<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های farzad nikzad</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@farzad_nikzad</link>
        <description>فرزاد هستم. رؤیاپرداز، هنر دوست، اندیشناک و رنج طلب. برای اشتراک گذاشتن افکار، عقاید و دیدگاه هایم در ویرگول مینویسم. کانال تلگرامیم با مشارکت یک دوست:     t.me/kalke_qalam</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 12:25:57</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/91438/avatar/JdT5Fy.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>farzad nikzad</title>
            <link>https://virgool.io/@farzad_nikzad</link>
        </image>

                    <item>
                <title>شاید شروعی دوباره!</title>
                <link>https://virgool.io/@farzad_nikzad/%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-m3xzz0sluj6y</link>
                <description>چندروزی هست خارش قدیمی باز سراغم آمده که بعد از سه سال و اندی قلم‌خشکی و بی‌تفاوتی تکانی بخورم و هرچند کم و ناقص اما باز گاه‌گداری بنویسم و یک‌جا ثبت کنم هرچند که تأثیرش آن‌طور که گمان می‌برم نباشد و نتیجه‌ش از تصوراتم مستقل عمل بیاید.تصمیم گرفته‌ام تحت عناوین مختلف بنویسم و نشر بدهم تا آنجا که کشش و جوشش هست. نقد و در دسترسش یک یادداشت چندماهه‌ست که برای یک کتاب نوشتم و می‌خواهم بعد از این هم تجربیات این‌چنینیم را منتشر کنم و سرفصل‌شان هم این باشد: «نقدهای نه‌چندان نقادانه یک ناقد تجربی».اگر خواندید و پسندیدید و دلتان خواست بازنشر بدهید که هر یک‌بار بیشتر خوانده‌شدن و دیده‌شدن برایم موهبتی‌ست!نظر و کامنت و بحث شما را با جان و دل خریدارم!یادداشت اول از سری #نقدهای_نه‌چندان_نقادانه‌ی_یک_ناقد_تجربی.به ارنست میلر همینگ‌وی، دیوانه‌ای که زندگی را بلعید و نگذاشت مرگ چیره شود. ارنست عزیزم، حالا که این‌ها را می‌نویسم، خیلی‌وقت شده که قلم زدن برام آسان نیست دیگر. درخت نشده، چروک شده این قلمه! پس ببخش که شاید شکسته و آشفته و پر از گلایه باشد قطار حرافی‌هایم.دوست دارم تو را خیلی چیزها صدا کنم، اما گمانم رابطه‌مان آن‌قدر عمر و عرض دارد که بی شیله و اطوار فقط بتوانم صدات کنم ارنست. نه، درشتی نمی‌کنم؛ فقط دوست دارم با وجود فواصل زمان و مکان و جهان تو و من، رفاقتی بین‌مان باشد یا لااقل آن حس یگانگی یک‌ذره نمود پیدا کند. پس از این به بعد می‌نویسم ارنست.ارنست، رفیق امریکایی-فرانسوی-اسپانیایی، تو هیچ‌وقت مجال و اقبال نداشتی که ما رفقایت از گوشه‌گوشه‌ی دنیا را بشناسی که خیلی‌هامان هزاربار باهات تو نوش‌خانه‌ها نشستیم و بعد پاتیل طعمه سر قلاب کردیم و حتا سینه‌لخت عربده کشیدیم و به‌خامی مشت پراندیم؛ اما دلیل نمی‌شود که ما گیر تو نشده‌باشیم و بین‌مان چیزی نبوده‌باشد؛ رابطه حتا یک‌طرفه‌ی محض هم که باشد، باز هست. از همان‌روزها که برت را وسط جماعت پسرها هل دادی تو آن کافه و رهاش کردی که بی‌قید وسط عشاقش بخرامد، یک چیزکی بین ما شکل گرفت و بعد هی کرم و عطش خواستن را قلقلک دادی و نخم را کشیدی و مثل موم گرفتی تو دستت همه‌چی را.امروز اما حرف من برت و آن دیگران نیست. امروز که تازه‌ی تازه فیصله دادم به ماجرای روبرتو و برای چندهزارمین بار اجازه دادم که با دست خودت هلش بدهی زیر تنه‌ی چغر اسب کهر و خیال مادرید را دود کنی، حرف من ماریاست، گیس‌بریده.نمی‌دانم چرا، اما کفرم درآمده ارنست! چرا روبرتو و ماریا مستحق مادرید تو نشدند؟وسط جنگ و کشتن و نکبت و حماقت و هر زشتی دیگر، تو خوب بلدی ماریا و روبرتو را پیدا کنی و دنبالشان بگذاری تا کیسه‌خواب و زیر آسمان سرد کوهستان داغ نگهشان داری و تا خواستیم کیف کنیم و باهاشان کرخت شویم و چشم بدوزیم به بستر سفیدی که تو مادرید چشم‌به‌راهشان است، یکی‌شان را هل بدهی زیر اسب و آن یکی را مجبور کنی که بی‌وداع برود و زهر بریزی تو حلق ما. لعنت به تو ارنست.آره درست که نکبت و کشتار و جنگ و هزار کثافت دیگر گرفته سرتاسر اسپانیاشان را، ولی مگر آسمان به زمین می‌رسید اگر آن‌ها دست تو دست هم به گرِدوس می‌رسیدند؟ از بین همه‌ی سربازهات دلم ریش شده برای روبرتو. چرا روبرتو را کشتی ارنست؟دلم لک زده برا روبرتو حقیقتش. بی‌اراده خداخدا می‌کردم که این‌یکی را ناکام نگذاری و تمام حرف‌های پیلار خزعبل باشد و روبرتو آن‌قدر باشد که باز موهای گیس‌بریده آن‌قدر بلند شود که خرگوشی ببندد بالای سرش و تو برامان تعریف کنی که روبرتو چطور می‌بوسدش و تو کدام هتل‌ها می‌بوسدش و باز تکرار کنی که می‌بوسدش و ما کیف کنیم که لااقل وسط این‌همه نکبت، روبرتو دارد ماریای خودش را می‌بوسد.اما نامردی نکردی و باز گه زدی به خیالات خام من و اجازه ندادی پای روبرتو به گردوس و مادرید برسد و دختره هم که دیگر فرق نمی‌کند بود و نبودش. بی روبرتو چی از او می‌ماند؟ارنست دارم از دستت خل می‌شوم و حسودیم می‌شود بهت و اصلن نمی‌دانم چه مرگم شده و این‌طور واسه خوشی و ناخوشی روبرتو کفری شده‌ام.حالا شاید کل زندگی خودم هزارتای همان سه چهار روز زندگی روبرتو نکبت باشد اما چه اهمیت دارد؟ شاید اگر قصه‌ی روبرتو خوب تمام می‌شد، امیدی بود که همه‌ی نکبت‌های دیگر شرشان را کم کنند و خوب و خوش به انتهای قصه برسیم اما خب تو انگشت وسطت را گرفتی درست وسط دوتا چشمم و پوزخند زدی و ته سیگار برگت را جویدی...ارنست تو باز هم یادم انداختی که هر لحظه ناقوسی آماده‌ی نواختن مرگ یکی از ماست اما تا لحظه‌ی بلندشدن صداش مجال بوسیدن و زندگی و مزه کردن شراب هست.ارنست، ماجرا فقط شرح عشق‌بازی ماریا و روبرتو نبود اما من قفل شدم رو ماریا و خواستم خوشبختی روبرتو را ببینم. شاید برای آن‌ها که هیچ‌وقت فرصت نداشتند ماریای خودشان را مثل روبرتو لمس کنند و ببوسند و حتا مجال نکردند که بگویند دوستش دارند، همین که یک روبرتویی، یک جای دیگر ماریای خودش را ببوسد خیلی بیشتر از کافی باشد!می‌دانی ارنست، زندگی همیشه پر از فرانکوها و گه و جنگشان بوده و وسط این گه و جنگ فقط مجال زیستن ما همان یکی دو تا بوسه است و یکی دو بار مهلت عشق‌بازی و پر کردن پیاله‌ی شراب و یک‌ضرب بالا رفتن عرق افسنطین و همین‌چیزها انگار.خیلی غصه‌ی ماریای خودم را ندارم امروز، ولی بدجور دلم گرفته که کاش لااقل روبرتو پاش می‌رسید به گردوس و بعد دست تو دست ماریا می‌رفتند مادرید و بعد هم هرجا عشقشان بود...اما باز یک ذره دلم خوش است که دو سه روز به رابرت جوردن مهلت دادی ماریا را خیلی قشنگ بغل کند و ببوسد و...ارنست خیلی کفرم را درآوردی اما باز هزاربار خوش‌تر که چیزکی بین‌مان هست و همین قصه‌های لعنتی تو هست که یادم بیندازد تو انتهای شب و تیرگی هم نور و عشق و انسان هست؛ یادم بیندازد هنوز می‌شود نفس کشید و امید داشت و بوسید و عشق ورزید.آره بین رفقا گاهی دلخوری هم پیش می‌آید اما دم تو گرم ارنست، که با همه‌ی تلخی و تندی و عصبی‌مزاجیت، باز بین‌مان چیزکی نگه داشتی.به یاد روبرتو و خرگوش گیس‌بریده‌اش، و همچنین به یاد تو، ارنست!#این_ناقوس_مرگ_کیست؟#زنگها_برای_که_به_صدا_درمی‌آید؟#ارنست_همینگوی #همینگوی #همینگ_وی</description>
                <category>farzad nikzad</category>
                <author>farzad nikzad</author>
                <pubDate>Sun, 05 May 2024 00:11:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ای لشگریان به پا خیزید!</title>
                <link>https://virgool.io/@farzad_nikzad/%D8%A7%DB%8C-%D9%84%D8%B4%DA%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D9%BE%D8%A7-%D8%AE%DB%8C%D8%B2%DB%8C%D8%AF-kw6phihrlamg</link>
                <description>لابلای کپه‌ی اجساد سربازا، یکی‌شون هیچ اثری از زخم و خون ریزی و تیرخوردگی نداشت. نه مسموم شده بود و نه تشنگی از پا درش آورده بود. این چند روز هم که خبری از حمله شیمیایی نبود.  بقیه‌ی جسدا رو که دفن کردم رفتم سراغش. جیباشو گشتم و یه پاکت پیدا کردم، یه بسته سیگار و یه فندک بنزینی هم بود البته که صداشو درنیاوردم. پاکتو باز کردم. یه کارت عروسی بود به تاریخ 2روز پیش. مچاله و لگدمال شده بود و بعد دوباره صافش کرده‌بودن انگار. یه تیکه کاغذ پاره هم بود  که روش نوشته‌بود:  &quot; سلام مامان. امیدوارم حالت خوب باشه. خواستم بهت خبر بدم دارم میام خونه. جنگ برا من دیگه تموم شده چون اونی که براش می‌جنگیدم، تسلیم شده. دیگه دلیلی واسه موندنم نیست. امیدوارم به زودی ببینمت. &quot;  پشت کاغذم نوشته‌بود: &quot; فردا این جنگ لعنتی تموم میشه. &quot;  جسدش رو گوشه‌ی آسایشگاه پیدا کرده‌بودن؛ کنار خورجین و وسایلش. رو تختش دراز کشیده و دیگه بیدار نشده بود. جسدشو دفن کردم و پاکتم گذاشتم روی مزارش. یه نامه به آدرسی که روی پاکت بود نوشتم و براشون توضیح دادم که مفقودالاثر شده و هیچ خبری ازش نیست. همراه با خورجین وسایلش فرستادم برای مادرش.   فردای اون‌روز خیلی آروم بود؛ نه صدای بمب و موشک و آژیر می‌اومد و نه خبری از عملیات و رفت و آمد و داد و قال بود. همه چی یه دفعه تموم شده بود.بعد از ظهر اون روز، سربازا دسته دسته برمیگشتن و راهی خونه هاشون میشدن. بجای جسد سربازا، کپه های سلاح بود که روی هم تلنبار شده بود و بجای فریادهای وحشتزده، غریو شادی و خوشحالی بود که به گوش میرسید.فندک بنزینی رو روی قبرش گذاشتم و همراه بقیه برگشتم.جنگ بالاخره تموم شده بود.امشب و بعد از تماشای فیلم 1917 که از آثار درخور توجه و قابل تقدیر سال گذشته میلادی است، احساس میکردم باید چیزی بنویسم. روایت بالا که اصلاحیه ای است از نوشته ای مربوط به دو سال پیش، بنظرم مناسب آمد. به راستی عجیب حکایتی است حکایت جنگ و کشتار. از اتمام اولین کشتار گسترده جهانی کمی بیشتر از یک قرن گذشته و دومین خونریزی هم حدود هشتاد سال پیش آغاز شد. فقط بیست سال زمان لازم بود برای صف آرایی مجدد و چرخه انتقام جویی این حریص سیری ناپذیر!حتی کشته شدن میلیونها همنوع و نابودی همه چیز باز هم انسان را قانع نکرد به تسلیم. باز هم جنگ، هنوز هم جنگ، همیشه جنگ...حقیقتاً جنگ بازی و ملعبه ای است برای رهبران. آنانی که افسار در دست دارند، جمعیتی را هو کنان وسط آشوب سُر میدهند و خود تکیه میزنند بر صندلی حفاظت شده ای که رو به نمایشگری بزرگ قرار گرفته و ارضا میکنند خوی حریص و سیری ناپذیرشان. هیچ نبردی نیست که جز با فداشدن سرباز و رشادت سرباز و جراحت سرباز عجین شده باشد. هیچ جنگی نیست که سربازهایش بی حساب روی زمین نغلتیده باشند و هیچ آوردگاهی نیست که از لاشه و خون و کثافت متعفن نباشد.جنگ فقط برای رهبرها زیبا است. جنگ تنها برای رهبرها دستاورد و پیروزی است. فقط مرگ رهبرها است که شکوهمند است. هیچ سربازی از میدان هیچ جنگی فاتح برنگشته... سربازهای مفلوکی که مصیبت تنها غنیمت آنها خواهدبود؛ برای همیشه.سرباز محکوم است به مواجهه با مرگ؛ محکوم است به اطاعت و تن سپردن. مجبور است به کشتن... و در آن سوی صحنه، شاهانند و بزمهاشان و قهقهه از به خاک غلتیدن بازیچه ها. تفاوتی ندارد رنگ پرچمها؛ بازی است دیگر...بگذار بمیرند؛ برای وطن، برای صلح، برای خاک، برای خانه...هیچ کهنه سربازی، هرگز به خانه برنگشته... تماشا کنید فیلم را و بیندیشد به واقعیت ترسناکی که همین نزدیکیها در کمین است. اینبار کدوم حرامزاده ای اولین گلوله را شلیک خواهدکرد؟</description>
                <category>farzad nikzad</category>
                <author>farzad nikzad</author>
                <pubDate>Fri, 31 Jan 2020 01:04:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگیِ منی تو!</title>
                <link>https://virgool.io/@farzad_nikzad/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%90-%D9%85%D9%86%DB%8C-%D8%AA%D9%88-pmtntpl5gs1o</link>
                <description>سروش جان صحت، ممنونم!ساعتی پیش سرخوش و پرانرژی از سالن سینما بیرون زدم. حالم خوب بود و امید بیشتری به زندگی داشتم. این حال خوب هرچند در مواجهه با زندگی و روزمرگیهایش یواش یواش زایل میشود؛ ولی همین چند ساعت حال خوش را باید جشن گرفت.سروش صحت و ایمان صفایی دست گذاشته اند روی روزمرگیهای زندگی و سعی کرده اند از آن راهکاری برای مرگ زودتر از موعد بیرون بکشند. به راستی باید با مرگ چه کرد؟ راهکار چیست؟گریز یا شتاب؟گروه بازیگران خوب و سنجیده با بازیهای خوب و قابل قبول و فضای دلنشین فیلم، حس و حال خوبی القا میکنند و کنایه و طنز بجا و البته تاحد قابل قبولی، واقعی و باورپذیر، مخاطب را از کسالت نجات میدهد اما فیلم لوده و لوث نمیشود. برخلاف لحظات خنده دار شناور در طول فیلم، روایت بی معنی و پوچ نیست. قصه جریان دارد. ماجرای جهانگیر و حلقه دوستانش که هریک دغدغه ها و مسائل خودش را دارد ولی با تمام مصائب کنار هم جمع شده اند تا احتمالاً آخرین سالروز تولد جهان را جشن بگیرند. سروش صحت باز هم در ساخت تیپها خوب بوده و شخصیتهایی بوجودآورده که هرکدام نماینده بخشی از آدمهای دور و برمان و حتی خودمان است.قصه اصلی همانقدر که به جهان مربوط است، به همان میزان به دیگران هم میپردازد و سؤالها را بی جواب نمیگذارد. حال خوب به آرامی اتمسفر خشک و افسرده را عوض میکند و پایان خوش برایمان میسازد؛ پایان خوشی که مقبول است و نه غلوآمیز.قصه در کوشش است صداقت و واقعیت را محترم بشمارد و آنچه که هست را با خوب و بدش نشانمان دهد. در چرخه مشکلات و ناملایمات و روزمرگیهایی که انگار جهانگیر را بیش از دیگران تحت تأثیر قرار داده که گویی با دیگران قهر کرده و از آنان دور است و حالا مرگی غیرمنتطره را انتظار میکشد، کنار هم بودن و خندیدن و زندگی چشمک میزنند و یادمان می آورند، لحظات چقدر با ارزشند. جهانگیر که در انزوا در انتظار و ترس از مرگ به سر میبرد، در نهایت به زندگی و آنچه از آن برایش باقی مانده برمیگردد و ترسش را کنار میگذارد. به راستی که چاره مرگ، نه گریز از آن است و نه شتاب بسویش؛ چاره فقط مواجهه با مرگ است. کافی است با حقیقت نامطلوبی که دم به دم بیشتر بر ما چیره میشود، رو در رو شویم و بپذیریمش. بعد از آن برایمان آسانتر خواهدبود که زندگی کنیم.کدامیک از ما اینروزهای پر کسالت و رخوت و ناملایمت را لمس نکرده و کیست که از تماس مرگ در امان مانده باشد؟ اما آرامش و لذت برایمان حاصل نخواهدشد، مگر با زندگی. باید تا آخرین لحظه فقط زندگی کرد. مرگ به وقتش سراغمان را خواهدگرفت؛ نیازی نیست پیش از موعد به استقبالش برویم!سپاس از سروش صحت و گروه خوبش. برای خودتان به تماشای این ماجرا بنشینید و اندکی حال خوب دریافت کنید!</description>
                <category>farzad nikzad</category>
                <author>farzad nikzad</author>
                <pubDate>Tue, 21 Jan 2020 19:41:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>باید جاری بود...</title>
                <link>https://virgool.io/@farzad_nikzad/%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%AC%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D9%88%D8%AF-wtn8x9s4myha</link>
                <description>مدتهاست سکونی گریبانم را گرفته. مدتهاست درگیر نخواستنم و در جستجوی خواستنیها. رخوت و رکود بد بلایی است که به جان آدمی می افتد. بارها و بارها قصد کرده ام بیرون بکشم خودم را از این منجلاب اما نشدنی مینماید انگار. دلم میخواهد بیرون بزنم از این گنداب و جاری شوم و مطهر.شاید این بار راه به چاه منتهی نشود.فردا روز دیگری است؛ شاید شنبه موعود همان فردا است. هر راهی را نقطه آغازی است و فقط سکون و بی حرکت بودن یکنواخت است. خسته از خستگیهای بی دلیل، باید راهی شوم.هدف و غایت پایسته ای نیست برایم و دچار تحولم مدام. شاید فقط برایم خود جاری بودن است که معنا دارد امروز. جریانی که به مرگ منتهی است و مرگی که هرروز چند قدم نزدیکتر شده...فردا روز دیگری است.شاید در نهایت، همه چیز عوض شد... شاید انتهای مسیر روشن بود. هرچه باداباد...</description>
                <category>farzad nikzad</category>
                <author>farzad nikzad</author>
                <pubDate>Sat, 18 Jan 2020 01:20:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای مصیبت دوستم، و هم دیاران رنجیده اش...</title>
                <link>https://virgool.io/@farzad_nikzad/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%B5%DB%8C%D8%A8%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA%D9%85-%D9%88-%D9%87%D9%85-%D8%AF%DB%8C%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D9%86%D8%AC%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B4-lsr2ybmi8vpt</link>
                <description>برای من که بیشتر سالهای عمرم در شهری گذشته که جزو شمالی‌ترین نقاط این کشور است، جنوب و استان‌های جنوبی، تصور و وهمی بیش نیست؛ کمربند جنوبی و خلیج و اقیانوسش برای من همانقدر ملموس است که باران برای صحرانشینان.هرچه از این خطه در ذهن دارم ناشی از تجربیات بسیار اندک من در برخورد با مسافران و ساکنان آنجاست. این تصورات ناقص تابلوی موهومی می‌سازد که آمیزه‌ای است از دیده‌ها، شنیده‌ها، قصه‌ها، روایت‌ها.سال‌ها است که با خودم عهد کرده‌ام در اولین مجال بروم و لمس کنم این سرزمینهای ناشناخته را. مجالی که بیصبرانه منتظر رسیدنش هستم. و امیدوارم به رسیدنش. در این چند سال، شاید تعداد انگشت شماری از جنوب نشینان هم‌مسیرم بوده‌اند در مقطعی. انسان‌هایی که برای من سمبل سرزمین‌های ناشناخته و دوست‌داشتنی هستند؛ هرکدامشان به نحوی جالب توجه و دوست داشتنی. این روزها که امواج سیل ویرانگر سیستان و بلوچستان در فضای مجازی جاری هستند، یاد تنها سیستانی که می‌شناسمش و برایش احترام قائلم مکرراً در ذهنم مرور میشود. دوستی با روحی عمیق و حساس که می‌دانم درد و رنج کوچه‌ها و خیابان‌های شهر و دیارش آزارش میدهد. می‌دانم برای کائنات ارزش قائل است و این بلای اخیر برایش غیرقابل تحمل است. در این میان سعی میکنم تجسم کنم فاجعه را اما افسوس ناتوانم! انگار سطل رنگی روی نقشی موهوم بپاشی؛ گنگ‌تر از گنگ... ناتوانم از درک حسی که احساسش نکرده‌ام اما رنج و ترس را می‌فهمم. می‌دانم چه سخت است بی‌پناهی... برای مردمی که رنج و محرومیت هرگز از زندگیشان تفکیک‌پذیر نیست، این خصم طبیعت جوانمردانه نمی‌نماید. در این تندباد حوادث که جهان آشفته‌ی این روزهایمان را پر کرده، مجال زیادی نیست که به تقسیم رنج‌ها بپردازیم؛ تا بخواهیم دست بجنبانیم، مصیبتی دیگر، جایی دیگر پیش آمده. می‌دانم این اخبار و این موج همدردی هم دیری نمی‌پاید و فرومی‌نشیند و روزمرگی‌ها غرقمان خواهدکرد؛ اما، امروز خواستم بنویسم برای دوست سیستانیم که بداند در غصه‌اش شریکم. شاید هم برای خودم نوشتم تا اندکی آرام بگیرد وجدان بیچاره و ناتوانم. برای فهیمه و هرآنچه برای او اهمیت دارد؛ برای جنوب همیشه ملتهب؛ برای بلوچ محروم و رنجیده؛ برای طبیعت به ستوه آمده از انسان. برای همه‌ی مایی که لبه‌ی پرتگاه ایستاده‌ایم!آی سرزمین رنگ و نقش، آی سرزمین ناشناخته دوست داشتنی، دوباره آباد و شاد ، چشم به راهم باش. میهمانت خواهم شد...</description>
                <category>farzad nikzad</category>
                <author>farzad nikzad</author>
                <pubDate>Wed, 15 Jan 2020 18:08:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>منم آن قماربازی که بباخت آنچه بودش...</title>
                <link>https://virgool.io/@farzad_nikzad/%D9%85%D9%86%D9%85-%D8%A2%D9%86-%D9%82%D9%85%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D8%A8%D8%A7%D8%AE%D8%AA-%D8%A2%D9%86%DA%86%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D8%B4-t9nqvx8p6liw</link>
                <description>هفته‌ای که حالا دارد تمام میشود ملتهب بود.از اولین ساعات جمعه‌ای که آغاز کردم(حوالی ظهر بود دیگر) و خبر اولین اتفاق را شنیدم غافلگیر و مضطرب بودم؛ خدا خدا می‌کردم اولین چیزی که به ذهن هرکس میرسد اتفاق نیفتد؛ جنگ!ساعتها و روزها دنبال خبر اینجا و آنجا را می‌گشتم و منتظر بودم ببینم چه خوابی برایمان دیده‌اند؛ در میان سیل واکنشهای عموماً یکطرفه، چه از دید اینوری‌ها و چه آنوری‌ها، تعجب و ترسم بیشتر و بیشتر میشد؛ ترس از اینکه ما کجا ایستاده‌ایم؟ انسانیت کجا است و چرا انقدر مضحک بنظر میرسد همه‌چیز. اینکه در موج احساس غوطه بخوریم و در لحظه موضع بگیریم و حنجره‌ها بدریم و مجالی برای انتقام از ناکامی‌هایمان بجوییم، این کینه و بغض و خشم وحشتناک و فلج‌کننده است؛ فرقی هم ندارد برای چه باشد و از طرف که. یک‌روز دعوای داخلی است و روز دیگر جنجال خارجی. یک‌بار صحبت نان است و بار دیگر مسئله‌ی وطن. یک روز برای سردار ترور شده است و روزی برای جوانان گلوله خورده. یک زمان مشت زیر چشم زن خانه است و زمانی دیگر باتوم بر سر زنان خیابان. یک آن ناسزا به برادر و رفیق است و یک دم حواله‌ای به زورداران حق‌نشناس.زندگی لحظه‌ای عاری از این کشمکش‌ها نیست. تا جماعت متفرق میشوند، دوباره آرایشی جدید و صفوفی دیگر شکل گرفته؛ هرصفی هم برای سربازانش مقدس!سیل خروشان جمعیتی که به راه‌پیمایی و شعار و خط و نشان عادت کرده و میخواهد هرچیزی را باهمین راه‌حل تکراری حل کند، چیز غریبی نبود اما از آن طرف خط و نشان عده‌ای دیگر که فقط منتظر روز عوض‌شدن بازی هستند عجیب بود؛ و عجیبتر از آن پیوستن به هریک از این دو گروه؛ و شاید عجیب‌ترین چیز، لجن سیاست و جنگ و دعواهای لوس و محتاطانه‌ی دوطرف که فقط خواستند چنگ و دندانی نشان داده باشند و نگذارند گرد و خاک آشوب و التهاب در دنیا فرونشیند.دیروز اما دومین و سومین اتفاق هم رخ داد و سومین اتفاق تنها چیزی بود که این‌روزها پیشبینی نمی‌کردیم شاید؛ هواپیمایی بی‌خبر از همه‌جا، در قلب این التهاب سقوط کند و بهت عمومی را صدچندان کند.سایه‌ی مرگ و نکبت بیش از هر زمان احساس می‌شود و انگار این کثافت‌ها قرار نیست از آسمان این جهان رخت ببندد. تعداد زیادی بیگناه امروز کشته‌شدند. تعدادی بیگناه فریب‌خورده آوار مرگ را در کنجی بر سر فروریخته یافتند و هزاران بیگناه جان به لب آمده از ظلم، پنجاه روز پیش به کام مرگ افتادند. همه‌ی اینان در یک چیز مشترکند اما؛ در مرگ، در نبودن و نفس نکشیدن.احساس می‌کنم تنها چیزی که این روزها دیگر کسی مطالبه‌ای برایش ندارد یا وقت نمی‌کند آن را مطالبه کند، زندگی است. برای نان و آب و خاک و رفیق و دین و چه و چه تا جان در بدن داریم می‌کوشیم اما زیستن فراموشمان شده. فراموش کرده‌ایم، مرگ پایان ماجرای ما است و همین زیستن با ارزش‌ترین داراییمان.مدت‌هاست جانم به لب آمده از این نقش‌های کسل‌کننده که دائم بازیگرانش عوض میشوند و هرکداممان برای گرفتن این روُل‌ها همه‌چیزمان را می‌دهیم غافل از اینکه فرجام سناریو، مرگ با دستان بسته و تنی خونین و روحی زخمی خواهدبود.آن‌قدر فریفته این قصه‌ی زشت و چرکین شده ایم که نمیشود باور کرد گول خورده‌ایم؛#داستایفسکی عزیزم، پدر معنویم، در تراژدی کارامازوف‌ها از مسیحی می‌نویسد که بازآمده تا پیروانش را به سوی آزادی و نیک‌مردی و سعادت بخواند اما همین مردم او را باور نمی‌کنند و اُسقف اعظم شهر او را مجبور می‌کند که پایش را از امپراطوری او و رفیقانش بیرون بکشد و اگر به راستی داعیه‌ی خیرخواهی امتش را دارد، آنان را از امید و آرزوی سعادتشان دور نکند و بگذارد در همین دنیای زشت و کریه با رنج‌هایشان خود را تسکین دهند و بهشت را آرزو کنند. در نهایت مسیح، تنها و باورنشده، راه بازگشت در پیش میگیرد و امتش را با دروغی که برای خودشان ساختند تنها می‌گذارد چراکه دست شستن از این دروغ آنان را تا سر حد جنون می‌ترساند.حال این روزهامان بی‌شباهت به تنهایی مسیحی که ایوان کارامازوف تصویر میکند، نیست؛ آنقدر در رنگ و لعاب این دروغ‌ها و بازی‌ها غرقیم که جرئت نمی‌کنیم سر بلند کنیم و حقیقت را ببینیم.این دیو و ددان که روزگاری قرار بود انسان باشند ماییم، ما! امروز تنها چیزی که از انسان مانده کالبدی است از گوشت و استخوان و افسانه‌هایی از انسانیتی که روزگاری یافت میشد. رنج می‌بریم و از رنج‌هایی که می‌بریم بی‌خبریم و برای فرار از زشتی حقایق به دروغ‌ها ایمان می‌آوریم.حقیقت و انسانیت دور شده است از ما.حقیقت این است که جنگ و سیاست و ثروت و قدرت و هزار عنوان دیگری که روز و شبمان را فدای داشتنش کرده‌ایم، بازی مسخره‌ای بیش نیست که به آنی بند است. این بازی بالأخره یکروز برای همه تمام میشود و این ماییم که چون کودکی، با تمام وجود به اسباب‌بازیمان چنگ میزنیم و پا بر زمین میسائیم و ضجه‌کنان به تاریکی و سیاهی کشیده میشویم.زندگی خیلی وقت است رنگ بسته از این جهان و خدا هم ناامید شده است از ما. مایی که قرار بود اینجا یاد بگیریم پرگرفتن و بالارفتن را حالا از داشتن این بستر سنگی زیر پاهامان مشعوفیم و به هیچ بهایی نمی‌فروشیمش. هرچه هم لاف بزنیم و دروغ سر هم کنیم تفاوتی نمیکند؛ سر و ته یک کرباسیم. خسته و درمانده و غصه‌دار و تنها، در انتظار همدمی مسیحایی نشسته‌ام که نفسش بوی این دروغ‌ها و بازی‌های پوچ را ندهد. منتظرم بیاید و نجاتم بدهد بی‌خبر از آنکه منجی خودِ منم! میترسم که نقشی در این نمایش مضحک به من سپرده باشند و گریزانم از هرچه مرا با این بلاهت خودخواسته و فریبنده پیوند میدهد. شاید زمان آن رسیده پشت پا بزنم به کاسه‌ی آب و ظرف دانم. شاید باید ترک کنم این بادیه را قبل مردنم.غمگینم از مرگ، هراسانم از نبودن و محروم ماندن از لذت‌های خیلی خیلی کوچک. مرگ و سایه‌اش از خاطرم نمیرود و نجوای نامم بر سر زبانش گوشم را پر کرده. اما جهان در مرگ من درنگ نخواهدکرد. قهقهه‌زنان به بازی ابلهانه‌اش ادامه خواهدداد این نکبت. بازیگران می‌آیند و می‌روند اما سناریو همچنان همان است...برای خودم، برای تو و برای همه آنان که روزگاری بودند و حالا دیگر نیستند، افسوس!</description>
                <category>farzad nikzad</category>
                <author>farzad nikzad</author>
                <pubDate>Thu, 09 Jan 2020 11:13:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرور پرونده ای عاشقانه؛ &quot;گناه و جرم من اینه، تو بی اندازه زیبایی!&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@farzad_nikzad/%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B1-%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%87%D8%9B-%DA%AF%D9%86%D8%A7%D9%87-%D9%88-%D8%AC%D8%B1%D9%85-%D9%85%D9%86-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D9%87-%D8%AA%D9%88-%D8%A8%DB%8C-%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B2%D9%87-%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7%DB%8C%DB%8C-diaelwpg5q31</link>
                <description>دیشب اتفاقی یکی از آهنگهای سابقاً محبوب و مکرراً در حال پخشم اجرا شد؛ حدوداً یک و نیم سال پیش بود که مدتی مدید با اصرار زیاد گوش میدادمش. عاشقی و دیوانگی کشانده بود سمت هر چیزی که اندک رنگی از عشق و جفای معشوق و دلشکستگی و... داشت.دیشب یاد روزهایی که حالا دیگر گذشته و تمام شده افتادم و پرونده عاشقانه ام را مرور کردم. دوست دارم این پرونده را با هیئت منصفه به اشتراک بگذارم و قضاوت را به آنان بسپارم!پسر ساده و عجولی که من باشم، خیلی زودتر از آنکه باید، فاز عاشقانه برمیدارد و با فکر و خیال خودش را خفه میکند؛ آنقدر تلقین میخواند که کارگر میفتد و ندیده و نشناخته و نسنجیده دل میبازد و مجنون میشود و لیلی ، لیلی صدا میزند. پسرک راه و رسم دوست داشتن را بلد نیست و حتی دوست داشتن را هم؛ به خیال خودش تیشه اش کوه را خراش میدهد و تنه به تنه فرهاد میزند در عشق، غافل از اینکه ریشه خودش را نشانه رفته!پسر ساده و عجول و خوش خیالی که من باشم، آموزه های اساطیریش را به یاد میاورد و میخواهد دنیا را به هم بریزد برای معشوقش. میخواهد کوه را به دوش بکشد و رخت جنگ بپوشد! میخواهد قصه های عاشقانه را تک به تک زندگی کند و قصه جدیدی بنویسد. کوتاه نمی آید از آمال و آرزوهایش. آنقدر غرق رویای عاشقانه اش میشود که یک تنه مسیر را تا انتهای دوست نداشتنیش میپیماید؛ بی می و معشوق مست میکند!پسر ساده و عجول و خوش خیال و رنجیده ای که من باشم، عشق بچگانه اش را بر باد رفته می یابد و بعد دنیایش را هم؛ مرثیه میخواند و مصیبت می جوید تا سکون دهد دردهایش را. چشم و گوشش باز شده و اعتمادش متلاشی. به همه چیز و همه کس بدبین است و سرود تنفر از خودش را می سراید. زخمش را نمک میزند و سوزش را میپرستد. پسر ساده و عجول و خوش خیال و رنجیده و لجبازی که من باشم، دنیا را برای خودش جهنم میکند و لحظه ای ناکامیش را از یاد نمی برد. آهنگهای محبوب و مکرراً در حال پخشش را مأمور عذاب روح نحیفش کرده. با خودش فکر میکند: &quot;حالا که خودش نیست، یادش هست؛ دردش هست.&quot; با این خیالات رنج آور سرخوش است و وامدار معشوق از دست رفته مانده. حسرت معشوق و عشق اساطیریش رهایش نمیکند و روزها طعنه میزنند به بازندگی پسرک؛ ملول و خسته میرود تا انتهای پرتگاه اما نمیپرد.پسر سعی میکند معشوق را از یاد ببرد و نیک و بدش را محو کند از خاطرش که موفق میشود. پسر کم کم میفهمد عشق، لازمه زنده بودنش نیست! پسر یاد میگیرد دنیا را به استحضاء بگیرد چونان که دنیا او را میگرفت. پسر زخمهایش را پشت سر میگذارد و بعد دوباره فیلش یاد هندوستان میکند!پسر بعد از آن عشق اساطیری دوباره و دوباره علاقه مند میشود اما عاشق نه. یاد میگیرد دوست داشته باشد اما همانقدر که دوست داشته میشود نه افسارگسیخته. او بعدها باز هم علایقی را نافرجام می یابد اما حالا دیگر تسلیمشان نمیشود. پسر بعدها نقب میزند به خاطرات دوران عاشقی و میخندد به احساسات نپالیده اش. پسر حواسش را جمع میکند که دیگر عنان دلش از کف نرود. او بعدها فراموش میکند فکرهای عاشقانه اش را هم. آهنگهای محبوبش هم فراموش میشوند و گاه گداری با رجعت ناخواسته چیزهایی را غلغلک میدهند مدفون در گذشته.پسر ناگهان با صدای آشنای مانی رهنما پرت میشود به روزهای از سر گذارنده و آن جمله را زمزمه میکند:تو بی اندازه زیبایی!لبخند میزند ولی دوباره چیزی از خاطرش میگذرد، برای بار هزارم شاید. او میداند که تنها یکبار این احساس را زیسته؛ تنها یکبار کسی را ستوده! باز هم دوست داشته اما نه آنقدر که نتواند فراموش کند.او میداند معشوق دیرین را بنده است هنوز؛ کافی است به غمزه ای بخواندش؛ چه امروز و چه هزارسال دیگر، عقل و خردش تضمینی نیست برای دوباره گرفتار نشدنش در بند معشوق جفاکرده... پناه بر خدا!</description>
                <category>farzad nikzad</category>
                <author>farzad nikzad</author>
                <pubDate>Tue, 31 Dec 2019 00:58:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>باهوش و غبطه برانگیز، مثل چاووشی!</title>
                <link>https://virgool.io/@farzad_nikzad/%D8%A8%D8%A7%D9%87%D9%88%D8%B4-%D9%88-%D8%BA%D8%A8%D8%B7%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C%D8%B2-%D9%85%D8%AB%D9%84-%DA%86%D8%A7%D9%88%D9%88%D8%B4%DB%8C-gzwgapie6zsc</link>
                <description>محسن چاووشی بیشتر از یک دهه است که در موسیقی ایران فعالیت میکند و از همان ابتدا با صدای منحصربفردش از دیگران متمایز است. چاووشی که بیشتر کارهایش در حوزه پاپ قابل دسته بندی است، پس از مدتی شروع به ضبط و انتشار قطعاتی با اشعار شاعران نامدار کرد و با سبک خاص و ملودی متفاوت توجهات را به آثارش جلب کرد.چاووشی کم کم از موسیقی پاپ فاصله گرفت و به تلفیق سبکها روی آورد و هرچه زمان بیشتری میگذرد، بیشتر به موسیقی راک نزدیک میشود و آثار تلفیقیش بهتر و جذابتر میشود. چاووشی و آثارش احتمالاً یکی دو سال است برای من مهمتر و دلچسبتر شده؛ تقریباً همزمان با انتشار آلبوم ابراهیم. این آلبوم با اشعار متفاوت حسین صفا و خوانش محکم و طعنه آمیز چاووشی، ترغیبم میکرد به بیشتر گوش دادن و بیشتر فکر کردن و بیشتر لذت بردن. هربار انگار قطعه تازه ای کشف میکردم و در هر قطعه نکته ای تازه تر و در هر جمله وجهی زیبا و عمیق. چاووشی برایم جذاب و مهم شد و انگار از باتلاق عذاب آور موسیقی این روزها _موسیقی زار و مستعملی که رقت انگیز شده بازارش و گاهاً حال آدم را بهم میزند. هنری که اگر هرروز و ساعت، گردانندگانش کار تازه ای نکنند یا تبلیغ و بازاریابی متوقف شود، خیلی زود محو و فراموش خواهدشد._ بیرون کشید خودش را. در این سالها که در به در دنبال هنر و لذت ناب میگردم، انگار آمد و پیدایم کرد؛ درست همانطور که هنر باید مخاطبش را پیدا کند.چاووشی با ابراهیم برایم معنا پیدا کرد و مهم شد و حالا با آلبوم جدیدترش، قمارباز(بی نام) جایگاهش بالاتر هم رفته است. این آلبوم با اشعار امضادارش از مولوی و سعدی و وحشی و یکی دو شاعر دوست داشتنی دیگر حالا حالا قرار است شنیده شود. چاووشی هوش و تجربه را باهم بکار گرفته و آثاری خلق کرده که گوش را مینوازد و همینطور بی هدف از کنارش عبور نمیکند. مولوی خوانیش مثل همیشه پر شر و شور است و شوریدگی و نشاط را درون آدم بیدار میکند. اشعار عاشقانه سعدی و دیگران را هم آنقدر متفاوت و بکر میخواند که دوست داری تا ابد الدهر سعدی گوش دهی. از همه مهمتر، ریتم و ملودی متمایزی که انتخاب کرده مثل دفترچه راهنماست و از اولین نت نام شاعر را داد میزند!چاووشی به معنای راستین گزیده است اشعارش را و آنقدر خوب اجرا کرده که حک شود در روح و جسم زمانه. برای گوشهایی که عادت کرده اند اشعار کهن را با نوای موسیقی سنتی و پرسوز بشنوند، این انقلابی دلچسب و مطلوب است که از سالها قبل شروع شده(شنیده ام با محسن نامجو) و شاید چاووشی امروز آن را بهتر از هرکسی بلد است. محسن چاووشی و آلبوم جدیدش که البته نقدهایی در زمینه ملودی بر آن وارد است(در این زمینه تخصص و اطلاعی ندارم و فقط شنیده هایم را بازگو میکنم.) بار دیگر نبوغ خود را نشان داده و فضایی را در تناسب مطلوب اجزا با یکدیگر فراهم آورده که متفاوت است و البته تفاوتش معنادار و زیبایش کرده است؛ تفاوتش تفاوتی بی معنا و از سر دیده شدن نیست. آلبوم اخیر چاووشی مثل همیشه مخاطبان گسترده ای دارد اما مسلماً اکثرشان خیلی زود در این تندباد آثار هر لحظه در حال انتشار، قصه جدید را فراموش خواهند کرد و مخاطبان متعهدترش محدود خواهندبود؛ اما این قطعات نشان از عزم راسخ چاووشی در مسیری که انتخاب کرده و راهی که مدتهاست در آن قدم نهاده، است. او حالا برند خودش را دارد و امضایش پای کارها اعتبار حساب میشود. انتخابهای مناسب و هوشمندانه و اندیشیدن به جزئیات کار احترام و محبوبیت او را (لااقل برای من) بالاتر برده و منتظر کارهای بعدیش خواهم نشست.چه با حسین صفا، چه با سعدی و چه با مولوی، کارهای چاووشی شنیدنی است!سپاس از او که هنر را زندگی کرده و لذتی ناب برایمان ساخته.</description>
                <category>farzad nikzad</category>
                <author>farzad nikzad</author>
                <pubDate>Sat, 28 Dec 2019 02:14:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پس از یلدا</title>
                <link>https://virgool.io/@farzad_nikzad/%D9%BE%D8%B3-%D8%A7%D8%B2-%DB%8C%D9%84%D8%AF%D8%A7-fzryeyie9fut</link>
                <description>ساعت سه و بیست و پنج دقیقه‌ی بامداد یکشنبه، اولین روز دی ماه 98 است که نوشتن این متن را آغاز میکنم. شبی که گذشت، یلدا یا به قول قدیمی‌ها، چله بود. امشب را به رسم سال‌های قبلی و احتمالاً سال‌های بعدی، کنار خانواده گذراندم. یلدا برای من این روزها تفاوت چندانی با بقیه‌ی روزها و شب‌ها نداشت، شاید هیچ تفاوتی! مدت‌ها است که این بی‌تفاوتی گریبانم را گرفته و رهایم نمی‌کند؛ تمام زورم را می‌زنم که اهمیت قائل شوم برای روزها و مناسبت‌ها اما نمی‌توانم. منِ انزواطلبِ غرغروی عصبی این ماه‌های اخیر، منِ آواره، منِ سرگشته، منِ خسته و بی‌انگیزه‌ی مدام خواب‌آلود این روزها، امشب نمی‌توانستم ساز ناسازگاری کوک نکنم! دنبال بهانه بودم تا کاسه کوزه‌ی همه را بهم بزنم و کوفتشان کنم دورهم جمع شدنشان را که خدا را شکر جور نشد! جایی به گوشم خورده که &quot; آدم‌ها تنهایی و بیگانگی را در میان جمع بیشتر و بهتر حس می‌کنند. &quot; و این جمله‌ی بظاهر بی‌معنی را امشب بار دیگر بخاطر آوردم؛ در میان جمع بودن و آرزوی نبودن! خوی وحشی و ناسازگارم امشب هوس جنجال و تحقیر و تنبیه داشت که شاید ماجرا بر وفق مرادش نشد؛ نمی‌دانم.امشب دلم می‌خواست یکی کنارم باشد که نگاهش را بفهمم و حرف‌هایم را از اطوارهایم دریابد؛ کسی را می‌خواستم که فقط پای دیوانگی‌هایم کسل نشود. یلدا یا نوروز فرقی نمی‌کند؛ از اجتماع گریزانم و نقش‌های مضحکی که قرار است چند ساعتی بازی کنم دیوانه‌ام می‌کند؛ تحملش را ندارم. اینکه با جمع نسازی و حرف خودت را بزنی و کار خودت را بکنی، با اصل جمع و اجتماع در تضاد است و نتیجه‌اش میشود موجود مفلوکی(مثل من) که نه از مصاحبت دیگران بهره‌مند میشود و نه از آن حریم دوست‌داشتنی دلپذیرش محظوظ؛ مثل یک لاک‌پشت در مخمصه، مدام سرش را قایمکی بیرون می‌آورد و سرک میکشد و دائم به این فکر می‌کند که کدام کار بهتر و مناسب‌تر است:بودن یا نبودن!؟ منِ این روزها، یک من گنددماغ و اعصاب خردکن و مودی است که به هر دری میزند کسی را پیدا نمی‌کند که شیرفهمش کند چه مرگش شده. یکهو وسط جمع دلش می‌خواهد برای خودش بستنی بخرد و یواش یواش لیس بزند یا با صدای بلند آهنگ گوش بدهد یا برای بقیه موعظه کند. بعد نیمه‌شب و در تنهاییش هوس می‌کند حال دوستانش را بپرسد و به ضیافتی دعوتشان کند و برنامه‌ی یک دورهمی را پس ذهنش مرور می‌کند. منِ این روزها، &quot; از اینجا رانده و از آنجا مانده &quot; است. آنقدر درگیر معنای زندگیش شده که خود زندگی دارد یادش می‌رود. حال همه را بهم زده با این کارهایش. شور کج‌خلقی را درآورده اما ول کن معامله هم نمی‌شود. شاید باید یک نفر دستش را بگیرد و کشان کشان ببرد پرتش کند قعر چاه تنهایی و بگذارد آنقدر ناله کند و زوزه بکشد که آرام بگیرد. خودش که شجاعت و شهامت این دست شستن از همه‌چیز و همه‌کس را ندارد و فقط لاف بیخود میزند؛ شاید کسی باید بکشاند و پرتش کند وسط تنهاییش تا خفه شود صدای آزاردهنده‌اش. نمی‌دانم و حالم از این ندانستن بهم میخورد. امشب بهانه‌ی دیگری بود برای دور هم بودن و فارغ بودن ز غوغای جهان؛ فراغت از گرانی و بیکاری و ناکارآمدی دولت و تنگی نفس‌های شهر و اعتراض همه و هزارجور چیز اعصاب خردکن. اما من به خواست خودم گند زدم در این اوضاع و احوال! درست همین امشب مغزم را قفل کردم روی بدبختی‌هایم و بدبختی تراشیدم برای خودم و حال خودم را گرفتم؛ بعد هم نشستم و از کارهای شایسته‌ی تقدیرم لذت بردم! دیوانگی که شاخ و دم ندارد؛ همینطور یواش یواش آدم دیوانه میشود دیگر. این هم خاطره‌ی یلدای امسال:)</description>
                <category>farzad nikzad</category>
                <author>farzad nikzad</author>
                <pubDate>Mon, 23 Dec 2019 23:39:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>باخت را فراموش کن؛ فقط بجنگ!</title>
                <link>https://virgool.io/@farzad_nikzad/%D8%A8%D8%A7%D8%AE%D8%AA-%D8%B1%D8%A7-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4-%DA%A9%D9%86%D8%9B-%D9%81%D9%82%D8%B7-%D8%A8%D8%AC%D9%86%DA%AF-oo7bsj6vbejw</link>
                <description>برای من که نافم را با یونایتد بریده اند و خودم را خوشبخت ترین هوادار زمین میدانم که با کسب سه گانه تاریخی سال 99(هرچند به یادش نمی آورم، صد افسوس) چشم به جهان گشودم،این تیم و هرچه مربوط به آن بشود مقدس است.یونایتد هویتی است که دوست ندارم از دستش بدهم حتی اگر همه چیز را از دست داده باشم. یکه تازی و بلندپروازی، آنقدر بالا برد یونایتد را که دیگر دست نیافتنی مینمود اما آن اتفاق لعنتی همه چیز را بر باد داد.خداحافظی های سر الکس و پس گرفتن آن بعد از مدتی برایمان عادت شده بوn  و خیال میکردیم اینبار هم شوخی است؛ اما رئیس اینبار سر شوخی نداشت. فرگوسن افسانه ای رفت و یونایتد نفرین شد. جلال و جبروت تیم محبوبم پودر شد و انگار کالبدی پوشالی از آن &quot;هیولا&quot; باقی ماند.یونایتد قمار نامها را واگذار کرد و بالأخره یاد &quot;رئیس&quot; و یونایتد افسانه ای غلبه کرد؛ اوله سر کار آمد!در تمام این سالها هرگز یادم نیست یونایتدی مثل یونایتد اوله دیده باشم؛ نه فان خال و نه آن مورینیوی لعنتی. یونایتد اوله را لازم داشت تا بتازاند و با لشکر جوانانش بی مهابا بر هر حریفی بتازد. یونایتد شجاعت و احترام از دست رفته را، رفته رفته باز می یابد و دیگر نمیشود سر باختن شیاطین سرخ شرط بست.یونایتد احیا شده و دوباره میتواند قد راست کند. اوله و شاگردانش بی نقص نیستند و هنوز هم استرس غالب ترین احساس در بازی با هر حریفی است. گاهی چنان تیم هایی را به صلابه میکشد که در باور نمیگنجد و گاه ناباورانه تر تسلیم گمنامها میشود. بالا و پائین های اوله و شاگردانش اعصابمان را خرد کرده اما یادمان باشد این تیم امیدبخش است و میجنگد.اوله در اولین تابستان دست به قمار زد و خیلی از بازیکنان را کنار گذاشت و جوانانی را جذب کرد که در شایستگیشان تردیدهایی جدی وجود داشت. قمار کرد و انقلاب را کلید زد اما همه میدانیم که هنوز ابتدای راهیم. یونایتد این فصل با جوانان یکه تازی میکند و خریدهای تازه و بازیکنان پرورش یافته شور و شوق را در دلمان زنده میکند. وان بیساکا در سمت راست عالی میجنگد هرچند در حمله حرفی برای گفتن نداشته تا اینجا؛ جیمز با آن گامهای بلند و تیز و باورنکردنیش، محدودیت را به چالش کشیده و هر تیمی را آزار میدهد؛ رشفورد شکوفا شده و تمرکز بالایی نشان داده و خوب گل میزند؛ اسکات صلابتی که در میانه میدان نیاز داریم را فراهم کرده و مگوآیر باوجود ضعفهایش، نشان داده میتواند خط دفاع را بازسازی کند؛ گرین وود و ویلیامز و توانزبه امید به جوانان را زنده کرده و معنای آکادمی را یادآوری میکنند. &quot;نشانه های مثبت&quot; مشهود است و فقط زمان مسئله است. اوله به مهره نیاز دارد؛ این انکارکردنی نیست. یونایتد در میانه های زمین میلنگد؛ در خط حمله زهردار نیست و مارسیال تمام کنندگی لازم را ندارد؛ در دفاع عملکرد پر فراز و نشیب لیندلوف مطمئنمان نمی کند و دخئا هم هنوز خود واقعیش نشده. یونایتد هنوز کار دارد تا آن تیم مهارناپذیر شود اما نباید اشتباه کنیم و لغزشها را بر سر اوله بکوبیم و خرابش کنیم. یونایتد باید سه سال یا بیشتر برای اوله صبر کند؛ باید ولخرجی کنیم و مهره بخریم. شاید در خوشبینانه ترین حالت بتوان سه بازیکن در ژانویه جذب کرد. احتمالاً میشود &quot;برونو فرناندس&quot; را به الدترافورد آورد؛ &quot;ارلینگ هالند&quot; نروژی هم انگار موافق بازی کردن زیر نظر سولسشر باشد و &quot;اریکسن&quot; از همیشه در دسترستر است؛ &quot;جیدون سانچو&quot; غیرمعقول ترین هدف زمستانی مینماید و شاید تا تابستان بعدی باید برایش منتظر باشیم و جنگی تمام عیار با غولها بر سرش راه بیندازیم. شاید بازگشت &quot;پوگبا&quot; و &quot;اریک بایی&quot; همان چیزی است که تکانی به تیممان بدهد. البته ممکن است خروج پوگبا احتمالات را عوض کند ولی این جابجایی مثل چند ماه پیش وحشتناک نخواهدبود. شاید منطقی ترین تصمیم فعلی این است که پوگبا را فروخته و جایگزینهای مناسبی جایگزینش کنیم.همه اینها اما فقط زمانی محقق خواهدشد که &quot;اوله&quot; بماند و پروژه را پیش ببرد. اینروزها یونایتد سایه ای از آن تیم افسانه ای گذشته را نشان داده و امیدوارمان میکند. اتفاقیکه هرگز مربیان قبلی نتوانستند رنگ تحققش بخشند. اینروزها جنگندگی و شور و شوق را در اردوی تیم میبینیم و باید یادمان باشد اینها را اوله ساخته و باید اجازه دهیم به راهش ادامه دهد.برای من که هیچ چیز عزیزتر و رؤیاییتر از تکرار جلال و شوکت گذشته نیست، اوله همان ناخدایی است که میتواند این کشتی را از میان طوفان سالهای اخیر سالم خارج کند. امیدوارم مدیران پراشتباه یونایتد، حماقت نکنند و دوباره سکان را از دست سکاندار درنیاورند؛ فقط امیدوارم.</description>
                <category>farzad nikzad</category>
                <author>farzad nikzad</author>
                <pubDate>Sun, 15 Dec 2019 21:11:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من مقصرم!</title>
                <link>https://virgool.io/@farzad_nikzad/%D9%85%D9%86-%D9%85%D9%82%D8%B5%D8%B1%D9%85-geojgrwm5l3s</link>
                <description>هیاهوی اخیر هم تمام شد و صداها همه فروکش کرد. به یک ماه هم نرسید که برگشتیم سراغ روزمرگیهامان. انگار نه انگار حنجره هامان زخمی فریاد بیداد بود همین چند روز پیش. یادمان رفت عده ایمان را زدند و کشتند و بردند سالها پیش، و هنوز هم خبری ازشان نداریم. تقصیری هم بر ما نیست، ذاتمان با فراموشی آمیخته است. اصلاً مگر باقی انسانها در هر گوشه این دنیا جوری دیگرند؟راستش تقصیر آنهاهم نیست؛ اعتراض در هیچ منطقی مورد پذیرش نیست و هر اعتراضی با واکنشی غریزی باید در نطفه خفه شود. شاه و گدا، کمونیست یا دموکرات، فقیر یا غنی، هرکه و هرچه در مقام تهدید بی اختیار واکنش نشان میدهد و این غریزه دفع تهدید قابل درک است؛ پس آنهاکار اشتباهی نمی کنند که میخواهند بر مسند خود باقی بمانند.مشکل شاید اینجاست که جایگاهمان را گم کرده ایم؛ شاید دیگر هیچ چیز سر جایش نیست که این تندباد حوادث و اتفاقات ناگوار چنین افسارگسیخته می تازد و ویرانی به بار می آورد.چند روز قبل، بعد از دسترسی مجددمان به دهکده جهانی، چند نفر به بهانه اعتراضات(به زبان ما) یا اغتشاشات(به زبان آنها) خواستند صدای مردم و شاید صدای وجدانشان را رساتر و این بار عاقلانه تر فریاد کنند. خواستند رسالتشان را در قبال دیگران به جای آورند. رساله ای نوشتند و امضانشانش کردند و دست به دست می چرخاندندش. اما این حلقه نافرجام ماند. عده ای دیگر به مخالفت برخاستند و اینان را به بزدلی متهم کردند و خواستند که حالا هم خفه باشند.نه این طرفی هستم و نه آن طرفی. نه این رساله نویسان را تأیید میکنم و نه مخالفانشان را. اما حرف دارم برای گفتن.حرف زدن و ابراز اندیشه و اعتقاد حق مسلم هر انسانی است هرچند بکوشند و بکوشیم ،این حق سلب شدنی نیست. هر کس بنا به شرایط اقتصادی، اجتماعی، اعتقادی و با توجه به ظرفیت جسمانی و روانیش تصمیم میگیرد در جریانات و اتفاقات مختلف موضعی اتخاذ کند و این به خودی خود مشکل ساز نیست. مشکل از جایی آغاز میشود که فرد یا گروهی به درجه ای از اعتبار میرسد(یا حتی رسانده میشود) که سخنش چون و چرا ندارد. حق با او است و او با حق. میشود مراد و مریدها دورش را میگیرند و بالایش میبرند و انتظاراتی از او دارند که نامعقول و غیرقابل دسترسی است اما آنقدر بزرگش میکنند که حتی خودش هم به صف لاف زنان و ستایندگان خویش میپیوندد.شاید فریب رسانه ای بزرگترین و تأثیرگذارترین مرجع و منبع اتفاقات در طول تاریخ باشد؛ هرکس و به هر نحوی قدرتی داشته از آن بهره جسته و روزگار به میل او چرخیده است. اما قرن حاضر و دهکده جهانی امروز، جلوه ای دروغین و غیرمعقول اما در عین حال فریبنده دارد. قدرت رسانه امروز بیش از چیزی که باید پنداشته میشود و حتی معمولی ترین افراد را به این باور رسانده که سهمشان از دنیا بیش از آنچه هست، هست. اعداد و ارقام فریفته مان کرده. همه صاحب تریبون شده ایم، اما صاحب نظر نه. بیشتر دوست داریم در سیل خبرها و اتفاقات سهیم باشیم و واکنش اجتماعی ولو در ظاهر را از یاد نبریم. نتیجه اش را پیشتر دیدیم و معنای ابتذالی نفرت انگیز که زندگیمان را غرقه کرد، فهمیدیم اما دست برنداشتیم و حالا ابتذال به بدوی ترین چیزهامان هم رسیده است.سیاست مداران و حاکمانمان را مبتذلانه انتخاب میکنیم. مبتذلانه اعتراض(اغتشاش) میکنیم. نان شبمان گرو ابتذال شده. هنرمان مبتذل است. سوگمان مبتذل است. حتی جایگاه اجتماعیمان مبتذل است. پس ما مقصریم!ابتذال یعنی از هیچ چیز هیچ معنای خاصی نمی جوییم و هرچه میکنیم، صرفاً عادت و تقلید شده. حتی برای فکر کردن و اندیشیدن هم دنبال چارچوب و مرادیم. حتی اجازه بلند پروازی و دوراندیشی هم به فکرمان خطور نمیکند. حتی جرئت اندیشیدن به خودمان را نداریم. نقد نمی کنیم و تخریب را دستمایه قرار داده ایم. تخریب همه کس و همه چیز، تا بدان نقطه که جز ما و دنیای پوشالی مبتذلمان چیزی نماند.حدود سه سال پیش به عنوان فردی که غرقه احساس است و برای اولین بار قرار است مشارکت اجتماعی انجام دهد، پای صندوق رفتم و انتخاب کردم و انکار نمیکنم تحت تأثیر گروه و اندیشه ای خاص بودم اما همچنان معتقدم در آن مقطع بهترین تصمیم را گرفتم. بارها و بارها در این سه سال در اتفاقات مختلف، دیده و شنیده ام که فلان قشر یا فلان شخصیت را مسبب شرایط قلمداد کرده و در دادگاهی خودساخته محاکمه و قضاوتش کرده اند و نزدیک بیست و پنج میلیون رأی و نظر شخصی را به او نسبت داده اند. بی پرده می گویم، اگر چنین است و رأی و نظر ما گروی &quot;آری یا نه&quot; گروه یا فرد خاصی است و نه نتیجه اعتقاد و استنتاج شخصیمان باید برگردیم به دل طبیعت و چهار دست و پا راه برویم. آخر کدام انسانی است که به چوپان نیاز داشته باشد و دم از آزادی و انسانیت بزند؟مقصر قلمداد کردن دیگران که دردی از ما دوا نخواهدکرد. اعتقاد به منجی انسان را منفعل میکند. مادامیکه به خودمان و قدرت تغییری که درونمان نهفته است پی نبریم، هیچ اتفاقی نخواهد افتاد. هیچ چیز بزرگ نیست الا اندیشه و اندیشه و باز هم اندیشه.جایگاهمان فراموشمان شده زیرا اندیشیدن را از یاد برده ایم. باورهامان پوچ و توخالی شده و هیچ چیز نمیتواند در نیل به اهدافمان راسخیتمان بخشد. شاید زمان آن رسیده که به همه چیز و همه کس و پیش از هرچیز، به خودمان بیندیشیم. خودمان را بشناسیم و بعد برویم سراغ دنیا و کائنات. اگر خودمان را شناختیم دنیا را هم خواهیم شناخت. ترس از معرفت را کنار بگذاریم و به استقبال حقیقت برویم. همه چیز را خودمانانتخاب کنیم و دنیا را از دید خودمان ببینیم. احترام گذاشتن به خودمان را تمرین کنیم و ابتذالی که دورمان را فراگرفته بشوییم.کافی است خودمان را تغییر دهیم تا توانایی تغییر جهان را بدست بیاوریم. غر زدن به بقیه و ایرادگرفتن از دیگران و وانهادن مسئولیت اشتباهاتمان به دیگران کافی نیست؟هیچ بشری به زمین قدم نگذاشته مگر با اشتباهاتش و رد پاهایی که از او و اشتباهاتش بجا مانده. انتظار نداشته باشیم که حقیقت را در چیز والا و آسمانی بیابیم؛ حقیقت همین زشتی هاییست که سعی داریم بپوشانیمش و از آنها لذت میبریم. اولین قدم در تغییر، پذیرش است؛ ابتدا بپذیریم و بعد تغییرش دهیم.بیایید بپذریم؛ ما زندگی کردن را از یاد برده ایم. همه چیز را از دست داده ایم؛ باید دوباره بسازیمش. ملتی که تغییر کند، حاکمانش را وادار میکند به میل او حکمرانی کنند.به خودمان بیندیشیم؛ خودمان را بشناسیم و لزوم تغییر را در بند بند وجودمان احساس کنیم. یادمان باشد، همه ما مقصریم!از خودم شروع میکنم؛ من مقصرم!درقبال خیلی چیزها مقصرم؛ پس میکوشم سهم خودم را ابتدا در قبال خودم و بعدتر دیگران بهتر بجا بیاورم. میکوشم عذر تقصیر نیاورم و سعی کنم تقصیراتم را جبران کنم. ایمان دارم اگر تغییر کنم، دنیایم نیز تغییر خواهدکرد..</description>
                <category>farzad nikzad</category>
                <author>farzad nikzad</author>
                <pubDate>Tue, 10 Dec 2019 01:24:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هوا را از من بگیر، مجال سخن را اما نه!</title>
                <link>https://virgool.io/@farzad_nikzad/%D9%87%D9%88%D8%A7-%D8%B1%D8%A7-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D9%86-%D8%A8%DA%AF%DB%8C%D8%B1-%D9%85%D8%AC%D8%A7%D9%84-%D8%B3%D8%AE%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%D8%A7%D9%85%D8%A7-%D9%86%D9%87-p3yiwq2x3xj9</link>
                <description>و این سان بود که انسان تنها شد!دنیا روز به روز بزرگتر میشد و کرانه ی ارتباطات دیگر ناپیدا بود. انسان خواست سینه صاف کند و فریاد شادی و سرور سردهد اما سر بلند کرد و سرها همه در گریبان دید. خواست فریاد بزند اما آوایی از حنجره اش برنخاست. خواست حرکت کند و تکانشان بدهد اما پاهاش در خاک ریشه دوانده بود. سر در گریبان فرو برد و اندیشیدن خواست اما برهوت خیالش دیگر رهگذری نداشت.بار دیگر سر بلند کرد و خواست لااقل بنگرد اما چشمانش نیز...و ندایی رسید:آی انسان، تو خود شوکت و جلالت را به اینها بخشیدی. زین پس باش و مشعوف باش و هرچه خواهی کن، چونان جانوران. لیکن تو را زبان بریدیم و اندیشه خشکاندیم و لطافت روحت بازستاندیم. و تو خود اینها خواستی.و بدین سان، انسان تنها شد.دیری نپاید که این حکایت رنگ تحقق بگیرد اگر دست از این بلاهت خودخواسته برنداریم. مدتهاست سخن را از یاد برده ایم. آیا رسالتی جز اندیشیدن و اندیشاندن داشتیم؟ چرا هر روز کمتر از دیروز حرف میزنیم؟ چرا سخن گفتن برایمان اینقدر دشوار شده؟من آدمم. آدمی تنها مانده در خیل آدمیان سر در گریبان. خواستم آدم بودنم را فریاد بزنم و قبیله ام را فراخوانم.آی هم کیشان، کسی اینجاست که حرف دارد برای گفتن و مجال دارد برای شنیدن؛ کسی هست که مرا چنان که برادری برادرش را، در آغوش گیرد و ذهن ملتهبم را تسلا بخشد؟کسی هست برای تقسیم رنجهامان؟</description>
                <category>farzad nikzad</category>
                <author>farzad nikzad</author>
                <pubDate>Fri, 06 Dec 2019 14:26:22 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>