<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های فرزانه زینلی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@farzane_zeinali</link>
        <description>اینجا از خودم می‌گویم؛ از همه آن چیزهایی که برای همه نمی‌شود گفت! کی هستم؟! نویسنده هر چیزی که لازم باشد!</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 14:18:56</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/322909/avatar/xK7EIS.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>فرزانه زینلی</title>
            <link>https://virgool.io/@farzane_zeinali</link>
        </image>

                    <item>
                <title>تجویز درد بی‌قراری؛ سربرخاک دهکده، روزی ۳۴بار</title>
                <link>https://virgool.io/@farzane_zeinali/%D8%AA%D8%AC%D9%88%DB%8C%D8%B2-%D8%AF%D8%B1%D8%AF-%D8%A8%DB%8C-%D9%82%D8%B1%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%B3%D8%B1%D8%A8%D8%B1%D8%AE%D8%A7%DA%A9-%D8%AF%D9%87%DA%A9%D8%AF%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%B2%DB%8C-%DB%B3%DB%B4%D8%A8%D8%A7%D8%B1-tepbc7bbqqzb</link>
                <description>&quot;سفرنامه&quot;ها کتاب های شیرینی هستند، خصوصا در شرایط خانه نشینی. با خواندنشان هم با شخصیت های خاص آشنا می‌شوید و هم طبق اصل &quot;گردشگری از خودمون شروع میشه&quot; سفر می‌کنید؛ فال و‌تماشا در کنار هم. معمولا اگر نویسنده سفرنامه خانم باشد، روایت شیرین تر‌ و خاص تر می‌شود چون اصولا روایت های زنانه از سفر کم داریم‌. حالا اگر این خانم یک مادر خانه‌دار باشد، باز هم جذاب تر است چون معمولا مادران کمی را دیدیم که وقتی برای خودشان داشته باشند، چه برسد به اینکه سفر بروند و بعدش هم سفرنامه‌اش را بنویسند! از این هم جذاب تر است وقتی که این سفر، روایت پیاده‌روی اربعین باشد، و دیگر اوج جذابیت جایی است که این سفرنامه کربلا، طنز باشد! به عبارتی، آنچه خوبان همه دارند، کتاب &quot;سربرخاک دهکده&quot; یک‌جا دارد! کتاب روایت پیاده‌روی خانم فائضه غفارحدادی به همراه چهار بادیگاردش است که از لحظه انتخاب همسفر شروع می‌شود و تا رسیدن به دهکده‌ای که شهردارش، علمدار کربلاست، ادامه دارد. متن روان و ساده، ریتم مناسب و روحیه طنز نویسنده در نگاه به موضوعات مختلف، از نکات مثبت کتاب است؛ طوری که همه عناصر داستان و اجزای روایت دست به دست هم دادند تا خواننده مصداق بارز «اضحک و ابکی» باشد، گاهی بخندد و گاهی اشک بریزد، بخندد و گریه کند. نقطه قوت دیگر کتاب عنوان های جذاب هر بخش و بهره‌برداری خوب نویسنده از آنهاست؛ تا حدی که با کنار هم قراردادن این جملات، می‌توانید داستان طنز دیگری داشته باشید! نویسنده در این کتاب برای هرچیزی تعبیری دارد؛ از گوسفند قربانی برای زائران تا آبسردکن حرم، همه به صف شدند تا اول خوب مخاطب را بخندانند و بعد یک مجلس روضه حسابی برگزار کنند. در این روایت هر وسیله هدفی از حرکت دارد، حتی کالسکه! کتاب نفس‌گیر است، اما نه از هیجان بلکه از بغض و خنده. نویسنده خوب می‌داند جای هر یادآوری و تعبیر کجاست و بلد است کاری کند تا مخاطب یک نفس همه کتاب را سر بکشد. این کتاب را نشرشهیدکاظمی در ۱۶۸ صفحه چاپ کرده و نسخه الکترونیکی آن نیز در اپلیکیشن طاقچه موجود است.</description>
                <category>فرزانه زینلی</category>
                <author>فرزانه زینلی</author>
                <pubDate>Tue, 09 Jan 2024 12:14:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به یاد عشق هجده سالگی</title>
                <link>https://virgool.io/@farzane_zeinali/%D8%A8%D9%87-%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D9%87%D8%AC%D8%AF%D9%87-%D8%B3%D8%A7%D9%84%DA%AF%DB%8C-dyltcw2uwnez</link>
                <description>عکس تزئینی است!هربار که فک و فامیل مادری از شهرستان می‌آیند و چند روز می‌مانند، کل تنظیماتم بهم می‌ریزد. دفتر برنامه ریزی را گم می‌کنم. ریتم خواب عوض می‌شود، سراغ لپ تاپ نمی‌شود رفت و پیام‌های تلگرام و واتس اپ ناخوانده می‌ماند. اینستاگرام را فراموش می‌کنم و روزها بدجوری خسته می‌شوم، آنقدر که شب‌ها فقط می‌توانم لباس عوض کنم و بدون تکان خوردن تا صبح بخوابم.این قضیه اوایلش بدجوری نقطع ضعف بود. خصوصا وقتی که دایی کوچکه می‌آمد و یک هفته و بلکه بیشتر می‌ماند و داد همه کارفرماها در می‌آمد. آن وقت مجبور می‌شدم شب‌ها که همه خوابند به زور بیدار بمانم و روزها عصبی از کم خوابی، فقط یک‌جا بنشینم. نمی‌شد تفریح و کار را با هم جمع بست، آن هم تفریحات عجیب و غریبی که فقط با حضور فامیل مادری اجرا می‌شد.کمی طول کشید تا قلق خودم در این مواقع دستم بیاید. این زمان‌ها را گذاشتم «نیمه تعطیلی کاری». حالا چرا نیمه تعطیل؟ چون کمابیش به کارم می‌رسیدم. به همان‌قدری که می‌شد در یک ساعت زودتر بیدار شدن صبح‌ها، و صرف صبحانه با پدربزرگ، انجام بدهم راضی بودم. پیام‌های نسبتا مهم را بعد از ظهرها چک می‌کردم. و اما تفریحات، آن تفریحات سالی یکبار! آن‌ها را نمی‌شد دور زد. وسط شهربازی هم نمی‌شد به کار رسیدگی کرد. آن زمان را گذاشتم برای کسب تجربه‌ زیسته جدید. وقتی کشف کردم که می‌شود این دوران مقطه ضعف را به یک نقطه قوت جدی تبدیل کنم، برنامه عوض شد. جنس تفریحات از «صرفا خوش گذرانی» به «ساخت خاطرات جدید» تغییر کرد. خداراشکر فامیل هم راضی بودند؛ هر تفریحی در اینجا یک سر و گردن که هیچ، یک قد آدم از تفریحات شهرستان بالاتر بود.مثلا یکبار خاله کوچکه و پسردایی و بابابزرگ را کشاندم شهربازی. آن موقع، از شهربازی رفتن خودم چند سالی می‌گذشت. با خاله نشستیم روی یکی از این تاب‌های چرخان که در ارتفاع حرکت می‌کند. می‌ترسیدم، ولی به خودم گفتم این یک تجربه است؛ هر جا ترسیدی جیغ بزن تا خالی شوی. بعدش هم نشستیم روی یکی از وسایل یزرگ که دور خودش چرخ می‌زد و در طول، حرکت می‌کرد. جوری که از بالا، استخر بزرگ پارک ملت مشخص بود. آمجا جیغ زدم، آنقدر که گلودرد گرفتم و بعد از مدت‌ها انرژی‌های سرکوب شده روانم تخلیه شد.دفعه بعد، نیمه شب رفتیم طرقبه. طرقبه سمت ییلاقی بیرون از شهر مشهد است که شب‌های تابستان جان می‌دهد برای پیاده روی و دور دور. بابا که اهل این چیزها نبود، برای همین هم تجربه‌ای از گشت‌های شبانه نداشتم. اما حال فرصت خوبی بود، دو تا ماشین با صدای بلند موسیقی راه انداختم توی جاده، شبیه فیلم‌ها. این‌بار وضعیت پیچیده‌تر بود.یک متن سئو شده را باید دوشنبه تحویل می‌دادم. ۲۵ تا نامه کوتاه مانده بود که تا سه شنبه بفرستم و یک یادداشت را باید شنبه می‌فرستادم. هنوز دوشنبه بود، تفریحاتمان ته کشیده بود و هنوز قصد رفتن نداشتند. یکهو یکی گفت«بریم چالیدره؟» توی سرم زدم. چالیدره یعنی نصف روز وقت گذرانی. تجربه خوبی یود، ولی زیادی گران بود. باید قید پس اندازم را می‌زدم. چاره‌ای نبود. راهی شدیم. همان اول کار، پانصد هزارتومن برای تله کابینی بر فراز دریاچه مصنوعی دادیم‌. بعدش هم همینطور پشت سر هم، بستنی‌های بی مزه، عکس‌های مسخره، قایق پدالی و بقیه کارهای بیهوده. یکهو یکی گفت«بریم کارتینگ؟» روی هوا زدم.آرزوی هجده سالگی‌ام راننده حرفه‌ای مسابقات شدن بود. دیده بودم که نایب رئیس سازمان اتومبیل رانی یک خانم محجبه گوگولی است و می‌خواستم پا جای پایش بگذارم. رانندگی رویای بچگی بود که اول هجده سالگی پی‌اش را گرفتم. هیچوقت نشد بروم سراغ رانندگی حرفه‌ای، حتی تفریحی. عشقم رانندگی پراید کوچک خودم بود و انگار موقعی که رانندگی می‌کردم، اعتماد به نفس بیشتری داشتم. بلیط کارتینگ خیلی گران نبود، اما بلیط سافاری و باگی زیاد بود. عجالتا یک دور کارتینگ برداشتیم، سه نفری. من و همسر و برادرم. دور اول می‌ترسیدم. سر پیچ‌ها ترمز را تا ته فشار می‌دادم و ماشین می‌ایستاد. یکهو به خودم آمدم ، کجا رفته بود دختری که اتوبان‌ها را با سرعت بالا، لایی می‌کشید؟ پا را گذاشتم روی گاز. ماشین فریاد کشید. جیغ کشیدم. پیچ تند بود. فرمان حیلی خشک بود. یا همه قدرت پیچاندمش. تمام! پیچ را درست پشت سر گذاشتم. همینطور با سرعت رفتم سراغ پیچ‌های بعدی. برادرم از پشت کوبید به من. جیغ کشیدم. خندیدم. کری خواندم. لایی کشیدم. پیست شلوغ شد. کیف می‌کردم!سر خوش از رانندگی پر هیجان، ماشین را کشاندم کنار. مانتوی صورتی‌ام لای جایی از ماشین مانده و سیاه شده بود. فدای سرم. هنوز از پیست خارج نشده بودم که خواهرم گفت من دلم ماشین سواری می‌خواهد اما می‌ترسم. توی ذهنم حساب کردم. این تجربه به پولش می‌ارزید؟ قسط دو تا کلاس مانده بود. هفته بعد سفر داشتم و معلوم نبود پول بلیط از کجا جور شود. گفتم جهنم. الان دلم هیجان می‌خواهد. کارت کشیدم و بلیط باگی گرفتیم. متصدی چپ چپ نگاهم کرد. «گواهینامه داری؟» ایرو بالا انداختم. «باید تست بدی!» دوباره ابرو بالا انداختم، یعنی چه غلطا! نشست کنارم. قلق گاز و ترمز دستم آمد. کلاه کاسکت گذاشتیم و پیش به سوی جاده پر پیچ و خم!روز بعد، هنوز ۲۵ تا نامه ننوشته داشتم. متن سئو شده را ساعت شش صبح، با چشم‌های نیمه بسته نوشتم. به پیام‌ها نرسیدم و خودم را کشاندم تا بعد از ظهر. عصر هنوز به دفتر و گوشی نرسیده بودم که خوابم برد. توی خواب، داشتم لایی می‌کشیدم و می‌خندیدم.</description>
                <category>فرزانه زینلی</category>
                <author>فرزانه زینلی</author>
                <pubDate>Mon, 08 Jan 2024 21:32:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آقایان، خانم‌ها؛ من دارم بزرگ می‌شوم!</title>
                <link>https://virgool.io/@farzane_zeinali/%D8%A2%D9%82%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%85-%D9%87%D8%A7-%D9%85%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D9%85-nrv4m5cnqxfx</link>
                <description>ترس از بزرگ شدن، یکی دیگر از ترس‌های بی‌شمار من است. هم ردیف ترس از پروانه، ترس از تنهایی و ترس از دوچرخه سواری و والیبال.ترس از بزرگ شدن را خیلی زود کشف کردم، حوالی ۱۰ سالگی. همان موقعی که به دخترعمویم گفتم:«تو دوست نداری برگردی عقب، وقتی بچه بودی؟» و خیلی راحت گفت نه. گفت دوست ندارد رنج بزرگ شدن را یکبار دیگر تحمل کند. ولی من در همان ده سالگی دوست داشتم برگردم به هشت سالگی، یا شش سالگی. یا دست کم در همان سن متوقف شوم. هردویش آرزوی محالی بود، پس سعی کردم مسئله را جور دیگری حل کنم.سعی کردم به جای توقف و برگشت توی زمان، سرعت خودم را بالا ببرم. زودتر به آرزوها برسم و خواسته‌هایم را یکی یکی تیک بزنم. سعی کردم همه چیز را نگذارم برای زمان دور و درازی که معلوم نبود اصلا می‌بینم یانه. نمی‌دانم چرا، ولی خیلی روشن و واضح می‌دانستم که قرار نیست هیچوقت سی سالگی را ببینم. تصور پیر شدن و بالارفتن سنم، دیوانه‌ام می‌کرد. می‌خواستم تا ابد جوان بمانم، پر شر و شور، پر از انگیزه و مهمتر از همه، دارای وقت کافی برای رسیدن به همه‌چیز.تا یک جایی خیلی خوب پیش رفت. سرعت همه‌چیز زندگی بالا بود. همین هیجان‌زده‌ام می‌کرد. تند تند خواسته‌هایم را تیک می‌زدم. سال پنجم دبستان آزمون ورودی مدرسه را قبول شدم و بعد تابستان صرف تمام کردن همه جلدهای هری پاتر شد. سال سوم راهنمایی آزمون تیزهوشان را قبول شدم و تابستانش، صرف یادگرفتن و حرفه‌ای شدن در وبلاگ نویسی شد. همه‌چیز شر زمان بود، رویاها را دقیق و واضح، با زمان‌بندی درست توی ذهنم چیده بودم. چهارسال بعد باید وارد دانشگاه می‌شدم و حداکثر دو یا سه سال بعدش ازدواج می‌کردم و دو سال بعدش هم بچه اولم را زیر بغلم می‌زدم. این فقط جنبه شخصی رویای ذهنیم بود.اما کنکور همه‌چیز را بهم زد. فکر می‌کردم اوضاع خیلی خوب است و ریل رویاهایم درست و هموار است. اما نبود. نتیجه کنکور برنامه را بهم زد. رتبه‌ام چهار رقمی شد. ۱۶۲۵. طبیعتا باید پیراپزشکی‌ می‌آوردم، ولی من پیراپزشکی نمی‌خواستم. ۷۵ رشته انتخاب کردم که پنج‌تای آخرش پیراپزشکی بود، آن هم فقط مشهد.شبی که نتایج اعلام شد، فهمیدم باید فاتحه برنامه‌ریزی را بخوانم. آخرین انتخابم قبول شده بودم؛ روانشناسی دانشگاه فردوسی. دنیا روی سرم بود. باید یکسال می‌ماندم پشت کنکور؟ باید قید برنامه ریزی را می‌زدم؟ خودم را دیدم که از هم سن و سالانم عقب ماندم. دیدم که همه ده سال بعد، همه دوستانم مادر خانواده چند نفره شان هستند، شغل درستی دارند، سر میز شام با دخترک موفرفری‌شان شوخی می‌کنند و من تنها ماندم. حتی شغلی هم ندارم و هنوز باید درس بخوانم. دیدم که دوستی ندارم، هنوز اسیر اتاق خواب صورتی و میز تحریرم هستم و تازه، باید سرکوفت هم بشنوم.نه، من نمی‌توانستم. نمی‌توانستم و نمی‌خواستم عقب بمانم. حوصله یکسال دیگر مثل مزغ نشستن روی تخم‌هایم را نداشتم. تازه از کجا معلوم سال بعد هم جوجه بدهند؟ لج کردم. روانشناسی را دوست نداشتم، اما گفتم انتخابم همین است. گفتم می‌روم و تا تهش هم می‌خوانم. باید دوباره به برنامه بر می‌گشتم. نشد. یعنی روانشناسی خواندم، آن هم چهارسال، ولی هیچوقت به برنامه برنگشتم. همیشه خدا عقب بودم.سال دوم دانشگاه تازه فهمیدم چقدر عاشق ادبیاتم. نشد رشته‌ام را عوض کنم. اخرهای سال دوم سردبیر نشریه دانشجویی شدم، و چه مهلت کمی برای لذت بردن بود. تمام فکرم این بود که دارم قدم به قدم به سی سالگی نزدیک می‌شوم و هنوز کاری نکردم. تند تند لیست آرزوهایم را رفرش می‌کردم ، اما مجالی برای حرکت به سمتشان نداشتم. گیر کرده بودم. وقتم داشت تمام می‌شد.بیست و یکساله بودم که ازدواج کردم. اینجا بود که یکی از اهداف بیست و یکمین سال زندگی‌ام تیک خورد. انگار موتور سمت راست هواپیمای ذهنم پت پتی کرد و روشن شد. یک نور امید کمرنگ ته قلبم روشن شد. سال اخر دانشگاه را خیلی شل گرفتم، اما بالاخره تمامش کردم. عزمم را جزم کردم که تغییر رشته بدهم، نشد. یکسال بی‌خود و بی‌جهت، کنکور ارشد دادم. آن زمانی که سر کنکور کارشناسی صرفه جویی کرده بودم ، اینجا از دستم در رفت.یک روز نشستم و با خودم دودوتا چهارتا کردم. یکسال عقب مانده بودم، و بلکه بیشتر. داشت بیست و چهار سالم می‌شد و هنوز حتی در خانه خودم هم نبودم. شغل درستی نداشتم. درسم نیمه کاره مانده بود. سنم داشت می‌رفت بالا و یکسال وقت داشتم خودم را به برنامه برسانم و بچه‌دار شوم که طبیعتا نمی‌شد. باید می‌پذیرفتم، من داشتم بزرگ می‌شدم و آرزوهایم صف کشیده، با چشمانی خیره، نگاهم می‌کردند.یک دل سیر گریه کردم، ترسیدم، به زمین و زمان فحش دادم و بعد خودم را پیدا کردم. چرا بدو بدو می‌کردم؟ به چی می‌خواستم برسم؟ همین حالا هم جایی بودم که خیلی از هم دوره‌ای هایم آرزویش را داشتند. باید قبول می‌کردم که تا اینجا خیلی خوب آمدم. باید ترمز ذهنم را می‌کشیدم. باید صبر کردن را دوباره یاد می‌گرفتم. دوباره نشستم و حساب کتاب کردم. آرزوهایم را بررسی کردم. دنبال این گشتم که همین الان، چه کاری بهترین کار است. رفتم سراغش. حرص و جوش زمان را از خودم دور کردم. نشد. تلاش کردم. با خودم حرف زدم. یک جاهایی مچ خودم را گرفتم که داشتم الکی می‌دویدم. موتور سمت چپ ذهنم روشن شد.حالا حالا بیست و چهار ساله‌ام. می‌دانم که حداقل تا بیست و شش یا هفت سالگی به بچه‌دار شدن نمی‌رسم. باید هنوز چند سال دیگر درس بخوانم. وضعیت شغلم هنوز واضح نیست. کلی کار روی دستم مانده و چیزی تا سی سالگی هم نمانده. اما الان استرسم کمتر از قبل است. سی سالگی در ذهنم شیرین‌تر شده، دیگر خط پایان نیست. حالا تلاش می‌کنم که آرامتر باشم و خودم را به جریان زندگی بسپارم. البته، اگر بشود دهان مردم را بست!</description>
                <category>فرزانه زینلی</category>
                <author>فرزانه زینلی</author>
                <pubDate>Mon, 08 Jan 2024 21:19:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پای صحبت هم‌دانشگاهی</title>
                <link>https://virgool.io/@farzane_zeinali/%D9%BE%D8%A7%DB%8C-%D8%B5%D8%AD%D8%A8%D8%AA-%D9%87%D9%85-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-ynboooys8tj8</link>
                <description>عکس تزئینی است!-«سلام خانم، روز بخیر. میرین دانشگاه؟»کیف سنگینم را می‌نشانم روی صندلی و خودم هم کنارش. از پشت شیشه‌های بخار گرفته عینک نگاهش می‌کنم. مرد میانسالی است با موهای کم‌پشت و نگاه خسته.-«سلام، بله، فقط یکمی عجله دارم.»-«بخدا من بیشتر از شما عجله دارم.»جوابی که همیشه از راننده‌ها گرفتم. سیستمی که باعث می‌شود هم من زود به کارم برسم و هم او زود به کرایه و مسافر بعدی‌اش؛ یک معامله برد-برد. این یکی را می‌گذارم توی صندوق «مزایای اسنپ».-«مسافر قبلی مقصد رو زده بود دانشگاه، سوار که شد گفت میاد فلسطین. منم به هوای دانشگاه قبول کرده بودم ولی دلم نیومد نبرمش. باز خوب شد بعدش شما درخواست دادین.»مسئله فراتر از معامله است، آقای راننده یا باید دانشجو و استاد باشد که در دانشگاه کار داشته باشد، یا طمع رساندن دانشجوهای فراوان به مقاصد مختلف به آنجا بکشدش. گزاره دوم به علت تعطیلی دانشگاه کان‌لم‌یکن تلقی شده و... ای لعنت بر درس و بحث و جزوه‌ات فلسفه لعنتی!راننده که سکوتم را می‌بیند خودش شروع به صحبت می‌کند.-«صف مرغ رو نگاه کن توروخدا.... اینقدر میگن مریضیه، بیرون نیاید، شلوغ نکنید. خب مردم چکار کنن پس؟ پس شما اصلا به فکر مردم نیستید.»سمت مدافع ذهنم می‌خواهد استدلال بتراشد و شروع کند به بحث، اما طرف کنجکاو و کمی بی‌خیال ذهنم جلوی دهانش را می‌گیرد و با کلمات کوتاه، راننده را تایید می‌کند. به صف مرغ نگاه می‌کنم که از ابتدای خیابان شروع شده و رسیده به یک مغازه دو در سه قدیمی. مغازه‌ای که تا سال قبل، برای خرید مایحتاج انتخاب دهم‌مان هم نبود.-«شما فکر کن مرغ، مرغی که ما هروقت لازم داشتیم به اندازه نیاز می‌خریدیم رو اینجور کردن، آدم‌چی بگه؟ موقع انتخابات و تظاهرات که خوب به یاد مردم میوفتن، ولی حالا چی؟»«شما درست می‌فرمایید» از دهانم نمی‌افتد. دلم می‌خواهد بیشتر بگوید تا برای مدتی سوژه نوشتن داشته باشم. نمی‌دانم ضبط کردن صدایش مشکلی دارد یانه.-«خب یکم به فکر مردم باشین! اگر این مردم پشت شما نباشن که شما باید... باید جمع کنید برید از اینجا!»هم‌زمان با اوج هیجان رسیدیم به چراغ قرمز. دنبال حرفی می‌گردم اما لال شده‌ام انگار. راننده تیر خلاص را می‌زند.-«من خودم کمک آشپز دانشگاه بودم، از کار بیکار شدیم، الان آمدم اسنپ.»با هیجان می‌پرسم:«دانشگاه ما؟! کدوم سلف؟ چه جالب!» و کاش حرف نزنم من. صندوق مزایا و معایب اسنپ چشمک می‌زند تا من برگه «شغل فعلی آقای راننده» را بیاندازم داخل یکی‌شان، ولی گیج شده‌ام.-«پردیس، خانمم هم همونجا مسئول توزیع بود، اومدی شما؟»پیدا کردن یک فرد آشنا بعد از یکسال دوری از فضای دانشگاه، غنیمت است؛ ولو راننده تاکسی و کمک آشپز سابق باشد. حرف از سلف و غذاهایش شروع می‌شود و می‌رسد به حالا، حالا که هردویمان در دانشگاه &quot;نیستیم&quot;. می‌گوید ناگهانی از کار بیکار شده، همسرش هم خانه‌نشین شده و حالا فقط همین ماشین مانده و سه بچه‌ای که باید نگران زندگی‌شان باشد. جهیزیه دخترش که باید آماده شود و پسرش که خداراشکر کارش در بهیاری درست شد، وگرنه شرط استخدامش تاهل بود و در این وضعیت، کی به پسرش زن می‌دهد و اصلا خودش هم قبول ندارد که پسر بی‌کار و آینده را وارد زندگی دختر مردم کند. می‌گوید دلش از دانشگاه پر است، از برخوردهای ناشایستی که با او همکارانش شده و از &quot;پرسنل‌مداری&quot; ضعیف. می‌کوید و توی حرف هایش، دغدغه و مسئولیت پذیری یک &quot;پدر&quot; پر رنگ می‌شود.راه کش می‌آید و اسم ها ردوبدل می‌شود؛ من از نگاه دانشجو، سلف را دوباره می‌بینم‌. طعم تن‌ماهی و پلو های هفتگی دویده زیرزبانم و نشسته‌ام پای درددل کسی که همیشه پشت صحنه بوده. رسیدیم به میدان آزادی، دودلم که سوالم را بپرسم یانه، ولی دل را می‌زنم به دریا.-«شما بخاطر کرونا فعلا دانشگاه نیستید دیگه، نه؟»-«بله، بله، اخراج نشدیم. ایشالا این وضع تموم بشه، این کرونا کوفتی بره، ماهم بر می‌گردیم پیش دانشجوها.»توی دل هردویمان ذوق جوانه می‌زند و لبخندهایمان زیر ماسک می‌شکفد.-«دختر منم همسن و سال شماست، تو دانشکده ادبیات بود، شما سال چندی؟ ایشالا همه جوونا عاقبت به خیر بشن. من همه جوونا رو‌ مثل بچه های خودم میدونم، برای همشون دعا می‌کنم. همه خوشبخت بشن ایشالا. گفتی سال چندی؟»</description>
                <category>فرزانه زینلی</category>
                <author>فرزانه زینلی</author>
                <pubDate>Mon, 08 Jan 2024 21:12:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه‌ای به آنا کارنینا</title>
                <link>https://virgool.io/@farzane_zeinali/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%A2%D9%86%D8%A7-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%86%DB%8C%D9%86%D8%A7-l3stkxlpnjd8</link>
                <description>خانم کارنینای عزیز، سلاماگر اجازه بدهید از همین اول شما را «خانم آنا» صدا بزنم. اخر نوشتن نام فامیلی شما کمی دشوار است، خودتان می‌توانید سه بار پشت سر هم بگویید «انا کارنینا» و زبانتان قلنج نکند؟من قصه زندگی شما را آن موقعی خواندم که درگیر کنکور سراسری بودم. احتمالاً شما نمی‌دانید کنکور چیست، که خب خوشا به سعادتتان. بدون اغراق می‌توانم بگویم رنجی که من در فرآیند کنکور کشیدم اگر از رنج زندگانی شما بیشتر نباشد، کمتر نیست؛ شما خود حدیث مفصل بخوانید از این مجمل. آخ، یادم نبود ضرب المثل‌ها در ترجمه از این رو به آن رو می‌شوند. منظورم این بود که خودتان دیگر حساب کنید چه غولی در زندگی جوان ایرانی سبز شده به نام کنکور.من داستان شما را سال درس خواندن برای پشت سر گذاشتن کنکور خواندم. صبح‌ها حوالی ساعت هشت بیدار می‌شدم و با نیمی از توان بینایی (چون چرت می‌زدم) مشغول تست درس زیست شناسی و فرمول‌های فیزیک می‌شدم و بعد از نهار، به جای چرت‌ عصرگاهی، کتاب جلد سخت و قرمزی با نام شما را باز می‌کردم و غرق داستان می‌شدم. از شاعت استراحت که می‌گذشت، یعنی حوالی ۵ بعد از ظهر، به عقربه‌های ساعت با قیافه ایموجی بغض کیبورد تلگرام (که شما هیچکدام از کلمات این عبارت را متوجه نخواهید شد) نگاه می‌کردم تا حداقل بتوانم به آخر فصل برسم. اما گذشتن از داستان در آخر فصل‌ها خودش یک تراژدی بزرگ‌تر بود! وداع جانسوزی بود خداحافظی از شما و پیوند دوباره با کاغذهای بی‌روح کتاب درسی. البته شما هیچکدام از این وداع‌ها و اشک‌ها را به خاطر نمی‌آورید؛ شاید غمناک باشد اما من برای شما همچون عاشقان سینه چاکتان بودم. من شما را از پشت ویترین «داستان» می‌دیدم که مثل عروسک‌های چینی با آن لباس‌های پف پفی، توی سالن‌های زیبا می‌رقصیدید و می‌خندیدید و دل‌ها را می‌بردید. من توی تصویر سازی داستان‌ها خیلی قوی نیستم اما شما را شبیه اسکارلت اوهارا یا مرلین مونرو می‌دیدم با خنده‌های شیرین و مکش مرگ ما.خانم آنای عزیزم، یک شب بعد از تمام کردن برنامه مطالعه روزانه به شما پناه آوردم. که ای کاش نمی‌آوردم. آن شب شما خودتان را زیر قطار انداختید. همینقدر ساده. من مثل تولستوی نبودم، اما از خواندن آن فصل یخ زدم. بقیه کتاب برایم از اعتبار افتاد‌. چند روزی غمگین بودم و گذشت تا همین ۹ ماه قبل که برای اولین بار با قطار سفر کردم. آنجا بود که ریل هولناک و چرخ دنده‌های بی‌رحم قطار را دیدم و از آن روز، لحظه‌ای نیست نام قطار بیاید و من به خودکشی تلخ شما فکر نکنم. حالا تصویر آن ویترین همیشه شاد، توی ذهنم تبدیل شده به یک سردرگمی و دست بستگی تلخ. من دارم می‌بینم که شما، مستأصل و خسته خودتان را به زیر قطار می‌اندازید و فقط می‌توانم نگاه کنم. آه، چه دردی از این بالاتر؟خانم آنای عزیزم؛ مدت‌ها بود می‌خواستم این مرقومه را برایتان ارسال کنم. حالا فرصتش فراهم شده. دلم برایتان خیلی تنگ شده. امیدوارم فردا که داستان شما را باز می‌کنم‌ و از بدبختی‌های متفاوت خانواده‌ها می‌خوانم، شما تصمیم گرفته باشید زندگی جدیدی را اغاز کنید. زندگی بدون نقطه پایانی در ایستگاه راه‌آهن.تماشاگر همیشگی پشت ویترین شما«آنا کارنینا (مجموعه دو جلدی)» را از طاقچه دریافت کنیدhttps://taaghche.com/audiobook/124260</description>
                <category>فرزانه زینلی</category>
                <author>فرزانه زینلی</author>
                <pubDate>Sat, 13 Aug 2022 21:39:05 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک زن و هزار هویت؟!</title>
                <link>https://virgool.io/Sedayezan/%DB%8C%DA%A9-%D8%B2%D9%86-%D9%88-%D9%87%D8%B2%D8%A7%D8%B1-%D9%87%D9%88%DB%8C%D8%AA-rrcjtk4wltsb</link>
                <description>امروز شنیدم که همسر یکی از زنان خوب و موفقی که می‌شناختم، تهدید کرده اگر اون زن شغلش رو رها نکنه و «به زندگیش نرسه!» میره محل کارش و شکایت می‌کنه تا از کار برکنارش کنند‌. کاری نداریم که خود این آقا چقدر به کار زنش افتخار می‌کرد، یا -اگر بخوام بدجنس‌تر باشم- خیالش از معاش و پول تو جیبی همسرش راحت بود. حتی کاری ندارم که خودش برای پیشرفت همسرش کلی برنامه می‌ریخت! بحثم سر مسئله‌ای هست که حداقل یکبار زن‌های جامعه مارو درگیر کرده.خیلی شنیدیم که میگن «زن خوب زنی هست که ساعت هشت شب بوی غذا از خونه‌اش بزنه بیرون.» و در ادامه‌اش استدلال می‌کنند که زن اساسا برای شغل بیرون ساخته نشده. خیلی که بخوان مهربون باشند، میگن زن باید شغلی داشته باشه که دیگه ظهر بشینه تو خونه‌اش؛ مثلا معلمی بهترین شغله. وقتی از نوشتن میگی، میگن خب! این شغل خوبیه. می‌شینی تو خونه بچه‌هاتو نگه‌ می‌داری، به کارت هم می‌رسی! (بله، این تصور عمومی از موضوع نوشتنه!) و کسی نمی‌فهمه تو برای نوشتن ساده‌ترین موضوعات هم نیاز به تمرکز داری، نه اینکه وسط جیغ و داد بچه‌ها و بوی خورش و آبکش کردن برنج، بری دو خط به زور بنویسی و باز برگردی به کدبانوگری.متاسفانه کسی توجه نمی‌کنه که هویت «نویسنده» با هویت «زن خانه‌دار» متفاوته؛ و ابدا هیچکدوم بر دیگری تقدم نداره. و اگر کسی این رو می‌پذیره که هر دو نقش رو داشته باشه، نیازهایی هم به دنبالش میاد. اولین و مهمترین نیازش، پذیرفته شدن هر دو هویتش توسط اطرافیانشه. دومی‌ش، داشتن این امکان که زمانی رو برای اختصاص دادن به هرکدوم از هویت‌ها داشته باشه. یعنی وسط نوشتن، زن خانه‌دار نباشه و وسط جارو کشیدن خونه، درگیر طراحی بدنه متنش نباشه. سومی‌ش احساس امنیت برای دریافت کمک از اطرافیانشه؛ یعنی مطمئن باشه گاهی می‌تونه روی همسرش، خواهرش، مادر همسرش و مادر خودش و... حساب کنه‌.هزارتا نیاز دیگه هم میشه نوشت، کلی غر هم میشه زد، اما خلاصه حرفم همین بود.به هر حال اما «چه سود از شرح این دیوانگی‌ها؟»</description>
                <category>فرزانه زینلی</category>
                <author>فرزانه زینلی</author>
                <pubDate>Sun, 02 Jan 2022 13:20:23 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>