<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های لیلی با شماست</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@fateme.beig1373</link>
        <description>هیچ کاره در روابط بین المللی. تاریخ خوانی که، جزئیات یادش نمی ماند. قلمی که بدرد ژورنال نویسی نخورد.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 19:58:29</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2898764/avatar/RSfKTs.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>لیلی با شماست</title>
            <link>https://virgool.io/@fateme.beig1373</link>
        </image>

                    <item>
                <title>ناراحتی</title>
                <link>https://virgool.io/@fateme.beig1373/%D9%86%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D8%AD%D8%AA%DB%8C-elezbvlwcbla</link>
                <description>آنقدر ناراحت بودم که تو مسیر برگشت، خودمو تصور می کردم که دارم از پله های خونه بالا میرم و اشک می ریزم. تصور می کردم که الان رسیدم به خونه و وسیله ها رو پرت کردم به سمتی دیگه و یک آهنگ غمگین گذاشتم و های های گریه می کنم؛ اما از ماشین پیاده شدم، با خنده خداحافظی کردم؛ وقتی از پله ها می رفتم بالا، گریه نکردم! حتی بغض هم نکردم! وقتی رسیدم خونه، آهنگی که گذاشتم خیلی غمگین بود در حد یک بغض کوچک و دوتا اشک خلاصه شد...اصلا چیزی شبیه به آنچه فکرش رو می کردم نشد؛ بعد هم صورتم رو شستم و قرصمو خوردم و گوشیمو دستم گرفتم. به قول آنا گاوالدا: « زندگی از آنچه که فکرش را هم می کنیم قوی تر است...»</description>
                <category>لیلی با شماست</category>
                <author>لیلی با شماست</author>
                <pubDate>Sat, 16 Aug 2025 01:30:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ذات زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@fateme.beig1373/%D8%B0%D8%A7%D8%AA-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-siuvgthwf4ud</link>
                <description>سه ماه از آخرین نوشت هام می گذره. نه حوصله داشتم که سختی ها و ناراحتی ها رو بنویسم نه خوشحالی ها رو... بیشتر وقتمو سعی کردم به بطالت خود خواسته بگذرونم... استرس و اضطرابم برگشته. با گذروندن وقتم به بطالت، استرس و اضطرابم تشدید شده... واقعا دوست دارم که از آدما دور بشم انقدر دور بشم که غم و غصه هاشون دیگه سراغم نیاد... خودم باشم و خودم... دیگه حرص کار اینو و کار نکردن اون یکی رو نخوردم... دلم میخواد فقط غصه خودم و زندگیمو بخورم مثلا بگم واااای مهمونی دعوتم ولی کفشم با کیفم ست نیست یا وای چقدر مسیر طولانی بود چقدر اتوبوس دیر اومد میدونید؟ دلم غصه های دم دستی رو میخواد... غصه هایی که عمق ندارن یا خیلی زود حل میشن... جونتون رو نمی خورن، درد به دردهات اضافه نمی کنن... وااااای حتی همین الآنم که دارم اینو می نویسم پر از استرس و اضطرابم... بدنم گُر میگیره و رگ وسط پیشونی میزنه بیرون کلافه میشم و هی به صورتم دست می کشم از کلافگی و بعد کمی ذهنمو مشغول می کنم به کلیپ های اینستاگرام تا ذهنم آروم بگیره ( این چرا املاش یجوری شد حتی حس می کنم املای اینستاگرام هم دارم اشتباه می نویسم) و خلاصه  دوباره برمیگردم به خودآگاهم و شروع دوباره داستان...حتی باشگاه رفتن، زبان خوندن، ریسرچ کردن، معاشرت کردن هیچی حالمو خوب نمی کنه...دلم یا مرگ ناخواسته میخواد یا فراموشی خودخواسته </description>
                <category>لیلی با شماست</category>
                <author>لیلی با شماست</author>
                <pubDate>Wed, 07 May 2025 20:14:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حرف های نگفتنی</title>
                <link>https://virgool.io/@fateme.beig1373/%D8%AD%D8%B1%D9%81-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%86%DA%AF%D9%81%D8%AA%D9%86%DB%8C-jkgglowpsfcx</link>
                <description>من وقتی اینجا میام که کلی حرف توی ذهنم می چرخه و کلی درد دارم که بشینم مخ طرفمو سوراخ کنم ولی وقتی میام بنویسم یا یک چرخ کوتاهی توی ویرگول می زنم می بینم نه بابا خیلی هم حرف گفتنی ای ندارم؛ نه اینکه حرفی نیست؛ نه! حرفی که بتونم بگم نیست. بعضی از حرفا انگار باید غمش تو دلت بمونه و بشینه بعد وقتی که داری یک برنامه ای رو می بینی یهو یک چیزی رو برای خودت تصور کنی و بدون اینکه کسی متوجه بشه یک اشکی هم بریزی و سری جمعش کنی انگار همون اشکه کارتو راحت تر می کنه. جدیدا می شینم و تاک شوی «اکنون» رو می بینم و چیزی که خیلی به چشمم میاد؛ پدر و مادر های افراد مدعو هستن. همه تحصیل کرده. همه فرهیخته و در نهایت یک نگاهی به خودت می اندازی و میگی دمم گرم من اصلا این چیزارو نداشتم من اصلا کسی رو نداشتم که به من نقشه راه بده...کسی که باهات حرف بزنه و مجابت کنه...انگار پدر و مادر من فقط از گرگ های توی جامعه می ترسیدن که یک موقع بره ی سفید کوچولوشون رو یک لقمه چپ نکنه؛ ولی به خودشون انتقاد نکردن که چرا ما باید بچمون رو گوسفند بار بیاریم که همش از بلیعده شدن و شکار شدنش بترسیم؟! خیلی از پدر و مادر ها واقعا تلاش می کنند که والدین خوبی باشن ولی نمیدونن چجوری باید والد خوبی باشن! مثلا من یادم میاد وقتی نوجوان بودم به زور اسمم رو کلاس زبان نوشتم تا فقط برای چند ساعت تو خونه نباشم و تحمل نکنم اون دعواهای سوهان روحی رو :) ولی در کمال تعجب یکی از طرفین دعوی همیشه منو تا جلوی زبانکده همراهی می کرد که یک موقع احساس خطر نکنم تو جامعه! خب تا کی قراره جلوی جامعه رو بگیری که من احساس خطر رو درک نکنم؟ آیا یک روزی من توی اون مخمصه که تو جلو جلو، جلوش رو می گرفتی؛ قرار نگرفتم؟ قطعا قرار گرفتم و چندین بار اشتباه کردم تا بفهمم چجوری باید حلش کنم؛ یا از طرف دیگه ای به  قضیه نگاه کنیم؛ تو میخوای جلوی آسیب دیدن من رو بگیری ولی من توی اون خونه بیشتر از بیرون خونه آسیب دیدم! یا می رفتم دانشگاه به بچه ها می گفتم تو رو خدا بیشتر بشینید بعد برید خوابگاه ولی اونا بالاخره یک مکانی رو داشتن که می‌تونستن برای چند ساعت ریلکس کنن و من باید خرامان خرامان می رفتم تا خونه و بعد از تحمل دو ساعت توی راه بودن تازه باید دعواهای دو نابلد و ناشی رو هم تحمل می کردم.این حرفا، حرفای گفتنی بود. یک شکل مشخص و آشنا برای اکثر جوون های دهه شصتی و هفتادی با داستان ها و معضلات والد خود شیفته و بقیه تله ها و تروماها که گند زدن به روح و جون ما؛ اما دیگه  ادامه داستان طوری هست که  دیگه نمی تونی همه چیو تعریف کنی. باید خودخواری کنی تا به ظاهر آروم بشی و در باطن بزنی سیستم و اعصاب بدنی خودتو نابود کنی و دوتا ژن چرت تر از بقیه رو هم فعال کنی و اون کاپ قهوه ای رو ببری بالا...</description>
                <category>لیلی با شماست</category>
                <author>لیلی با شماست</author>
                <pubDate>Tue, 11 Feb 2025 23:54:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ابرقهرمان در دنیای خالی</title>
                <link>https://virgool.io/@fateme.beig1373/%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D9%82%D9%87%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%D9%84%DB%8C-mngvojxnongj</link>
                <description>جدیدا از اینکه یک ابرقهرمان در زندگی خودم نبودم، کلافه ام. دوست داشتم هیچوقت خسته نمی شدم، ناامید و درمونده نمی شدم و با یک انرژی بی وقفه به کارام می رسیدم مثلا اگر هر روز چهار هزار لغت ضروری رو خونده بودم الان تموم شده بود و تازه چند بار هم حتما دوره کرده بودم؛ یا مثلا الان به جای اینکه بشینم با خودم فکر کنم که چرا من پیشرفت نمی کنم در حال اپلای برای شغلی چیزی بودم؛ ولی انگاری تو هرچقدر سن ات می‌ره بالاتر، اهدافت دورتر میشن چون دیگه اون رمق گذشته رو نداری. امید ها یکی یکی رنگاشون سیاه شد و سوختن. دیگه مثل گذشته چشمات برق نمیزنه وقتی یک اتفاق نسبتا خوبی میخواد برات بیافته. ذهن ات انگار یاد گرفته که: نه بابا دلتو خوش نکن و رویا نباف که همش در عرض دو دقیقه پنبه میشه. بعد ویدئویی رو نگاه می کنی که می بینی آدما با افکار مثبت مهاجرت کردن و الان برای خودشون برو و بیایی دارن بعد میگی خب مثبت فکر کردن که کاری نداره؛ بزا منم مثبت فکر کنم. یک روز بر اساس داده های همون شخص میری جلو بعد می بینی نه مثل اینکه برای همه آدما یجور کار نمی کنه بعد میگی نه حالا به یک روز که نیست بزا ادامه اش بدم؛ بعد تو انقدر وسط مشکلاتت غرق میشی که اصلا یادت رفته مثبت فکر کنی و اون عادت ها رو اجرا کنی. متاسفانه مشکلات با بزرگتر شدن عدد سنمون اونا هم باهامون قد می کشن. تو دستتو بلند می کنی که پله ی بعدی رو بگیری، می بینی مشکلات دستاشو از تو بیشتر بلند کرده و چهارتا پله ی بعدی رو گرفته و برگشته به یک نیشخندی، تو رو نگاه می کنه که ینی تو دیگه چقدر پرویی! من دلم نمی‌خواد کم بیارم. دلم نمی‌خواد دنیا به میلم پیش نره. دوست دارم زندگیمو به تسخیر خودم دربیارم و رام رامش کنم. زندگی مثل یک اسب سرکش هست که انقدر لگد میخوری و گازت میگیره تا بخواد اهلی بشه ولی امیدوارم وقتی که رام من شد پام لب گور نباشه. یک چیز دیگه ای هم که دهنمو چند روزه درگیر خودش کرده اینکه من در گذشته به انواع گوناگون شنیدم که تو نویسنده خوبی هستی چرا نمی نویسی؟ البته نه داستان ها! بیشتر تحلیل و این چیزا؛ با خودم فکر می کردم که چرا من این حرفا رو جدی نگرفتم! چرا دنبالش نرفتم؟ چرا تلاش نکردم؟ بعد کم کم جواب اومد تو ذهنم که به این دلیل و این دلیل و این دلیل...من به آدما حق میدم اگر به جایی رسیدن و به آدما حق میدم اگر به جایی نرسیدن. زور آدما با هم فرق می کنه؛ خستگیاشونم فرق می کنه. خلاصه که نشد من یک ابرقهرمان در زندگیم باشم. سی تا سالو دیدم و نشد اون چیزی که باید می شد.</description>
                <category>لیلی با شماست</category>
                <author>لیلی با شماست</author>
                <pubDate>Fri, 03 Jan 2025 23:56:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خود را در معرض چالش قرار بده</title>
                <link>https://virgool.io/@fateme.beig1373/%D8%AE%D9%88%D8%AF-%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D8%B9%D8%B1%D8%B6-%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%D9%82%D8%B1%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D8%AF%D9%87-am4yd2j8rtzu</link>
                <description>چالش ها در زندگی هر شخص می‌تونه بنابر شرایط متفاوت محیطی و شخصیتی متفاوت باشه؛ بدین منظور که ممکن یک موضوع برای من چالش به حساب بیاد برای فرد دیگری همچون آب خوردن!کاری که برای من خیلی سخت نیست ولی میتونه یک چالش راحتی باشه، قرار دادن خودم در موقعیت های جدیده یا در محیط های جدید هست به عنوان مثال تنهایی خرید رفتن یا تنهایی باشگاه رفتن یا یک ورزشی رو شروع کردن یا کلاسی، مهارتی چیزی؛ و در تمام این مدت به خودم وقت میدم که با آدما آشنا بشم. من دنبال کسی نمیرم تا باهام به باشگاه یا یک محیط جدیدی بیاد تا در اون محیط احساس غریبگی نکنم. من نزدیک به دو سال ورزش شنا رو می رفتم چون به استخر فوبیا داشتم و البته هنوزم دارم ولی کمتر؛ این فوبیا هم به خاطر یک اتفاق بد در بچگی در ذهنم شکل گرفت خلاصه به تنهایی رفتم  شنا و با آدم های جدیدی آشنا شدم و الان نزدیک به دو ماه هست که به ورزش تی آر ایکس میرم چون برای شنا خیلی لازمه که دستای قوی ای داشته باشی ولی برای من متاسفانه خیلی ضعیفن. برای این محیط جدید هم دنبال دوست و آشنا نبودم تا با من همراه بشه چون معتقدم منتظر موندن برای آدما شما رو از برنامتون عقب میندازه حالا نکه من خیلی برنامه ی مدون داشته باشم نه منظور اینکه بعد از یک مدتی به قول معروف چایی سرد میشه و این صوبتا. یک مشکلی که من دارم اینکه سخت با آدما ارتباط میگیرم ینی همینجوری نمیرم بگم عه سلام شمارو من دیروز دیدم و داستان شروع کنم که البته خیلی از آدما اینجورین ولی برای من ممکنه چندین ماه طول بکشه تا با کسی هم صحبت بشم برای همین محیط های جدید برای من خیلی چالش زا هستند و فکر می کنم همین موضوع می‌تونه تمرینی باشه تا در کشور دیگه ای بتونم راحت گلیم تنهایی هامو از آب بکشم بیرون.</description>
                <category>لیلی با شماست</category>
                <author>لیلی با شماست</author>
                <pubDate>Wed, 30 Oct 2024 18:01:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حس این روز ها</title>
                <link>https://virgool.io/@fateme.beig1373/%D8%AD%D8%B3-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%87%D8%A7-zypqhlcbnyzx</link>
                <description>قبلا هم این حس در درون من وجود داشت ولی خیلی بهش بها نمی دادم چون فکر می کردم نه دیگه اینجوریا هم نیستن آدما. آدمی بخواد باهات معاشرت کنه یا نکنه کاملا از رفتارش مشخصه که بعد ها که بزرگ شدم یعنی الان متوجه میشم که نه آدما خیلی وقتا مراعاتتو می کن، باهات تعارف می کنن، یا مثلا نمیخوان ضایع ات کنن؛ بنابراین تو رو توی جمعشون راه میدن. بعد از یک مدت حس می کنی یک آدم اضافه هستی یا وقتی وارد جمع میشی دیگه مثل قبل تحویلت نمی گیرن. یا اونقدر ها هم که فکر می کنی بامزه نیستی که بخوان بخاطرش تو رو تحویل بگیرن. کلا یک حس نخواسته شدن در من شکل گرفته یا یک حسی که انگار متعلق به هیچ جا نیستی. احساس تنها شدن داری این یعنی اینکه قبلا این حس تنهایی رو نداشتی ولی الان داری. یجوری شدم که یک عده می‌خوان منو به زور وارد جمعی کنن که اصلا باهاشون سنخیت ندارم و کیلومتر ها از افکار و عقاید و نظراتشون دورم و در جمع دیگری ممکنه بهم خوش بگذره ولی از اینکه زیاده روی کنم در اون جمع باشم منو می ترسونه؛ از این می ترسونه که مستقیم یا غیر مستقیم از اون دسته طرد بشم. من خودم کاملا می‌دونم چرا این حس درون من شکل گرفته و چرا داره روز به روز بزرگ تر میشه ولی می ترسم انتهای این ترس، انتهای این حس، تنهایی مطلق باشه.</description>
                <category>لیلی با شماست</category>
                <author>لیلی با شماست</author>
                <pubDate>Sun, 11 Aug 2024 00:38:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خانواده محدود کننده</title>
                <link>https://virgool.io/@fateme.beig1373/%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D9%85%D8%AD%D8%AF%D9%88%D8%AF-%DA%A9%D9%86%D9%86%D8%AF%D9%87-pvtfqqcoxcva</link>
                <description>توی همچین خانواده هایی تو نمیتونی خود واقعی ات باشی؛ چون خود واقعی ات با محدودیت های تعیین شده مغایرت دارن و اگر اون محدودیت رو نقض کنی قطعا باید تاوان بدی! تاوان حرف گوش نکردن!وقتی داری زندگی رو میری جلو می بینی نمیتونی مثل هم سن و سال هات لباس بپوشی، بیرون بری، کار های سنین خودت رو انجام بدی؛ به خودت برسی حالا همه ی اینا در دختر و پسر فرق داره؛ مثلا برای دختر رو نمی‌زاره لاک بزنه برای پسر رو به مدل موهاش گیر میدن.جلوتر که میری می بینی عه همه چرا جلوتر از منن؟ چقدر همه، همه چی رو می دونن ولی تو نه! انگار از یک شهر دیگه ای با یک فرهنگ دیگه ای وارد یک شهر دیگه شدی! همینقدر نسبت به اتفاقات و افراد جدید غریبی! تو بزرگ تر میشی_ هر کاری که فکر می کنی که دیگه این باید جواب بده و حتما جواب میده... ولی نه جواب نمیده؛ می‌دونی چرا؟ چون ذهنت دیگه یک ذهن متمرکز و خوش بین و سالم نیست.ذهنت همیشه درگیر افکار ها و تاثیرات رفتار دیگران بر روح و روانت هست. آرامشِ خاطرِ نسبی نداری، بعد دنبال موفقیت هم هستی! موفقیتی که اطرافیان و دوستانت توی سن بیست سالگی به دستش آوردن تو لَه لَه می زنی که توی سن سی سالگی بهش برسی:)این مدل خانواده ها بچه هایی رو تربیت می کنن که پر از عقده ان و همیشه از همه چی عقبن و اگه بخواد اون بچه جبران مافات کنه باید خودشو بزاره روی ایکس چهار تا بتونه خودش و مهارت هاش و سنش و همچنین سرعت پیشرفت جهان را در یک راستا قرار بده. خلاصه که بعضی از خانواده ها میشن سکوی پرش ات به سمت آسمون و موفقیت و پرواز  و یک خانواده ای هم میشن لگد به پشتت و پرت شدن در یک چاهی که دستاویز های اون چاه برای بالا اومدن ازش خیلی سست و پوک هستن و دوباره میری ته چاه.</description>
                <category>لیلی با شماست</category>
                <author>لیلی با شماست</author>
                <pubDate>Tue, 30 Jul 2024 01:51:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عشق قدیمی</title>
                <link>https://virgool.io/@fateme.beig1373/%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D9%82%D8%AF%DB%8C%D9%85%DB%8C-ngpsyzlfyit7</link>
                <description>نشستی داری کیک و شیرکاکائو برای عصرونه ات میخوری و یک خاطراتی از گذشته های خیلی دور میاد تو ذهنت؛ بعدش توی ذهنت گریه می کنی جیغ می زنی و شیر کاکائوتو پرت می کنی... بعد کام بک می کنی توی واقعیت خودت و یک قلوپ دیگه شیرکاکائو میخوری با یک صورت پوکر و خیره شده به روبروت بعد یاد اون روز می افتی که داشتی می رفتی دانشگاه و توی بی آر تی وایستاده بودی؛ بی آر تی چهار راه توحید پشت چراغ قرمز وایستاده بود؛ بعد تو توی اون همه ماشین یک چهره آشنا می بینی...جا می‌خوری... میگی ینی خودشه؟! وای آره خودشه باورم نمیشه داره چیپس میخوره با ماشین بغلیش حرف می زنه...میگی برم پایین از روی خط عابر رد بشم شاید منو دید بعد میگی اگه ندید چی؟ اگه دیر برسم سر کلاس چی؟ خب دیر برسی احمق چی میشه مگه؟! تو این هیاهو  و کش و قوس ذهنی بودم که چراغ سبز شد من رفتم سمت پارک وی و اون ماشین پیچید سمت ستارخان...</description>
                <category>لیلی با شماست</category>
                <author>لیلی با شماست</author>
                <pubDate>Fri, 07 Jun 2024 20:11:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>باور های دینی و تغییرات</title>
                <link>https://virgool.io/@fateme.beig1373/%D8%A8%D8%A7%D9%88%D8%B1-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%DB%8C%D9%86%DB%8C-%DA%86%D9%87-%D8%A8%D9%84%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%B3%D8%B1-%D8%B4%D9%85%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%D8%A2%D9%88%D8%B1%D8%AF-jfonh4ignjrf</link>
                <description>حکومت های دینی، نحوه کنترلگری را خوب بلدند؛ بسیار شنیده اید که اشخاص متدین، فرزندان شما را باقیات و صالحات شما معرفی می کنند؛ بدین شکل که تا زمانی که فرزند شما زنده باشد و چه کار خوب و چه کار بد کند بر کیفیت اعمال شما تاثیر گذار است؛ این یعنی اینکه فرزند خود را سفت بچسبید که همانا فرزندان می توانند آفت ایمان و دین شما در دنیا و آخرت شوند؛ و یا در موردی دیگر خانواده و نهاد خانواده و حفظ آن را همواره از مهم ترین مهم های جامعه بشری تلقی می کنند. وقتی شما با خانواده خود زیست می کنید نه صرفا زندگی، باید در بسیاری جهات هم رای و هم نظر آنها باشید وگرنه ممکن است خانواده سنتی-مذهبی ایرانی چنان بلایی بر روان شما ایجاد کند که با چندین جلسه تراپی هم حل نشود. آنهایی که  در خانواده مذهبی بزرگ شدند باید مثل آنها رفتار کنند اما زمانی ممکن است، تفکراتشان  تغییراتی حاصل شود ولی باید چنین تغییراتی را پنهان از خانواده نگه داشت؛ چون آنها خود را به شدت ملامت می کنند که ما چه کم گذاشته ایم که فرزندمان عاقبت بخیر نشد و ما هم نمی شویم و بی هویت شده است و تاثیر پذیر است و هزاران انگ دیگر و غصه و ملامت؛ پس بیخیال ابراز عقاید می کنیم. در نحوه پوشش هم باید بسیار محتاط بود به عنوان مثال همچنان در بسیاری از مکان ها باید با حجاب مدنظر آنها ظاهر شوی. همه ی اینها یک ظاهری از داستان و زیست این اشخاص تحول یافته است؛ آنها به اندازه کافی از لحاظ همه ابعاد درونی دچار فشار از جانب خود هستند که چندین سال به چنین سبکی زندگی کردی و حالا به یکباره این داستان تغییر می کند و از خود می پرسی کدام یک از من، من واقعی است؟ آن دختر محجبه و با فلان اعتقادات یا این دختر نه چندان محجبه و با بیسار اعتقادات؟ خود شخص به این نتیجه می رسد که هر دوی آنها من هستم ولی دیگران آن را قبول نمی کنند. می دانم و می دانیم حرف دیگران نباید برایمان مهم باشد ولی اگر در خیابان باشی و باران ببارد شما خیس می شوید؛ شما باید خیلی مجهز باشید که خیس نشوید. خیلی از افراد اینطور نیستند؛ از لحاظ روانی منظورم است.این افراد به سختی می توانند با اعضای خانواده خود صحبت کنند چراکه باید بسیار محتاط باشند وگرنه طرد می شوند؛ می دانم و می دانیم که در خیلی مواقع نباید  اهمیتی داشته باشد ولی خب فاصله گرفتن به یک مرتبه قطع رابطه کردن، قطعا روح و روان را مچاله می کند و تنها می شوی و برای انسانِ به ذات اجتماعی دردیست بزرگ.انسان ها به اندازه کافی توسط خودشان قضاوت می‌شوند واقعا نیازی به قضاوت دیگران ندارند. شاید کمی درک، التیام روح و روان زخمی اشان باشد.برای بسیاری از ما این داستان آشنایی است و برای خیل دیگری داستان نافهم و غیرقابل باور.</description>
                <category>لیلی با شماست</category>
                <author>لیلی با شماست</author>
                <pubDate>Tue, 04 Jun 2024 23:56:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خیلی بد شدم</title>
                <link>https://virgool.io/@fateme.beig1373/%D8%AE%DB%8C%D9%84%DB%8C-%D8%A8%D8%AF-%D8%B4%D8%AF%D9%85-avzko8axfokr</link>
                <description>هیچ چیز انگار دیگه خوشحالم نمی کنه. کادو می گیرم خوشحال نمیشم. لباس میخرم خوشحال نمیشم. هیچی سر ذوقم نمیاره. یک چیزی درون من مرده نمی‌دونم یا امید هست یا ذوق هست یا... دیگه نمی‌دونم چی! به حرف ها جدیدا واکنشی ندارم و ساده می گذرم! حوصله حرف زدن ندارم. چند روز پیش توی اینستاگرام یک پستی دیدم که اگر خیلی ناراحت و شکننده شده باشی و بخوای با دو نفر حرف بزنی تا آروم بشی اونا کیا هستن؟ و من گفتم هیچکس.</description>
                <category>لیلی با شماست</category>
                <author>لیلی با شماست</author>
                <pubDate>Wed, 22 May 2024 16:49:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش ها</title>
                <link>https://virgool.io/@fateme.beig1373/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%D9%87%D8%A7-cyups9uclq5b</link>
                <description>من توی زندگیم دو نوع چالش دارم. چالش هایی که هیچ جوره دست من نیست تا بتونم حلش کنم و چالش هایی که تا حدودی میتونم درستش کنم و بستگی به تلاش و خواست خودم داره. چالش های سخت رو من چجوری میتونم حلش کنم در حالی که بهترین پزشکان دنیا نتونستن جوابی براش پیدا کنن؟ بنابراین اون چالش ممکن چالش هایی رو که من میتونستم با تلاش خودم حلش کنم روی اون  تاثیر بگذاره و لاینحل اش کنه. بعضی از آدما فقط چالش های حل شده دارن توی زندگیشون و بعضیا انقدر چالش های حل نشده زندگیشون بزرگه که حتی نمیتونن یک قدم بردارن.  از اینکه یکی میاد بهم میگه این کارو چی کردی جواب نگرفتی؟ این چه سوالیه آخه؟ خب معلومه طرف تمام هم و غم اش رو گذاشته که اون مشکل رو حل کنه. معلومه که برای سلامتیش تلاش کرده، دویده، غصه خورده، اشک ریخته، ذره ذره آب شده، بازم تلاش کرده بازم دویده... بعضی از چالش ها قرار نیست حل بشن اینو وقتی می فهمی که دیگه امیدت مثل قبل نیست.  من واقعا این جمله ای هم که بپذیرش و زندگی کن رو هم نمیتونم تحمل کنم. من نه میتونم بپذیرمش نه میتونم باهاش کنار بیام فقط با یک حالت چشمای ناراحت نگاهش می کنم و میگم کاش نبودی کاااااش نبودی یا کاااااش حل شدنی بودی...</description>
                <category>لیلی با شماست</category>
                <author>لیلی با شماست</author>
                <pubDate>Sat, 04 May 2024 12:53:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>متنفرم از...</title>
                <link>https://virgool.io/@fateme.beig1373/%D9%85%D8%AA%D9%86%D9%81%D8%B1%D9%85-%D8%A7%D8%B2-bfk6distyyly</link>
                <description>واقعا از جمله ی «بیا مثبت فکر کنیم» متنفرم. اینکه آدم خسته است رو میشه نکته مثبتی دریافت کرد واقعا؟! لذا لازم نیست همیشه نکته مثبتی از جمله ای استخراج کرد. بعضی وقتا باید جلوی خودمون رو بگیریم برای توجیه کردن سختی ها. برای جریان داشتن زندگی، آدمی هم به مثبت نیاز داره  هم منفی؛ وقتی بخوای زیادی مثبت فکر کنی دیگه یک ذهن تک بعدی ای داری که انگار نمیتونی دیگه منفیه هارو بفهمی و با یک اتفاق ناجور ذهنت از هم متلاشی میشه چون نتونسته با سنسور های مثبت اون رو برات هضم کنه. همه ی این دنیا ضد و نقیض رو داره چرا من باید یکی از طرفین این نقض رو حذف کنم؟ من خیلی وقتا که سختی میکشم اصلا دوست ندارم به وجه مثبتش فکر کنم چون سختیه انقدر بزرگ بوده که اگه بخوام به مثبتش فکر کنم انگار اون سختیه رو دارم توی ذهنم کوچیک می کنم و درواقع تحمل خودم رو کوچیک میشمرم یا بعضی وقتا اصلا باید ناامید بشم و از دست بدم تا بتونم در مسیر درست زندگیم قرار بگیرم...تحمل کردن و امیدوار بودن همیشه به نفعمون نیست؛ باور کنید.این جمله رو همین الان خوندم که: «بیا مثبت فکر کنیم که کمرت اگرچه بخاطر سختیه شکست اما فهمیدی که میتونی سختی ها رو تاب بیاری»!!!!! این چه جمله ی مزخرفیه آخه! طرف نابود شده! اصلا همه آدم ها میدونن که میتونن تاب بیارن ولی بعضیا، بعضی وقت ها، نمیخوان تاب بیارن؛ یعنی به صورت خودآگاه نمیخوان تاب بیارن و میرن سمت خودکشی یا هرچیز دیگه ...پس تاب آوردن و تحمل کردن سختی ها یک ویژگی انسانی است و هیچ چیز مثبتی هم توش نیست. از اتفاقات مثبت، نکته منفی استخراج نکنیم و بالعکس هم همینطور </description>
                <category>لیلی با شماست</category>
                <author>لیلی با شماست</author>
                <pubDate>Mon, 08 Apr 2024 23:29:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان کوتاه: بَرِ او</title>
                <link>https://virgool.io/@fateme.beig1373/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D8%A8%D9%8E%D8%B1%D9%90-%D8%A7%D9%88-c03osftduzlo</link>
                <description>یک همهمه ای در ذهنم نقش بسته است که نمی دانم دقیقاً او را کجا، کی و چگونه دیده ام و چرا با تمام متفاوت بودن اش، دلباخته اش شدم. قدش بلند بود. خیلی بلند و هیکلی و چهارشانه. طوری که با یک دست می توانست راحت مرا  بلند کند و روی میزی بگذارد. من هم در حالت عادی قدم متوسط است فکر کنید یک دختر ۱۵۸ سانتی در مقابل یک مرد تنومند نزدیک دو متر که چهارشانه هم باشد. ابرو و چشم ها و موهایش مشکی بود. این تفاوتی که می گویم فقط در ظاهر نبود در بیشتر جهات می توانستم آن را درک کنم که مهمترینش در موضوع وجود بود. البته از ابتدای آشنایی متوجه این موضوع نشدم. انگاری کم کم پرده هایی از وجود او کنار می رفت و من در بهت و حیرت فرو می رفتم. گفتم که نمی دانم کجا و کی دیدمش اما یادم است که او به سراغم آمد؛ طوری که هر چقدر هم نزدیک تر می شد، گردنم بیشتر درد می گرفت. وقتی جلویم ایستاد باید سرم را به حدی عقب می بردم که بتوانم کامل صورت او را ببینم. منظره جالبی نبود. خودم خیلی معذب بودم. همیشه از  قدم ناراضی بودم و حالا کسی رو به روی ام قرار گرفته است که دو برابر قدم به چشم می‌آمد. گفت اسمم نومان است. تا به حال همچین اسمی را نشنیده بودم اصلا نمی‌دانم فارسی است یا عربی یا زبانی دیگر.  البته من سوالی نمی‌پرسیدم؛ خودش همینطور حرف می‌زد. می دانید هر چقدر بیشتر می خواهم اجزای چهره اش را به خاطر بیاورم همان‌هایی که در ذهن هم دارم انگار فراموش می کنم. واقعیت این است که میترسم بیشتر توصیفش کنم. میگفت خیلی وقت است که عاشق من است نمی‌دانم عاشق چه چیز من بود اما اینطور می‌گفت. به او گفتم: که اولین بار است که او را دیدم اما او گفت: که مرا از بچگی می‌شناسد و همیشه به ملاقات می آمد تعجب کردم که چطور به ملاقات من می‌آمد اما تا به حال یک بار هم او را ندیدم این طور که نشان می‌داد خیلی حواسش به من بود.  من با تمام وجود، عطش عشقش را، اینکه چقدر دلش می‌خواهد مرا لمس کند، بویم کند را می توانستم حس کنم. هرجا میرفتم با من بود. گویا کسی متوجه او نمیشد. از نظر دیگران، ما دو نفر، فقط من بودم و من. انگار که گویی من تنها در حال خوش و بش با خودم هستم.در ابتدا زیاد از او خوشم نمی آمد فقط به خاطر اینکه از تنهایی بگریزم به حرفهایش گوش می کردم. البته زیاد از خود آمار نمی داد. مثلاً نمی‌گفت خانه‌اش کجاست! اهل کجاست! پدر و مادرش چگونه اند!  آیا خواهر و برادری دارد یا نه؟! اما در مورد من همه چیز را می‌دانست. نیاز نبود من چیزی بگویم. در واقع آشنای غریبه ای بود. نومان دستم را می‌گرفت یا از جا بلندم می کرد ولی انگار این دست زدن ها  برایم مشکل شرعی نداشت یا حس بدی که یک غریبه به من دست بزند را نداشت. حتی برای گرفتن دست هایم، نه اجازه می‌گرفت و نه من مانع می شدم. نمیدانم چرا!واقعا دیوانه کننده بود که همه چیز را در مورد من می‌دانست واقعا معذبم می کرد. فکر کنید تا در مورد خلوتگاه های من هم می‌دانست. از او خواستم که در مورد چیزهایی که اذیتم می‌کند حرفی نزند. طوری از همه چیز آگاه بود که انگار مقرب درگاه خداست. نومان شوخ طبع نبود  بیشتر احساساتی بود تشنه عشق و بی تاب دوست داشتن کسی بود. یادم رفت اسمم را بگویم نامم لیلی است. ۲۸ ساله. از آن جهت  نامم لیلی است  که ابروان و چشم هایی همچون شب سیاه دارم بله درست مثل نومان. چند سالش است نمی دانم. ولی به ۴۳ ساله ها می ماند. شاید بزرگی جسه اش گولم میزد.  از اینکه کسی او را نمی دید مرا می ترساند. چطور خانواده ام به وجود او اعتراض نمی کردند چطور انقدر راحت وارد اتاقم می شد بدون اینکه کسی متوجه شود. چرا همه جا هست؟ مثل روحی بود که نباید از جسمش جدا میشد.  از او پرسیدم ولی جواب قانع کننده نمی داد مثلاً می‌گفت وقتی من پیش تو بودم خودت هم متوجه من نمی شدی یا مثلاً می‌گفت فلان وقت در فلان جا که فلان کار را می‌کردی مرا یادت هست؟ مرا دیدی؟ خودم هم نصف چیزهایی که می‌گفت را یادم نبود. یک شب که بی خبر به خانه‌مان آمد آنقدر یواش و پاورچین و پاورچین می‌آمد که خندم میگرفت. فکر کنید در اتاقم باز بود و من می دیدم که از وسط پذیرایی کوچکمان که پدر و مادرم روی مبل نشسته بودند و تلویزیون تماشا می کردند از جلوی آنها رد می‌شد و آنها متوجه نمی شدند. کم کم بی خیال این شدم  که چرا بقیه او را نمی‌دیدند. راستش از اینکه رابطه بی دردسری است خوشم میامد. نوامان می رفت و می آمد و  کسی نمی‌فهمید. شب تا صبح  کنارم می‌خوابید و کسی نمی‌فهمید.کم کم علاقه ای در من شکل گرفته بود البته  نمی‌دانم علاقه یا عادت! یک شب، روبرویم روی تخت نشست من هم با همان لباس های خانگی به چشمانش زل زده بودم دست هایم  را در دست هایش گرفت. دستی به موهایم کشید و موی باز شده ام  را پشت گوشم گذاشت و سرم را روی سینه‌اش چسباند و موهایم را بویید واقعاً این کارها را با چنان احساسی انجام می‌داد که دلم می‌خواست گریه کنم. دستانم را از پشت به کمرش حلقه زدم کمی به همان حالت مانده بودیم که ناگهان از جایش خیز برداشت انگار که برق گرفته باشداش.  واقعا ترسیدم گفتم: چه شد؟!گفت: باید بروم. این اولین بارش نبود  که اینطور بی مقدمه می خواست برود هر بار که اینطور می رفت دیگر نمی خواستم ببینمش ولی نمی شد تنها راهی که می توانستم به این حرفم پایبند باشم این بود که چشمانم را ببندم تا خسته شود و برود ولی نمی شد. آخر تا کی با چشمان بسته زندگی می‌کردم یک ساعت؟! دو ساعت؟! یک روز؟! تا چشمانم را باز نمی‌کردم ول کن ماجرا نبود. وقتی خسته میشدم و چشمانم را باز می کردم، لبخند میزد و من آه میکشیدم بعد هم مرا در آغوش می کشید و معذرت خواهی می کرد. روز به روز به آغوش هایش معتاد تر میشدم. به دیدن چشمهایش یا لمس کردن دستان بزرگش. آه که چقدر سخت است یادآوری آن روزها. وقتی در آغوشم می کشید نقطه ی آرامشم به عدد صد می رسید و  نفسم راحت‌تر بالا و پایین می‌رفت. وقتی به چشمانم زل میزد درون چشمانم اشک حلقه میزد. بگذریم. آرام گفت بخشیدی؟ من هم با حرکت چشم او را مطمئن کردم که بخشیدم کنار هم روی زمین دراز کشیدیم. هُرُم بدنش به حدی بود که نیازی به پتو نداشتم چرخیدم به سمتش که دیدم باز قصد رفتن کرده است. نگذاشتم. خواب و بیدار بودم اما می دانستم چه می‌خواهم اصرار کرد که برود تا بعد که می‌آید برایم توضیح دهد؛ قبول نکردم. خسته بودم از طفره رفتن هایش. دیدم دارد در هوامعلق می‌شود و او هم مدام قسم می‌داد که دستش را رها کنم ولی من فقط نگاه  می کردم. دستانش در دستهایم تغییر می‌کرد ترسیده بودم. ماتم برده بود. پاهایش تغییر می‌کرد و نومان زار میزد که دستانش را رها کنم و رها کردم! مات و مبهوت ایستاده بودم نومان رفت نمی‌دانم چند ساعت یا چند روز با آن حال ایستاده بودم. الان که دارم آن روزها را می نویسم میبینم چرا وقتی باید رها می کردم نکردم؟! چرا حال خوبم را فقط به خاطر کنجکاویم، خراب کردم. در تمام آن روزها خانواده ام، متوجه رفتارهای من شده بودند اینکه مدام با کسی صحبت میکردم وقتی در مترو یا بی آرتی، با سر بالا نگاهش میکردم و حرف می‌زدم همه نگاهم می‌کردند. مدام در مسیر این متخصص اعصاب و روان و آن روانپزشک حاذق شهر و فلان دعانویس عابد بودم. مادرم مدام گریه میکرد چرا دختر اش دیوانه شده است اما نمی دانست آن روزها بهترین روزهای زندگیم بود. اما بعد از رفتن نومان حالم خیلی خراب شد. شبها دیر می خوابیدم و صبح زود بیدار میشدم به امید دیدن نومان.نمی‌دانم شاید منتظر بودم غافلگیر شوم. دکتر ها فقط می‌گفتند که می‌شود بیماری آن را با قرص و شوک الکتریکی و بستری شدن کنترل کنند و آن دعا نویس عابد هم هربار دعایی می داد که یا باید خیسش می کردم یا می سوزاندم و چیزهای عجیب غریب دیگر که حالا بگذریم.من الان جایی هستم که اصلا نمی‌دانم اینجا کجاست. اتاق بزرگ با دیوارهای سفید و یک پنجره رو به حیاط و یک تخت که ملحفه سفید دارد بیشتر شبیه به قبر بزرگی است که مرده متحرکی را با کفنی سفید پیچانده اند و وقتی از این سوی اتاق به آن سو می رود کفن را در دستانش گرفته و روی زمین می کشد.نه تاریخ می دانم نه هفته‌ها را. فقط صبح و شب شدن را متوجه می‌شوم آن هم از صدقه سری یک پنجره در اتاق و آدم هایی که کفن پیچ در حیاط راه می رفتند. یک روز که هوا گرگ و میش بود نومان آمد. بلند شدم و نشستم کاملاً خنثی بودم. به خاطر قرص‌هایی که می‌خورم زیاد نمی توانستم احساساتم را بروز دهم. فقط گفتم: کجا بودی؟ گفت: همیشه کنارت بودم. گفتم: پس چرا نگذاشتی ببینمت؟ گفت: نمیخواستم اذیت شوی. پوزخندی زدم و گفتم: نمی خواستی اذیت شوم؟! حرفم را پی گرفتم و گفتم: فقط نه تنها درد عشق را چشیدم بلکه در نگاه  اطرافیان به چشم یک دختر دیوانه و افسرده درآمدم.  سرش را پایین انداخت. گفتم: خوب تعریف کن! گفت: چه چیز را؟ گفتم: از وجودت برایم بگو گفت: یعنی خودت متوجه نشدی؟ گفتم: نه. خودت برایم تعریف کن به چشمانم خیره شد و گفت: پس می گویم. من نه انسان ام نه فرشته. من جنم. وجودم آتش است. هُرُمِ بدنم متوجه این موضوع ات نکرده بود؟ ابروهایم را در هم کشیدم. گفتم: چند سالت است؟ گفت: به سال ما یا شما؟گفتم: چه فرقی می کند گفت به سال خودمان ۸۰۰سال گفتم: پیری یا جوان؟ گفت: جوان گفتم: از کی مرا میشناسی؟ گفت: از هفت سالگی ات گفتم: از کجا؟ گفت: یادت نیست مدرسه ات نزدیک یک غار تاریک بود؟ گفتم: چرا یادم است گفت: یادت هست بعد از تعطیلی مدرسه تو  و همکلاسی‌هایت به آنجا آمدید؟ گفتم: یادم است گفت: من آنجا بودم. دیدمت. ترسیدن و جیغ زدن هایت خنده دار بود. دنبالت تا بیرون غار آمدم. از آن موقع گهگداری به دیدنت می آمدم؛ تا یک روز که جرأت کردم تا خودم را در شمایل یک انسان نشان دهم. من با وارد شدن در بدن این شخص به دیدنت آمدم البته از زمانی که بدن را در اختیار می گرفتم را یادش نمی ماند. گفتم: خوب آخر چه؟ گفت: عشق من به یک انسان به نظرت شدنی است؟ ادامه داد؛نه نیست.  از طرف خانواده  خیلی مورد شماتت قرار گرفته ام.  اگر به دیدارت آمدم دیدار خداحافظی است.  برایم سخت است خیلی سخت. من دیوانه توام لیلی اما وجود ما در تلاقی یکدیگر است. می دانی؟ نمی شود.  من بیشتر از یک حدی نمی‌توانم به تو نزدیک شوم من فقط می‌توانم عاشقت باشم.دوباره گفتم: پس من چه؟ گفت: می‌توانم درونت را ببینم. با یک انگشتش دست روی گونه ام کشید و گفت:  تو هم مجنون شده ای لیلی. و با حالت شوخی گفت: فکر میکردی یک روزی عاشق و دیوانه چیزی مثل من بشوی؟ چقدر لحظات سنگینی بود؛ که حتی خنثی‌سازی های قرص ها هم جوابگو نبود و خنده و گریه ام توأمان شده بود. گفتم: بازم می توانم ببینمت؟ گفت: اجازه نمی‌دهند.نومان گفت: بگذار قشنگ تمامش کنیم. از تو می خواهم کنارم دراز بکشی. ملحفه ام را روی زمین به اندازه دو نفر پهن کردم و در یک طرف آن طاق باز دراز کشیدم. دستانم را گرفت. گفت: کم‌کم میروم فقط نگاهم نکن. خودم را سفت کرده بودم و ترک های سقف را نگاه می‌کردم. لرزش انگشتانش را در سر انگشت هایم حس می کردم و کم‌کم دستانش از دستانم فاصله می‌گرفت و دور و دورتر می شد لابد مثل قبل در هوا معلق شده بود و کم کم رفت. باورتان می شود؟ رفت! به همین راحتی و  من ماندم وسط اتاق سفید که روی موزاییک های ناجور دراز کشیده ام.</description>
                <category>لیلی با شماست</category>
                <author>لیلی با شماست</author>
                <pubDate>Thu, 21 Mar 2024 18:00:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کودکی در دهه هشتاد</title>
                <link>https://virgool.io/@fateme.beig1373/%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%D9%87%D9%87-%D9%87%D8%B4%D8%AA%D8%A7%D8%AF-jr56r7n1ckmg</link>
                <description>وقتی ده یا یازده سالم بود همچنان کودک محسوب می شدم به گمانم تا نوجوانی چند سالی فاصله داشتم. در اون زمان من عاشق شو دیدن بودم. سی دی هایی که جدیدترین موزیک ویدئو ها روی آنها رایت می شدن. اون زمان دو برادری بودن که کمتر دختری می دیدی که عاشقشون نباشن. من واقعا از هومن خوشم میومد و در ذهنم می گفتم چرا تا وقتی هومن هست یکی باید از کامران خوشش بیاد؟! یا مثلاً کسی هست واقعا عاشق اندی بشه و زنش بشه...کاش یکی اینو بخواد( تو عالم بچگی واقعا دلم براش می سوخت) یا مثلا منصور رو که می دیدم می گفتم اه چقدر من از این بدم میاد می‌دونی قیافه اش حس بدی بهم می داد مثل کسی که نگاه ناپاک داره یا مثلا افشین همون پسره که سبزه بود میخوند یک بوس دو بوس دمش گرم و فلانو میخوند من هرموقع موزیک ویدئو های اینو می دیدم یک پسری از محلمون رو من به صورت کاملا شانسی که از قضا خوشمم ازش میومد، می دیدم؛ تقریبا هم شبیه همین افشین بود پوست سبزه حالت بینی اش. پسره هم فهمیده بود من ازش خوشم میاد بچه بودم دیگه. تابلو بازی درآورده بودم و اونم فهمیده بود و این خوش اومدن تا چهارده سالگی من پیش رفت. حالا بریم سراغ مراسم هایی که اون زمان گرفته می شد؛ فقط عروسی ها توی تالار بود و بقیه مراسم ها خونه بودن و یک آپشن جدیدی هم گذاشته بودن که وقتی آهنگ پلی می کردن موزیک ویدئوشو هم می ذاشتن؛ بعد منم بچه؛ دیگه نگاه نمی کردم کی وسط داره می رقصه کی داره چکار می کنه؛ من میخکوب اون موزیک ویدئو ها می شدم؛ یا بعضیا به من خیلی حال می دادن و آرایشم می کردن یا موهامو گوجه ای درست می کردن و بعد از آرایشم، تقریبا سوژه تمام کسایی می شدم که سر سفره می شستن غذا بخورن چون اونموقع ها برای مراسم ها غذا هم می دادن. در اون شرایط تمام سعیمو می کردم، جوری غذا بخورم که رژم پاک نشه و بقیه بزرگترا وقتی سعی منو می دیدن که چقدر من دهنمو باز می کنم و با چه احتیاطی قاشق رو می برم سمت دهنم، می خندیدن و من هم به طبع خجالت می کشیدم.یک دختری هم بود توی فامیلا که از من کوچیکتر بود ولی از این پلت رژهایی که کشویی بودن، داشت و من با چه حسرتی نگاه می کردم و خب ازش بدمم میومد؛ چون دختر خیلی پرویی هم بود. بعد از این مراسم ها من یکم با دنیای بیرون آشنا شده بودم؛ دوست داشتم لوازم آرایش داشته باشم؛ دیگه کار من شده بود توی یکی از لوازم آرایشی ها بودن؛ مثلا ریمل مو می خریدم. اون موقع خیلی باب شده بود و جلوی موهاشونو تیفوسی بود فک کنم اسمش؟ می کردن و از این ریملِ مو ها می زدن که رنگ های مختلفی هم داشت. رژ می خریدم، ریمل مژه می خریدم  و بجای اینکه از زیر مژه بزنم از روی مژه میزدم و خب به طبیعتاً بد می شد. همه اینها ادامه پیدا کرد و ما هر روز شو های بیشتری می خریدیم و نگاه می کردیم و من هر روز بیشتر آرایش می کردم و مانتو های تنگ می پوشیدم و روسری شیشه ای و بیست_چهاری تو کوچه ها و سوت کشیدن پسرا پشت سرمو تا اینکه مامان من رفت کلاس قرآن. یک روز از مدرسه اومدم رفتم سراغ شو ها دیدم عه نیستن! گفتم مامان سی دی ها کوشن؟ گفت شکستم. چند وقت بعدش رفتم سراغ لوازم آرایش ها دیدم عه اونا هم نیستن! گفتم لوازم آرایشا کوشن؟ گفت انداختم دور و من خیلی ناراحت و دلگیر که چرا مامانم اینا رو انداخت دور؟ حالا خیلی هم نمی تونستم اعتراض کنم چون بالاخره جواب داشت به من بده و تهدید و اینا خلاصه پیگیرش نشدم. اونموقع ها کلاس قرآنا معلولا تو خونه ها برگزار می شد به عنوان مثال قرآن یاد میدادن، احکام می گفتن، تفسیر قرآن می گفتن. این کلاس قرآنی هم که مامانم می رفت توی خونه ی یکی از همسایه هامون برگزار می شد که دخترش دوست من بود. مامانم روز قرآنش بود و رفت خونه ی سما اینا و منم رفتم. اونموقع دیگه چهارده سالم بود خیلی شیطون و دنبال جذب کردن پسرا بودم با همون مانتو کوتاه و شلوار بگ کوتاه. نمی‌دونم یادتون میاد شلوار های بگ رنگی رنگی مد شده بود؟ که کوتاه هم بودن؟ از اونا تنم بود و یک روسری شیشه ای کوتاه. رفتم نشستم و این خانوم قرآن هم بلد بود جذب کنه گفت تو هم بخون. منم خیلی غلط غلوط خوندم. بعد یک چهارتا آیه رو برای هفته ی بعد، برای من علامت زد گفت اینو تمرین کن و هفته بعد بیا بخون و این روند ادامه پیدا کرد و من یک روز با چادر رفتم و هی تعریف و تمجید و منم خوشم اومد از تعریف ها و چادری شدم.</description>
                <category>لیلی با شماست</category>
                <author>لیلی با شماست</author>
                <pubDate>Fri, 15 Mar 2024 23:50:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سی سالگی و تغییر عادت ها</title>
                <link>https://virgool.io/@fateme.beig1373/%D8%B3%DB%8C-%D8%B3%D8%A7%D9%84%DA%AF%DB%8C-%D9%88-%D8%AA%D8%BA%DB%8C%DB%8C%D8%B1-%D8%B9%D8%A7%D8%AF%D8%AA-%D9%87%D8%A7-scsmamdea8id</link>
                <description>دو ماه مونده تا من سی سالم تموم بشه و برم برای پر کردن سی و یک سالگی. عادت ها و سرگرمی ها و خیلی چیزای دیگه ام تغییر کرده. مثلا من توی بیست و یک تا بیست و پنج سالگی فقط دنبال کتاب خواندن بودم بعدش رفتم سراغ فیلم و سریال های خارجی و خیلی هم لذت می بردم خیلی؛ بعد کم کم این علاقه کم شد به هر دو؛ هم کتاب هم فیلم و سریال. همینجور که سنم داشت می رفت بالاتر دنبال یک چیزی بودم که آرومم کنه ولی چیزی دیگه نبود؛ نه کتاب نه فیلم نه موسیقی نه دیدن دوست و آشنا و فامیل. سرگرمی ها و علاقه هام کم کم، کمتر شدن و خودم موندم و خودم یا نمی‌دونم خودم موندم و کارای نکرده یا هزار راه نرفته. یک حس عقب موندن از دنیا داشتم که خب سن من داره نزدیک به سی میشه و من نه کاری دارم نه پولی نه حرفه ای؛ فقط بلدم حرف بزنم اونم تازه وسط حرف زدن هام با دیگران وسطش ول می کردم بحثو حالا با هر ترفندی چون به نظرم مفید فایده نبود مثلا دیروز توی مجمعی که کارآموزی می کنم اومدم بگم که فلان پذیرایی در رویداد دیروز اشتباه بود و خواستم توضیح بدم و هی اونا گفتن منظورت چیه و چیو میگی؟ گفتم ولش کنید بابا مهم نیست؛ پیش معاون اجرایی!! دیگه اینکه جدیدا می‌شینم سریال های ایرانی سینما خانگی رو نگاه می کنم حوصله خارجی ها رو دیگه ندارم  همینجور پیش برم توی پنجاه سالگی شصت سالگیم باید با شوق و ذوق یوسف پیامبر و مختار ببینم. </description>
                <category>لیلی با شماست</category>
                <author>لیلی با شماست</author>
                <pubDate>Wed, 06 Mar 2024 22:38:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اشتباه یا اشتباهی؟</title>
                <link>https://virgool.io/Sakkoo/%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D9%87-%DB%8C%D8%A7-%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D9%87%DB%8C-wrqfoccdogf0</link>
                <description>هرکاری می کنم به نظرم اشتباهه و اگر کار دیگه ای انجام میدادم بهتر بود . پولم را نگه می دارم بنظرم اشتباهه، خرج می کنم اشتباهه، استاد راهنما انتخاب می کنم اشتباهه، می‌خوابم اشتباهه، بیدارم اشتباهه به نقطه ای رسیدم که انجام دادن و ندادن هر و هیچ کاری راضیم نمی کنه. مدام ملامت، مدام سرزنش. مغزم برای یک لحظه هم دست از دادگاهی خودم برنمیداره انگار تا به چوبه دار منو نسپره آروم نمی گیره. نمی‌دونم ولی ذهنم خیلی هم بیکار نیست که دست برده به ماشه اسلحه برای شلیک به جانم. کاش کمی با من مدارا می کرد کاش کمی درکم می کرد و می‌دونست که من خیلی هم قوی نیستم که بخواد منو از پا دربیاره. همش در جنگم همش در ستیزم؛ خودم با خودم. واقعا من توان ادامه دادن برای سخت گیری های ذهنم رو ندارم کاش آروم بگیره..‌.</description>
                <category>لیلی با شماست</category>
                <author>لیلی با شماست</author>
                <pubDate>Mon, 26 Feb 2024 18:57:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ایجاد حساب کاربری</title>
                <link>https://virgool.io/@fateme.beig1373/%D8%A7%DB%8C%D8%AC%D8%A7%D8%AF-%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D8%A8-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B1%DB%8C-bjlpgjhfx5lh</link>
                <description>برای وارد کردن اطلاعات شخصی ام مثل تاریخ تولد، یک سفری انجام دادم به گذشته که هیچکدام از روزهایش را که می دیدم چیزی از آنها یادم نمی آمد؛ اینکه آن روز کجا بودم چه می کردم و در چه حالی می زیستم حتی امروزم را نیز فراموش خواهم کرد.</description>
                <category>لیلی با شماست</category>
                <author>لیلی با شماست</author>
                <pubDate>Wed, 27 Sep 2023 23:46:39 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>