<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های فاطمه نظرزاده</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@fateme78nazarzade</link>
        <description>مهمان ها که رفتند  من ماندم و یار دیرینم، نوشتن!</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 15:47:46</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4285815/avatar/uyXfh4.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>فاطمه نظرزاده</title>
            <link>https://virgool.io/@fateme78nazarzade</link>
        </image>

                    <item>
                <title>روزهای سخت تر هم داشته ام</title>
                <link>https://virgool.io/MyGunpen/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D8%AE%D8%AA-%D8%AA%D8%B1-%D9%87%D9%85-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%A7%D9%85-qlq6akvzfvjb</link>
                <description>برگشتم. بالاخره پتوی سنگینی که افسردگی و کرونا رویم انداخته بودند را برداشتم. بلند شدم و همراه همسایه ها جواب همسایه روبرویی را که برای تفاله پهلوی فریاد می کشید، دادم:«الله اکبر... » بله ما ساکن همان محله حزب اللهی نشین هستیم!چه شد جناب؟ حالت از من بهم خورد؟ پشیمان شدی که پای چند تا پستم لایک و کامنت تشویقی گذاشتی؟ از ته دلت آه کشیدی و نفرین های جگر سوز برایم فرستادی؟ بفرست! اگر دلت اینطور خنک میشود، برایم کامنت بگذار و بگو که بسیار متاسفی وامان و از جهل و نادانی و فلان! همان جملات تکراری!برچسب چه داری به من بچسبانی؟ من پذیرای انواع و اقسامش هستم. فدای یک نخ پرچم ایرانم!فکر کردی قرار است در ادامه بخوانی که ای قدر نشناس ناشکر، قدر مملکتت را بدان، خارجی ها همین روغن دو یورویی هم گیرشان نمی آید! خیر! خبر دارم که اقتصاد نداریم. خبر دارم که از ریال ما بی ارزش تر پیدا نمیشود. خبر دارم که محیط زیست به فنا رفته. اصلا کسی هست که معترض نباشد به این وضع تهوع آور؟اما در جریان باش که امثال من اگر خاک هم بخورند، خاک کشور را تقدیم تفاله پهلوی و سگ زرد و برادرش، شغال نمی کنند.همان شغالی را می گویم که شش ماه پیش، موشک سرمان می ریخت، حالا توییت زده که من پشتیبان ملت ایرانم. مردک هزار پدر!حالا بگو، قیمت نان و وطن برایت یکیست؟ برای من که نیست.به خیالت که جمهوری اسلامی را ساقط میکنی و مقتدرانه در مقابل اسرائیل و آمریکا هم می ایستی و مملکت را دستشان نمیدهی؟! اگر در این حد، از مرحله پرتی باید عرض کنم، بفرما عزیزم، تشریف ببر خیابان! بدرود.این نوشته را اینجا میگذارم که سهم روحم را از ترکش هایی این روزها نثار همفکرانم میشود، جا نمانم. هر چه که باشم، بی طرف نخواهم بود. اگر نمی نوشتم حتما تا مدتها ول کنِ یقه ی خودم نمی بودم! </description>
                <category>فاطمه نظرزاده</category>
                <author>فاطمه نظرزاده</author>
                <pubDate>Sat, 10 Jan 2026 14:00:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خودکاوی</title>
                <link>https://virgool.io/@fateme78nazarzade/%D8%AE%D9%88%D8%AF%DA%A9%D8%A7%D9%88%DB%8C-g76nmfsndndp</link>
                <description>بیست و شش سال پیش، دو دانشجوی ساده و امیدوار به زندگی، تصمیم گرفتند پای من را به دنیا باز کنند.زود زبان باز کردم و دیر راه افتادم. دوست داشتم هر کدام از کتاب قصه هایم را هزار بار بخوانم. منتها چون سواد نداشتم، یکی دو کتاب لاغر را زیر بغل میزدم و به هر کس میرسیدم، مجبورش میکردم یک دور از رویشان برایم بخواند. داستان‌ها انگار فنری که زیر ذهنم بود را سخت می‌فشردند تا حواسم پرت دنیای خیالاتم شود.بعدتر، حین بازی با دختر همسایه فهمیدم چطور می‌شود دست کسی که موهایم را می‌کشد، گاز بگیرم.وقتی معلم سوم دبستانم با لحن تحقیرآمیزی به مادرم گفت:«دخترت خیال کرده شاعر شده» و کلمه شاعر را به شکل عجیبی تلفظ کرد، فهمیدم آن کاغذهای جوهری را باید در کشوی میز تحریرم نگه دارم. میزی که در شانزده سال تحصیل هم‌بندم بود. دور خودم و میزم میله‌های نامرئی چیدم و خواندم.روی صورتم ماسک بچه‌خرخوان کشیده بودم که به همه ثابت کنم کودن نیستم. با مدرک زیست‌شناسی، در آزمایشگاه‌ها دنبال کار گشتم. خبر از مصوبه‌ای که اشتغال فارغ‌التحصیلان زیست‌شناسی را در آزمایشگاه‌های طبی منع می‌کرد نداشتم. حین همین دویدن‌ها هر از گاهی خبر می‌رسید که خانم فلانی می‌خواهد برای پسرش بیاید خواستگاری. و من که هنوز در پیدا کردن هویت خودم سردرگم بودم، همه پسرهای خانم فلانی و بلانی را ندیده، به امان خدا می‌سپردم.ظهر یک روز زمستانی، در اوج افسردگی، در حالی که به موهایم نرم‌کننده می‌زدم، صدای بلند زنی که با مادرم حرف می‌زد را شنیدم. از پسرش می‌گفت. نمی‌دانم چرا در دلم افتاد که این یکی را ملاقات کنم! پسرک موفرفری در عین نجابت، شوخ‌طبع بود. چند ماهی پچ‌پچ‌کنان پشت تلفن گذراندیم و دل باختیم.حالا در بیست و شش سالگی،روزها مینویسم و شب ها آشپزی میکنم. دلم میخواست تصویری از زن مستقل و قوی از خودم نشان بدهم. دستم در جیب خودم باشد و ماه به ماه منتظر پول توجیبی نمانم. اما من فقط بلدم بنویسم. اصلاً از کجا معلوم؟ شاید استعداد نوشتن هم در من نباشد!</description>
                <category>فاطمه نظرزاده</category>
                <author>فاطمه نظرزاده</author>
                <pubDate>Tue, 16 Dec 2025 21:09:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ژن حواس پرتی</title>
                <link>https://virgool.io/@fateme78nazarzade/%DA%98%D9%86-%D8%AD%D9%88%D8%A7%D8%B3-%D9%BE%D8%B1%D8%AA%DB%8C-tjvlh8wgf0un</link>
                <description>بازار طلا فروشی در آن عصر تابستانی شلوغ و پر جنبش بود. مردم می رفتند و می آمدند تا قبل از بسته شدن بازار، معامله شان را انجام داده باشند.مادرم دستم را گرفته بود و از این طرف به آن طرف میکشید. در آن هیاهو و آمد و شد، من محو درخشش آن فلز تراش خورده ی پشت ویترین شده بودم که به انواع و اقسام اشکال در آمده بود و روی مخمل مشکی خودنمایی میکرد. طلا!!نفهمیدم کی و چطور شد ولی به خود که آمدم، دیدم دست مادرم در دستم نیست. دخترک پنج ساله، میان خیل مردمی که با شتاب به هر طرف حرکت میکردند ، گم شده بود.درست مثل یک کولی، چهار زانو نشستم روی موزائیک ها و فریاد کشیدم :«مامان..... » دهانم را تا جایی که میشد باز میکردم و مادرم را صدا میزدم . مشت های گره کرده ام را به زمین می کوبیدم. گویی زبانم هزار بار لال، مادرم مرده بود.رهگذران ، مرا که می دیدند، از سرعت راه رفتنشان کم می کردند. توی چشمم خیره میشدند . و احتمالا از جیغ و هوار هایم کمی می ترسیدند و دوباره به راهشان ادامه میدادند.زنی در آن خیل جمعیت کنارم نشست. سعی میکرد دستهایم را بگیرد. پشت سر هم تکرار میکرد :« آروم باش ، گریه نکن. اسمت چیه؟ اسم مامانت چیه؟ » اما من محکم دست هایم را از دستانش بیرون کشیدم. انگار صدایی در ذهنم می گفت :« اگه بچه دزد باشه چی؟ اگه یه جادوگر بدجنس باشه؟ اگه بخواد بهت آبنبات سمی بده. نه، نباید باهاش حرف بزنی » پس با صدای بلند تر فریاد زدم :« مامان.... »زن بیچاره کلافه شد. با نگاهی متعجب رهایم کرد و به راهش ادامه داد. چند دقیقه ای گذشت. از فرط جیغ و گریه، صدایم در نمی آمد. گلویم درد میکرد. زانوهایم را بغل گرفتم . یاد آن روزی افتادم که ناخواسته شیر موز را روی فرش، چپ کردم. و صحنه ای که مامان دستش را به صورتش کوبید و با صدای بلند گفت :« فرش ها رو تازه شسته بودم، ذلیل نشی دختر. چرا یه دقیقه آروم نمیشینی؟؟ »یا وقتی بشقاب پیش دستی چینی گلدارش از دستم افتاد روی سرامیک و شکست . چهره ی پژمرده مامان را خاطرم هست.وقتی که به صورتم خیره شد و گفت :« هر چی سرویس چینی داشتم، تو ناقص کردی »با خودم می گفتم :« مامان از دستم خسته شده. حق داشت من رو بزاره و بره. دیگه تحملش تموم شده بود »فکر اینکه مادرم ترکم کرده، داشت خفه ام میکرد. اشکهایم بی وقفه می ریختند. در خودم جمع شده بودم و بی صدا گریه میکردم.طلا فروشی که روبروی مغازه اش نشسته بودم، مرا بغل گرفت و داخل مغازه برد. جان نداشتم که مقاومت کنم. شاید حس میکردم حالا دختری بی مادر هستم و دیگر هر چه میشد را باید می پذیرفتم. روی صندلی نشستم. یادم هست چرم مشکی بود.یک لیوان آب دستم دادند تا کمی حالم سر جایش بیاید. مرد مغازه دار پایین پایم نشست و گفت:«خوبی عمو؟ اسمت چیه ؟» بی حال جواب دادم : «فاطمه » شاگردها ی مغازه هر کدام به شکلی سعی میکردند مرا بخندانند . مرد های بیچاره با آن هیکل و ریش سبیل شان برایم شکلک در می آوردند و جک تعریف میکردند و هر از گاهی با هم ترکی حرف میزدند. نام مادرم را پرسیدند و یکی از شاگرد ها جلوی در مغازه ایستاد و نام مادرم را صدا زد.در اوج نا امیدی به آدم های اطرافم خیره مانده بودم و ناگهان، دیدمش. مادرم در مغازه ی روبرویی بود. تمام وقتی که فکر میکردم مادرم برای همیشه ترکم کرده ،او تنها چند متر آن طرف تر بود. و انگار درب سنگین مغازه ی طلافروشی، نگذاشته بود که صدای من به او برسد . انگار وقتی از مغازه بیرون آمد، تازه متوجه شد که مرا گم کرده بوده. با لحنی متعجب گفت :« ئه؟؟ فاطمه؟؟ چرا اینجایی؟؟ » انگار پاهای بی جانم دوباره جان گرفت. با تمام سرعت به سمتش دویدم و بغلش کردم. فقط یک جمله گفتم :« فکر کردم ولم کردی مامان » و بعد از آن فقط هق هق بود. هق هق شادی!!هر چه بزرگتر میشوم بیشتر به شباهت خودم با مادرم پی میبرم. انگار ما در هر عالمی زندگی می کنیم، جز این عالم که جسممان در آن قرار دارد. مدام حواسم پرت میشود. مدام از خودم میپرسم :« چرا اومدم آشپزخونه؟ چیکار داشتم؟ » برای پدربزرگم که لیوان میخواست ملاقه میبرم. چه پیازداغ های بسیار که نسوزاندم. کسی چه میداند؟ شاید علم ژنتیک به زودی ژنی را کشف کند به نام : ژن حواس پرتی. همانی که احتمالا مستقیم از مادرم دریافت کردم.#داستان_کوتاه[فاطمه نظرزاده]</description>
                <category>فاطمه نظرزاده</category>
                <author>فاطمه نظرزاده</author>
                <pubDate>Mon, 08 Dec 2025 20:58:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زنده در گور قسمت پایانی</title>
                <link>https://virgool.io/@fateme78nazarzade/%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%DA%AF%D9%88%D8%B1-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86%DB%8C-lp9bgahr1xfn</link>
                <description>اتاق دادگاه بوی عرق ترس و کهنگی چوب می‌داد. آزاده روی صندلی نشسته بود و دستانش را لای چادرش گم کرده بود. ناخن‌هایش را آنقدر به کف دستش فشار می‌داد که جایشان می‌ماند.قاضی تکرار کرد: «خانم خرسند، چرا به زندگی مشترکتان بازنمی‌گردید؟»آزاده نگاهی به دستانش انداخت. پینه ها، زخم ها، جای سوختگی. دست یک کارگر بود، نه دست زن یک کارگر. به ذهنش پرید که فرامرز آخرین بار کی این دست را لمس کرده؟ شب عقد. دستش را بوسیده بود و روی چشمهایش گذاشته بود. حالا حتی نگاه کردن به آنها هم برایش زحمت داشت.مراد از جا جست: «آقا، این مرد زنش رو کرده نوکر ننه باباش. خودش رفته شهر و خواهر من تو روستا—»«ساکت!» قاضی ضربه‌ای به میز زد. «از شما پرسیدم؟»فرامرز شانه‌اش را بالا انداخت: « این همه زن که با خانواده شوهرشون زندگی می‌کنن. زن من چه فرقی داره؟»سکوتی سنگین افتاد. آزاده چشمانش را بست. وقتی باز کرد، مستقیماً به چشمان قاضی نگاه می‌کرد، اما انگار با کس دیگری حرف می‌زد:«خدا بیامُرزه نَنَم رو... سوار الاغ آبستن نمی‌شد. می‌گفت حیوون، گناه داره. ولی اینا...»نفسش گرفت. سینه‌اش بالا و پایین می‌رفت. وقتی دوباره حرف زد، صدا از گلوگاهش بیرون می‌ریخت، خرد و خمیر:« از وقتی شکمم بالا اومد، با الاغ ها میبردنم سر زمین. بار هر الاغی یه خروار بود و بار منم یه خروار.»در سکوت مرگبار دادگاه، صدای هق هق او واضح بود.فرامرز ابرو بالا انداخت و به صورت ناصر خیره ماند. او با طریقه ی فرمانروایی پدرش آشنا بود. اما خیال کرده بود که حتما با زن ظریفی مثل آزاده مهربان تر رفتار می کند. آن هم وقتی زن آبستن باشد.ناصر صدایش را بالا برد: «شلوغش می‌کنه حاج‌آقا. این تو خونه باباش یه لقمه نون نداشت. تو خونه ما آدم شد. نون من رو خورد، آب رفت زیر پوستش. شدیم خانواده. نباید به درد هم می خوردیم؟ تیمار کردن چهار تا گاو و گوسفند این همه داد و هوار داره؟ بعد هم براش زود بود. هنوز اونقدری قوی نبود که بخواد مادری کنه. بچه‌ش هم که مردنی به دنیا اومد.»فرامرز با انگشت، پیشانی خودش را مالش می داد. سعی داشت فریاد نکشد و به خودش آسیب نزند.قاضی خودکارش را روی میز گذاشت و سرش را به دستانش تکیه داد:« از همه ی اعضای خانوادتون اینطور کار می کشید؟ عجب!» در طول این سالها مرد هایی شبیه ناصر زیاد دیده بود. می دانست که آن ها قانون و منطق من دراوردی خودشان را دارند.رو به آزاده کرد:« دخترم، فکر روزهای بعد از طلاق را کردی؟ خیلی ساده نیست.»آزاده جرعه ای آب نوشید و با صدایی که کمی آرام شده بود جواب داد:« همون قدری که رو زمین پدرشوهرم کار کردم، رو زمین داداشم کار می کنم. حداقل اون جا کسی قاشق تو کاسه اشکنه ی من نمیکشه که مطمئن شه فقط یه تخم مرغ برداشتم.»مراد دست روی شانه آزاده گذاشت و با صدایی که رنگ هیجان داشت گفت:« خواهرم رو میزارم رو چشمام.»قاضی رو به فرامرز کرد. با نگاهی پرسشگر که شاید تحقیرآمیز بود، به او چشم دوخت.فرامرز که پس از یک سال و اندی تازه دریافته بود که چه زندگی رویایی برای آزاده ساخته ، بالاخره سکوتش را شکست:« حاج آقا، من درخواست طلاق رو پس می گیرم.»آزاده انگار حالش بهتر بود:« پس من درخواست میدم. دیگه حاضر نیستم به اون جهنم برگردم.»« قرار نیست برگردی به اون خونه. یه اتاق تو شهر اجاره کردم. کوچیکه ، اما دیگه فقط خودمونیم من و تو و دخترمون. میای؟»آزاده به چشمان فرامرز نگاه کرد. برای اولین بار پس از سال‌ ها، ترسی در آن نمی‌ دید. فقط خستگی و شرم. اما دلش خواست بعد از این همه سال سوختن و ساختن ، برای شوهرش کمی ناز کند. پشت چشم نازک کرد و به گوشه نامعلوم خیره شد.«پنجره داره؟» آزاده پرسید.«به حیاط باز می‌شه. می‌تونی گلدون بذاری.»قاضی نگاهش را بین آن دو انداخت. «پرونده رو یک ماه تعلیق می‌کنم. برید ببینید می‌تونید زندگی رو از نو بسازید یا نه.»وقتی از دادگاه خارج می‌ شدند، آزاده چند قدم جلوتر از فرامرز راه می‌ رفت. فاصله‌ شان کم بود، اما پر از حرف‌ های نزده بود. فرامرز به پشت سر نگاه کرد. ناصر ایستاده بود و با نگاهی خالی به آنها خیره شده بود.دستش را دراز کرد. نه برای گرفتن دست آزاده. برای باز کردن در.آزاده مکث کرد. یک لحظه. سپس از دری که او باز کرده بود، رد شد.پایان</description>
                <category>فاطمه نظرزاده</category>
                <author>فاطمه نظرزاده</author>
                <pubDate>Fri, 05 Dec 2025 21:00:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زنده در گور(قسمت چهارم)</title>
                <link>https://virgool.io/@fateme78nazarzade/%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%DA%AF%D9%88%D8%B1%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85-xbvpjjcdz6fr</link>
                <description>«دختره ی بی شرم و حیا تا برادرش را دید زبانش دراز شد. زل زده در چشم های من که می روم تا تکلیفم معلوم شود. بزرگتری کوچکتری نمی فهمد پدرسوخته...» صدای تیز تاجی مثل مته ، جمجمه ی فرامرز را سوراخ می کرد. ناصر زیر لب غر زد: «تاجی! پشت سر رمضان خدا بیامرز این طور نگو» اما تاجی گوش نمی ‌داد. مدام تکرار می کرد و تکرار.فرامرز استکان چای را محکم روی نعلبکی کوبید. صدای ترک خوردن شیشه بلند شد، اما ترک خوردن قلبش بی‌ صدا بود. دندانش را روی لب پایینی می فشرد. خشمی درونش بود که فرامرز از آن می ترسید. مثل گرگی در قفس. فرامرز می ترسید که میله های قفس خم شوند و گرگ خشم رها شود. دندانش را روی لب می فشرد که مبادا دهانش باز شود و همه چیز را به هم بریزد . مبادا بی احترامی کند.تصویر آن زن باریک اندام در خاطرش مجسم شد و همان جا ایستاد. زنی که تن بلورینش بوی یاس می داد. زنی با چشمان روشن که انگار همیشه یک نمه اشکی در آن ها می درخشید . فقط یک بار در ماه می دیدش. زن با لبخند به استقبالش می آمد. با گونه های گل انداخته خوش آمد می گفت و با دستهای لرزان خاک لباس فرامرز را می تکاند. در خلوت سر روی شانه ی او می گذاشت و می پرسید:« نمی شود فردا شب هم بمانی؟» و صبح فردا در هوای گرگ و میش سحرگاه ، با لبخند تلخ و گونه های خیس ، بدرقه اش می کرد.همین یادها بود که حالا مثل خنجری نرم در دل فرامرز می‌نشست. صدای تاجی دور می‌شد، اما تصویر زن با آن شرم و توجه کوچک، در ذهنش روشن‌تر می‌شد.ناصر دست بر شانه ی فرامرز گذاشت:« برو دنبال زنت بابا جان. آزاده بد کرد . بی حرمتی کرد . ولی ما هم باید کمی مراعات می کردیم. تند رفتیم . بالاخره زن آبستن حساس است و زودرنج . حالا خواسته کمی برایت ناز کند. تا دیر نشده برو.»تصویر آزاده ، صدای لطیفش ، تصویری خیالی از دختر کوچکش و حرفهای ناصر، او را از جا بلند کرد. باید می رفت. باید زندگی اش را نجات می داد. باید همه چیز را به جای اولش باز می گرداند.                                                                                  ****اتاق هنوز بوی خشم مراد را می‌ داد. دیوارها انگار پژواک کلماتش را نگه داشته بودند.فرامرز سرش را پایین انداخته بود، انگار نمی‌ توانست نگاه آزاده را تاب بیاورد. آزاده روبه‌ رویش نشسته بود، گونه ‌هایش هنوز از اشک خیس، اما نگاهش روشن و پر از گلایه. فرامرز بی آنکه متوجه باشد ناخن هایش را می جوید. صدای مراد در ذهنش می ‌پیچید: «چیزی نمانده بود که دخترت جان بدهد.» قلبش فشرده شد. می‌ خواست چیزی بگوید، اما کلمات مثل سنگ در گلویش گیر کرده بودند. آزاده: «تو نبودی. وقتی همه چیز داشت از دست می‌ رفت، وقتی زنها زیر بغلم را گرفتند و تا خانه کشیدند، وقتی جانم از شکمم داشت در می آمد، وقتی دخترمان داشت خفه می شد، تو نبودی.»فرامرز با صدای گرفته گفت: «از کجا می دانستم که زودتر موعد دردت می گیرد؟ اگر می دانستم که ...»آزاده با صدایی بغض آلود که داشت نفسش را می برید گفت: «همیشه همین است. نمی ‌دانی. نمی ‌بینی. نمی ‌پرسی. من تنها بودم، با شکم برآمده، با دو سطل سنگین و کیسه ی آبی که پاره شد… و تو کجا بودی؟»-در آن خراب شده داشتم جان می کندم. بابت دوزار ده شاهی- دوزار را همین جا هم می توانی در بیاوری، مثل بقیه...-خرج درس و مشق فرهاد و فرید را با داس و چنگک دربیاورم؟ سر زمین؟- خود ناصر خان که ندار نیست.-مگر بابا خرج من کرد که خرج آن دو تا کند؟ شاکی هم هست. گله دارد که چرا آن دو تا کله شان را کرده اند توی کتاب و سر زمین کمک حالش نیستند. ولی من نمی توانم ولشان کنم. نمی گذارم اینها مثل خودم عملگی کنند.-پس من ...؟ من چه نسبتی با تو دارم که سی روز باید پشت پنجره منتظرت بمانم؟صدای فرامرز و آزاده دخترک را از خواب بیدار کرد.صدای گریه اش بلند شد. فرامرز در آغوشش گرفت سعی کرد آرامش کند ولی صدای گریه ی دختر بلند تر شد. تا وقتی که در آغوش مادرش شروع کرد به شیر خوردن.فرامرز سرش را پایین انداخته بود:« می دانم این مدت سختت بود. بیا برگردیم، جبران می کنم. می سپارم دیگر کارهای سنگین را دستت ندهند.» و سپس با صدای آرام تر ادامه:« فکر کردی مراد و زنش چند روز تحملت می کنند؟ تا کی می توانی زیر بار منت و نگاه سنگین زن برادر بمانی؟»آزاده چشم در چشم فرامرز دوخت :« نمی خواهی زیر بار منت کسی باشیم؟ پس زندگیمان را از زندگی پدر و مادرت جدا کن. اگر نمی خواهی اینجا بمانی ، من را با خودت ببر شهر. من به آن جهنم بر نمی گردم.»فرامرز احساس میکرد غرور مردانه اش ترک برداشته . از یکه به دو کردن با آزاده عصبی شده بود و از حاضر جوابی او متعجب، صدایش بی اختیار بالا رفت:«همین هم مانده. پیرزن پیرمرد را ول کنم به امان خدا و با زنم بروم شهر؟ فردا پس فردا چطور سرم را بالا نگه دارم جلوی مردم؟ نمی گویند پسره چقدر بی رگ و بی غیرت بود ؟ تا پشیمان نشدم برو جمع و جور کن برگردیم خانه»-خانه من همین جا ست.- حرف آخرت همین است؟- حرفم از همان اول این بود. من بر نمی گردم.- طلاقت که دادم می فهمی چه غلطی کردی!-نامردی اگر سر حرفت نمانی!واقعا فرامرز حرف طلاق را زده بود؟ آزاده واقعا طلاق می خواست؟ خودشان هم باورشان نمی شد. هر دو برافروخته بودند . صورت هر دویشان از خشم می سوخت. نفسهاشان به سختی در می آمد. اما هیچ کدام چاره ای پیش روی خود نمی دیدند. شاید این واقعا آخر ماجرا بود.ادامه دارد...</description>
                <category>فاطمه نظرزاده</category>
                <author>فاطمه نظرزاده</author>
                <pubDate>Thu, 27 Nov 2025 16:23:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زنده در گور(قسمت سوم)</title>
                <link>https://virgool.io/@fateme78nazarzade/%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%DA%AF%D9%88%D8%B1%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%B3%D9%88%D9%85-h13n1wnhzkgp</link>
                <description>آزاده ، غرق لذت، نوزادش را شیر می داد. احساس میکرد از بوران نجات یافته و حالا گرمای چراغ نفتی برایش از همیشه لذت بخش تر شده بود. دست و پایش بابت هیجانی که از سر گذرانده بود، بی جان افتاده بودند. نوزاد ضعیف و ریز جثه اش ، زود زود از مکیدن خسته میشد اما گرسنگی وادارش میکرد که ادامه دهد.  صدای نفس های آرام دخترک برای آزاده از هر آهنگی زیبا تر بود.مدتی نگذشته بود که صدای شیهه اسبی را شنید که نزدیک و نزدیک تر میشد.و بعد، صدایی مردانه و آشنا. فریادی خشمگین که آزاده را صدا میکرد. از کودکی این صدا را می شناخت. با آن اخت گرفته بود. هر چند که قبل تر ، این همه بم نبود. زیر بود و کودکانه. دل آزاده لرزید. این بار نه از ترس، که از شوق و امیدی که زنده شده بود. ناصر صدایش را در سرش انداخته بود:« هوی! چه خبر شده مراد. افسار پاره کردی»آزاده در چهارچوب درب اتاقش ایستاد. چشمی به دخترش داشت و چشمی به قامتی بلند . رحمان درب چوبی بزرگ  حیاط  را باز کرده بود و خودش بیخ دیوار چسبیده بود. ناصر و تاجی در بلندای ایوان ایستاده بودند. مراد، از اسب پایین آمد. سمت آزاده دوید. آزاده خودش را میان بازوهای تنومند او انداخت. از آخرین باری که بر شانه ای گریسته بود، ماه ها گذشته بود. مراد، سر خواهرش را بوسید و صورتش را میان دو دست گرفت:« خوبی ؟ ببخش، وقتی ماجرا را شنیدم که آفتاب رفته بود» آزاده که دلش نمیخواست سرش را از تکیه گاه محکمش بردارد زیر لب گفت:« خوش آمدی»مراد عمدا صدایش را بالا برد:«از کی رسم شده ، بار سنگین را بدهند دست زن پا به ماه؟ آن هم وقتی دو مرد بالغ در خانه خوابند؟» تاجی دست به کمر زد:« کوه که نکنده! دو تا سطل آب این همه قیل و قال ندارد.از همان اول نی قلیان بود.» مراد رو به سوی ناصر کرد:« شبی که برای آزاده خلعتی آوردی ، گفتی می خواهم عروس ببرم. خاطرت هست ناصرخان؟ اگر دنبال نوکر و کلفت آمده بودی، چه نیازی بود به گل و طلا؟ » ناصر با لبخند محوی بر صورت، از پله ها پایین آمد:« تقصیر تو نیست . هوچی گری عادت بچه هایی ست که پدر بالای سرشان نبوده. شلوغش نکن، خواهر و خواهر زاده ات هر دو سلامتند.» و به سوی اتاق آزاده اشاره کرد. مراد که تازه یادش افتاده بود دایی شده، در چشم بهم زدنی وارد اتاق شد. چشمان براق و گرد دخترک باز بود. مراد با احتیاط نوزاد قنداق پیچ را برداشت. جثه ی دختر به اندازه ی کف دو دست مراد بود. شاید کمی هم کوچکتر. بدن کوچک را چسباند به صورت خودش و بو کشید. بوی شیر ، بوی معصومیت، بوی نوزاد می داد. چشمان مراد خیس شد. رو به سوی آزاده کرد و لبخند زد:« به خودم رفته.» از جا بلند شد و ادامه داد:« شال و کلاه کن، برمی گردیم رشوانلو.» آزاده نگاهی به دیوار های اتاق کوچکش انداخت:« ولی فرامرز...» مراد جواب داد:« اگه واقعا مردت باشد، می آید. نگران نباش.» آزاده جوراب های پشمی اش را پا کرد. رویه کاموایی اش را به تن کشید. نوزادش را در پتو پیچاند و بین دو کتفش بست و به سمت درب اتاق رفت. ناصر دستش را به چهارچوب در گرفت:« اگر رفتی ،دیگر بازگشتی در کار نیست» تاجی دستانش را به دو طرف باز کرد و پرسید:« شوهرت آرام نمی نشیند. برای تو گران تمام می شود.» آزاده شال دور کمرش را محکم کرد و سرش را پایین انداخت انگار در فکر فرو رفت . دوباره سرش را بالا گرفت. صدایش ضعیف و آرام بود :«تکلیف باید روشن شود. هر چقدر هم گران باشد می ارزد» ناصر صدایش را بالا برد:« تکلیف روشن است. تا وقتی اینجایی ،عروس این خانه ای.اگر پایت را بیرون گذاشتی دیگر تو را نمی شناسیم» آزاده لبخند زد و سرش را پایین انداخت. مراد دست آزاده را گرفت و رو به سوی ناصر و تاجی کرد:« به فرامرز بگویید،  آزاده به خانه خودش برگشت.» آزاده پیش از عبور از در، یک بار دیگر به اتاق کوچکش نگاه کرد. به جای نمازخواندنش، به پنجره‌ای که سال‌ها از پشت آن به راهی که فرامرز می‌آمد خیره مانده بود. سپس شال دخترش را محکم‌تر کرد و به سمت درب بزرگ چوبی قدم برداشت.ادامه دارد</description>
                <category>فاطمه نظرزاده</category>
                <author>فاطمه نظرزاده</author>
                <pubDate>Tue, 25 Nov 2025 20:43:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زنده در گور( قسمت دوم)</title>
                <link>https://virgool.io/@fateme78nazarzade/%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%DA%AF%D9%88%D8%B1-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-c90l1zlzyzz2</link>
                <description>قسمت دوم: زنده در گوردست‌های رحمان، قنداق کوچک را از آغوش آزاده گرفت. انگار تکه‌ای از دلش را با خود می‌برد. آزاده، مثل یک مجسمهٔ بی‌روح، به دنبال او به حیاط رفت. برف، زمین را سفیدپوش کرده بود و این سفیدی، چشم را می‌زد و دل را تاریک‌تر می‌کرد.ناصر خان کنار گودال نسبتاً عمیقی ایستاده بود. رحمان، با شتابی که برازندهٔ چنین کاری نبود، قنداق را ته گودال انداخت. او هم شبیه اربابانش بی رحم بود. صدای برخورد نرم پیکر کوچک با خاک، تا مغز استخوان آزاده تیر کشید. در همین لحظه، سایهٔ بلندی روی برف افتاد.تاجی در ایوان ایستاده بود، قامتش همچون تیغی بلند که همیشه بر فراز زندگی آزاده سایه افکنده بود. نگاهی به آزاده انداخت که از حرکت بازایستاده بود و سپس به آرامی، با قدمهای بلند، نزدیک شد.«خدارا شکر کن دختر!» صدایش نازک و برنده بود. «این بچه اگر زنده می‌ماند، حسابی برایت دست و پا گیر می‌شد. فکرش را بکن، در مطبخ و آب انبار و آغل، یک بچه قنداقی که روز به روز بزرگتر و سنگین‌تر می‌شود، از شانه‌هایت آویزان باشد. کار را خیلی برایت سخت می‌کرد. بیا، زودتر تمامش کن که کلی کار داریم.»آزاده تکان نمی‌خورد. پاهایش در برف یخ زده بود. نگاهش به آن تکه پارچهٔ سفید در ته تاریکی دوخته شده بود.ناگهان، پالوده پا رسید.سگ سفیدِ گله، که معمولاً سرش به کار خودش بود، بی‌مقدمه خودش را به لبهٔ گودال رساند. سرش را بالا گرفت و زوزه‌ای کشید؛ زوزه‌ای دراز و پر از حسی که در آن بیابان یخ‌زده، غریب می‌نمود. سپس به پایین خیره شد و با اضطرابی غیرعادی، شروع به پارس کردن کرد. پارس‌های پیاپی، تند و بی‌وقفه، مثل تیر که بر پوستهٔ سکوت فرود می‌آمد.«برش گردون! سگ رو!» ناصر با اعصابی خرد شده فریاد زد. رحمان سنگی برداشت تا به سمت پالوده پرتاب کند.و درست در همان لحظه، میانۀ آن همه پارس و هیاهو، صدای ظریفی پیچید.صدایی ضعیف، نازک و غریب‌وار که از ته گودال برمی‌خاست. شبیه صدای جیرجیرک نبود. شبیه گریه بود.همه جا در یک لحظه خاموش شد. حتی پالوده.آزاده، بی‌آنکه بداند چگونه، خودش را به لبهٔ گور رساند. از بالا به پایین نگاه کرد. در تاریکی گودال، قنداق تکان خورد. یک تکان کوچک و ضعیف.قلب آزاده یکباره از سینه بیرون پرید.جیغی کشید؛ جیغی که از اعماق روحش جدا می‌شد. پیش از آنکه رحمان یا ناصر عکس‌العملی نشان دهند، خودش به داخل گودال پرید. پاهایش در خاک نرم فرورفت. با دست‌های لرزان، آن تکه از جانش را از خاک برداشت و به سینه‌اش چسباند.قنداق را کنار زد. صورت کوچک و کبود نوزاد، در هوای سرد بخار می‌داد. چشمانش بسته بود، اما سینه‌اش با نفس‌های کوتاه و بریده، بالا و پایین می‌رفت.او زنده بود.آزاده از گودال بیرون آمد. بغضش ترکیده بود، اما این بار اشک‌هایش از سر شوق و حیرت بود. دخترک را محکم در آغوش گرفت، گویی می‌ترسید دنیا دوباره او را از چنگش درآورد. نگاهش را به تاجی دوخت که بی‌حرکت و رنگ‌پریده ایستاده بود. و برای اولین بار، در چشمان آزاده نه ترس، که پیروزی می‌درخشید.بی‌آنکه کلمه‌ای بگوید، از کنارشان رد شد و به سمت خانه قدم برداشت. پالوده دمش را تکان داد و در آرامشی پیروزمندانه، به دنبالش راه افتاد.ادامه دارد...</description>
                <category>فاطمه نظرزاده</category>
                <author>فاطمه نظرزاده</author>
                <pubDate>Sun, 23 Nov 2025 21:23:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زنده در گور (قسمت اول)</title>
                <link>https://virgool.io/@fateme78nazarzade/%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%DA%AF%D9%88%D8%B1-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-o6ch4puvg1hs</link>
                <description>آزاده بالاخره چشمانش را باز کرد. حس می‌کرد از سفر مرگ برگشته است. بوی خون و نفت در بینی اش پیچیده بود و داشت حالش را بهم می زد. دردی که او را از هوش برده بود، حالا مثل خنجری کُند در شکمش جا خوش کرده بود. قابله را نگاه می‌کرد که بچه را سر و ته گرفته بود و محکم به پشتش می‌زد. اما در آن اتاق نیمه‌تاریک و کوچک، به جای صدای گریهٔ نوزاد، سکوتی مرگبار پیچیده بود که داشت گوش آزاده را کر می‌کرد. سکوتی پر از صدا. صدایی از درون سرش: «آزاده، تو نتواستی مادر باشی. ضعیف‌تر از این حرف‌ها بودی.»قابله، بچه را در آغوش آزاده گذاشت و با نگاهی غمبار به صورتش نگاه کرد. زن کم ‌حرفی بود و در آن لحظه جز یک جمله، چیز دیگری به ذهنش نرسید: «طفلک، عمرش به دنیا نبود.»و پس از رفتن قابله، تاجی، مادر شوهر آزاده ، از جایش بلند شد. نگاهی به آزاده و نوزاد مرده اش انداخت . هیچ اثری از ناراحتی در چشمانش دیده نمی شد. به طرف در حرکت کرد: «به رحمان می‌گم غذات رو بیاره.»آزاده تا صبح جلوی بخاری نفتی نشست و بچه‌ای که مثل عروسکی بی‌جان در آغوشش بود را نگاه می‌کرد. تا به حال نوزادی به این کوچکی ندیده بود. همیشه وقتی دستانش از سرما بی‌حس و بی‌حرکت می‌شد، می‌آمد کنار بخاری نفتی تا دوباره خون در رگ‌های دستانش به جریان بیفتد. و حالا بچه را گذاشته بود کنار بخاری. انگار چیزی در ناخودآگاهش شکل گرفته بود و خیال می‌کرد هر چیز بی‌حرکت و بی‌جانی کنار این بخاری نفتی جان می‌گیرد و زنده می‌شود.اما انتظارش بی‌ثمر ماند.صدایی بی‌رحم در سرش می‌پیچید و آزارش می‌داد: «خودت کردی. وقتی تو را با دو سطل بزرگ فرستادند تا برای گوسفندها آب بیاوری، خودت می‌دانستی با وجود رحمان چرا تو را می‌فرستند. اما باز هم سرت را پایین انداختی و کورکورانه اطاعت کردی که مبادا به نانجیبی متهم شوی. ترسیدی که وقتی شوهرت از شهر برگشت ، بیفتد به جانت؟ خب می افتاد. طعم درد که برای تو تازگی نداشت . تو برایشان نوکر ارزانی هستی. از رحمان خیلی ارزان‌تری. خرجت روزانه سه وعده غذای ساده است. نخواستند یک مزاحم کوچک ، وقت و نیروی نوکرشان را بگیرد. تاجی و ناصر کارشان را کردند و تو هم فقط یک کلمه بلدی، همان را مدام تکرار کن: &quot;چشم&quot;. حالا با همان چشمهایت جنازهٔ بچه‌ات را تماشا کن. بچه‌ای که عرضه نداشتی برایش مادری کنی.»وقتی تمام پوست لبش را با دندان هایش کنده بود و مزه خون را حس میکرد، صدای دیگری شنید . صدایی که انگار می‌خواست همه چیز را توجیه کند: «همان بهتر که این بچه به دنیا نیامد. مگر این دنیای سرد و خشک چه داشت؟ می‌آمد تا یک نوکر دیگر به خانه اضافه شود؟ تا کاه و جو جلوی گوسفندها بریزد؟ می‌آمد تا کنار تو، پا در لگن آب یخ کند و لباس بشوید؟»این صداها مغزش را سوراخ می‌کردند. اما حسی قوی‌تر از این صداها قلبش را می‌لرزاند: چیزی به نام غریزهٔ مادری. آن عروسک بی‌جانی که در بغلش بود، جزئی از وجودش بود. بخشی از دلش. او فرق زیادی با زنان دیگر نداشت. دلش می‌خواست موجودی را که بخشی از وجودش بود، بزرگ کند.  آزاده به نوزادش نیاز داشت تا مادری کند. همهٔ این‌ها به طور غریزی در وجودش کاشته شده بود.ملتمسانه به صورت دخترش خیره شده بود. گاهی می‌گفت «بمان» و گاهی می‌گفت «برو». امید و ناامیدی قلبش را به دو طرف مخالف می‌کشیدند، انگار قصد داشتند آن را از جایش بکنند.آن شب، شب یلدا نبود، اما برای آزاده طولانی‌ترین شب زندگی‌اش بود. انگار سال‌ها گذشت تا صبح شد. صدای پدرشوهرش را شنید. ناصر خان چند جمله‌ای گفت. صدایش واضح نبود. و بعد، صدای نفس‌زنان رحمان را شنید که مأمور شده بود چاله‌ی عمیقی گوشهٔ باغ بکند.و سپس، دستی به در کوبیده شد. صدایی خشن و خشک. آزاده را به خود آورد.نه. نمی‌خواست باور کند که زمانش رسیده.اما زمانش رسیده بود.ادامه دارد...</description>
                <category>فاطمه نظرزاده</category>
                <author>فاطمه نظرزاده</author>
                <pubDate>Sat, 22 Nov 2025 21:31:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>امیر، گردن نگیر. قسمت دوم</title>
                <link>https://virgool.io/@fateme78nazarzade/%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%B1-%DA%AF%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D9%86%DA%AF%DB%8C%D8%B1-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-s3udajp7c1pq</link>
                <description>قسمت دوم#داستان_کوتاه گردن نگیربا دو دست میله بارفیکس را گرفت و آویزان شد .با صدایی بلندتر از حد معمول فریاد زد: «بیاین ببینیم کی بیشتر میتونه خودش رو این بالا نگه داره. » پسردایی ها ، برای آن که کمی دلجویی کرده باشند، آمدند و کمی زور زدند. مانی از دور تماشا می‌کرد. امیر صدایش زد، این بار با لبخندی که در چشمانش جایی نداشت: «تو نمیای؟ بیا نشون بده تو کلاس ژیمناستیک چی یاد گرفتی» پسر کوچک حس کرد دارد به جمع پسرهای بزرگتر فامیل دعوت می‌شود. حس خوبی از پذیرفته شدن داشت. با حالتی از شرم و شادی کودکانه نزدیک‌تر شد. کنار آن نوجوان درشت ‌اندام که ذهن و روحش کودک بود و صدایش دو رگه، ایستاد. پاهایش محکم روی زمین نبودند. مثل نهال لاغر ولی بی‌ ریشه، شاید مثل یک لاله‌ ی وحشی بود. آرام آرام به طرف چهارچوب قدم برداشت.ناگهان، همه چیز در یک لحظه متوقف شد.صدایی بلند،خشک و مبهوت‌کننده بلند شد.صدای کوبیده شدن جمجمه‌ای نازک به آهنِ سرد چهارچوب.جمعیتی که برای رقص دخترکی دست می‌زدند و با هم می‌گفتند و می‌خندیدند، ناگهان به خودشان آمدند، و صدای همهمه خاموش شد .گویی از یک خلسه بیرون کشیده شده‌اند. صدا در تمام دیوارهای خانه منعکس شد و سپس، سکوتی مرگبار جای آن را گرفت. از جا پریدند. آنچه می‌دیدند را نمی‌فهمیدند. پیکر کوچک و بی‌جان مانی روی زمین افتاده بودو در مرکز آن صحنه، امیر، داشت می‌خندید. خنده‌ای که از اعماق وجودش می‌آمد. آن نیروی بی‌اندازه‌ی نحس، حالا از طریق بازوها و کف دو دستش کاملاً تخلیه شده بود. گودال درونش، موقتاً سیراب شده بود. جمعیت بهت‌زده داشت به خنده‌ی کریه او نگاه می‌کرد. دندان‌های کرم‌خورده و ریزش از همیشه چندشناک‌تر به نظر می‌رسیدبا پایش بدن مانی را کمی تکان داد. و با پوزخند چند جمله ی شبیه به هم را تکرار میکرد:« پاشو بینم. پاشو فیلم بازی نکن. پاشو ببینم بازم جیگرشو داری واسه من هر و کر بخندی یانه. پاشو »صدای سیلی محکم محمود، پدر مانی،در سالن پیچید و برای لحظه‌ای کوتاه، خنده‌های امیر را در گلو خفه کرد. اما این سکوت، طولی نکشید. فریاد نسرین، مثل تیغی پرده ی سکوت را برید. خون مانی، کف دست نسرین را سرخ و رنگ صورتش را زرد کرده بود.«مانی! پسر مامان ! هیچی نیست . چشماتو باز کن»نسرین روی زمین نشسته بود و پیکر بی‌حرکت پسرش را مثل گنجینه‌ای شکسته در آغوش فشرده بود. دستانش که از خون سر مانی سرخ شده بود، دیگر نه برای نوازش، که برای زدن خودش به کار می‌رفت. با مشت‌های لرزان به شانه‌ها و سینه‌اش می‌کوبید، گویی می‌خواست جانی را که از پسرش رفته بود، در خودش زنده کند. چشمانش از حدقه بیرون زده بود و بدون کلام، به صورت خواهرش، نازی، خیره شده بود.نازی در چند قدمی ایستاده بود. رنگ از رخسارش پریده بود و دستانش به لرزه افتاده بود. می‌خواست چیزی بگوید، شاید همان توجیهات همیشگی را تکرار کند، اما نگاه سوراخ‌کننده ی نسرین، زبانش را بند آورده بود. گویی آن نگاه، جیغی بی‌صدا بود که هزارن جمله را مستقیماً به صورت او می‌کوبید. فاصله ی بین دو خواهر، به اندازهی یک عمر احساس می‌شد؛ پر از خشم، اندوه و حسرتی تلخ.مدتی گذشت ، تا آنکه صدای آژیر به گوش رسید. دقایقی بعد، دو تکنسین با برانکارد وارد سالن شدند. یکی از آن‌ها، مردی میانسال با چهره‌ای جدی و آرام، کنار مانی زانو زد. نسرین با چشمانی التماس‌کننده به او نگاه می‌کرد، گویی از او معجزه می‌خواست. مرد کنار پیکر کوچک خم شد. انگشتانش را روی گردن مانی گذاشت. سپس چراغ قوه‌ای را به مردمک چشمانش تاباند. هیچ واکنشی نبود. نفس‌هایش را بررسی کرد. سکوت.با حرکتی آرام و در عین حال قطعی، سرش را به سوی همکارش و سپس به جمعیت بهت‌زده برگرداند. صدایش وقتی گفت: «علائم حیاتی وجود نداره»، خشک و خالی از هرگونه احساس بود، اما وزن این چند کلمه، همچون سنگی عظیم بر پیکر خانواده فرود آمد.فریاد نسرین این بار از اعماق جانش جوشید و با صدای شیون بقیه درآمیخت.و چند ساعت بعد، امیر در اتاقی سرد و بی‌روح نشسته بود.نور سرد چراغ مهتابی دلهره ی امیر را بیشتر میکرد. دیگر از پدر و مادرش خبری نبود. کسی نبود که خودش را به نفهمی بزند و بپرسد «پسر من؟ امیر من؟محاله چنین کاری کرده باشه » کسی نبود که با توجیهاتش، دیوار واقعیت را برایش کوتاه کند.و این بار به جای مدیر مدرسه، روبروی مردی با یونیفرم رسمی سبز آبی نشسته بود، مردی با نگاهی خسته اما تیز. پرونده‌ای جلویش بود.مرد نگاهی به امیر انداخت و خودکارش را روی کاغذ گذاشت.« خب بگو . تعریف کن . دقیقاً چی شد که مانی اونجا روی زمین افتاده بود؟»امیر به دست‌هایش نگاه کرد. دست‌هایی که حالا دیگر تهی از آن نیروی شیطانی بودند و فقط لرزشی خفیف در آنها احساس می‌شد. برای اولین بار، کسی از او توضیح می‌خواست، بدون حضور پدر و مادری که حائل بین او و عواقب کارهایش باشند.انگار ذهنش شرطی شده بود که در این لحظه ، همان جمله ی دو کلمه ای آشنا را بشنود:« گردن نگیر» اما نه، این بار فرق داشت . این بار گردنش را برای قتلی گرفته بودند که در سن پانزده سالگی انجام داده بود . قتلی برای تخلیه ی نیرویی نحس که نمی توانست کنترلش کند.</description>
                <category>فاطمه نظرزاده</category>
                <author>فاطمه نظرزاده</author>
                <pubDate>Thu, 20 Nov 2025 19:45:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>امیر،گردن نگیر (قسمت اول)</title>
                <link>https://virgool.io/@fateme78nazarzade/%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D9%86%DA%AF%DB%8C%D8%B1-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-upaqo4ki2p4j</link>
                <description>هیچکس از دیدن خنده‌ی امیر استقبال نمی‌کرد. خنده برایش یک واکنش نبود، یک نیاز بود؛ یک فرایند زیستی شوم. وقتی می‌خندید، چهره‌اش به شکل غیرطبیعی کشیده می‌شد و دندان‌های ریز، زرد و کرم خورده ای نمایان میشد که مجموعا لبخند زیبایی نمی ساختند. اما مشکل اصلی، خود خنده نبود، بلکه علت آن بود. دو چیز پسرک را حسابی می خنداند. صدای ناله ی حاصل از درد و نگاه وحشت زده ی حاصل از ترس.جثه‌ای درشت‌تر از همسن‌وسالانش داشت؛ یک قداربندِ زودرس که عضلاتش نه از بازی، که از زدوخورد شکل گرفته بودند. استعداد ذاتی‌اش در کتک‌کاری بود، گویی بدنش پیش از آنکه زبان باز کند، فنون دردآوری را می‌دانست. از زدن همکلاسی‌های لاغر و ضعیفش لذتی حیوانی می‌برد. اما اوج لذت، وقتی بود که صدای تشویق تماشاگران را می‌شنید. دایره‌ای از چهره‌های هیجان‌زده دورش تشکیل می‌شد و هرکدام فریاد پیشنهادی می‌زدند: «دماغشو بزن!»، «پاشو بگیر!»، «بزن تو دهنش!». او در آن لحظات، خودش را نه یک زورگیر، که قهرمان یک گردهمایی خونین می‌دید.وقتی مدیر مدرسه، خانواده‌اش را به مدرسه می‌خواند، آن‌ها دیالوگ‌های تکراری و از برشده را مثل یک نوار قدیمی و خراب پخش می‌کردند. مادرش، نازی ، با آن آرایش تیره و چهره‌ی درهم‌رفته، پیش قدم می‌شد: «رو چه حساب و کتابی من باید حرف شما رو باور کنم؟ اگه زد و خوردی هم شده،لابد شما کوتاهی کردی » و پدرش، نصیر، که کُتَش را روی شانه هایش انداخته بود ، و لُنگی که انگار همیشه به دستش چسبیده بود، انگشتش را به طرف آقای مدیر می گرفت و می‌گفت: «شما عُرضه نداری چار تا کلاسُ بچرخونی، واس چی یقه ما رو میگیری؟» و در آخر، در حالی که پسرک با بی‌تفاوتی به تَرَک‌های دیوار خیره شده بود، نصیر در حرکتی نمایشی، زیر گوشش می‌خواند: «گردن نگیر!». این سه کلمه، برای او حکم تایید نهایی و جواز ادامه‌ی راه بود.البته این نمایش ، مخصوص مواقعی بود که طرف مقابل، مدرک محکمی نداشت. اما وقتی اتفاق جایی می‌افتاد که دوربین مداربسته ضبطش می‌کرد، نقشه عوض می‌شد. در آن مواقع، نازی چمشانش را ریز می کرد با خنده‌ای مشمئزکننده می‌گفت: «ای بابا، چقدر سخت می‌گیرین. بچه‌اند دیگه. من و شما هم یه زمانی بچه بودیم و شیطنت می‌کردیم.» گویی &quot;شیطنت&quot; یک مترادف بود برای &quot;شکستن بینی&quot;، &quot;دررفتن دندان&quot; یا &quot;آتش زدن دارایی عمومی&quot;.بوته‌های پارک آتش می‌گرفتند، بدنه‌ی ماشین همسایه با میخ خط‌ خطی می‌شد، و دندان‌های شیری پسرعمویش با یک ضربه‌ی حساب‌شده می‌شکست. خلاصه، هرکس که در مدار نزدیک این پسرک قرار می‌گرفت، به نحوی دچار خسارت جانی یا مالی می‌شد. اما از نگاه آن پدر و مادر، این اتفاقات هیچ ربطی به &quot;فرزند برومند&quot;شان نداشت. مشکلاتِ دیگران، به خودشان مربوط بود. آن‌ها فقط شاهد بودند که پسرشان، &quot;دسته‌گلی به آب داده است&quot;؛ غافل از اینکه این دسته‌گل، هر بار بویی از خاکستر و خون می‌داد.پسرک هر چه بزرگتر می‌شد، انگار از فهم و شعور اجتماعی اش کم می‌شد و بر حجم و شدت خرابکاری‌هایش افزوده می‌شد. خشونت برایش دیگر یک لذت نبود، یک ضرورت بود، مانند نفس کشیدن.تولد پانزده سالگی‌اش را در خانه‌ی مادربزرگ، در ویلای قدیمی واقع در حاشیه‌ی شهر گرفتند. همه چیز به ظاهر آماده شده بود: فشفشه‌ها، برف شادی، و یک کیک بزرگ شکلاتی. اما مهم‌تر از همه، یک شوخی تازه مد شده: ظرف یکبارمصرف پر از خامه، برای &quot;خامه‌ای کردن صورت&quot; . وقتی داخل سالن شد، موسیقی پخش شد. با برف شادی تمام لباسش را سفید پوش کردند و قبل از آنکه به خودش بیاید، سرش را در ظرف خامه فرو بردند. خامه به داخل بینی و چشم‌هایش نفوذ کرد. هر چه زور زد نتوانست دستش را از دست دو پسر دایی اش باز کند. خفگی و تحقیر، خشم آشنا را در وجودش بیدار کرد.وقتی شوخی شان تمام شد، خواست با آن صورت سفید و قرمز مضحکش بیفتد به جان آن دو تا، اما خب آن ها دو نفر بودند و امیر، تَک و تنها ! هر چه تقلا کرد نتوانست طوری که دلش می‌خواست آن ها را بزند. ناتوانی، خشمش را دوچندان کرد. انگار یک نیروی آزاردهنده‌ی آشنا سراغش آمد. نیرویی که همیشه موقع عصبانیت در رگ‌هایش جریان می‌یافت، حالا مانند اسیدی داغ در تمام بدنش می‌سوخت.خوب می‌دانست که فقط وقتی آن نیرو تخلیه می‌شود، که کسی را روی زمین بیندازد و او را زیر مشت و لگد بگیرد، یا گلویی را تا سر حد خفگی فشار دهد، یا مثلا جمجمه‌ای را به سطحی محکم بکوبد. نفس‌هایش کوتاه و بریده شدند. همه اطرافیان می‌خندیدند و می‌گفتند: «جنبه داشته باش بچه، شوخی بود دیگه». اما خنده‌ای بیشتر از همه آزارش می‌داد: خنده‌ی پسرخاله‌ی کوچکش،مانی، آن پسر بچه‌ی هشت ساله‌ی لاغر، از تقلا کردن او و صورت خامه‌ای‌اش داشت ریسه می‌رفت. قهقهه می‌زد. و البته انصافاً خنده‌اش کمی عجیب و غریب بود، صدایی نازک و کشدار که مثل مته توی مغز می‌رفت. امیر از لای خامه‌های دور چشمش، خیره به مانی نگاه کرد.مانی همین که متوجه نگاه خشمگین امیر شد ، دهانش را بست.امیر تا روشویی رفت و چند بار با تمام قوا به ران خودش خودش مشت زد تا آرام شود. اما بی‌فایده بود. صورتش را شست و برگشت. خاله‌ها و دایی‌ها، زندایی و شوهر خاله، همه در حال بزن و برقص بودند. کیک تقسیم شد. چای ها نوشیده شد و جشن تقریبا تمام شده بود. البته صدای موسیقی هنوز می‌آمد. و تمام این مدت، پسر به چهارچوب آهنی درب اتاق پذیرایی خیره مانده بود، گویی در حال محاسبه‌ی چیزی بود. هر از گاهی کسی رد می‌شد و به شانه‌ی او می‌زد و می‌گفت: «بسه دیگه بی‌ظرفیت، جشن توئه ها، بیخیال! شوخی بود دیگه». پسر با خنده‌ای تصنعی و بی‌روح می‌گفت: «باشه ،چرت نگو! » و دوباره به چهارچوب خیره می‌شد. بالای چهارچوب، میله‌ی بارفیکسی وصل بود برای ورزش. ناگهان ایده ای به ذهنش خطور کرد. پازل های نقشه ی شیطانی اش فورا کنار هم چیده شد. به سختی عضلات صورتش را کنترل کرد تا خنده ی مضخرفش ، کسی را به شک نیندازد. دور و برش را نگاه کرد. مژگان ، دختر دایی چهار ساله ی ریز نقشش در میان جمعیت داشت می رقصید. همه ی نگاه ها به مژگان خیره شده بودند. صدای دست زدن هماهنگ با موسیقی بلند بود. امیر از جایش بلند شد و به طرف چهارچوب در حرکت کرد.ادامه دارد....</description>
                <category>فاطمه نظرزاده</category>
                <author>فاطمه نظرزاده</author>
                <pubDate>Wed, 19 Nov 2025 19:34:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تونل دودی</title>
                <link>https://virgool.io/@fateme78nazarzade/%D8%AA%D9%88%D9%86%D9%84-%D8%AF%D9%88%D8%AF%DB%8C-uixy4bgi3rhq</link>
                <description>کلاس ادبیات تمام شده بود . کلاس بعدی ام در ساختمان دیگری برگزار میشد . از بلوک آموزشی که بیرون آمدم بوی سیگار به دماغم خورد. دستم را جلوی صورتم تکان دادم . و چند قدم بعد، منشاء بو را دیدم . حدوداً سی و چند نفر دختر و پسر خوش تیپ در دو طرف پله های جلوی بلوک ایستاده بودند و سیگار می کشیدند . نمیدانم چرا به نظرم آمد که سیگار هم بخشی از استایلشان است.از تونل دودی شان که عبور می کردم ،  تصاویری جلوی چشمم آمد ، قباد شوهر شهرزاد با آن ژست عاشق دل خسته وسیگار بزرگش که فکر کنم نامش سیگار برگ است . مالک مالکی که پس از پیروزی در مقابل منصور و منصوره و بقیه بدخواهانش، جلوی درب خانه ی خان عموی تازه در گذشته ایستاده و با فندک آن چنانی اش ، سیگار را روشن میکند و لبخند پیروزمندانه میزند و موسیقی گیتار الکتریک سریال زخم کاری . سیگار کشیدن تام هاردی در سریال پیکی بلایندرز که نماد خفن بودن یا پیروزی در محتواهای اینستاگرامی شده .انگار سینما سیگار را به یک نماد تبدیل کرده . نمیدانم چه نمادی. نماد عمق یک شخصیت ؟ نماد متفکر بودن؟ نماد غم؟ نماد پیروزی؟ به هر حال، در بازاریابی این محصول به زندگی روزمره مان، بیتردید موفق بوده است. اگر خواننده ای سیگاری تا اینجا با من آمده باشد، احتمالاً با خود گفته: «گمشو بابا!» و از خواندن دست کشیده است.مقصودم این نیست که متنم را به سمت نصیحت ببرم. نمیخواهم بگویم ، آیا میدانید سیگار از فرق سر تا نوک پایتان را چنین و چنان میکند و تا سه روز دیگر شما را می کشد؟ نه . از این دست متن ها همه جا هستند و اگر قرار بود تاثیری بگذارند ، می گذاشتند . حتی قصدم ایجاد تغییر نیست. قصدم چاره جویی ست ، برای خودم . حتی نه برای جامعه ! بعید میدانم که عرضه تاثیر گذاری چندانی بر جامعه داشته باشم .می خواهم بدانم چطور وقتی کنار یک خانم یا آقای سیگاری قرار میگیرم، یا وقتی در ماشینی می نشینم که راننده اش قبلا سیگار کشیده یا وقتی می خواهم با یک خویشاوند سیگاری دیده بوسی کنم ، راحت نفس بکشم؟ میشناسم کسی را که سیگار میکشد اما بوی چندان بدی ، هنگام معاشرت با او به خاطر ندارم. اما آن شب، در آن ماشین کوفتی که قرار بود مرا به خانه مادربزرگم برساند ، مجبور شدم کله ام را از شیشه بیرون کنم تا عق نزنم و ماشین را از آنی که بود غیر قابل تحمل تر نکنم . بوی افتضاح سیگار و عطر شیرین در هم آمیخته ! راه چاره چیست؟آیا من، به عنوان یک شهروند، محکوم به تنفس دودِ انتخابی دیگرانم؟ اگر نخواهم، چه گزینه هایی دارم؟ خود را در خانه زندانی کنم؟ با ماسک جراحی در شهر بچرخم؟ یا نفس نکشم؟و آیا برای تو، دوست سیگاری من، ممکن نیست که در گوشه ای دنج، جوری سیگار بکشی که من، این رهگذر بیخبر، مجبور به سهیم شدن در انتخاب شخصی ات نباشم؟</description>
                <category>فاطمه نظرزاده</category>
                <author>فاطمه نظرزاده</author>
                <pubDate>Tue, 11 Nov 2025 22:20:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خراش روی قلب، خراش زیر چشم</title>
                <link>https://virgool.io/@fateme78nazarzade/%D8%AE%D8%B1%D8%A7%D8%B4-%D8%B1%D9%88%DB%8C-%D9%82%D9%84%D8%A8-%D8%AE%D8%B1%D8%A7%D8%B4-%D8%B2%DB%8C%D8%B1-%DA%86%D8%B4%D9%85-cjxeaurc91hs</link>
                <description>ساعت شش صبح یکی از روزهای اواسط پاییز بود. دختر زیر و روی لباس مدرسه اش، لباس گرم پوشید. جوراب ضخیمش را تا جایی که میشد بالا کشید.نان و پنیر و چای شیرینش را خورد و راه افتاد. تا رسیدن به ایستگاه اتوبوس، باید بیست دقیقه پیاده می رفت. دستهایش مثل برگهای روی زمین و روی شاخه ها، خشکیده بود. آن ها را توی جیب هایش فرو برد و شال گردنش را روی بینی اش کشید تا بخار دهانش، نوک بینی اش را گرم کند.توی چشمهای خورشید نگاه کرد. آفتاب کم جان صبح پاییزی، چشمانش را آزار نمیداد. داشت با خودش فکر میکرد برای سه تا امتحان امروز چقدر آماده است که ناگهان ،یک لحظه احساس کرد پای راستش گرم شد. پایین را نگاه کرد. ناخودآگاه جیغ کشید و پایش را تکان داد. و بعد دوباره نگاه کرد. خودش بود. سفید با لکه های بزرگ سیاه و عسلی. با چشمان طوسی اش زل زده بود در چشم دختر. پایش را ول کرد و همانجا نشست.دختر یادش آمده بود. روزی که برادر کوچکترش یک بچه گربه ی یک وجبی را به خانه آورده بود، دختر حس میکرد یک عروسک پیدا کرده. علی رغم مخالفت پدر و مادر، گربه را نزد خودش نگه داشت. وقتی داشت آن را با یک لیف کهنه میشست پستانهایش را دید و فهمید این عروسک جدیدش هم مثل قبلی ها، مونث است.شدت مخالفتی که مادر داشت کمتر بود. اما پدر...! هرگز جلوی چشم پدر، گربه را از بالکن به خانه نمی آورد. وقتهایی که پدر خانه نبود، آن را می آورد به اتاقش. بغلش میکرد. نوازشش میکرد و قربان صدقه اش میرفت.یکبار که گربه دو پنجه و سرش را روی بازوی دختر گذاشت و به خواب رفت، دختر از شدت خوشحالی جیغ خفه ای کشید و گربه را از خواب پراند. آن لحظه او چه حسی داشت؟ حس کرد که گربه ، او را دوست خود میداند؟نمیدانست. اما حس پذیرفته شدن، توسط یک موجود ضعیف و آسیب پذیر، حسی بود که دختر از آن شاد بود.جای چنگ های گربه همیشه روی دستهای دختر بود. پدر از دیدن آن ها عصبی میشد. دخترش را میدید که شیفته ی یک موجود مزاحم شده بود. نگران بود، نکند دخترش آسیب بدتری ببیند. نکند بیمار شود. اگر یکی از موهای گربه در دهان دختر میرفت، آن وقت چه؟پدر میرفت و می آمد و به دختر تذکر میداد. «گربه دیگر بزرگ شده، باید رهایش کنیم.» و قلب دختر می لرزید. گردنش را کج میکرد و نگاه گلایه آمیز پدرش را نگاه میکرد و با صدایی شبیه ناله میگفت :« بابااااا.... » و پدر، رویش را برمیگرداند.یک روز بعد از ظهر، زمانی که پدر هنوز به خانه نیامده بود، گربه اش را با دو دستش گرفت روی هوا. روبروی صورتش درست مثل یک عروسک. و نمیدانست که گربه را نباید اینطور بغل کرد. گربه، طبق غریزه اش، صورت دختر را چنگ زد. با فاصله ی اندکی زیر چشمش. گربه را زمین گذاشت و فورا رفت سراغ آینه. خراش بزرگی نبود. اما به وضوح مشخص بود و جای حساسی کشیده شده بود. یک میلی متر تا چشم دختر فاصله داشت.صدای پدر در ذهن دختر طنین انداخت. «جای سگ و گربه تو خونه نیست.»آن شب، دیگر ناله ها و گریه های دختر چاره ساز نبودند. پدر خوشحال بود که دخترش را قبل از کور شدن، از شر یک موجود مزاحم نجات میداد. گربه را در خیابان رها کرد.گربه از زمانی که یک وجبی بود، گربه ی خانگی شده بود. سر جای خودش مینشست و غذایش حاضر و آماده بود. جای خوابش معلوم بود و با هیچ گربه ای درگیر نشده بود. حالا یک شبه ،به خیابان تبعید شده بود،در حالی قواعد خیابان را نمیدانست. نمیدانست چطور در سطل زباله دنبال غذا بگردد.نمیدانست چطور باید از خیابان رد شود. نمیدانست نباید آن قدر به آدمها نزدیک شود که لگد بخورد.و حالا دوباره برگشته بود نزدیک خانه. دختر، دستش را نزدیک برد. گربه به یکباره خودش را جمع کرد. یک قدم عقب رفت. چشمان طوسی اش حالا پر از شک و تردیدی بود که قبلا، حتی ذره ای در آن ها پیدا نبود. گربه، دیگر آن گربه قبلی نبود. دختر، خشکش زده بود. دستش همانطور روی هوا مانده بود. این بار قلبش خراش برداشت. بسیار عمیق از آنی که زیر چشمش بود. او مطمئن بود که گناهکار است. او گربه را به دنیای آدمها آورده بود ، به خود ،عادتش داده بود و بعد مثل یک ترسو رهایش کرده بود. حالا گربه نه کاملا خیابانی و نه دیگر خانگی بود. همان گربه ای که لحظه ای قبل ،پای دختر را بغل کرده بود حالا نوازشش را نمی پذیرفت .دوباره سعی کرد به گربه نزدیک شود و گربه این بار با پرخاش دستش را رد کرد. دختر ترسید. هنوز هم یک دختر ترسو بود. دستش را عقب کشید و به سمت ایستگاه اتوبوس به راه افتاد. هر از گاهی برمیگشت و نگاه میکرد، گربه همانجا ایستاده بود. دختر تا مدتها به گربه فکر میکرد. حین پیاده روی، قبل از خواب، وسط کلاس فیزیک، زیر دوش. و حالا جمله ای در ذهنش حک شده: هیچ موجود زنده ای را به خودت وابسته نکن. و اگر ناچار به انجام آن شدی، هرگز رهایش نکن. چرا که او برای آموختن زندگی بدون تو بهای سنگینی خواهد پرداخت و از آدمهایی شبیه تو، لگد های محکمی خواهد خورد .</description>
                <category>فاطمه نظرزاده</category>
                <author>فاطمه نظرزاده</author>
                <pubDate>Sat, 08 Nov 2025 02:37:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در باب هدیه دادن</title>
                <link>https://virgool.io/@fateme78nazarzade/%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%A8-%D9%87%D8%AF%DB%8C%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%AF%D9%86-f9u8gx9jxupu</link>
                <description>چندین سال پیش که کتاب پنج زبان عشق را میخواندم فهمیدم زبان عشق من، هدیه دادن وهدیه گرفتن است. عشقم را اینطور ابراز میکنم .هدیه ای که با ذوق و توجه تحویلم دهند را عشق می پندارم.و این معامله ای که در ذهن برخی وجود دارد را نمیفهمم:«اگه برای تولدش کیک بده، ما هم کادو میدیم!! » حالا آن کادو که درباره اش حرف میزنند چیست؟ چند اسکناس پول در یک پاکت گل گلی! چقدر زمان صرف کرده اند که آن اسکناس را در پاکت بگذارند؟ نهایتا پنج ثانیه. انگار که دارند هزینه کیکی که خورده اند را میپردازند.برای من هدیه هرگز درباره ی قیمت نیست، بلکه درباره ی ارزش است. ارزشی که در آن، من را دیده اند و شنیده اند. آن پاکت گل گلی پر از پول حتی اگر مبلغ قابل توجهی هم درونش باشد، صرفا یک انتقال وجه است!! یک تراکنش. بی احساس. چون در آن صرفا بخششی از جیب هدیه دهنده رخ داده، نه از توجه و عاطفه و محبت او.هدیه ی واقعی، همراه خود پیامی دارد : « این وسیله را دیدم و یاد تو افتادم.» «میدانستم فلان چیز را میخواهی بخری، پس خودم برایت خریدم. » «اینقدر تو را میشناسم که میدانم عاشق این رنگ یا آن عطری »هدیه، تجسم مادی توجه است.زمانی که پاکت پولی در قبال کیکی که خورده اند آماده میکنند در واقع دارند بدهکاری اجتماعی شان را می پردازند. آیا ما در واقع داریم هدیه مبادله می کنیم و یا عشق را معامله؟</description>
                <category>فاطمه نظرزاده</category>
                <author>فاطمه نظرزاده</author>
                <pubDate>Fri, 07 Nov 2025 04:28:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شاهزاده ی رنو سوار</title>
                <link>https://virgool.io/@fateme78nazarzade/%D8%B4%D8%A7%D9%87%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87-%DB%8C-%D8%B1%D9%86%D9%88-%D8%B3%D9%88%D8%A7%D8%B1-ywfzcu0g71ju</link>
                <description>بچه بودم؛ یک دختربچهٔ پرحرف، از همان ها که روی اعصاب بقیه لی لی بازی می کنند. از همان هایی که برای ساکت کردنشان باید وعدهٔ یک تکه بزرگ لواشک در ازای پنج دقیقه سکوت بدهی و باز هم موفق نمی‌شوی. از همان هایی که با سوال های پی در پی و بی‌وقفه‌شان، جیغ بنفش معلم را در می آورند. من، از همان ها بودم.با &quot;زهرا&quot;، بغل دستی ام در مهد کودک ، روزانه هزاران هزار کلمه رد و بدل می کردیم. گاهی که مربی مهدمان ابرویش را بالا می انداخت و چپ چپ نگاهمان میکرد، به سختی زبانمان را برای چند لحظه بی حرکت نگه میداشتیم و وقتی نگاهش را بر میداشت،دوباره شروع میکردیم. البته با صدایی آرامتر! زبان ما ساعتها ی طولانی در حال تکان خوردن بود و عجیب آن که فکمان همچنان سر جایش مانده بود و کج نشده بود. عجبا! چه می گفتیم؟ همه چیز! خاطرات واقعی و غیر واقعی. تخیلات رنگارنگ. داستان فیلمهایی که دیده بودیم و آنهایی که خودمان در ذهنمان ساخته بودیم. البته شش سال بیشتر نداشتیم ولی به اندازه ای حرف می‌زدیم که یک زندانی شش سال حبس کشیده از خاطرات حبسش اینهمه نمی‌گوید. مگر اینکه مثل ما خیال پرداز بوده باشد!!و بخش مهم و افسانه‌ای گفتگوی ما، &quot;پز دادن&quot; بود. بله. بخشی از آن ها، پز داشته‌های واقعی مان بود و بخشی هم پز نداشته‌هایمان که در دنیای تخیلات بی‌کرانمان، آنها را به دست آورده بودیم. و البته بخش عمده‌ای هم، فقط و فقط &quot;پیاز داغ&quot; یک داشتهٔ کوچک و ناچیز بود. هنر ما در این بود که از یک موش، یک اسب شاخدار افسانه‌ای می‌ساختیم.نمیدانم چطور آن روزها آن همه داشته‌های معمولی ام را اینچنین دوست می‌داشتم و بزرگ می‌دیدم؟! خودم را زیباترین دختر دنیا می‌دانستم، با آن موهای ژولیده و پاهای لاغر. مادرم را مهربانترین مادر روی زمین می‌دانستم، پدرم را قوی ترین و باهوش ترین پدر. برای من،تخت فلزی دست دوم رنگ و رو رفته ام، چیزی از تخت خواب زیبای خفته کم نداشت!!خانه شصت متری زیرزمینی مان با فرش های کهنه و دیوارهای ترک خورده، در چشمان من، قصری رویایی بود و خودم را دختر ناز پرورده ای میدانستم که دارد در یک خانواده ی ثروتمند در یک شهرک اعیان نشین زندگی می کند! حال آن که شهرک دور افتاده ی ما امکانات بسیار کمی داشت و هنوز هم کمتر کسی دلش میخواهد آن جا ساکن شود.اما از نگاه من، بهتر از آن جا، جایی نبود!و آن ماشین رنو... آن شاهکار! آن روزها پدرم بعد از سال ها موتورسواری در گرما و سرما، یک ماشین رنو ی کهنه خریده بود. این اولین تجربهٔ شیرین من از نشستن در ماشینی بود که جزء دارایی های خانواده محسوب می‌شد. یک ماشین کوچک و فرسوده. رنگ سرمه‌ای کدرش را به یاد دارم البته آفتاب ، رنگ سقفش را تغییر داده بود .اما در نگاه من، این ماشین با ارزش‌ترین و لوکس‌ترین ماشین دنیا بود. خیال می‌کردم که چه ماشینِ گران و لوکسی داریم و خودم هم خیالم را باور کرده بودم .ماشینی که شاید ارزانترین ماشین شهر بود را در رویاهای کودکانه‌ام، به یک کالسکهٔ شیشه‌ای تبدیل کرده بودم.باورتان می‌شود که یک دختربچه شش ساله طوری با آب و تاب از یک ماشین قراضه تعریف کند که حسادت دوستش را بر انگیزد؟ بله! من همان دختر بودم. روز بعد از خرید ماشین، با غرور به زهرا گفتم: «زهرا، نمیدونی چه ماشینی خریدیم که! رنو. اگه بدونی چقدر گرونه! هر کسی نمیتونه بخره. جلوی ماشین یه دریچه اس که هوای بیرون ماشین رو میاره داخل و این جوری ما می فهمیم که هوای بیرون از ماشین سرده یا گرم!! تصمیم میگیریم از ماشین بریم بیرون یا نه. صندلی ها چرم اصل!! ماشینمون رو یک راست از فرانسه فرستادن دیگه! نمیدونستی رنو مال فرانسه اس؟ سفارش دادیم برامون بفرستن . انقدر بدم میاد از این پراید های سفید و سیاه،همه جا هستن.آدم دیگه حالش بهم میخوره. به بابام گفتم یه ماشین گرون خارجی سفارش بده که رنگش نه سیاه باشه نه سفید. اون هم رنو سرمه ای سفارش داد.ها ها ها » اینها را می گفتم و مچ دستم را به نشان از فخر فروشی بیشتر کنار صورتم تکان میدادم. چهره ی مظلوم زهرا که با آن چشمان سیاه گرد شده اش نگاهم میکرد و ساکت شده بود را به خاطر دارم. عجب بدجنسی بودم من!!وقتی الآن به آن حرف ها فکر می‌کنم، می‌بینم این همه کلمه، تماماً پیاز داغی بر روی یک تکه نان خشک بود. تصور کنید غذایی بخورید که نود و نه درصد آن پیاز داغ الکی باشد، حالتان بد می‌شود، نه؟ و من داشتم همچین غذایی به خورد زهرای طفلکی می‌دادم.چند روز بعد، مادرم داشت با همسایه صحبت می‌کرد. صدایش را از پشت پنجره شنیدم. داشت تعریف می‌کرد و می‌خندید: «زهرا ی طفلکی رفته پیش مامانش گریه و زاری کرده، که &quot;مامان توروخدا ما هم یه نِرو از فرانسه سفارش بدیم&quot; .نمیدونم این فاطمه ی ورپریده چی به این دختره گفته .»حرف مادرم مانند سوزنی، بادکنک زیبای خیالاتم را ترکاند. برای اولین بار، کمی طعم گناه را زیر زبانم حس کردم. اما این احساس، خیلی زود در دریای شور و شیرین کودکی ام حل شد و نشانی از آن باقی نماند. سال ها بعد بود که فهمیدم آن روزها چه ثروتی در فقر خیالانگیز من وجود داشت؛ ثروتی که اکنون، فقط در قالب خاطره ای برایم باقی مانده است.</description>
                <category>فاطمه نظرزاده</category>
                <author>فاطمه نظرزاده</author>
                <pubDate>Wed, 05 Nov 2025 14:49:57 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>