<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های farzaneh_foolady</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@farzanehfoolady</link>
        <description>تاج نویسندگی بر سرم ندارم اما، در مسیر نوشتنم، یعنی در مسیر آرامش. @farzanehfoolady.ir</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 20:42:17</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1644410/avatar/6RIgEY.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>farzaneh_foolady</title>
            <link>https://virgool.io/@farzanehfoolady</link>
        </image>

                    <item>
                <title>نه‌ـ‌به‌ـ‌پلاستیک</title>
                <link>https://virgool.io/@farzanehfoolady/%D9%86%D9%87-%D9%80-%D8%A8%D9%87-%D9%80-%D9%BE%D9%84%D8%A7%D8%B3%D8%AA%DB%8C%DA%A9-hiyel3p9q6fm</link>
                <description>#نه‌ـ‌به‌ـپلاستیکچند وقتی است به عنوان آدمی که در این طبیعت زیبا زندگی می‌کند، به این مسئله فکر می‌کنم که چه کاری برای طبیعت کرده‌ام و می کنم؟من  سفر را خیلی دوست دارم و از دیدن بیابانها و طبیعت لذت می‌برم. در سفرهای اخیرم وقتی از بیابانها و شهرها گذشته‌ام با نهایت تاسف با پدیده‌ای مواجه شدم که باعث شده دائم به این بیندیشم که سرنوشت ما و طبیعت اطرافمان چه خواهد شد. شاید شما هم دیده باشید، بیابانها و حتی مزارع کشاورزی پر از پلاستیکهای رها شده و سرگردان است که باد آنها را کیلومترها پراکنده کرده است. پلاستیک یک ترکیب مصنوعی ساخته‌ی دست انسان است و سالهای سال تجزیه نمی‌شود و به طبیعت بازنمی‌گردد. بلکه حتی وارد بدن حیوانات اهلی و وحشی می‌شود و حتی بصورت ریزپلاستیک وارد محصولات کشاورزی و بدن انسان می‌شود.بیماریهای ناشی از آن همین الان هم گریبانگیر بشر است. بیماریهایی مثل سرطان که فراوانی آن را به چشم می‌بینیم. دیدن این مناظر و آلودگی‌ها غصه بر دل آدم می‌نشاند، غصه‌ای بیشتر از تخریب آثار تاریخی و یا حتی بردن خاک جزیره‌ها توسط گردشگران.چه بی‌رحم و بی‌ملاحظه‌شده‌ایم و بی‌پروا داریم دنیا را به سمت نابودی می‌کشانیم که مبادا فرزندان ما از آن لذت ببرند و استفاده کنند.چه باید کرد؟چه می‌توانم بکنم؟سازمانهای عریض و طویل محیط زیست که فقط روز شب می‌کنند و حقوق می گیرند و با دم‌پایی توی اداره‌شان کلش کلش راه می‌روند.مردم هم که معطل مذاکره‌اند و چشم به بالا و پایین رفتن دلار و طلا دارند. دیگر کسی به فکر طبیعت نیست، همین است که به قول خودشان به فکر بدبختی‌هایشان باشند.  بیچاره بچه‌ها و آینده‌ی مبهم‌شان.من سلبریتی نیستم که بتوانم موج راه بیندازم، و کسی با وجود علاقه اش از من پیروی کند،خبرنگار هم نیستم که دستی در رسانه داشته باشم،یک شهروند عادی هستم وحداقل کاری که می‌توانم بکنم این است که از خودم شروع کنم.مدتهاست در خریدهایم تا آنجا که بتوانم از فروشنده پلاستیک نمی‌گیرم و یا کمتر می‌گیرم و از ظرف خرید استفاده می کنم.پلاستیکها را به بازیافتی‌ها منتقل می‌کنم و نه به آشغالهای خانگی. شاید اینطور برگردد و‌ وارد طبیعت نشود.ای کاش دانشمندان توانای ما، همانطور که پلاستیک کشف شد، حلال و نابودکننده‌ی آن را هم کشف می کردند و طبیعت و فرزندان ما را از دست این غول بی‌شاخ و دم نجات می‌دادند‌.ای کاش صدای من به همه می‌رسید،و ای کاش شما هم به پویش #نه‌ـ‌به‌ـ‌پلاستیک می‌پیوستید.#ف‌ـ‌ف#پویش@banooiesharghie</description>
                <category>farzaneh_foolady</category>
                <author>farzaneh_foolady</author>
                <pubDate>Sat, 19 Apr 2025 09:14:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به داد محیط زیست قشم و هرمز برسید.</title>
                <link>https://virgool.io/@farzanehfoolady/%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%AF-%D9%85%D8%AD%DB%8C%D8%B7-%D8%B2%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%82%D8%B4%D9%85-%D9%88-%D9%87%D8%B1%D9%85%D8%B2-%D8%A8%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D8%AF-dqpebd3siqan</link>
                <description>بیست سال پیش، برای اولین بار سفر یک روزه‌ای از بندرعباس به قشم داشتم. آن زمان قایق‌های تندرو و یا لنچ‌های کندرو به قشم مسافر می‌بردند و هدف سفر خرید پیراهن و تمبانهای کشور دوست و برادر چین بود. قشم و درگهان چند بازار به اصطلاح آزاد داشت برای لباس و لوازم برقی.چند سال بعد وقتی عید دلمان هوای دریا کرد گفتیم برویم سراغ دریای عمیق و بکر جنوب. یک مدرسه گرفتیم در بندر سوزا و دسته جمعی چندین ماشین با هم همسفر آنجا شدیم. ساحل ماهیگیری و بکر و خلوت سوزا جایی برای آرامش و تفریح و آب تنی و بازی توی ساحل بود و از قیل و قال خرید قشم و درگهان هم که هنوز پیراهن و تمبان چینی می‌فروخت، دور بودیم. آن سال توی ساحل صدف‌های زیبا و عجییی پیدا کردیم که در سالهای بعد هرگز مثل آن را ندیدم. سالهای بعد هم سفرهای بیشماری به قشم کردم.با ماشین و یا با قطار و اتوبوس دریایی و هرسال بیشتر از سال قبل تاسف و‌حسرت خوردم.در سالهای اخیر با محدود شدن واردات اجناس خارجی، اهالی قشم تمایل به ارائه‌ی جاذبه های زیست‌محیطی خود پیدا کرده‌اند که البته از سوی توریست‌ها هم بسیار مورد استقبال قرار گرفته. از جمله خود من که عاشق قشم و محیط زیست آن شده‌ام.خطر از همین جا شروع می‌شود. وقتی پای توریست به مناطق طبیعی باز می‌شود، با توجه به اینکه هیچ قانون و‌نظارت حفاظتی وجود ندارد، ناگهان همه‌چیز دستخوش زوال و‌نابودی میشود.قشم و جزیره‌ی شگفتی‌ها یعنی هرمز هم دچار این بلای غیرطبیعی شده‌اند.اگر امروز دیگر تمایل ندارم به شمال کشور و دریای خزر سفر کنم، و دلیل آن آلودگی دریا و ساحل و جنگل از آشغال و پلاستیک است، امسال آلودگی قشم و هرمز هم به دردهای دلم افزود.بیابانهای قشم پر از پلاستیکهای سرگردان بود، در جایی که شترها چرا می‌کردند.کنار دریا پر از شیشه شکسته و لباس مندرس و آشغال بود. دلفین‌ها نزدیک قایقها می‌آمدند تا حدی که نزدیک بود با قایقها برخورد کنند،مرغهای دریایی برای خوردن پفک، دنبال قایقها پرواز می کردند، راهنماها ساحل نقره‌ای جزیره‌ی هنگام را نشان می‌دادند و می‌گفتند از بس توریستها شنها را با خودشان بردند، ساحل دیگر براق نیست.کیسه‌ها از خاک قرمز معدن خاک سرخ هرمز پر می‌شد و‌می‌رفت، شنهای درخشنده‌ی ساحل معدن خاک سرخ، پلاستیک پلاستیک برده‌می شد. لک‌لک‌های جنگل‌حرا برای خوردن بیسکوئیت و پفک نزدیک توریست‌ها می‌شدند.همه‌ی اینها باضافه‌ی آلودگی فرهنگی و بی‌بندوباری که دامن مردم پاک و مقید و‌مذهبی قشم و هرمز را لکه‌دار می کند.و همه‌ی اینها باضافه‌ی آشغال، آشغال و آشغال.ای کاش سازمان محیط زیست و دیگر سازمانهای مرتبط به داد محیط زیست درحال نابودی قشم و هرمز و هنگام می‌رسیدند. محیط زیستی که از عجایب خلقت است و در دنیا نظیر کمی دارد.ای‌کاش قبل از هر کاری و ازجمله توریسم، فرهنگ آن را پیدا می‌کردیم.ای کاش خود مردم قشم و هرمز و‌هنگام بیدار می‌شدند و جزیره‌های خود را از نابودی نجات می‌دادند.ای کاش ما مسافران، هرجایی را شهر خود می‌دانستیم و آنجا را هم مثل شهر و‌خانه‌ی خود حفظ می کردیم.لطفا به داد قشم و هرمز برسید.گرچه خودمان باید به داد خودمان برسیم.</description>
                <category>farzaneh_foolady</category>
                <author>farzaneh_foolady</author>
                <pubDate>Tue, 06 Feb 2024 19:06:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تولد‌ من</title>
                <link>https://virgool.io/@farzanehfoolady/%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF-%D9%85%D9%86-nc7pdqciww8j</link>
                <description>هنوز پس از سالها زندگی کردن، نمی دانم که روز تولدم باید خوشحال باشم یا ناراحت؟!بودن، وجود، حیات و زندگی نعمتی است بی بدیل. این را می‌دانم.اگر عدم بودم، اگر هرگز نبودم، اگر از نعمت وجود بی بهره بودم، اگر متولد نشده بودم و به این دنیا نیامده بودم،هرگز زیبائی ها و شگفتی های وجود را نمی‌دیدم. هرگز سیر تکامل و شدن را، حرکت و تلاش و زندگی را تجربه نمی کردم.هرگز فرصت نمی کردم، از کودکی کم توان به انسانی با توانایی های زیاد تبدیل شوم. یک سیر صعودی و پرتلاش.هرگز معجزات الهی را در مسیر خلقت، پیدا نمی کردم.هرگز زیبائی های زمین را نمی دیدم.هرگز فرصت پیدا نمی کردم رشد یک کودک را ببینم.فرصت نمی کردم خلق و ایجاد و ساختن را ببینم. فرصت نمی کردم آدم های خلاق، آدمهای مهربان، آدمهای موفق و آدمهای خاص را ببینم.فرصت نمی کردم خودم چیز زیبایی بسازم و از ساختنش لذت ببرم.نمی توانستم مهربانی کنم ، لطف کنم و لبخند کسی را ببینم و لذتش را نوش کنم.و فرصت عبادت و‌ صحبت با خالقم را هم پیدا نمی کردم.اما از طرفی،در این روز همیشه غمی درسینه دارم،غم از اینکه ایام سپری شده چگونه گذشته؟آیا ثمری داشته یا نه؟تحقق کدامیک از آرزوهایم را دیده ام؟تا چه حد در زندگی موفق بوده ام؟آیا دلی را نیازرده‌ام؟تا چه حد آلوده به نافرمانی و گناهم؟آیا به غفلت و باری به هر جهت، روزهایم را سپری نکرده ام؟آیا از این عمر استفاده ی کافی را کرده ام؟و چقدر دیگر از این عمر مانده؟در اواسط عمر, البته که انتها و ابتدای عمر دست مانیست،در اواسط یک عمر با عددی متداول,دیگر نگاه آدم فقط به حال نیست.نگاه آدم، وسیع تر می شود.در کودکی آدم به لحظه نگاه می کند، از حال لذت می برد. به همین دلیل کودکی شیرین ترین ایام زندگی هر انسانی است. حتی اگر دوران سختی بوده باشد. کودک هر چیزی را دقیق می بیند و با تمام سلولهای بدنش مزمزه می کند و تجربه می کند‌. مثل کسی که برای اولین بار طعم یک غذا را می چشد. برای همین همه چیز، شگفت و هیجان انگیز و دل نواز است.در دوران جوانی آرزوها شروع می شود و آینده دلبر زیبایی است که هر لحظه جلوی دید جوان می رقصد و دل می فریبد و همین باعث می شود گاهی حال را فراموش کند. لذت کمتر می شود اما هم چنان تجربه توشه است.به تدریج که سن بالاتر می رود کم کم، نگاه به گذشت متولد می شود و مثل یک غول، روزبروز رشد می کند. گاهی آنقدر بزرگ می شود که جلوی دید انسان را به حال و آینده می گیرد. در میان سالی، انسان به قله ی کوهی می رسد که آن را در زندگی خود فتح کرده است.قله کوچک یا بزرگ، بر بالای آن ایستاده است.نتبجه ی تلاش و نفس کشیدنهای گذشته را می بیند.گاهی آرزوهای خود را محقق می بیند.و گاهی برباد رفته‌.گاهی آرزوهای خود را محقق در وجود دیگران می بیند. و گاهی هدفهای گذشته و‌حال را دست نیافتنی و برباد رفته می بیند.می بیند هرچه دویده است یا ندویده است، نرسیده. گاهی خودش را تنها می بیند و گاهی می بیند که چشم اطرافیانش به اوست.حالا رضایت یا عدم رضایت مطرح است.و باقیمانده ی عمری که توانایی هایش را رو به زوال می برد.او قادر است قله های دیگری را فتح کند اما خیلی سخت. و گاهی نادر.میزان عدم رضایت از روزهای گذشته، برای همه یکسان نیست. اما فکر می کنم حتمی باشد.آیا شما از روزهای گذشته ی زندگی تان راضی هستید؟ آیا از همه ی توان خود استفاده کرده اید؟یا مثل من، از کف توانایی تان ثمر برده اید؟بهر گفتار، امروز روز ورود من به جهان هستی است. مسببین این ورود، دیگر نیستند که از آنها تشکر کنم و یا به آنها غری بزنم.( روحشان شاد)اما خدا که هست.خدارا شکر بابت نعمت وجود داشتنم.خداروشکر بابت عجایبی که دیدم و تجاربی که کسب کردم.و خداراشکر که سالمم.میلادم مبارک.</description>
                <category>farzaneh_foolady</category>
                <author>farzaneh_foolady</author>
                <pubDate>Mon, 08 Jan 2024 16:26:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من یک فرش نفیس و ارزشمند هستم.</title>
                <link>https://virgool.io/@farzanehfoolady/%D9%85%D9%86-%DB%8C%DA%A9-%D9%81%D8%B1%D8%B4-%D9%86%D9%81%DB%8C%D8%B3-%D9%88-%D8%A7%D8%B1%D8%B2%D8%B4%D9%85%D9%86%D8%AF-%D9%87%D8%B3%D8%AA%D9%85-skdnrtqonjpt</link>
                <description>من در یک خانه پهن شده‌ام و فضای خانه را گرم و صمیمی می‌کنم. اگر نباشم، خانه سرد و بی روح و خالی می‌شود. من جایگاه پاهای خسته و کمرهای دردگرفته هستم. اعضای خانواده با نشستن در کنار من همه‌ی دردها و‌خستگی ها را از تن می‌ریزند و از وجود من انرژی تازه جذب می‌کنند.من خانواده را دور هم جمع می کنم. به کودکان مکانی امن و فضایی مطمئن برای بازی می‌دهم. آغوش من برای خانواده باز است. من همه‌ی خانواده را در آغوش می‌گیرم. من رنگ به رنگم. رنگهای زیبا و خیره کننده، که در کنار بقیه‌ی اجزای خانه، خانه‌ای زیبا و امن ساخته‌ام.من مهریانم. دامان مهربانی‌ام برای همه‌ی اعضای خانواده پهن است و همه یک به یک یا دسته جمعی به دامان من پناهنده میشوند. من صبورم. گوش می‌دهم و همدردی می کنم. حرف نمی‌زنم و حرفها را می‌شنوم. هم نشین من، تمام رنج‌های روحی خود را در زیبایی های وجود من تخلیه و فراموش می کند.من پاخور خوبی دارم. سالهاست که مقاوم و بااستقامت زیر گام خانواده برقرار هستم. در این سالها نه تنها ارزش من کم نشده است بلکه روزبروز قیمتی تر و ارزشمندتر شده ام. من پاخور خوبی دارم امادیده نمی‌شوم. چون کسی به زیر پای خودش نگاه نمی کند. همه می‌آیند و‌می‌روند. با عجله. کسی برای دیدن زیر پایش وقت ندارد. کسی برای دیدن زییائی و گرمی من وقتی نمی‌گذارد. کسی لزومی برای دیدن من نمی‌بیند.همه می‌آیند و می‌روند و زیرپایشان گرم است اما متوجه نیستند.‌ فقط وقتی گرمی را می‌فهمند که فرشی نباشد و زیر پایشان سرد شود و‌خانه یخ کرده باشد.فقط وقتی می‌فهمند که جایی برای نشستن نداشته باشند. جایی برای خوابیدن. برای حرف زدن. برای خوردن و نوشیدن. فقط وقتی می‌فهمند که دامان من جمع شده باشد.فقط وقتی نباشم ارزش من معلوم می‌شود. تا هستم جزئی ثابت و لاینفک از خانه هستم و وقتی نباشم خانه دیگر خانه نیست. من یک زنم. یک زن خانه دار. یک مادر و یک فرش که خانه را گرم می‌کند.</description>
                <category>farzaneh_foolady</category>
                <author>farzaneh_foolady</author>
                <pubDate>Mon, 27 Nov 2023 10:05:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بهترین اسباب بازی برای بچه‌ها چیست؟</title>
                <link>https://virgool.io/@farzanehfoolady/%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%A8%D8%A7%D8%A8-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%DA%86%D9%87-%D9%87%D8%A7-%DA%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-whsfnbffyoxt</link>
                <description>کامیون حمل کپسول گاز!.این ماشین را  دختر شش ساله ‌ام در میان خریدهایم از یک سوپر برداشت.  از من پرسید اینها چیست؟ گفتم کپسول گاز و توضیح دادم که برای سوخت گاز و وسایل گرمایشی استفاده می‌شده و الان هم در بعضی نقاط استفاده میشود. نمی دانم متوجه شد یا نه.تفاوت اسباب بازیهای ما با اسباب بازیهای ساخته‌ی دیگران این است که ما برای ساختن اسباب بازی، نوستالژی‌های خودمان و علاقه‌های گذشته و بچگی خودمان را پایه ی ساختن می کنیم.ساخت اسباب بازی کودک باید براساس تفکر و‌رویای خود کودک ساخته شود تا مورد علاقه‌ی او باشد. دخترم این ماشین را انتخاب کرد بخاطر رنگهای متنوعش. نه نوع و کاربردش. خدا رحم کرده لااقل رنگها را متنوع انتخاب کرده.اسباب بازیهای غیر وطنی معمولا، موجودات عجیب و جدید، و یا موجودات و وسایلی که قبلا در کارتونها به کودک شناسانده شده ساخته می‌شوند و این موضوع در محبوبیت آنها موثر است.در ساخت اسباب بازی کودک در درجه‌ی اول باید خلاقیت داشت و در درجه ی دوم باید ببتوان خود را جای کودک گذاشت و آنچه مورد توجه و علاقه ی او هست تشخیص داد. یا حداقل مدتی با بچه ها سروکار داشت و بازیهای آنها را دید و علاقه‌های آنها را شناخت. میخواستم‌ برای پسر دوساله ام یک ماشین بخرم. چون به شدت عاشق ماشین است و بیشتر از توجه به خود ماشین به حواشی آن مثل چراغ و بوق و دگمه های داخل داشبورت و چیزهای دیگر توجه دارد. سراغ ماشینهای شارژی رفتم ولی جیبم اجازه ی پرداخت قیمتهای بالای آن را نداد. یک ماشین وطنی پیدا کردم که پدالی بود و فرمان داشت. اما خیلی ساده و بدون هیچ زوائدی. یک چهارچرخه که فقط فرمان داشت و پدالی برای پا زدن. گفتم ای کاش یک بدنه برایش طراحی کرده بودند. خودم که بچه بودم یک ماشین فلزی کوچک داشتم که پدالی بود اما عین یک ماشین بدنه داشت و شکل و شمایلش مثل ماشین های بزرگ بود. اگر برای این ماشین کوچک پدالی، بدنه می‌گذاشتند که احیانا درش باز و‌بسته میشد، چراغ داشت حتی به شکل برچسب، برچسبهای نشان دهنده ی سرعت و بنزین و جای کلید و دیگر چیزها مثل ماشین معمولی بی‌شک محبوب پسرکوچولوها می شد. درعین حال بچه برای حرکت پا هم می‌زد و تحرک هم داشت.پسر کوچولوی من بیشتر از اینکه سوار ماشین بشود سراغ صندوق عقب و جلو و چراغ و‌بوق و چیزهای دیگر ماشین را می‌گیرد. یعنی حتی لازم نیست ماشینش مثل ماشین های شارژی، راه برود اما قیافه‌ی یک ماشین واقعی را داشته باشد.در حال حاضر وقتی به مغازه ی اسباب بازی می‌روید بین اسباب بازیهای وطنی و بعضا خارجی( مثل عروسکهای باربی و‌وسایلشان)، آدم های بزرگ بیشتر کیف می‌کنند تا بچه ها.در ساخت اسباب بازی، باید به جلو و بالا نگاه کرد. به آینده و به رویاهای کودک. به رضایت و خواست کودک نه خاطرات و رویاهای پدر و مادرش.امیدوارم روزی تولید بیشتر و باهدف تر  و تخصصی تر، منظور تولیدکننده‌های ما باشد تا برای بهبود محصولاتشان، وقت و هزینه و تخصص بیشتری بگذارند.بطور حتم وقتی اسباب بازی رویاهای کودک را دربر بگیرد موردتوجه او قرار می‌گیرد و اگر حین بازی درس زندگی، مهارت و بینش دقیق به بچه ها بدهد، مورد توجه والدین قرار می‌گیرد.</description>
                <category>farzaneh_foolady</category>
                <author>farzaneh_foolady</author>
                <pubDate>Sat, 25 Nov 2023 10:43:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جوک اصفهانی</title>
                <link>https://virgool.io/@farzanehfoolady/%D8%AC%D9%88%DA%A9-%D8%A7%D8%B5%D9%81%D9%87%D8%A7%D9%86%DB%8C-sv2sd88mumhf</link>
                <description>گفتم این جوک کوتاه را بنویسم که شما هم از آن لذت ببرید.دیشب در اخبار بیست وسی با مردم اصفهان که از جاری شدن موقت زاینده‌رود برای کشاورزان شرق اصفهان، خوشحال بودند مصاحبه می‌کرد، و همه این جمله‌ی تکراری را می گفتند که وقتی زاینده رود جاری نباشد ما غصه می‌خوریم و غم توی دلمان است ولی وقتی آب باز می شود خیلی احساس خوشحالی می کنیم.  اتفاقا یک پسر ده دوازده ساله هم در میان مصاحبه شوندگان بود.اگر من خبرنگار بودم از او می‌پرسیدم این وقت روز اینجا چه می کنی؟ مگر تو مدرسه نیستی؟ آنوقت او‌باید جواب می‌داد: مدرسه ها سه روز است بخاطر آلودگی هوا تعطیل است.و جالب این است که وقتی مدرسه‌ها تعطیل میشود همه‌ی خانواده با هم از خانه بیرون می‌روند.چه می‌شود کرد این قضیه را حل کنید:مقدمه‌ی اول: زاینده‌رود را چند روز دیگر می‌بندند. مقدمه‌ی دوم: دیدن آب غم و غصه ی دائمی اصفهانیها را از بین می‌برد و برای مدتی کوتاه آنها را شاد می کند، بنابراین باید آب را ببینند‌‌.مقدمه‌ی سوم: هوا آلوده است و شاخص آلودگی نزدیک ۲۰۰ وحضور در فضای باز خطرناک و کشنده است.اصفهانیها چه کنند؟ یک قضیه‌ی دیگر:مقدمه‌ی اول: مدارس بخاطر آلودگی هوا تعطیل است و بچه ها نباید از خانه بیرون بیایند.مقدمه‌ی دوم: بچه‌های اصفهان نمی‌دانند زاینده‌رود هم می‌تواند آب داشته باشد، بنابراین وقتی آب دارد باید حتما آن را ببینند.مقدمه‌ی سوم: آب زاینده‌رود فقط برای چند روز باز شده است.بچه‌های اصفهان چکار کنند؟اگر آن دو قضیه را حل کردید این یکی را هم حل کنید:مقدمه‌ی اول: کشاورز شرق اصفهان آب ندارد.و نمی‌داند که آب را ول می کنند یا نه؟ یا کی ول می کنند‌. بکارد یا نکارد.مقدمه‌ی دوم: ناگهان مدیران تصمیم می‌گیرند آب را موقتا برای چند روز ول کنند.مقدمه‌ی سوم: کشاورز شرق دست پاچه کشت را شروع می‌کند‌.حالا بگویید آیا آب به کشاورز شرق می‌رسد؟  کشاورز شرق دفعات بعدی آبیاری‌اش را چگونه تامین کند؟یک نکته ی جالب تر اینکه در هیچ واحد خبری نشنیدم حرفی از تعطیلی سه روزه‌ی مدارس در اصفهان باشد. لابد باید خبرهای مثبت را همگانی کرد. البته غیر از خبرهای سیل و زلزله و تصادف و جنگ  در اقصا نقاط جهان.</description>
                <category>farzaneh_foolady</category>
                <author>farzaneh_foolady</author>
                <pubDate>Tue, 14 Nov 2023 10:28:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اصفهان معین پایتخت! در حال نابودی است.</title>
                <link>https://virgool.io/@farzanehfoolady/%D8%A7%D8%B5%D9%81%D9%87%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%B9%DB%8C%D9%86-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%AA%D8%AE%D8%AA-%D8%AF%D8%B1-%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D9%86%D8%A7%D8%A8%D9%88%D8%AF%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-pbpcuuf85sik</link>
                <description>بخاطر دارم چند سال پیش یکی از مسئولین شهر  گفت اصفهان به عنوان معین پایتخت در بحرانها انتخاب شده است و اتفاقا از این انتخاب خوشحال و راضی بود و به آن افتخار می کرد. همان شخص در جایی دیگر به من گفت درصد زیادی از درآمد استان مستقیما به تهران میرود و خرج خود استان نمیشود.امروز ۱۷ آبان است و مدرسه های اصفهان بخاطر آلودگی هوا تعطیل شد. هنوز یک ماه و نیم به زمستان باقیمانده و این تعطیلی زودرس، چه آیندهای برای سال تحصیلی امسال نشان میدهد؟ امسال آلودگی هوا خیلی زودتر دست به کار شده است. البته در اصفهان اینطور است در تهران آلوده که هنوز خبری نیست. هوای اصفهان نای نفس کشیدن ندارد. زیرا صنایع اصفهان حال تدبیر ندارند و مسئولین شهر خفته اند.زاینده رود سالهاست که خشک و بیجان است. دیگر دارد به سی سال میرسد. آب زاینده رود در بالادست بطور خیلی افراطی و بیحساب مصرف شده و هزاران کیلومتر از زمینهای چهارمحال زیر کشت درختان گردو و زیتون و ... است. در سفری که همین هفته ی پیش به مارکده داشتم خودم دیدم که چندین هکتار زمین توسط یک نهاد تبدیل به باغات میوه شده بود. آب از زاینده رود با لوله های بزرگ به مخزنهای این شهرک چند هکتاری پمپاژ میشد و شهرک در حالیکه درختان میوه اش در اثر نرسیدن به آن و بی‌استفاده بودن، داشت نابود میشد و میوه هایش زیر درختان بی استفاده ریخته بود، آماده ی ساخت ویلاهای تفریحی میشد و گزینه های روی میز دلالان باغ و ویلا بود. از این قبیل شهرکها به گفته ی املاکی که به ما در این شهرک می خواست ویلا بفروشد، باز هم هست.علاوه بر استفاده ی آب در بالادست زاینده رود، در ادامه ی راه هم،  آب زاینده رود  تقسیم شده و به قم، گلپایگان، یزد و کاشان هدایت می شود. مقدار اندکی از آب هم که باقی میماند، وارد صنایع ذوب آهن و صنایع فولاد میشود و عملا برای اصفهان آبی نمیماند.وقتی از طرف مردم اصفهان برای خشکی زاینده رود که روی روح و روان و وضعیت اقتصادی مردم اثر سوء و جبران ناپذیری گذاشته، اعتراض میشود پاسخ میدهند زاینده رود از ابتدا رودخانه ای فصلی بوده. و البته این را باید از شاهان صفویه پرسید که اصفهان را پایتخت خود کرده بودند. بعد از خشکی زاینده.رود که ضربات زیادی به فضای سبز ناچیز اصفهان و درختان کهنسال آن زد، چاههای عمیق فلمن برای تامین آب اصفهان حفر شد اما آنها هم با وجود جاری نبودن آب رودخانه رو به خشکی است و چاههای آب همه ی نقاط اصفهان، حتی غرب،  آب سنگین و غیر قابل استفاده که درختان و گیاهان را نابود میکند بیرون میدهند. بعد از چندین سال بهره برداری بی رویه از این چاههای معروف به فلمن، حالا آنها هم رو به نابودی است و خالی شدن منابع آب زیرزمینی باعث فرونشست زمین در نقاط مختلف شهر شده و هر از چند گاهی جایی از زمین فرو میریزد و هیچ خانه و ساختمانی نیست که ترکهای عمیق و بزرگ در دیوارهایش نداشته باشد. https://www.alef.ir/news/4020902117.html همه ی این مشکلات، خشکی زاینده رود و آلودگی زیست محیطی، اصفهان را در درگیری با بیماریهایی مثل ام اس و سرطان در کشور رتبه‌ی اول داده است. این گزارشی است که از وضعیت ام اس در کشور داده شده:« ایران در ابتلا به بیماری ام اس جزو ده کشور اول دنیاست؛ آمار بیماران ام.اس در استان اصفهان به طور میانگین ۶۰ نفر در هر ۱۰۰ هزار نفر است که از میانگین جهانی نیز بیشتر است.طی سالهای گذشته، تشکیل پرونده های فراوان بیماران ام.اس در بیمارستان های اصفهان و مقایسه آن با آمارهای کشور موجب شده اصفهان پایتخت بیماری ام اس در ایران نامیده شود.آمار مبتلایان به ام اس در ساکنان شهرهای مناطق غرب اصفهان، در مجاورت رودخانه و صنایع بزرگ ، از دیگر نقاط اصفهان بیشتر است.»این‌است وضعیت اصفهان که دلش را با لقب نصف جهان خوش کرده‌است.به نظر شما دیگر به چه روشی میشود یک شهر را نابود کرد؟ غارت منابع مالی، غارت آب، از بین بردن منابع، و آلودگی زیست محیطی.  آیا راه دیگری هم سراغ دارید؟ یک راه دیگر هم هست. مهاجرت سرمایه‌های انسانی با منابع اقتصادیشان. بله اصفهانیها به فکر مهاجرت افتاده‌اند. آنها که پول و سرمایه داشته‌اند در استان های دیگر از جمله گیلان و چهارمحال بختیاری و شیراز و جاهای دیگر، آن را تبدیل به ملک و کاسبی کرده‌اند. بعضی هم با انتقال شغل و سرمایه به کلی مهاجرت کرده‌اند وبعضی هم مقتصد برای رفتن. اصفهان معین پایتخت در بحرانها، امروز خودش در منجلابی از بحران دست و پا میزند. دیگر امیدی به یاری نیست، آی اهالی پایتخت. لااقل شما به همین دلیل به یار بحران زده نگاهی بکنید.و باشد. همه‌ی اینها باشد. با اینحال هنوز هم اصفهان، همه چیزش را دارد میبخشد حتی مدیرانش را.الغرض امیدی به فرج نیست ولی وظیفه‌ی خود می‌دانم که از مدیران لایق و نمایندگان کوشا و متعهد اصفهان در مجلس، بخاطر موفقیت در نابودی این شهر تاریخی که شهره ی جهان است کمال تشکر را بکنم. گلی که شما کاشتید را هیچ مدیر ومسئول و نماینده‌ای در هیچ کجای دنیا نمی‌کارند.</description>
                <category>farzaneh_foolady</category>
                <author>farzaneh_foolady</author>
                <pubDate>Wed, 08 Nov 2023 11:54:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تفاوت زمانی</title>
                <link>https://virgool.io/@farzanehfoolady/%D8%AA%D9%81%D8%A7%D9%88%D8%AA-%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-pgrhxjkodrk7</link>
                <description>چند روز پیش سردرد شدیدی داشتم. پیش از ظهر قرص مسکنی خوردم و به اناق خواب رفتم. ساعت یازده بود که خوابیدم. وقتی بیدار شدم ساعت ۱۲ بود اما در اینمدت زیاد، خوابی دیدم که بطور عادی زمانی کوتاه می‌خواست. من در این یکساعت خواب دیدم که از درخانه بیرون آمدم. طول کوچه را طی کردم و در انتهای کوچه، دخترخاله‌ام را دیدم. با او حتی حرف نزدم. او مرا دید و داشتم فکر می‌کردم که اگر جلو آمد به او چه بگویم ولی بیدار شدم. خواب من همینقدر اتفاق در خودش داشت اما یک ساعت طول کشیده بود. شاید مقداری از زمان هم صرف عمیق شدن خواب من شده باشد. بهرحال من از تفاوت گذر زمان تعجب کردم. گذر زمان در خوابم و بیداری. چندسال پیش که پدرم زنده بود تعریف می‌کرد عالمی می‌میرد و بعد از یک سال او را در خواب می‌بینند. از او می‌پرسند در این یک سال چه کرده‌ای؟ می گوید زمان زیادی بر من نگذشته‌،  من به اینجا رسیدم و خانمی را دیدم که گردنبندی مروارید به گردن داشت‌. گردنبندش را گرفتم که او را به سمت خودم بکشم که پاره شد و دانه‌هایش ریخت. این مدت داشتم دانه‌هایش را جمع می‌کردم‌. از مضمون قضیه که صرف نظر کنیم، این قصه هم نشان می‌دهد که زمان در دنیای پس از مرگ اگر طولانی‌تر نباشد، بهر حال با اینجا متفاوت است‌.در همین دنیای خودمان، اگر کسی در سیاره‌ی عطارد زندگی کند بعد از ۸۸ روز یکساله می‌شود‌. و آدمی که روی کره‌ی زمین یکسال می‌گذراند همزمان آنجا، حدودا چهارسال گذرانده است.همین فرد یکساله در سیاره‌ی اورانوس، باید ۸۴ سال زمین را طی کند تا یکساله‌ی اورانوسی شود. و تازه اگر روی سیاره‌ی نپتون زندگی کند باید ۱۶۴ سال زمینی را طی کند تا یکساله‌ی نپتونی شود. برای بیشتر جوان ماندن، بد هم نیست روی این سیارات زندگی کرد، اینطور نیست؟ما اسیر زمان هستیم. اسیر زمانی که متعلق به مکانی‌است که در آن زندگی می‌کنیم. وقتی از این مکان، حتی در این دنیا، خارج شویم، از این گذر زمان هم خلاص می‌شویم. دنیای ما با عجله، روزها را طی می‌کند و ما را در بستر خود به جلو می‌کشاند. ما مثل عقربه‌های ساعت، اسیر زمان هستیم زمانی که خود ما آن را می‌سازیم. از یک بعد که به این قضیه نگاه کنیم، فرصت کمی در اختیار داریم و از بعدی دیگر، فرصتی‌ داریم غنیمت، برای معماری زندگی خوبی که ساختنش در دست خود ماست‌. روزهای زمینی بر ما می‌گذرد تا روزی برسد و این روزها تمام شود و نوبت به روزهای غیر زمینی برسد، زندگی روی کره‌ی زمین زیبا و تجربه‌ای دلپذیر و ارزشمند است. فرصت خوبی است، برای خیلی کارها، کارهایی که دل و وجدان ما را راضی و خشنود و خوشحال می کند و از عذاب روحی نجات می‌دهد. کارهایی که با سرشت ما سازگار است. برای فهمیدن این کارها و استفاده‌ی از این فرصت، کافیست به عقل و دل خودمان مراجعه کنیم. شما از این تفاوت زمانی چه نتیجه‌ای می‌گیرید؟</description>
                <category>farzaneh_foolady</category>
                <author>farzaneh_foolady</author>
                <pubDate>Sun, 05 Nov 2023 08:49:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>راه حل مسئله حذف صورت مسئله نیست.</title>
                <link>https://virgool.io/@farzanehfoolady/%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D8%AD%D9%84-%D9%85%D8%B3%D8%A6%D9%84%D9%87-%D8%AD%D8%B0%D9%81-%D8%B5%D9%88%D8%B1%D8%AA-%D9%85%D8%B3%D8%A6%D9%84%D9%87-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-wfrsvcbnnomi</link>
                <description>بک سالی هست که شبکه‌های اجتماعی خارجی، فیلتر شده‌اند. منهم مثل خیلی‌های دیگر، از این شبکه‌ها بیرون آمدم و به شبکه‌های داخلی پیوستم و راه ده ساله‌ی آن شبکه‌ها را در این برنامه‌ها دوباره از سر شروع کردم. حالا تاکی بشود مثل موقعیت صفحه‌ام در  آن شبکه‌ها خدا عالم است.  این بماند.چندی پیش، باید پیام ضروری را در یکی از این شبکه‌ها می‌خواندم، به این در و آن در زدم و یک فیلتر شکن جور شد و با هزار دردسر سری به این شبکه‌های اجتماعی زدم. راستش از شما چه پنهان، از اینکه پیج و کانالم غریبانه گوشه‌ای افتاده بود و همه فراموشش کرده بودند ناراحت شدم. یاد مرگ افتادم که آدم را از خاطره‌ها و اذهان پاک می کند. باشی و نباشی چندان فرقی ندارد. این هم بماند.چیزی اما عصبانی‌ام کرد. اینکه همه بودند. همه نه البته. بجز عده‌ی معدودی مثل من که به قانون پایبندم، بقیه که اکثریت‌اند، هنوز بودند. حالا پول می دهند یا مجانی هنوز هستند، این یکی هم بماند.عصبانیت من، حتی از بودن آنها هم نیست، عصبانیت من از بودن افراد و اشخاص موثر در نظام است. این منطق را اصلا درک نمی‌کنم که چرا مسئولین یک نظام خودشان به قانونی که می گذارند پایبند نیستند. آیا باید در این شبکه‌های اجتماعی بیگانه حضور داشت یا نباید حضور داشت؟اگر نباید حضور داشت چرا شما حضور دارید؟و اگر باید حضور داشت پس چرا مردم نباید حضور داشته باشند؟که البته مردم هم حضور دارند، به مدد فیلترشکنهایی که منشاء آن معلوم نیست.چرا قانون می‌گذاریم،و خودمان قانون را می شکنیم؟ومردم هم ناچارند به دلایل مختلف قانون را بشکنند.چرا قانونی می گذاریم که مجبوریم بشکنیم؟این سئوالات بی‌پاسخ برای من قابل هضم نیست. برای هیچکس نیست، اما مثل هزار مشکل و سوال دیگر، خفه دمه باقی می‌ماند.برای یافتن پاسخ این سوالات چه باید کرد؟مطالبه‌گری و یا کارهای دیگری که می کنند؟نمی‌دانم ولی می‌دانمراه حل یک مسئلهحذف صورت مسئله نیست.</description>
                <category>farzaneh_foolady</category>
                <author>farzaneh_foolady</author>
                <pubDate>Tue, 19 Sep 2023 12:34:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از اربعین بگو(5)</title>
                <link>https://virgool.io/@farzanehfoolady/%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B9%DB%8C%D9%86-%D8%A8%DA%AF%D9%885-kxlk7uxiokpe</link>
                <description>آخرین توقف ما قبل از کربلا در موکبی عراقی بود. موکبی کوچک در عمود 1300.صاف جلوی کولر خوابیدیم و تا صبح گِل باد بودیم. صبح زود قبل از نماز بلند شدیم و نماز جماعت را درراه در یک موکب دیگر خواندیم و دیگر در ورودی شهر بودیم. در انتهای جاده‌ای که آقا در آن چشم براه ایستاده بود.زیباترین و ناب‌ترین حس در مشایه وقتی است که انتهای جاده را نگاه می‌کنی و می دانی کسی در انتظار توست. می دانی کسی هست که عیبهای تو را نمی‌بیند و با لبخند ورود تو را انتظار می کشد. تو کسی نیستی و هیچی، اما آقایی با عظمت، انتظار تو را می‌کشد. آنوقت از اینهمه خوشبختی اشکت سرازیر می شود و امانت نمی دهد. آنوقت است که می فهمی جواب سلام تو داده شده است. و تو هویتی پیدا می‌کنی. هویت زائر حسین... همه ی اینها تازه در حالی است که می دانی فاصله‌ی وجودی و ماهیتی او با تو از زمین تا آسمان است اما او هربار نزول می کند و دستی بر سر زوار خودش می‌کشد. نمی دانم چرا، واقعا نمی دانم چرا اینهمه لطف می کند. نمی دانم چرا ما را می‌خواند. نمی دانم چرا ما راهی می شویم. چگونه یک مغناطیس قوی و شگفت همه را از همه سو جذب می کند. بدون هیج دلیل عقلی و فقط با عشق. بدون هیچ تحلیل دنیایی.همه چیز در اوج بی‌چرایی جور می شود. پازلی شگفت با میلیونها تکه دور هم می شود. و تو هیچ نقشی نداری. هیچ نیستی. صفری که به قول شریعتی جلوی یک قرار می گیری. یک جلوش تا بی نهایت صفر.وقتی که ماه در فروغ تو کم می‌آورد...سرزمین کربلا خاکش با بقیه ی جاها فرق می‌کند. هوایش فرق می کند. شاید بشود حال و هوای آن را از ابعادی با هوای مدینه مقایسه کرد اما با هیچ کجای دیگر دنیا قابل مقایسه نیست.در کربلا همه چیز ممکن می شود. همه‌ی معادلات به هم می‌ریزد. بی‌نظمی فوران می‌کند و در اوج بی‌نظمی نظمی نوین شکل می‌گیرد. قوانین عوض می شود. معیارها و موازین تغییر می کند. و بنیادی نوین شکل می‌گیرد. شاید این نمونه‌ای از جامعه‌ی نوین مهدوی باشد که قرار است برقرار شود. شاید...انتهای مشایه یعنی عمود 1435 حرم ابالفضل رخ می‌نماید. سلام کردیم و از کوچه‌ پس کوچه‌ها به سمت حرم امام حسین ع پیچیدیم. از روبروی تل زینبیه گذشتیم و صحن عظیم و نیمه‌کاره‌ی عقیله که سالهاست دارد ساخته می شود. خیابانها و کوچه‌های کربلا مملو از جمعیت بود. تردد حتی در کوچه ها سخت و کند بود. کنار هر کوچه و خیابان داربستی بود و موکبی و آشپزها مشغول آماده کردن ناهار و برنج ظهر بودند. ساختمانهای نیمه کاره‌ی چند طبقه را با بنر و چادر پوشانده و موکب‌های ایرانی را در آن برپا کرده بودند. نام هر شهر کوچک و بزرگی از گوشه و کنار ایران بالای سر موکب‌ها دیده می شد.خانه ی دوستمان که یک موکب فامیلی است، مثل هرسال بهشت ما بود. این بهشت  بهتر از ساختمانهای نیمه کاره بدون تجهیزات و یا چادرهای کنار خیابان بود. خانه‌ای کوچک بود اما با صفا با پذیرایی از دل و جان صاحبان آن.صاحبان این موکب سالهاست که خادم حسین‌اند. خانمش برایم از سالهایی می‌گفت که با ماشین های عمومی و میان سیل و طوفان به کربلا می‌آمدند. شوهرش مدتها شبهای جمعه را به کربلا می رفت. و حالا پس از سالهای طولانی موکب‌داری می‌کنند که البته کار بسیار سخت و پرمسئولیتی است.پذیرایی بانوی کدبانوی موکب کربلاخوشبختانه خانه را مجهز به کولر کرده بودند و مثل سالهای قبل گرم نبود. و برای همین بهشت ما شد.ظهر پس از ناهار شرفیاب حرم شدیم. به محض ورود نیرویی مرا سمت صف حرم کشاند. رفتم توی صف و زیارتم را در آن خواندم. در نوبت‌های بعدی دیدم که جمعیت بخاطر شب جمعه چند برابر شد و من وقت خوبی را انتخاب کردم. گرچه زیر قبه همه چیز یادم رفت و به ضریح که رسیدم زبانم بند آمد ولی از همان کنار رفتم و در قسمتی که مخصوص زنان بود و ضریح پیدا بود نشستم. از سرما مثل قطب بود ولی جایم خوب بود و زیارتی به دل خواندم. تا بعد از اذان مغرب نشستم و بعد به خانه برگشتم.شب بعد از شام به اتفاق آقایان وارد بین‌الحرمین شدیم  و راه حرم ابالفضل را پیش گرفتیم. ساعتی را در صحن حرم نشستیم. حرم برای زنان بسته بود.‌اما با دوستم‌به سرداب حضرت رفتیم. یک سالن بزرگ که وسطش را خالی کرده بودند و‌خانم ها را با صفی دور تا دور به ضریح می‌رساندند‌ این ضریح محاذی قبر ابالفضل بود. از کنارآن گذشتیم و بیرون آمدیم.  بعد از این نوبت من دیگر به حرم ابالفضل نرفتم و از راه دور زیارت خواندم. دلیلم ازدحام و شلوغی و برخورد به آدم‌ها بود. هم‌سفریها هم که نوبتهای بعد رفته بودند در شلوغی اذیت شده بودند و یکی از آنها حتی نتوانسته بود وارد صحن شود.در کربلا هم ماوقت حرم را بی وقت انتخاب می کردیم. نماز جماعت را در خانه میخواندیم. صبحها بعد از نماز صبح و پیش از ظهر بعد از صبحانه و بعد از ظهر هم ساعت سه، بهترین وقت‌ها برای ورود به حرم بود.بعد از چهارشنبه دیگر نتوانستیم وارد حرم بشویم. در همان صحن و یا در کنار ضریح ابراهیم مجاب مستقر می شدیم.اینجا که در نگاه دو مولا غرق می شوی...شب جمعه در کربلا بودن آرزوی هر کسی است. و ما هم بلیط برگشتمان را عوض کردیم تا در کربلا باشیم. بعد از ظهر که به حرم رفتیم و در کنار ابراهیم مجاب مستقر شدیم تا اذان همانجا نشستیم. لحظه به لحظه به جمعیت اضافه می شد و گاهی جمعیت روی هم می‌ریخت. من کمی ترسیده بودم چون اصولا فوبیای جمعیت دارم. در آخر موقع نماز جای نماز خواندن نداشتیم و همه ایستاده بودیم. به ناچار یکی یکی برای هم گارد گرفتیم و نمازهایمان را تک تک خواندیم. من کمی صبر کردم و  راهی بیرون شدم. اما هم سفریهایمان ماندند. بیرون حرم سیل جمعیت توی کوچه جاری بود و گذر از میان آنها خیلی سخت بود. با اینحال انسدادی وجود نداشت و جمعیت به هم راه می دادند و هر کدام راه خود را می‌یافتند.روز جمعه کم کم یک سری از زوار قصد برگشت کردند و دسته دسته از کربلا خارج شدند. ما هم شب بعد از خوردن شام بیرون زدیم و ماشین گرفتیم برای بازگشت به فرودگاه. ماشین ها در ورودی فرودگاه از مسافر تخلیه ‌شد و مسافران وارد یک سالن انتظار شدند. کل ماشین‌ها با دستگاه و سگ کنترل شد و بعد دوباره سوار شدیم.سلام بر حسین و اولاد حسین و اصحاب حسینشب را تاصبح در فرودگاه گذراندیم. همه سردشان بود و دنبال پناهی بودند. در نمازخانه کمی خوابیدیم و بعضی روی صندلی ها در حال نشسته.این آخرین لحظات ما در دیار عراق بود که در یک پرواز ایرانی به پایان رسید.پرواز هفت صبح بود. وقتی هواپیما حرکت کرد و  موقع پذیرایی شد، مردی که در کنار ما نشسته بود نان اضافه‌ای طلب کرد. روی پک پذیرایی که یک بسته پنیر بود و یک کره و بسته‌ای کوچک عسل، یک نان گرد و یک کیک گذاشته بودند. مهمانداران رفتند و آمدند و به روی خود نیاوردند. مرد عصبانی شد و موقع جمع‌اوری بسته‌ها، به مهماندار مرد گفت من فقط یک نان اضافه از شما خواستم. ولی شما حتی جواب من را ندادید.یک صندوق صدقه بگذارید کنار هواپیما تا برایتان صدقه بریزند.  مهماندار بیچاره زانو زد و گفت: ببخشید ولی ما محدودیت داریم. اما مرد هم چنان ناراحت بود و گفت یک صندوق صدقه بگذارید کنار هواپیما تا برایتان صدقه بریزند. مدتی بعد سرمهماندار هم آمد و عذرخواهی کرد اما آن مرد هم‌چنان بر پیشنهاد گذاشتن صندوق صدقه اصرار داشت.این پرواز نجف بود یک پرواز خارجی. پرواز خارجی دیگری نداشته ام که بتوانم مقایسه کنم. البته از ما ایرانی‌ها هیچ چیز بعید نیست.از سفر چه می ماند؟...... غیر روی تو یا حسین....</description>
                <category>farzaneh_foolady</category>
                <author>farzaneh_foolady</author>
                <pubDate>Wed, 06 Sep 2023 11:22:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از اربعین بگو(4)</title>
                <link>https://virgool.io/@farzanehfoolady/%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B9%DB%8C%D9%86-%D8%A8%DA%AF%D9%884-wmwiphuvv1i9</link>
                <description>موکب ابلفضل در عمود 1101 اقامتگاه ظهرما بود. نمونه ی از یک شهر آرمانی. سالنی به وسعت 5 یا شش هزار متر و شاید بیشتر متعلق به بانوان بود. و فضا خنک که هیچ، خیلی سرد بود. نمی‌دانم چرا کولرهای مناطق حاره مثل عراق و مکه و مدینه بجای خنک بودند سرد هستند. بطوریکه آدم پای آن می‌لرزد. همه‌ی زوار رفته بودند زیر پتو. زوار که از هوای گرم بیرون به داخل می‌آیند خیس عرق هستند. بعد در هوای سرد این کولرها یخ می‌کنند و عموما بعد از سفر و یا حین سفر مریض می شوند. یعنی این کولرها تنظیم کننده‌ی دما ندارد؟ و یا نمی شود روی آن نصب کرد؟ یا سازندگان آن تصمیمی بر اینکار ندارند؟موکب الکویت باکلاس ترین موکبهمان جا حمام رفتیم. توی صف حمام ایستاده بودم و نوبتم شده بود که یک دختر عراقی از آن لابلا چپید داخل حمام و نوبتم را گرفت. اولش عصبانی اشدم و به خدام غر زدم. آنها هم عرب بودند و نمی فهمیدند چه می گویم ولی بعد جلو آمد و در زد و چیز گفت. شاید هم می شناختش. منهم به مسخرگی گذراندم. بعد از هر حمام کردنی خدمه با ته حمام را تمیز می‌کردند. خدمه با لباس بلند و پوشیه ایستاده بودند. هوا گرم بود و دم کرده بود. من باد خودم را می‌زدم تا بتوانم نفس بکشم. با اشاره گفتم اینجا که کسی نیست چرا حجاب دارید؟ جواب داد قانون است. یکی شان با زبان بی زبانی پرسید ایران حجاب هست؟ و منهم با همان زبان گفتم کم و بیش. چقدر دانستن زبان اینطور جاها به درد می‌خورد.لباسهایم را در قسمت لباسشویی تحویل دخترانی دادم که پای ماشین های لباسشویی ایستاده بودند و لباس زوار را می شستند و تحویل می دادند.در قسمت دستشویی خانم هایی وضوی زوار را نظارت می‌کردند و اشکالش را می‌گفتند. همگی خدام عرب بودند.در مشایه کودکان کودکی‌شان را ، جوانها توان و غرورشان را، و پیرها کسوت و اعتبارشان را تقدیم می کنند.داخل سالن دو جایگاه فرهنگی قرار داشت. یکی دعا و زیارت و سخنرانی اجرا می‌کرد و جایگاه دیگر برای کوچکترها مسابقات جالب برگزار می‌کرد و در محتوای مسابقه احکام را یاد می‌داد و جایزه می داد. یک تابلو بزرگ گذاشته بود که مسیر کربلا بود و موکب‌ها. وقتی یکی یکی سوالها را جواب می‌دادند موکب ها را یکی یکی جلو می‌رفتند تا به امام حسین برسند. به محض اعلام مسابقه بچه‌ها سریع جمع شدند و گوش کردند. و در پاسخگویی مشارکت. یک مسابقه ی دیگر هم برگزار کردند که سوالات چهارگزینه‌ای احکام بود. با اینکه عربی بود می‌فهمیدم. عربهای کناری‌ام سوالاتشان را دادند برایشان جواب دادم. بعد همان سوالها را پشت بلندگو درستش را گفت و قرعه کشی کردند و جایزه دادند.نماز جماعت به امامت خود بانوان برگزار شد و ناهار این جمعیت عظیم توسط خدام داده شد. غذا نوعی خورش عربی بود. برنج سفید و مقداری لوبیای سفید که با رب پخته شده بود. گفتند در غذای دیگران تکه‌های مرغ هم بوده. بهرحال ناهار چنین جمعیتی یک پروژه‌ی عظیم است. خیلی گرسنه بودیم و غذا با اینکه کم بود ولی چسبید. استراحت چندانی نتوانستیم بکنیم چون صاف دم لانه ی مورچه بودیم. کنار میز مسابقه، و همه از روی سرمان رفت و آمد می کردند.با اینکه اذیت شدم اما از سبک کار فرهنگی شان خوشم آمد. به جای گریه گرفتن در موکب های ایرانی، احکام را برای زوار جا می‌انداختند.بد نیست از قسمت شیرین قضیه برای خیلی‌ها هم صحبتی بکنم. از قسمت قضیه ی شیرین پذیرایی‌هایی که در مشایه می شود. و به همان قدر شیرینی بهانه دست مخالفان می‌دهد. اول این را بگویم که اهل عراق از درآمد سالانه ی خود قسمتی را برای اربعین کنار می‌گذارند. همسفرمان مردی را دیده بود که تنها دارایی اش یعنی ماشینش را فروخته بود و به مشایه آورده بود. در پاسخ به همسفرمان گفته بود دست خودم نیست عاشق حسینم.  عراقی ها به جای اینکه مثل ما روضه برگزار کنند موکب داری می‌کنند و به زوار حسین ع خدمات ارائه می‌دهند. اینکار قدمت چند صد ساله دارد و حتی قبل از اینکه ما ایرانی‌ها چیزی درباره ی آن بدانیم انجام می شده است. در بین راه موکبهایی بودند که سال تاسیسشان 1200 و خورده‌ای بود یعنی به قدمت بیش از صدسال. در زمان صدام هم که راه‌پیمایی مشایه ممنوع بود در داخل نخلستانها و راههای فرعی و مخفیانه راه‌پیمایی انجام میشد. &quot;زیارت امام حسین پای پیاده &quot; و &quot; خدمت به زوار امام &quot;دو اصل ثابت در زندگی اهل عراق است. همه‌ی موکب داران وقتی در انتهای اربعین موکب را جمع می‌کنند خودشان پای پیاده سمت حرم به راه می‌افتند.موکبی که کباب مرغ تهیه می‌کردبه همین دلیل موکب داران در پذیرایی از زوار بر اساس توانشان با هم رقابت دارند. آنها نزدیک یک ماه شب و روز سه وعده ی غذایی آماده می‌کنند و در بین وعده‌ها میان وعده ی صبحگاهی و عصرگاهی. اینکار مستلزم فعالیتی بسیار است که حتما خستگی بهمراه دارد. اما در صورت هیچ کدام از خادمان موکبهای عراقی خستگی به چشم نمی‌خورد. آنها کار می‌کنند و با انرژی زیاد به روی زوار لبخند می زنند. علاوه بر انرژی زیادی که در جسم دارند عشق وافری هم در دل دارند.صبحانه را از ساعت سه نیمه شب شروع می‌کنند و تا حدود و نه و ده صبح در مشایه صبحانه گیر می‌آید. نان و پنیر، تخم‌مرغ جوشیده یا نیم رو و املت. پیش از ظهر بعضی مواکب میوه می‌دهند و یا شربت که امسال بسیار بود. شربتهایشان شربت‌های همه رنگ آماده بود که ما شربتهای ابلیمو و سکنجبین و تخم شربتی ایرانی را ترجیح می دادیم. برای تامین آب بدن در آن گرما شربت‌ها حیاتی بودند. یک معجون جدید هم امسال می‌دادند که پرهلوی میکس شده بود و خوش طعم و کارساز.آنها که اهل خدمت‌اند راهش را پیدا می‌کنندناهار چلو خورش و ویا کباب و یا بندرت ماهی بود. جالب است که بدانید عراقی‌ها صبح ها هم کباب می‌خورند. موکب‌داران جلوی زوار در حال حرکت را می‌گیرند و التماس می‌کنند که برای صرف ناهار به موکبشان بروند. آدم شرمنده می شود وقتی دعوتشان را رد می‌کند. من دست بر سینه می‌گذاشتم و بهشان تعظیم می‌کردم.  بعد از ظهر و طرف عصر رشته ی سرخ شده و یا شیرینی و شیر و یا بامیه و فلافل که توسط خودشان درست می شد توزیع می شد. و از بعد نماز مغرب توزیع شام شروع می شد. کباب ترکی و فلافل، همبرگر و حتی گاهی پیتزا، کباب و چلو خورش منوهای شام بود.هرکدام از اینها برای زائرقسمتی بود. بستگی داشت چه وقت و کجا احساس گرسنگی کنی. همان‌جا و همان غذا قسمت تو بود.و قسمت هیچ کسی را کسی دیگر نمی‌تواند بخورد. ما در خوراک احتیاط می کردیم چون معده‌هایمان ضعیف بود. سالهای اول فاز کثیفی و درست نشستن و اینها را برمی داشتیم اما حالا بعد از کرونا دیگر به این چیزها فکر نمی کنیم. البته که تماشای این پذیرایی، خودش نصف العیش است.جالب بود که صف های غذای مردها همیشه طولانی بود و زنها کوتاه، و ما زنها برای مردها غذا می‌گرفتیم. موکب داران احترام زیادی برای خانم ها قائل اند و خیلی سریع صف زنان را راه می‌اندازند.شای عراقی و قهوه هم در تمام طول شبانه روز توزیع می شود. موکب‌های ایرانی سهم کوچکی در پذیرایی مشایه دارند. پذیرایی ایرانی‌ها در مقابل پذیرایی عراقی ها ناچیز و اندک است. البته در نجف و کربلا این قضیه برعکس است. و شاید علتش اسکان طولانی مدت ایرانیان است و نماندن عراقی ها در این دوشهر.فدای زخم‌های پای تو... غم نخور... اگر زینب و بچه ها کسی را نداشتند ما برای شما هستیم.</description>
                <category>farzaneh_foolady</category>
                <author>farzaneh_foolady</author>
                <pubDate>Wed, 06 Sep 2023 10:20:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از اربعین بگو (3)</title>
                <link>https://virgool.io/@farzanehfoolady/%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B9%DB%8C%D9%86-%D8%A8%DA%AF%D9%88-3-fhlt6srhuuoj</link>
                <description>جاده‌ای که در انتهایش مولایی در انتظار زوارش ایستاده...قوت غالب ما در نجف، نان و پنیر بود. با خیار یا هندوانه یا مربا و... روز اول البته تخم‌مرغهای جوشیده ی اصفهان را خوردیم. به غذای هتل میلی نبود، موکبهای نجف هم مثل همیشه شلوغ و دست‌نیافتنی. اینهمه جمعیت که در رواق حضرت زهرا و بیرون آن و بقیه‌ی جاها بودند باید غذا می‌خوردند. و البته ایستادن در صف طولانی و زیر آفتاب هم کار ما نبود.در بازگشت از حرم، یکبار چند تا پیرزن را دیدم که در همان پیاده روی مسقف بیرون صحن حضرت زهرا ساکن بودند. با چنان دقت و علاقه‌ای داشتند قلیانشان را چاق می‌کردند. یک قلیان کوچک با کوزه ی سفالی. تعجب کردم که با این وضع قلیان را چطور سالم به اینجا رسانده اند. با ذغال و دم و دستگاه.برای نوبت‌های بعد حرم هم وقت رفتن را فهمیدیم هم مکان را. نماز جماعت که نبود. غیر وقت نماز می رفتیم چون بهرحال جمعیت توهم برگزاری نماز جماعت را داشتند و می‌‌آمدند. و در همان صحن امام که جمعیت بخاطر گرما کمتر می‌خوابیدند می‌نشستیم. روبروی گنبد با زیارت مطلقه امیرالمومنین و امین‌الله و جامعه‌ی کبیره و دعای عالیه المضامین. که با خواندن این آخری دین خود را به همه‌ی ملتمسین دعا ادا می‌کردیم.صبح روز سوم یعنی بعد از اقامت دو شب و یک ونیم روز در نجف، راهی مشایه شدیم.مشکل بزرگ در اربعین، اقامت طولانی زائران ایرانی است. هم در نجف و هم در کربلا. خود عراقی‌ها توقفی در این دوشهر ندارند و فقط یک سلام می‌دهند و رد می شوند. اما ایرانی ها بخاطر راه دوری که طی کرده‌اند و صرفه ی اقتصادی که برایشان دارد گاهی تا ده‌روز در این دوشهر می مانند. اگر قرار باشد روزبروز بر تعداد زوار اربعین اضافه شود حتما باید از تعداد روزهای اقامت کم شود.تا آمدیم راه بیفتیم شد یازده صبح. داشتیم وارد اوج گرما می شدیم. از پله‌برقی مضیف امیرالمومنین پایین رفتیم و در خیابان شلوغ پایین منتظر ماشین شدیم. نیم ساعتی معطل ماندیم و کم کم جلو رفتیم تا بالخره یک ون به تورمان خورد و با عجله سوار شدیم. پلیس نمی‌گذاشت ماشین کنار خیابان پارک کند و ما به دو دنبال ماشین، در همان حالت دو سوار شدیم. با مشورت همه ی هم سفری‌ها که هر کدام مشکلی جسمی داشتند، تا موکب 825 را مستقیم رفتیم. موکب حضرت زهراس. دو تا سوله‌ی بزرگ مال زنها بود که هر دو پر بود اما کولر داشت. ناهار را خوردیم. قرمه سبزی. ولی سالن مردها کولر نداشت و به همین خاطر زدیم بیرون. کمی جلوتر مردها در یک مسجد و ما زنها در یک موکب عراقی ساکن شدیم. موکب دوطبقه بود و ما رفتیم طبقه ی بالا. کولر داشت ولی در مدت دو ساعتی که آنجا بودیم سه بار برق رفت و ما له له زدیم. تک گرما که شکست، حدود ساعت راهی مشایه شدیم.چفیه‌ها را خیس کردیم و روی سر انداختیم که کولر طبیعی کار کند. اول کار هر بیست تا عمود وعده کردیم تا همسفران به هم برسند. کمی استراحت و دوباره حرکت. جمعیت مشایه از عصر به آن طرف، لحظه لحظه بیشتر می شد. گویا همه شب حرکت می‌کردند. حدود صد و بیست عمود را رفتیم. هر عمود پنجاه متر با دیگری فاصله دارد. یعنی حدود پنج کیلومتر. از بیم اینکه جای خنک و خوب گیر نیاوریم تصمیم به ماندن گرفتیم. ما خانم ها رفتیم در یک موکب عراقی کوچک و مردها هم در موکب عراقی دیگری.در سفرهای قبل هم ما بیشتر موکب‌های عراقی را انتخاب می کنیم. رفتار موکب داران عراقی بسیار خوب است و با احترام با زوار برخورد می کنند و از جان و دل مایه می گذارند. اما موکب‌های ایرانی به دلیل بزرگی بسیار شلوغ و با دنگ و فنگ است. چرخ دستی را کجا بگذار و کجا بخواب و کجا نرو و بیا. و تازه گاهی رفتار بعضی زوار دل آدم را به درد می‌آورد. خانم موکب دار زنی مسن ولی سفید و تپل و زیبا بود. چادری سفید سرش کرده بود روی سجاده اش نشسته بود و نماز شب می‌خواند. و به ما لبخند می زد. بقیه عراقی بودند و فکر می‌کنم خدام خود موکب بودند. وقتی همسفرم ملافه‌اش را روی رختخواب پهن کرد بازهم نگاهی کرد و لبخند زد.سالهای قبل، یک بار وقتی با یک اهوازی هم جوار شدیم به ما گفت که ملافه پهن نکنید. اینها خاک بدن زوار را تبرک می‌دانند و حتی آن را توتیای چشم می‌کنند. من خودم دیدم که زنی عرب خاک جاده‌ی مشایه را برای تبرک برداشت و داخل یک کیسه کرد. برای موکب داران عراقی زوار امام حسین به همان اندازه ی امام مقدس‌اند. از آن پس ما در تاریکی ملافه پهن می کردیم یا چادر مشکی خودمان را به جای ملافه می‌انداختیم.  اما فکر می‌کنم با وجود رفت و آمد زیاد ایرانی‌ها دیگر این صحنه‌ها برای موکب داران عراقی عادی شده‌است. صبح نماز را خواندیم و از او که درحال نماز بود التماس دعا خواستیم و بیرون زدیم.جاهایی هست که آدم لال می شود. حرفی برای گفتن ندارد. فقط می‌خواهد مناظر را بنوشد و بنوشد. مشایه از همین مکانهاست. آنقدر چشم و دلت با شگفتی پر می شود که قدرت تحلیل آن را از دست می‌دهی. بیشتر سعی می‌کنی ببینی و ضبط کنی تا آن را تحلیل کنی.بچه‌هایی که برای خدمت به زوار با هم دعوا می‌کنند. پیرمردهایی که به زوار احترام می‌گذارند و جوانهایی که با تمام جان به زوار خدمت می‌کنند.اینها دیدنی‌است نه تعریف کردنی. در تعریف دیدگاه گوینده وارد تعریف می شود. اما در دیدن مستقیم خود واقعیت را بی پرده و قضاوت مشاهده می کنی.این دوتا عطر به زوار می دادند...چند سالی بود که هرکه را می دیدم می‌گفتم اگر کربلا نروی خیری از زندگی خود نمی‌بینی. حالا می‌گویم باید حداقل یک اربعین را هم در مشایه ببینی تا حقیقت وجود انسان متعالی را ببینی. و ببینی که عشق متعالی با جان آدمیزاد چه می‌کند.</description>
                <category>farzaneh_foolady</category>
                <author>farzaneh_foolady</author>
                <pubDate>Tue, 05 Sep 2023 21:20:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از اربعین بگو (۲)</title>
                <link>https://virgool.io/@farzanehfoolady/%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B9%DB%8C%D9%86-%D8%A8%DA%AF%D9%88-3-jp5cyllxx29a</link>
                <description>سکوی آرامشرسیدیم نجف به ساعت دوازده خودمان و یازده و نیم عراق. خدا پدر و مادر تکنولوژی را بیامرزد. تلفن همراه من هم ساعت ایران را نشان می داد و هم عراق را. در کنار هم. یک بستهی اینترنت و یک ربع مکالمه هم همانجا ایران خریدیم که با اینترنت به ایران خبر بدهیم. و چقدر خوب شد. بخصوص که اینترنت کشور عقب مانده‌ی عراق مثل جت کار می‌کرد. تماس تصویریمان هم در روبیکا خیلی با کیفیت‌تر از مملکت خودمان بود.فرودگاه مثل یخچال بود. تشریفات خیلی سریع انجام شد چون غیر از ما پروازی وارد نشده بود. از سالن که بیرون زدیم گرم بود اما نه آن گرمایی که هولش را داشتیم. یک سری از برادران ایرانی تا خیابان اصلی کنار جاده ی فرودگاه پیاده می رفتند تا در اتوبان ماشین ارزانتر پیدا کنند. اما ما که ایندفعه پول را قربانی رفاه کرده بودیم سوار یک کیا مشکی رنگ شدیم. هفت نفر. و راننده سنگ تمام گذاشت و آخر کار با اشنایی که داشت وارد محوطه ی کارگاهی حرم شد. یعنی پشت مضیف امیرالمومنین. اکثر مردم در خیابان اصلی جلوی مضیف پیاده می شدند و بعد با پله برقی طولانی و مسقف مضیف سربالایی را بالا می‌امدند تا به محوطه ی حرم می رسیدند. پشت صحن حضرت زهراس.  ولی راننده ما را جلوی خروج پله برقی پیاده کرد. مردم در صف ناهار بودند. صفی طولانی به تفکیک مرد و زن. نجف اصولا غذا سخت گیر می‌آید و ما سالهای قبل هم به حاضری بسنده می‌کردیم.وارد خیابان کناری صحن عظیم حضرت زهرا س شدیم که یک طرف هتل ها در آن قرار داشت و یک طرف صحن با پیاده رویی مسقف. که در همان پیاده‌رو هم عده‌ای خوابیده بودند.ما زنها نشستیم و مردها رفتند برای پیدا کردن منزل. باد می‌آمد اما از داغی‌اش صورت می سوخت. چفیه‌ها را خیس کردیم و انداختیم سرمان، شد کولر.بالخره بعد از تحقیق و تفحص یک هتل گرفتند به شبی نفری  15000دینار. 500 هزار تومان خودمان. هتل هایشان را نفری و تختی حساب می کردند.هتلش مهمانپذیر بود اما شنیدم اکثر هتلهایشان همین است. هرچه بود پیش خانه‌ی ابوحنین بهشت بود. خانه‌ی ابوحنین مجانی بود. هرسال همه ی دارایی شان در اختیار زوار است.  اما خیلی ازدحام بود و برق می رفت و حمام شلوغ بود و خواب نمی شد رفت ازبس که رفت و‌آمد می شد. تازه دخترهایش که حسابی با ما دوست شده وبودند و هربار هدیه‌ای برایشان می‌بردیم این آخری لوازم آرایش می‌خواستند.وسایل را گذاشتیم و راهی حرم شدیم. اما وقتی خواستیم وارد صحن شویم درها بسته بود. مثل یخ وارفتیم. گفتند بروی زنها بسته‌اند. گفتیم برویم جلو شاید درهای جلوتر باز باشد. اما هرچه رفتیم دری نبود که نبود. هوا گرم بود و از میان ازدحام جمعیت، با جاخالی دادن و مارپیچ زدن رد شدیم. به خود که آمدیم یک دور کامل دور حرم زده‌ بودیم و در ضلع مقابل صحن حضرت زهرا قرار داشتیم. از یک در ورودی که بسیار شلوغ بود قصد ورود کردیم. جمعیت به هم فشار می‌اوردند و جلو می رفتند. و گرمی هوا نفس آدم را می‌گرفت. به هرسختی وارد رواق حضرت زهرا شدیم. صحن خنک بود اما ازدحام جمعیتی که سرتاسر خوابیده بودند هوا را بد کرده بود. جایی برای نماز خواندن پیدا نمی‌کردیم. هرجا هم می ایستادیم خدام چوبشان را می زدند که طریق... طریق... و من می‌پرسیدم صلات؟ صلات؟ و دستهایشان را به علامت نمی‌دانم تکان می دادند.  به هر سختی بود در کناری نمازی ام پی تری خواندم. هم سفری هایم را هم در همان در ورودی گم کرده بودم. در خروجی رواق محلی که رفت و آمد زیاد بودنشستم و امینالله خواندم اما از جمعیت حالم بد شد. یکی از مشکلات من فوبیای جمعیت است که هرسال در اربعین با آن می جنگم. آخر بلند شدم و از در سمت راستم خارج شدم. و اتفاقا وارد صحن حرم شدم. یک قسمت کوچک که برای بانوان گذاشته بودند. زنهایی که آنجا نشسته بودند گفتند تا دوسه روز پیش حرم باز بوده اما در اثر ازدحام شیشه‌ها شکسته و حرم را بسته‌اند. وقتی کنار صحن کمی ایستادم فکر کردم سهم ما از حرم همین است که هست، پیش خودم گفتم الان مجید مثل زمانهایی که مشهد هستیم می‌آید و می‌گوید بالای سر امام یک جای خوب گیر آوردم و نشستم. و اتفاقا وقتی گروهی را که برای هماهنگی در بله تشکیل داده بودیم باز کردم همین پیام را داده بود. بالاخره قسمت زنان هم به مردان اضافه شده بود و جا برای مردان فراخ‌تر.تو چگونه موجودی بودی که عظمتت بر جامد و نبات و کل هستی اثر گذاشته و همه را متین و آرام و مهربان کرده؟البته این سهم کم؛ مقداریش هم به رفتار خود ما هم بستگی دارد. جالب بود که حالا که با وجود نبودن حرم زنها در و دیوارها را ماچ می‌کردند و پشت تخته‌ای سیاه پوش که جلوی در حرم را گرفته بود جمع شده بودند و از سرو کول هم بالا می‌رفتند. گروهی هستند که زیارت را فقط به این می‌دانند که به ضریح بچسبند. در حرم امام رضاع کسانی را دیدم که گاهی بیست و چهارساعت می نشستند تا ازدحام کمتر شود و بروند دستشان را به ضریح برسانند. و یک گروه هم البته مثل ما. اصولا طرف ضریح نمی روم. چون حضور امام بالاتر و والاتر از یک ضریح است.من در نجف، سالهای قبل هم طرف ضریح نمی‌رفتم. همانطور که اکثرا مشهد هم نمی‌روم. تنها ضریحی که من به خودم اجازه می‌دهم به دل جمعیت بزنم و دیگر فکر آزار و اذیت خودم و دیگران نیستم، ضریح اما حسین ع است. آنهم بخاطر دعای زیر قبه و البته بخاطر این قانون کلی که برای حسین ع باید سختی دید و سختی کشید.هوای صحن با وجود پنکه‌های قوی و کولرها بازهم گرم بود چون سقف صحن سایبان است. اما حداقل می شد راحت نفس کشید. نوبت‌های بعد همان جا در صحن نشستم و دیگر در رواقهای حضرت زهرا س توقف نکردم.موقع برگشت وقتی در اوج داغی هوا مردمی را دیدم که کنار پیاده روی مسقف خوابیده بودند از خودم پرسیدم چرا؟ چرا اینطوری؟ چه انگیزه‌ای اینها را در این شرایط سخت یاری می‌کند؟آن شب یک حمله ی سردرد داشتم که نشانم داد کنار پیاده رو یا در هتل فرقی ندارد. چنان از درد به خودم پیچیدم که فهمیدم آسایش در هتل هم نیست.تا صبح روز بعد نتوانستم حرم بروم. اما بعد از نماز صبح بین‌الطلوعین را در حرم گذراندم. بین‌الطلوعین در حرم امن و آرامش. یعنی بهشت تمام که روی زمین به نمونه و مسطوره آورده شده است.  وقتی چراغ‌ها یکی به یک خاموش شدند و گنبد که فقط قسمت کوچکی از آن پیدا بود از نور خورشید طلایی تر می شد. سایبان های صحن آرام آرام باز شدند. و تنها خورشیدی که پیدا بود گنبدی طلایی و باوقار بود.بهشت را باید اینجا بوئید، اینجا باید دید، بهشت را باید اینجا احساس کرد...با اینکه حتی ایوان با صفای نجف را هم نداشتیم که دفعه‌های قبل هم سفریمان می خواند عجب صفایی دارد، اما همان گوشه ی کوچک گنبد کافی بود.جرم ما زنها همین است، زیاد دوست داشتن، زیادی احساساتی شدن، دل ضعفه رفتن ها. و بابتش در و دیوار را بوسیدن. و جرم عظیم ترمان شلوغ کاریست. حالا در این محدودیت، زنها لوازمشان را به در و دیوار می‌مالیدند. و درو دیوار را می بوسیدند که ترک عادت موجب مرض است.یک خانم مداح وسط جمعیت ایستاده بود و معرکه‌ای گرفته بود. کل صحن را با خودش همراه کرد. صدایش رسا بود و نوحه می خواند. نوبتهای دیگر هم دیدمش. صدایش را نذر امام کرده بود. با تمام قدرت فریاد می‌کشید. چند نفر دیگر هم آمدند و میانه را گرفتند اما چون صدایشان به جمعیت نمی رسید شور رها شد.در آن شلوغی و ازدحام از خودم پرسیدم این جمعیت و من از علی ع چه می دانیم؟ چه چیز باعث شده که اینهمه به خود سختی دهیم و چنین ادعایی بکنیم؟ ادعای محب علی بودن. از علی چه می‌دانیم؟ جز اینکه در مسجد کوفه با شمشیر ابن ملجم به شهادت رسید؟ و یا اولین کسی بود که اسلام آورد و یا جای پیامبر خوابید و از این قسم اطلاعات؟از شخصیت علی و منش او از سبک زندگی او چه می‌دانیم؟ ایا آنقدر که درباره ی زندگی سلبریتی ها اطلاعات داریم از علی داریم؟ علی که مدعی هستیم نماینده ی اسلام کامل بود.علی مظلوم است هنوز هم مظلوم است. مظلوم است چون هنوز شناخته نشده است. ما نه از سبک زندگی علی خبر داریم و نه از حتی سبک زندگی حسین ع. از زندگی حسین هم فقط نصف روزش را می‌دانیم و خیلی هنر کنیم یک ماهش را.ما از زندگی‌ ائمه علیهم السلام، تنها روی قسمت مرگشان مانور می‌دهیم. و نه نوع زندگی کردن.ما یاد گرفته ایم چگونه بمیریم و نه چگونه زندگی کنیم. این بدنیست. مرگ خوب راز جاودانگی است. راز حیات اسلام است. همانطور که امام حسین ع با مرگش اسلام را زنده نگه داشت. اما لاجرم زندگی هم باید کرد. و در همین زندگی است که دیگران از ما پیشی گرفته‌اند و دنیای ما را از ما گرفته‌اند و بابت آن به ما سرکوفت می زنند. در دنیا و زندگی روزمره‌ی ما از حسین ع و علی ع خبری نیست. تزویر و ریا، دروغ و پشت هم اندازی، خیانت و زرنگی، و هزار صفتی که شیعه نباید داشته باشد، هست. دایی خدا بیامرزم وقتی از سفر خارجه برگشته بود می گفت مسلمانی آنجاست نه اینجا.در زمانه‌ای که دیگران با تکیه بر منابع مادی و انسانی ما پیشرفت می‌کنند، ایا نباید زندگی کردن را هم از ائمه ی اطهار بیاموزیم؟شریعتی گفته است: خدایا چگونه زیستن را به من بیاموز، چگونه مردن را خود خواهم آموخت.کسی که خوب بزید، خوب خواهد مرد. کسی که مثل ائمه زندگی کند مثل ائمه هم خواهد مرد. شهادت و مرگ خوب تصادفی نیست.و حکومتی که امام زمان عج بنا خواهد کرد برای خوب زیستن است. زیستن بر اساس تعالیم اسلام.ادامه دارد....</description>
                <category>farzaneh_foolady</category>
                <author>farzaneh_foolady</author>
                <pubDate>Tue, 05 Sep 2023 09:55:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از اربعین بگو (1)</title>
                <link>https://virgool.io/MAHDIJAN/%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B9%DB%8C%D9%86-%D8%A8%DA%AF%D9%88-1-bneimok3h6wi</link>
                <description>وقتی که خورشید غروب می‌کند همه‌ی منیت‌های تو هم غروب می‌کند.خاطرات اربعین 1402ساعت شش صبح با یک تاکسی اینترنتی که راننده‌اش خانم بود و در تمام طول مسیر، زیر ماسک سیاهی که زده بود آرام حرف می زد، به فرودگاه رفتیم. برای سفر هوایی، من همان جا پای جانمازم، شرط کردم. وقتی مجید نشست و گفت: &quot;پاسپورت تورا هم تمدید کردم. میای؟&quot; ومن برای اینکه موقع نماز خدا سنگم نکند گفتم:&quot; باشه میام... به شرطی که هوایی برویم.&quot; آخر نصف بیشتر سختی سفرمتعلق به طی مسیر زمینی است و عبور از مرز، و ماشین‌های عراقی آن طرف با راننده‌های خوابش که مرز بین مرگ و زندگی هستند. حالا امسال که گرمی هوا هم اضافه شده بود و باد داغ هم چاشنی سفر بود.امسال اصلا قصد نداشتم بروم. محکم با اخم‌های درهم در مقابل خودم ایستاده بودم و با انگشت سبابه خط و نشان کشیده بودم که تو نمی‌توانی. تازه از مریضی درآمده ای هنوز سرفه‌ی آسمی داری. وضع کمرت هم که خراب است. پس اصلا فکرش را هم نکن. به جودهی‌ها هم گوش نده. رادیو و تلوزیون را هم روشن نکن. فضای مجازی هم که الهی شکر فیلتر است آمده ای بیرون. هیچ دیگر، بی‌خبر از همه جا زندگی ات را بکن. مجید را راضی کرده بودم با دوستانش برود. اما ابن‌الوقت صاف آمد سر جانماز من نشست و این سوال را از من پرسید: میای؟خدایا بگویم نه؟ آنوقت امام حسین ع چه خواهد گفت؟ باشد. مثل هرسال افسار ما دست شما. هرسال می کشیدید. امسال یک پس گردنی هم زدید. نوش جانم. من که اختیارم دست شماست. یک اسب سرکش، که خیلی زود رام صاحب مهربانش می شود.شش و نیم فرودگاه بودیم. 4 ساعت قبل از پرواز. خود کارمندان فرودگاه تازه داشتند  یکی یکی می‌آمدند. اینقدر زود رفتن از شوق نبود، مثل زمان بچگی، بلکه از هول و ولا بود در زمان کهولت. اینطوری لااقل آمده‌بودیم فرودگاه و بالاخره یک قدم سفر را برداشته بودیم. اولین موکب هم همان‌جا در فرودگاه براه بود. چایی موکب را با نان و پنیری که از خانه‌ آورده بودم خوردیم. فکر کنم موکب مال عمود منهای یک بود. شاید هم منهای صفر.  مال ما که در این سفر منهای هیچ هستیم.یک گروه نمایشی، تئاتری آهنگین اجرا کردند. و یک گروه، مصاحبه می‌گرفتند. و چپ و راست عکسمان را گرفتند. درحال دادن وسایل، در حال عبور از گیت، در حال دیدن نمایش و...وقت ورود به سالن انتظار دوم، کوله‌های همسفران را گرفتند و گفتند اگر قرار باشد همه کوله‌ها داخل هواپیما برود جا برای نشستن مسافران نیست. اما ما امسال ساکهای کوچک پارچه‌ای همراه داشتیم. با یک چرخ دستی. که بردیم داخل هواپیما. و چرخ را پایین پله‌ها تحویل دادیم.بردن وسایل بزرگترین مشکل مسافران اربعین است. بخاطر پیاده‌روی باید سبک سفر کرد. معروف است که می‌گویند هر یک گرم بار اضافه در پیاده روی یک کیلوگرم وزن پیدا می‌کند. راست می‌گویند. فقط موقع پیاده‌روی آدم به خودش فحش می‌دهد که چرا این چیزها را بار خودم کردم.عرب‌ها سبک سفر می‌کنند. اکثرا هیچ چیز همراه ندارند. فقط بعضی خانم ها یک کیف کوچک پارچه‌ای دارند که روی سرشان می‌گذارند و راه می‌روند. اما ما ایرانی‌ها، در کوله‌هایمان، از شیر مرغ تا جان‌آدمیزاد پیدا می‌شود. کلی دارو می‌بریم‌، که در راه موکب‌های زیادی داروخانه دارد. کلی خوراکی می بریم، که در راه خوراکی موجود است. لباس زیاد می بریم که اصلا فرصت تعویضش پیدا نمی‌شود. باضافه ی اینکه همه‌جا امکان شستن لباس هست. با تجربه‌ای که این چند سال داشتم، سال به سال کمتر بردم. و امسال کمتر از هرسال. بطوریکه کیف من و مجید داخل یک چرخ خرید جا شد. با اینکه کتف مجید درد می کرد و تحت درمان و فیزیوتراپی بود، اما چون امکان حمل کوله برای هیچکداممان نبود، چرخ را انتخاب کردیم. بگذریم که چرخ ما در طول سفر، سوار ویلچر هم سفری‌ها شد که بهترین وسیله برای نقل وسایل است.در سالن دوم هم یک گروه نمایشی دیگر نمایش دادند. که نیمه‌تمام ماند و سوار شدیم.اینکه در عرض یکساعت و نیم بدون دردسرها و معطلی های مرز زمینی، طی مسیر کنی، مثل یک خواب خوش می ماند. خوابی که جیب آدم را خالی می‌کند.ادامه دارد...</description>
                <category>farzaneh_foolady</category>
                <author>farzaneh_foolady</author>
                <pubDate>Mon, 04 Sep 2023 10:47:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از اربعین بگو</title>
                <link>https://virgool.io/@farzanehfoolady/%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B9%DB%8C%D9%86-%D8%A8%DA%AF%D9%88-nwgvkn7v1j8h</link>
                <description>برنامه‌ریزی برای زیارت رفتن اصلا دست خود آدم نیست. گاهی از چند ماه قبل برنامه‌ریزی می کنی و بلیط می‌خری و جا رزرو می‌کنی ولی دم رفتن همه چیز بهم میخورد و سفر کنسل می‌شود. گاهی هم یک دفعه و بدون مقدمه باید به یک سفر زیارتی بری.حالا اگر زیارت امام حسین باشد که این مسئله بارزتر است، و دیگر اربعین باشد هم که روی شاخ آن است. برای اربعین, هیچ جوره نمی شودبرنامه‌ریزی کرد.بقول دوستی در همین ویرگول، سفری در بی‌نظمی است.تو بخواهی یا نخواهی، از مشکلات بترسی یا نترسی, عاشق و بی‌تاب باشی یا نباشی، تصمیم با تو نیست. کسی دیگر تصمیم می گیرد.ما زیارت روندگان حرفه‌ای معتقدیم زیارت دعوتی است، باید دعوت شوی و البته من که خودم را لایق دعوت نمی‌دانم معتقدم پس گردنیی هم هست. یک وقت است که آدم هستی و امام حسین دعوتت می کند، یک وقت هم مثل من آدم نیستی پس گردنت میزند می گوید باید بیایی. حالا اگر تا لحظه‌ی آخر، شد و رفتیم( چون اتفاق افتاده تا مرز رفته‌اند و برگشته‌اند) اگر شد و کربلایی شدیم، ان‌شالله سوغاتی برایتان خواهم آورد.سوغات پولی نه البته، سوغاتم روایت‌هایم خواهد بود.ذکر این روایت‌ها بخاطر این است که جدیدا تبلیغات بد نسبت به سفر اربعین زیادشده. آدم‌های بیکاری که در هر ماستی دنبال مو می‌گردند این یک مورد را هم بی‌نصیب نگذاشته‌اند. حج و حاجی و روضه و امام حسین و حضرت زهرا و نذر و نیاز و چیزهای دیگر را که ول نکردند و هزار ایرادش گذاشتند حالا هم چسبیده‌اند به اربعین. بالخره باید خوراک پیج‌ها و سایت‌ها برای تبلیغ‌های وسطش فراهم شود. به هر قیمتی که باشد. حتی اگر قیمتش اهانت به اعتقادات دیگران باشد و له کردن آزادی که شعار این حضرات متمدن است. بگذریم. آدم‌های بیکار بالخره یک طوری باید بروند سرکار. یک عده بگویند و یک عده هم کپی پیس کنند بفرستند برای دیگران که بگویند ما روشنفکریم مثلا.الغرض ما می‌رویم و ان‌شالله اگر عمری بود و برگشتیم واقعیتش را برایتان تعریف می‌کنیم. لابد چون به چشم می‌بینیم قاعدتا باید حرفهایمان درست‌تر از منتقدین ندیده باشد.و البته هم بدیهایش را و هم خوبیهایش راخواهیم گفت.مطمئن باشید بدی‌هم داشته باشد من خواهم گفت.سالهای قبل هم در اینستا و تلگرام روایت می کردم و عکس‌هایی را هم که گرفته بودم پست می‌کردم. ولی چون از آنجا پرت شده ایم بیرون، ان‌شالله امسال اینجا خواهم گذاشت. البته اگر بتوان عکس بارگزاری کنم.( چون معمولا نمی‌شود) علت این تصمیم هم لبیک به این دوستمان است. https://virgool.io/@a_mehregan/%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B9%DB%8C%D9%86-%D8%A8%DA%AF%D9%88-wgiqxdwyg0wp شما هم اگر دوست دارید و قسمتتان هم شد بسم‌الله</description>
                <category>farzaneh_foolady</category>
                <author>farzaneh_foolady</author>
                <pubDate>Wed, 23 Aug 2023 14:22:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ضرر دین‌داری</title>
                <link>https://virgool.io/@farzanehfoolady/%D8%B6%D8%B1%D8%B1-%D8%AF%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-yk25smmczluu</link>
                <description>دین و دین داری برای خیلی‌ها ضرر دارد، تعجب نکنید.بله ضرر دارد.این صرفا یک مثال است برای کسی که  بی‌طرف، بیندیشد.یک مثال خیلی کوچک :تصور کنید اگر کاشتن ناخن ( که از نظر دستورات دینی صحیح نیست) انجام نمیشد چه میشد:جمعیت رو به فزونی ناخنکاران  بیکار میشدندکسانی هم که آنها را آموزش میدهند بیکار میشدنددیزاین کاران ناخن هم بیکار میشدند تولیدکنندگان ناخن مصنوعی اعلام ورشکستگی میکردند کارخانجات لاک و نگین و بقیه‌ی محصولات تزئینی ناخن هم هم‌چنین.ورشستگی کارخانجات تولید وسایل کار ناخن هم حتمی بود.بیکاری طراحان و سازندگان تبلیغاتهم در این زمینه حتمی بود.شاید مشاغل دیگری هم تحت تاثیر قرار می گرفت.و اصل اصل همه‌ی اینها سرمایه‌ی سرمایه‌دارانی که در این زمینه سرمایه گذاشته‌اند.می‌بینید، اگر دین باشد و دینداری دستوراتش بساط کاسبی خیلی ها را جمع میکند. بهتر نیست نباشد تا مردم کاسبی‌شان را بکنند و پولشان را  دربیاورند؟زنده‌باد خانم‌هایی که از کنار وجود آنها کلی آدم توی این دنیا نان می خورند و پول روی پول می گذارند.هرطوری که هست دین را که عامل این محدودیت‌هاست و کاسبی‌ها، باید کوبید.لطفا بی‌خیال انسان و انسانیت شوید، پول و کاسبی مهم تر است.مطالعه و اندیشه و اینها را هم رها کنید دوروزه‌ی دنیا ارزش این کارها را نداند.راستی، کتابفروشان و انتشاراتی ها هم بروند یک شغل جدید و بروز پیدا کنند.</description>
                <category>farzaneh_foolady</category>
                <author>farzaneh_foolady</author>
                <pubDate>Tue, 15 Aug 2023 14:25:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چه کسی ایران را می‌سازد؟</title>
                <link>https://virgool.io/@farzanehfoolady/%DA%86%D9%87-%DA%A9%D8%B3%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%D8%B3%D8%A7%D8%B2%D8%AF-w7qiztzv9u60</link>
                <description>گاهی اوقات لازم نیست درمورد چیزی توضیح مبسوط بدهیم، یا فلسفه بافی کنیم و یا شعار بدهیم کافیست نگاهی به جامعه‌ی اطراف بیندازیم و واقعیت‌های عریان و تلخی را ببینیم:در بستگانم دختری را سراغ دارم که خواسته روی پای خودش بایستد و درآمدی برپایه‌ی تلاش و خلاقیت خودش داشته باشد، بماند که بارها به زمین خورده و سود و سرمایه را باخته، و به همین دلیل و البته دلائل دیگر با سیستم و دم و‌دستگاه هم مشکل پیدا کرده و دل خوشی از روزگار ندارد، ولی شنیدم اخیرا تی‌شرت‌هایی را تولید کرده که روی آن اشعار فارسی با قلم زیبا نقش یافته.نمی‌دانم موفق شده آن را وارد بازار کند یا هنوز نتوانسته.ذهن من ناخودآگاه فامیل دیگرمان را کنار این دختر گذاشت که پسر یکی از مدیران در همین سیستم است و اتفاقا این آقازاده برای کار اقتصادی تجارت وارد کردن چادر مشکی را انتخاب کرد. بگذریم که یک بار ورشکست هم شده و هستی پدر و مادرش را هم به باد داد. در حال حاضر هم نمی‌دانم به کدام مشغله و فعالیتی است.بهرحال دغدغه‌ی حال حاضر من این است که کدامیک از این دو جوان می‌توانند آینده‌ی ایران را بسازند؟ البته اگر قرار است ایران ساخته شود....نظر شما چیست؟</description>
                <category>farzaneh_foolady</category>
                <author>farzaneh_foolady</author>
                <pubDate>Sat, 12 Aug 2023 11:40:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انتخاب</title>
                <link>https://virgool.io/@farzanehfoolady/%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%AE%D8%A7%D8%A8-ufkrzuowr6u1</link>
                <description>همیشه به این فکر کرده‌ام که چرا بیشتر عزاداریها متمرکز در دهه‌ی اول محرم است و پس از شهادت امام حسین، همه چیز تمام می‌شود و‌سفره عزاداری در بیشتر جاها جمع می‌شود.اما قصه‌ی حسین قصه‌ای است لایه به لایه،  که هربار لایه‌ای از آن برای آدم آشکار می شود.امسال فهمیدم اینهمه زاری و بی تابی، قبل از واقعه، برای سختی انتخاب است.برای عظمت واقعه‌ی انتخاب است، که برای همه‌ی ما رخ می‌دهد. انتخاب اینکه کدام جای کربلا بایستیم‌.کربلا هرسال تکرار می‌شود.کربلا هر لحظه‌ای در زندگی ما تکرار می‌شود.هر اتفاقی در زندگی ما کربلاست. و هر انتخاب ما انتخاب اینکه کجای کربلا بایستیم.در صف امام حسین باشیم یا کنار قاتلانش؟ یا از کسانی که شرایط را برای شهادت امام فراهم کردند و یا از کسانی که بی‌تفاوت بودند و فقط نگاه کردند. و یا کسانی که آن کاری را کردند که دلشان می‌خواست.یا از کسانی که سکوت کردند.و یا از کسانی که نفهمیدندو یا خودشان را به نفهمی زدند.باید انتخاب کنیم که وقتی ولی خدا یار می‌طلبد،پاسخی برای او داشته باشیم و یا نداشته باشیم.باید انتخاب کنیم مطیع امر مولا باشیم یا دنبال دل خودمان برویم‌باید انتخاب کنیم که خدا را انتخاب کنیم یا خودمان را.هرسال، هر لحظه هربار باید انتخاب کنیم.این انتخاب جزع و فزع دارد.بی‌قراری دارد.تا عصر عاشورا، که دیگر انتخابمان را کرده‌ایم، زاری می کنیمو بعد، اگر انتخاب ما حسینی باشددر دامان حسین, آرام می‌شویم.میان طوفان‌هاسوار کشتی حسین میشویم.در تاریکی‌های روزگار,حسین می‌شود چراغ راه.آنوقت یا حسین.بسم‌الله.</description>
                <category>farzaneh_foolady</category>
                <author>farzaneh_foolady</author>
                <pubDate>Fri, 28 Jul 2023 00:43:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در جستجوی رضایت</title>
                <link>https://virgool.io/@farzanehfoolady/%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%D8%B3%D8%AA%D8%AC%D9%88%DB%8C-%D8%B1%D8%B6%D8%A7%DB%8C%D8%AA-wekcc4yiubkl</link>
                <description>قلپ اول شیرکاکائو را که خوردم به نظرم خیلی خوشمزه و شیرین بود. اما بقیه‌ی لیوان، طعم قلپ اول را نداد.تابستان امسال خیلی گرم است و من هم که مثل همیشه آب، زیاد می‌خورم. لیوانهای اول را که از یخچال پر می‌کنم، گوارا و زلال است، اما لیوانهای متعدد را که می‌خورم کم کم حالم را بهم می‌ریزد، آنقدر که مجبور می‌شوم چیزی به آب بزنم و شربتش کنم.یاد این شعر افتادم: آب ارچه همه زلال خیزداز خوردن پر ملال خیزدبه نظرم این واقعیت، مصداقهای زیادی در زندگی روزمره‌ی ما دارد‌.و حتی نه در زندگی روزمره، بلکه در کل زندگی ما.درست است که مشکلات زندگی همه زیاد است اما وقتی به بخشی از آن که مشکلی ندارد نگاه می‌کنیم مصداق این شعر را می‌بینیم.بهتر است مثال بزنم: مثلا اگر تعدادی لباس داریم که مدتهای مدید است آن را می‌پوشیم, مگر از آنها خسته نمی‌شویم؟یا اگر خانه‌ای داریم، مدتی که در آن تغییر ایجاد نشود و یا به ظاهر آن نرسیم دل ما را می‌زند.یا حتی در روابط خانوادگی، وقتی مدت زیاد کنار یکی از اعضا باشیم چالش و بحث زیاد می‌ شود، این واقعیت بین دوستان هم صادق است.وقتی مدت زیادی در یک سفر خیلی خوب و‌خوش سپری می‌کنیم دلمان برای خانه تنگ می‌شودو‌وقتی مدت زیادی در خانه می‌مانیم از خانه خسته می‌شویم و عزم فرار به سرمان می‌زند.بهرحال آنچه در دست ماست  و ما نام نعمت بر آن می‌گذاریم و عده‌ای هم به نام امکانات آن را حق خودشان می‌دانند، بعد از مدتی، گاهی، به نقمت تبدیل می‌شوند.بهرحال وضعیت موجود تا زمانی ما را خسته می‌کند.بهرحال، آدمی نمی‌تواند در جایی ثابت بماند و یا به چیزی ثابت دل ببندد.آنچه در اطراف ماست, هرچه متنوع و جالب باشد بالخره برای ما خسته کننده و تکراری می‌شود.علتش چیست؟چاره چیست؟علتش که برمی‌گردد به روحیه‌ی نامحدود و کمال طلب انسان.شاهد روح نامحدود انسان، عدم رضایت انسانهای مرفه این قرن است. انسانهایی که در کشورهایی با امکانات کامل زندگی می کنند اما باز هم راضی و سیر نیستند و گمشده‌ای دارند.انسان هرگز نمی‌تواند مثل یک حیوان در خور و‌خواب وشهوت، محدود بماند. او نامحدود است  و میلش به ناشناخته‌هاست و تا لحظه‌ی مرگ به دنبال چیزی است که خودش هم نمی‌داند چیست. اما آن چیز همان کامل شدن و اوج گرفتن است. چاره چیست؟با این روحیه چه باید کرد؟به نظر شما آیا می‌شود یک روح نامحدود را به عوامل محدود راضی کرد؟آیا می‌شود مثلا به جوانی که شور تحصیل و رسیدن به مدارج دکترا و پی‌اج‌دی دارد عروسک و ماشین اسباب بازی داد تا راضی شود؟انسان راضی نمی‌شود مگر آنکه روح نامحدود طلبش راضی شود.و روح نامحدود طلب، هرچه هم که خرید کند و سفر برود و امکانات داشته باشد و در رفاه باشد، بازهم گمشده‌ای دارد. روح نامحدود فقط با پیوستن به نامحدود آرامش می‌گیرد. و فقط با حرکت در جهت تکامل و تعالی روحش به رضایت می‌رسد.گمشده‌ی انسان امروز، معنویت است.</description>
                <category>farzaneh_foolady</category>
                <author>farzaneh_foolady</author>
                <pubDate>Wed, 12 Jul 2023 12:10:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تفکر خلاق چیست؟</title>
                <link>https://virgool.io/@farzanehfoolady/%D8%AA%D9%81%DA%A9%D8%B1-%D8%AE%D9%84%D8%A7%D9%82-%DA%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-l4cwos4qeyph</link>
                <description>تفکر خلاق چیست؟شما معمولا، مشکلاتتان را به چه روشی حل میکنید؟چه راهی را در مسیر زندگی انتخاب می‌کنید؟رادیو بطور اتفاقی روشن بود و آقای دکتر دربارهی تفکر خلاق و استفاده از آن در روابط، بخصوص روابط خانوادگی و اجتماعی، و حل مشکلات صحبت میکرد. و من وخلاصهی بحثش را بصورت چند جمله خلاصه نوشتم شاید به دردتان بخورد:تفکر خلاق چیست؟ تفکر خلاق یعنی روشی برای بررسی و حل مسائل با استفاده از دیدگاهی متفاوت، اجتناب از راه حل های مرسوم و تفکر خارج از چارچوبتفکر خلاق به چه دردی میخورد؟انسان ساخته شده برای حل مسئله. زندگی روزمره ما پر از مشکلات ریز و درشت است. فکر کردن  به مشکلات به تنهایی خوب نیست و فایدهای ندارد و جز فرسایش روح هیچ ثمری بر آن مترتب نیست، مشکل را حل کردن است که امتیاز انسان محسوب میشود.با تمرین حل کردن مشکلات روزمره، یاد میگیریم مشکلات بزرگ زندگی را هم حل کنیم و اگر برای حل آنها از تفکر خلاق استفاده کنیم نه تنها مشکلات را حل میکنیم که حتی از اینکار مثل یک بازی لذت میبریم.اگر در ارتباطات خود با دیگران و حتی خانواده از راههای جدید و خلاقانه استفاده کنیم، روزمرگی و یکنواختی از بین میرود و ساعتهای قشنگی شکل می گیرد.تفکر خلاق در چه زمینه‌هایی استفاده میشود؟افراد خلاق چه خصوصیاتی دارند؟_ آدمهایی خلاق به شدت ایده پردازند( افراد خلاق وقتی مشکلی پیدا می کنند راه پیش رو را یا مییابند و یا راه جدیدی میسازند. در این زمینه، یعنی حل مسئله نیاز به یک انفجار است. آنها اجازه میدهند همهچیز دگرگون شود و آن را از نو بسازند. )_ آدمهای خلاق بهترین زمان را ....آیا خلاقیت اکتسابی‌است یا موروثی؟پرورش خلاقیت: چند پیشنهاد برای پرورش خلاقیت: مقاله‌ی کامل را در لینک زیر بخوانید: http://farzanehfoolady.ir/?p=1768  .</description>
                <category>farzaneh_foolady</category>
                <author>farzaneh_foolady</author>
                <pubDate>Sun, 02 Jul 2023 11:00:31 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>