<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Farzaneh Emami</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@farzanehemami1376</link>
        <description>نویسنده ، دوبلور و گوینده ✍️🎙️</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-24 21:40:42</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3918267/avatar/zi08rd.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Farzaneh Emami</title>
            <link>https://virgool.io/@farzanehemami1376</link>
        </image>

                    <item>
                <title>رونیکا و روحِ نفرین شده</title>
                <link>https://virgool.io/@farzanehemami1376/%D8%B1%D9%88%D9%86%DB%8C%DA%A9%D8%A7-%D9%88-%D8%B1%D9%88%D8%AD%D9%90-%D9%86%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%B4%D8%AF%D9%87-epsrpbjjwhev</link>
                <description>پارت 7 : همشون دلهره داشتن و کسی نمیتونست جرئت کنه شب بره اونجا ..‌. رونیکا گفت : اگه نمیتونین مشکلی نیست من و عمو سید با هم میریم، رها گفت : مگه میزارم بدون من اونجا بری !! احسان که بعد اون اتفاق ته دلش خیلی میترسید گفت : رها خانوم رو منم حساب کنین هر کاری که لازم باشه انجام میدم. خلاصه اونا آماده شدن شب برن خونه ی متروکه . قبل رفتن ، سید از یه آبِ داخل کاسه ی دعای مخصوص بهشون داد تا بخورن ... خونه در تاریکی محض بود ، احسان از دیوار پرید پایین و با چراغ دستی رفت سمت درِ خونه  ، فضای خونه وحشتناک‌تر بنظر می‌رسید .سید داشت آتیش روشن می کرد و رونیکا با احسان رفتن ته حیاط تا یکمی از خاکِ جعبه بردارن، فعلا که از سر و صدا ها خبری نبود ، همه چیز آماده بود تا این ماجرا تموم شه ...رونیکا پارچه رو انداخت یه دفعه که داشت رنگش عوض میشد شعله آتیش با شدت زیادی بالا رفت ، همگی  ترسیدن و رفتن عقب ،  رونیکا با احتیاط جلو     می رفت تا کاغذ ها رو بندازه تو آتیش که ناگهان دیدن بیشتر از  بیست تا چشمای  براق بهشون خیره شده بودن و انگار نمیتونستن جلو بیان ...   از ترس دستای رها شروع کرد به لرزیدن و رونیکا همون جا خشکش زده بود . سید بلند گفت : بهشون نگاه نکن ... بنداز دختر اون چشماشو بست و طبق حرف های میثم کارشو انجام داد ، از هر طرف سر و صداهای ناله به گوششون رسید و در همین لحظه مادر بچه جن از اتاق بیرون اومد ، داشت به سرعت بهشون حمله می کرد که ناگهان به سمت آتیش کشیده شد و همه اون چشم های براق تو تاریکی ناپدید شدن و آتیش با دود سیاهی که داخلش بود خاموش شد، سید که مطمئن شده بود دیگه این ماجرا تموم شده دستاشو به آسمون بالا برد و شکر می کرد و رها رفت دخترشو محکم بغل گرفت در حالی که اشک شوق می‌ریخت .چند روز بعد جواد از راه رسید ، رونیکا که تو این مدت خیلی دلتنگ پدرش شده بود با خوشحالی زیاد رفت بغل پدرش ،  رها برای همسایه ها آش رشته پخت و دیگه محله آروم شده بود ، همسایه ها خیالشون راحت شده بود که محلشون امن شده چون دیگه سر و صدایی از اونجا نمیومد ... رونیکا تو عمرش اینقد خوشحال نشده بود وقتی همه چی داشت  به خیر و خوشی پیش می رفت، اونم بعد همه ی این اتفاقات ترسناک و آزار دهنده ... دیگه از کابوس های وحشتناک خبری نبود ...آسیه با رها در مورد خواستگاری صحبت کرد ... رونیکا هم احسان رو دوست داشت و قرار شد یه وقت مناسبی بیان برای خواستگاری ...و همسایه هایی که شبا به خاطر سر و صداهای خونه ی متروکه میترسیدن حتی بیرون برن ... هنوز نمیدونستن که قهرمان محله اشون کی بود !!</description>
                <category>Farzaneh Emami</category>
                <author>Farzaneh Emami</author>
                <pubDate>Sat, 26 Apr 2025 20:09:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رونیکا و روحِ نفرین شده</title>
                <link>https://virgool.io/@farzanehemami1376/%D8%B1%D9%88%D9%86%DB%8C%DA%A9%D8%A7-%D9%88-%D8%B1%D9%88%D8%AD%D9%90-%D9%86%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%B4%D8%AF%D9%87-qavm46ea6dj3</link>
                <description>پارت 6: رها خسته از این وضع گفت : رونیکا بریم تا اوضاع خراب تر نشده اون جعبه ی لعنتی رو دفن کنیم . همین که داخل کوچه رفتن سید دید برادر میثم و یه مرد دیگه اونجا بودن و داشتن قفل در رو درست میکردن ، رها که اصلا دوست نداشت بقیه از این موضوع باخبر بشه که رونیکا واسه این کار انتخاب شده  گفت: حالا بریم بعداً یه کاریش میکنیم . پنج روز مونده بود تا ماه گرفتگی ، رها از شدت استرس و ناراحتی با قدم های سریع این طرف و اون طرف می رفت . رونیکا گفت : فقط یه راه داره اونم اینه که وقتی محل خلوت شد با نردبون از دیوار بریم . احسان گفت : تو این مورد منم کمکتون میکنم. احسان رفت و گشتی تو محله زد انگار شرایط مناسب بود ، احسان و رونیکا رفتن اونجا ، احسان با این که ترسیده بود ولی دوست داشت به رونیکا نشون بده اونم شجاعه، اون از بالای دیوار پرید تو حیاط و با ترس رفت که در رو باز کنه. رونیکا داشت دنبال جای نزدیکی میگشت که جعبه رو دفن کنه یه نگاه به همه جا انداخت ، دید یه گوشه ته حیاط جای خاکی هست ولی  باید خیلی می‌رفتن جلوتر ، احسان بیشتر ترسیده بود، آروم آروم قدم بر میداشتن ، بلاخره رونیکا داشت دفنش میکرد همین که خواست مایع رو بریزه ، دست و پای احسان شدیداً لرزید و رو زمین افتاد و یه صدایی اومد که اگه این کار رو بکنی همتون رو تسخیر میکنیم ... رونیکا با چشمای گریان و در حالی که از خدا کمک میخواست مایع رو ریخت ، همون لحظه یه دود سیاه رنگی از دهن احسان بیرون اومد و ناپدید شد ، رونیکا رفت پیشش یکم حالش خوب شد ، آب معدنی که تو کیفش بود رو بهش داد و گفت : آقا احسان باید زودتر بریم تا اون جن نیومده .بلند شدن و سریع از اونجا رفتن . بعد این همه اتفاقات خیالشون راحت شده بود  که الان دیگه همه چی تموم شده . رها ‌واسه اینکه ماجرا به خوبی تموم بشه نذر کرده بود آش رشته بپزه، همشون بابت اینکه رونیکا تونست از پسش بربیاد خوشحال بودن . اون تصمیم گرفت چیزایی که تو کابوس و  واقعیت دیده بود رو طراحی کنه . رونیکا غرق طراحیش بود که ناگهان شیشه‌ ی پنجره ی اتاقش شکست ...سریع بلند شد و با نگرانی رفت پیش مادرش دید خونه نیست ، کابوساش به یادش اومد،  باعجله آماده شد و رفت درِ خونه سید .- آسیه خانوم مادرم اینجاست ؟-نه دخترم ، وای خدایا یعنی اونا دزدینش؟ - رونیکا آروم باش ، به گوشیش زنگ زدی ؟- بله ،  گوشیش تو خونه بود . آسیه آماده شد با هم برن پیش سید ، اون گفت : حتما یه جایی حالش بد شده همه جای خونه رو نگاه کردی ؟! رونیکا گفت: بله ولی الان یادم افتاد انباری رو نگاه نکردم ، رفتن سراغ انباری ، رونیکا دید مادرش از حال رفته و روی زمین افتاده ، رونیکا با صدای بلند داد میزد: وای مامان چی شده ! زنگ زدن آمبولانس بیاد، ضربان قلبش خیلی پایین اومده بود ، آسیه سعی می کرد رونیکا رو آروم کنه بلند گریه می کرد و مادرشو صدا می زد ...آمبولانس رسید، بعد معاینه گفتن از یه چیزی خیلی ترسیده تاحدی که ممکن بود بمیره ، بعدِ چند ساعتی که حال رها یکم بهتر شد رونیکا پرسید : مامان چی دیدی که اینقد ترسیدی ؟مادرش گفت : تو انباری داشتم می‌گشتم یه چیز سیاهی سریع از جلو چشمم رد شد فکر کردم فشارم افتاده ، برگشتم بیام بیرون دیدم گوشه ی سقف یه جن با چهره ی وحشتناکش بهم زل زده، چشمای کوچیکه آبی رنگ داشت ، دندوناش خیلی نامرتب بود موهای سرش سفید بود لای موهاش چند تا عنکبوت های سیاه که چشمای قرمز و یکم درشتی داشتن، بهم زل زد و با صدای ترسناکش اینو گفت : خودم  جون دخترتو میگیرم ... بعد از اون بیهوش شدم  رها با گریه گفت : خدایا بسه دیگه این لعنتیا از جون دخترم چی میخوان رونیکا فهمید مادر بچه جن بوده و باید یه جوری از دستش خلاص میشد ولی چطوریشو نمی دونست ..شب خواب دید که ، جای سرسبزی  و بالای یه صخره ای بود، پسر جوونی از دور به سمتش میومد ، پیشش اومد و گفت : من میثمم و تو فرشته ی نجات من بودی رونیکا که هم خوشحال بود هم پریشان گفت : انگار همه چی تموم نشده !میثم: برای همین اومدم تو خوابت ، اگه کاری که میگم رو انجام بدین اونا برای همیشه از محله میرن و دیگه نمیتونن شما رو تهدید کنن ... فردا شب توی حیاط خونم،  آتیش روشن کنین ، همه اون طراحی هایی که از مادر جن و شبح ها کشیدی رو با خودت پیش سید ببر تا دعای مخصوصی که خودش می دونه رو تو کاغذا بنویسه بعدش از خاک همون جایی که جعبه رو دفن کردی توی پارچه ی سفیدی بریز و محکم گره بزن، وقتی که  پارچه رو تو آتیش انداختی و رنگش عوض شد کاغذ ها رو بنداز تو آتیش ... بعدش رونیکا بیدار شد . فقط یه مسئله ای که بود چطوری شب برن اونجا ! رونیکا خیلی نگران بود آیا واقعا تو شب که تعدادشون هم زیاد میشه ، میتونستن انجامش بدن !!</description>
                <category>Farzaneh Emami</category>
                <author>Farzaneh Emami</author>
                <pubDate>Sun, 20 Apr 2025 00:54:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رونیکا و روحِ نفرین شده</title>
                <link>https://virgool.io/@farzanehemami1376/%D8%B1%D9%88%D9%86%DB%8C%DA%A9%D8%A7-%D9%88-%D8%B1%D9%88%D8%AD%D9%90-%D9%86%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%B4%D8%AF%D9%87-nuz8qq61ohay</link>
                <description>پارت 5 : رونیکا در رو باز کرد ، احسان پسر سید  از مسافرت برگشت بود . رونیکا رو که تو خونشون دید تعجب کرد و خوشحال شد .. یکم بعد که گذشت و ماجرا رو فهمید علاقش نسبت به رونیکا بیشتر شد ولی در موردش چیزی به کسی نگفته بود . سید همه تلاشش رو کرد ولی جعبه باز نشد، فکری به ذهن رونیکا رسید و گفت : میدونم چیکار کنم باید برگردیم خونه . با عجله رفت به اتاقش ، جعبه رو گذاشت روی میز و رو بروی پنجره ایستاد داشت همه حواسشو جمع می کرد که به روح فکر کنه بعد چند دقیقه خبری نشد ، این دفعه رو بروی آینه ایستاد ، بازم از روح خبری نشد ... نگران و خسته رفت یه گوشه نشست و گفت پس چرا نمیای روح نفرین شده من برات جعبه رو آوردم ... چند ثانیه بعد، کمدِ لباس داشت تکون میخورد یه چیزی اون تو بود ... رونیکا سریع از جاش بلند شد نمیدونست آیا روح بود یا همون جن که اومده دنبال جعبه . رونیکا یواش یواش داشت می‌رفت سمت درِ اتاق که ناگهان در محکم بسته شد ؛ بیشتر ترسید، دستاش می‌لرزید با صدای آروم پرسید : خودتی میثم ؟ روح نفرین شده ؟ در کمد باز شد توش هیچی نبود و فقط تاریکی محض دیده میشد ، آروم آروم خواست بره نزدیک تر که همون صدای روح رو شنید ولی خودش اونجا نبود  رونیکا خیالش راحت شد و گفت : منتظر بودم مثل قبل ببینمت ، روح گفت : نمی‌تونستم، اونا فهمیدن که من باهات ملاقات کردم و جای جعبه رو گفتم برای همین یه جایی پیش اون روحِ غول اسیرم ... الانم دارم از طریق یه دوست جنم باهات حرف میزنم ... به حرفام  خوب گوش کن فقط یه راه داره که جعبه رو باز کنی ، نفرین من تو اون جعبس،  فردا برو جایی که فضای باز و نور ماه باشه ، کارایی که میگم رو انجام بده ، دور جعبه سه تا شمع سیاه و هفت تا سفید روشن کن و یه کاسه مسی که توش آب باشه رو تو دست راستت بگیر و یه عروسک کوچولو تو دست چپت و این حرفارو دو بار آهسته و دو بار با صدای بلند بگو . &quot;ماه کامل شده ، برات هدیه ای دارم ، الان وقتشه&quot; ، بعد عروسک رو بنداز داخل آب وقتی خیس شد با احتیاط روی جعبه بذار و عقب وایسا ... یادت نره همشو به ترتیب انجام بده و اون حرفی رو که گفتم بهت بعد دیگه صدایی نیومد ، اون سریع لباس های آویزشو کنار زد ولی هیچی نبود ، رونیکا همه چیزو توی کاغذ نوشت . اون شب که برای ماجرای فردا هیجان داشت نتونست بخوابه و مادرش که نگرانش بود همش به این فکر میکرد ماجرا که قراره تموم بشه ،بعد دیدن این همه چیزای ترسناک و استرس زا ، رونیکا چه حالی پیدا میکنه بازم میتونه عادی باشه ؟!نزدیکای صبحه، رونیکا که به سختی تونسته بود بخوابه با صدای مادرش بیدا شد، به زور چشماشو باز کرد ، دید جعبه روی میز نیست، با ناراحتی اومد پیش مادر و گفت : ‌وای مامان بیچاره شدیم جعبه نیست ... رها : نگران نباش عزیزم بردمش پیش سید به نظرم اون جا جاش امن تر بود. رونیکا: خدا رو شکر  یه لحظه ترسیدم کار اونا باشه . بعد صبحونه آماده رفتن شدن، قرار شد همراه سید با ماشین احسان برن ، رها داشت دعا میکرد ای کاش دیگه امشب همه چی ختم بخیر بشه ، رفتن خونه ی مادرِ رها ، روستاشون یکم دور بود ، رونیکا طبق گفته ی روح نفرین شده عمل کرد و رسید به مرحله ای که حرفاش رو  بگه ... ناگهان قلب سید به درد اومد در حالی که داشت زیر لب ذکر میگفت فریاد زد : رونیکا نگران من نباش حواستو جمع کن تا اشتباه نگی ... رها نمیدونست چیکار کنه، رونیکا با همون ترس و نگرانیش ادامه داد و درد سید رفته رفته بیشتر می شد ، رونیکا عروسک رو گذاشت روی جعبه و اومد پیششون . چند ثانیه بعد یه شعله آبی از زیر جعبه بلند شد و عروسک رو محو کرد، جعبه باز شد، دیدن توش جسد بچه جن بود با یه تیکه از گلدون شکسته که چندین بار اسم میثم و نوشته های دیگه ای روش بود ، و یه شیشه کوچیک که داخلش مایع بنفش رنگی داشت . رونیکا نمیدونست با اینا باید چیکار کنه. سید گفت : دخترم اینا رو باید توی حیاط خونه ی متروکه دفن کنی آخر سر این مایع رو بریزی روش تا طلسم و نفرین از بین بره . واسه رونیکا سخت بود حتی تصور کنه دوباره بره اونجا، وقتی رسیدن ، دیدن  وسایل خونه به هم خورده انگار دزد اومده بود .</description>
                <category>Farzaneh Emami</category>
                <author>Farzaneh Emami</author>
                <pubDate>Fri, 18 Apr 2025 10:46:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رونیکا و روحِ نفرین شده</title>
                <link>https://virgool.io/@farzanehemami1376/%D8%B1%D9%88%D9%86%DB%8C%DA%A9%D8%A7-%D9%88-%D8%B1%D9%88%D8%AD%D9%90-%D9%86%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%B4%D8%AF%D9%87-gkr2xac3gntu</link>
                <description>پارت 4:  رونیکا با صدای لرزان پرسید : آخه برای چی ...  برای چی من ؟!سید جواب داد : دخترم اونا میتونن چیزایی رو درون ما ببینن که ما نمی تونیم، همون قدرت و توانایی هایی که بیشترش منحصر به فرده ، تو شجاعی رونیکا خیلی شجاع، فقط کافیه که تو خودتو باور کنی ، وقتی رفتی خونه ی متروکه کارایی که میثم گفت رو انجام بده.رونیکا: باشه عمو سید، من میرم فقط نگرانم مادرم طوریش نشه بعید میدونم بذاره تنهایی برم.سید : نگران نباش باهاش حرف میزنم ، ما بیرون منتظرت می‌مونیم.رونیکا توی حیاط داشت تنهایی قدم میزد کنار یه درختی  نشست و شروع کرد به درد دل با خدا رونیکا : خدایا کمکم کن که از این مرحله ی سخت و ترسناک زندگیم عبور کنم .همین طوری که داشت زیر لب دعا میکرد یه صدای آرومی به گوشش رسید ، ما کنارت هستیم ، ایمان داشته باش و از هیچی نترس ..برای یه لحظه آرامش وجودشو گرفت ، تا حالا همچین صدای روح نوازی نشنیده بود . بعد اینکه به سید گفت اون جواب داد : دختر عزیزم اون صدای فرشته بوده  بابت این تجربه های عرفانی خوشحال باش . رونیکا لبخند زد. بلاخره شب رسید ، سومین شبِ کابوسِ وحشتناک..رونیکا تو خونه متروکه بود درست مثل همون تصویری که تو آینه دیده بود ، یه صدای کلفت و خشنی میگفت: نیا اینجا وگرنه جونتو از دست میدی ،  تیکه پاره میشی یه لحظه که سرشو برگردوند دید یه سگ سیاه رنگ با چشمای بزرگ و قرمز و دهن خونی میخواد بهش حمله کنه همین که پرید تا با چنگالش زخمیش کنه .. دید توی یه جای دیگس ، هوا مه آلود بود رونیکا یکم جلوتر که رفت دید توی قبرستونِ اجنه هست صدای جیغ و فریاد میومد ، یه شبح به پاهاش زنجیر بست دیگه نمیتونست حرکتی بکنه روی زانوهاش به زمین افتاد ، همین لحظه چند تا شبح تاریک محاصره اش کرد که خنده های بلند شیطانی داشتن .. رونیکا به سختی میتونست نفس بکشه و سرو صدا ها داشت بیشتر میشد تا اینکه مادرِ بچه جن با ترسناک ترین چهره ای که رونیکا تا حالا ندیده بود، داشت بهش نزدیک میشد با عصبانیت گفت: به شکنجگاه خوش اومدی ، برای مرگت آماده باش(با خنده ی شیطانی) . فکر کردی میذارم اونی که باعث شده بچه‌ی کوچیکم جلو چشمم بمیره راحت بشه ؟! اون باید زجر بکشه و تو هم سخترین مرگ رو تجربه میکنی . داشت نزدیکتر میشد ، پر از خشم و حس انتقام و همش اونو به مرگ تهدیدش میکرد . هر لحظه که نزدیک میشد رونیکا به سختی میتونست نفس بکشه و با صدای خشن و ترسناکش به اون گفت : معلومه خیلی ترسیدی ... هنوز تازه داره شروع میشهرونیکا در حالی که خیس عرق بود از خواب پرید چشماشو که باز کرد همه جا تاریک بود ،  برای یه لحظه انگار کور شده بود . گفت : آب .. آب رها پیشش بیدار بود .  همشون داشتن برای حال رونیکا دعا میکردن .  روزِ حساس رسید و قرار شد بعد از ظهر  برن خونه ی متروکه ، رها دست دخترشو گرفت و گفت : زیاد طولش نده بیا این نوشته و چیز فلزی تیز رو بگیر تا از خودت دفاع کنی .  قفل در شکسته شده بود ، رونیکا رفت تو خونه، آهسته و آروم قدم برمیداشت رسید به پله ها رفت سمت همون راهرو یه دفعه صدای افتادن چیزی رو شنید ، خشکش زد دستشو روی سینه اش گذاشت با خودش گفت : آروم باش چیزی نمیشه .رفت سمت اتاق با همون در چوبی شکسته که روی زمین افتاده و علامت قرمزرنگ روی دیوار ، رفت تا جعبه رو برداره ، یه جعبه ی چوبی سیاه و عجیب ، این دفعه صدای پا شنید که از پله ها میومد ، اون ترسید از جاش بلند شد که سریع از اونجا بره ، دید یه سنگ داره به سمتش پرتاب میشه ، جا خالی داد ، فرار کرد، از پله های حیاط که داشت پایین میومد یه چیزی از پشت شالشو کشید میخواست اونو خفه کنه ...رونیکا سعی میکرد از کیفش فلز تیز رو در بیاره که کاغذ افتاد روی زمین و تبدیل شد به یک شبحِ سفید گرگ مانندی و حمله کرد . کم مونده بود تا رونیکا خفه شه ، جعبه رو محکم گرفت و از حیاط خونه فرار میکرد واسه یه لحظه سرشو که برگردوند دید شبح های سیاهی از دیوارای خونه داشتن بیرون میومدن ، به سختی میتونست نفس بکشه ، بلاخره رفت بیرون ، رنگش پریده بود ، رها داشت به سرش میزد و میگفت : وای خدایا چه خاکی به سرم بریزم دخترم داره از ترس میمیره .رونیکا و همشون شروع کردن به فرار از اونجا، یکم بعد که حال رونیکا بهتر شد جعبه رو به سید داد ، اون نگاهی کرد و گفت : خیلی عجیبه این جعبه که هیچ در و قفلی نداره ... یعنی چه طوری باز میشه !؟ با دقت نگاه کرد دید زیر جعبه یه جمله ای نوشته شده بود ، گفت : میگردم تا معنی اینو پیدا کنم ، رونیکا رفت تا چند ساعتی رو کنار اون درخت تو خلوت باشه ، همش اون صحنه های وحشتناک جلو چشمش میومد، منتظر این بود که بازم صدای آرام بخش فرشته رو بشنوه، تازه داشت به اوج سکوت و آرامش می‌رسید که زنگ در رو زدن</description>
                <category>Farzaneh Emami</category>
                <author>Farzaneh Emami</author>
                <pubDate>Wed, 16 Apr 2025 21:10:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رونیکا و روحِ نفرین شده</title>
                <link>https://virgool.io/@farzanehemami1376/%D8%B1%D9%88%D9%86%DB%8C%DA%A9%D8%A7-%D9%88-%D8%B1%D9%88%D8%AD%D9%90-%D9%86%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%B4%D8%AF%D9%87-m12psafhwnrn</link>
                <description>پارت 3 : اون بیدار نمیشد تا اینکه مادرش چند تا سیلی به صورتش زد . وحشت کرده بود ، با صورت پر از عرق در حالی که می‌لرزید رفت تو آغوشش و با گریه گفت : مامان خدا رو شکر که حالت خوبه .رها : چیزی نیست عزیزم چیزی نیست ، فقط کابوسه .تو قوی تر از اونی هستی که فکر کنی ، آروم باش من نمیذارم اتفاقی برات بیوفته مطمئن باش  . رونیکا اشکاشو پاک کرد و گفت : مامان باید این ماجرا رو تمومش کنم  رها : نمیتونم این اجازه رو بدم و جلوی چشمام اینطوری عذاب بکشی.رها قصد داشت تا مدتی که که جواد بیاد از این محله دور بمونن .آماده رفتن بودن، رها ماشین رو استارت زد .. روشن نشد دوباره و بازم روشن نشد .رها :  این ماشین چه مرگش شده ، دیروز که مشکلی نداشت صبر کن یه ماشین بگیرم . اونا سوار شدن ، کم مونده بود تا ماشین دور بشه که یه دفعه شیشه ی جلویی ماشین شکست و خورد شد ولی نریخت همشون ترسیدن .راننده پیاده شد ببینه چی به شیشه خورده ، هیچی ندید با ترس گفت : یا خدا انگار کار جن بود بسم الله! رها حس کرد اگه برن حوادث هم دنبالشون میاد و رونیکا فهمید راه فراری از این ماجرا نداره ! داشتن برمیگشتن که تو راه ، همسرِ سید، آسیه خانم رو دیدن و قرار شد چند روزی خونه ی اونا بمونن، بعد اینکه رونیکا خوابِ دومش رو به سید تعریف کرد اون گفت : دخترم حالا که اینطوری شده بهتره کل داستان رو بشنوی ، همه چیز بعد اینکه دو نفر زوج جوون اون خونه رو خریدن شروع شد ، اسم پسره میثم بود و  اسم زنش سمانه ،  بیشتر وقت ها از خونه صدای جر و بحث میومد تا اینکه کارشون به طلاق کشید ، میثم نصف شب از شدت عصبانیت یه گلدون بزرگی رو از ایوان پرت میکنه حیاط ، حتی ما هم از اون صدای شکستن بیدار شدیم . فردای اون شب که اومده بود از مغازه سیگار بگیره دیدم حالش خوب نیست ، دستاش می‌لرزید صورتش عرق کرده بود ،  یه لیوان آب خورد بعد درد و دل و گفت سید تا دیشب به ارواح و اجنه اعتقادی نداشتم ولی بعد کابوسی که دیدم حالم رفته رفته بدتر میشه ... خیلی بدهی دارم از یه طرفم این قضیه مهریه . به هر کسی هم زنگ زدم واسه کمک ، مشکلم حل نشد دیگه زده بودم به سیم آخر ... با کلی قرص مسکن تونستم یه ذره بخوابم. کابوس افتضاحی بود ، دیدم توی قبرستونی هستم مال آدما نبود ، خیلی ترسیده بودم بعد یه صدای ناله ی عجیب؛ دخترم ، به گوشم اومد، همین طوری که داشتم سرگردان می‌گشتم دیدم  یه مادرِ جن داره گریه میکنه به سرش میزنه از ترسم نتونستم فرار کنم پاهام سنگین شده بود ، بعد اون با چهره ترسناکش بهم گفت : تو باعث مرگ بچه ی منی ، یه جوری نفرینت میکنم تا ابد زجر بکشی.. بعد یهو با  دندون و ناخن های تیزش به سمتم حمله کرد از خواب پریدم .اولش برام مهم نبود ولی هر لحظه که میگذره حالم داره بدتر میشه.میثم رو بردم خونه و هر کاری که از دستم برمیومد براش انجام دادم ، دکتر هم معاینه اش کرد ، کاری از اونام  ساخته نبود چند روز بعد  مرد . بعد این ماجرا هرشب سر و صدای اجنه از خونه خالی میومد حتی چند نفر از همسایه ها از ترسشون از اونجا رفتن ... میدونستم روحش در آرامش نیست برای همین خواستم مادر جن رو احضار کنم و باهاش حرف بزنم . گفت : باید یه دختر نفرین رو باطل کنه و که اگه نتونه جونشو از دست میده ، اون اگه انتخاب بشه سه شب بدترین و ترسناک ترین کابوس های زندگیشو که واقعی تر از واقعیته رو می بینه، اگه تونست دووم بیاره که هیچ ولی اگه نتونست کارش به جنون میکشه و بعد توسط روح نفرین شده با سختی و عذاب از دنیا میره .</description>
                <category>Farzaneh Emami</category>
                <author>Farzaneh Emami</author>
                <pubDate>Tue, 15 Apr 2025 19:38:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رونیکا و روحِ نفرین شده</title>
                <link>https://virgool.io/@farzanehemami1376/%D8%B1%D9%88%D9%86%DB%8C%DA%A9%D8%A7-%D9%88-%D8%B1%D9%88%D8%AD%D9%90-%D9%86%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%B4%D8%AF%D9%87-vurct2yclxeu</link>
                <description>پارت 2: رونیکا متوجه شد داره مامانش میاد سریع دستی به صورتش کشید و رفت پشت میز نشست .رها : عزیزم میتونم بیام تو رونیکا: بله مامان رها :حالت چه طوره؟ راستی عمو سید اومده بود بحث خواب پیش اومد بهش گفتم تو دیشب ترسیده بودی، البته منم هم سن تو بودم خوابای ترسناکی می دیدم هیچ اهمیتی نده، این گردن بند دعا رو هم بنداز گردنت تا دیگه نترسی رونیکا : باشه مامان دستت درد نکنه رها دستای اونو محکم  گرفت و گفت :  دختر قشنگم من برم به کارام برسم شب میام پیشت میخوابم تنها نباشی ، قوربون دل شجاع عه تو برم عزیزم .نزدیکای غروب بود و رونیکا هم  ذهنش درگیر خواب بود که یهو باد شدیدی پرده ها رو حرکت داد، رونیکا که سمت پنجره رو نگاه کرد دید یه تیکه کاغذ توی اتاقش افتاده ، اونو براشت از پنجره بیرونو نگاه کرد چیزی ندید ،  کاغذ رو که باز کرد یه دود سیاهی ازش بیرون اومد و رفت به درون آینه ی روی دیوار ، اون ترسید و رفت عقب،  آینه سیاه شد و چهره ی همون پسره توی خواب رو نشون داد که میگفت: بیا نزدیک ، میخوام یه چیزی رو ببینی !رونیکا گردن بندشو محکم گرفت و با احتیاط رفت جلو دید آینه تصویر خونه ی متروکه رو نشون میده ، روح نفرین شده با همون صدای عجیب بهش توضیح داد: قبل غروب باید بری اینجا ، اگه دیر برگردی شبح های سیاه با جن های توی خونه اسیر و تسخیرت میکنن ، معمولا همیشه یه ربع بعد غروب اونجا جمع میشن . ولی نترس یه چیزی بهت میدم که نمیذاره تو رو زیاد اذیتت کنن . از راهرو که رفتی به سمت چپ برو ، یه اتاق کوچیک می بینی  با درِ چوبی شکسته ، روی دیوار یه علامته قرمز رنگ کشیده شده ، همون جا ، رو زمین یه کاشی شکسته می‌بینی اونو بردار یکم زمین رو حفر کن ،  جعبه رو بردار و سریع از اونجا برو بیرون ... بعد روح  با نفسش یه  سری حروف شکسته ی در هم  رو روی کاغذ نوشت و گفت : یه چیز فلزی و این کاغذ رو با خودت ببر .رونیکا که توی عمرش این همه احساس ترس نکرده بود به روح گفت : من چرا برای این کار انتخاب شدم ؟ چرا باید برم تو خونه ای که اجنه و اشباح داره ؟!روح گفت : من نمی‌خوام اتفاق بدی برات بیوفته پس بهم اعتماد کن هر کاری که میگم رو انجام بده . اون چاره ای جز همکاری با روح نداشت ..رونیکا : نگفتی چرا من انتخاب شدم ؟روح : به وقتش همه چیو میدونی روح ناپدید شد ، رونیکا با حالت گیجی و ترس یه جا نشست ، نفسش تند شده بود از بطری آب کنار میز خورد تا یکم آروم بگیره ...رها رفت که بهش سر بزنه دید با رنگ پریده و روی زمین دراز کشیده ، خیلی ترسید بغلش کرد .رها : وای خدایا، دخترم چی شده حالت خوبه ؟رونیکا :چیزی نیست مامان افت قند بود الان حالم خوب میشهرها میدونست مربوط به جریان خوابه با ناراحتی و بغض گفت : دخترم هر اتفاقی که افتاده رو به من بگو چی دیدی؟رونیکا مجبور شد همه‌ چیزو بهش بگه  ، رها: عزیز دلم نمیذارم هیچ اتفاقی برات بیوفته فردا میریم روستا پیش مادربزرگ .. گریه نکن ..اون بالاخره یکم آروم شد و پیش مادرش بخواب رفت .  یه جای بلندی ایستاده بود خونشون رو میدید ، مادرش داشت توی حیاط لباس پهن می کرد که یه دفعه با سرعت زیاد ابرای سیاه و سردی تو آسمون به چشم خورد ، چند تا از شبح های تاریکی دست  و پای رونیکا رو گرفتن، چهرشون معلوم نبود ولی ناخن های خیلی تیز و شبیه به عقاب داشتن ، اون برگشت و دید مادرش رو چند تا از جن ها گرفته و چند تا از غول های کوتوله داشتن به قصد گرفتن جونش کتکش میزدن ، داد میزد کمک میخواست، رونیکا نمیتونست از دست اونا فرار کنه و داشتن روی زمین میکشیدنش، تا اینکه یکی از اونا نعره ای زد و موهای رونیکا رو محکم کشید سرشو بالا برد  اون میخواست فریاد بزنه ولی صداش بیرون نمیومد ، شبح سرشو با شدت زیاد به سنگ بزرگ کناری کوبید . بدنش داشت می‌لرزید ...  رها متوجه شد ، بسم الله ! دخترم رونیکا بلند شو ... زود باش</description>
                <category>Farzaneh Emami</category>
                <author>Farzaneh Emami</author>
                <pubDate>Tue, 15 Apr 2025 18:44:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رونیکا و روحِ نفرین شده</title>
                <link>https://virgool.io/@farzanehemami1376/%D8%B1%D9%88%D9%86%DB%8C%DA%A9%D8%A7-%D9%88-%D8%B1%D9%88%D8%AD%D9%90-%D9%86%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%B4%D8%AF%D9%87-rwi5qasyuhrn</link>
                <description>پارت 1:  نصف شب با دیدن کابوس ترسناکی از خواب پرید ، صورت رونیکا پر از عرق شده بود ، از تخت خواب با حالت گیجی که داشت بیرون رفت به سختی از پله ها پایین اومد ، صحنه ی ترسناکی که توی خواب دیده بود رو به یاد میاورد .رونیکا همش زمزمه میکرد مهم نیست فقط یه خواب بود حتما به خاطر شام زیادیه که خوردم ، رها صداشو شنید و آروم گفت : عزیزم چی شده انگار حالت خوب نیست خواب بد دیدی !؟ وای خدا تا حالا سردرد به این شدیدی نداشتم اصلا نتونستم بخوابم. رونیکا یکم آروم شد با عجله رفت پیش مادرش رها در حالی که بغلش کرده بود گفت : تو دختر شجاع منی ، یعنی چی شده که اینطوری ترسیدی؟ رونیکا با یکم بغض : مادر جون تا حالا خواب به این بدی و ترسناکی ندیده بودم ، نمی‌تونستم راه خونه رو پیدا کنم ، اطرافم تاریک شد، یهو باد سردی اومد . بعدش یه پسر جوونی با بدن آتشی و موهای دراز  به سمتم پرواز می‌کرد از ترسم نمی‌تونستم حرکت کنم  میلرزیدم بعد اون بهم نزدیکتر شد با چشمای قرمز رنگش که اشک می‌ریخت  و صدای عجیبش میگفت : کمکم میکنی ؟ ازم نترس بهت صدمه ای نمیزنم ، یه کاری هست که فقط تو میتونی انجامش بدی .من نمی‌تونستم حرف بزنم زبونم بند اومده بود ، وقتی خواست بیشتر توضیح بده از بالای سرمون یه موجود با شاخ های  بلند و زبون مار مانندش ، زنجیر گرز دار آتیشی رو محکم به زمین کوبید ،یه چاه عمیق درست شد ازش غول دو سر و پنج دست بیرون اومد پسر رو گرفت که به چاه ببره اونم با صدای بلند فریاد میزد کمکم کن بعدش از خواب پریدم .رها که جریانِ روح نفرین شده ی محله رو شنیده بود  نخواست بیشتر از این رونیکا بترسه و نگران باشه .دخترشو بوسید دستش رو محکم گرفت تو چشماش نگاه کرد و گفت : رونیکا نباید به اینجور چیزا اهمیتی بدی ، اصلا نترس ، به چیزایی که تو خواب میبینی اهمیتی نده و نذار ذهنتو درگیر کنه ، رونیکا با حرفهای مادرش خیالش راحت شد و خوابید ، رها با چهره ی ترسیده و نگران زیر لب میگفت : آخه چرا دختر من ؟ خدایا خودت رحم کن.فردای اون شب رونیکا یه حس عجیبی داشت و همش این صدا به گوشش می‌رسید که برو.. برو به خونه متروکه .پدر رونیکا برای سه هفته واسه ماموریت کاری رفته بود ، رها هم بعدِ ماجرای خواب دلهره داشت تصمیم گرفت به عباس آقا که سید بود خواب رو تعریف کنه ، رونیکا با استرس داشت روی طراحیش کار میکرد رها رفت تا مطمئن بشه اون توی اتاقشه از لای در نگاه کرد بعد به حیاط رفت تا با سید تماس بگیره که زنگ خونه رو زدن ، رها در رو باز کرد و از قضا سید بود .رها: وای سلام عمو سید اتفاقا همین الان میخواستم به شما زنگ بزنم ، سید: سلام رها خانم انشالله که خیر باشه منم اومدم امانتی جواد رو تحویل بدم .رها: جواد خونه نیست بعد سه هفته میاد ولی عمو یه ماجرایی هست که باید بگم ، لطفاً بیاین تو .رونیکا طراحی رو تموم کرد ، حالش یکم خوب نبود احساس میکرد یه چیز سنگینی روی سرشه ، از پله ها پایین اومد متوجه شد که عمو سید اومده خواست بره پیش اونا که شنید مادرش در مورد خواب دیشب صحبت میکرد و همه چیزو به سید میگفت ، رونیکا پشت در وایستاد  خیلی تعجب کرده بود ، یاد حرفهای مادرش افتاد و گفت : اگه چیز مهمی نیست پس چرا مادرم در موردش به سید میگه ، رها فکر  میکرد هنوز رونیکا توی اتاقشه ، سید گفت : پناه بر خدا ، بلاخره داره اون روز میرسه .رها خانم شما باید بیشتر از این قوی باشین ، جواد رو هم با خبر کنین از این موضوع . رها : راه دوریه سید ، نمی‌خوام جواد هم مثل من درگیر و نگران بشه خدایی نکرده تو مسیر بلایی سرش بیاد  ، تو رو خدا سید یه کاری کنین این خواب باطل بشه ، نمیتونم حتی تصور کنم دخترم عذاب بکشه ، اون فقط 19 سالشه . اشک های رها داشت سرازیر میشد. سید با ناراحتی گفت : میدونین که واقعا کاری از دست من بر نمیاد ، ما همه تلاشمونو کردیم تا داستان خونه ی متروکه زیاد پخش نشه و به گوش بچه هامون نرسه و نترسن،  میدونستیم بلاخره این روز میاد ، درک میکنم ناراحت کنندس ولی اون برای این کار انتخاب شده.رهاهمین طوری که داشت اشکاشو پاک میکرد گفت : سید من هیچ وقت این اجازه رو نمی‌دم تا تنها بچم قربانی اون ماجرا بشه .سید :   ولی یه کاری میتونم انجام بدم تا ترس رونیکا کمتر بشه ، بیا این گردن بند دعا رو به رونیکا بده کمکش میکنه حالش بهتر بشه اما تاثیری توی کابوس هاش نمیذاره .سید کم کم داشت می‌رفت و رونیکا همه ی حرفاشونو شنیده بود ، برگشت به اتاقش داشت اشک می‌ریخت که بازم همون صدا رو شنید . رونیکا چشماشو بست از اون جایی که واقعا دختر شجاع و کنجکاوی بود تصمیم گرفت بره به دنبال واقعیت .رفت رو به روی آینه ایستاد و گفت : من که بچه نیستم هر چقدر هم ترسناک باشه میرم تو دلش ، باید بدونم اصل ماجرا چیه اصلا برای چه کاری انتخاب شدم ! من که از بچگی عاشق ماجراجویی بودم  مهم نیست اگه این خیلی ترسناکه قوی باش دختر</description>
                <category>Farzaneh Emami</category>
                <author>Farzaneh Emami</author>
                <pubDate>Tue, 15 Apr 2025 14:18:26 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>