرد و خاک جذاب تر از قبل شده بود. دلم تنگ شده برای اون سکوی دنج!ما آدما توی هر شرایطی می‌تونیم خودمونو باهاش وفق بدیم و لذت ببریم.فقط اگر هر دقیقه گله نکنیم و دنبال مقصر نگردیم</description>
                <category>فرزاد آخوندزاده</category>
                <author>فرزاد آخوندزاده</author>
                <pubDate>Fri, 15 Feb 2019 21:39:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فرار از اردوگاه ۱۴</title>
                <link>https://virgool.io/@farzad119/%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D8%B1%D8%AF%D9%88%DA%AF%D8%A7%D9%87-%DB%B1%DB%B4-zodhuly31j1k</link>
                <description>کتاب فرار از اردوگاه ۱۴ داستان فرار شین این گئون از یکی از امنیتی ترین و غیر انسانی ترین اردوگاه های کار اجباری کره شمالی، یعنی اردوگاه ۱۴هست. این کتاب بر اساس خاطراتی که خود شین توی چندین جلسه با هدف چاپ شدنش برای بلین هاردن، نویسنده کتاب تعریف کرده هست و داستان کاملا واقعیه(یکی از دلایلی که خیلی علاقه مند بودم هرچه زود تر بخونمش).کتاب، داستانی با جزئیات کامل از زندگی شین توی اردوگاه و قوانینش ارائه میده و در کنارش، گفتن از دولت کره شمالی، خاندان کیم، فساد ها و اتفاق ها باعث میشه در کنار داستان جذاب اطلاعات خوبی هم کسب کنید.اگر کتاب رو خوندید حتما اینجا رو هم ببینید، دیدن تصاویر هوایی جاهایی که شین ازشون تعریف میکرد احساس عجیبی به آدم میده.شین توی اردوگاه به دنیا اومد، تا سن ۲۳ سالگی دنیای خارج از کمپ رو ندید، طبق قوانین اردوگاه بزرگ شد، قوانینی که صد در صد به نفع بالادستی ها بود، بهش یاد دادن هیچ وقت نباید اعتماد کنه، هیچ وقت نباید بخنده یا خوشحال باشه، بهش یاد دادن باید با تمام وجود کار کنه تا خداگناهاشون(که دلیل تبعید کل خانواده به اردوگاه بود) رو ببخشه. گناهی که حتی خودش مرتکب نشده بود. تنها چیزی که برای شین مهم بود، نه محبت به خانواده، نه داشتن دوست، نه دیدن دنیای بیرون، نه احترام، غذا بود. تنها دغدغه شین خوردن غذا و گوشت بریان بود و دلیل فرار از اردوگاه هم همین بود.شین این گئوننوقتی داشتم داستان رو می‌خوندم همش با خودم فکر می‌کردم ما آدما فکر و رشدمون چقدر وابسته هست به شرایط، شرایط چقدر می‌تونه روی ما تاثیر بذاره و مارو عوض کنه. تعجب می‌کردم که ساختار ذهنی و جسمی آدم چقدر عجیبه که اینجوری می‌تونه با هر شرایطی خودش رو وفق بده و عادت کنه. به خودم فکر می‌کردم، به خودمون، که انقدر از تغییر می‌ترسیم، که خیلی از کار ها رو نمی‌کنیم، خیلی چیز ها رو شروع نمی‌کنیم، چون از این می‌ترسیم بعدش شاید اون کار باب میل بعضی ها نباشه و قبولش براشون سخت باشه. که حتی خیلی وقتا از خودمون می‌ترسیم، که یک تغییری بدیم تو زندگیمون. چون می‌ترسیم از دایره امنمون خارج بشیم.و غافل از این که هر چیزی برای هر کسی یه روزی عادی میشه و دیگه براش مهم نیست.</description>
                <category>فرزاد آخوندزاده</category>
                <author>فرزاد آخوندزاده</author>
                <pubDate>Mon, 11 Feb 2019 23:00:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در جست و جوی معنا</title>
                <link>https://virgool.io/@farzad119/%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%D8%AC%D9%88%DB%8C-%D9%85%D8%B9%D9%86%D8%A7-wukfmw3n2mmb</link>
                <description> متن زیر ترجمه ای هست از یکی از پست های خانم Apoorva Baheti در حساب کاربری مدیومش.من مترجم نیستم، این ترجمه ها صرفا برای اینه که مطالب خوبی که می‌خونم رو با شما به اشتراک بذارم و هم تمرینیه برای بهتر شدن زبانم.وقتی بچه بودم، بسیار هیجان زده بودم که هرچه زود تر بزرگ بشم، فکر می‌کردم وقتی بزرگ بشم دیگه همه چیز رو می‌دونم. در اون زمان فرضیه درستی هم بود، چون آدم بزرگ ها می‌تونستند به تمام سوالات من پاسخ بدن. سوالاتم هم طبیعتا بسیار ساده و پیش پا افتاده بودن.&quot;چرا نمیتونم چیزی رو ببینم؟!&quot; &quot;چون کلاه جلوی چشماته پسر جان&quot; همینطور که بزرگ تر شدم، سوالات در ذهنم پیچیده تر شد، &quot;معنی زندگی چیه؟&quot;، &quot;چگونه حرفه و تخصص درست انتخاب کنم و بهش برسم؟&quot; و به نظر می‌رسید دیگه کسی جواب درستی برای سوال های من نداره. با خودم گفتم اگر کتاب های درسیم رو خوبِ خوب بخونم حتما می‌تونم جوابِ سوال هام رو پیدا کنم. اگر کسی به من می‌گفت که رضایت از زندگی، مثلا با ساختن یک خونه حاصل میشه، من هم سعی می‌کردم همون رو امتحان کنم و با این کار به زندگیم معنا بدم.اما به نظر می‌رسید هیچ کسی بیشتر از این ها چیزی نمی‌دونه، ظاهرا اکثرا جواب قطعی راجب معنای زندگی توی ذهنشون ندارند و فالبداهه راجبش نظر یا بازخورد میدن.توی مسیر رسیدن به معنای زندگی، پرسش و پاسخ ها و کتاب های زیادی راجب فلسفه خوندم. مشکل و سوال من یک موجودیت خیلی ساده هست.تمام کار هایی که آدم ها انجام میدن پشتش یک چرا هست. اگر من یک مطلبی رو می‌نویسم، امیدوارم با افرادی که بهش نیاز دارن ارتباطی برقرار کرده باشم و کمکی بوده باشه، اگر قصد داشته باشم با یکی ازدواج کنم، به این دلیله که عاشقشم و بودن باهاش باعث میشه توی زندگیم خوش‌بخت تر باشم، اگر چند لیوان شراب می‌نوشم به این دلیله که می‌خوام برای چند ساعت هم که شده نگرانی ها و دغدغه هام رو فراموش کنم. همیشه پشت هر کاری یک هدفی وجود داره.خب، هدفِ من از زندگی، از زیستن روی کره زمین چیه؟ شغل خوب پیدا می‌کنم، خانواده تشکیل می‌دم، مرخصی می‌گیرم و به تعطیلات میرم، اما چرا؟ می‌خوام به چی برسم؟ وقتی مُردم همه این ها همراهم از بین میرن. بخشیشون تا زمانی که توی خاطرات افرادی که اطرافم بودن می‌مونه، و همون هم در نهایت بعد از گذشت چند مدت از بین میره.نوع بشر از حدود 200 هزار سال پیش بوده و هست، میانگین انسال هایی که تا 79 سالگی زندگی کردن فقط 0.04% از کل انسان های تاریخ تا به حال بوده. در حال حاضر 8 میلیارد آدم روی کره زمین زندگی می‌کنن. مقیاسِ فرد به نسبت کل این اعداد و ارقام انقدر خرد و کوچیک هست که هیچ چیز مهم نیست برام.اگر بنجامین فرانکلین برق رو کشف نکرده بود، در نهایت یک آدم دیگه کشفش میکرد.حتی اگر فرانکلین در کشف برق توانایی منحصر به فردی داشت، معنی و نفع این مشارکت و کمک به  نسل های بعد چی بوده؟ مشخصا، زندگی انسان ها بهتر و راحت تر شده. اما این چه تاثیری روی فرانکلینِ زیر خاک داره؟هر چی بیشتر به این ها فکر می‌کنم، گیج تر و دیوانه تر می‌شم، چون نمی‌تونم هیچ جوابی براشون پیدا کنم.دلیل این که کمترِ مردم همچین دغدغه هایی دارن و کمتر ناراحتن از این می‌تونه باشه که دین جواب هایی وابسته به هستی داره . اگر من به کارما اعتقاد داشته باشم که پس از مرگ تولدِ دوباره ای خواهم داشت، پس دلیلی دارم برای انجام کار های خوب، چون در زندگی بعدی ام به بازخورد اون کار خوبم، به من پاداش داده می‌شه و خوشبخت تر خواهم بود.تنها راه پایان دادن به شک و تردید های دینی، فکر نکردن در باره اون‌هاست است. به نظر می‌رسه که طرح و تصویر بزرگ و پایه ای وجود ندارد، پس این خیلی مهمه که در بارشون فکر نکنیم، زندگی معنای مخصوص و واحد خودشو نداره. تنها چیزی که معنا داره خودت هستی.شش ماه پیش، از کارم استعفا دادم. وقتی کار میکردم احساس می‌کردم بی مصرف هستم، تمام روز رو پشت میز می‌نشستم و مثل تمام کارمند ها صرفا یک سری کار های روتین و مشخص بدون هیچ هیجان و زیبایی انجام می‌دادم. همچنین خوشبختانه والدین من به حقوق من وابسته نبودند و از اون بابت مشکلی نداشتم.به پیشنهاد یکی از دوستام کتابی از یک بازمانده هولوکاست، پروفسور و روانشناس آقای ویکتور فرانکل به اسم &quot;انسان در جست و جوی معنا&quot; رو خوندم. نویسنده کتاب چندین سال از زندگیش رو توی اردوگاه های کار اجباری نازی ها گذرونده، که متاسفانه یکی از اون ها اردوگاه آشویتس بوده- و در آنجا هنوز هم احساس می‌کرد که در زندگی معنایی وجود داره!درنهایت از طریق هر سه روشی که فرانکل توی کتابش توضیح داده بود احساس کردم که قادرم معنایی رو توی زندگیم ببینممتد یک : من می‌تونم خلق کنم یا کاری رو انجام بدماین معمولا احساس رضایتی هست که می‌شه از انجام و پایان یک پروژه گرفت.ویولنم رو دوباره برداشتم و عضو ارکستر شدم. چهار ماهِ گذشته سخت تمرین کردم و این باعث شده بتونم موزیک های بهتری رو بنوازم. من آهنگ هایی رو با ویولنم نواختم که حتی توی رویا هام هم تصورش رو نمیکردم. من حتی توی کنسرت هم اجرا داشتم.متد دو : من می‌تونم چیز های جدید یا رابطه با کسی رو تجربه کنمشاید یک قرار با شخصی که دوستش دارم بتونه احساسِ رضایت و خوشحالیِ درونی در من ایجاد کنه. یا سفر رفتن به یک جای جذاب و فوقالعاده.دوربینم رو دوباره برداشتم آخر هفته ها عکس هایی می‌گرفتم از کوچه و خیابون ها، یا هر چیزی که به نظرم قشنگ میومد. آدم های خیلی زیادی رو ملاقات کردم، مخصوصا بچه ها، بچه هایی که هیجان زده بودن. اون آدم ها اکانت اینستاگرام نداشتن که عکس های زندگیشون رو به اشتراک بذارن توش، اونها کنار خیابون ها زندگی می‌کردن برای اونها حتی فقط دیدن یک شخص دوربین به دست باعث میشد هیجان زده بشن.اینجا پر از زیبایی بود، چیزی که احساس میکردی تغذیه ای هست برای روحتمتد سه : من می‌تونم توی مصیبت ها و رنج ها هم معنی زندگی رو پیدا کنممن برام اهمیتی نداره اگر کارم پر استرسه یا ازش متنفرم ; اگر بچه ای دارم که می‌خوام بفرستمش به مدرسه، می‌تونم کارم رو تحمل کنم.این خیلی مهمه که این رنج کشیدن دلیلش اجتناب ناپذیر باشه. من ممکنه کار خیلی سختی رو داشته باشم اما اصلا از نظر مالی تحت فشار نباشم. و میدونم این رنج و عذاب به راحتی می‌تونه با استعفا دادن من تموم بشه، پس نیازی نیست هر روز صبح رو با رنج و سختی از خواب پاشم و به محل کار برم.اگر اجتناب ناپذیره، همچنین، باید دلیلی داشته باشه. شاید نیاز دارم که دور از خانواده زندگی کنم و دنبال این هستم که به سِمَت و جایگاهی که همیشه توی رویاهام بوده برسم. من ممکنه از تنهایی رنج ببرم، اما زندگی جدا و تنهایی اجتناب ناپذیره، و دلیل تحصیلات و دانشگاه منه.زمانی که دلیلش رو پیدا کنیم، رنج دیگه رنج نیست. نیچه توی یک جمله خیلی کلیدی و مهم میگه:اگر در زندگی  دلیل و هدفی داشته باشید، تمام سختی ها قابل تحمل می‌شود.بعد از استعفا برگشتم به خونه روستایی خودمون. زیاد اینجا رو دوست ندارم چون بازار کار کوچیکی داره و برای تفریح و شب های جمعه کار خاصی نیست برای انجام. زندگی اینجا کمی سخت تره نسبت به شهر های بزرگ. وقتی جوون تر بودم با خودم می‌گفتم همیشه اینجا موندن عذاب آوره.و هنوز هم میگم هست. اما من برای کنار مادرم بودن اینجا هستم، چون اگر نبودم باید برای مدت طولانی اینجا تنها زندگی می‌کرد. تجربه تنها زندگی کردن رو دارم و می‌دونم که چقدر سخته تنها بودن. و خیلی وقت ها تنهایی دلیل شروع افسردگیه. مادر من دلیل &quot;چرای&quot; موندن و تحمل این شهر و سختیاشه. نمی‌خوام اینجا تنهاش بذارم.اون عاشق مسافرته; و برنامه ریزی کردم که بره به جاهای دور و قشنگ و دنیا رو ببینه. می‌خوام لبخندش رو ببینم. برام اهمیت نداره کجای دنیا زندگی کنم تا وقتی با مادرم هستم.توی این صفر درونی هیچ چیز عجیب و جدیدی کشف نکردم. فقط تمرین های ساده پرفسور فرانکل برای معنا بخشیدن به زندگی رو انجام دادم، و اون ها چیز هایی بودن که قبلا هم توی زندگیم وجود داشتن.دیگه شب های کمتری رو به فکر کردن راجب ضعف های انسان ها و درماندگی توی جواب دادن به سوالاتم می‌گذرونم. ساعت های کمتری رو صرف خیره شدن به سقف میکنم. احساس می‌کنم عمیق تر شدم و بیشتر توی خودم فرو رفتم، چون می‌دونم نمی‌تونم با زمانم کاری رو انجام بدم که به معنی همه چیز باشه.</description>
                <category>فرزاد آخوندزاده</category>
                <author>فرزاد آخوندزاده</author>
                <pubDate>Wed, 16 Jan 2019 21:46:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>با کیفیت تر کردن زندگی - قسمت دوم</title>
                <link>https://virgool.io/@farzad119/%D8%A8%D8%A7-%DA%A9%DB%8C%D9%81%DB%8C%D8%AA-%D8%AA%D8%B1-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-ycalehjulw4x</link>
                <description> بالاخره تنبلیمو گذاشتم کنار و تونستم بیام این موضوع رو تموم کنم. امروز می‌خوایم بیشتر روی عملی کردن تیتر این پست تمرکز کنیم. توی پست قبل راجب guilty pleasure و کیفیت فیلم ها و موزیک های غالب توی جامعه صحبت کردیم، که یک سری افراد سود جو و سواستفاده گر باعث شدن چیز های بی کیفیت که قبلا فقط گاهی توی تنهایی هامون میرفتیم سراغشون برامون عادی بشن و همین باعث بشه روز به روز به تعداد ارائه دهندها و محصولاتشون افروده بشه و در نتیجه چیز های با کیفیت کمتر بشن یا کمتر دیده بشن.صحبت راجب این موضوع چیزی نیست که بگیم مربوط به سلیقه هر فرده و صحبت کردن دربارش ورود به حریم خصوصیه آدم هاست. موضوع سر با کیفیت بودن و بی کیفیت بودنه، هیچ وقت هیچ کس چیز های بی کیفیت رو تقدیر نکرده، اما در مقابل چیز های با کیفیت بودن که تجلیل و تقدیر شدن. این رو هم باید در نظر داشت اکثریت روی اقلیت تاثیر میذاره. پس وظیفه ماست که صحبت کنیم راجبش و بگیم و حرف بزنیم راجب مشکلات و ضعف هایی که وجود دارهحرف کلی اینه :چیز های بی کیفیت توی زندگیمون رو بشناسیمحذفشون کنیمیک جایگزین با کیفیت براش پیدا کنیمکل داستان همینه، با انجام این سه تا کار، کم کم میبینیم خودمون هم آدم با کیفیت تری شدیم.طبیعت انسان اینجوریه که دنبال هر چی بره، هر چیزی دور و برش باشه، با هر کی همنشین بشه، خواه ناخواه روی شخصیت و تفکرش تاثیر میذاره. شما اگر آهنگ های کوچه بازاری چیپ گوش بدید روی ناخودآگاهتون تاثیر میذاره. اگر رمان های عاشقانه آبکی ایرانی رو بخونید ازش تاثیر میگیرید. شاید حال بده و سرگرم کننده باشه ولی باید این تلف شدن وقت و انرژی و تاثیر منفی که روی ناخوداگاه و تفکرات و سبک زندگی ما میذار رو در نظر گرفت.چیز بی‌کیفیتمیتونه یک فیلم باشهمیتونه گذروندن وقت توی مکانی خاص باشهمیتونه گذروندن وقت با افرادی خاص باشهمیتونه گوش دادن به آهنگی باشهمیتونه خریدن یک لباس یا وسیله باشه (بحث جنس و قیمتش نیست)میتونه خوندن یک کتاب باشهمیتونه دنبال کردن یک پیج یا کانال باشهمیتونه رابطه با یک آدم باشهو ...میتونه خیلی چیزای دیگه باشه، تمام چیزایی که مجموعشون روز مارو می‌سازه.شاید چالش اصلی این باشه که قبول کنیم که اصلا چرا باید زندگیمون رو تغییر بدیم، اصلا چیز بی‌کیفیت داریم تو زندگیمون؟ آیا فیلمایی که می‌بینیم بی کیفیت هست یا نه؟ به نظرم با یک بررسی و پرس و جو و مثلا دیدن کار های کارگردان های مطرح میشه فهمید و نتیجه گیری کرد و کم کم به سطحی رسید که با دیدن و شنیدن، خودمون بتونیم کیفیت رو مشخص کنیم.در نهایت به نظرم آفت بزرگیه که نه صرفا توی ایران، بلکه توی کشور های جهان اول هم افتاده به جون مردم، باید به خودمون بیایم، بیشتر فکر کنیم، بیشتر مطالعه کنیم و خودمون و اطرافیانمون رو ارتقاء بدیم.</description>
                <category>فرزاد آخوندزاده</category>
                <author>فرزاد آخوندزاده</author>
                <pubDate>Tue, 04 Dec 2018 21:29:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>با کیفیت تر کردن زندگی – قسمت اول</title>
                <link>https://virgool.io/@farzad119/%D8%A8%D8%A7-%DA%A9%DB%8C%D9%81%DB%8C%D8%AA-%D8%AA%D8%B1-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-gjdwllhe4nhs</link>
                <description> این نوشته دو بخش داره. بخش اول راجب چیز هایی هست که میریزیم تو مغزمون – بخش دوم راجب رفتار و کار هایی هست که انجام میدیم.هممون یه چیزی داریم به اسم گیلتی پلژر(guilty pleasure). معنی لغویش تقریبا میشه لذت ناپسند. چیزیه که در واقع در شان ما نیست اما پنهانی و توی خفا می‌ریم سراغش و ازش لذت می‌بریم، و همین ناپسند بودنش باعث میشه توی جمع ها این علایق رو مخفی نگه داریم و برعکسشو وانمود کنیم. مثلا وقتی توی ماشین تنهاییم آهنگ های حمید هیراد رو گوش میدیم و با لذت همراش می‌خونیم اما وقتی با دوستامون هستیم داریوش و شهریار قنبری گوش می‌دیم و حمید هیراد رو به خاطر سطح پایین بودن شعر ها و آهنگ هاش و خواننده نبودنش مسخره می‌کنیم.توی دوره ای هستیم که دسترسی به اطلاعات به راحت ترین شکل ممکنش رسیده. همه به راحتی توی گوشی هاشون به راحتی به هر اطلاعاتی اراده کنن دسترسی پیدا می‌کنن و در نتیجه خیلی راحت تر میتونن محتوای گیلتی پلژر خودشون رو پیدا کنن و  ساعت ها سرگرم دیدن و شنیدن و خوندن بشن. اینجاست که یک سری ها اومدن و دارن از این فضایی که ایجاد شده سوءاستفاده میکنن (پول و شهرت). اینستاگرام شده پر از پیج هایی از سوتی های صدا سیما، داب اسمش های مسخره، خبر های خاله زنکی و دروغ و … با یک متن روی کاورِ پست : “واییییی ببینید آخرش پسره عجب سیلی محکمی میخوره از دختره ?”. پر شده از امثال آقای ترکیبی، وحید خزایی و سحر تبر و… که نه سوادی دارن نه هنری. فضای موسیقی شده پر از خواننده هایی امثال حمید هیراد و بهنام بانی و حامد همایون و محسن ابراهیم زاده و … با سه چهار تا تنظیم کننده که تنها چیزی که از موسیقی می‌دونن اینه که موزیکشون باید جوری باشه که قر بیاره به کمر شنونده. فضای سینما شده پر از فیلم های اتوبوسی بی کیفیت و سبک که با چند تا شوخی جنسی و رقصوندن جواد رضویان یا جواد عزتی. حجم این چرندیات توی این چند ساله انقدر زیاد شده که برای همه عادی شده، در واقع دیگه گیلتی پلژر نیستن، دیگه در خفا آهنگ های دوزاری و بی مفهوم و تهی از هنر رو گوش نمیدن، بلکه با دوستاشون با هم با عشق و افتخار و صدای بلند گوش میدن و لذت میبرن.طبیعی هم هست، چون هر چیزی زیاد باشه و زیاد تکرار بشه، تبدیل به یک چیز عادی میشه.یک نگاهی به تعداد فالور ها و بازخورد های این پیج ها، تعداد شرکت کننده های کنسرت های این خواننده ها و تعداد بیننده های این فیلم ها توی سالن های سینما بندازید تا بفهمید چقدر برای مردم عادی شده و حتی بهش فکر هم نمیکنن که چی دارن به خورد مغزشون میدن.یکم به خودمون بیایم، بیاید برای وقتمون، برای مغز و ذهنمون، برای چشم و گوشمون ارزش قائل باشیم. ما ارزشمون بیشتر از این هاست که به این محتواهای بی ارزش کوچه بازاری اهمیت بدیم و روز هامون رو باهاشون شب کنیم. بیاید با کیفیت ها و اصیل ها رو پیدا کنیم و بی کیفیت ها و چیپ ها رو از زندگیمون حذف کنیم. بیاید از خودمون شروع کنیم.</description>
                <category>فرزاد آخوندزاده</category>
                <author>فرزاد آخوندزاده</author>
                <pubDate>Wed, 24 Oct 2018 10:49:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خوش شانسی و بد سانسی</title>
                <link>https://virgool.io/@farzad119/%D8%A2%DB%8C%D8%A7-%D8%B4%D8%A7%D9%86%D8%B3-%D9%88%D8%AC%D9%88%D8%AF-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%87-eb7zresvnmjb</link>
                <description> نیروی فراطبیعیِ شانس؟یک سال پیش بود که فکر این که آیا شانس وجود داره یا نه افتاد به جونم. به این فکر می‎کردم که چجوریه بعضی ها انقدر خوش شانس هستن، انگار یک نیروی فراطبیعی دارن و همیشه همه جا کمکشون میکنه و پیش امدها همیشه به نفعشونه، و در مقابل بعضی ها انقدر بد شانسن و هر چی بلا هست سرشون میاد و روز به روز بدبخت تر میشن.خیلی نمی‎تونستم این نیروی فراطبیعی رو قبول کنم، باید یک دلیل منطقی وجود داشته باشه که بشه قبولش کرد.سرپوش گذاشتن روی اصل قضیهتوی یونان باستان مردم برای چیز هایی که نمی‎تونستن درکشون کنن افسانه و داستان می‎ساختن. بارون میومد، دلیلش رو نمی‎دونستن می‎گفتن خدایِ باروری رحم کرده و از آسمون آب فرستاده که مزارع گندم خشک نشه و از گرسنگی نمیریم. یک اسمی هم بهش میدادن و خلاص! دیگه بهش فکر نمی‎کردن و خوش و خرّم به زندگیشون ادامه میدادن. ذات انسان اینجوریه، چیزی نباید مجهول بمونه، چه علمی چه غیر منطقی بالاخره باید دلیلی داشته باشه و باهاش قانع بشه. ما هم با گفتن این که طرف نیروی خوش شانسی داره خودمون رو اینجوری قانع می‎کنیم.آزمایش عملی!ما میگیم طرف خوش شانس زاده شده و همیشه بخت باهاش یاره، اما آیا این صحت داره و منطقیه؟ برای اثباتش برای خودم فکری به ذهنم رسید; اگر این پیش آمد هایِ مثبتِ فردِ خوش شانس اتفاقی نیست پس باید توی انتخاب هاش تفاوتی با فردی که فکر میکنه بد شانسه باشه. طبیعتا باید انتخاب های بهتری داشته باشه.برای انجام آزمایش برنامه ای نوشتم. کار برنامه اینه که:توی برنامه دو تا دکمه کاملا یکسان هستتوی هر دور، برنامه یک عدد Random با مقدار ۱ یا ۲ رو تولید میکنه (که به کاربر نشون داده نمیشه)دکمه سمت چپ انتخاب شماره ۱ هست و سمت راست شماره ۲عددی که برنامه تولید کرده میشه انتخاب صحیح و درستفردی که ادعا میکنه خوش شانسه و داره تست رو انجام میده باید با استفاده از نیروی فراطبیعی خودش اون عددی که برنامه تولید کرده رو تشخصی بده و با استفاده از دکمه ها انتخابش کنه. و این روال به دفعات انجام میشه تا برنامه به یک میانگین توی اون آزمایش برسه.تصویری از برنامهخروجی آزمایشتست رو روی چندین نفر که ادعا میکردن خوش شانس یا بد شانس هستن چندین بار انجام دادم و خروجی اصلا یک ساختار مشخص نداشت. یک بار آدمی که میگفت بدشانسه انتخاب های درست بیشتری داشت یک بار هم اونی که میگفت خوش شانسه.یک نتیجه جالب دیگه هم داشت، هر چی تعداد انتخاب ها بالاتر میرفت میانگین به ۵۰ درصد نزدیک تر میشد!چی شد حالا؟هر چیزی یا میشه یا نمیشه، یا برنده میشی یا نمیشی، یا دکمه ۱ رو فشار میدی یا ۲ رو. هیچ قانون ثابت شده ای نیست که به تو کمک کنه که همیشه بشه، برنده بشی و درست رو انتخاب کنی. اگر هم چند بار پشت سر هم درست انتخاب کردی (که این اتفاق اصلا چیز عجیبی نیست) دلیل نمیشه انتخاب بعدیت درست باشه.و در ادامه؟توی موضوع بخت و شانس دو تا مقوله جدا از هم هست:وقتی یک جا اسم مینویسی و بین افراد دیگه با شرایط کاملا یکسان قرعه کشی ای میشهوقتی مثلا کسب و کاری داری و توی شرایط بدت یک دفعه موضوعی پیش میاد و کسب و کارت رونق می‎گیرهموضوع اول رو بالا راجبش توضیح دادمموضوع دوم تفاوت داره با شانس، در واقع اصلا شانس نیست، سنکا جملۀ معروفی داره که میگه :با تلفیق آمادگی و فرصت، بخت و اقبال حاصل می‌شود.سنکاسنکا – (۶۵ پیش از میلاد)در واقع پارامتر های زیادی هست که ما بدون در نظر گرفتنشون میگیم صرفا شانس دلیل موفقیت طرف بوده.فرصت ها همیشه هست، میان و میرن، خیلی وقت ها اصلا متوجشون نمیشیم، چون براش آماده نیستیم، انتظارشو نداریم یا اصلا فرصت نمیدونیمشون. تفاوت آدم خوش شانس با بد شانس اینه که مثل درباره بان ها تمرین کرده و خودش رو آماده کرده که هر موقعیتی اومد سمتش شیرجه بزنه و از کنج تیرک درش بیاره و بگیرتش و ولش نکنه.توی برنامه نویسی یه چیزی داریم به اسم Listening . بعد از کلی کد نوشتن و آماده کردن بستر، میایم به برنامه می‎گیم گوش بده هر وقت همچین اطلاعاتی اومد سمتت بگیرش و این بلا ها رو سرش بیار.ما باید اول اقدام کنیم، بستر رو توی خودمون فراهم کنیم، دیباگ کنیم، تست کنیم و آماده بشیم، اون موقعست که گوش می‎کنیم و می‎بینیم اتفاق ها معنی پیدا میکنن، اون موقعست که باید هوشیار باشیم و خوب شیرجه بزنیم</description>
                <category>فرزاد آخوندزاده</category>
                <author>فرزاد آخوندزاده</author>
                <pubDate>Tue, 18 Sep 2018 13:08:12 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقاشی #۶</title>
                <link>https://virgool.io/@farzad119/%D9%86%D9%82%D8%A7%D8%B4%DB%8C-%DB%B6-gqfdnpf1r3kj</link>
                <description> سال های پیش، قبل از این که تصمیم بگیرم تمرکزم رو بذارم روی برنامه نویسی، بیشتر وقتم رو نقاشی می‌کشیدم. تا صبح می‌نشستم می‌کشیدم و کیف میکردم.لذت اصلی رو زمانی می‌بردم که نقاشی که کشیده بودم رو با نقاشی دو هفته قبلم مقایسه می‌کردم و پیشرفت رو می‌دیدم. چقدر احساس خوبی داره ببینی داری توی یه کاری بهتر و بهتر میشی. توی نواختن یک ساز، توی نوشتن، توی بهتر فروختن، توی هر چیزی دیدن رشد و پیشرفت احساس خیلی خوبی بهت میده و تحریکت میکنه که فعالیتت بیشتر بشه.گاهی وقتا فقط یک جرقه لازمه، دیدن پیشرفتت توی یک کار یا موضوع حتی کم اهمیت و کوچیک باعث میشه بیفتی توی این چرخه و بیشتر و بیشتر رشد کنی و پُرتر بشی. به نظر من هنر بهترین انتخابه برای شروع.این روزا هنوزم گاهی وقتا نقاشی میکشم. البته با سبکی که قبلا یم‌کشبدم متفاوته، اما برای شرایط حال حاضر بنا به دلایل زیادی این سبک و این مدل رو بیشتر دوست دارم.این ششمین نقاشی هست که بعد از کنار گذاشتن نقاشی کشیدن، تو این سبک کشیدم و تقریبا بین نیم ساعت تا یک ساعت زمان برد.طراحی تفریحی امروز من با راپید</description>
                <category>فرزاد آخوندزاده</category>
                <author>فرزاد آخوندزاده</author>
                <pubDate>Fri, 14 Sep 2018 19:44:38 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش ساخت پیام رسان</title>
                <link>https://virgool.io/@farzad119/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%D8%B3%D8%A7%D8%AE%D8%AA-%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D9%85-%D8%B1%D8%B3%D8%A7%D9%86-oy0jvw2nyuzc</link>
                <description> چرا؟تقریبا یک ماهِ پیش بود که به صورت جدی تصمیم گرفتم از محدوده امن خودم خارج بشم. توی این مدت سعی کردم بیشتر بخونم و چیز های جدید رو امتحان کنم و توی حوزه کاریم فعال تر باشم.یک سری چالش ها برای خودم مشخص کردم، یکی از اون سری چالش ها چالِشِ انجام پروژه های ساده و کوچیک هست. ساده هستن اما یک ویژگی دارن، اونم اینه که من نمیدونم چجوری باید انجامش بدم و این یعنی چالش.من این پروژه رو برای خودم انجام دادم و کد های هر دو بخش سرور و کلاینت رو توی گیت‎هابم گذاشتماولین چالشِ مناولین چالشی که انتخاب کردم ساخت یک برنامه پیام رسان ساده بود که این ویژگی ها رو داشته باشه:کاربر x بتونه به y پیامی متنی بفرسته و y بدون نیاز به رفرش کردن، پیام رو توی لیست گفت و گو ها ببینهبرای این که نیاز به رفرش نباشه، هر ثانیه به سرور درخواست نزنه و از یک راهِ دیگه استفاده بشهثبتنام و لاگین داشته باشهوقتی کاربر توی برنامه نیست و پیامی دریافت میکنه، نوتیفیکیشن بیاد براشکاربر بتونه ID خودش رو بده به دوستن و دوستش اون رو Add کنه، و فقط در این صورت بتونن به هم پیام بدنالگوی معماری برنامه MVP باشه (چون میخوام بیشتر یادش بگیرم بهش عادت کنم)سمت سرور رو با Lumen بنویسم (چون به این نتیجه رسیدم لاراول و اسلیم و ... برای من خیلی بهترن تا PHP خام)از RXjava استفاده کنم (چون برنامه نویسی ری‎اکتیو کار نکردم تا حالا و دوست دارم یاد بگیرم)نسخه وب اون رو هم با React بنویسم (فرانت اند کار وب نیستم، فقط برای آشنایی با این غول تقریبا تازه وارد)همچینم پروژه ساده و کوچیکی نشدا?چجوری شروع کردماولین مرحله تحقیق کردن و پیدا کردن راه حله و منم این کارو انجام دادممهم ترین پارت این پروژه بخش سمت سرورشه. یه تحقیقی کردم و بعد از تحقیق کوتاهی که کردم متوجه شدم چند تا راه حل هست برای پیاده سازی سمت سرور پیام رسان ها به صورت real-time(شاید بیشتر باشه اما من فقط متوجه همینا شدم) :استفاده از تکنولوژی Socket که در صورتی که درست پیاده سازی بشه بهترین گزینستاستفاده از سرویس های آماده مثل Contus Fly، Scaledrone، Pusher و ... که در شرایطی خاص میتونه انتخاب عالی باشهاستفاده از سرویس Firebase Cloud Message گوگل که به اختصار FCM هم بهش میگنمن راه سوم رو انتخاب کردم. سوکت اصولی تر بود اما پیاده سازیش سخت تر بود و چون نمیخواستم پروژه طولانی بشه ترجیح دادم فعلا نرم سراغش.این Firebase Cloud Message چی هست اصلا ؟Firebase Cloud Messaging یک API قدرتمند است که به شما اجازه می دهد پیام ها را به صورت قابل اعتماد و مستقل از پلتفرمی که در حال توسعه است، ارسال کنید. با استفاده از FCM، توسعه دهندگان می توانند به کاربران اطلاع دهند که داده های جدید برای همگام سازی و ارسال پیام های اطلاع رسانی در دسترس هستند. این برای آزمایش، ارسال پیام های بازاریابی و تعامل بسیار مفید است. منبعخب ما با این منطق با FCM کار می‌کنیم : هر شخصی برای اولین بار وارد برنامه میشه فایربیس یک توکن منحصر به فرد براش میسازه، با اون توکن میشه به اون کاربر خاص دیتایی رو فرستاد. دیتا در واقع همون پیامیه که یک کاربر دیگه به این کاربر فرستاده. در زمان دریافت، دو حالت وجود داره :کاربر دریافت کننده توی صفحه چت فرستنده پیام باشهکاربر دریافت کننده توی صفحه چت یک کاربر دیگه یا توی یک برنامه دیگه باشه یا هم اصلا با گوشی کار نکنه.توی حالت اول باید دیتا و محتویات پیام رو بخونیم و به صفحه چت اضافه کنیمتوی حالت دوم هم باید محتویات رو به صورت یک نوتیفیکیشن، به کاربر دریافت کننده نشون بدیم و اعلام کنیم که پیام جدیدی دریافت کردی.خیلی نمیخوام وارد جزئیات بشم که طولانی بشه، به نظرم کلیات کار رو بگم بهترهسمت اندروید هم برای من دو تا چالش داشت، یکیش پیاده سازی MVP توی یک پروژه واقعی و اون یکی نشون دادن لیست conversation دو کاربر(که فقط نگران زمان بر بودن پیاده سازیش بودم).چند تا مطلب و مقاله راجب MVP خوندم و چند تا سمپل دیدم و دستم اومد چی به چیه. واسه لیست گفت و گو هم یک سرچی زدم و یک کتابخونه خیلی عالی پیدا کردم که باعث شد زمان زیادی رو بتونم سیو کنمپیاده سازیبخش اندرویدزود با MVP کنار امدم و بهش عادت کردم، هرچند به نظرم سرعت کدنویسی رو یکم پایین تر میاره ولی در عوض کد ها تمیز تر و دیباگ راحت تر میشه. به‎جای RXjava از همون روش سنتی و broadcast استفاده کردم، اما به زودی به پروژه اضافش میکنم.برنامه پنج تا اکتیویتی داره :صفحه اول کاربر ثبتنام میکنهصفحه دوم اگر قبلا ثبتنام کرده باشه لاگین میکنهصفحه سوم لیست دوستاش رو میبینه(اگر تازه ثبتنام کرده باشه طبیعتا لیست خالیه)صفحه چهارم کاربر میتونه پیام ها رو ببینه و پیام بفرستهصفحه پنجم هم میتونه دوستاش رو حذف کنه یا با وارد کردن id دوستش رو اضافه کنه به لیست دوستاش.کد های اندروید رو میتونید توی گیت‎هاب ببینید : mymessages-androidبخش سمت سرورهمونجور که گفتم قرار شد بک‎اند رو با لیومن بزنم.  لیومن در واقع همون لاراوله اما تمرکزش روی ساختن API هست و blade  و اینارو نداره.اولین تجربه ساخت API با لیومن تجربه شیرینی بود، کد ها تر و تمیز و مفهوم، بدون هیچ چیز اضافه ای بودن.دیتابیس هم mysql هست، به ساختار جدول ها یک نگاهی بندازید بد نیست. ساختار خیلی ساده داره :ساختار جدول هاجدول Users همونجور که از اسمش مشخصه اطلاعات کاربر ها توش ذخیره میشه.پسور ها هم با تابع Hash خود لاراول هش میشنجدول Friends رابطه دوستی ها ی کاربر ها رو ذخیره میکنه. به عنوان مثال x با y دوسته و این دوستی یک id منحصر به فرد هم داره.جدول Messages هم پیام های ارسالی رو دخیره میکننه. مهم ترین سطون این جدول friend_id هست که id دوستیِ دو کاربر با هم توش ذخیره میشه و ما با اون میتونیم راحت تر و با هزینه کمتری پیام های ارسالیِ بین دو کاربر رو بگیریم.کد های این بخش رو هم می‎تونید توی گیت هاب ببینید : mymessages-lumenبخش وبهنوز نرفتم سمتش و توی روز های آینده حتما میرم سراغش و می‏‎سازمشحرف پایانی؟بک‎اند رو گذاشتم روی هاستم و برنامه رو وصل کردم بهش. چند روز تستش کردم و بدون مشکل کار میکنه.خروجی برنامه رو هم همینجا میذارم که اگر خواستید تست یا استفاده کنید. دانلود خروجی اندروید</description>
                <category>فرزاد آخوندزاده</category>
                <author>فرزاد آخوندزاده</author>
                <pubDate>Wed, 15 Aug 2018 13:58:54 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خروجی گرفتن Mp3 از پلی‌لیست های Spotify</title>
                <link>https://virgool.io/virgooliam/%D8%AE%D8%B1%D9%88%D8%AC%DB%8C-%DA%AF%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%86-mp3-%D8%A7%D8%B2-%D9%BE%D9%84%DB%8C%D9%84%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-spotify-ccrzbbabnu9d</link>
                <description>فکر می‌کنم نیازی نیست راجب Spotify توضیح بدم. خودم تقریبا ۸۰ درصد مواقع با Spotify آهنگ گوش میدم. توی چند مدتی که کوچ کردم به Spotify کم کم از تمام خواننده های مورد علاقم پلی‌لیست ساختم و با سلیقه خودم بهترین آهنگاشون رو گذاشتم توی لیست های مخصوص خودشون. اینجوری دسترسی بهشون خیلی راحت تر شده.اما بعضی وقتا نیاز میشه این آهنگ ها رو آفلاین داشته باشید تا بتونید راحت روی گوشیتون، زمانی که به اینترنت یا فیلترشکن دسترسی ندارید، روی Mp3Player یا دستگاه پخش ماشینتون آهنگ ها رو پلی کنید. همونجوری که می‌دونید اسپاتیفای اجازه دانلود و خروجی Mp3 گرفتن از آهنگ ها رو بهتون نمیده.با این روش می‌تونید از پلی لیست هاتون به راحتی خروجی Mp3 بگیرید و کپیشون کنید تو فلش.آقای Ritiek Malhotra هجده ساله که اهل هند هم هست با پایتون این اسکریپت رو نوشته. طریقه کارکردش اینجوریه که وقتی شما لینک آهنگ یا پلی لیست رو بهش میدید اول وصل میشه به اسپاتیفای و metadata ها و albumart اون آهنگ رو می‌گیره، بعد اسم آهنگ رو توی یوتیوب سرچ میکنه، اون رو دانلود میکنه و با فریمورک FFmpeg اون رو به Mp3 تبدیل میکنه و metadata ها رو میچسبونه بهش.آدرس گیت‌هاب این پروژه:https://github.com/ritiek/spotify-downloaderپیش نیاز ها :ویندوز (با مک و لینوکس هم میشه اما آموزش اینجا با ویندوزه)نصب بودن Python 3 روی سیستمفیلترشکنمراحل نصب :اول از همه باید ۳ Python رو نصب کنید. پایتون ۳ رو از این صفحه دانلود کنید و نصبش کنید روی ویندوزتون.پروژه گیت‌هاب رو با گیت clone کنید یا مستقیما از این لینک دانلود و Extract کنید.فریمورک  FFmpeg رو از این لینک دانلود کنید و فایل ffmpeg.exe رو که در مسیر ffmpeg-xxx-winxx-static\bin هست کپی کنید توی صفحه root پروژه. بعد cmd رو باز کنید و با دستور  cd و آدرس کامل پوشه پروژه، برید توی صفحه root پروژه دستور pip install -U -r requirements.txt رو تایپ کنید تا فایل های dll مورد نظرش رو دانلود کنهحالا برنامه آمادست برای استفاده.دانلود پلی لیست ها :پلی لیست مورد نظرتون رو public کنید(با حالت secret هم میشه اما public کنید راحت تره) و لینکشو کپی کنید و با فرمت زیر توی cmd اجرا کنید:py spotdl.py –album https://open.spotify.com/album/499J8bIsEnU7DSrosFDJJgاین دستور لینک اسپاتیفای تک تک آهنگ های پلی لیست رو استخراج میکنه و توی فایل متنی ای با اسم همون پلی لیست توی root پروژه ذخیره میکنهمرحله آخر اجرای دستور دانلود آهنگ هاست. دستور زیر رو اجرا کنید و منتظر بمونید تا دونه دونه آهنگ ها رو دانلود کنهpy spotdl.py –list=playlist_name.txtآهنگ های دانلود شده توی پوشه C:\Users\You\Music ذخیره میشهچند باری که تست کردم و پلی لیست ها رو دانلود کردم خوب کار کرده و فقط دو سه تا موزیک رو اشتباه دانلود کرده یا پیدا نکرده.برای خوندن توضیحات بیشتر و آشنایی با ویژگی های بیشتر پیشنهاد می‌کنم صفحه گیت هاب پروژه رو هم یک نگاهی بندازید.</description>
                <category>فرزاد آخوندزاده</category>
                <author>فرزاد آخوندزاده</author>
                <pubDate>Sat, 21 Jul 2018 14:35:31 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>