<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مریم روشنی راد</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@faslebaharmrr</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 10:38:44</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1223857/avatar/FPLNql.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مریم روشنی راد</title>
            <link>https://virgool.io/@faslebaharmrr</link>
        </image>

                    <item>
                <title>پس از آن روز</title>
                <link>https://virgool.io/@faslebaharmrr/%D9%BE%D8%B3-%D8%A7%D8%B2-%D8%A2%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2-tcl585sf8wsu</link>
                <description>یک روز یک پروانهتازه برادرم را خاک کرده بودیم. حال روحی‌ام خراب بود. بردنم جایی تا کمی حال و هوایم عوض شود. و من ناگهان این زیبا رویِ زیبا پر و بال را دیدم. نتوانستم جلوی خودم را بگیرم. با دست لرزان گوشی را گرفتم سمتش. او ترسید. پرواز کرد. همیشه همینطور است. اول تو را امتحان می‌کنند. پروانه‌ها را می‌گویم. از این گل به آن گل. از این بوته به آن شاخه. تو را دنبال خودشان می‌کشانند. وقتی یکی فهمید خواست تو چیست، نگاهت در پی ثبت زیبایی‌است یا آزردن و تاراندن، روی گلی آرام می گیرد و تو پاورچین و نم‌نمک نزدیک می شوی. از هیجان نزدیک است جان از تنت پرواز کند . بسختی گوشی را تنظم می‌کنی. خیلی وقت‌ها می‌پرد اما شانس با عکاس بیشتر مواقع هست. یکی می‌نشیند منتظر تا تو بتوانی چندتایی عکس از گُل رویش یا روی گُلش بچینی و به ثبت برسانی.در دلت زندگی، باز هم جریان می‌یابد؛ میان بال بالک‌های پروانه، بوی گل.زنگی با غم هم زیباست.</description>
                <category>مریم روشنی راد</category>
                <author>مریم روشنی راد</author>
                <pubDate>Sat, 02 Aug 2025 13:49:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شمال خراسانی و کرد سنندج و عرب اهوازی در یک قاب</title>
                <link>https://virgool.io/@faslebaharmrr/%D8%B4%D9%85%D8%A7%D9%84-%D8%AE%D8%B1%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%88-%DA%A9%D8%B1%D8%AF-%D8%B3%D9%86%D9%86%D8%AF%D8%AC-%D9%88-%D8%B9%D8%B1%D8%A8-%D8%A7%D9%87%D9%88%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%DB%8C%DA%A9-%D9%82%D8%A7%D8%A8-wguuw0fabnnx</link>
                <description> خراسانی و کرد سنندج و عرب اهوازی در یک قابچندی پیش، بش قارداش بجنورد میزبان مهمانانی از اقوام مختلف بود و البته اقوام دیگری را نیز پذیرا بود. ترک تبریز و لُر هم در گردهمایی بودند‌ که در این قاب دیده نمی شوند.چادر هموطنان اهوازی حال و هوای خاص خودش را داشت؛ در گوشه ای از سیاه چادر چای و قهوه‌ی مخصوص خودشان را تهیه و از مهمانان پذیرایی  و با مهربانی به پرسش‌ها پاسخ می‌‌دادند.هنوز طعم چای خوش رنگ و خوش طعم زیر زبانم جا خوش کرده است.مردانی خوشیپ و بلند بالا و خونگرم مشکی‌ پوش با گل طلایی  روی قلب که بزرگی در بینشان در  روی کنارهای نرم  نشسته و به مهمانان خوش آمد می‌گفت.به چیزی تکیه کرده بود شبیه کجاوه‌ی شتر یا زین اسب  و شمشیری نمادین با قاب نقره پیش  رویش گذاشته بود. وقتی نگاه من را به شمشیر و نقش و نگارهای نقره را دید گفت:&quot; شمشیر همیشه برای جنگ نیست. برای نشان دادن قدرت و رقص هم هست&quot;  گفت تا حدود یازده شب بمانیم و اجرای برنامه شان را خصوصا رقص با شمشیر را ببینیم.</description>
                <category>مریم روشنی راد</category>
                <author>مریم روشنی راد</author>
                <pubDate>Wed, 21 May 2025 13:22:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک روز آفتابی</title>
                <link>https://virgool.io/@faslebaharmrr/%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%A2%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%A8%DB%8C-ehrl15ctuiq4</link>
                <description>روزی که برای گرفتن عکس به این مکان آمده بودم یک روز آفتابی بود. برگ‌های بخاطر باد و باران شب قبل خیابان را فرش کرده بود. اول صبح بود و هنوز برگ‌ها زیر پای رهگذران خورد و خاکشیر و به سمتی کود نشده بود. از دیدن این فرش زیبا قلبم تند کوبید و مثل کسی که گنجی یافته و ترس آن دارد که کسی متوجه شود و از دستش بقاپد، از سیر دیدن دست برداشتم و زود عکس‌ها گرفتم. خوب شد که فراق بال بودن در آن منظره را کنار گذاشتم و دم را غنیمت شمردم چون گروه مردان و زنان نرمش کن از راه رسیدند و تمام برگ‌ها را زیر پاهای کتانی پوششان شکستند و تکه تکه کردند. شاید تنها از روز و آن دقایق این عکس به یادگار مانده باشد. </description>
                <category>مریم روشنی راد</category>
                <author>مریم روشنی راد</author>
                <pubDate>Thu, 14 Nov 2024 23:38:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان کوتاه براتعلی نفتی</title>
                <link>https://virgool.io/@faslebaharmrr/%D9%86%D9%81%D8%AA%DB%8C-cysimll6awm1</link>
                <description>منبع: اینترنتبراتعلی نفتی را همه‌ی اهل محله‌ی سبزیکاران می شناختند. بین مردم شایعه بود از اقوام دور آقای رحمانی است که شعبه‌ی پخش نفت دارد. می‌گفتند ور شکسته شده و از سر ناچاری به این کار مشغول شده است. زنش طلاق گرفته و تنها مستاجر یک حیاط قدیمی است. بیش از پنج سال می‌گذشت از وقتی که رحمانی زیر پر و بال براتعلی را گرفته بود. یک روز براتعلی مثل همیشه رفت تا پیت های حلبی را پر از نفت کند و برای فروش به کوچه و پس کوچه‌های محله ببرد، از دور دید وانت‌بار گوجه‌ای رنگ روبروی مغازه، پارک شده است. هر چه به مغازه نزدیک‌تر می‌شد، دهانش بیشتر خشک می شد. صدای قلبش را واضحتر می‌شنید. دلش گواهی بد می‌داد . از این غولچه که قصد داشت هرچه نفت هست را بمکد و برود، اصلا خوشش نمی‌آمد. وارد مغازه شد‌. آقای رحمانی با مرد جوانی مشغول گفتگو بود. او به جمع دونفره سلام کرد . رحمانی رو به براتعلی گفت: «حسن آقا از امروز به بعد این‌جا کار می‌کنه . از این به بعد هرکی بیشتر برد و فروخت بیشتر پول بدست میاره!» همان روز اول بود که بذر کینه در دل براتعلی کاشته شد. حسن ، سر و ریختش تمیز بود و ماشینش هم زیر نور آفتاب اواخر پاییز می‌درخشید؛ نگاهی به سرتا پای براتعلی انداخت و گاری را انداز و رانداز کرد . براتعلی دنباله‌ی نگاه حسن آقا را گرفت و به خودش نگاه کرد. نیمه تنه‌ی نیمدار چرب نفت آلود، شلور وصله دار، چکمه‌های پلاستیکی. براتعلی از این نگاه که از بالا به پایین بود، ناراحت شد . ته لبخند تمسخر آمیزی، چروک لایه‌های پیشانی رحمانی را از هم باز کرده و برق شیطنت توی چشم‌های کدر و درشتش درخشیدن گرفته بود. روزهای بعدی، روزهای خوبی برای براتعلی نبود. کارش از روزی چهار پنج بار پر و خالی کردن پیت‌های نفت به یک بار در روز رسیده بود . یک روز صبح زمستانی بیدار شد. برف سنگینی شهر را چون پتوی ضخیم سپیدی پوشانده بود. براتعلی گاری را برداشت و به طرف شعبه راه افتاد. برف تا زانو می‌رسید به پشت در مغازه رسید منتظر ماند که رحمانی در مغازه را باز کند. حسن آقا هم از راه رسید صدای باز شدن پشتی در، از داخل می‌آمد. در باز شد رحمانی، با صورتی که خمار و خواب آلود بود، بدون سلام و علیک گفت: « امروز برای تو نفت نیست!» براتعلی نگاهی به حسن آقا کرد و سپس رو به آقای رحمانی گفت :« یک دفعه بگو نیا دیگه... این چه وضعشه؟!» «راه‌ها بسته شده سهمیه هم کم. چند روز طول می‌کشه تا درست بشه!» براتعلی سرش را پایین انداخت. به طرف خانه‌اش رفت. در بین راه با خودش گفت :« اگر همین جور پیش بره سر سیاه زمستان گرسنه می‌مونم !.»باید فکر ی به حال خودش می‌کرد. اما چه فکری ؟ ! در دلش دعا کرد که حسن آقا به جای بهتری برود و او را به حال خودش بگذارد. در این مدت هم فهمیده بود حسن آقا کجا زندگی می کند و وانت‌ را توی کوچه می‌گذارد، در حیاط شان هم ماشین رو نیست‌. از بین خرت و پرت‌هایی که داشت فقط یک تیشه بود که می‌شد برداشت و در تاریکی کمین کرد و دنیا را روی سر حسن آقا خراب کرد! سر تیشه را حسابی تیز کرد. وقتی شب نرمک نرمک سمت اذان صبح شیب گرفته بود، براتعلی ایستاده بود زیر نور کم حال تیر چراغ برق ماشین حسن آقا را نگاه می‌کرد. سَر تیشه را با لباس کهنه پیچیانده بود. به شیر تانکر پشت وانت ضربه زد. آنقدر که دستگیره‌ی شیر تخلیه را شکست. طوری‌که باز و بسته شدنش با دست و هر وسیله‌ی دیگر غیر ممکن بود. سپس کهنه را باز کرد. سر تیشه حسابی صیقل خورده بود و می‌درخشید. به لاستیک ها ضربه زد. صدای خالی شدن باد لاستیک بلند شد، فِسسسسس! چهار چرخ را پنچر کرد نفس راحت و عمیقی کشید و به خانه‌اش برگشت. روز بعد به شعبه سر نزد. بعد ازظهر بود که، آقای رحمانی به دیدنش آمد و گفت: «چرا امروز صبح نیامدی نفت ببری برا مردم؟!» « خودت گفتی نیا!» « بیا بریم!» « کجا ؟ چرا ؟» «ماشین حسن را درب و داغون کردن ...از کار انداختنش!» براتعلی ته دلش خندید. اما خودش را بی‌تفاوت نشان داد. «حسن آقا شکایت کرده، دنبال خرابکار می گردن . و فهمیدن کار کیه ... از رد پایی که رو برف مانده بود.» دل براتعلی مثل برف روی توپ با لگد بچه‌ای ریخت اما چیزی بروز نداد. پیت‌ها را دانه دانه پر از نفت کرد و داخل گاری گذاشت. گاری بزرگ و سنگین و حرکت دادن آن داخل کوچه‌های تنگ و پر برف سخت بود. با مشقت کارش را انجام داد و برگشت. مامورهای شهربانی داخل مغازه بودند و با آقای رحمانی حرف می‌زدند. براتعلی سلام کرد و رفت تا پیت‌ها را مجددا پر کند. مامورها سین جیم کردند اما چیزی دستگیرشان نشد، رفتند. آقای رحمانی به براتعلی گفت:«کار تو بود ؟» براتعلی گفت: « نه ! حالا نوبت تویه منو سوال جواب کنی ؟ دیواری کوتاه تر از من ندیدی .؟ از قدیم گفتن دیوار که کوتاه باشه سگ از بغداد میاد روی آدم می‌شاشه!»رحمانی گفت: «دیلماج شدی ضرب المثل ترجمه می‌کنی! ببین!اگر بگی کار تو بوده، منم می گم کی علیه تو شهادت داد و تو رو ور شکست کرد .» براتعلی برگشت و به چشمای رحمانی خیره شد. «تو تمام این سالها می دونستی کی منو بدبخت کرد؟» رحمانی گفت:«می دونستم!» ‌براتعلی با رحمانی دست به یقه شد او را به زمین انداخت و روی سینه اش نشست گفت: «بگو کی بود که به دروغ شهادت داد ؟ خودت بودی درسته ؟؟»‌ رحمانی به نفس نفس افتاده بود سینه اش خس خس می کرد گفت: «ناسلامتی فامیلیم!» براتعلی گلوی رحمانی را با دو دست فشرد گفت:«اونوقت که روزگارم را با خاک یکسان کردی فامیل نبودیم ؟ ...اگر بگی کار کی بود می زارم زنده بمونی» رحمانی که خودش را در یک قدمی مرگ می‌دید گفت:«کارِ... من بود ... اما جبران می‌کنم . بلند شو !» «چطور جبران می‌کنی؟ آبروی رفته‌ام رو چطور بر می‌گردانی ؟» خون جلوی چشمان براتعلی را گرفته بود. نمی‌دانست چطور زهرش را بریزد گفت: «زندگیم را ازم گرفتی! باعث شدی زنم بره شوهر کنه!» از روی سینه مرد بلند شد رفت لبه‌ی گاری نشست و از جیبش سیگار اشنو را در آورد آتش زد. چند پک عمیق به آن زد و دودش را داخل مغازه بیرون داد. پیت‌ها، پر نفت بودند. شالش را برداشت و داخل دهانه‌ی پیت کرد و منتظر شد. آقای رحمانی حواسش به کار براتعلی نبود سرفه می‌کرد و فحش می‌داد. به طرف راه پله‌های عقب مغازه رفت و به سختی پله‌ها را بالا رفت. مرد گوشه‌ی شال را از داخل پیت در آورد. خوب خیس خورده بود و ازش نفت می‌چکید. آتش سیگار را زیر شال گرفت. شال کم کم روشن شد و شعله گرفت. براتعلی شال آتش گرفته را انداخت روی کیسه های ته مغازه و پیت نفت را روی پله‌ها ریخت و آتش زد . تیرهای سقف چوبی بود. کم کم آتش و دود به سقف رسید. بوی دود و آتش مردم را به خیابان کشانده بود . صدای کمک کنید، کمک کنید! از هر طرف شنیده می‌شد . مرد پیت نفت را از گاری برداشت خودش جای پیت ایستاد. پیت را بالای سرش برد نفت را روی خودش سرازیر کرد و سپس کبریت را کشید.مریم روشنی راد</description>
                <category>مریم روشنی راد</category>
                <author>مریم روشنی راد</author>
                <pubDate>Fri, 14 Jul 2023 20:20:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جای خالی نسیم</title>
                <link>https://virgool.io/atighefroshi/%D8%AC%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%D9%84%DB%8C-%D9%86%D8%B3%DB%8C%D9%85-pawsedekbhcq</link>
                <description>  «بارها بهت گفته بودم ؛ دوستت دارم و از پدرت هم نمی ترسم این بار عملیش کردم ... باور نداری یه  تک پا بیا بیرون ، خودت ببین ...‌حالا دیگه جلو چش همتونم»  «ای احمق... این چه کاریه که کردی ؟! زدی همه چی رو خراب کردی  »  «هاه ... هاه ... منظورت این که چقدر باهوشم ؟ صبح اول وقت ؛ همسایه ها زدن بیرون ؛ نامه‌ی عاشقانمو می بینن!»    نسیم آشفته و با عجله  پله های اتاق خواب تا سالن را دوتا پکی پایین آمد و لامپ سر در ورودی را روشن ودرب را باز کرد . امیر به درخت اقاقیای توی باغچه‌ی پیاده رو  تکیه داده بود  . یک دستش اسپری بود ودست دیگرش گوشی . دقیقا رخت و لباسی را پوشیده بودکه پدرش - محمود خان - بدش‌می آمد . نسیم بدون آنکه چیزی بگوید رفت سمت امیر که اسپری را ازدستش بگیرد و نوشته ‌ی روی دیوار را خط خطی  و ناخوانا کند که امیر خودش را از دست نسیم رها کرد و سوار ماشین شد و با خنده گفت : «برو خونه... حواست نیست چطور زدی بیرون !» نسیم تازه متوجه خودش شد ؛ دید نه شالی بر سر ونه دمپای به پا دارد . با کف دستهایش  ، سرش را‌پوشاند و داخل ساختمان رفت و در رابست . « آخ ...امیر... خدا خَفَت کنه !» دندانهایش را با غیظ روی هم سایید؛ داخل اتاقش  دوید و درب را از داخل قفل کرد .  صورتش را روی بالشت گذاشت و گریه کرد .  «آخ امیر آخ»  محمودخان اولین جمعه‌ی هرماه برای صبحانه به جز مواقع و مناسبت های دیگر ؛ فرزندانش را برای صرف کله و پاچه  و شُله مشهدی و حلیم  به تناوب ، دعوت می کرد  . این جمعه طبق قرار نانوشته از آن جمعه ها بود . محمود خان پارچه‌ی مخصوص نان را برداشت و قیچی آشپزخانه را لای پارچه گذاشت  و از در ورودی ساختمان بیرون رفت. نانوایی سنگک آزاد پز ؛ سرچهار راه دوتا کوچه بالاتر بود همانطور که تو فکر بود که چیزی برای صبحانه از قلم نیوفتد. چشمش به دیوارسیمانیِ حیاطش افتاد که با خط درشت اما نسبتا کودکانه  نوشته بود : &quot; دوستت دارم و از پدرت هم نمی ترسم &quot; ! آه از نهادش برآمد و با خودش غرید:  « ای بچه پرو! » خون خونش را خورد ؛ از خریدن نان منصرف شد ، برگشت سمت در؛ دکمه‌ی  زنگ را چند بار پشت سرهم  فشار داد فورا یادش آمد که کلید به همراه دارد. کلید را از جیبش بیرو آورد ؛ اما دستش می لرزید وچشمانش تار می دید. نمی توانست کلید را داخل قفل جا بیاندازد .بارهانوک کلید را به روزنه ‌ی قفل نزدیک کرد ؛ که لرزش دستش آن را به چپ و راست و بالا و پایین متمایل کرد . در همین هنگام در باز شد و محمود خان که صورتش سرخ و رگهای گردنش برجسته شده بود ؛ با کفش وارد سالن شد . پارچه‌ی نان را به سمتی پرت کرد ؛ قیچی از لای پارچه بیرون آمد و به گلدان روی میز خورد . بتول خانم همسر محمود خان گفت :  «چی شده ؟ این چه حالیه که شما داری ؟ بچه ها چیزی شون شده ؟ » محمود خان بدون توجه به همسرش پله های اتاق خواب را بالا رفت و با مشت به در کوبید . « پاشو دختر ...یاِلله ... بیا ببین این پسرک سریش که اینقد ازش تعرف می کردی چه کاری داده دستمون... آبرومون رفت!» و چون جوابی نشنید ؛ درب را باز کرد . نسیم ؛ انگاراز پنجره بیرون رفته بود. لتها باز بود. استرس تازه ؛ خشم قبلی را تا حدی کمرنگ کرد . محمود خان سمت پنجره  رفت و توی کوچه را نگاه کرد. زیر لبی گفت : « نه ، امکان  نداره پریده باشه ؛ خیلی بلنده »  بتول خانم که توی اتاق آمده بود گفت:  «چته؟ ... چی شده ؟ خون به جیگرم کردی !»  «این دختر ورپریدت کو؟ ...آبروم رفت... خاک برسرم شد »  بتول خانم تازه متوجه جای خالی نسیم ، روی تخت و توی اتاق شد  و چشمش به پنجره‌ی باز  که پرده‌ی حریرسفیدش باباد ملایم صبحگاهی تکان می خورد ، افتاد. «وای ! کجا رفته؟ ... نکنه ‌بلاملایی سر خودش آورده باشه؟»  « تازه کجاش رو دیدی ... برو تو کوچه ببین این پسره‌ی چموش چی به سرمون آورده »    بتول خانم  که دستانش را به هم می مالید وپلک یک چشمش پشت سر هم می پرید گفت: «بیا! اینم عاقبتِ سخت گیرهات  ... نکنه باهم فرار کردن ؟!» و به دنبال حرف خودش ، پله ها را تندی پایین آمد که از سن وسال و  زانوان دردناکش بعید بود ؛ دنبال گوشی تلفن گشت .شماره ‌ی نسیم را گرفت :  تلفن ، چند بار پشت سرهم زنگ خورد اما جوابی نشنید . محمود خان از روی پله ها گفت:  « یا لله ! زنگ بزن نوید »   بتول خانم شماره‌ی نوید ؛ پسر بزرگش را گرفت . محمود خان نفس نفس زنان پله ها را‌پایین آمده بود ؛ گوشی را از بتول خانم گرفت وبا صدای بلند گفت : « برو بگرد اسپری رنگِ سفید یا مشکی ؛  پیدا کن و سریع بیار خونه!»  معلوم نشد ، از ان سوی تلفن چی شنید که با بد خلقی گفت : «هر کدوم شد ..‌بخر بیا خودت می فهمی و گوشی را روی مبل پرت کرد »  بوی کله پاچه فضای خانه را پر کرده بود. اما حس بدی که  بتول خانم داشت، بو را در مشامش  زننده جلوه داد‌. با همان حس وحال منزجر، گوشی را از روی مبل برداشت ودوباره به نسیم زنگ زد. « الو دختر تو کجایی... چرا تو اتاقت نیستی ؟ کی رفتی  بیرون ؟ چرا رفتی ؟ » پشت سرهم سوال می پرسید و فرصت جواب دادن را از نسیم گرفته بود. چند لحظه بعد گوشی را قطع کرد. چشمش به  کفشهای محمود خان افتاد. روی زانوانش نشست و کفش ها را با ملایمت از پای شوهرش که روی مبل وا رفته بود ، در آورد و گفت :   « صبح زود با دوستاش رفته کوه قبلا گفته بود ، من ؛ فراموشم شد بگم !» محمود خان با غیظ گفت : «من که می دونم راست  نمی گی .. رفتار دخترت رو ماست مالی نکن»  بتول خانم در حالیکه گوشش را به حرف های همسرش سپرده بود ؛ کفشها راروی جا کفشی گذاشت و سپس سمت آشپز خانه رفت و شعله‌ی زیر قابلمه را خاموش کرد . قبل از اذان صبح وقبل از بیدار شدن اهالی خانه  ؛ نسیم دست از گریه برداشت و به  بهترین دوستش - خاله کوچکه - دلارام زنگ زد و گفت:  « الو ... سلام... میای دنبالم؟ ... تا اذون نشده ؛ بدبخت شدم... بعدا بهت می گم»  و زیر لبی با خودش غرولند کرد :  «نامرد ...عمدا همچین روزی که همه میان رو انتخاب کرد ...عمدا‌!»  َوسایلش را داخل کوله چپاند و با شنیدن تک زنگ بی سروصدا و محتاط از خانه خارج شد.  سرخی صورت محمود خان جای خودش را به پریده گی رنگ و رو داد. با خودش حرف می زد : «من به این  پسرک آسمان جُل دختر نمی دم ... پررو نه سربازی رفته نه درس خونده ...شاشش کف نکرده افتاده دنبال دختر مردم! »   بتول خانم لیوان چای را پرنبات کرد و با قاشق دسته بلندی هم زدو گفت:   «به فکر ما نیستی، لااقل به فکر قلبت باش »  محمود خان لیوان را به لبهای درشت وگوشتالویش نزدیک کرد و گفت :  « مگه میزارن دو روز پشت سر هم حالمون خوب باشه و جنگ اعصاب نداشته باشیم! » « همو دوست دارن ... بزار باهم نامزد کنن پسره با خاطر جمعی بره سربازی و برگرده»   محمود خان لیوان سر خالی از چای را با شدت به میز کوبید طوریکه محتویات لیوان به اطراف شَتَک کرد و گفت:  «بیا ! اینم از عقل زن ما ... فکر نکرده حرف نزن دوسال سربازی ... بعدش بیاد چه غلطی بکنه ؟ از کجا پول دربیاره ؟ بماند که از سن دخترتم می گذره!»   بتول خانم جعبه ‌ی دستمال کاغذی رابرداشت و برگ های دستمال را پشت سر هم کشید و روی چای های پاشیده‌ی روی میز انداخت . محمود خان همانطور که  رفتار زنش را نگاه می کرد گفت :  «چه خبرته زن بسه دیگه تو که ازمنم داغون تری حواست کجاست !»  بتول خانم جعبه را کناری گذاشت و گفت :  «از دست شما واسه آدم هوش و حواس می مونه ؟ ...  بچه ها دارن میان ...نزار جلوی عروس و دوماد خراب بشیم »  « پسره  بیست سالش شده؟ ...درس که نخونده ، بیکاره... پس فردای روزگار چطور از پس زندگی بربیاد ؟!»   بتول خانم لیوان را در سینک گذاشت و گلوله ‌ی دستمال های زرد و خیس را درسطل زباله انداخت و گفت :  «بزار بیان خواستگاری شاید پدرش براش نقشه ای داره ما که نمی دونیم»     نسیم توی اتاق دلارام طاقباز روی تخت دراز کشیده بود و ظاهرا به سقف نگاه می کرد اما در دلش آشوب بود:  «احمق ... با این کارت ؛ حتما بابام بهت دختر می ده ...    فقط  اگه ننوشته بود &quot;از بابات نمی ترسم &quot;باز یه چیزی ...می تونستم بزنم زیرش که ؛ کار امیر نیست . اما حالا چی ...این جمله واسه بابا آشناست ... رودرو بهش گفت ... دوماه پیش که مچمون رو تو کافی شاپ نزدیک پارک گرفت!» دلارام که برایش صبحانه آماده کرده بود ؛ سینی را روی میز کنار تخت گذاشت و گفت :  « ببین نسیم جانم، به صلاحته به حرف بابات گوش کنی...‌چیزی که بین شما دوتاست عشق نیست  ؛ با سه چهار ماه دوستی نمی تونی برای یک عمر زندگی مشترک تصمیم بگیری...تو نوزده سالتم نیست... بزار بره سربازی برگرده اگه احساس امروزت رو داشتی اونوقت به ازدواج فکر کن ! » «آره ...می دونم ...تا چند سال دیگه نمی تونه زندگی جمع و جور بکنه...حالاباید برم و هر طور شده دیوار رو پاک کنم ! » « دیوار ؟؟ ! چاییت سرد شد ؛ یه لقمه صبحانه  بخور و بعد یه چرت بزن حالت جا میاد » نسیم کوله اش را آماده کرد و گفت :  « نت ندارم واسم ماشین می گیری برم خونه ؟ »مریم روشنی راد</description>
                <category>مریم روشنی راد</category>
                <author>مریم روشنی راد</author>
                <pubDate>Thu, 05 May 2022 04:07:53 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اقبال</title>
                <link>https://virgool.io/@faslebaharmrr/%D8%A7%D9%82%D8%A8%D8%A7%D9%84-dtcuiermlawv</link>
                <description>  شبی که دخترم را عروس کردند ، بهترین روز زندگیم بود، که این چند سال گذشته داشتم . ساناز را با عزت و احترام بردند. روی سرش، داماد سیب زد ، انار زد. سه بار تشت انداختن از بلندی جلوی پایش و عروس از پشت تشت رد شد . گوسفند پرواری پیش پایش زمین زدند ، ساناز از روی خون گلویش رد شد.  حسن دامادم ، مهندس بود. ساناز را با خودش به شهر دوری برد . من که پای رفتن نداشتم . هیچ وقت خانه‌ی دخترمِ را ندیدم . کاش عبدالله شوهرم زنده بود . حتم دارم مرا می برد. هم آب و هوایی عوض می کردیم وهم خانه و زندگی دخترمان را می دیدیم .  ساناز به من زنگ می زد. اون اولا ذوق و آب و تاب را توی صداش می شنیدم . از حرفاش خیالم راحت بود. شیش ماه که گذشت گفتم بچه بیار ، تو شهر غریب هم سرت گرم بشه هم زندگیت   ساناز گفت :   مامان جان  هنوز زوده . یک سال بعد هم همینِ گفت . ساناز تا عروس شد ، دل منِ خون کرد. اصلا برای خودش فکرایی می کرد که توی روستای ما که تازه شهر شده بود زیادی ادا و اصول بود . مثلا باید تحصیل کرده باشه ، به خارج بره . اقبالش بلند بودکه یک آشنا از فامیل دور پیدا شد ، هم مهندس و هم خارج می بردش حالا خارج از کشورکه نبود؛ اما خارجِ  شهر و دیار ما و هفتا استان هم اون طرف‌تر بود . حالا باید جوش بچه‌دار  شدنشِ بزنم . این دختر از اول هم یک چیزیش بود . وقتی بچه بود ، دوست داشت مثل پسرا لباس بپوشه و توی کوچه توشله - تیله -  بازی کنه . با خودم که فکر می‌کنم می گم شاید یک دلیل دیر شوهر کردنش همین باشه . اخه کدوم دختر عاقلی از روی درخت بالا می‌ره و توی حوض گود سدِاسمال می پره ؟     دوسال اول بازم بد نبود . شش ماه یک بار با سر و سوغات می آمد و دو هفته می ماند . اما دوسال آخر عید به عید می‌آمد. بعد پونزده بدر می رفت. من دیگه رنگش رو نمی دیدم . تا اینکه آن خبر سیاه رسید. من بعد از نماز صبح خواب بودم . دیدم یکی داره به در حیاط می کوبه .  به دلم بد افتاد . از جام تا بلند شدم و با پام که مثل چوب خشک و در دردناک بود، دم در رفتم ، به در پشت سرهم  می کوبیدن . درِ که باز کردم از فامیلای داماد بود . نه گذاشت و نه برداشت گفت:   حسن آقا دامادت مرده .   من همونجا دم در افتاده بودم .همسایه ها رو خبر کرده بود من برده بودن تو اتاق .منِ به خودم آوردن .چشمام رو که باز کردم ، اتاق پر از زنای همسایه و فامیل بود .      اون روزای سیاه بدترین روزای زندگیم بعد فوت عبدالله بود . ساناز با جنازه‌ی دامادم آمد .  گفتم:  - کسی نبود از فک فامیل شوهرت بیاد تورِ برگردانه ؟   هیچی نگفت .  اصلا حرف نمی زد . اصلا گریه هم نکرد . با خودم گفتم ولش کن از اول هم دختر سرتقی بود . و روش خودش رو برای هر چیزی داشت .مثلا وقتی پدرش مرحوم شد، نه گیسی کند و نه صورتش را چنگ انداخت . نه روی قبر، باباجانی از دهنش درآمد .  پایین پای قبر پدرش نشسته بود قرآن می خواند و گلوله گلوله اشک می ریخت .   ۴۰ روز از دفن شوهرش گذشته بود. براش خواهر زادهام لباس نو و رنگی خریدن تا از عزا درش بیارن اما اون همونی لباسی که تو خونه تنش بوده رو هی می شست و هی می پوشید .  پدر و برادر شوهر‌‌اش رفته بودند .خانه و زندگیش رو غارت کرده بودند .اما این دختر گره تو ابروهاش نیفتاد . بعضی وقتا با خودم می گم:  - بچم  خل و چل شد رفت پی‌کارش .وگرنه چرا این طوری می کنه ؟ مثل آدم به وقتش گریه کنه به وقتش از حقش دفاع کنه . نه مثل بَرّه‌ بشینه تا دار ندار خودش و شوهرش رو ببرن.   خواهر زادم یک روزی نشست و نصیحتش کرد گفت: برو مهریه‌ اجرا بزار و حق و حقوقت رو بگیر .چار سال زنش بودی. چار‌سال تو دیار غربت داغ و تفتیده سختی کشیدی ، اما ساناز تنها کاری که کرد این بود رفت تو اتاق دیگه و درِ بست .   ثم و بکم شد از دیوار صدا در میاد از این نه. تازگی رفته تو کتابخانه‌ی شهرمون. از صبح می‌ رفت تا شب . یک رو جمعه دیدم لباس پوشید و با یک کوله رفت بیرون. هرچی گفتم کجا؟؟جوابم رو نداد. منم که پای بدو بدو کردن ندارم. تا از جام بلند بشم و خودمِ برسانم دم در، رفته بود. در بستم و نشستم پشت در . بالهای چارقدم را گرفتم جلوی دهنم تا در و همسایه نشنون . گریه کردم .از ترس آبرو نمی تانستم برم بگم دخترم رفت .فکر بد می کردن .فکر می کردن فرار کرده و با کسی ساخت و پاختی داره .دختر من این طوری نیست اما خودش باعث می‌شه در دهنم مردم باز بشه . مُردم و زنده شدم تا غروب شد . دیدم آمد. رفت توی اتاقش هر چی گفتم کجا بودی ؟ جواب نداد.    گرفت خوابید . - گناه کردم مادر شدم ؟خدا ...   هر چند بعدا کاشف به عمل آمد بچه ها را جمع کرده برده لب چشمه که از روستا فاصله داره تا براشان کتاب بخوانه. اما منو که همون روز دق داد.  اگه این طور رفتار نمی کرد چرا باید عروس بزنه تو سرم بگه دخترت رو ببر بخوا‌بونش دارالمجانین یا داماد بزرگم بگه:  - کسی عمرا دیگه اینو بگیرتش . خدا از دلم خبر داره . کارای این دختر یکی و دوتا نیست.  یک بار شب جمعه ندیدم بره سرخاک شوهرش . یا اشتباهی هم که شده اسمش رو صدا کنه .   بعضی وقتا می گم نکنه لال شده . اما باز می گم نه مگه می‌شه آدم یهو لال و بی زبون بشه ؟ یه روز صبح  در زدن .ساناز خانه بود؛ اما نرفت درِ باز کنه . با هزار درد وسختی رفتم درِ باز کردم . پدر شوهرش بود. شروع کرد به فحاشی کردن   گفت :   -برو اون دختر قاتلت رو بگو بیاد دم در  کم مونده بود سکته کنم . نفسم گرفت ،گفتم :  -چی داری می گی مرد...حرف دهنت رو بفهم ..این حرفا رو از کجا در آوردی   منو هل داد و خودش آمد توحیاط رفت تو آستانه‌ی در اتاق وایستاد به فحش دادن و عربده زدن . درِ ول کردم آمدم سمتش گفتم چی شده؟ احترام خودتِ نگه دار مثل آدم بگو ببینم چی شده .   گفت:  - چی می خواستی بشه عجوزه ، از اون هند جیگر خوارت بپرس چی سر پسرم آورده.   من مات و مبهوت نگاش می کردم . داشتم پس می افتادم دستمِ از چهار چوب در گرفتم گفتم:   - چی داری می گی ؟ خوب مارو بی کس و کار گیر آوردی و حرف صدتا یه غاز می زنی    مردک منو هل داد و با کفش رفت تو اتاق . درِ با لگد زد . در باز شد . از گیس دخترم گرفت آورد توی ایوان   به ساناز گفتم:  - این نامرد چی داره می گه؟   پدر شوهرش گفت:   - اولا نامرد هفت جد و آبادته دوما چی داره بگه ؟ بگه پسرم رو کشته ؟   مردک پشت سر هم از قاتل و کشتن حرف می زد. .خونم به جوش آمد گفتم . این حرفا چیه که می زنی ؟  - ای داد ای هوار مردم ...بدادم برسید . بیایین ببینین این مرد از جون من چی می خواد .  از جون این سیاه‌بختِ بداقبال چی می خواد . مردم ..‌همسایه‌ها بیاین ببینن این مرد چی می گه شاید شما زبونش رو فهمیدین .  باصدای جیغ من همسایه های نزدیک و کسایی که از کوچه رد می‌شدن آمدن توی حیاط   یکی گفت چکار کرده عروست ؟   مرد گفت : شوهرش رو کشته ، پسر جوون و مهندس منو کشته ... چکار کرده !  ساناز روی زمین ولو بود موهاش تو چنگ پدر شوهرش   هیچی نمی گفت ، گریه هم نمی کرد.   یکی از همسایه ها گفت:  - اگر آدمم کشته باشه ، مملکت قانون داره برو شکایت کن .  نامرد به دخترم لگد زد و گفت:  - من خودم قانونم! حقش رو می زارم کف دستش .     فاطی خانم گفت :  - موهای دختر مردمِ ول کن از اول بگو ببینیم چی شده . مردک عصبانی تر شد . دخترمِ با موهاش به حیاط کشید .گفت :   - من نیامدم اینجا برا شما قصه ننه کلثوم تعریف کنم ! برین گمشین . چاقو از جیب  آویزون کتش برداشت و جلوی چشم مردم روسری از سر دخترم انداخت و گیسش رو برید و توی صورتش تُف انداخت . مردم ، مثل من خشکشان زده بود . فقط داشتیم به ساناز نگاه می کردیم که دستاش  رو سرش گذاشته بود . تا موهاشِ نبینن . چادر از کمرم باز کردم انداختم سر دخترم .    از دستش گرفتم تا بلندش کنم ببرم تو اتاق ‌زورم نرسید، افتادم . اشکام می ریخت : گفتم :   زبون نداری بگی چی آمده سرت  ؟ همسایه زیر دست منو گرفت ببره تو اتاق مردم هم یکی یکی رفتند . همسایه کتری گذاشت تا چای دم کنه .‌با خودم زمزمه می‌کردم این مصیبت چی بود ، از کجا سرمون آمد .  از خدا که پنهون نیست ، از سر غیض دلم می خواست منم بگیرم زیر مشت و لگدم بلکم حرف بزنه یک آخی ... چیزی بگه . از طرفی بچم بود... پاره‌ی تنم بود ، دلم نمی‌آمد ...خداااا یا این مرد چی می گه !   خواستم سرپا وایسم اما پاهام می لرزید افتادم .چهار دست و پا رفتم سمت اتاق ساناز در باز کردم و همونطور چهار دست و پا رفتم کنارش نشستم . سرش رو گرفتم به سینم . دست کشیدم روی سرش   گفتم :   - دخترم ، عزیزم به روح پدرت قسمت می دم بگو چی شده ؟ اون نامرد بی‌حیا چی می گفت؟   بازم جوابمِ نداد. تو تاریکی اتاق سرشِ   روی زانوهاش گذاشته و پاهاش بغل کرده بود .   از این همه بی‌حرفی و بی‌کلامی این دختر کاسه‌ی صبرم لبریز شد .   گفتم :   -راست میگه ؟؟ حسن رو کشتی ؟  مگه بنده‌ی خدا سکته نکرده بود؟ به ما که همچین چیزی گفتن !  انگار با سنگ حرف می زدم... اقلا لباشِ نجنباند که من دلم خوش بشه . گفتم :  - لال شدی ؟ دستت ، سرت ،تکون بده بگو لالمُ  خیالِ من راحت کن ... تا اینقدر با تو حرف نزنم . منم مثل تو لال بشم .   همسایه بنده خدا گل گاوزبان دم کرده بود . گفت : -رقیه خاله بیارم اتاق ، یا همین جا باشه   گفتم :   - همونجا باشه ...ترسیدم اختیارمِ از دست بدم کار بدتری دست خودم و ساناز بدم . کفری شده بودم . همسایه رفت خونه‌ش من ماندنم و هزار فکر و خیال. صداش کردم گفتم :   - بیا دمکرده بخور  .   جوابمِ نداد .می دانستم سرش درد گرفته ...می دانستم چقدر موهاش رو دوست داره... راستی موهاش..یاد موهاش افتادم .   نفهمیدم چطور به حیاط رفتم دسته‌ی موهای بافته‌ی دخترمِ که نامرد از بیخ گردن بریده بود برداشتم . روی سینم گرفتم و رفتم تو اتاق .   ذکر مصیبت حضرت زینبِ خوندم . و گریه کردم .  نفهمیدم کی از حال رفتم دیدم ساناز سرمِ روی زانوش گرفته و آب لیوان به صورتم پِشِنگ می کنه . دیدم گریه می کنه خوشحال شدم نشستم  یک فرقی این دختر کرد .  چشماش سرخ شده بود و اشکاش روی صورتش لک انداخته بود .  چند روز بعد نامه‌ی شکایت در خانه آمد. سانازِ بردن گفتن قاتله . باید قصاص بشه. بازم حرف نزد ، از خودش دفاع نکرد. وکیل گرفتیم ، به پای پدر شوهرش افتادم، افاقه نکرد. ‌یک روز وکیل خودش آمد، ببینتم . گفت:  -  ساناز  بالاخره حرف زد ...من تا بیام خوشحال بشم گفت:  - البته روی کاغذ حرفاشو نوشت .  گفتم:  - چی نوشته ؟چیزی معلوم شد؟    وکیل سرش رو انداخت پایین و گفت :   -‌معلوم شد، این همه مدت چرا حرف نمی‌زده    گفتم:   - چرا ...  گفت :   -بزارین خودش که آمد ، تعریف می کنه . قسمش دادم بگه ...گفتم ، طاقت ندارم گفتم من یک پیر زنم به من رحم کنه بگه چی شده ...مرگ یک بار شیون یک بار   گفت :   -با هم اختلاف داشتن از همون اول و کم‌کم بالا گرفته یه شب جرو بحث می کنن ، شوهره  زبونش رو می بره ...وخودشم از پشیمانی و ترس و هیجان  زیاد سکته می کنه میمیره .</description>
                <category>مریم روشنی راد</category>
                <author>مریم روشنی راد</author>
                <pubDate>Sun, 27 Feb 2022 16:38:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جنگ ستاره</title>
                <link>https://virgool.io/@faslebaharmrr/%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D9%87-mpnhuzusqpmh</link>
                <description>
  ستاره پشت کرد که صورت بچه را نبیند . ماما‌ که آشنای همکار شوهرش بود ، از در دلسوزی درآمد و گفت : ببینش...  مثل بهشتی ها پاک و معصومه 
 ستاره سکوت کرد. از گوشه ی چشمش اشکهایش رویه‌ی متکای زیر سرش را خیس کرد. ماما به نوزاد رسیدگی کرد. لباسهایش را پوشاند . در را باز کرد و بچه را گذاشت بغل فرشته زن جناب سرهنگ خدا بخشی .
  ستاره با تاخیر و فشار دستهای ماما جفت را دفع کرد . ماما گفت :
  - حتما باید زیره‌تو بخوری ...با گرمیجات خودت رو تقویت کن. 
 ستاره اما؛ هوش و حواسش به حرفهای ایرج رفت ، که گفته بود  :
 - تو غلط کردی بدون اجازه‌ی من بچه دار شدی 
 ستاره گفته بود:
 - مگه من تنهایی بچه دار شدم ؟ 
 ایرج صدایش را بالا برده و گفته بود: 
 - خودت رو به خریت نزن ...می دونی منظورم چیه با من یکه بدو نکن 
 ستاره گفته بود : سنم داره می گذره پس کی من طعم مادر شدن را بچشم ؟ 
 ایرج زن را روی مبل هل داده بود. ‌ستاره محکم روی مبل  پرت شده بود . 
 - ادم باش ایرج ...آدم باش ...من الان گناهم رو نمی فهمم؟؟ ...از ۳۵ رد شدم ...ده ساله منتظر گذاشتیم ...  دلم می خواد مادر بشم 
 - من نمی خوام ، یک کلام و ختم کلام ...من چه گلی به سر پدر و مادرم زدم که بچه‌ی تو می خواد بزنه 
 ستاره همانجا روی مبل دراز کشیده و گفته بود : 
 - خودت خوب می دونی که اصلا بحث تاج و گل نیست... تو و خانوادت ملاحظه‌ی خواهر اجاق کورِتون رو می کنید 
 ایرج ضربه ای به روی پشتی مبل زده بود .ستاره از ترس دراز کشیدن را  رها کرده و به سرعت نشسته بود . ایرج روبرویش خم شده بود .دستهایش را به عرض شانه هایش باز کرده ، گذاشته بود روی پشتی مبل و توی صورت ستاره گفته بود :
 - خفه خون بگیر زنیکه...چکار  به کار خواهرم داری حرف خودت رو بزن 
 ستاره گفته بود : 
 - تقصیر من چیه شوهر آبجیت ... پوچه ؟ من باید تاوانش رو بدم ؟ هی گفتی امسال صبرکن ، سال دیگه رو صبر‌کن 
  ایرج حرفهای بی‌پرده‌ی زنش را تاب نیاورده بود ویکی خوابانده بود توی گوشش .  
 ستاره ، مثل چوب خشک یک وری دراز کشید. جریان خونی را که از بدنش دفع می شد را قطره قطره حس وچند لحظه دنبال کرد. 
 - این همه درد کشیدم ...جنگیدم که عاقبتم این بشه ؟ 
 طاقت باز به پشت خوابید .به سقف سفید  اتاق نگاه کرد .  - من نمی خوام بچم‌...پاره ‌ی تنم رو سقط کنم بیخود تلاش نکن 
 ایرج گفته بود:
 - تو هم بیخود خودت و منو خسته نکن و امیدوار نباشه که گذر زمان باعث شه من نرم بشم و بچه رو بخوام 
 ستاره گفته بود : 
 - طلاقم رو بده ...مهریه و حق و حقوقم رو بده برم یک طرفی و بچمِ بزرگ کنم 
 ایرج فریاد زده بود : 
 بچه‌ی بی پدر رو می خوای چکار؟؟ دو روز دیگه می‌شه یکی مثل تو! بیکس و کار و بی خانواده 
 ستاره آه و نفس بلند را همزمان کشیده وگفته بود : 
 - خودت منو دیدی ، پسندیدی و گرفتی چرا این همه منو می کوبی بخاطرخونوادم ؟ تو که از اول خبر داشتی!
   ایرج گفته بود : 
 - تو، تابه حال اشتباه نکردی ؟ خب من کردم 
  ستاره اشک هایش رابا پشت دستش گرفت .  در اتاق باز شد .ایرج داخل آمد و با لبخنده گشاده گفت : 
 - بهت قول دادم  ...مثل یک مرد ، سر حرفمم هستم ... شیش ماه نشده یکی دیگه تو دلت داشته باشی 
  ستاره سکوت کرد.
 سرویس طلایی را که شوهرش می خواست در گردنش بیاندازد را پس زد وگفت: 
 معنی مرد بودن رو هم فهمیدم 
      دو روز گذشت.  شیر تو سینه های ستاره جمع شد . کم کم درد به زیر بغل هایش زد و تیر کشید . ستاره دستهایش را روی پستانهایش گرفته بود . به پهنای صورت اشک می ریخت و می گفت :  
 - بزار بغلش کنم ...شیرش بدم ...خدا رو خوش نمی یاد سینه‌ی من از شیر ودرد بترکه بچه‌ی بی گناه شیرخشک بخوره 
 ایرج گفت: 
 - باز داری اون روی سگ منو بالا میاری ...قبلا حرفامو زدم  ، شرط و شروطمم گذاشتم
  از اتاق بیرون رفت .
  روز دهم ستاره، صدای گفتگو ایرج با کسی را در سالن شنید. گوش ایستاد. فهمید نوزاد مریض شده است .  آدرس دکتر را از گفتگوی ایرج فهمیدکه داشت برای به خاطر سپردن،باخودش تکرار می کرد.  ایرج بی هیچ حرفی با ستاره ، از در آپارتمان بیرون رفت . 
 ستاره پشت سرش لباس پوشید و آدرس را به تاکسی در بست داد . مطب دکتر شلوغ بود . از دم در، تمام مادر و کودک ها را از نظر گذراند هیچ کدامشان فرشته نبود .  رفت روی یکی از صندلی های آبی بهم چسبیده نشسته و به در اتاق نگاه کرد . 
  طولی نکشید فرشته و ایرج و سرهنگ خدا بخشی با نوزاد در آغوش بیرون آمدند .  ستاره به سمتشان هجوم برد و خواست بچه را از بغل سرهنگ بگیرد که ، ایرج ستاره را گرفت و گفت : 
 - چه غلطی داری می کنی زن؟ 
 ستاره که خطابش به جمعیت بود ، گفت: 
 مردم، این نوازد که بغل این آقاست بچه‌ی منه ...امروز ده روزشه ...این آقا ، با اشاره ایرج را نشان مردم داد و گفت: 
 ...با تهدید و تحقیر وعده دادن از دستم من درآورده 
  سرو صدا و جیغ و داد ، دکتر را از داخل اتاق به بیرون کشاند . دکترگفت:
 - چه خبره ؟ اینجا مطبه‌ها
  سرهنگ و فرشته می خواستند از اتاق انتظار خودشان را دَر ببرند . ایرج ستاره را نگه داشته بود .
  ستاره گفت:
 - زنگ بزنید به پلیس... اینا بچه‌ی منو دزدیدن 
 مردم ساکت نگاه می کردند و منتظر عکس العمل  بقیه بودند . 
 ایرج گفت : بیا بریم بیرون زن ...زده به سرت ...دیوانه 
 دکتر گفت :
 -آقای محترم مگه می شه یکی بیخودی بگه بچم رو دزدیدن ؟ 
 - ایرج گفت:
 - این خانم از وقتی خواهرم بچه دار شده ، روانش بهم ریخته... با همه سر جنگ داره 
  دکتر رو به منشی کرد و گفت :
 - زنگ بزن ۱۱۰ معلوم بشه قضیه چیه ؟!
  منشی شماره گرفت. اما ؛ ایرج مهلت نداد و ستاره را با هل دادن از در مطب و سپس از پله ها پایین برد .  خدا بخشی در مسیر رسیدن به ماشین  به فرشته گفت : 
 - من عاقبت خوبی برای شما برادر و خواهر نمی بینم 
 - فرشته گفت :
 نه جونم... به تو خوبی و از خودگذشتگی برادرم نیومده 
 خدا بخشی سویچ را از جیبش بیرون آورد و گفت : 
 - هر کاری هم بکنی تو مادر به حساب نمی یای 
 فرشته گفت : 
 - داری ناشکری می کنیا ... دهن منو وا نکن ...اولشه سخته براش اما می گذره...عادت می‌کنه 
  ایرج تاکسی گرفت وستاره را روی صندلی های عقب پرت کرد و در را بست . خودش کنار دست راننده نشست .
 ماشین راه افتاد . ستاره پشت دستش را گاز گرفته بود تا صدای گریه اش توی تاکسی نپیچد .  ایرج با خودش گفت: 
 - از سرت می ندازم که امیر علی پسرته ، حالا می بینی
  صدای آژیر ماشین پلیس روبروی مطب از کار افتاد .دو نفر به حالت دو ، پله ها را بالا رفتند 
  منشی با دیدن دو مامور گفت : 
 - دیر رسیدین ، نتونستیم نگه شون داریم 
  اتاق انتظار خلوت شده بود. مامور گفت : 
 - چرا خبر ندادین که سوءتفاهم بوده ؟ ما مجبور نشیم تو ترافیکا بیاییم ... از کار و زندگی نمونیم ؟؟مریم روشنی راد</description>
                <category>مریم روشنی راد</category>
                <author>مریم روشنی راد</author>
                <pubDate>Sat, 29 Jan 2022 01:23:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خرده خاطرات</title>
                <link>https://virgool.io/@faslebaharmrr/%D8%AE%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-ufmuki82bjbu</link>
                <description>خانم محمدی روی صندلی چرمی قهوه ای رنگ نشسته بود .چشم های سرخ و رنگ پریده ،گواه خبر ناخوشی را می داد .  خانم ها یی که هر کدام شغلی داشتند ، دورش رو گرفته و هر کدام پیشنهادی می دادند . آژانس ، اورژانس ، اطلاع به خانواده ، ماندن ،  رفتن  کلماتی بود در هم که بی هیچ ترجیحی پیشنهاد می شد . همه وقتی سکوت کردند که ، خانم محمدی سر در ساک لباسهایش فرو برد و بالا آورد نه یک بار که چند بار . پیشنهاد آب خوردن رد شد . سرانجام آژانس رسید .  کمک کردم  خانم محمدی دم در سوار تاکسی شود .تنها رفتن به خانه را انتخاب کرد ...........اهلاً و سهلاً مولا حسین جان , اهلاً و سهلاً مولا حسین جان به این قسمت از مولودی خوانی همراه با کف زدن و هم‌خوانی در جکوزی رسیدم. خانمهای هم‌خوان  حس گرفته بودن که خانم مراقب با فریاد بلندتری جمع را ساکت کرد .جمع همیشگی متفرق شد . اما یکی از خانمهای تپل با مزه ، نوک زبونی ترانه‌ی - گل سنگم-  گل سنگم - چی بگم از دل تنگم&quot;مثل آفتاب اگر نتابی &quot;را با حرارت می خواند که ، به سرعت حافظه اش جا خالی داد و با گفتن بقیش چی بود ؟؟ به خانم بغل دستییش از صحنه کنار رفت .خانم بغل دستیش هم خیلی سعی کرد ترانه رو تکمیل کند اما،نتوانست و ترانه ناتمام و نخوانده رها شد .غبطه و حسرت،حسادت و تحقیر  خودبرتربینی و خود کم بینی پچ پچ و...  توی استخر هم موج می‌زد .حدود ۴۰ نفری می شدن ، حوضچه‌ی آب داغ -جکوزی-غلغه‌ی زنان بود  . ترانه - لیلا در واکن مایُوم - جز لاینفک  این دورهمی ها بود.یکی از بین جمع ، از بقییه خواست که کف نزنن تا مراقب عصبانی نشود . بقیه اطاعت کردند . آواز و ترانه ها تکرار بود ، تکرار  و تکرار .‌خانمی که پیسی صورت و قسمت هایی از بدنش را گرفته بود ، لب کارون را دوسه مصرع خواند و چند نفری شانه هایشان را لرزاندند . ‌مریم روشنی راد</description>
                <category>مریم روشنی راد</category>
                <author>مریم روشنی راد</author>
                <pubDate>Fri, 17 Dec 2021 15:35:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیوار</title>
                <link>https://virgool.io/@faslebaharmrr/%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D8%B1-rhm4c0nrm9yf</link>
                <description>دیوار هر روز بعد از کار فروشگاه وقتی شیفتم تمام می شود ، روی دوچرخه می پرم و با تمام قوت رکاب می زنم . از شهرک به اندازه‌ی بیست دقیقه دور است. دوچرخه را به دکل برق تکیه می دهم. از پشت دیوار فنسی تماشایش می کنم. درست در همین ساعت رو برجک نگهبانی قدم می زند. با دیدن من می ایستد به تماشا. اولین بار که خواستم با صدای بلند حرف بزنم ، باد کلمات را از دهانم قاپید و به دور دستها برد. روزهای بعد سعی کردم فقط نگاه کنم واگر بی‌طاقت شدم و حرفی زدم فقط خودم بشنوم و دیوار و باد. او هم فقط تماشا می کند .شاید هم جملات عاشقانه‌ی اورا باد ربوده باشد. یک روز کنار دیوار مشبک فلزی رسیدم او را در جای همیشه‌گی ندیدم . خون به صورت و پشت و گوشهایم دوید . منتظر ماندم ؛ اما از او خبری نشد . سوار دوچرخه شدم .دیوار را دور زدم . به در پادگان رسیدم . و با اصرار و التماس به نگهبان قسمت از او ، پرس و جو کردم . نگهبان می شناختش گفت : - به یک شهر بندری منتقل شده .  ناباورانه نگاهش کردم .  گفتم دیشب بالای برجک بود  با پوزخند گفت:  - مگر نمی شود بعدش رفت ؟  برگشتم سمت دوچرخه ام . از پشت سر صدایش را شنیدم که گفت : - چرا نپرسیدی برای تو دست خطی گذاشته یا نه ؟  شادی ، دزدانه در دلم خندید. برگشتم. چشمان سرباز می خندید. دست در جیبش کرد و پاکتی به من داد. با اشاره ای سر تشکر کردم . نامه را در جیب پیراهنم جا دادم و روی دوچرخه پریدم. وقتی به خانه و اتاقم رسیدم ، از عرق خیس شده بودم. پاکت را باز کردم. روی کاغذ سفید معطری نوشته بود: - فراموشم کن ، قلب من متعلق به دیگری ست . آن روز که پاکت سیگار را می خرید نگفت نامزد دارد. نگفت قلبش را باخته است. به من گفته بود :  - می تونم عاشق تو باشم ؟</description>
                <category>مریم روشنی راد</category>
                <author>مریم روشنی راد</author>
                <pubDate>Sun, 12 Dec 2021 21:53:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خرده خاطرات</title>
                <link>https://virgool.io/@faslebaharmrr/%D8%AE%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-yu0yb9wuetvq</link>
                <description>برای مدرسه رفتن ، باید هر روز از کنار این در می گذشتم تا در انتهای راهش به مدرسه برسم . روی سر در ، تابلویی از جنس کاشی نصب شده که  با خط شکسته نستعلیق نوشته بود : در کلبه ‌ی ما رونق اگر نیست ، صفا هست .من هر روز به مدت یک سال و بعدها یک مقطع تحصیلی این نیم مصرع را می خواندم و رد می شدم می رفتم سمت مدرسه . در عالم نوجوانی سعی می کردم معنی آن را درک کنم . برای خودم معنای متفاوتی تعریف کنم . گاه این تعاریف من ، با تصویر سازی ذهنی همراه بود . مثلا درذهنم تصورم می کردم که وسایل خانه  بسیار ساده است . فوقش یک تلوزیون کوچک سیاه سفید قدیمی توشیبا با بدنه ‌ی قرمز دارند . یا یخچال سبز فیلکو ، کنج  آشپزخانه شان است و با گاز سه شعله‌ی آردل روی تختگاه آشپزخانه ، اشکنه و آبگوشتی بار می گذارند . یا در تصوراتم سفره را پلاستیکی می دیدم که وسط اتاق پهن است . سفره ای  پر از عکس چلو ، کباب ، مرغ بریان ، پارچ و لیوان ،  که ، نان و ماست و سبزی  خوردن جمع شده از باغچه‌ی حیاط را رویش چیده اند .  نانش ، از نانوایی بربری سر فلکه فردوسی خریده شده است .  حیاط را با حداقل یک بوته‌ی پرپشت گل محمدی می‌دیدم . و تاک خزیده بر دیوار کاهگلی که جزء لاینفک خانه های بجنورد بود - گاها هنوز هم هست - تصور کردن نمی خواست ؛ حتما بود . وجود صندوق در این منزل قطعی بود که ، رختخواب های تمیز بقبند پیج شده اش ، به سقف ، با تیرهای چوبی که بام را روی سرش نگه داشته بود ، می خورد .  مهمان خانه را که همه‌ی خانه ها داشتند . حداقل یک فرش دست بافت دراین خانه بود . حالا اگر فرشِ دست بافت تبریز  و کرمان و یزد و طبس و مشهد نبود ؛ قالی کُردی گریوان که، بود . هر روز از کنار این خانه رد می شدم .اما ، هرگز در حیاط را باز یا حتی نیم کش شده ندیدم . یا برحسب اتفاق ندیم کسی وارد شود یا زنبیل بدست از آن خارج شود . روزی که این عکس را گرفتم ؛ سالهاست که از نوجوانی و بجنورد فاصله گرفته و دور  و دورتر شده ام . اما پیش می آید که در خیابان های قدیمی و دیر آشنایم قدم بزنم واز بناهایی که به جا مانده عکسی به یادگار بگیرم .مریم روشنی راد</description>
                <category>مریم روشنی راد</category>
                <author>مریم روشنی راد</author>
                <pubDate>Fri, 26 Nov 2021 23:28:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خوشه چین پیر</title>
                <link>https://virgool.io/@faslebaharmrr/%D8%AE%D9%88%D8%B4%D9%87-%DA%86%DB%8C%D9%86-%D9%BE%DB%8C%D8%B1-fliyhhznatkb</link>
                <description>پیرمرد ، پا به پای گوسفندانش ، لابلای مزرعه‌ی لش شده‌ی جارو را با چوبدست چوپانی اش می کاوید . گوسفندان ، برای پوسته‌‌های نرم و تازه شده از باران شب قبل که به دهان بگیرند و پیر مرد به رسم خوشه چینان قدیم  برای یافتن بوته‌های جا مانده از درو . بارش سبک بود .  پشته ای که به پشت داشت  لاغر بود . دروگرها ، اگر شلخته تر درو کرده بودند پشته اش جاندار تر و قامت مرد خمیده تر می بود .</description>
                <category>مریم روشنی راد</category>
                <author>مریم روشنی راد</author>
                <pubDate>Wed, 17 Nov 2021 12:59:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان تخیلی</title>
                <link>https://virgool.io/@faslebaharmrr/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D8%AE%DB%8C%D9%84%DB%8C-czgdtucoqacp</link>
                <description> سیاه‌تر از شب  روی مبل دراز کشیده بودم . طبق معمول ذهنم را برای سوژه‌ی داستان نویسی زیر و رو می کردم . امیدوار بودم مثل شکارچی ، پس از کمین های فراوان در کنار گوشه‌ی ذهنم جمله ای را به تله بیندازم . جمله ای پر مغز که قابلیت بسط و گسترش در جوهره اش داشت باشد . خودش ؛ خودش را بپروراند و صیقل بدهد . راحت و آسوده به آخر داستان برساندم ، طوریکه آب توی دلم تکان نخورد ! نور ملایمی سالن را روشن کرده بوده . چیزی مثل گرگ و میش صبحگاهی . چیزی شکار نکرده بودم . و طَرفی از بستن چشمهایم و رها و آسوده کردن بدن نبسته بودم . قصد کردم بلند شوم و به کاری برسم . چشمانم را باز کردم . دو چشم سیاه قیرگون کشیده ، روبرویم دیدم . به شدت ترسیدم . از ترس من صاحب دو چشم سیاه خودش را عقب کشید .گفتم :  - فکر میکردم تو یک موقعییت دیگه شماها رو ببینم از کجا اومدی ؟ در و پنجره ها که بسته بودن !  چشمان درشت کشیده اش را نازک کرد و گفت : - مثلا چه موقعیتی ؟ گفتم : -  مثلا تو دشت پهناور و روی تپه ها منتظر بودم  گفت: -  چه فرقی می کنه ؟ مهم این که آمدیم ، تازه هم رسیدیم .‌گفتم : -   سفینه کجاست ؛ با اون چراغ های پر نور که اطرافش رو شب را مثل روز روشن می کنه ؟ گفت : - زیادی فیلم  فضا نوردان باستانی رو دیدی . با تعجب به چشمانش خیره شده بودم . اصلا تا آن لحظه جز چشم اجزای دیگر بدنش را ندیده بودم ! نه دست داشت ، نه پا ؛ یعنی مشخص نبود !  انگار فقط دوتا چشم سیاه بود . دهانی نداشت که لبهایش تکان بخورد . اما راحت با من حرف می زد . گفتم : بالاخره آمدین دنبالم ! برم حاضر بشم . صدای خنده‌ی خش دارش بلند شد . انگار آدم آهنیه تو قصه ها بخندد ، گفت :  -کجا ؟ گفتم مگه نیومدی منو بدزدی و ببری به کهکشان ها ؟  گفت :  نه ؛ آمده بودم این اطراف چرخی بزنم و انسان مناسب رو انتخاب کنم  گفتم : وا ! خب من هستم دیگه ، تورو خدا منو ببر خیلی ساله منتظرم .گفت : - لااقل یکم بیشتر می ترسیدی ، هول می کردی ! گفتم : -چه لوس مگه تو سیستم شما هم  نامردی هست ؟   -  باید بدردی بخوری تا ببرنت یه طرفی ؛ یا موهبتی بهت عطا کنن  خب کاری نداره با توجه پیشرفته بودن شما ها ، منو بدرد بخور بکنید ! خواهش می کنم  - ای بابا اصرار نکن نشدنیه  - پس برو پی کارت بزار به حال خودم باشم ...کلی کار عقب افتاده دارم . مدتیه چیزی ننوشتم اصلا برو بابا  - چه بی اعصاب   گفتم: - حوصله‌ی منت کشی ندارم از فرا زمینی ها هم شانس نیاوردم . فقط بدون که من خیلی دوست تون دارم . نمی دونم چی به سرم میارین اما کلا عاشق کهکشانها هستم .حالا که منو قابل نمی دونی لطفا برو  چرخیدم و رو کاناپه جابه جا شدم و به او پشت کردم . تازه جابه جا شده بودم که  فشاری قوی را پس سرم حس کردم . در سیاهی مطلق فرو رفتم . نمی دانم چقدر طول کشید که همه جا روشن شد . مثل یک روز آفتابی معمولی بود . چشم سیاه ، دور و برم نبود . ‌من از جایی که ایستاده بودم انگار کل زمین را در اطرافم می دیدم . من ، مثل نقطه وسط یک دایره‌ی بزرگ بودم . به هر جهت می چرخیدم منظره ای تازه از زمین را می‌دیدم . در اولین چرخش توی منطقه‌ی قطبی بودم . خرسهای سفید روی تکه ای یخ  جدا شده از کوههای باعظمت یخیِ در حال آب شدن ، سرگردان بودند . در چرخش بعدی تا چشمم کار میکرد آب بود ؛ آب سبزفام . هر چه به ساحل نزدیک تر می شدم ، زباله های رها شده‌ی فراوانی را می‌دیدم .انواع و اقسام پلاستیک را که در سرتا سر نوار ساحلی پرا کنده شده بود . آن سو تر ، نهنگ های به گل نشسته . ماهیان ریز و درشتی که مرده و باد کرده بودند وسطح آب را پوشانده بودند . لاک پشتی را دیدم که به پشت افتاده و حلقه‌ی ضخیمی به گردنش فشار آورده بود . جنگل هم در تیر رس نگاهم بود . سوخته و قطع شده و پر از زباله . ساختمانهای فراوانی با سقف های سرخ ‌که مثل قارچ از هرکجا سر برآورده بودند . تالاب های خشک و کم آب شده و گاومیش هایی که در گل و لای مرده بودند . طوفانی از ریز گردها که شهر و روستاها را گرفته بودند .تپه هایی از زباله در دور دست ها ، با ماشین های بزرگ و کوچک جابجا می شد . زنان ، مردان  و کودکان ژنده پوشِ کثیف ، در سنین مختلف با چوبی در دست و کیسه ای بردوش مشغول کنار زدن و برداشتن بعضی از زباله ها بودند . آن سوتر دشت پهناوری که دیگر اثری از سبزی و خرمی به دامانش نمانده بود . در عوض ، پر از گودال با دهانه های بزرگ و کوچک شده بود .  در چرخشی کوچک،  رشته های مارگون و دراز قنات ها را دیدم که خشک شده بودند و به جای آب شن و ماسه را چون ظرفی شکسته در خود جای داده بودند . چشمه ها خشک یا باریکه ای آب را به زیر پای درختان نیم سوخته از آتش را می رساندند .  ‌با خودم گفتم بچرخم شاید منظره‌ی بهتری ببینم . کوه‌هارا دیدم که عده ای داشتند با باروت تک هایی بزرگ را از تنشان جدا می کردند و  عده ای دیگر با ماشین های بزرگ و سنگین می بردند . رویم را به طرف دیگر چرخاندم آسمان را چنان دود و دمی گرفته بود که تشخیص این که آنسوی سیاهی غلیظ چی هست ، غیر ممکن بود .  یک قدم دیگر چرخیدم . زیرِ زمین ‌تونل‌های متعددی شبیه شهرک دیدم  . عده ای مشغول کار بودند .  لباس مخصوص داشتند .  رفتارشان شبیه رفتار کسانی بود که داشتند اورانیوم غنی می کردند و کیک زرد می پختند .  به اندازه ‌ی یک قدم دیگر چرخیدم . جاده ها پرا از ماشین بود . مورچه وار پشت سر هم صف کشیده بودند .  از صف ماشین ها بدتر ، کله پا شدن بعضی هاشان بود که ؛ مچاله شده و داغون با جوی باریکی از خون سرخ خشک شده ، این ور و آن ور رها شده بودند . کمی آن طرف تر هم صف بود .  صف هایی در جاهای مختلف . دست اشخاصی که از صف خارج می شدند چیزی بود . نان ، مرغ ، دارو ، آب ، نفت . در قدم بعدی آدمای زیادی پشت سیم های خار دار دیدم که ، سعی می کردند با ترفندی رد شوند و به سمت دیگر بروند . طاقتم طاق شد قدم بزرگتری چرخیدم  . گورستانها از جمعیت سیاه پوش و گریان پر بود . زنان و مردان . کودکانی که تازه یتیم شده بودند ،  هاج و واج به بزرگترها نگاه می کردند . دیگر صدایم از گلویم در آمده بود . بلند و با گریه گفتم: - فضایی ! سیاه چشم ! خسته نباشی ! بعد از این همه منت ‌کشی و التماس من ؛ ناز و ادای تو ، منو کجا آوردی ؟ چی داری به من نشون می‌دی ؟ مگر خودم این ها را نمی دونستم ! ما ، چیزی به اسم تلوزیون و فضایی به اسم فضای مجازی داریم که ؛ در بیست و چهار ساعت شبانه روز این ها رو به ما نشون می دن .   دنبال دو چشم سیاه‌تر از شب گشتم . منتظر بودم هر آن ، روبرویم ببینم . اما به جایش گردی کره‌ی زمین را دیدم که انباشته از گازهای گل خانه ای بود و لایه اوزن جابه‌جا نازک و سوراخ شده بود .  سر جایم نشستم . سر را روی پاهای چمباتمه زده‌ام گذاشتم و شروع کردم به های های گریه کردن . گفتم : - کافیه منو برگردان خونم . روی همون کاناپه ای که خواب بودم . نمی خوام چیز دیگه ای ببینم . صدای هق هق گریه ام انگار در فضای خالی می پیچید و بلندتر و حجیم تر به گوش خودم می رسید .  زمزمه کردم که این همه حسرت گشت و گذار در کهکشانها را داشتم... این چه رسم مهمان نوازی بود ؟  احساس سرگیجه داشتم . فشاری به پشت سرم وارد شد . وقتی چشمهایم را باز کردم دیدم روی کاناپه دراز کشیده ام .  تلوزیون روشن بود . مستند کره زمین از شبکه سراسری در حال پخش شدن بود . مریم روشنی راد</description>
                <category>مریم روشنی راد</category>
                <author>مریم روشنی راد</author>
                <pubDate>Sat, 06 Nov 2021 14:14:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عکس ها</title>
                <link>https://virgool.io/@faslebaharmrr/%D8%B9%DA%A9%D8%B3-%D9%87%D8%A7-phwbx3n80fxy</link>
                <description>عکس ها  - درست متوجه شدی آره من بودم که اون عکس هارو عمدا جا گذاشتم . خب حالا که چی ؟  می خوای چکارشون کنی ؟ پس فردا دوباره لباس می پوشی و قر و قمیش میای و چندتا عکس می گیری می چسبونی رو دل دیوار ، زن خائن ... پست  - به شما می گن مادر ؟  مادر منی یا اون... چرا طرف بچت نیستی ؟ چرا ؟ از دل من که خبر نداری یه بار گفتی دخترم ؟ گفتی دردت چیه ؟ گفتی تو زندگیت خوشحالی ؟ اصلا فهمیدی که شبا با گریه می خوابیدم وتا اذون صبح بیدار بودم ؟ - نه ! مگر روُیِ زندگی به من بود و پشتش به تو ؟ منم بدبختی کشیدم منم بی‌پولی کشیدم یک شکم سیر و چندتا گشنه بودم و آبرو داری کردم  - کاش نکرده بودی مامان ...کاش می زاشتی ما بمیریم کاش...  - حالا که چی زنگ زدی ؟ خونه رو تخلیه کردیم هر کی وسیله های خودشو برد  عکس‌ها رو گذاشتیم کنار زباله‌ها خیلی ناراحتی آدرس رو برات پیامک می کنم برو ورشون دار - چطور دلت اومد؟؟  واقعا به شما نمی شه گفت مادر ... بعدا که روشن شد دسیسه بوده ازم عذرخواهی می کنی  - گوشی رو قطع کن ! بسه ! تو ، شوهرت رو به جوانک قد دراز فروختی  - مادر ،  من هیچ کار بدی نکردم این قدر به من تهمت نزن   - تهمت ؟ یکی تون دروِغ می گید اونم تویی ... بچه‌ی چهار پنج ساله هم بودی دروغ می گفتی‌ ! - بخدا این مرد سربزیر اونی نیست که نشون می‌ده...خودش خائنه مچش رو با یک زن رو تختم گرفتم اما دلم نیومد به شما بگم که ناراحت نشی  -اگه راست می گی چرا شکایت نکردی ؟ چرا به قانون پناه نبردی ؟ - چهار تا شاهد عادل از کجا میاوردم ؟‌ برام پاپوش دوختن که از سر راه برم دارن   - باور نمی کنم ! برو پیش دوست جون جونیت... همون که راه و چاه نشونت می ده  - مامان تورو خدا تنهام نزار کمکم کن .. اون زنه شماره‌ی منو به یکی داده تاخرابم کنه ... بچه‌ی خودت رو نمی شناسی ؟ بزار بیام خونه رودرو حرف بزنیم    - دیگه نمی خوام ببینمت   - چرا ؟؟ وظیفه‌ی مادریته به من گوش کنی و در حقم دوستی کنی ، پشتم باشی   - آبرومونو بردی ...چطور سرم رو جلوی فک و فامیل و در همسایه بلند کنم ... چیزی بین ما نمونده  - مامان  چند بار بگم من بیگناهم ؟ مگه قبلنا نگفته بودم پکیج مون خراب شده و آب گرم نداریم ؟ قرار بود کی از نمایندگی بیاد و من به اون هوا بودم تا اینکه صبح یکی زنگ زد گفت برای تعمیر پکیج میاد منم گفتم غروب بیا گفت یا صبح بیام یاچند روزه دیگه ؛ چاره ای نداشتم   وقتم نداشتم بیام خونه‌ی شما حموم ...وقتی اومد به بهانه‌ی دستشویی رفت سمت اتاقا  و یهو خودشو انداخت تو اتاق ومن رفتم بگم چرا و این کارا یعنی چه ، همین موقع دامادت سررسید .  - چطور باور کنم ؟ آخه کدوم آدم احمقی آبروی خودش رو می بره و اسمش رو سر زبونا می ندازه ؟  - شوهر من ...عاشق شده ، کور شده ، کر شده آبرو واسش کشک شده . چند بار بگم؟ نقشه‌ی خود پدر سوخته شه اون زنه یادش داده وگرنه چرا گذاشت مرده بدون هیچ عجله و ترسی راحت راشو بکشه بره ؟ حداقل نپرید یه سیلی بزنه تو گوشش فرصتش رو داشت ... تازه یادم رفت بگم وقتی تعمیر کار خواست در آپارتمان رو ببنده من گفتم لطفا نبند و رفتم چهار تاق باز کردم  و لاش دمپایی گذاشتم در بسته نشه -  پس چرا تو اول داد و بیداد نکردی ، به همسایه ها خبر می‌دادی  ! - بخدا من شوکه شده بودم اصلا حواسم سرجا نبود تا آمدم به خودم بجنبم دیدم توی راه پله ها داد می زنه ای مردم بدادم برسید مچ زنم رو با اون جوون گرفتم که فرار کرد ! بعد استشهاد جمع کرد و بعد منو کشوند برد این ور و اونور و آخرش طلاق داد   -  خیلی دلم می خواد حرفت رو باور کنم ؟ - می دونی چرا باور نمی کنی؟ چون خودکم بینی چون برای خودت و من ارزش قائل نیستی چون ترسویی  - بسه بسه ، یه روز خوش از دست شماها نداشتم  ... بازم تو مقصری چرا هوای شوهر و زندگیت رو نداشتی چرا گذاشتی کار به این جا بکشه ؟  -  اون خیانت کرد چرا باید من مقصر باشم ؟ اینا همش بهونه ست می تونست بگه دوستم نداره تا جدا شیم بخاطر مهریه این بازی رو ساخت ... - الان کجایی ؟ ببین ...من ... میرم عکسا رو بیارم تو هم برگرد خونه .</description>
                <category>مریم روشنی راد</category>
                <author>مریم روشنی راد</author>
                <pubDate>Mon, 18 Oct 2021 01:17:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ایستگاه</title>
                <link>https://virgool.io/Story-Writing-Corner/%D8%A7%DB%8C%D8%B3%D8%AA%DA%AF%D8%A7%D9%87-npkw5uc10ii7</link>
                <description>ایستگاه هر روز در ایستگاه اتوبوس می دیدمش تا این که یک روز   بر خلاف همیشه ، دیدم که روی پاهایش خم شده بود . ناخودآگاه منتظر بودم که هر آن به نیمکت پشت سرش تکیه بدهد و من بتوانم چهره‌ی در خور توجه اش را زیر نور ملایم ایستگاه ببینم ؛ اما ، صاف ننشست . حتی اگر می خواست بند کفشش را ببندد ، تا حالا باید کارش تمام می شد . دستانش به هم نزدیک بود ؛ اما هیج کاری نمی کرد  . اگر می خواست خستگی در کند هم وقتش بود که کمر صاف کند و بی‌خیال تکیه کند تا اتوبوس هشتصد و یک  از راه برسد .  او مثل همیشه به حالت دو به سمتش برود و صدای تق تق پاشنه ها در فضای ایستگاه بپیچد . اما این طور نشد . تقریبا روی زانوهایش دراز کشیده   و دستهایش  شل و بی حال ،  لای پاهای از هم گشوده اش آویزان مانده بود   . موهای بلند خوش‌رنگش زیر نور ایستگاه ، سایه روشنِ براقِ زیبایی داشت . صورتش در پناه انبوه موهای لخت و ابریشمینش  دیده نمی شد . نه تنها من  ، که هرکسی از آنجا رد می شد می توانست بفهمد که چقدر بی رمق و مستآصل است .  طاقت نیاوردم ؛ نمی توانستم اورا در این حال ببینم . نگاهم را از روی شانه هایش برداشتم تا بیش از این سنگینی نگاهم اورا معذب و در حالت بد فحشی نثارم نکند !  حواسم را به اطراف دادم حتی نفسهایم را با احتیاط می کشیدم که مبادا باعث ناراحتیش شوم .  تا رسیدن اتوبوس دقایقی مانده بود . نکته ای به ذهنم رسید . مجبور شدم دوباره نگاهش کنم .  بله ، درست دیده بودم . کیف مشکی که همیشه بندش را روی شانه ‌ی چپش می انداخت و خودش را روی زانویش می گذاشت ، نبود .  همان کیف برندِ دیوید جونز که مارکش همیشه تو چشمم می خورد و من بارها خوانده  بودمش .   یعنی دلیل ناراحتیش همین بود ؟  شاید کسی کیفش را زده بود . یا شاید محل کارش جا گذاشته و حالا حوصله نداشت این همه راه را برگردد . مطمئن نبودم چه پیش آمده  است . نگاهم را به مسیری که قرار بود اتوبوس بیاید سپردم . دیر کرده بود . به ساعتم نگاه کردم . ثانیه ها کش آمده بودند .  انگار نمی خواستند بگذرند و بروند . از طرفی دلم می خواست گوشی را از جیبم در بیاورم و ازاین ژست منحصر بفرد دختر خانم ، عکس بگیرم .   از نیم دایره روشن جلوی نیمکت  و سایه‌ی تاریک زیر پاهایش خوشم آمده بود . وسوسه‌ی گرفتن عکس مثل خوره به جانم افتاده بود .  معلوم نبود کِی و کجا همچین سوژه‌ی نابی بدست بیاورم . می توانستم با اشتراک گذاشتن این عکس در گروه عکاسی که در فیس بوک عضو بودم عرض اندام کنم و خودم را در شکار لحظه‌ به رخ دوستان بکشم و در عین حال می ترسیدم که مثل دفعه‌ی آخر که قصد داشتم از مردی در پارک که منقل را آتش انداخته بود و با یک دست مشغول کباب کردن گوشت بود و با دست دیگر سگ گرسنه‌ را با چوب بلندی میزد فحش بشنوم  . اما این وسوسه‌ی لعنتی ول کن نبود . گوشی را با تردید از جیبم برداشتم . صدای بلند گو را قطع کردم . و رفتم روی دوربین  . صدای ضربان قلبم را آشکارا می شنیدم . شقیقه هایم می زد .  دوربین گوشی را رو به دختر جوان تنظیم کردم . نفس را در سینه ام حبس کردم و تمام توانم را در انگشتم جمع کردم  و کلیک  کردم . دختر جوان اصلا متوجه نشد . انگار دراین دنیا نبود . ترس و کنجکاوی من جای خودش را به دلسوزی  و ترحم داد .  می خواستم یک جور سر صحبت را باز کنم  . مثلا بگویم :  - هوا سرده شده ... این طور نیست ؟  یا بگویم :  خیلی وقته که منتظر اتوبوس هستید ؟   اما نپرسیدم . کاش می شد کار نادرستم را طوری جبران کنم و  مثلا بپرسم : - ببخشید ... حالتون خوبه ؟  می تونم کمک تون کنم ؟  اما زبان دردهانم نچرخید و ترسیدم عکس العمل بدتر از قبلی ببینم و شبم خراب شود !  اما ، این طور هم که نمی شود بی تفاوت بود ! چرا صاف نمی نشیند و مثل شب های قبل به نیمکت آبیِ نفتی تکیه نمی دهد ؟ گاهی پیش آمده بود که ببینم آیینه‌ی کوچکی از کیفش در می آورد و  زیر نور بالای نیمکت ایستگاه نگاهی به خودش می‌اندازد و با  ناخنش  گوشه‌های لبش را تمیز می‌کند .  یا ماتیک سرخ را به لبهای برجسته اش می مالد . سیگار کشیدنش را هم دیده بودم . سیگار را لای انگشتان ظریف و کشیده اش می گذاشت و با فندک عروسکی روشن می کرد و دودش را آهسته از لبهای غنچه شده اش بیرون می داد . اما امشب گویا قصد ندارد از روی زانوهایش بلند شود ! به ساعتم نگاه کردم .امشب اتوبوس هم مثل شب های قبل به موقع نیامده بود .  از جایم بلند  شدم  و به سمت مسیری که قرار است اتوبوس بیاید می روم و راه رفته را قدم زنان ّبرمی گردم و این کار را مدتی پشت سر هم تکرار می کنم . باخودم می گویم الان است که بگوید :  -  بشین ...چقدر راه میری ...سر گیجه گرفتم  اما آب از آب تکان نخورد و زن کوچک ترین حرکتی نکرد .  یا صدایی از لابلای موهای آویخته اش به گوشم نرسید . در این رفت و آمد که از ایستگاه فاصله گرفته  بودم ، دختر  را  دوباره دیدم . مثل عکس  قاب گرفته در نمایشگاه دوسالانه‌‌ی مشهور بود .   سردم شد .‌ احساس سرما در پشتم بالا  می خزید و پایین می آمد . گوشی را داخل حبیب کُتَم لمس کردم  . دلم خواست ببینم عکس دزدکی من چطور از آب در آمده است . پشت به زن رو به اتوبوس نیامده قدم می زنم و به گالری گوشی نگاهی می‌اندازم . برخلاف انتظارم عکس بسیار زیبا و حرفه ای شده بود . قند توی دلم آب شد . گوشی را سرجایش در جیبم گذاشتم . صدای ترمز ماشین در آنسوی خیابان توجهم را جلب کرد . ماشین تشریفاتی مشکی پارک کرده بوده . دو مرد چهار شانه‌ی قدبلند کت شلواریِ مشکی پوش با عجله سمت ما می آمدند . این سو آن سویِ خیابان را نگاه کردند و رد شدند سمت ما . ترس شدیدی به دلم چنگ انداخته بود جرعت نفس ‌کشیدن را نداشتم . خودم را گوشه‌ی نیمکت چسباندم . اما چیزی که برایم عجیب بود ، این بود که خانم اصلا سرش را بلند نکرد  و نگاهی به دور و برش نیانداخت ! . انگار در همان حالت خشک شده بود .  شاید  مست و نشئه و بی هوش و حواس بود ؟  هیچ حرکتی از وقتی دیده بودم ، نکرده بود .  دومرد ، دیگر پای نیمکت رسیده بودند .  ابروهای گره خورده و نگاه غضبناکشان بند دلم را پاره می کرد . بی اختیار گوشی را توی جیبم محکم فشار می دادم و سعی کردم به طرف دیگر نگاه کنم . از گوشه‌ی چشمم دیدم که دو مرد از دوطرف زیر بغل های زن را گرفتند و بدون گفتن حرفی اورا کشان کشان همانطور که سرش خم بود و موهای زیبایش دور صورت و گردنش ریخته بود  و با هر قدم مردان تاب می خورد ، به سمت ماشین بردند . زن جوان بدستشان کشانده می‌شد ‌. نوک کفش های پاشنه بلند روی آسفالت ، مثل دو جسم سخت کشیده می شد و صدا &quot;خِرت &quot; مداوم به گوش می رسید ‌. مثل مانکن مستعملِ از رده خارج یک لباس فروشیِ در حال تعویض دکوراسیون ، روی صندلی عقب انداختند  .  ماشین حرکت کرد . اما بعد از مسافت کمی  انگار پشیمان شده باشند دور  زد  و برگشت .  درست جلوی پای من توقف کرد .  مردی که عینک سیاه به چشم زده بود و کراوات مشکی داشت از شیشه‌ی پایین کشیده شده ، مرا صدا زد و گفت :  - هی ... تو ...   با لکنت گفتم : - بله ؟ گفت : شتر دیدی ...ندیدی ! وگرنه ... و بعد ماشین گاز خورد و یک باره از جا کنده شده و رفت و مرا هاج و واج سر جایم رها کرد .  سعی کردم افکارم را‌مرتب کنم  . اما مگر می شد ! هیجان دیدن صحنه ای که همیشه در  فیلم ها  می دیدم  مرا در جا میخکوب کرده بود . تکلیف خودم را نمی دانستم‌ به ساعتم نگاه کردم . عجیب بود ، که این همه وقت حتی یک اتوبوس هم رد نشده بود ‌ .  به طرف دیگر خیابان نگاه کردم از چهار راه فاصله‌ی چندانی نداشتم ‌ . تابلوی قرمز ایستگاه پلیس که مثل چراغ دیوار کوب همیشه روشن  بود ؛ را بالا سر ساختمان دیده بودم . اما چیزی که مرا می ترساند تهدید مرد بود . حوصله‌ی درد سر نداشتم . اصلا چرا سری که درد نمی کند را دستمال ببندم ؟ نمی دانستم دختر جوان درگیر چه ماجرایی بود . برای آدم معمولی که ماشین تشریفات نگه نمی دارد و نمی آیند با تشریفات ببرندش . هر چه بود اما ،  ته دلم برایش سوخت . دلواپس حال و روز اَش شده بودم ‌‌.  اگر برایش اتفاقی می افتاد ، دیگر نمی توانستم ببینمش . دلم برایش تنگ می شد . حرکاتش تماشایی بود و همان چند دقیقه توی ایستگاه سرگرمم می کرد .  دلشوره لحظه ای رهایم نکرد . شاید گرفتار مافیای مواد شده بود . یا شاید ... دلم نمی خواستم فکر بد بکنم  از جایم بلند شدم و به سمت چهار راه رفتم و گوشی را داخل جیبم محکم  لمس کردم .✍ مریم روشنی راد</description>
                <category>مریم روشنی راد</category>
                <author>مریم روشنی راد</author>
                <pubDate>Sat, 09 Oct 2021 02:27:45 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>