<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های farzaneh seif</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@farzanehseif</link>
        <description>فرزانه</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 02:39:19</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1774/avatar/nFTTrD.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>farzaneh seif</title>
            <link>https://virgool.io/@farzanehseif</link>
        </image>

                    <item>
                <title>کاش می‌شد یه ژن رو پاک کرد…</title>
                <link>https://virgool.io/@farzanehseif/%DA%A9%D8%A7%D8%B4-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D8%AF-%DB%8C%D9%87-%DA%98%D9%86-%D8%B1%D9%88-%D9%BE%D8%A7%DA%A9-%DA%A9%D8%B1%D8%AF-ydnlkwbjuka9</link>
                <description>اگه یه دکمه بود که می‌زدم و یکی از ویژگی‌های ارثیم رو حذف می‌کردم، بدون لحظه‌ای تردید، رو دکمه‌ی غم‌خوار بودن میزدم.یه وقت‌هایی آدم به فراخور شرایط و حالش غم‌خوار می‌شه؛ در لحظه مهربونیش گل می‌کنه یا دلش برای فلان آدم مهم زندگیش می‌سوزه. ولی وقتی این ویژگی مثل ژن غالب از بابابزرگ به مامان و از مامان هم به من رسیده، و شده یه‌جور سندروم ملی فامیلی، دیگه اسمش مهربونی نیست، اسمش خستگیه!غم زندگی خودم بس نیست، غم بابای دوستمم می‌خورم که چند ماهه کار نداره.غصه‌ی گربه‌ی محله که گویا به خاطر اینکه دیگه ته‌مونده‌ غذایی تو محل پیدا نمی‌کرد، مهاجرت کرده را هم باید بخورم.می‌خوام یه کافه برم، می‌گم خب الان چقدر هزینه‌ها رفته بالا… اونایی که نمی‌تونن برن چی؟به این میگن غم‌خوار بودنِ افراطی در شرایط اقتصادیِ اضطراری.راستش یه جاهایی به خودم می‌گم کاش این ویژگی بود که میشد از تنظیمات خاموشش کنم. مخصوصاً تو این روزا که گرونی باهات سلام و علیک داره، تورم شده هم‌خونه‌ت، و هر روز یه خبر تلخ از راه می‌رسه.تو این شرایط، آدم اگه بخواد غم همه‌چی رو بخوره، باید یه معده‌ی فولادی و اعصاب سیمانی داشته باشه. که خب من ندارم. نسل ما نداره. ما بیشتر از اینکه بخندیم، بلدیم بغض کنیم.کاش می‌شد فقط یه بار، فقط یه بار، با خیال راحت، با دلی سبک، بدون اینکه ته ذهنم فکر کنم یکی یه جای دیگه داره زجر می‌کشه، قهوه‌ام رو بخورم و لبخند بزنم.ولی خب، ژن‌ها شوخی ندارن…</description>
                <category>farzaneh seif</category>
                <author>farzaneh seif</author>
                <pubDate>Tue, 22 Apr 2025 16:00:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی مامان بودن به مرز کمدی سیاه می‌رسه!</title>
                <link>https://virgool.io/@farzanehseif/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%B1%D8%B2-%DA%A9%D9%85%D8%AF%DB%8C-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87-%D9%85%DB%8C-%D8%B1%D8%B3%D9%87-jkrxv5tlczyc</link>
                <description>صدای سرفه‌های پشت سر هم سینا کلافه‌م کرده بود. یه کوه دستمال کاغذی‌ کنارش تلنبار کرده بود که مطمئن بودم نصفش تمیزه و فقط برای این‌که ادای آدم بزرگ‌ها رو دربیاره، گوله‌شون کرده بود و انداخته بود کنار میز. از وقتی مدرسه‌ها باز شده، هر ماه این بند و بساط رو داریم. اول خودش سرما می‌خوره و پشت سرش هم من و باباش. انگار به جای کلاس اول می‌رن کلاس گرفتن انواع و اقسام ویروس. حالا هم که مهرداد رفته ماموریت و زمین و زمان به هم گره خورده تا کارهام هزار برابر بشه. از شرکت دورکاری گرفتم که کنار سینا بمونم و مراقبش باشم. هر نیم ساعت یه بار مجبورم از پشت لپتاپ بلند بشم و بهش یه چیزی بدم و کارهای تموم‌نشدنی خونه رو انجام بدم. تا غرق کار می‌شم و می‌فهمم دقیقا مشکل کجاست، دو تا چشم اشکی و ناراحت نگاهم می‌کنن و باز همه چیز از نو!قرار بود مهرداد شب بیاد ولی زنگ زد که کارشون بیشتر طول کشیده و پس‌فردا صبح حرکت می‌کنن! سینا هم قرص‌هایی که دکتر براش نوشته رو به زور می‌خوره اما قرص «بابا کی برمی‌گرده؟» رو هر یه ساعت یه بار سر موقع می‌خوره. یکم مونده به این‌که از خستگی بزنم زیر گریه، تصمیم گرفتم برم پیش مامان. این‌جوری هم حداقل یکی حواسش به سینا بود و می‌تونستم یه ساعت پشت سر هم کار کنم و هم یکم باهاش حرف می‌زدم و سبک می‌شدم.وقتی رسیدم، بوی دمپخت گوجه توی کل خونه‌ش پیچیده بود و داشت خیارهای سالاد شیرازی رو با حوصله ریز ریز می‌کرد. تا نشستم روی مبل و نفس عمیق کشیدم، ری‌مایندر ذهنم فعال شد و نفسم رو بند آورد! بله! امروز آخرین مهلت پرداخت قبض موبایل بود! تا چند ساعت دیگه من می‌موندم و شوهری که ماموریته و موبایلی که یه‌طرفه‌ست و نمی‌تونم بهش زنگ بزنم! ترکیب فو‌ق‌العاده که با یه بچه مریض کامل می‌شد!با نگرانی بلند شدم که تا دیر نشده، برم دم خودپرداز. همیشه و هر ماه با قبض موبایلم مشکل داشتم تا این‌که از یه جایی به بعد مهرداد مسئولیت کامل تموم قبض‌ها رو قبول کرد. سینا هم با یک‌دفعه رفتن من احساس وظیفه کرد و بنای گریه کردن رو گذاشت! اگه بچه دارید که هیچ، اگه ندارید باید بگم که یکی از سخت‌ترین کارهای دنیا توضیح دادن اهمیت و فوریت پرداخت قبض برای یک بچه ۶ ساله سرماخورده است. بالاخره تونستم قانعش کنم و با بالاترین سرعت به سمت خودپردازی که اصلا هم نزدیک نبود رفتم! خیابونی که مامان داخلش زندگی می‌کنه، ۸ تا خرازی داره! دقیقا ۸ تا! اما یه دونه خودپرداز سالم هم نداره!بعد از پرداخت کردن قبض، یه نفس نیمه‌راحت کشیدم و با سرعت به سمت خونه مامان رفتم تا قبل از این‌که سینا برای بار هفتم بهم زنگ بزنه، رسیده باشم. وارد خونه که شدم، خواهرم رو دیدم که پشت میز نشسته و برای سینا انار دون می‌کنه تا دیگه گریه نکنه. یکی از راه‌های خوشحال کردن پسرم، پیشنهاد هر خوراکی قرمز رنگیه و این بار هم انار قرمز به دادمون رسید! همون موقع گوشی خواهرم لرزید و از من خواست پیامش رو براش بخونم که گوشیش چسبناک و کثیف نشه. با خستگی موبایل رو از توی کیفش درآوردم و پیام جدید رو باز کردم. چند لحظه به گوشی خیره شدم و یه آن احساس کردم فشار مریضی سینا، عقب افتادن اومدن مهرداد، ددلاین‌های پروژه‌ها، شوک قبض و قطعی تلفن چند برابر شده! پیام رو آروم و با صدای از ته چاه دراومده برای خواهرم خوندم:«قبض موبایل شما با موفقیت به صورت خودکار پرداخت شد. با تشکر از استفاده از خدمات پرداخت دبیت.»</description>
                <category>farzaneh seif</category>
                <author>farzaneh seif</author>
                <pubDate>Sat, 09 Nov 2024 17:22:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آپارتمان روانی‌های در جستجوی مرگ</title>
                <link>https://virgool.io/@farzanehseif/%D8%A2%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%D8%B3%D8%AA%D8%AC%D9%88%DB%8C-%D9%85%D8%B1%DA%AF-aprmzzvplth2</link>
                <description>معمولاً امکان مواجه شدن با یک حادثه خود به اندازه‌ی کافی دلهره‌آور است، چه برسد به این که حادثه محتمل نیز باشد. بعد از این که من و دوستم به واحدی نقل مکان کردیم که در طبقه‌ی ششم واقع بود، همه چیز به نظر خوب می‌رسید. تا اینکه به زودی متوجه شدیم که آسانسور ساختمان به شدت معیوب و خطرناک است. در اصل، آپارتمان ما دو آسانسور داشت که وقتی یکی خراب می‌شد، دیگری را راه‌اندازی می‌کردند. هر دوی این آسانسورها نیز به طرز نگران‌کننده‌ای خطرناک بودند. بگذارید این‌طور بگویم که وقتی آسانسور از بالا به پایین حرکت می‌کرد، در یک سقوط آزاد به سر می‌بردیم. وقتی از پایین به بالا حرکت می‌کرد، اما به گونه‌ی عجیبی شناور بود. انگار که هر لحظه ممکن بود که اتاق آسانسور رها شده و سقوط کند. علاوه بر این، چه در مسیر پایین‌رو و چه در مسیر بالا‌رو به چیزهای مختلفی برخورد و صداهای عجیبی تولید می‌کرد. ما هم که اجاره‌نامه را بسته بودیم و باید وضع اضطراب‌آور را تاب می‌آوردیم و تاب هم آوردیم. اما میهمان‌هایمان خیلی با قضیه‌ی تاب آوردن ما موافق نبودند و اغلب از به خانه‌ی ما آمدن در هراس بودند. برای همین من و دوستم خیلی مصمم و محکم تصمیم گرفتیم که با مدیر ساختمان صحبت کنیم. بعد از پیدا کردن ایشان متوجه شدیم که مرد خوش مشربی است و بسیار خوشایند. تنها ایرادش این بود که به نظر می‌رسید هیچ‌چیز برایش مهم نباشد. و همین‌طور هم بود. جناب مدیر پیگیر دریافت شارژ واحدهای مختلف نبود و همسایه‌ها هم همه بی‌نظم و بی‌مسئولیت بودند. تصور کنید که هیچ‌کس وضعیت خطیر آسانسور را جدی نمی‌گرفت.خب، اولین چیزی که به ذهن من رسید این بود که در این آپارتمان کسی انگیزه‌ی چندانی برای ادامه‌ی حیات ندارد. گویا همه به دنبال بهانه بودند برای مردن. وقتی که با آقای مدیر روبه‌رو شدیم و شروع به صحبت کردن کردیم، خیلی موقرانه به شکایت‌های ما گوش داد و اهالی ساختمان را برای همه‌چیز مقصر معرفی کرد و گفت که کاری از دستش بر نمی‌آید. من به معنای واقعی کلمه ناامید شدم و از آن پس احساس می‌کردم که در یک بیمارستان روانی زندگی می‌کنم که تمام مریض‌هایش به دلیل قصد و یا اقدام به خودکشی بستری شده‌اند. وقتی که متوجه شدیم کاری از دستمان برنمی‌آید، به مرور زمان با وضع موجود سازگار شدیم. تا اینکه وسواس عجیبی ذهنم را به خود مشغول کرد. به تدریج به ازای هر چند باری که بیرون می‌رفتم، تعداد دفعات کمتری سوار آسانسور می‌شدم. گاهی خودم را غرق در فانتزی‌های مرگ با آسانسور می‌دیدم و برای خودم اشک می‌ریختم.</description>
                <category>farzaneh seif</category>
                <author>farzaneh seif</author>
                <pubDate>Tue, 05 Dec 2023 17:14:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روز، خارجی، گاتهام سیتی</title>
                <link>https://virgool.io/@farzanehseif/%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%AE%D8%A7%D8%B1%D8%AC%DB%8C-%DA%AF%D8%A7%D8%AA%D9%87%D8%A7%D9%85-%D8%B3%DB%8C%D8%AA%DB%8C-ztwvlsu1pgq5</link>
                <description>در یک روز عادی در گاتهام، جایی که آسمان همیشه تیره و تار است و قهرمانان و ضدقهرمانان در یک رقص خطرناک به نام زندگی شرکت می‌کنند، مامور بیمه‌ای به نام باب در دفتر خود میزبان یک مشتری جدید بود تا به او خدمات بدهد. او نمی‌دانست که این مشتری جدید کسی نیست جز بتمن، قهرمان نقابدار شهر گاتهام.بتمن، که در روزهای اخیر نگران آسیب‌هایی بود که جوکر به شهر می‌زند، تصمیم گرفته بود که شاید وقت آن رسیده است تا از نوعی بیمه برای حفاظت از شهرش استفاده کند. او به دفتر بیمه رفت و پشت میز باب نشست.باب، که عینکش را بالا زد و با تعجب به مرد نقابدار نگاه کرد، گفت: «شما... شما بتمن هستید، درست است؟&quot;بتمن فقط سر تکان داد و بعد از چند ثانیه دلیل مراجعه‌اش را به باب گفت.&quot;خوب، ما در اینجا بیمه ضد جوکر نداریم، اما...&quot;بتمن قطعش کرد: &quot;من به دنبال بیمه‌ای هستم که بتواند تمام خسارات ناشی از شرارت‌های جوکر را پوشش دهد.&quot;باب لبخند زد و گفت: &quot;آه، بیمه ضد شرارت. بله، بله. ما به تازگی این بسته را ارائه داده‌ایم. از خسارات ناشی از انفجارات گرفته تا نبردهای شبانه بین شما و جوکر در خیابان‌های گاتهام.&quot;بتمن پرسید: &quot;آیا این بیمه شامل خسارت‌های ناشی از بت‌موبیل و بت‌کوپتر هم می‌شود؟&quot;&quot;البته،&quot; باب با خونسردی پاسخ داد. &quot;ما حتی یک بخش ویژه برای بت‌گجت‌هاتون داریم.&quot;با پایان جلسه، باب بسته بیمه‌ای را تدوین کرد که تنها یک قهرمان می‌توانست از پس هزینه‌هایش برآید. بتمن تنها گفت: &quot;فرستادن صورت‌حساب‌ها را به وین اینترپرایزز بسپار.&quot;و اینگونه بود که باب به یک قهرمان ناشناخته تبدیل شد، مردی که با قلم و کاغذ خود، گاتهام را به شیوه‌ای منحصر به فرد نجات داد.</description>
                <category>farzaneh seif</category>
                <author>farzaneh seif</author>
                <pubDate>Tue, 07 Nov 2023 16:06:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کارهایی که می‌تونیم روزانه برای حفاظت از زمین بکنیم</title>
                <link>https://virgool.io/@farzanehseif/%D9%87%D8%B1-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86-czyst0bnx1qz</link>
                <description>چند روز دیگر روز روز زمین است، روزی برای افزایش آگاهی و قدردانی نسبت به محیط زیست و کره زمین. اما بیاید سعی کنیم هر روز، زمین برایمان مهم باشد.١. مستندی درباره محیط زیست تماشا كنید.٢. صفحات مجازی را كه فعالیت های محیط زیستی می كنند؛ دنبال كنید.٣. کتابی در مورد زندگی پایدار بخوانید. Sustainable Living٤. هر هفته یك روز را به جمع آوری آشغال‌های محله تان اختصاص دهید.٥. یك روز یا یك هفته را بدون گوشت بگذرانید.٦. شروع به کمپوست کنید.٧. یك درخت بكارید.٨. كمی گل و گیاه بکارید.٩. بگذارید لباس هایتان در آفتاب خشک شوند.١٠. همیشه یك بطری آب قابل استفاده مجدد همراه‌تان باشد.١١. یك هفته یا یك ماه را بدون هزینه اضافی طی كنید.١٢. تا جایی كه می توانید از دستمال های کاغذی و نوارهای بهداشتی استفاده نكنید.١٣. سعی كنید زباله هایتان را به صفر برسانید و از كسانی كه این كار را می كنند حمایت كنید. Zero wasting١٤. محصولی را كه خودتان كاشته اید بخورید.١٥. در كمتر از ٥ دقیقه دوش بگیرید.١٦. سعی کنید بیشتر در خانه آشپزی كنید.١٧. داوطلب فعالیت های محیط زیستی شوید!١٨. از لباس های قدیمی استفاده مجدد كنید.١٩. به جای كولر پنجره را باز كنید.٢٠. مواد غذایی را به درستی در یخچال نگهداری کنید تا ماندگاری بیشتری داشته باشند.٢١. زباله های الکترونیکی خود را #بازیافت كنید.٢٢. غذاهایی را انتخاب كنید كه بسته بندی كمتری دارند.٢٣. سعی کنید خیلی چیزها را خودتان از ابتدا بسازید.٢٤. كمتر و کمتر مصرف کنید.٢٥. خرید مایحتاج یخچال را مدیریت كنید.٢٦. چراغ های بی استفاده را خاموش كنید.٢٧. به دیگران آموزش دهید.شما برای زمین چه كارهایی می كنید؟</description>
                <category>farzaneh seif</category>
                <author>farzaneh seif</author>
                <pubDate>Wed, 07 Apr 2021 14:36:11 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آمار بازدید پست‌های من در سال ۹۹</title>
                <link>https://virgool.io/@farzanehseif/%D8%A2%D9%85%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%D9%BE%D8%B3%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%DB%B9%DB%B9-oonnd2fy81wr</link>
                <description>در طول تاریخ از اعداد استفاده کردیم تا اغلب داد و ستد کنیم و آن‌چیزی که شمردنی است را بشماریم. برای هر عدد واحد درست کردیم تا عددهای زندگی قاطی نشوند و از اعداد، شفاف‌تر استفاده کنیم؛ مثلا وقتی می‌گوییم ده هزار تومان به پول اشاره داریم و وقتی می‌گوییم ده هزار بلیط به بلیط!روز به روز که در زندگی جلو‌تر رفتیم عددها فرقی نکردند ولی این واحدها بودند که زیاد شدند. واحد کریپتو، واحد اصله درخت، واحد فاصله و …«واحد» یک توافق عمومی است برای شمردن؛ تا همانطور که گفتم شمردن‌ها قاطی نشود. مشاهده افراد دارای ثروت (اجتماعی یا مالی) به من ثابت کرده اینکه چه چیزی را بشماریم از اینکه چطور بشماریم مهم‌تر است. هرکس با واحد خاصی مسائل زندگی را می‌شمارد. اینطور به نظرم آمده که مشخص کردن واحد یعنی مشخص کردن اینکه من در زندگی برای چه چیزهایی ارزش قائلم و می‌خواهم چه چیزهایی را در زندگی بشمارم. https://cdn.virgool.io/annual-report/1399/wfukntuwjklo-Cyvhy.mp4 اعدادی که بدون واحد ثبت کردمبه ویدیویی که ویرگول برایم ساخته که نگاه می‌کنم میبینم که در سال ۹۹، من در مجموع ۳۱۱ کلمه در ویرگول نوشتم و منتشر کردم و مخاطبین، پست‌های من را ۱۱ مرتبه پسندیدند و  ۱ بار هم نظر خود را روی پست‌های من به اشتراک گذاشتند. در سال ۹۹، ۱۱ نفر در ویرگول من را دنبال کردند تا پست‌های بعدیم را بخوانند. این اعداد نشان میدهند من کاری کرده‌ام. هرکدام به واحدی وصل هستند. از خودم می‌پرسم من کدام واحد را شمارش کرده‌ام؟ کدامیک از واحدهای بالا از همه برای من مهم‌تر است؟ ادامه ویدیو را می‌بینم.آمار از اثر بیرونی می‌گویندطبق آمار پست‌های من ۳۱۱ بار خوانده شدند و ۵,۱۰۱ ثانیه صرف مطالعه آنها شده است، که با توجه به جمعیتی که در ایران به اینترنت دسترسی دارند، ویرگول به من می‌گوید که توانستم  ۰/۰۰۰۰۶۹۹۳۴ ثانیه، سرانه مطالعه دیجیتال کشور را بالا ببرم.از طرف دیگر ویرگول به من می‌گوید که اگر قرار بود پست‌هایم را چاپ و به دست تک تک خوانندگان برسانم باید ۹۰۷ کاغذ مصرف می‌کردم.آن عددهای کوچک ابتدای ویدیو حالا تبدیل شده‌اند به عددهای بزرگ به اینکه من جلوی مصرف این تعداد کاغذ را گرفتم یا به اینکه من  ۰/۰۰۰۰۶۹۹۳۴ ثانیه، سرانه مطالعه دیجیتال کشور را جابه جا کرده‌ام. واحد این عددها برای من ملموس‌تر است.واحد نوشتن چیست؟همه عددهای بالا و همینطور اثر بیرونی که روی خوانندگان و همینطور در مقیاس بزرگتر طبیعت و جامعه اطرافم گذاشتم اعدادی هستند که من دوستشان دارم و به آنها افتخار می‌کنم. اگر چنین ویدیویی دست شما نیز رسید به شما بابت تک تک اعداد تبریک می‌گویم.اثر هر نوشته تا حدودی معلوم است، اگر بنویسید جلوی قطع درخت را می‌گیرید، به سرانه مطالعه کشور اضافه می‌کنید و خوانندگانی جذب می‌کنید که شما را از طریق نوشته‌هایتان می‌شناسند و …به نظرم می‌رسد که نوشته‌های من و شما واحد ندارند ولی اثر بیرونی دارند.</description>
                <category>farzaneh seif</category>
                <author>farzaneh seif</author>
                <pubDate>Mon, 29 Mar 2021 11:20:32 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آخرین روز زمستان</title>
                <link>https://virgool.io/@farzanehseif/%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%B2%D9%85%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-nplbqlg8yc9k</link>
                <description>این اولین کتابی بود که من از خانم اسماعیل زاده خواندم و شیفته قلم روان و خوب ایشون شدم .کتاب با اینکه حجم زیادی نداشت سراسر کشش بود و بی حرف و حاشیه اضافی مخاطب را همراه خود می‌کرد بی آنکه بفهمد ساعت هاست نشسته و بدون خستگی مطالعه کرده. توصیف و فضا سازی ها به قدر کفایت بود و اگر ذهن تصویرسازی داشته باشی پا به پای شخصیت داستان هنگام دیدن فیلم لیلا در سینما و حتی ساندویچ فروشی های خیابان فردوسی همراه میشوی و حس و حال شخصیت‌ها را به خوبی درک می کنی و حتی عذاب وجدان و یا حتی دلتنگی لیلای داستان را به خوبی حس می‌کنی دلتنگی که با یک اشتباه کودکانه شکل گرفت و سالها با شخصیت‌های رمان همراه بود ولی حسی که زن و شوهر داستان را با وجود دیواری که بینشان بود کنار هم نگه داشت عشق بود.داستان درباره زندگی لیلا و امیر حسین است. لیلای هیجده ساله و بی‌تجربه وارد زندگی امیرحسین می‌شود مرد جدی و مهربانی که کلامی بلد نیست محبت کند و لیلا در آن سن کم آن را نفهمید و زندگی آنها با حضور سعید دوست صمیمی امیرحسین دستخوش طوفانی می‌شود به درازای ده سال دل تنگی؛ که با اشتباه لیلا در درک بین عشق و عادت بوجود آمد و قهر طولانی امیرحسین که نتوان دوری داشت و نه کنار هم بودن و بخشیدن.زیاد توضیح دادم امیدوارم کتاب و بخوانید و مثل من لذت ببرید .کسی چه می‌داند ، شاید واقعا بهار امسال ، بهار بهتری شد...شاید این فروردین... اولین بهار بعد از آن همه زمستان بود...شاید این آخرین زمستان بود...خرید از فیدیبو</description>
                <category>farzaneh seif</category>
                <author>farzaneh seif</author>
                <pubDate>Tue, 17 Nov 2020 12:59:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مهمترین درسی که توی زندگیم یاد گرفتم</title>
                <link>https://virgool.io/@farzanehseif/%D9%85%D9%87%D9%85%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AA%D9%88%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%85-%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%DA%AF%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%85-yn08s5tyc7jo</link>
                <description>شما از افرادی هستید که خیلی زیاد کار می‌کنین و هر روز تمام انرژی خودتون را برای کارِتون تخلیه می‌کنین و آخر شب‌ها دیگه انرژی براتون باقی نمیمونه؟ اگر شما هم اینطوری هستید بدونید که یه جایی از زندگیتون اشتباهه و باید اون را درست کنید. راه حلش هم ساده‌تر از چیزیه که فکر می‌کنید.من مدت‌ها تمام کاری که عصر و شب انجام میدادم تماشای تلویزیون و یا وقت گذروندن با گوشی بود و همیشه هم احساس خستگی و بی‌حوصلگی داشتم. بدون اینکه دلیلش را بدونم.اگر شما هم از زندگیتون لذت نمی‌برید یا صبح‌ها با انرژی برای شروع یک روز جدید از خواب بیدار نمیشید لازمه که چیزی را در زندگیتون عوض کند.شما و اطرافیانتون شایسته یک زندگی خوب هستید. البته که هر کسی توی دنیا شایسته چنین چیزیه. من میخواهم در مورد چیزی که تغییر بزرگی در زندگی من ایجاد کرد صحبت کنم. این موضوع ساده‌ایه. یا بهتر بگم خیلی ساده است اما تاثیری که میتونه داشته باشه خیلی زیاده.۱۰۰٪ خوشحالیه من از یک چیز نشات میگیره؛ انرژی!این راهکار منه. البته که این مفهوم جدیدی نیست. مثل هر ایده دیگری که تو دنیا وجود داره و قبلا در موردش بحث شده.اما مثل همه راهکارهای دیگه چیزی که سختش میکنه اجرایی کردن اونه. اگه شما می‌خواین اون رو اجرا کنید باید اول از همه خودتون رو بشناسید.من شروع کردم با این سوالا خودم را بشناسم.چرا امروز حالم خوب بود؟چرا امروز حوصله ندارم؟چرا من خوشحالم؟چرا استرس گرفتم؟نهایتا به چیزی که رسیدم این ۲ مورد بود:انرژی زیاد: حال خوب، احساس راحتی، فکر به آینده، ورزش و انجام دادن هرکاری که دوست دارم.انرژی پایین: حال بد، ناراحتی، ترس از آینده، خجالت از ارتباط با بقیه، نگرانی و ...شاید حالا بگید که چیزهایی که نوشتم خیلی بدیهی و مشخصند. ولی چیزی که میخوام بگم اینه که تا حالا کسی به من یاد نداده بود که انرژیم را مدیریت کنم! نه در خونه، نه در مدرسه و نه در محل کار. مدیریت انرژیم بود که تاثیر زیادی روی زندگیم داشت.شما چطوری انرژیتون را مدیریت می‌کنید؟حالا وقتشه از خودتون بپرسید:چه کارهایی حال من رو بد میکنه و انرژیم رو تخلیه؟چه کارهایی حس خوب بهم میده و پرانرژیم میکنه؟قبل اینکه کودک درونتون بیدار بشه و جواب‌هایی مثل مهمونی، خرید و تفریح رو بهتون بده میخوام بگم که اگه میخواین به نتیجه خوبی برسید دنبال چیزهایی دیگه‌ای باشید.من مثالی از چیزی که منظورمه میزنم: به نظر من، نوشتن یه کار سخت و خسته کننده است و من زیاد از این کار خوشم نمیاد.اما من بعد از اینکه این کار را انجام میدم احساس خوبی بهم دست میده و انرژی زیادی ازش میگیرم. پس وقتی ما به دنبال اون حس خوب و انرژی می‌گردیم دیگه سختی کار واسمون ملاک نیست بلکه نتیجه کار و تاثیری که روی حال من داره مهمه.هر روز خودتون را ارزیابی کنیداز خودتون بپرسید که در مسیر درستی قرار دارید یا نه؟ زندگی کردن مثل هواپیما نیست که یه دکمه اتو-پایلوت بزنید و دیگه خودش مسیرش را پیدا کنه. خودتون باید اون را به دلخواه خودتون درستش کنید. قبل از اینکه دیر بشه هر روز زمانی را برای دیدنِ گذشته و آینده صرف کنید.برخلاف حرف خیلی از آدم‌ها من اعتقاد دارم که زندگی خیلی هم طولانیه. و اگه ما اون رو درست انجام بدیم میتونیم به همه چیزهایی که میخوایم برسیم. واسه این کار فقط نیازه که صبر داشته باشیم و عمر و انرژیمون را در مسیر درستی صرف کنیم.این مسیر را همین حالا با این سوال شروع کنید که: «چه کاری می‌تونم انجام بدم تا امروز حال خوبی داشته باشم؟»فردا هم باز همین سوال را از خودتون بکنید.پس فردا هم همینطور...</description>
                <category>farzaneh seif</category>
                <author>farzaneh seif</author>
                <pubDate>Fri, 17 Nov 2017 19:19:15 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>