<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ✦ ؋ـاطمـہ ساבات جزائرے ✦| نویسنـבه</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@fateme.sadat.jazaeri</link>
        <description>می‌نویسم تا زنده بمانم</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 09:13:49</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1837834/avatar/OR8bXM.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>✦ ؋ـاطمـہ ساבات جزائرے ✦| نویسنـבه</title>
            <link>https://virgool.io/@fateme.sadat.jazaeri</link>
        </image>

                    <item>
                <title>«دیکتاتور پر افاده»</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D8%AF%DB%8C%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%AA%D9%88%D8%B1-%D9%BE%D8%B1-%D8%A7%D9%81%D8%A7%D8%AF%D9%87-himlpgeax2v3</link>
                <description>.مونس! می‌دانی چرا چند روزی‌ست سکوت کرده‌ام؟اگر حوصله‌ی نق و ناله‌هایم را داری، بیا تا برایت بگویم.البته که داری! مگر می‌شود مونسِ من، حال غرولندهایم را نداشته باشد؟اگر چنین بود که مونس نمی‌شدی!  پیش‌تر گفته‌ام که تغییر سبک زندگی برای من امری‌ست دشوار. این را به بهانه‌ی شروع ماه مهر گفته بودم. که تطبیق سیستم بدن و ذهن و ساعاتم با شرایط جدید، اندکی سخت و زمان‌بر است.اما مونسم! حالا باید اعتراف کنم آنقدر که ماه رمضان سبک زندگی آدم را شخم می‌زند، نه ماه مهر به گرد پایش می‌رسد و نه نوروز و خرداد، و نه حتی رئیس جمهور جدیدی که با تصرف کرسی دولت، خاک مملکت را به توبره می‌بندد و اقتصاد و فرهنگ و اعتماد رأی دهندگانِ فلک زده را به خاک و خون می‌کشد. مونس امروز چندم ماه رمضان است؟ بله دقیقا من پنج روز است که خواب ندارم. چرا؟ چون مغز لعنتی و پر افاده‌ام حاضر نیست از نظم قبلی‌اش دل کنده و خود را با نظم نوین تطبیق سازد.حالا همه‌ی استخوان‌های بدنم تحت تاثیر این بی‌خوابیِ چندروزه به درد افتاده و به دست و پای مغزم افتاده‌اند تا از خر شیطان پایین بیاید و اندکی بتمرگد! تا سایر اعضای مفلوک هم که تحت سلطه‌اش هستند، کمی بیارامند و هورمون ملاتونین دریافت نمایند. اما مونس این مغز من خیلی دیکتاتور مَآب و خیره سر است. امروز همه‌ی اعضای بدنم اعتصاب کرده و تظاهراتی به راه انداخته بودند بر علیه‌اش. اینطور که از شعارهایشان هویداست، تصمیم به براندازی‌اش دارند. ولی از این نکته‌ی حیاتی غافلند که با براندازی او، همه‌شان نیست و نابود می‌شوند. مگر می‌شود بدون مغز زنده ماند؟ با وجود همه‌ی ظلم‌ و استکبارش، بلاخره باید مغزی باشد تا دیگر اعضا زیر سایه‌اش زندگی نکبت بارشان را ادامه دهند. ولی خودمانیم مونس، گاهی زندگی زیر سایه‌ی سیاه استبداد و خودکامگی، حتی از مرگ هم سخت‌تر می‌شود. نظر تو چیست؟ ✍ #فاطمه_سادات_جزائری </description>
                <category>✦ ؋ـاطمـہ ساבات جزائرے ✦| نویسنـבه</category>
                <author>✦ ؋ـاطمـہ ساבات جزائرے ✦| نویسنـבه</author>
                <pubDate>Mon, 23 Feb 2026 19:56:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«تاکسیدرمی ثانیه‌ها»</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D8%AA%D8%A7%DA%A9%D8%B3%DB%8C%D8%AF%D8%B1%D9%85%DB%8C-%D8%AB%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%87-%D9%87%D8%A7-z7ju0qsgvx7h</link>
                <description>مونس! سالهاست که در تلگرام یک گروه برای خودم زده‌ام که تنها عضو آن، خودم هستم و خودم. عکس‌ها و فیلم‌های خانوادگی را در آنجا می‌فرستم تا مثل یک آلبوم همراه، همیشه کنارم باشند.تا کنون شاید هزار عکس در این آلبومِ همراه، ذخیره شده است. با اینکه بارها مجبور به ریسِت کردن موبایلم شده‌ام ولی این آلبوم و محتوای آن، محفوظ مانده است. امروز اسباب و شرایط دست به دست هم دادند تا من پس از مدت‌ها، گشتی توی آن بزنم.عکس‌ها مرا بردند به سال‌های دور. به حال و هوای همان ثانیه‌های فریز شده در قاب موبایلم که گویی نفَسشان بند آمده است. به خودم که آمدم، یک ساعت و نیم را بی آنکه بفهمم، به پاهایشان ریخته بودم. می‌دانی مونس؟ به گمانم &quot;عکس&quot; پدیده‌ی عجیبی‌ست. یکجور تاکسیدرمی ثانیه است. تو گویی لحظه‌ای خاص از زندگی را برمی‌گزینیم و تافت به سر و رویش می‌پاشیم و به همان شکل و شمایل تا سال‌ها و شاید تا ابد، در قابی اسیرش می‌کنیم. شگفت‌انگیز نیست؟یک جور تاکسیدرمیِ ثانیه‌هاست؛ زیبا و در عین حال بی روح و ترسناک! ولی من همیشه نسبت به عکس گرفتن در لحظات خاص زندگی، گارد داشته‌ام. می‌دانی چرا؟ چون مشتاقم آن لحظه را با آرامش، و تمام و کمال لمس کنم، بی آنکه دوربین واسطه‌ی این لمس باشد.عکس گرفتن حواسم را به حسرت‌های آینده وامی‌سپارد. حواسی که باید معطوف به لحظه‌ی زنده‌ی اکنون باشد. همیشه هم از روی اجبار و حس وظیفه عکس گرفته‌ام مونس، نه از روی لذت. عکس گرفتن برای من تفریح نیست، بیشتر شبیه به یک بیم است، ترس از جا گذاشتن لحظه‌ای که بعدها حسرتش را بخورم. نمی‌دانم رفتار درست چیست؟ اما من معتقدم تصویر ثانیه‌های ناب زندگی می‌تواند در ذهن و قلبم به شکلی بهتر و زیباتر ثبت و ضبط شود، اگر آن‌ها را با تمام وجودم تجربه کنم. به گمانم حفظ روح لحظات، مهمتر از ثبت تصویر فریز شده‌شان در قاب است. اعتقاد تو چیست مونس؟ تو از آن‌هایی هستی که لحظه را از ترسشان توی قاب ثبت می‌کنند؟ یا آنانکه اجازه می‌دهند لحظه خودش در وجودشان ثبت شود؟✍ #فاطمه_سادات_جزائری </description>
                <category>✦ ؋ـاطمـہ ساבات جزائرے ✦| نویسنـבه</category>
                <author>✦ ؋ـاطمـہ ساבات جزائرے ✦| نویسنـבه</author>
                <pubDate>Wed, 18 Feb 2026 23:55:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«هواخوری به سبک اِرنیچ»</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D9%87%D9%88%D8%A7%D8%AE%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%B3%D8%A8%DA%A9-%D8%A7%D9%90%D8%B1%D9%86%DB%8C%DA%86-yjtcl6qaanq2</link>
                <description>مونسم! روزهایی در زندگی‌ام هست که مثل یک سیب زمینی می‌شوم که پخمه‌وار و بی‌خاصیت، گوشه‌ای می‌افتد و دقایقِ گرانقدر عمرش را به بی‌مصرف‌ترین حالت ممکن می‌گذراند.معمولا پس از گذران یک فشار سنگین، آن روی سیب‌زمینی‌ام، خود را به نمایش می‌گذارد. امروز هم یکی از همان روزهاست.اِرنیچ به جای واژه‌ی &quot;سیب زمینی&quot; از &quot;تاپاله&quot; استفاده می‌کند. او وقتی به قول خودش تاپاله می‌شود، می‌چسبد به اینستاگرامش و از تمام هیکل گنده‌اش، فقط انگشت شستش است که به قصد اسکرول کردن، فعالیت می‌کند. اسم این دوران تاپاله‌گی‌اش را هم می‌گذارد &quot;هواخوری&quot;. انگار که پنجره‌های مغزش را باز می‌کند تا محتویات آن هوا بخورد. اِرنیچ معتقد است که مغز آدمیزاد هرزگاه محتاج تاپاله‌گی یا همان هواخوری‌ست. تا در یک بی‌قیدیِ مفرط، اندکی خودش را شل کرده و کسب انرژی کند برای رویارویی با گلدباخ‌های بی‌پایان زندگی. اِرنیچ را که می‌شناسی مونس؟ از او برایت نوشته بودم یا نه؟ اگر پاسخت نه است، منتظر باش! زین پس بیشتر از او برایت می‌گویم. شاید تو هم مثل من شیفته‌اش شوی.خلاصه جانم برایت بگوید مونسم، که من هم امروز یک عدد سیب زمینی‌ِ بی‌خیال هستم که گوشه‌ای لمیده و مغزش در حال هواخوری است. هندزفری محبوبم را هم توی سوراخ گوش‌ها فرو کرده و آزاد و رها از هفت دولت، پادکست رواق را می‌شنوم.جالب است بدانی مونس، که حتی غذا هم نپخته‌ام. ظهر که بچه‌ها مثل قحطی‌زده‌ها از درب خانه وارد شده و با دیدن اجاق گاز خالی و سرد، به من حمله‌ور شوند، ارجاعشان می‌دهم به اِرنیچ. خودش پاسخشان را بدهد. والا. ✍ #فاطمه_سادات_جزائری </description>
                <category>✦ ؋ـاطمـہ ساבات جزائرے ✦| نویسنـבه</category>
                <author>✦ ؋ـاطمـہ ساבات جزائرے ✦| نویسنـבه</author>
                <pubDate>Sun, 15 Feb 2026 09:52:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«چند پرس معاشقه»</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%DA%86%D9%86%D8%AF-%D9%BE%D8%B1%D8%B3-%D9%85%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D9%87-uvy19hq4xo3l</link>
                <description>مونس! امروز برای ناهار خورشت قرمه سبزی داشتیم. بعید است از این حقیقت بی خبر باشی که رابطه‌ی من با این خورشت، نه یک اشتها، که یک داستان عاشقانه است؛ پر از درام، سوز و گداز، درست شبیه رومئو و ژولیت. تا حدی که حتی تماشای سیمای جذاب و دل انگیز آن در عکس و فیلم هم، تپش‌های قلبم را سرعت می‌دهد.صبح که خسته از کارهای اداری بازمی‌گشتم و از پیاده‌رو خانه‌ی همسایه می‌گذشتم، ناگهان عطر مدهوش کننده‌‌ی قرمه سبزی اغواگرانه به کوچه سرک کشید. لحظاتی ایستادم، چشمانم را بستم و از استشمام آن غرق لذتی بی‌مانند شدم. اما در همان حال، تلخی فراقش چونان ماری افعی دور گلویم حلقه زد.ندایی با صدای فرامرز قریبیان بر من نهیب زد: «تو چگونه عاشقی هستی که هفت روز و نیم است از معشوقت دور مانده‌ای؟» سخن فرامرز، حقیقتی دردناک بود. بی‌درنگ و سراسیمه به سمت منزلمان دویدم. دسته‌ی کلید را از داخل کیفم بیرون کشیدم. از کثرت هیجان، کلید در دستانم می‌لرزید. حتی صدای جیلینگ جیلینگ آن‌ هم نمی‌توانست مرا از اندیشه‌ی وصال به معشوقم بازدارد.پله‌ها را دوتا یکی پیمودم. هر لنگه کفشم را به گوشه‌ای پرتابیدم و خودم را به داخل خانه انداختم. جای خالی‌ عطرش، سیلی محکمی بر صورتم کوبید. نامرد! به سمت فریزر رفتم. حتی طاقت تعویض لباس را هم نداشتم. بسته‌ی گوشت و سبزی را بیرون کشیدم. پیاز و سیب زمینی و لوبیا قرمز را هم از یخچال درآوردم. فرصتم اندک بود، باید قید قرمه سبزیِ جاافتاده در قابلمه و لوبیای خیسیده را می‌زدم. گوربابای روده‌هایمان که امشب قرار است از نفخ لوبیاها بِپُکد.زودپز را از کابینت بیرون کشیدم. پیاز را خرد و سپس سرخ نمودم. قطعات ریز گوشت را به آن افزودم. به ناگه عطر روح نواز گوشت و پیاز و زردچوبه در فضا طنین انداز شد و از سرعتم کاهید و دلِ تنگم را بی‌طاقت کرد.به خودم آمدم، لوبیا و آب را هم به مواد اضافه نمودم و درب زودپز را بستم. سبزی منجمد را هم داخل تابه‌ی داغ شده انداختم و درب آن را گذاشتم تا یخش وا برود و با آب خودش بپزد. زیر قابلمه‌ی برنج را هم روشن کردم تا کَته‌اش کنم. نفس آسوده‌ای کشیدم و به اتاق رفتم به قصد تعویض لباس. وصال نزدیک بود. گور بابای خستگی و کارهای بانکی. فرامرز قریبیان هم شروع کرد به سوت زدن. یک ساعت بعد عطر قرمه سبزی، دلبرانه خودش را در همه‌ی ذرات هوای خانه، جای داده بود. و من چون عاشقی سرمست میان این ذراتِ آغشته، قدم می‌زدم. می‌دانستم امروز دل درد خواهم گرفت. پس از روزها رنج دوری، یک پرس معاشقه، کمم بود! نبود مونس؟ خلاصه دلی از عزا درآوردم. نه به فرامرز تعارف زدم و نه به رومئو و ژولیت. دل دردم هم فدای یک تار موی قرمه سبزی جانم. ✍ #فاطمه_سادات_جزائری </description>
                <category>✦ ؋ـاطمـہ ساבات جزائرے ✦| نویسنـבه</category>
                <author>✦ ؋ـاطمـہ ساבات جزائرے ✦| نویسنـבه</author>
                <pubDate>Wed, 11 Feb 2026 00:04:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«من استعفا می‌دهم!»</title>
                <link>https://virgool.io/@fateme.sadat.jazaeri/%D9%85%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%B9%D9%81%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D9%87%D9%85-peunhvxosnb8</link>
                <description>.مونس!اینک که این نامه را برایت می‌نویسم، پلک‌هایم نیمه بازند و خواب‌آلودگیِ عجیبی مثل بختک، پریده است روی سر و کله‌ام. ساعت هفت و نیم صبح است و من باید به هر قیمتی، مغز و تن و چشمانم را بیدار نگه دارم.فکرِ کوهِ کارهای تلنبار شده، مرا از لذتِ پناه بردن به آغوش ِ تخت دوست داشتنی‌ام، بازمی‌دارد. اگر هم بی‌خیال آن کوه شوم و لذت کوتاه مدت را در نظر گرفته و ندای تختم را لبیک بگویم، یک اضطراب مزمن که وظیفه‌اش زهرمار کردنِ همه‌ی لذت‌‌جویی‌هاست، خواب را کوفتم می‌کند.لعنت به این ذهن که هیچگاه اجازه نمی‌دهد با آرامش غرق لحظه‌ها شویم، بی‌آنکه با زایشِ فکرِ گذشته و آینده، مثل مگسی وِز وِزو مزاحممان گردد.مونس! اگر از من بپرسند بالاترین آرزویت چیست؟ پاسخم این است: «رهایی از چنگالِ ذهن!»واقعا این چه آپشنِ نفس گیری بود که خدا نصیبمان کرد؟ ترجیح می‌دادم کلاغ یا درخت باشم، تا اینکه به بهانه‌ی انسانیت، یک موتورِ یکسره در مغزم باشد که گویی اتصالی کرده و بی وقفه تولیدِ فکر و احساساتِ رنگارنگ می‌کند! و زندگی‌ام در نبردی بی‌پایان با تولیدات آن موتور خلاصه گردد!مونس! ذهن داشتن سخت است! می‌فهمی؟ خیلی سخت! دشوارترین بخش ماهیتمان، همین افکار و احساساتِ بی‌امان و بی‌انتهاست. و هرچه به این ماهیت آگاه‌تر می‌شویم، دردمان افزون می‌گردد.اصلا من می‌خواهم موجودِ مختار و متفکر نباشم، وقتی قرار است هیچ لحظه‌ای را تمام و کمال درک نکنم و حظش را نبرم. این هم شد زندگی مونس؟روی تشک مبارزه هم، دقایقی فرصت استراحت به مبارزان می‌دهند. ولی ما لحظه‌ای مجال استراحت و تنفس نداریم. مدام فکری زِره بر تن، مشتش را می‌کوبد توی پوزمان. باور کن دیگر دَک و پوزی برایم نمانده مونس. به کلی از ریخت و قیافه افتاده‌ام.گاهی به این می‌اندیشم که لمحه‌ی مُردن، چقدر می‌تواند لذت بخش باشد، اگر مساوی با لحظه‌ی رهایی‌ از چنگال ذهنمان باشد! و ثانیه‌ای با این خیال غرق لذت می‌گردم. بعد فکری فضول جفت پا می‌پرد وسط دنیای خیالاتم و می‌گوید: «خیال الکی نباف، ذهن بخشی از ماهیت توست و هیچگاه از تو جدا نمی‌گردد».مونس تو بگو می‌شود من از انسان بودنم استعفا بدهم؟ آخر این چه نقشی‌ست که بی‌آنکه انتخابش کنیم، ناچاریم به نحو احسن آن را به پایان برسانیم؟ای کاش قادر بودم همه‌ی صداهای توی ذهنم را، که مرا انسان می‌کند، خاموش کنم. شاید آنوقت همه چیز در زندگی‌ام معنی حقیقی خود را می‌یافت. چون آن موتورِ یکسره‌ی الدنگ، به دنبال معناسازی در چهارچوب سلایقش نبود.مونسم! شاید اگر سکوت ذهن را بیاموزیم، آن وقت انسان بودن هم آسان‌تر گردد. نظر تو چیست؟✍ #فاطمه_سادات_جزائری</description>
                <category>✦ ؋ـاطمـہ ساבات جزائرے ✦| نویسنـבه</category>
                <author>✦ ؋ـاطمـہ ساבات جزائرے ✦| نویسنـבه</author>
                <pubDate>Wed, 04 Feb 2026 23:44:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«بلندگویی به من بدهید»</title>
                <link>https://virgool.io/@fateme.sadat.jazaeri/%D8%A8%D9%84%D9%86%D8%AF%DA%AF%D9%88%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D9%86-%D8%A8%D8%AF%D9%87%DB%8C%D8%AF-rtxypq5jfdjb</link>
                <description>.مونس!به هر جای زندگی که می‌خواهم گیر بدهم و نق و ناله کنم، ندایی در ذهنم یا بیرون از آن، سر بر می‌آورد و زیبایی‌ها و داشته‌های زندگی‌ام را مقابل چشمانم ریسه می‌کند. گاهی هم ضعفم را به سخره می‌گیرد و وادارم می‌کند به قوی بودن. و من همان موقع زبانم را گاز می‌گیرم که راست می‌گوید، من هرچقدر هم درد داشته باشم، در مقابل داشته‌هایم هیچ است، باید قوی باشم!آنوقت دردم را می‌چپانم کنج دلم و سنگین‌تر از قبل، می‌کوشم برای قوی بودن و خوب دیدن.حالا دقیقا نمی‌دانم که با شنیدنِ آن ندا به راستی جوانه‌ی امید در دلم سبز می‌شود و نیروی محرکه‌ام می‌گردد به سمت قدرتمند شدن؟و یا باعث می‌شود رنج‌هایم را چون زغالی گداخته چال کنم زیر خاکستر و سکوت کنم؟و آیا آن ندا واقع بینم می‌کند؟ یا خفه‌ام می‌کند؟ولی مونس این یکی را خوب می‌دانم که برای خوب شدن حالم، گاهی محتاج نق و ناله‌ام. اینکه ناخوشی‌ها و دردها را به وضوح ببینم و گوشی شنوا و نگاهی همدل، کنارم بنشیند و غرغرهایم را با دلش بشنود، با چشمانش درک کند و با زبانش به من حق بدهد؛ و در این بین هیچ نصیحت و راهکاری تحویلم ندهد. گلایه‌هایم که تمام شود و سبک گردم، حالم هم خوب می‌شود. همین گفتن و شنیده شدن، تا حد قابل توجهی از فشارِ دردهایم می‌کاهد.اصلا مونس مگر در این عصر اطلاعات و آگاهی، آدمیزاد نیازمند راه حل است؟ همه کم و بیش درست و غلط را می‌دانند. به گمانم انسانِ امروز بیش از همه محتاج شنیده و دیده شدن است. تشنه‌ی حقِ درد کشیدن است، بی‌آنکه سرزنش و سرکوب شود.مونسم! مگر دلمان چقدر ظرفیتِ دفن دارد؟مگر نه اینکه وقتی خاکِ درونمان از لاشه‌ی غرولندها و دردهای مدفون شده، اشباع می‌گردد، جنازه‌ها یکی یکی، چندتا چندتا از زیر خروارِ سرکوب، بیرون می‌زنند و بوی تعفنشان هستی‌مان را به گَند می‌کشد؟به گمانم والاترین عشقی که می‌توانیم نثار عزیزانمان کنیم این است که نگذاریم دردهای دلشان را به قتل رسانده و لاشه‌اش را درونشان چال کنند. به آن‌ها اجازه دهیم آزادانه و بی‌هیچ واهمه‌ای، گلایه‌ها و اعتراضاتشان را از زندگی، شرایط و آدم‌ها، برایمان بازگویند، و ما کنارشان بنشینیم، برای شنیدن. نه آنکه مقابلشان بایستیم برای ارائه‌ی پند و راهکار یا قطار کردنِ داشته‌ها و قشنگی‌ها.مونس! دلم می‌خواهد بلندگویی داشته باشم که فریادم را به گوش عالمیان برساند:« آهاااااااااای آدم‌ها! وقتی کسی غر می‌زند، به دنبال چاره و موعظه نمی‌گردد!او درد دارد و فقط محتاج درک شدن است. همین!»✍ #فاطمه_سادات_جزائری</description>
                <category>✦ ؋ـاطمـہ ساבات جزائرے ✦| نویسنـבه</category>
                <author>✦ ؋ـاطمـہ ساבات جزائرے ✦| نویسنـבه</author>
                <pubDate>Thu, 29 Jan 2026 07:15:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«اقدس دماغ خور»</title>
                <link>https://virgool.io/@fateme.sadat.jazaeri/%D8%A7%D9%82%D8%AF%D8%B3-%D8%AF%D9%85%D8%A7%D8%BA-%D8%AE%D9%88%D8%B1-pczwlvrlxl0g</link>
                <description>چند روز است که یک ماده مگسِ الدنگ توی خانه چرخ می‌زند و هرچه اهل خانه می‌کوشند، موفق به قتل او نمی‌گردند. آنقدر حضورش در خانه‌مان طولانی گشته که تبدیل به یکی از اعضای خانواده‌مان شده است. اسم هم برایش گذاشته‌ایم. &quot;اقدس&quot; نام مستعار اوست.صدای ویز ویز اقدس از حد معمول بلندتر است. به گمانم از این زن‌های غرغروست که یکریز به جان شوهرشان نق می‌زنند. یحتمل به همین خاطر هم شوهرش او را گذاشته و دَر رفته است.بنده خدا باردار هم هست. شوهر مرتیکه‌اش تحت هیچ عنوانی نباید زن پا به ماهش را تک و تنها رها می‌کرد. حالا هرچقدر هم غرغرو باشد. اگر ببینمَش یقه‌اش را می‌گیرم و می‌گویم: « لامروت! وقتی خوش خوشانت بود، فکر اینجایش را هم می‌کردی». اینطور هم که از ظواهر امر پیداست، آن مرتیکه ده بیست قلویی را توی شکم این بنده خدا جا داده است. لابد حالا رفته سراغ یک شهین و مهین دیگر. الهی اجاقش کور شود، به حق پنج تن.حالا گویی اقدس بینوا ویارِ سوراخ دماغ دارد. یکسره دور و بر دماغ بیچاره‌ی من می‌گردد. به محض اینکه حواسم پرت می‌شود، به طرفة‌العینی می‌پرد حوالی سوراخ دماغم و شروع به لیسیدن می‌کند. اَه گَندش بزنند زنیکه‌ی دماغ‌خور!هرچه می‌خواهم رعایت بارداری‌اش را بکنم و ضربه‌ای به او وارد نسازم تا مبادا دچار سقط و خون‌ریزی گردد، ول کنِ این دماغ فلک‌زده‌ام نمی‌شود. خب دماغ هم موضع حساسی‌ست، مگر آدم چقدر می‌تواند تحمل کند یک موجود ریزِ وِزوِزو دماغش را انگولک کند؟بچه که بودیم، یکی از تفریحات برادرم این بود که وقتی من در خواب ناز غوطه‌ورم، یک نخ را در سوراخ دماغم فرو کند و من هی آن موضع را بخارانم و خواب نازم به خواب مرگی مبدل شود. هنوز هم از این دست کارها لذت غریبی می‌برد. برادرم را می‌گویم.حالا پسرکم جفت‌پا پریده روی جای پاهای برادرم. رفتار و کردارش، فتوکپی برابر با اصلِ رفتار و کردار دایی‌اش است. او هم عاشق این است مواقعی که خواهرش خواب است، یک چیزی توی سوراخ دماغش فرو کند و از اینکه او در خواب زجر می‌کشد، خرکیف شود. خلاصه پسرکم مصداق بارزِ این ضرب‌المثل است که &quot;اولاد حلال زاده به دایی‌اش می‌رود&quot;.ناگفته نماند که پسرکِ خوش سلیقه‌ام، زیبایی‌های دایی‌اش را هم قاپ زده است.اما اقدس! تو را به جان جگرگوشه‌هایت که در شکمت وول می‌خورند قسم می‌دهم، دست از سر این دماغ فلک زده‌ی من بردار. می‌ترسم آخرش هم دستان مرا به خون خودت و اطفالت آلوده سازی!✍ #فاطمه_سادات_جزائری</description>
                <category>✦ ؋ـاطمـہ ساבات جزائرے ✦| نویسنـבه</category>
                <author>✦ ؋ـاطمـہ ساבات جزائرے ✦| نویسنـבه</author>
                <pubDate>Thu, 22 Jan 2026 00:41:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«چرخه‌ی تکرار»</title>
                <link>https://virgool.io/@fateme.sadat.jazaeri/%DA%86%D8%B1%D8%AE%D9%87-%DB%8C-%D8%AA%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D8%B1-wxgwx22d677o</link>
                <description>خم شدم، دستم را گذاشتم روی معده‌ام و آن را مشت کردم. بدجوری پیچ و تاب می‌خورد. انگار داشت انتقام همه‌ی گرسنگی‌هایی که به او داده‌ام را یکجا پس می‌گرفت.حاجی زیر چشمی نگاهم کرد و پرسید: «چیزی شده دخترم؟». در حالیکه به سختی صاف می‌شدم گفتم: «نه... نه... می‌شه همه‌ی پنج سالو یکجا به من بدید؟ قول می‌دم همه رو پشت سر هم بگیرم. به پولش نیاز دارم». حاجی که در کسری از ثانیه نگاهش را از صورت رنگ پریده‌ام گرفته بود، گفت: «نه دخترم، اینطوری، هم شما از پا درمیای، هم حق کسایی که توی نوبت بودن ضایع می‌شه. شما همون دو سال رو زحمت بکشید، خدا کریمه، بازم جور می‌شه ان‌شاءالله».آهی کشیدم و از جا برخاستم: «باشه پس منتظر خبرتون هستم، دستتون درد نکنه». حاجی پاکت کاغذی سفیدی را به سمتم گرفت: «اینم پیش پرداخت دو سال». پاکت را بی معطلی گرفتم، نه به عنوان دستمزد، بلکه ارثیه‌ی دردناکی بود که پدر برایم به جا گذاشته بود. حاجی کف دستش را رو به من بالا آورد و همانطور که نگاهش خیره به زمین بود گفت: «دست خدا به همرات دخترم، به مادر سلام برسونید». حاجی دوست قدیمی پدرم بود. همیشه برایش نماز و روزه‌ی استیجاری جفت و جور می‌کرد. پدر ظهرها که تاکسی را به صاحبش پس می‌داد، به خانه می‌آمد و تا اذان مغرب به نماز می‌ایستاد. سپس افطار می‌کرد و دوباره تا موقع خواب نماز می‌خواند.این تصویرِ ثابتی بود که همیشه از پدر دیده بودم. برای همین هم از نماز و روزه بیزار بودم. به گمانم آن‌ها نگاهِ پدر و دست نوازشش را از من ربوده بودند. به همین خاطر هیچگاه نه نماز می‌خواندم و نه روزه می‌گرفتم.زیر تابش مستقیم آفتاب، پای پیاده راهی خانه شدم. همه‌ی استخوان‌هایم فریاد می‌کشیدند، نه از دردِ ضعف بلکه از سنگینیِ بارِ جبر. هرزگاه چشمانم سیاهی می‌رفت و دیواری را چنگ می‌زدم تا نقش زمین نشوم. درِ آبی رنگِ خانه را در هاله‌ای از مِه دیدم. دسته کلیدم را از توی کیفم درآوردم. صدای جیلینگ جیلینگ برخورد کلیدها به هم روی مغزم خش می‌انداخت. می‌ترسیدم تا به خانه نرسیده‌ام بیهوش شوم. دستم موقع فرو کردن کلید در قفل می‌لرزید. در را باز کردم و شتابان هیکلم را به داخل حیاط انداختم، در را بستم و همان‌جا سُر خوردم روی زمین. مادر دستپاچه به سمتم دوید: «آمنه... آمنه... خدا مرگم بده... باز فشارت افتاده؟» کشِ چادرم را از سرم کشید و تند تند کف دستش را روی صورت یخ‌زده‌ام که از عرق خیس بود گذاشت: «خدا لعنتت کنه که داری هم منو می‌کُشی هم خودتو، پاشو پاشو بریم آشپزخونه روزَتو باز کن». دستم را به علامت آرام باش و چیزیم نیست بالا آوردم. دستم را کشید تا بلند شوم. سعی کرد هیکل دردمندش را ستون بدنم کند. پا به پای یکدیگر به داخل رفتیم. یکسره زیر لب غر می‌زد: «یه عمر از دست بابات کشیدم، حالا نوبت توعه. هرچی گفتم مرد برو مثل بقیه مردا کار کن پول دربیار، آخه نماز و روزه‌ی قرضیِ مُرده‌هام شد کار؟ انقدر روزه گرفت تا معده و روده‌ش سرطانی شد و مرد. اونکه راحت شد، من موندم با یه دختر لجبازتر از باباش». ولو شدم روی مبل. سرم را به پشتی‌اش تکیه دادم. همه چیز دور سرم می‌چرخید. دلم می‌خواست به مادر بگویم هرچه تو بگویی درست است، فقط ارواح خاک بابا انقدر توی سرم غر نزن. اما او تا گلایه‌هایش را بیرون نمی‌ریخت راحت نمی‌شد. پدر هم که زنده بود، تمام رکوع و سجودهایش با پس‌زمینه‌ی غرغرهای مادر همراه بود.صدای جیرینگ جیرینگِ چرخیدن قاشق در لیوان شربت نزدیک می‌شد. چشمانم را باز کردم و ملتمسانه او را نگریستم. مادر ابروهایش را در هم کشید و فریاد زد: «به خدا، به پیر، به پیغمبر اگه روزَتو باز نکنی نفرینت می‌کنم». به سختی لب‌های خشکیده‌ام را از هم باز کردم: «پولشو گرفتم مادرِ من. می‌خوای حروم خور بشم؟» مادر لیوان به دست کنارم نشست و نالید: «آخه توی بی پدر یه عمر نماز و روزه‌های خودتو محل ندادی، حالا واسه مردم شدی روزه‌ بگیر؟»کف دستم را چسباندم به فرق سرم و با چشمانی بسته و با پایین‌ترین صدای ممکن گفتم: «برای بار صدم: به پولش احتیاج دارم». کلافه گفت: «خب برو کار درست و حسابی پیدا کن مادر، جوونی، هزارتا استعداد داری، چرا داری پا می‌ذاری جای پای بابات؟» خسته از این حرف‌های تکراری‌اش، صاف نشستم، در چشمانش خیره شدم، تمام توانم را جمع کردم و با صدایی که از ضعف و بغض می‌لرزید گفتم: «چون هیچ کار دیگه‌ای بهم یاد ندادین که بتونم ازش پول دربیارم. من فقط همینکارو بلدم». ✍ #فاطمه_سادات_جزائری </description>
                <category>✦ ؋ـاطمـہ ساבات جزائرے ✦| نویسنـבه</category>
                <author>✦ ؋ـاطمـہ ساבات جزائرے ✦| نویسنـבه</author>
                <pubDate>Tue, 06 Jan 2026 21:08:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زارمیک</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D9%85%DB%8C%DA%A9-twesafpd6ylt</link>
                <description>.زارمیک جانم سلام! اکنون که این نامه را می‌خوانی احتمالا من برای مدتی طولانی‌ست که از غوغای دنیا رخت بربسته‌ و هفت کفن پوسانده‌ام. اما مطمئن باش در فردوس برین، در جوار غلمان‌های زیبارو و گشاده‌رو نظاره‌گَرَت هستم. بدان و آگاه باش، بااینکه در بهشت مشغول تناول از شجره‌ی طوبی و نوشیدن از نهرهای شراب‌ هستم، حواسم به تو هست. مُرده‌ام حتی از زنده‌ام هم تیزبین‌تر و دقیق‌تر است. راستش هنوز در تعجبم از اینکه چطور والدینت نام تو را زارمیک نهادند؟ راستش را بخواهی من با این اسم موافق نبودم، اما کارِ دنیا به جایی رسیده بود که نسل جدید، زیر پرچمِ روشن فکری، نظرات نسل‌های پیشین را گستاخانه پس می‌زد.هرچه من نالیدم و به مادرت (که نوه‌ام باشد) گفتم: «نهادنِ نام نیکو و بامعنا از حقوق فرزند است، آخر &quot;زارمیک &quot; هم شد اسم؟ مگر ما اسامی اصیل و زیبای ایرانی کم داریم که بخواهیم از مسیحیت وام بگیریم؟» اما به گوشش نرفت که نرفت. شعارِ لایتغیرش این بود که: «اندیشه‌ی امثال شما از بن، متعصب و قدیمی‌ست». تصور می‌کرد که من نمی‌دانم این جمله را از فضای مجازی عاریه گرفته‌ است. زارمیک جانم! نمی‌دانم خودت نامت را می‌پسندی یا نه؟ اصلا معنی اسمت را می‌دانی؟ آنطور که من فهمیدم زارمیک یعنی &quot;فامیل&quot;. به گمانم اگر نامت را حداقل همان &quot;فامیل&quot; می‌گذاشتند، خوش‌آواتر از &quot;زارمیک&quot; بود. نبود؟ لااقل فارسی بود!از من دلگیر نشو ولی هربار صدایت می‌زنند &quot;زارمیک&quot; من ناخوداگاه به یادِ &quot;زاغارت&quot; در زبان خودمان می‌افتم. حتی تا سه سالگی‌ات هربار با مادرت تلفنی حرف می‌زدم، از او می‌پرسیدم:« حالِ زاغارتم چطوره؟». و او به پته‌ی قبایش برمی‌خورد و گلایه‌مند می‌گفت: «عــــــــــــه مادرجون! زاقارت چیه؟ &quot;زارمیک&quot;، پس کی می‌خواین یاد بگیرین؟» اما خب او نمی‌دانست که من عامدانه و خبیثانه نامت را اشتباه تلفظ می‌کردم. درست است که پیر بودم اما هنوز تکنیک‌های تربیتیِ خاص خودم را داشتم. زارمیکم! از تو چه پنهان جَده‌ی بزرگت (که من باشم) امروز مشغول اینستاگردی بود و با دیدن صحنه‌های کریسمس در ایران شگفت زده شد. دختران و پسران جوان ایرانی چنان جشن و پایکوبی برای کریسمس به راه انداخته بودند که خود مسیحی‌ها هم از اینهمه ارادت ایرانیان به شعائرشان، حیرت کردند. نتیجه‌ی عزیزم! نمی‌دانم نسل شما، یَله‌گی را تا کجا پیش برده است؟ اما از منی که مرزهای هستی و نیستی را پیموده‌ام، بشنو که نهایتش چیزی نیست به جز احساس پوچی و بی‌هویتی. از تو می‌خواهم تمام تلاشت را بکنی و برخلاف نام دَرِپیتت، رفتارت را با ریشه‌ها وهویتت یکسان سازی و تن مرا در گور نلرزانی! دوست دارِ مرحومه‌ات: جده‌ی بزرگوار✍ #فاطمه_سادات_جزائری</description>
                <category>✦ ؋ـاطمـہ ساבات جزائرے ✦| نویسنـבه</category>
                <author>✦ ؋ـاطمـہ ساבات جزائرے ✦| نویسنـבه</author>
                <pubDate>Fri, 02 Jan 2026 23:38:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«بزرگترین دروغگوی جهان»</title>
                <link>https://virgool.io/@fateme.sadat.jazaeri/%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D8%BA%DA%AF%D9%88%DB%8C-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86-zjp0nwrl7kbq</link>
                <description>. فرزندم! قبل از خواب، بگذار داستانی برایت بگویم. به شرط آنکه به منِ بینوا رحم کنی و بپذیری که این آخرین قصه‌ی امشبت باشد و قول بدهی پس از آن، چشمان درشتت را که از همیشه بازتر شده و زلزله‌ی ده ریشتری به قلبم می‌اندازد، ببندی.باور کن سحرگاه که تو در خوابِ ناز غوطه‌ور هستی و سوار بر تک شاخِ آرزوهایت، از این اَبر به آن اَبر می‌جهی، من باید تنِ سنگینم را همراه با سرِ سنگین‌ترم، از روی تخت بلند کنم و مشغول اموراتِ شکمی‌ِ حضرتعالی شوم.و اما آخرین داستان: چندی پیش تلویزیون تبلیغی مفصل پخش می‌کرد از یک کرِم ضد چروکِ معجزه‌آسا که در آن ادعا می‌شد: این محصول از اعضا و جوارح حلزون ساخته شده است و تنها طی یکماه استعمال آن، مایعاتِ لزجِ بدن حلزون در چروک‌هایتان فرو می‌رود و همچون تلنبه‌ای، آن‌ها را باد می‌کند. همینقدر سهل و سریع! یکی از اقواممان که تلاش زیادی می‌کرد تا با عدد سنی‌اش کنار نیاید، با ذوق فراوان یکی از این کرم‌های جادویی را سفارش داد و به چروک‌هایش اولتیماتم داد که اگر با زبان خوش بساطشان را جمع نکنند، با سلاحی حلزونی به جنگشان خواهد رفت. چروک‌ها هم با پوزخندی تمسخر آمیز، نگاه عاقل اندر سفیهی روانه‌اش کردند. به این معنا که: به همین خیال باش! جان دلم! آن فامیلِ چروکمان هرروز مشتاقانه به انتظارِ پستچی می‌نشست تا زنگ خانه‌شان را بفشارد. تا اینکه بالاخره روز موعود فرارسید و پستچی با &quot;کرم ِ حلزونی&quot; در دست، زنگ را فشرد. که ای کاش نمی‌فشرد! فامیلْ یکماه تمام، صبح تا شام چروک‌هایش را حلزون مالی می‌کرد. اما حلزونش تنبل و بدجنس از آب درآمد. نه تنها چروک‌ها را تلنبه نزد، بلکه مقداری جوش و لک هم به جمعشان اضافه نمود.خلاصه جانم برایت بگوید که پوستِ فامیل، پاتوقی شد برای دورهمیِ مشکلات عدیده‌ی پوستی. بساط عیش و نوشی برای خودشان بپا کرده بودند این شورشی‌ها. یکی جوش می‌گفت، یکی لک، سردسته‌شان هم چروک علیه‌السلام بود. و حلزون هم گوشه‌ی این محفل کپیده بود و رمقی برای جنبیدن نداشت.فرزندِ چشم درشتِ بدخوابم! همه‌ی این‌ها را تعریف کردم تا تو نتیجه‌ای را بگیری که من می‌خواهم. حواست باشد که مبادی دکمه‌ی تحلیلِ مغزت را بفشاری و نتایج دیگری دریافت کنی که مخالف میل من است. و اما پیام دلخواه من این است که تو زین پس دور تلویزیون و تبلیغات و رسانه و این‌ها را یک خط پررنگ قرمز بکشی و هرگز به آن‌ها اعتماد نکنی. چون دروغگویی بیش نیستند. مثلا توی همه‌ی فیلم‌ها و برنامه کودک‌ها بچه‌ها را مثل فرشته‌هایی آرام و متین و باوقار نشان می‌دهند که هرشب رأس ساعت ۸، به صورت خودجوش مسواکشان را می‌زنند، جیششان را می‌کنند، موهایشان را شانه می‌زنند و با لباس خوابی از جنس ابریشم به تخت خوابشان می‌روند. مادر به بالینشان می‌رود و با بوسه‌ای آن‌ها را راهیِ عالم تک شاخ‌ها می‌کند، بی آنکه مجبور باشد دویست و پنجاه و هشت‌تا قصه‌ی ندیده و نشنیده را سرهم کند.اما در عالم واقعیت آن فرشته‌های معصوم، هیولاهایی هستند که دشمنِ خوابند. مگر نه آنکه من و تو، هر شب برای انجام پروسه‌ی مسواک و جیش، مثل دزد و پلیس در حال تعقیب و گریز هستیم؟ وقتی هم که هزار خون به جگرم می‌کنی و به تختت می‌روی، پس از آنکه پنج جلد از &quot;کلیدر&quot; را برایت خواندم، دیدگانت مثل چشمان شترمرغ مرا می‌پاید که مبادا خوابم ببرد. در این میان صد و شصت و پنج بار برمی‌خیزی و به آشپزخانه می‌روی و چراغ را روشن می‌کنی و آب می‌خوری و دوباره جیشت می‌گیرد و به دستشویی می‌روی. آری هیولای قشنگم! رسانه بزرگترین و زیباترین دروغگوی جهان است! ✍ #فاطمه_سادات_جزائری </description>
                <category>✦ ؋ـاطمـہ ساבات جزائرے ✦| نویسنـבه</category>
                <author>✦ ؋ـاطمـہ ساבات جزائرے ✦| نویسنـבه</author>
                <pubDate>Mon, 29 Dec 2025 07:13:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«رئیس‌بازی‌های قُلی»</title>
                <link>https://virgool.io/@fateme.sadat.jazaeri/%D8%B1%D8%A6%DB%8C%D8%B3-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%82%D9%8F%D9%84%DB%8C-oh4gdmpgf6rz</link>
                <description>.پریروز از صبح تا ظهر آسمان مثل عصر‌ها بود؛ انگار ظهر ناگهان غروب کرده باشد. ساعت چهار بعد از ظهر هوا تاریک شده بود. آنقدر که ناخوداگاه آماده‌ی نماز مغرب شدم. بعد همسرم گفت: « واست کجاست، تازه ساعت چهار است». و من نفسی آسوده کشیدم. تاریکی آسمان، بی‌اراده باعث شده بود در کارهایم عجله کنم. مدام حس می‌کردم روز تمام شده و حجم سنگین کارهای من روی زمین مانده است. به همین خاطر مثل یک پروانه‌ی سرگردان، از این‌طرف به آن‌طرف می‌پریدم و به هر کاری فقط سُک می‌زدم و به سراغ کار بعدی می‌رفتم. تو گویی مثل گیج و منگ‌ها دور خودم می‌چرخیدم. خلاصه اینکه: مضطرب بودم و عنان رفتارم به دست این اضطرابِ لعنتی افتاده بود. همه‌ی این‌ها زیر سرِ بخشِ ناخوداگاه مغزم بود. همان قسمتی که غالب اوقات بر اریکه‌ی مدیریت می‌نشیند و گستاخانه کنترل همه‌ی امور را به دست می‌گیرد، و تا وقتی حواسمان جمع نشود و وارد فازِ &quot;خودآگاه&quot; نشویم و او را از روی کرسیِ حکومت بلند نکنیم، همچنان به ریاستش ادامه می‌دهد. من اسمش را گذاشته‌ام قُلی. چون قدیم‌ها یک قلیِ بدقواره در محله‌مان داشتیم که خیلی فضول بود و در هر ماجرای بی ربط و باربطی خودش را وسط می‌انداخت و قیمه‌ها را می‌ریخت توی ماست. این یکی قُلی هم فضول محله‌ی وجود ماست. به او میدان بدهیم، حتی خواب‌هایمان را هم اداره می‌کند. خاطرات گذشته و خیالات آینده را به هم پیوند می‌زند و یک چرت و پرتِ بی سر و ته را وارد حوزه‌ی خواب‌هایمان می‌کند. هرچقدر هم از روی صندلی پرتش کنی پایین، باز از رو نمی‌رود. مثلا چند وقت قبل رفتم سر مزار مادربزرگم که عاشقش هستم. عصر همان روز به مطب دکتر زنان رفتم و دکترِ بامزه اصرار داشت که خانه‌ام به یک بچه‌ی گوگولی احتیاج دارد. همان شب خواب دیدم مادربزرگ مرحومم، فرزندم را که هنوز پا به عرصه‌ی وجود نگذاشته را بغل کرده و شیر می‌دهد.آخرْ خواب هم انقدر بی سر و ته و چِرت؟ لااقل به جای کاراکترِ شیر دهنده، یکی از عزیزان زنده را قرار می‌دادی لامصب.مخلص کلام اینکه این قُلیِ الدنگ، خیلی چشم دریده و نابلد است. حواست باشد کنترل خواب و بیداری‌ات را به دست نگیرد. راهش چیست؟ مفصل است. ولی مختصرش اینکه:اجازه نده احساساتت تو را مدیریت کنند! خلاص.✍ #فاطمه_سادات_جزائری </description>
                <category>✦ ؋ـاطمـہ ساבات جزائرے ✦| نویسنـבه</category>
                <author>✦ ؋ـاطمـہ ساבات جزائرے ✦| نویسنـבه</author>
                <pubDate>Sun, 21 Dec 2025 08:42:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«خدای کاستاریکا»</title>
                <link>https://virgool.io/@fateme.sadat.jazaeri/%D8%AE%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D8%A7-befgkeqhxeqj</link>
                <description>گویا خدای مهربان دلش نیامد بابت گناهانِ بی‌شمارمان، بیش از این مارا از خزائن رحمتش محروم کند. اکنون بر ما مردم ِگنه کارِ ایران لطف نموده و دریچه‌ها را گشوده و رحمت است که بر همه‌ی شهرها می‌بارد.از شما چه پنهان تصمیم دارم به یکی از کشورهای پر بارانِ جهان مهاجرت کنم. مثلا کلمبیا، کاستاریکا، هاوایی یا سریلانکا. ظاهرا خدای آن‌ها به دنبال مچ‌‌گیری از مردمانش نیست که در ازای هر گناهی، رحمت و نعمت‌اش را از آن‌ها دریغ کند، و یا آتشِ غضبش را بر سرشان سرازیر کند. یا شاید هم ساکنین کشورهای دیگر اهل هیچ گناهی نیستند و فقط ما ایرانیان گنه‌کاریم!راستش خدای اینجا توی کَتَم نمی‌رود. به نظرم چندان هم دوست داشتنی نیست. چهره‌اش شبیه والدینمان است، که با هر خطایی اخم و تخم می‌کردند، و محبتشان مشروط به نوع رفتار و گفتارمان بود. با هر لغزش بلافاصله تنبیه می‌شدیم، و برای صواب‌هایمان تشویق و جایزه دریافت می‌کردیم. البته ذره‌بینشان روی خطاهایمان بود. کارهای خوبمان چندان به چشم نمی‌آمد، مگر اینکه آنقدر بزرگ می‌بود که نمی‌شد بر آن چشم فروبست. خدایی هم که برایمان ترسیم کرده‌اند شکل خودشان است.اما مثلا خدای کاستاریکا به نظرم خیلی زیباتر می‌آید. او شبیه آدم‌ها نیست. و میلیون‌ها سال است بی قید و شرط آسمان و زمینش را در اختیار مخلوقاتش قرار داده، فارغ از رفتار و اعمالشان، بی‌چشم‌داشت و تهدید. او به دنبال مچ‌گیری و تشویق و تنبیه‌ مخلوقاتش نیست. بلکه اجازه می‌دهد هر کس ثمر انتخابش را بچشد، تلخ یا شیرین. او بایدها و نبایدهایش را به زور به آفریدگانش تحمیل نمی‌کند. و بی چون و چرا، همه‌ی بندگانش را دوست دارد.همینقدر مهربان و پذیرا!✍ #فاطمه_سادات_جزائری</description>
                <category>✦ ؋ـاطمـہ ساבات جزائرے ✦| نویسنـבه</category>
                <author>✦ ؋ـاطمـہ ساבات جزائرے ✦| نویسنـבه</author>
                <pubDate>Wed, 17 Dec 2025 23:01:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«یک اتفاقِ ساده و هزار خاطره‌ی پیچیده»</title>
                <link>https://virgool.io/@fateme.sadat.jazaeri/%DB%8C%DA%A9-%D8%A7%D8%AA%D9%81%D8%A7%D9%82%D9%90-%D8%B3%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D9%88-%D9%87%D8%B2%D8%A7%D8%B1-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D9%87-%DB%8C-%D9%BE%DB%8C%DA%86%DB%8C%D8%AF%D9%87-lfstt1q3q0ql</link>
                <description>خورشید به میان آسمان رسیده بود و با تمام قدرت می‌تابید. پومیدور زیر سایه‌بان مغازه‌اش، روی چهارپایه‌ی چوبی و کوتاهی نشسته بود و مگس‌هایی را که از مقابل صورتش می‌گذشتند، در مُشت خفه می‌کرد.چهارپایه‌ی وفادار سال‌ها بود که از کنار درب دکان جم نخورده و صبح تا شام هیکل سنگین و گوشت‌الود او را تحمل می‌کرد. چشمان پف‌آلودش ساعت‌ها بود که به امید رهگذری، جاده را می‌پایید.ناگهان در آن‌جایی که زمین و آسمان به هم وصل می‌شوند و گویی ادامه‌ی جاده را قطع می‌کنند، نقطه‌ای سیاه رنگ را دید که هرلحظه بزرگ و نزدیک‌تر می‌شد و موجِ لرزانی از گرما، دایره‌وار احاطه‌اش کرده بود. کلاه کابوییِ مشکی رنگش را از سر برداشت، دستانش را به زانوانش تکیه داد و ایستاد. یک قدم جلو رفت و کله‌ی طاسش زیر آفتاب درخشید. گردن کشید و چشمانش را جمع کرد و با دقت نقطه‌ی سیاه را که حالا به اتومبیلی تبدیل شده بود نگریست. اتومبیلی سیاه رنگ که مشخص بود صاحبی ثروتمند دارد،  نزدیک و نزدیک‌تر می‌شد و پومیدور خدا خدا می‌کرد که بایستد. دو روز بود که هیچ رهگذری توقف نکرده و به مغازه‌اش نیامده بود.آرزوی پومیدور محقق شد و ماشین گران‌قیمت مقابل دکان او ایستاد. پومیدور با قدم‌هایی سریع به داخل مغازه رفت و چراغ‌‌ها را روشن کرد. سینی کیک‌هایی را که همسرش شب گذشته آماده کرده بود روی میز گذاشت تا در تیرس نگاهشان باشد. بطری‌های شربت تگری را هم از یخچال بیرون آورد و کنار کیک‌ها چید.مردی بلند قامت و لاغر اندام به همراه زن کوتاه قدی که شکم فوق‌العاده بزرگی داشت وارد شدند. زن که مانند پنگوئن گشاد گشاد قدم برمی‌داشت، بازوی مرد را تکیه‌گاه خود کرده بود. مرد با صدایی بشاش و بلند گفت: «سلام آقا، روز بخیر» پومیدور زیر لب پاسخش را داد. از صداهای این چنینی بیزار بود. مرد در حالیکه لب‌های خندانش جمع نمی‌شد گفت:«هرچی گوجه فرنگی دارید خریدارم.»سپس چشم در چشم همسرش ادامه داد: «خانومم ویار گوجه کرده.» صورت پومیدور یکدفعه جمع شد و بدنش شروع به خاریدن کرد. مرد که از سکوت طولانی پومیدور متعجب بود پرسید: «آقا؟... گوجه فرنگی دارید؟» پومیدور در حالی که دستانش را می‌خاراند با اکراه و انزجار گفت: «نــــه» مرد ادامه داد: «رب چی؟ رب گوجه فرنگی؟ دارید؟» پومیدور که هرگاه اسم گوجه فرنگی می‌آمد عصبی می‌شد، فریاد کشید: «ندارم آقا، ندارم» مرد که لب‌های خندانش جمع شده بود، حیرت‌زده پرسید: «چیه آقا؟ چرا داد می‌زنی؟» مقابل چشمان پومیدور تصاویری قدیمی رژه می‌رفتند. تصویر مادرش که صبح تا شام با گوجه‌ها رب درست می‌کرد تا با فروش آن اموراتشان را بگذراند. بوی گوجه‌ی پخته در بینی‌اش و صدای قل قل جوشیدن گوجه‌ها داخل دیگ‌های بزرگ مسی، در گوشش پیچید. تصویر دیگری از مادرش که شب‌ تا صبح از خارش کهیرهای که دستانش را پُر کرده بود، خوابش نمی‌برد. تمام تنش شروع به خاریدن کرد. تصویر دیگری از دستان خون آلود مادرش که بر اثر خارش زیاد، زخم شده بود. پومیدور دستان لرزانش را مشت کرد. و در حالیکه دندان‌هایش را به هم می‌فشرد زیر لب زمزمه کرد: «حالام که بعد از عمری یکی اومده، گوجه می‌خواد.» بعد دستش را روی میز مقابلش کوبید و فریاد زد: «آخه گوجه؟ اونم از من؟» زن با صدای تیزی گفت: «آخه این اطراف پر از باغ گوجه‌س، فکر کردیم شما...» پومیدور میان حرفش پرید: «خیر من ندارم، بفرمایید آقا، بفرمایید.» مرد و زن نگاه گیجی به هم انداختند و مرد شانه‌اش را بالا انداخت و زن با حرکت دست و چشم اشاره کرد که طرف یک تخته‌اش کم است و به سمت درب مغازه رفتند. ناگهان صدای ترمز ماشین دیگری آمد. دختری جوان از ماشین بیرون جهید و در حالی‌که روی پا بند نبود وارد مغازه شد و بی مقدمه پرسید: «آقا گوجه فرنگی دارید؟»✍ #فاطمه_سادات_جزائری </description>
                <category>✦ ؋ـاطمـہ ساבات جزائرے ✦| نویسنـבه</category>
                <author>✦ ؋ـاطمـہ ساבات جزائرے ✦| نویسنـבه</author>
                <pubDate>Sat, 13 Dec 2025 14:18:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«سِکته‌ی ارگانیك»</title>
                <link>https://virgool.io/@fateme.sadat.jazaeri/%D8%B3%D9%90%DA%A9%D8%AA%D9%87-%DB%8C-%D8%A7%D8%B1%DA%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%83-ggcwohkrbykq</link>
                <description>منیر یک روز زنگ زد و با صدایی هیجان‌زده گفت: «پایه‌ای بزنیم به قلب طبیعت؟» گفتم: «خودمون تنها؟» گفت: «نه، سهیلا و محبوبم هستند» گفتم: «اوکی میام». بار و بندیلم را به همراه چند کنسرو چپاندم توی کوله‌ی بزرگم. نان و مخلفات را قرار بود سهیلا بیاورد. منیر هم می‌خواست ماشین جیپ شوهرخواهرش را قرض کند. کوله‌ام را انداختم پشتم و پریدم بالای جیپ و خندان راه افتادیم به سمت قلب طبیعت. مثل دختربچه‌های دبستانی که برای اولین‌بار همراه مدرسه به اردو می‌روند، جیغ و ویغ راه انداخته بودیم.منیر اصرار داشت فقط آلبوم‌های «افتخاری» در ماشین پخش شود. می‌گفت صدای او بخشی از روح طبیعت است که اگر نباشد، طبیعت ناقص و ابتر می‌ماند. محبوب که از سینه چاکان طب سنتی‌ بود بالای منبر رفته و سخنرانی می‌کرد که: فلان کار سرطان زاست و فلان خوراکی مرگ زودرس می‌آورد و از این حرف‌ها. سر و گردن طبیعت را رد کردیم و رسیدیم به قلب آن. پس از عبور از یک گردنه‌ی تند و تیز، ناگهان چشمانمان به منظره‌ای افتاد که همه با هم گفتیم:«هیییییییی». در تضاد کامل با کوه‌های خاکستری اطراف، درختان صنوبر در آن دره، لباسی از رنگ طلایی و مسی پوشیده بودند که چشمانمان را تا گشادترین حد ممکن باز کرد.ماشین را تا کنار رودخانه‌ی عریض و خروشان جلو بردیم. آسمان در آبی‌ترین حالت خود بود. بوی درخت، جلبک و خاک نم کشیده، آلودگی‌های رسوب شده در ریه‌هایمان را می‌زدود. کمی آن‌طرف‌تر عده‌ای آتشی برافراخته بودند و رد دودِ آن، میان درختان پیچ و تاب می‌خورد. بساط پیک نیک را از ماشین پایین آوردیم. محبوب از خواص آفتاب و مضرات ضد آفتاب و مافیای پشت آن می‌گفت. حسابی گرسنه بودیم. سهیلا بسته‌ی نان را از سبدش درآورد. من هم کنسرو ماهی را از کوله‌ام بیرون کشیدم. محبوب بلافاصله از مضرات کنسرو گفت که مواد نگهدارنده‌ی آن سرطان‌زاست و ماهی که اساسا سرد است و مزاجمان را به هم می‌ریزد. گفت باید حتما نان سبوس دار بخوریم و از نان‌های سفیدی که سهیلا آورده پرهیز کنیم. ما ماهی تن و نان‌های سفید را تا آخر خوردیم و محبوب نان سبوس‌دار و حلوا ارده‌ای که همراهش آورده بود را خورد و از مزاج گرم و قوای آن‌ها تعریف کرد.صدای شرشر آب رودخانه مستمان کرده بود. حس می‌کردم اطرافم پر از دُر و گوهرهایی‌ست که باید تا می‌توانم از آن‌ها حظ و بهره ببرم. نفس عمیقی کشیدم تا ریه‌ام را از هوای پاکیزه‌ی آن‌جا لبریز کنم. اما سینه‌ام توان حبس این هوا را نداشت. منیر یک بطری بزرگ نوشابه درآورد و محبوب هشدار هزار بیماری لاعلاج را صادر کرد. ما تا ته آن بطری را نوشیدیم و محبوب اجازه‌ی ورود حتی یک قطره از آن سَم را هم به تن سالمش نداد.سهیلا توپ را از ماشین آورد و مشغول بازی شدیم. محبوب نیامد چون پا درد و کمر درد امانش را بریده بود. صدای خنده‌هایمان در آن دَره‌ی مسی پژواک می‌شد. محبوب تماشاچی بودن را طاقت نیاورد و به جمعمان پیوست. حالا بازی‌مان شیرین‌تر شده بود. کمی بعد محبوب ایستاد و دست روی سینه‌اش گذاشت و اندکی خم شد. حدس زدم نفس کم آورده باشد. بازی را متوقف کردیم تا نفسش جا بیاید. اما محبوب ناله کنان افتاد روی زمین. به سمتش دویدم، بدنش مثل چوب خشک شده بود و هیچ انعطافی نداشت. هر سه‌تایمان دستپاچه دورش می‌چرخیدیم. عده‌ای اطرافمان جمع شدند. مردی که می‌گفت دکتر است با تسلطِ تمام معاینه‌اش کرد و گفت: «احتمالا سکته کرده، باید سریع برسونیدش بیمارستان»! ✍ #فاطمه_سادات_جزائری </description>
                <category>✦ ؋ـاطمـہ ساבات جزائرے ✦| نویسنـבه</category>
                <author>✦ ؋ـاطمـہ ساבات جزائرے ✦| نویسنـבه</author>
                <pubDate>Tue, 09 Dec 2025 23:13:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«رویای تلخ»</title>
                <link>https://virgool.io/@fateme.sadat.jazaeri/%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%84%D8%AE-gqa4sa07yr4c</link>
                <description>تاریکی پاورچین پاورچین از دیوار حیاط پایین آمد و روی زمین پهن شد و آهسته خزید تا پای حوض. تصویر مهتاب، نرم و آرام توی حوض می‌لرزید. به خیال کودکانه‌ام، نوک انگشت اشاره‌ام را توی چشمِ ماه فرو کردم تا کور شود. بیشتر به خودش لرزید. صدای جیغ نگران ِ مادر از پنجره آمد و مثل چاقویی توی گوش‌هایم فرو رفت: «عطیه حیاطو آب زدی؟» از جا پریدم. یادم رفته بود، انگشت اشاره‌ام را گاز گرفتم و به سمت شلنگ که بی جان وسط حیاط افتاده بود، دویدم. شیر آب را باز کردم: «دارم می‌زنم مادر». انگشت شستم را مقابل دهانه‌ی شلنگ گذاشتم تا آب با فشار به دورترین گوشه‌های حیاط پرتاب شود. جیغ مادر نزدیک‌تر شده بود: «بدو الان آقات میاد». به عقیده‌ی مادر، آقاجان که از دکان سلمانی‌اش برمی‌گشت، حتما باید پا روی زمین خیس حیاط می‌گذاشت و شامه‌اش از بوی نمِ خاک سرشار می‌شد تا خستگی از تن و بدنش فروبریزد. بوی نم خاک برخاست و بر همه‌ی وجودم نشست. چشم بستم و نفس عمیقی کشیدم و دستانم از شدت لذت، آویزان شد. آب از شلنگ شره می‌کرد و خیال از ذهنِ من. جیغ مادر بیخ گوشم آمد: «چیکار می‌کنی؟ شیر آب بازه، حواست کجاست؟» چشمانم ناگهان باز شد و یادم آمد باید تا آقاجان نیامده کل حیاط را آب پاشی کنم.آب را روی کاهگل‌های دیوار پاشیدم تا عطر بیشتری فضا را پر کند، تا آقاجان خوشحال شود. صدای هوورر هورررر موتور یک ماشین آمد که پشت دیوار حیاط ایستاد. فکری شدم که لابد ماشین آقامحمود همسایه‌مان است که باز مقابل خانه‌ی ما پارک کرده و حتما آقاجان از کارش خشمگین می‌شود. از تصور فریادهای آقاجان بر سر آقامحمود، لحظه‌ای به خودم لرزیدم. شیر آب را بستم. درب حیاط باز شد و آقاجان در حالیکه کت کهنه‌اش را روی ساعد دست راستش انداخته بود، وارد حیاط شد. صورتش را دید زدم تا از حالت آن بفهمم باید از دور سلام کنم یا می‌توانم نزدیک‌تر هم بروم؟ لب‌هایش بی‌حالت بود ولی چشمانش می‌خندید. جلو رفتم و آهسته گفتم:  «سلام آقاجون». بی آنکه نگاهم کند پاسخم را داد و درب حیاط را بست. این‌بار تن صدایم را بالاتر بردم: «من حیاطو آب زدم که شما میاین...» میانه‌ی حرفم با صدای بم و حجیمی گفت: «به دیوارا آب نپاش، کاهگلا شل میشن و میریزن.» شانه‌هایم جمع شد و گفتم: «چشم». مادر با لب‌هایی که سرخشان کرده بود جلو آمد: «سلام آقا، خسته نباشید. انگار الحمدالله روبراهید». آقاجان در حالی که کفش‌هایش را می‌کَند گفت: «پیکان مش ممدو خریدم». قلبم ریخت، کجا؟ نمی‌دانم. مادر هیجان زده گفت:«خب خداروشکر، پس بالاخره معامله شد». ذوق زده دستانم را به هم کوبیدم و به سمت در حیاط دویدم تا ماشین را ببینم. رنگش گوجه‌ای بود و چراغ مقابلش ترک داشت. جلوتر رفتم تا لمسش کنم، درب سمت شاگرد تو رفته بود. با لذت دستم را روی کاپوت سرد آن کشیدم. به نظرم بهترین و لطیف‌ترین جنس دنیا را داشت.دماغم را به شیشه‌ی پنجره‌اش چسباندم و دستانم را قاب چشمانم کردم تا اتاقکش را ببینم. داخلش صندلی‌های چرم سیاه بود، دنده بود، فرمان بود، ضبط بود، یک چراغ کوچک هم وسط سقفش چسبیده بود که نور نارنجی رنگش داخل آن را روشن کرده بود. لبخند از روی لبم جمع نمی‌شد. تا به حال لذت ماشین داشتن را نچشیده بودم. حتما ما هم مثل خاله مهری، با ماشینمان به شمال می‌رفتیم.در خیالاتم با پیکانمان دور تا دور ایران را می‌گشتم. کاش زهرا و زهره و رضا زودتر از خانه‌ی خاله مهری برمی‌گشتند تا با هم برای ماشینمان ذوق کنیم. صدای آرام مادر آمد که با متانت خاصی که مختص حضور آقاجان بود، گفت: «عطیه چرا رفتی توی کوچه؟ مگه نمی‌دونی آقاجونت ناراحت می‌شن؟» هیجان‌زده گفتم: «مادر! این ماشین خودمونه؟ خیلی قشنگه، حتی از تویوتای خاله مهری اینام قشنگتره». مادر عصبی گفت: «بیا تو ببینم، این ماشین که برا ما نیست. واسه عمو منوچه، آقاجونت واسطه بودن». با این حرف مادر، تمام عضلات بدنم شل شد و همان‌جا روی زمین نشستم. تمام خیالات شیرینم بخار شدند و به هوا رفتند و آنقدر دور شدند که دیگر ندیدمشان. بوی نم خاک دیگر خوشایند نبود. پیکان گوجه‌ای زشت و دربه‌داغان شده بود. کاش هرگز نمی‌دیدمَش. دلم می‌خواست آن یکی چشم ماهِ توی حوض را هم کور کنم تا بیشتر بلرزد. ✍ #فاطمه_سادات_جزائری </description>
                <category>✦ ؋ـاطمـہ ساבات جزائرے ✦| نویسنـבه</category>
                <author>✦ ؋ـاطمـہ ساבات جزائرے ✦| نویسنـבه</author>
                <pubDate>Sun, 07 Dec 2025 22:37:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«اکسیرِ تاب‌آوری»</title>
                <link>https://virgool.io/@fateme.sadat.jazaeri/%D8%A7%DA%A9%D8%B3%DB%8C%D8%B1%D9%90-%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A2%D9%88%D8%B1%DB%8C-crlu1bgi2op7</link>
                <description>هواشناسی اعلام کرده است که توده‌ی بارانیِ پر باری قرار است وارد کشور شود. خبر مسرت بخش و امیدوار کننده‌ای است. حتی اگر مثل خیلی از پیش بینی‌ها تو زرد از آب دربیاید و بارانی نبارد، اما همین خبر، بذر امید را در دل ما آبیاری می‌کند.برای من شرایط هرچقدر هم سخت و طاقت فرسا باشد، &quot;امید به بهبود&quot;، تحملش را آسان‌تر می‌کند. حتی اگر آن امید و من، مثل دو خط موازی باشیم که وصالمان در بی‌نهایت باشد. اما همین حضور موازی‌اش هم به آدمْ جانِ حرکت و تاب مقاومت می‌بخشد. وقتی پای امیدی وسط نباشد، وارد فاز افسردگی و آمدنم بهر چه بود، می‌شوم و نگاهم خیره می‌ماند به نیمه‌ی خالی آفتابه. دوسال پیش آنفولانزا گرفتم. نه از این معمولی‌هایش. از آن‌هایی که زمین گیرم کرده بود. هزار درجه تب داشتم و حلقم مثل جگر مرغ، قرمز و متورم شده بود و با هر سرفه، خون از آن بیرون می‌ریخت. غذا خوردن که سهل است، از شدت درد گلو، حتی نمی‌توانستم آب دهانم را قورت بدهم.اما عضلات حلقم بی اذن و رضایت من، عمل بلع را انجام می‌دادند. حتی وقتی هیچ بزاقی در دهانم نبود، هوا را می‌بلعیدند. انگار که با من سر لج داشتند. هرچندثانیه که این بلعِ خودسرانه را انجام می‌دادند، از شدت درد جانکاهِ گلو، اشک می‌ریختم و هرچه فحش رکیک بلد بودم، روانه‌ی عضلاتِ دیکتاتورِ آن می‌کردم. آن‌جا بود که فهمیدم در زمینه‌ی یادگیریِ دشنام، کم کاری کرده‌ام. اصلا نمی‌دانم حکمت این بلعیدنِ خودسرانه‌ی حلق چیست؟ خب لامصب وقتی من نمی‌خواهم چیزی را ببلعم، تو به چه حقی هوا را می‌بلعی؟ اصلا مگر هوا، بلعیدن دارد؟ مثلا دو دقیقه نبلعی چه می‌شود؟ کاش بقیه‌ی عضلاتم هم مثل تو خودکار بودند.مثلا تصور کن وقتی خسته‌ام و حال ظرف شستن ندارم، پاهایم به صورت خودجوش تا پای سینک مرا ببرند و دستانم اتوماتیک‌وار ظرف‌ها را بشورند. یا وقتی حوصله‌ی نوشتن ندارم، پاهایم خودکار به اتاق مطالعه بروند، باسنم اتومات روی صندلی بنشیند، دستانم دفتر را باز کند و قلم را بگیرد، ذهنم ایده‌های رنگارنگ را بیرون بریزد و دستانم آن ایده‌ها را بردارد و روی کاغذ بچیند. من هم بر تخت پادشاهی‌ام لم بدهم و فقط تماشایشان کنم. ایده‌ی بدی هم نیست. نه؟ بگذریم، داشتم از گلو دردم می‌گفتم. خلاصه رفتم دکتر و با اشک التماسش کردم که فقط یک چیزی بدهدکه درد جانکاه حلقم آرام بگیرد، حتی اگر آن چیز مواد مخدر باشد. او هم نامردی نکرد و یک کیلو شربت و دارو و کورتون داد و کلی آمپول و سرم. و امید داد که با این داروها به زودی گلو دردم مرتفع می‌شود. با اینکه احوالی رو به موت داشتم ولی با حرف‌های دکتر، لشگری از هورمون‌های امید، شتابان در رگ‌هایم دوید. هرچند که امیدهای دکتر واهی بودند و مدت طولانی گلوگاهم مجروح ماند. به همین خاطر است که همیشه می‌کوشم به هر کسی که در وضعیت سختی به سر می‌برد، امید بهبودیِ شرایط را بدهم. مثلا وقتی مادری را می‌بینم که بچه‌ی اولش متولد شده و زیر بار این مسئولیتِ ناگهانی، کمر خم کرده است. یا فرد افسرده‌ای را می‌بینم که اوضاع وخیم روحی از پا درش آورده است.&quot;امیدِ بهبودی&quot; اکسیری‌ست که دوام آوردن را راحت‌تر می‌کند. شاید امید، خودش درمان نباشد؛ اما بدون آن، هیچ درمانی کارساز نیست. ✍ #فاطمه_سادات_جزائری </description>
                <category>✦ ؋ـاطمـہ ساבات جزائرے ✦| نویسنـבه</category>
                <author>✦ ؋ـاطمـہ ساבات جزائرے ✦| نویسنـבه</author>
                <pubDate>Fri, 05 Dec 2025 23:33:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«اکسیرِ جوانی»</title>
                <link>https://virgool.io/@fateme.sadat.jazaeri/%D8%A7%DA%A9%D8%B3%DB%8C%D8%B1%D9%90-%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-vqk0uuoyuigv</link>
                <description>.توده‌ی بارانی که هواشناسی وعده‌اش را داده بود، نه تنها وارد کشور شد، بلکه چنان غرقمان کرده که به این صرافت افتاده‌ام درخت خرمالو و بهارنارنج توی حیاطمان را قطع کنم و با تنه‌ی آن کشتی بسازم. راستش آنقدر تشنه‌ی بارانم که خنگِ درونم بدش نمی‌آید یک سِیلی هم راه بیفتد تا تنی به این آب زلال بزنیم و آنقدر خیس و آبکشیده شویم که از هرچه باران است سیراب گردیم. آمده‌ایم خیابان‌گردی، حیف است در این بارشِ کمیاب، آدم کنج خانه بنشیند. زیبایی‌های طبیعت را باید بی واسطه تنفس کرد و لمس نمود. مردم خودروهایشان را کنار زده‌اند و زیر این نعمت آسمانی ورجه وورجه می‌کنند. تو گویی از آسمان اکسیر جوانی می‌بارد. فررندانم طوری ذوق می‌کنند که یادآور هیجان کودکی ما برای بارش برف است. پاییزهای کودکی‌ام پر بود از ابر و باران و اسارت در خانه و دلگیری‌های چندماهه. همین هم باعث می‌شد از هوای ابری و بارانی بیزار شوم. امروز اما اجازه می‌دهم فرزندانم باران را نه به عنوان یک زندان بلکه به عنوان یک جشن تجربه کنند. زیر آن خیس شوند، توی چاله‌های پر از آب بپرند و حتی سردشان شود. به گمانم مریض شدنشان می‌ارزد به اینکه از این پدیده‌ی زیبا و لطیف دلزده نشوند.هرگز فکرش را هم نمی‌کردم روزگاری برسد که باران برایم به پدیده‌ای نادر مبدل گردد. نکند روزی بیاید که قدم زدن زیر آسمان آرزو شود! نکند دیدن سبزیِ درختان به تمنایی محال مبدل گردد! نکند ارتباط با آدم‌ها، دوست داشته شدن، صمیمیت و خنده‌های حقیقی به افسانه‌ای شیرین و دست نیافتنی تبدیل شوند! من از هرگونه ترافیکی بیزارم. می‌خواهد ترافیک کارهای متعدد باشد یا ترافیک آدم‌ها یا ماشین. حالا هم در میان ترافیک خودروها مانده‌ایم و پشت سر ماشین‌های آب‌چکان، هر چند ثانیه یک میلی‌متر جلو می‌رویم. ولی یاد ندارم تا به امروز، ترافیکی به این زیبایی و لذت بخشی را تجربه کرده باشم!✍ #فاطمه_سادات_جزائری </description>
                <category>✦ ؋ـاطمـہ ساבات جزائرے ✦| نویسنـבه</category>
                <author>✦ ؋ـاطمـہ ساבات جزائرے ✦| نویسنـבه</author>
                <pubDate>Thu, 04 Dec 2025 06:42:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«گِـلای درونِ من»</title>
                <link>https://virgool.io/@fateme.sadat.jazaeri/%DA%AF%D9%90%D9%80%D9%84%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86%D9%90-%D9%85%D9%86-yywtpttgmhwh</link>
                <description>هیچ حرف مهمی در این نوشته وجود ندارد. الکی وقتتان را هدر ندهید. یک شب پاییزی‌ست که اصلا بوی پاییز ندارد. اما در فضای دل من، عطر مرموزی از پاییز پیچیده است. نه از آن عطرهای پاییزی که مشهور به غم و درد و جدایی هستند. نـــه! از آن‌هایی که مثل پاییزهای قدیم لطیف و الوان است و هرلحظه با یکی از رنگ‌های گرم و شادابش، غافلگیرت می‌کند. حالا این رایحه‌ی نابِ پاییزی در همه‌ی وجودم پیچ و تاب می‌خورد و بر هر گوشه‌ای از درونم رنگِ سرزندگی می‌پاشد. امیدوارم متوجه شده باشید که امشب حالم فوق‌العاده خوب است. متضاد با بسیاری از شب‌های دیگر که احوالاتم بد بوده و رختی تیره بر نوشته‌هایم پوشانده است.به پایداری این سرحالی‌ام اعتمادی ندارم. می‌دانم دیری نمی‌پاید که به بهانه‌ی هورمون و مشکلات و درگیری‌های بیرونی و درونی، احوالم رنگ عوض می‌کنند. اصلا &quot;بی‌ثباتی&quot; جوهره‌ی اصلیِ احوال انسان است. پس هیچ حس و حالِ خوش یا ناخوشی شایستگیِ اتکا ندارد. وقتی شاد و سرحال هستم، به وضوح به این حقیقت واقفم. اما زمانی که احوالم ناخوش می‌گردد، یک شخصیت مأیوس در مغزم مستقر می‌شود که شبیه به کاراکتر &quot;گِلام&quot; در کارتون گالیور است. او یکریز می‌گوید: «من می‌دونم... من می‌دونم اوضاع هیچوقت روبراه نمی‌شه. من می‌دونم این شرایط پایداره. من می‌دونم...» گاهی اوقات عصبی از این آیه‌های یأسی که می‌خواند، خطاب به او می‌گویم: «من می‌دونم و درد... یه عمره داری همینارو می‌گی. من دیگه گول حرفاتو نمی‌خورم. لطفا خفه شو». ولی متأسفانه خفه نمی‌شود. گویی نوارش روی جمله‌ی «من می‌دونم!» گیر کرده است. پس رهایش می‌کنم به حال خودش تا انقدر آیه‌ی یأس بخواند که جانش دربیاید. مهم این است که خودم می‌دانم: هیچ احوالی ماندگار نیست! ✍ #فاطمه_سادات_جزائری </description>
                <category>✦ ؋ـاطمـہ ساבات جزائرے ✦| نویسنـבه</category>
                <author>✦ ؋ـاطمـہ ساבات جزائرے ✦| نویسنـבه</author>
                <pubDate>Mon, 01 Dec 2025 23:26:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«فرصتی برای ادب کردن؟»</title>
                <link>https://virgool.io/@fateme.sadat.jazaeri/%D9%81%D8%B1%D8%B5%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%AF%D8%A8-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-wajispmlxkvl</link>
                <description>نشسته‌ام در مطب و به میز منشی چشم دوخته‌ام تا فامیلی‌ام را صدا بزند. در دل خدا خدا می‌کنم &quot;جزائری&quot; را با همزه صدا کند، نه با &quot;ي&quot; که بشود جزایری! زمانی که نامم را در لیست بلند بالای دفترش نوشت &quot;جزایری&quot;، به او تذکر دادم&quot; جزائری&quot; با همزه! و او پشت چشمی نازک کرد و با اکراه اصلاحش کرد. امیدوارم موقع صدا زدن مجبور نشوم دوباره به او تذکر بدهم. وقتی کسی فامیلم را با &quot;ي&quot; صدا می‌زند، تنم مور مور می‌شود، یک انزجار خفیف و چندش آور، که دلیلش را هم نمی‌دانم. به نظرت این حد از حساسیت غیرطبیعی‌ست؟ به نظر خودم که نه. آدمیزاد حق دارد نسبت به تلفظ صحیح نام و نام خانوادگی‌اش حساس باشد. ندارد؟ سال‌های مدرسه، هم‌کلاسی‌هایی که استادِ &quot;تخفیف فامیلی‌ها&quot; بودند، القاب متعددی به من می‌دادند. نظیر (الجزایر، جَزی، جزیره). و من خوشم نمی‌آمد. نه اینکه حس بی احترامی و توهین پیدا کنم، نـه. همان که گفتم، چندشم می‌شد. برای همین هیچگاه فامیل کسی را نمی‌شکستم. که نکند او هم مانند من، درگیر آن حس ناخوشایند شود. ندایی تند و تیز توی مغزم می‌گوید: «اگر منشی &quot;جزایری&quot; خطابت کرد، با صدای بلند و تأکید بر روی همزه بگو: &quot;جزائـــری&quot; خانوم، &quot;جزائـــــــری&quot;! تا یاد بگیرد وقتی پشت آن میز می‌نشیند نام‌ها را صحیح بیان کند». صدای دیگری با آرامش می‌گوید: «ولش کن بابا. حوصله داری دیگران را ادب کنی؟ زندگی کوتاه است، مگر چقدر فرصت داری با این و آن چانه بزنی و بحث کنی؟ تمرین کن از کنار مسائلِ بی ارزش و موقتی، بی‌خیال عبور کنی». از اینگونه جنگ‌های کوچک همیشه در سرم هست و اغلب ترجیح می‌دهم به ندای دوم گوش بسپارم.انگار فهمیده‌ام: اگر فرصت محدودی داریم برای صرف انرژی، بهتر است آن را برای نوسازی و تربیت خودمان هزینه کنیم. آن‌وقت دیگر برای تأدیبِ دیگران، نه زمانی می‌ماند و نه انرژی. ✍ #فاطمه_سادات_جزائری</description>
                <category>✦ ؋ـاطمـہ ساבات جزائرے ✦| نویسنـבه</category>
                <author>✦ ؋ـاطمـہ ساבات جزائرے ✦| نویسنـבه</author>
                <pubDate>Wed, 26 Nov 2025 22:20:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«تصویر یا تخیل؟»</title>
                <link>https://virgool.io/@fateme.sadat.jazaeri/%D8%AA%D8%B5%D9%88%DB%8C%D8%B1-%DB%8C%D8%A7-%D8%AA%D8%AE%DB%8C%D9%84-snlgxblcmkpi</link>
                <description>اعتراف می‌کنم که زیاد اهل فیلم و سینما نیستم. یا شاید بهتر است بگویم با &quot;فیلم دیدن&quot; حال نمی‌کنم. هربار کسی پیشنهاد تماشای فیلمی را مطرح می‌کند، یک &quot;ایششش&quot; در دلم روانه‌اش می‌کنم. خیلی کم پیش آمده که یک اثر تصویری، آنقدر درخشان باشد که تا دقایق یا ساعاتی پس از اتمام، مرا در فضای احساسی یا فلسفی‌اش نگه دارد. معمولا پس از پایان یک فیلم، همه چیز پیرامون آن، از ذهن من رخت می‌بندد.من جهان داستان را خیلی بیشتر از دنیای فیلم دوست دارم. این علاقه‌ی ریشه‌ای، نه از سر تفنن، بلکه به دلیل عمق تأثیرگذاری روایت است. به باور من، قدرت نفوذ یک داستان بر روح و اندیشه، به مراتب از قاب‌های محدود یک فیلم بیشتر است. شاهد آن هم این است که روزها یا هفته‌ها پس از اتمام یک داستان، درگیر آن هستیم.جهان داستان، جهانی بی انتهاست؛ چرا که ستون‌های اصلی آن بر دو پایه استوارند: خلاقیت نویسنده و قدرت تخیل خواننده.در حقیقت، نیمهٔ اول داستان را خالق اثر می‌آفریند و نیمهٔ دیگر در ذهن خواننده، طبق خواست و سلیقه‌ی او، متولد می‌شود. دنیای هر داستان فضایی نامحصور مابین خلاقیت نویسنده و خیال خواننده است.اما اتمسفر فیلم، هرچقدر هم فاخر باشد، کوچک و محدود است. چون با تحمیل تصاویر، راه را بر تصویرسازی‌های ذهنیِ بیننده می‌بندد. به همین دلیل فیلم در مؤلفه‌ی &quot;تأثیرگذاریِ عمیق&quot; مغلوبِ داستان است.با این وجود برخی فیلم‌ها برای من ستاره‌اند. آنقدر درخشان که حاضرم بارها و بارها به تماشایشان بنشینم. دلیل این درخشش، در میزان قدرتشان برای وارد کردن ماهرانه‌ی احساساتم به بازیِ روایت است. یعنی بازگشت به همان مؤلفهٔ مقدس تأثیرگذاری.از جمله فیلم‌های درخشانی که هربار می‌بینم به قدر همان مرتبه‌ی اول متأثر می‌شوم، #سریال_ایرانی پروانه است. با بازی #حامد_کمیلی و #سارا_بهرامی. از سال ۹۱ که این سریال تولید شد، چهار مرتبه، هر هجده قسمت این سریال را با تمام وجود دیده‌ام. در طول تماشای آن، با خط داستانی‌اش خوابیده‌ام، با فراز و فرود احساساتش بیدار شده‌ام و با کاراکترهایش زندگی کرده‌ام. و هربار پس از پایان قسمت آخر این سریال، یک دل سیر گریه کرده‌ام، و روزها درگیر فضای غریبانه‌ی آن مانده‌ام.به ندرت اثری تصویری تا این اندازه مرا اسیر داستان و شخصیت‌های خود می‌کند. هنر و مهارت نویسنده، کارگردان و بازیگران این سریال به راستی ستودنی است.امشب، این درام عاشقانه و تاریخی برای بار چهارم به پایان رسید و من بار دیگر یک دل سیر گریستم؛ و دوباره ایمان آوردم که هنر، هر شکل و شمایلی که داشته باشد، اگر بتواند روح را به بازی بگیرد، ابدی خواهد شد.✍ #فاطمه_سادات_جزائری</description>
                <category>✦ ؋ـاطمـہ ساבات جزائرے ✦| نویسنـבه</category>
                <author>✦ ؋ـاطمـہ ساבات جزائرے ✦| نویسنـבه</author>
                <pubDate>Wed, 19 Nov 2025 23:06:46 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>