<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های فرزانه مجتهد | غیب‌گوی سبز</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@farzaneh.mojtahed</link>
        <description>که نوشتن یادم نره!</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 02:25:48</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/32668/avatar/ztToIX.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>فرزانه مجتهد | غیب‌گوی سبز</title>
            <link>https://virgool.io/@farzaneh.mojtahed</link>
        </image>

                    <item>
                <title>برایم مینا می‌شوی؟</title>
                <link>https://virgool.io/@farzaneh.mojtahed/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D9%85-%D9%85%DB%8C%D9%86%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%DB%8C-rpuianal2kjh</link>
                <description>صورت هر دوتایمان گرد بود، یعنی هست اما خب درباره آن زمان‌ها صحبت می‌کنم. صورت گرد، پوست گندمی با چشم‌هایی بزرگ، خیلی بزرگ. وقتی می‌خندیدیم گونه‌های هر دوتایمان مثل سیبی دو رنگ می‌درخشید. نمی‌خواهم خودشیفته‌وار بگویم که چه زیبا بودیم و …. اما مگر جوانی زیبا نیست؟ وقتی تازه بیست‌ساله شدی و یک دنیای بکر جلوی رویت آماده است و آغوش باز کرده تا پرواز کنی به سویش، حتما زیبا هم هستی دیگر. می‌گفتند شبیه هم هستید. خیلی وقتها فکر می‌کردند خواهریم و بعضی وقتها هم سرکارشان می‌گذاشتیم.من دختری بودم که تا قبل از دانشگاه، آن هم دانشگاه شهرستان، بچه خانگی به حساب می‌آمدم. (البته اگر دقت کنی، الان هم هستم؛ در 34 سالگی). شور و هیجان دور شدن از خانواده و به دست گرفتن افسار زندگی از یک طرف و شور و شوق فراوانم برای «دوست» داشتن هم از طرف دیگر، رابطه‌ای درخشان بین ما ساخته بود.همیشه با هم بودیم، با هم سر کلاس‌ها می‌رفتیم، خرید می‎‌کردیم و خانه‌مان را (خانه مینا و خواهرش) تمیز می‌کردیم. شاخ یاهو 360 شده بودیم، کنسرت خیالی اجرا می‌کردیم، فیلم می‌گرفتیم و خروار خروار عکس. با هم غذا درست می‌کردیم و حتی با هم سر قرارهای عاشقانه مینا می‌رفتیم.یک بار استاد درس الیاف طبیعی که پسرک جوان، عقده‌ای و باهوشی بود، توجهش به رابطه ما جلب شد. گفت قرار نیست تا همیشه با هم بمانید. حتی یک ذره هم شوکه نشدیم و به آینده‌مان شک نکردیم. مگر می‌شد؟ چه چیزی بالاتر از این دوست داشتن ما قرار بود بیاید و خراب کند این رابطه را؟ گفتیم اشتباه می‌کنید استاد؛ ما تا آخرش هستیم.چند ترم بعد، وقتی اولین رابطه‌های جدی‌مان شروع شده بود، وقتی دوستان دیگری به میان آمده بودند، وقتی ناراحتی‌ها پیش آمدند و درباره‌شان حرف نزدیم، آن اتفاق افتاد. دور شدیم و حتی یادم نمی‌آید آخرین بار کی هم را دیدیم؟ همدیگر را بغل کردیم؟بعد سرعت زندگی زیاد شد. ارشد قبول شدیم، رابطه‌ها پیش رفتند و عوض شدند و محو شدند و از فرزانه و مینا دیگر خبری نبود. همیشه اما جای خالی‌اش گوشه دلم مانده. هنوز هم خالی است. بعد از این همه سال و این همه اتفاق و دوستان جدید، هنوز هم جایش خالی است. با اینکه بزرگ شدم و درکم آنقدری زیاد شد که بتوانم بفهمم آن دوستی از اولش هم ایراداتی داشته و اصلا آن احساسات اقتضای سن بود و ….اما من دیگر هیچ‌وقت طعم دوستی‌ این چنینی را نچشیدم. شاید چشمم ترسیده بود، شاید فرهنگ خانواده‌ در اعماق قلبم یادم داده بود که دوست را بیش از حد وارد زندگی نکن، نمی‌دانم.اما همین الان هم بغض کرده‌ام، مینا دوستی بود که می‌توانستم بدون فکر هر چه در سرم و دلم می‌گذرد برایش عیان کنم. الان هم دوست‌های این مدلی دارم، اما حسم هیچ وقت مثل قبل نمی‌شود. انگار، زمان، مکان، حال و هوای خودم و روزگار دست به دست هم داده بودند تا آن ترکیب را درست کنند. تازگی‌ها حرف کم می‌آورم برای زدن. منِ پرحرف، حرفی ندارم برای زدن با بعضی‌ها، زود خسته می‌شوم، دلم می‌خواهد یکی همانجا بگوید کات . سکانس بعدی من تنها باشم در اتاقم.الان طوری شده (البته درستش هم همین است) که باید بر اساس نیازهایت و توانایی‌های فرد مقابل، جایگاه او را در زندگی‌ات مشخص کنی. مثلا بگویی فلانی دوست سفرم است، با بهمانی کافه رفتن می‌چسبد، پروژه‌های کاریم را با بیساری جلو می‌برم و شاید و فقط شاید گاهی اوقات در بغل یکی‌شان بغضم بترکد، اما مینا همه اینها بود. فکر نمی‌کردم که ممکن است چیزی بگویم و ناراحت شود، یا حسودی کند، یا من به او حسودی کنم. فکر نمی‌کردم برای ارتباطش با من برنامه می‌چیند که چطور از او بالاتر نروم، چطور بعضی جاها حالم را بگیرد و با سر مرا بکوبد به زمین یا از رازهایم شمشیر تیزی بسازد برای فرو کردن در شکمم.بعدها خوب که فکر کردم و بخش تحلیل‌گر مغزم شروع به کار کرد، آن هم بعد از سال‌ها رو دست خوردن و البته رو دست زدن، آدم‌های متفاوت دیدن، اتفاقات ریز و درشت را پشت سر گذاشتن و خواندن چند تایی کتاب روانشناسی و ریختن سیلابی از پول به جیب تراپیستم، فهمیدم که ممکن است همه اینها همان زمان هم اتفاق افتاده باشد و من نفهمیده باشم.که چه بهتر، حداقل توانستم آن طعم شیرین دوستِ جون جونی داشتن را بچشم، منی که خواهر ندارم، باید می‌چشیدم و گذشت دیگر. مطمئنم قرار هم نیست دوباره اتفاق بیفتد، چون من دیگر آن فرزانه قدیمی نیستم، من هم گرگی شده‌ام برای خودم.مثلا یک دوستی دارم که تا مرا می‌بیند از مشکلات رابطه‌اش می‌گوید که بین دوست‌های پارتنرش، دختر روی مخی هست و دوستم با فرزانگی در تلاش است تا رامش کند. بعد به من می‌گوید تو چه خبر؟ می‌گویم سلامتی و او دوباره ادامه می‌دهد، دلم می‌خواهد بهش بگویم الااااغ مشکل از پارتنر خودت است و البته خود تو، که آویزانش شده‌ای. بگویم چرا نمی‌فهمی دوستی یک رابطه دوسویه است؟ من هم باید حرف بزنم و صحنه‌ای برای عرض اندام داشته باشم. اما حوصله‌ام نمی‌آید، به جایش می‌پیچانمش. گفتم که من هم گرگی شده‌ام برای خودم.امروز با خبر شوکه‌کننده الاهه از خواب بیدار شدم. غم سنگین بیکار شدن همکارهایش روی دلم نشست. به فکر الاهه بودم و دلداری می‌دادم، اما بعد از این همه وقت که این بچه با من حرف زده بود، نفهمیده بودم ندیدن هر روزه دوستانش ،برایش سنگین‌تر از نداشتن بیمه تکمیلی است.میبینی؟ من هم دیگر نمی‌توانم مینا باشم برای کسی. چه حیف.</description>
                <category>فرزانه مجتهد | غیب‌گوی سبز</category>
                <author>فرزانه مجتهد | غیب‌گوی سبز</author>
                <pubDate>Tue, 30 Aug 2022 14:26:57 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی از پشت پرده حباب</title>
                <link>https://virgool.io/@farzaneh.mojtahed/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%BE%D8%B4%D8%AA-%D9%BE%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D8%AD%D8%A8%D8%A7%D8%A8-l0md9jumseim</link>
                <description>حال عجیب و ناخوشی داشت که توضیح دادنش برای دیگری از توانش خارج بود. حس می‌کرد در یک حباب گیر افتاده. مثل وقت‌هایی که در استخر می‌روی زیر آب و صداهای بیرون از آب را با ترکیبی از ارتعاش صدای آب توی گوش خودت می‌شنوی. اگر چشم‌هایت را باز کنی، دیواره‌های استخر و پاها و بدن شناگران دیگر را می‌بینی؛ اینها واقعی هستند اما یک حال عجیب ناخوشی دارند که توضیحش برای دیگران سخت است.دنیای اطرافش این شکلی شده بود. شب به روز و روز به شب دوخته شده بود ساعت‌ها تند و تند دنبال هم می‌دویدند. آدم‌ها حرف می‌زدند و کارها انجام می‌شد، اما هیچ کدامشان واقعی نبود. اول با خودش فکر کرد که زندگی حباب مسخره و گنگی است و اصلا این همه هیاهو به چه دردی می‌خورد؟ دلش خواست حبابش زودتر بترکد، برای یک لحظه هم که شده، دنیا واقعی و شفاف شود و بعد او بمیرد.حباب اما خیال ترکیدن نداشت. کم‌کم عادت کرد و فهمید حال عجیبی است اما خیلی هم ناخوش نیست. آدم‌ها داد می‌زدند، زیر قولشان می‌زدند از او ناراحت می‌شدند، از روی هم رد می‌شدند، جنگ‌ها ادامه داشتند، رودخانه‌ها خشک می‌شدند اما هیچ‌کدامشان واقعی نبود. فقط یک فیلم طولانی خیالی بود که از جلوی چشم‌هایش گذر می‌کرد. خیلی هم بد نبود.</description>
                <category>فرزانه مجتهد | غیب‌گوی سبز</category>
                <author>فرزانه مجتهد | غیب‌گوی سبز</author>
                <pubDate>Tue, 30 Aug 2022 14:20:03 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دروغی خوش‌بو مثل هلو</title>
                <link>https://virgool.io/@farzaneh.mojtahed/%D8%AF%D8%B1%D9%88%D8%BA%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%B4-%D8%A8%D9%88-%D9%85%D8%AB%D9%84-%D9%87%D9%84%D9%88-zqau4znv1fpv</link>
                <description>تا حالا دروغی شنیده‌ای که زیباییش چشمت را آرام کند؟ او نگاه کند توی چشمانت و راحت دروغ بگوید؟ تو بفهمی اما به روی خودت نیاوری؟ من شنیده‌ام. قبل‌ترها من به او دروغ می‌گفتم، دروغ‌هایی شیرین برای شستن تلخی دنیا در کام او.ظهر تابستان، وقتی نهار را می‌خوردیم و او با دست‌های کوچکش کمک می‌کرد تا ظرف‌ها را بشوییم، پرده‌های تیره اتاق را می‌کشیدیم تا نکند آفتاب شیطنتش گل کند و بتابد روی صورتمان یا پاهایمان یا اصلا به گوشه‌ای از اتاق و کم کند از خنکای کولر آبی پرسر و صدا.کنارم دراز می‌کشید، چشمهایم را می‌بستم که یعنی وقت خواب است و تو هم چشمهایت را ببند. می‌گفت قصه بگو. می‌گفتم بلد نیستم. می‌گفت چرا همه مامان بزرگ‌ها بلد هستند، غیر از تو؟ می‌گفتم بخواب دختر. من فرق دارم با آنها. می‌گفت خوابم نمی‌آید. می‌گفتم اگر چشمهایت را ببندی، سراغت می‌آید. با چشم‌های بزرگش زل می‌زد به صورتم. سنگینی نگاهش را پشت پلک‌های بسته‌ام حس می‌کردم. یکبار دست کشید روی برآمدگی گلویم. پرسید: این چیه زیر گلوت؟ قصه همین رو بگو.قصه‌اش چه بود؟ پزشک‌ها گفته بودند، تیروئید است و بسیار شایع، درمان دردش قرص است. بخوری کاری به کارت نداد. اما من می‌دانستم چه بود، غصه تغییر شکل داده بود. قدیمی‌ها می‌گفتند؛ غصه‌ها از چشم‌ها می‌روند توی تن آدمیزاد. می‌آیند کمی پایین‌تر. ته‌نشین می‌شوند در گلو. گره می‌خورند در هم. باید کسی باشد تا گره‌ها را باز کند، شادی وصف ناشدنی باید به چشمت بیاید تا گره‌ها کور نشوند. اگر دیر شود و سراغشان نروی، گلوله‌ای آتشین می‌شوند، شاید هم سنگی یخی شوند و همانجا بمانند و هر بار که خندیدی تیر بکشند، سد راه هر جرعه کوچک آب بشوند تا به خوشی از گلویت پایین نرود.دوباره پرسید: مامانی این چیه زیر گلوت؟ دلم نیامد ناراحتش کنم. ترسیدم غصه‌ها گره شوند در گلویش. گفتم: هلو؛ یعنی هسته هلو. یک بار حواسم نبود و هلو را با هسته‌اش خوردم. گیر کرد اینجا و دیگر پایین نرفت. چشمهایش مضطرب شد، پرسید درد دارد؟ گفتم: نه اصلا؛ تازه گلویم همیشه بوی خوب می‌دهد. خندید.حالا او بزرگ شده و حواس‌پرتی‌های من هم بزرگتر از هسته هلو شده‌اند. چند روز پیش وقتی داشت خوش‌خوشان با دوستانش از مدرسه برمی‌گشت، چند کوچه آنسوتر از خانه‌شان پیدایم کرد. گیج و مستاصل مانده بودم. یادم رفته بود برای چه از خانه آمده‌ام بیرون و اینجا کجاست. او پیدایم کرد، چشم‌هایش مضطرب شده بود مثل همان وقتی که می‌خواست بداند هسته هلوی مانده در گلویم دردناک است یا نه؟ اما چیزی نگفت، من هم نگفتم.امروز اما آمده بود تا آخر هفته‌اش را پیش من بگذراند. گفته بود: مامانی، کتلت درست کن با همان سس مخصوص خودت. بال درآوردم، همه چیز را فراهم کردم برای عیش دوتاییمان. مزه کتلت‌ها اما عجیب شده بود. گفتم: ببخشید مامانی اینبار خوشمزه نشده‌اند. دروغ گفت. دروغی شیرین برای شستن تلخی دنیا در کام من.بعدا فهمیدیم حواسم پرت شده و یادم رفته در مایه کتلت گوشت بریزم. خندید که من هم بخندم، باز هم دروغ گفت: مامانی خوشمزه‌ترین کتلتی بود که تا حالا خوردم، حتی از کتلت‌های قبلی خودت هم خوشمزه‌تر.چشم‌های بزرگ و گردش زل زده بودند به من و دروغ می‌گفتند تا بخندم. گره گلویم داشت باز می‌شد. شادی وصف‌ناشدنی جلوی رویم بود و غصه‌ها داشتند آب می‌شدند. اما چه حیف که قرار بود یادم برود. یادم برود ظهرهای تابستان را، چشم‌های گردش را، عیش‌های دوتاییمان را و دروغ‌های شیرین را. قرار بود یادم برود که او کیست؟ من که هستم؟ روزگاری غصه‌ها داشتم و حالا شیرینی وجودش را.دکترها گفته بودند زوال عقل است، آلزایمر. اما من می‌دانستم چه شده. قدیمی‌ها گفته بودند؛ اگر گره غصه را به حال خودش رها کنی؛ لج می‌کند و چنگ می‌برد به هوش و حواست.</description>
                <category>فرزانه مجتهد | غیب‌گوی سبز</category>
                <author>فرزانه مجتهد | غیب‌گوی سبز</author>
                <pubDate>Tue, 30 Aug 2022 14:18:22 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیواری مخصوص زل زدن</title>
                <link>https://virgool.io/@farzaneh.mojtahed/%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%85%D8%AE%D8%B5%D9%88%D8%B5-%D8%B2%D9%84-%D8%B2%D8%AF%D9%86-wjvq97gniwqg</link>
                <description>چهارشنبه روز شلوغی بود، با خودم فکر کردم باید یک بلایی سر این زمان مرده وسط جلسه‌ها بیاورم تا بیشتر نمیرند. رفتم مطب دکتر. نه اول وقت بود و نه آخر وقت. این یعنی قرار بود حداقل دو ساعتی آنجا معطل شوم. ویزیت دکتر 280 هزار تومان است  و هر بار تقریبا یک دقیقه و سی ثانیه برایم وقت می‌گذارد، البته که تا به الان جواب داده است.و من مثل شاگرد زرنگ‌ها با گردنی افراشته و خیالی راحت پیشش می‌روم دیگر افتاده‌ایم در سرازیری قضیه و حالم دارد روز به روز بهتر می‌شود. آنقدر خوب شده‌ام که حتی رضایت ندادم آن دو ساعت را به زل زدن در چشمان مریض‌های دیگر و شوم‌گردی در اینستاگرام بگذرانم. تمرین‌های نقاشی ایرانیم را بردم و در حالی که پادکست طنزپردازی را با هندزفری‌های جادوییم که قابل دیدن نیستند، گوش می‌دادم شروع کردم به ترسیم نقوش اسلیمی.من هرچه دکتر گفته بود را مو به مو اجرا کرده بودم. یکی از توصیه‌هایش همین نقاشی بود. البته او نگفته بود نقاشی، آن هم نقاشی ایرانی. گفته بود باید یک کاری یاد بگیری که به کمک آن بتوانی پز بدهی و خودی نشان بدهی و اعتماد به نفست را بالا ببری.با خودم فکر کرده بودم که این چاه اعتماد به نفس من چه‌قدر عمق دارد که این همه سال است، سطل سطل توجه و عشق و مراقبت خالی می‌کنم تویش و باز هم دکتر می‌گوید مشکل از اعتماد به نفست است. برایم سوال است که چطور با آن سوال‌های نصفه و نیمه و حالات همیشه در عجله‌اش فهمیده که من اعتماد به نفس ندارم؟خودم را توجیه کرده بودم که آن همه دوربینی که در اتاق انتظار کار گذاشته کمکمش می‌کند. حتما شانه‌های افتاده‌ام را می‌بیند یا لباس‌های همیشه گشاد و تیره‌ام را که برای پنهان کردن شکمم می‌پوشم. شاید هم کناره‌های  لبم اسرار درونیم را لو می‌دهند. تازگی‌ها متمایل شدند رو به پایین. حالم خوب است ها. شادم اما آنها انگار که آماده شده‌اند برای ساختن چهره‌ای در حال گریه. عادت کرده‌اند. گریه برایشان درونی شده است. احتمالا قبلا هم بوده‌اند اما حالا با بالا رفتن سن و از بین رفتن کلاژن‌ها نیروی جاذبه زمین بر توان آنها غلبه کرده و می‌کشدشان سمت خودش.داشتم نقاشی می‌کردم و به همه اینها فکر می‌کردم که خانمی سن‌وسال‌دار، لاغر، خمیده و رنجیده کنارم نشست. زیرزیرکی نگاه می‌کرد به قوس‌هایی که می‌کشیدم. به جای کیف، یک کیسه پلاستیکی دستش بود. صدا می‌داد. موبایل خودش و شوهرش هم همان تو بود با صدای زنگ پیشفرض گوشی‌های موبایل. موبایل زنگ خورد، شوهرش را صدا کرد که جواب بدهد اما او حوصله نداشت. زن هم بلد نبود سایلنتش کند یا او هم حوصله نداشت.کمی بعد پرسید بار اوله اومدی اینجا؟ گفتم نه خیلی اومدم. پرسید دکتر خوبیه؟ گفتم آره خوبه. بدون اینکه چیزی بپرسم گفت به خاطر پسرم آمده‌ایم، دو سال است که زل زده به دیوار، تازگی‌ها غذا هم نمی‌خورد، بچه‌م آب شده است.گفتم نگران نباشید، خوب می‌شود. خوب می‌شد؟ همه کسانی که پایشان به مطب دکترها باز می‌شود خوب می‌شوند؟ آنها حال همه را خوب می‌کنند یا سیم‌های بعضی‌ها را کلا قطع می‌کنند؟فکر کردم پسر، دو سال است که زل زده به دیوار و از نظر کسی مسئله غیر عادی نبوده است. اما حالا وقتی غذا نمی‌خورد بحران همه جا را گرفته و باید به دادش برسند. حیوان‌ها هم احساساتی قوی‌تر از ما دارند به خدا.فکر کردم یعنی چه اتفاقی افتاده که دو سال است چشم‌هایش دوخته شده به دیوار؟ عشقش را لمیده در آغوش کسی دیده؟ از دور دنیا عقب مانده؟ عزیزی را راهی آن دنیا کرده؟ شاید هم به سادگی حوصله‌اش سر رفته باشد، مثل پدرش، مثل مادرش.</description>
                <category>فرزانه مجتهد | غیب‌گوی سبز</category>
                <author>فرزانه مجتهد | غیب‌گوی سبز</author>
                <pubDate>Tue, 30 Aug 2022 14:06:56 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آهستگی</title>
                <link>https://virgool.io/@farzaneh.mojtahed/%D8%A2%D9%87%D8%B3%D8%AA%DA%AF%DB%8C-mlcd8gkz5rfj</link>
                <description>آهستگی را من انتخاب کردم. قرار شد درباره‌اش بنویسیم. اما هیچ نقشه ذهنی نداشتم. دوستم پرسید اصلا آهستگی یعنی چه؟ همین‌طور که داشتم دانه‌دانه کارهایی را که از صبح انجام داده بودم تیک می‌زدم و ذهنم جلوتر از چشم‌هایم روی کاغذ می‌دوید، برایش تایپ کردم یعنی: در لحظه بودن. کیفیت زندگی را فدای سرعتش نکردن. دیگر فرصت نکردم برایش بنویسم که اصلا چرا باید سرعت داشته باشیم؟ قرار است به چه چیزی برسیم؟ نمی‌خواهم حرف‌های عارفانه کلیشه‌ای بزنم اما واقعا تهش چیزی نیست یا اگر باشد تا اینجای کار که ما می‌دانیم قرار است نیستی باشد. پس می‌دویم تا به مرگ برسیم؟نیازی نیست، خودش نشانی‌مان را دارد و هر وقت دلش بخواهد می‌آید. اصلا هم نمی‌پرسد چند تا از کارهایی که برای خودت لیست کرده بودی را تیک زدی؟ آرزوی دیدن روی ماه کسی را به دل داری یا نه؟ عشق در دلت خانه کرده؟ قله‌های جاه‌طلبی را فتح کرده‌ای؟ برق موفقیت‌هایت چشمان دشمنان دوست‌نمایت را کور کرده است؟ نه! اصلا چیزی نمی‌پرسد، او هم یک لیست دارد که باید دانه به دانه اسم‌ها را تیک بزند و مسافران را به منزل جدیدشان هدایت کند.پس باید آرام باشیم. آهسته. هر دم را مزه‌مزه کنیم و بعد رهایش کنیم. وقتی می‌گویم آهستگی نمی‌دانم چرا چشمانم خمار می‌شوند؟ مثل وقتی که بستنی شکلاتی را در عصر گرم تابستان گاز می‌زنم. می‌دانم تمام می‌شود. حتی اگر من ازش لذت نبرم، باز تمام می‌شود. آب می‌شود و رو به نیستی پیش می‌رود. پس چشمانم را خمار می‌کنم و سعی می‌کنم شیره جان بستنی را بمکم. یعنی قرار نیست فقط خوردنی خنک و شیرینی باشد. من بوی خوشش، قیافه‌اش، خاطراتی که پس ذهنم زنده می‌کند را گاز می‌زنم، آهسته و آرام. اگر هول بزنم و عجله کنم فایده‌ای ندارد.کمی بیشتر که فکر می‌کنم می‌بینم آهستگی که بر زبانم جاری می‌شود، صورت یکی از معلم‌هایم پشت پلک‌هایم نقش می‌بندد. رهاست. فارغ از دنیا. اصلا واژه آهستگی را اولین بار از او شنیدم. آدم‌هایی مثل من را دور خودش جمع می‌کند و آهستگی یادشان می‌دهد. دوباره دیدن و شنیدن را. چه می‌گویم؟ او دیدن و شنیدن را یاد می‌دهد. آخر کاری که تا قبل از آن می‌کردیم که چیزی بود شبیه پریدن و نرسیدن.تنها راه درآمدش همین است. ما بچه‌ها فکر می‌کنیم چطور در این زمانه با این چندرغاز سر می‌کند؟ اما سوال اصلی این است که ما چطور با وجود مفلوک خودمان سر می‌کنیم؟ او که در این دنیای وحشتناک و تاریک، گوشه کنج روشنی برای خودش ساخته است؛ یاد می‌دهد، یاد می‌گیرد، می‌بخشد و نظاره می‌کند. کیفی از این بالاتر؟یادم باشد وقتی داشتم برای دوستم بیشتر درباره آهستگی توضیح می‌دادم، بعد از این همه حرف‌های صدمن یک غاز، ماجرای بامزه معناداری هم تعریف کنم. آهستگی برای من یک نمود دیگر هم دارد. کسی بود که بسیار دوستش می‌داشتم. از قضای روزگار او هم اهل هنر بود و از دنیا و مافیها رها. نقاش بود و خط می‌نوشت. مهربان، پاک، آرام، خوش‌تیپ، بامزه، چشم و دل سیر، هنرمند و یکتا، تنها مشکلش که البته از نظر خودش مشکل نبود و همین هم خاصش می‌کرد این بود که معتاد بود. یک معتاد اهل دلی که با جان و دل می‌کشید، تریاک، هروئین و هرچه که به دستش می‌رسید. هروئین اما رفیق دوست داشتنی‌ترش بود.به داد و بیدادها، توهین‌ها و تحقیرها کاری نداشت، آزاری به کسی نمی‌رساند، فقط آنهایی که اصرار داشتند او مریض و تبهکار است و باید خودش را اصلاح کند، اذیت می‌شدند از بودنش.او هیچ وقت عجله نداشت، سیگارش را به آرامی دود می‌کرد و خوب وقت می‌گذاشت که بالارفتن حلقه‌های دود را تماشا کند. کتاب می‌خواند اما نه برای اینکه لیست خوانده‌هایش را ردیف کند، برای دل خودش، آرام آرام.نقاشی می‌کشید، قلم‌مویش با حوصله می‌رقصید. حتی برای مواد کشیدنش هم مراسمی طراحی کرده بود و خوب زمان می‌گذاشت تا به جانش بنشیند. لحظه‌ها را مزه مزه می‌کرد، می‌گذاشت درون دلش، چشمش و ذهنش دم بکشند و بعد می‌نوشیدشان.تا آخر عمرش که زیاد هم طولانی نبود، آن جور که عشقش می‌کشید زندگی کرد. از نظر ما موفق نبود، وقتی مرد، نه خانوداه‌ای داشت، نه مال و منالی و نه حتی نقاشی‌هایش مجموعه ماندگاری شده بودند. اما من صورتش را وقتی مرگ آمده بود دستش را بگیرد و ببرد به آن دنیا دیدم. جلوی چشمان خودم دیدم که او حسرتی بر دل نداشت. لحظه‌هایش متفاوت و رنگی‌رنگی و هیجان‌انگیز نبودند اما تا ته مصرفشان کرده بود. آن روزهای آخر هم جنس خوب خریده بود و حال مبسوطی برده بود. عشقش بود. عشقش را زندگی کرده بود به آهستگی.</description>
                <category>فرزانه مجتهد | غیب‌گوی سبز</category>
                <author>فرزانه مجتهد | غیب‌گوی سبز</author>
                <pubDate>Tue, 30 Aug 2022 14:02:23 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دفعه‌ی پیش آدم بودم</title>
                <link>https://virgool.io/@farzaneh.mojtahed/%D8%AF%D9%81%D8%B9%D9%87-%DB%8C-%D9%BE%DB%8C%D8%B4-%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%85-ph0q1cmjly0c</link>
                <description>دفعه‌ی پیش آدم بودم، ظرفیت بخش‌های دیگر تکمیل شده بود و شفتائیل گفته بود: «ببخشید، کاریش نمی‌شه کرد. بیشتر از این هم نمی‌شه صبر کرد، گِلِ وجودت داره خشک میشه و زودتر باید بری به محضر خدا تا روحت رو فوت کنه تو وجودت. بیا این دفعه رو آدم باش تا دفعه‌ی دیگه ببینم چی کار می‌تونم برات بکنم». دلم می‌خواست تکه و پاره‌اش کنم. الکی که اسمش را نگذاشته بودیم «شفتائیل»، از بس شفت و شل و وارفته بود. قبلا اسمم را در لیست رزرو نوشته بودم و تاکید کرده بودم هر چیزی می‌شوم جز آدم. حتی گفته بودم اگر نیرو کم دارند، می‌توانم بروم بخش‌های محروم‌تر، فقط آدم نشوم. اما شفتائیل آنقدر فس‌فس کرد که حتی ظرفیت باکتری‌ها هم پر شد و من آدم شدم.می‌دانی حوصله‌ی احساسات مسخره‌شان را ندارم. هیچ فرقی هم باهم ندارند، من هم زن بوده‌ام هم مرد، حتی این اواخر، یکبار بدون جنسیت خاصی متولد شده بودم. یکبار نانوا شده بودم و بار دیگر شاعر. یک بار فرزند دردانه‌ی خانواده‌ای اصیل در انگلستان بودم و بار دیگر مخترعی باهوش در یونان که تا وقتی نمرده بودم کسی مرا جدی نگرفت. اما واقعا می‌گویم هیچ کدامشان با دیگری توفیری ندارد. همه‌شان سرتا پا یک کرباسند، البته فقط منظورم همین‌هاییست که در زمین سکنا دارند. من را ببخش! اطلاعات محرمانه است، درباره‌ی بخش‌های دیگر جهان نمی‌توانم با تو صحبت کنم.داشتم می‌گفتم؛ تحمل این حجم از احساسات برایم سخت است. یک روز غمگین باشم و روز دیگر خوشحال. آنقدر بدبخت باشم که آدمِ بغلی اگر یک پله رفت بالاتر چیزی شبیه به بقچه بیاید توی گلویم لانه کند و نفس کشیدن را برایم سخت کند. اسمش را گذاشته‌اند حسادت و نمی‌دانند از آن بالا همه‌شان مهره‌هایی خاکستری و ناچیز دیده می‌شوند، دیگر مهره که نباید به مهره‌ای بدبخت‌تر از خودش حسادت کند.وای خدای من! نگویم برایت از حس از دست دادن. برنامه‌نویسِ بخش آدمها خیلی بدجنس است، کدهایشان را طوری نوشته که به محض ورود به زمین همه‌چیز را فراموش می‌کنند. طفلکی‌ها یادشان می‌رود که آنها فقط مامورند و وقتی آدمی ماموریتش تمام می‌شود اگر خنگ نباشد، باید برگردد به قرارگاه. حالا یکی زودتر برمی‌گردد و آن یکی چند صباحی بعدتر. اینکه اسمش جدایی نیست، از دست دادن نیست بالاخره ماموریت همه تمام می‌شود و دیدارها در قرارگاه تازه می‌شود. نمی‌فهمند که، دست خودشان نیست، زار می‌زنند و مویه می‌کنند و از قلب خودشان کار می‌کشند. همین می‌شود که بعضی‌ها تاب نمی‌آورند و ماموریتشان تمام نشده برمی‌گردند. آن وقت دیگر حسابشان با نحسائیل است. نحسائیل یک عقده‌ای تمام عیار است. برعکس من، همیشه دلش می‌خواسته حتی برای یک بار هم که شده آدم بشود. کاغذ نوشته برای خدا که مجوز آدم شدنش را امضا کند، اما چون در زمان دایناسورها، نحسائیل گندی به عالم هستی زد که سال‌ها طول کشید تا برنامه‌نویس‌ها بتوانند کدهای زمین را بازنویسی کنند، خدا نمی‌خواهد حتی ریختش را ببیند و کاغذش را باز نکرده، پس فرستاده است. حالا او مسئول کنترل هزینه‌ی ماموریت‌ها شده. عقده‌هایش را هم بر سرآدم‌هایی که ماموریتشان نصفه مانده خالی می‌کند و سال‌ها درگیر کاغذبازی‌های اداریشان می‌کند.خلاصه می‌خواهم بگویم فساد در بخش ایده‌پردازی، تولید و اجرای آدم‌ها غوغا می‌کند. سیستم از پایه خراب است و ماموریت در کالبد آدمی از زندگی در جهنم بدتر است. حالا این دفعه اوضاعم کمی بهتر است. پرنده شده‌ام خدارا شکر! ماموریتم هم ساده است باید نغمه‌ی خوش بخوانم تا دل این آدم‌های طفلکی کمی آرام بگیرد.</description>
                <category>فرزانه مجتهد | غیب‌گوی سبز</category>
                <author>فرزانه مجتهد | غیب‌گوی سبز</author>
                <pubDate>Sun, 10 Jul 2022 23:37:57 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مارگارت اتوود، لینکدین ندارد</title>
                <link>https://virgool.io/@farzaneh.mojtahed/%D9%85%D8%A7%D8%B1%DA%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D8%A7%D8%AA%D9%88%D9%88%D8%AF-%D9%84%DB%8C%D9%86%DA%A9%D8%AF%DB%8C%D9%86-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-qhjbfwvupxnz</link>
                <description>اولین‌باره که تو یک مسابقه شرکت کردم، اون هم با کلمه‌هام. کلمه‌هایی که اگر همه زندگی من نباشن قطعا بخش مهمی از اون هستن. مسابقه بین کسانی برگزار میشه که با محتوا سروکار دارن. محتوای متنی. یعنی نویسنده هستن اما برای کسب‌وکارها می‌نویسن. کپی‌رایتر هم نیستن که هدفشون فروش باشه اما خب بالاخره هدفمند می‌نویسن.دوستم؛ متنی که برای مسابقه نوشتم رو برای یکی که خودش هم می‌نویسه خونده. طرف گفته بود خیلی قشنگه و حتما میره دور دوم. لپام قرمز شد و ذوق کردم و فروتنانه گفتم: نه بابا اینطوری‌ها هم نیست. یکهو، ورِ جدی مغزم شروع به کار کرد. لحنم عوض شد و به دوستم گفتم می‌دونم قشنگه، اما قبول داری که ما وسطِ دو تا ماجرای کاملا دور از هم گیر افتادیم؟من و تو داستان‌محوریم و ادبیات رو میاریم تو متن‌هامون و وقتی دلمون با یک برندی باشه، همه اصول و قواعد رو از یاد می‌بریم و برای دل آدما می‌نویسیم نه مغزشون. اونهایی که کارشون محتواست مارو قبول ندارن و میگن امان از این هنری‌ها و تیترهای چپرچلنگشون که هیچ‌کس جز خودشون نمی‌فهمه چی میگن. از اون ور هنری‌های واقعا هنری هم مارو قبول ندارن. ما براشون یک مشت مارکتر بی‌روحیم که از قلم، از کلمه، سوءاستفاده می‌کنیم. نوشته‌های ما دل آدما رو به دست نمیاره، با موذی‌گری هدایتشون می‌کنه سمت لینکی، پستی، چیزی.قدیم‌ترها که جوون بودم و غم نان نداشتم، به پشتوانه جیب بابا، یک مفهومی برای خودم ساخته بودم، به این جور نویسنده‌ها و کپی‌رایترها لقب نویسنده درباری داده بودم. یعنی می‌گفتم آخه مگه میشه آدم کلماتش رو قربانی هدف‌های یک برند بکنه؟ یعنی من از جونم مایه بذارم و قلمم رو بچرخونم تا پوشک بچه‌ای شناخته بشه یا نرخ درگیری با مخاطب یک رستوران زنجیره‌ای افزایش پیدا کنه؟(نویسنده درباری بودن به شکل درست و حسابی و باسواد کافی خیلی هم خوب، مفید و بسیار سخته، بحث سر تفاوتش با اون سر طیفه)حالا که چند سالی میشه سی رو رد کردم و باد کله مبارکم کمی کمتر شده، می‌دونم که بله میشه. چون من تو دستام همین قلم رو دارم وکلمه‌هارو. باید بعضی‌هاشون رو فدا کنم و بفروشمشون تا بتونم جیبم رو برای زمانی‌که عاشقانه پشت میزم نشستم پر کنم. همون وقتی که تو دست چپم سیگار لاغر قدبلندیه که خیلی قشنگ دود می‌کنه (تصورش که شدنیه؟) و دست راستم هم قاعدتا باید دور مدادی حلقه شده باشه که خیلی سیاه می‌نویسه و موقع لغزیدن روی کاغذ، صدای قشنگی از خودش در میاره. (آخه از اون نویسنده‌های خاصم که اطوار منحصربه فرد خودش رو داره، معمولی‌ترینش، همین دوری از دنیای مدرن و دیجیتاله، حتما باید با مداد بنویسم). اون موقع شروع می‌کنم به نوشتن، همون جوری که دلم می‌خواد.حالا همه اینهارو گفتم که بگم مشکل اینه که من خودم نمی‌دونم کجای طیف هستم. نویسنده درباری هستم یا دلی؟یکی از دوره‌های کمد لباس این رو می‌دونم وقتی میرم خونه استاد نوشتنم، دنیا برام متوقف میشه. پیمان فقط سه سال از من بزرگتره اما به اندازه سی سال بیشتر از من کتاب خونده و خیلی سال پیش فهمیده کجای طیف قرار داره و باید چی کار کنه. اسم خونه‌ش «کمد لباسه» و «کارگاه کمد لباس» همونجا برگزار میشه. کارگاهی که به قلم‌های بی‌قرارِ نوشتن راه و رسم نویسنده بودن، نویسنده خلاق بودن رو نشون میده. هر گوشه خونه زیبایی و سادگی خودش رو داره. اونقدر زیبا که دلم میخواد همون جا بمیرم.اما من استادهای اون سر طیفی هم دارم، مثلا تازگی‌ها یکیشون گفته لطفا تخصص خودتون رو معلوم کنین و بگین من فقط برای فلان حیطه می‌نویسم. این کلاس بیست ساعته، ضمن اینکه بسیار مفید بوده، روانم رو هم بسیار آشفته کرده. من نه تنها سخته برام که حیطه‌م رو معلوم کنم، بلکه الان حتی به عنوانِ شغلی لینکدین خودم هم شک کردم.قراره کمی با خودم راه بیام و بذارم زمان بگذره و همه این فکرها تو ذهنم ته‌نشین بشه. بعد آروم بینشون راه برم و یکی رو انتخاب کنم. دارم به این فکر می‌کنم که دو تا شخصیت جداگونه داشته باشم. یکی خودم. همین که الان هستم. بنویسم و بنویسم و متوقف نشم. اونقدر بنویسم که «مارگرت اتوودی»، «ریموندکاروری» چیزی از روحم در بیاد. بعد برم کفِ آشپزخونه کمد لباس همونجایی که پیمان با موزاییک‌های کوچولوی سبز ایرانی خوشگلش کرده، بیفتم بمیرم. اینطوری بچه‌های دوره‌های بعدی کمد لباس میان به زیارتم.و اما یک شخصیت دیگه هم باید بسازم برای خودم. شخصیتی که وظیفه‌ش اینه مراقب باشه فرزانه واقعیه از گشنگی نمیره. ایشون باید قیافه کمی متکبر داشته باشه تا توسط افراد جامعه دریده نشه و وقتی بهش میگن کلمه‌ای چند میگیری بنویسی؟ سکته نکنه. باید قواعد و اصول اتحادیه محتوانویس‌هارو رعایت کنه، عاشق برندها بشه، حتی الکی. این همه آدم ادای عاشقی درمیارن یکشون هم من. کتاب‌های ترجمه شده از نویسنده‌هایی امثال خودش رو بخونه و تو یوتیوب دنبال منبع جدید بگرده که به‌روز باشه. این شخصیت وقتی یکی نوشته‌ش رو می‌خونه و میگه لطفا شاعرانگیش رو کم کن باید خودش رو کنترل کنه و فرد مقابل رو منهدم نکنه.خدارو چه دیدی؟ شاید تونست تخصص خودش رو «نوشتن درباری در حوزه ادبیات، فرهنگ و شاعرانگی» اعلام کنه. شاید اصلا برندهایی پیدا بشن که نیازشون همچین نویسنده‌هایی باشه.فقط یک مشکل می‌مونه اون هم نوشتن عنوان شغلی تو لینکدینه. چی بنویسم آخه؟(تیتر از اون تیترهاییه که محتوانویس‌ها و سئوکارها ردش می‌کنن، اما هنری‌ها میفهمن چی می‌گم، نه؟ ? )</description>
                <category>فرزانه مجتهد | غیب‌گوی سبز</category>
                <author>فرزانه مجتهد | غیب‌گوی سبز</author>
                <pubDate>Mon, 17 Jan 2022 17:17:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>استراتژیست محتوا یا نقاش ساعت‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/@farzaneh.mojtahed/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D8%AA%DA%98%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%85%D8%AD%D8%AA%D9%88%D8%A7-%DB%8C%D8%A7-%D9%86%D9%82%D8%A7%D8%B4-%D8%B3%D8%A7%D8%B9%D8%AA-%D9%87%D8%A7-dli2ueihtlxo</link>
                <description>ساعت‌ها را رنگ می‌زدمچهارده سال پیش در چنین روزهایی، علم، منطق و حتی خواب‌های بی‌سرو ته خودمان هم، به من و دو تا از عزیزترین‌هایم (و البته بقیه خانواده) اعلام کرد که قرار است؛ زندگی‌مان با وقوع اتفاقی ترسناک، سرد، غیر قابل باور، بی‌رحمانه و گریزناپذیر تغییر کند.من و دو تا از عزیزترین‌هایم اما باور نکردیم، یعنی توان باور کردنش را نداشتیم. کمی با علم و منطق بحث کردیم، آنها بر اساس روحیه‌ی خشک و جدی‌شان خیلی زود جوابمان کردند.بعد رو آوردیم به ۱۲۴هزار پیغمبر، ۱۴ معصوم و تمامی امام‌زاده‌هایی که تا به آن لحظه شناسایی شده بودند. ما برای آنها تولدهایی مجلل معروف به مولودی گرفتیم با تمِ سبز، بر سر میهمانان شکلات پرت کردیم، سر در خانه‌هایمان را چراغانی کردیم، آداب دعا، التماس و زاری را به جا آوردیم و هر جا ‌رفتیم کوله‌باری از کتاب‌هایی قطور، مملو از کلماتی عربی بر دوشمان حمل کردیم. نامشان را مدام زمزمه کردیم و نماز خواندیم، نماز معمولی که نه... از آن نمازهایی که با خط ریز در حاشیه‌ی همان کتاب‌های قطور توصیفشان آمده است. جان کندیم بلکه آنها راهی جلوی پای ما بگذارند. غافل از اینکه فرآیند کاری این عزیزان دقیقا شبیه به سیستم بیمه تکمیلی S.O.S بود، یعنی با اولین درخواست ما، آنها زندگی‌مان را اسکن کردند و پس از بررسی و مشاهده‌ی آن اتفاق ناجور در طالع‌مان، پرونده‌مان را قبول نکردند. ناگفته نماند رفتارهای قبلی ما، در شنیدن پاسخ منفی از آنها بی تاثیر نبود. آنها کسانی را همراهی می‌کردند که در زمان آرامش و خوشی‌ هم برایشان تولد بگیرند.من و دو تا از عزیزترین‌هایم اما از پا ننشستیم، بدون هیچ خجالتی سراغ دوستان سرکتاب باز کن، فال‌گیر و دعانویس رفتیم.روزی پیش چشم‌هایم شفاف می‌شود که با پرایدی سفید، بزرگراه شیخ فضل الله را پشت سر می‌گذاشتیم و بلند گریه می‌کردیم، آن روز قرار بود خانمی به کمک شمعی سوزان از آینده برایمان بگوید. ما جیب‌هایش را پُر می‌کردیم تا او، آن اتفاق را از کتاب سرنوشت‌مان پاک کند، ما حاضر بودیم همه‌ چیزمان را فدا کنیم تا آینده را بی‌اتفاق سر کنیم.اما او قرار نبود چیزی را حذف کند، فکر می‌کرد دختری نوزده ساله با چهره‌ای مغموم مثل من، حتما دلش می‌خواهد شمع سوزان، از پسری با چشم‌هایی مهربان برایش بگوید که در نامش میم دوبار تکرار می‌شود.اما من چهره‌ی سرد و یخی‌ام را برایش رو کردم، سریع حرفش را عوض کرد و گفت روزهای پر نوری را می‌بینم که تو ساعت‌هایش را رنگ می‌کنی برایشان اسم انتخاب می‌کنی و مسیر راهشان را کنترل می‌کنی. گفت تو همیشه در حال برنامه‌ریزی خواهی بود.نفهمیدم چه گفت، روزها گذشت، اتفاق سرد افتاد، زندگی ما تغییر کرد و حفره‌ای بزرگ درقلب‌مان به جای گذاشت و ما هنوز باور نکردیم.امروز که داشتم‌ برای ساعت‌های روزهای آینده تعیین تکلیف می‌کردم، استراتژی‌ که چیده بودم را خلاصه برایشان توضیح می‌دادم، رنگشان می‌کردم و تاکید می‌کردم آینده کسب‌وکاری به عملکرد آنها وابسته است و نباید از برنامه عقب بمانند... یاد اردیبهشت چهارده سال پیش افتادم، وقتی همه‌ی دنیا، من و دو تا از عزیزترین‌هایم را جواب کرده بود و شمعی سوزان کنار گوشم گفت، قلبت سوراخ می‌شود ولی تو کنترل ساعت‌ها را به دست خواهی گرفت.با خودم فکر کردم باید همین حالا لینکدینم را آپدیت کنم و به جای استراتژیست محتوا داخل پرانتز فریلنسر، بنویسم: نقاش ساعت‌ها، با قلبی سوراخ، داخل پرانتز فریلنسر و فارغ التحصیل آکادمی معتبر شمع سوزان.</description>
                <category>فرزانه مجتهد | غیب‌گوی سبز</category>
                <author>فرزانه مجتهد | غیب‌گوی سبز</author>
                <pubDate>Thu, 06 May 2021 20:32:49 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پادکست پاراگراف از تاریخ حرف می‌زنه</title>
                <link>https://virgool.io/@farzaneh.mojtahed/%D9%BE%D8%A7%D8%AF%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%A7%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%81-%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE-%D8%AD%D8%B1%D9%81-%D9%85%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D9%87-r9u1h0ek6vkc</link>
                <description>پادکست پاراگراف&quot;من علیرضا بنی‌جانی اینجا از تاریخ حرف می‌زنم. از گذشته‌ای که اگه بدونیم می‌تونه حال و آینده‌مون رو بهتر کنه.&quot;یکی از پادکست‌هایی بود که علی بندری معرفی کرد، رفتم ببینم چه خبره...کاورش جذبم نکرد و راستش صدای پادکستر رو هم دوست نداشتم، حس می‌کردم بریده بریده حرف می‌زنه و انگار مخاطب براش یک بچه کلاس اولیه که داره دیکته می‌نویسه.موضوع چی بود؟ تاریخ. موضوع مورد علاقه‌م نبود، پس رهاش کردمرهاش کردم تا کمتر از یک ماه پیش و این بار پیوسته گوش دادم تا همین امروز صبح که بیستمین اپیزود هم تموم شد. دروغ نگم حدود نیم ساعتی از داستان آزتک‌ها باقی مونده، اما مابقی اپیزودها حتی اون قسمت‌هایی که داره می‌گه از کجا می‌تونیم به پادکست گوش کنیم رو هم شنیدم.جریان چی بود؟ اول اینکه من تغییر کردم، نگاهم به تاریخ و همین‌طور به میزان زحمت ساخت پادکست تغییر کرده، صبور‌تر شدم و دوست دارم فرصت بدم به آدم‌ها و به خودم.دوم اینکه پاراگراف هم تغییر کرده، وقتی پشت سر هم اپیزودهارو گوش دادم، جدا از موضوع‌شون، از تغییرات پادکست و پادکستر غرق لذت شدم و مشتاق‌تر به شنیدن بقیه‌ش، این تغییرات و ویژگی‌های خوب چیا بودن؟یک: علیرضا بنیجانی یواش‌یواش محکم‌تر حرف زد،  ترس صداش ریخت و شنونده رو همراه کرد.دو: اون وسطا فهمیدم حدود هشت سال سابقه کار پژوهشی داره و حس اعتماد بیشتری گرفتم.سه: کمی جلوتر موضوعی رو برای شرکت در یک مراسمی انتخاب کرده بود که دیگه واقعا خوشحالم کرد، مختصر و مفید اما با جون و دل از نحوه انتخاب منبع برای پادکست و تنظیم متنش گفته بود.چهار: همیشه، مثل علی بندری میگه تا ابد شنیدن این پادکست رایگانه اما اگر دوست داشتی کمک کنی فلان راه هست. برعکس بعضی از پادکست‌های دیگه که عرق شرم می‌نشونن روی پیشونی آدم، هی میگن ما گوشه چشمی داریم به کمک‌های شما، یاد اونهایی میفتم که تو بی‌آر‌تی میومدن آهنگ می‌زدن و آواز می‌خوندن اگر پول نمی‌دادی فحش میدادن بهت جلو بقیه.پنج: حواسش به تمام پادکست‌های فارسی هست، اون‌قدر گفت که برای ادامه راه پادکست‌ها برای پادکسترا کامنت بذارید تا حالشون خوش شه، که من رفتم برای تمام پادکست‌های محبوبم کامنت گذاشتم.شش: داستان‌گویی پادکست خیلی خوب شده، نقاط شروع جذاب و هیجان‌انگیزن، به موقع مطالب مرور می‌شه و منِ کم حافظه، حالا خیلی چیزا از تمدن‌ها می‌دونم. آهنگ‌ها به موقع میان و خیلی به قصه‌ها نزدیکن، تصویرسازی خیلی برام راحت‌تر شده.هفت: در توضیحات پادکست نوشته: تاریخ مثل قصه‌ست، قصه‌ها کمک می‌کنن ما عمیق‌تر زندگی کنیم، ضمن اینکه نیم فاصله رو رعایت کرده و روی اعصاب من نرفته واقعا درست گفته، به عمقِ زندگیِ کم‌عمقِ من خیلی اضافه شده، دیگه خنده‌م می‌گیره وقتی یکی از دوران هخامنشی چهار تا فکت اینستاگرامی میاره و فکر می‌کنه چه خبره یا اصلا اگر کسی به خودش بگه اشرف مخلوقات فشارم میفته. این عمق واقعا عمیقه اینجا نمی‌تونم توضیحش بدم.حالا من مطمئن نیستم دونستن این گذشته، حال و آینده‌م رو بهتر می‌کنه یا نه، چون خیام و پاراگراف رو با هم دارم مصرف می‌کنم، همه‌ش تو یه حال &quot;که چی؟ &quot; خاصی گیر کردم:چون چرخ بکام یک خردمند نگشتخواهی تو فلک هفت شمر خواهی هشتچون باید مرد و آرزوها همه هشتچه مور خورد بگور و چه گرگ بدشت</description>
                <category>فرزانه مجتهد | غیب‌گوی سبز</category>
                <author>فرزانه مجتهد | غیب‌گوی سبز</author>
                <pubDate>Tue, 19 Jan 2021 19:51:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>استراتژیِ ساخت هیولا با ته‌دیگ</title>
                <link>https://virgool.io/@farzaneh.mojtahed/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D8%AA%DA%98%DB%8C%D9%90-%D8%B3%D8%A7%D8%AE%D8%AA-%D9%87%DB%8C%D9%88%D9%84%D8%A7-%D8%A8%D8%A7-%D8%AA%D9%87-%D8%AF%DB%8C%DA%AF-cennazkgp9uz</link>
                <description>استراتژیِ ساخت هیولا با ته‌دیگفکر می‌کنم شروع داستان از همان شبی بود که برادرم بعد از نوشِ جان کردنِ سهمِ ته‌دیگِ خودش، برای تکه‌ی کوچک و خوش‌رنگ ته‌دیگ من نقشه کشید. پنج ساله بودم و او دو سال و نه ماه از من کوچک‌تر بود. عادت کرده بود به گریه کردن. هر چیزی را می‌خواست، با گریه‌ای لامنقطع و گوش‌خراش به دست می‌آورد. آن شب، نوبتِ ته‌دیگِ من بود.استراتژی من برای لذت بردن از ته‌دیگم این بود که غذا را تمام می‌کردم، سبزیجاتی را که مجبور بودم به خوردنشان و یا تکه‌های گوشت خورش که ازشان متنفر بودم را با متانت راهی معده‌ام می‌کردم، صبوری می‌کردم تا برسم به آن لحظه‌ی هیجان‌انگیز؛ همان وقت که ته‌دیگ زیبایم مانند خورشیدی تابان، وسطِ بشقاب سفید خود‌نمایی می‌کرد. همان‌جا بود که لذتی وافر تمام جانِ پنج ساله‌ام را دربرمی‌گرفت.اما آن شب، استراتژی با مشکل رو به‌رو شد، برق‌ها رفته بود و گریه برادرم، مامان را بی‌تاب کرده بود. مامان فکر کرد که تقصیرها بر گردنِ استراتژی من است، اگر من مسخره بازی در نیاورم و همان اول ته‌دیگم را بخورم، این اتفاق‌ها نمی‌افتد. من باید موقعیت شناس می‌بودم، حواسم به شرایط می‌بود، منعطف می‌بودم و خواسته‌های دیگران را بر خواسته‌های خودم ترجیح می‌دادم.استراتژیِ شسکت خورده‌ی ته‌دیگ با من ماند، بزرگ شد، مدرسه رفت، دانشگاه رفت، وارد رابطه شد و حتی سرکار رفت. اما وقتی با هم سرکار رفتیم، شروع کرد به خوردنِ روح من.هفت سالِ تمام، مجبور شدم ته‌دیگم را نخورم تا تحقیر نشوم، سرکوب نشوم و هزار بلای دیگر سرم نیاید. ته‌دیگم از دست رفت و همه‌ی آن بلاها سرم آمد.حالا اما بالاخره به خودم آمدم، استراتژی را عوض کردم، خودم را نجات دادم، تا جایی که می‌توانستم جواب تحقیر‌ها را دادم، از چرخه‌ی سرکوب رها شدم. حالا آرام‌آرام اعتماد به‌نفسم به جانم بر می‌گردد، چشمانم برق می‌زنند، منِ واقعی از زیر خاکستر‌ها بیرون می‌آید و مثل ته‌دیگِ وسطِ بشقاب می‌درخشد.ولی غم بزرگ و پنهانی در دلم جاخوش کرده است، باور دارم که استراتژی من فقط خودم را نابود نکرده است، من با صبوری، با قیافه‌ای مظلوم و ایفای نقش قربانی، جرقه تولد و رشد هیولایی بزرگ را زدم که هنوز زنده است، نفس می‌کشد و روح کسانی که اصلا از استراتژی من و ته‌دیگ خبر ندارند را می‌خورد.هر بار که از رنج آدم‌ها می‌شنوم با خودم می‌گویم تقصیر من است، باید می‌دانستم که دیگر پنج ساله نیستم، رو‌به‌روی من برادر کوچکم نیست که تنها هدفش به دست آوردن تکه‌ای بیشتر از ته‌دیگِ دیگ کوچک‌مان باشد.برادرم بزرگ شد، تکیه‌گاهم شد و همیشه سهم ته‌دیگش را به من بخشید، اما هیولایی که من ساختم هر روز اهداف بزرگتری در سر می‌پروراند، او ضحاکی‌ست که مارهای سر دوشش با نفرت و تحقیر و ریا جان می‌گیرند.من به تمام هیولاهای بزرگ و کوچکی فکر می‌کنم که با استراتژی ته‌دیگم ساخته‌ام، به تمام آدم‌هایی که از نتیجه سکوت من و انفعالم رنج می‌برند.حالا؛ فقط حواسم هست که هیولای جدیدی تولید نکنم. هر جرقه‌ی کوچکی که در چشمان هیولاهای بالفعل می‌بینم، با تمام قدرت خاموشش می‌کنم. باید حواسم باشد خودم هیولا نشوم.سپرده‌ام به دوستانم که هر زمان نشانه‌های هیولایی در من پیدا کردند با بیل خاموشم کنند.</description>
                <category>فرزانه مجتهد | غیب‌گوی سبز</category>
                <author>فرزانه مجتهد | غیب‌گوی سبز</author>
                <pubDate>Sat, 09 Jan 2021 21:06:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلم می‌خواد چه‌کسی رو به خودم سنجاق کنم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@farzaneh.mojtahed/%D8%AF%D9%84%D9%85-%D9%85%DB%8C%E2%80%8C%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%AF-%DA%86%D9%87%E2%80%8C%DA%A9%D8%B3%DB%8C-%D8%B1%D9%88-%D8%A8%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-%D8%B3%D9%86%D8%AC%D8%A7%D9%82-%DA%A9%D9%86%D9%85%D8%9F-fdrn73phkiz0</link>
                <description>سنجاقخوشا‌خوشبختان از نظر من ترجمه خوبی نداره، این رو حتی من که به نسخه اصلی کتاب دسترسی ندارم هم فهمیدم.روان نیست و خیلی جاها متوجه نمی‌شم الان کدوم شخصیت بود که حرف زد؟مترجم انگار فکر کرده خیلی مهم نیست که کدوم شخصیت چه حرفی رو زده یا اصلا نیازی نیست توضیحات اضافی رو ترجمه کنه یا کمی فکر کنه برای جایگزین درست کلمات.انگار یکی یهو بهش گفته چی بود داستان و اون گفته اتفاق مهمی نیفتاد.اما با همه تلاش‌های مترجم در جهت نابودی خوشی خواننده، خوشا خوشبختان جملاتی داره که بخشی از قلب من رو ذوب کرده و من هر روز صدای این مایع مذاب توی قلبم رو می‌شنوم و حالم خوش می‌شه.دختری به دیدن خاله مادرش میره که به آلزایمر دچار شده، می‌بینه اونقدر به کاکتوس آب داده که از زیرگلدونی آب سرازیره. بهش میگه کاکتوس نباید زیاد آب بخوره. خاله میگه این کاکتوس فرق داره، از اوناییه که زیاد آب می‌خواد.من به این فکر می‌کنم که کلی کاکتوس تو زندگیم دارم که زیاد آب می‌خورن و با بقیه فرق دارن.بچه کوچیک زن و شوهری، نصفه شبی بیدارشون کرده که عروسکش رو براش پیدا کنن. زن میگه باید عروسک رو سنجاق کنیم به بچه که گمش نکنه. شوهر میگه من هم باید تو رو به خودم سنجاق کنم.من به این فکر می‌کنم که دلم می‌خواد چه کسی رو به خودم سنجاق کنم؟شلبی و شریفی‌نیادختری خوشگل و معروف و پولدار وارد رابطه مردی (اخلاق: شریفی‌نیا، ظاهر: توماس شلبی) با همسرش می‌شه و یهو اون مرد رو تو رستوران با زن دیگه‌ای می‌بینه. براش یه یادداشت می‌فرسته که مثلا شوکه‌ش کنه. می‌نویسه: می‌دونه فقط اول رابطه‌هارو دوست داری؟ مرد خیلی ریز، زیرِ نوشته دختر می‌نویسه: نه همیشه.من به این فکر می‌کنم تو دنیای به این بزرگی جا اونقدر کمه که باید وارد رابطه‌های مردم بشیم؟ یعنی تو با این همه پول و قیافه و هیکل و کوفت و زهرمار نمی‌تونی یه رابطه مخصوص خودت بسازی بی عرضه؟ بعد یادم میفته هنوز تحت تاثیر سریال UnDoing هستم و باید خودم رو کنترل کنم و کمی عفت کلام داشته باشم.یادم رفت بگم خوشاخوشبختان، نوشته یاسمینا رضاست و در مورد روابط آدمهاست.</description>
                <category>فرزانه مجتهد | غیب‌گوی سبز</category>
                <author>فرزانه مجتهد | غیب‌گوی سبز</author>
                <pubDate>Sun, 03 Jan 2021 23:45:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اگر سئو وجود نداشت...</title>
                <link>https://virgool.io/@farzaneh.mojtahed/%D8%A7%DA%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%A6%D9%88-%D9%88%D8%AC%D9%88%D8%AF-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-bzmn2c5cvc5j</link>
                <description>همین چند دقیقه پیش استادِ ما با چشم‌های برق برقی از قندی که تو دلش آب می‌شد برامون گفت. گفت خودتون متوجه نمی‌شید اما من که تو این مسیر کنارتون بودم می‌فهمم. من به شما می‌گم بنویسید و شما بدون غر، بدون هیچ سوالی شروع می‌کنید به نوشتن. دقیقه‌ها می‌گذرن و کلمه‌ها پدیدار می‌شن. می‌نویسین... دویست کلمه، پونصد کلمه، هزار کلمه و این اصلا بی‌اهمیت نیست. شماها بزرگ شدین و حالا راحت می‌نویسین.هر هفته دوشنبه‌ها استادم اعتماد به نفس من رو کوک می‌کنه. یادم می‌ندازه که هر آدمی از جمله خود من منحصر به فرده و شیوه خودش رو داره و این خیلی زیباست.اما وقتی قرار می‌شه موقع نوشتن دلم رو زندانی کنم و فقط با مغزم بنویسم، وقتی کلمه‌ها میان که در ازای هر کدوم اونها مبلغی دریافت و پرداخت بشه اوضاع فرق می‌کنه.شخصیت منفی قصه یعنی جناب سئو میاد که رُخ نشون بده. یک نفر مثل جلاد می‌شینه بالای سر نوشته‌م. نمی‌دونین چه بلایی سرش میاره. خرابش می‌کنه. با اعتماد به نفس کلمه‌ها رو از هم جدا می‌کنه، کلمه‌ها جیغ می‌زنن و گریه می‌کنن، اون نمی‌فهمه این کلمه‌ها اصیلن. فرق دارن با خانواده &quot;چه‌طور در ده قدم فلان کار را انجام بدهیم؟ و یا &quot;ده نکته طلایی برای فلان کار&quot;.نماینده سئو مثل اون خانومیه که تو ون گشت ارشاد، بی‌احساس، پر از تکبر و غرور موبایلت رو ازت می‌گیره و میگه قانونه. نماینده سئو هر وقت که مطمئن بشه فهمیدم هیچی حالیم نیست و قلمم زشت و خرابه یه متن تکه و پاره می‌ندازه تو تلگرامم و میگه بیا... یه تغییرات‌ ریزی توش دادم خیلی بهتر شد و نمی‌دونه من هیچ وقت به اون متن نگاه نمی‌کنم. من طاقت ندارم بچه‌م رو تو اون حال و وضع ببینم.ولی تفاوت من با فرزانه چندماه پیش اینه که می‌دونم دارم چی کار می‌کنم به قلم نازنینم اعتماد دارم و با تکبر و غرور ازش مراقبت می‌کنم.</description>
                <category>فرزانه مجتهد | غیب‌گوی سبز</category>
                <author>فرزانه مجتهد | غیب‌گوی سبز</author>
                <pubDate>Mon, 30 Nov 2020 19:10:25 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>