<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های فاطمه غلامعليان</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@fatemegholamalian</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 16:49:20</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>فاطمه غلامعليان</title>
            <link>https://virgool.io/@fatemegholamalian</link>
        </image>

                    <item>
                <title>ریاضیات و آمار در برابر رسانه</title>
                <link>https://virgool.io/@fatemegholamalian/%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%B6%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%D9%88-%D8%A2%D9%85%D8%A7%D8%B1-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%A8%D8%B1-%D8%B1%D8%B3%D8%A7%D9%86%D9%87-blsvjpxkpj61</link>
                <description>سال پیش، با جهانگردی ایتالیایی به نام نیکولو آشنا شدم که به عروسی یکی از دوستان ایرانی اش دعوت شده بود. آدمهایی که اهل کشف کردن دنیا هستند، قدر چنین لحظاتی را به شدت می‌دانند. نیکولو از کشوری دیگر آمده بود تا در عروسی دوستش شرکت کند. از این داستان یک سال و نیم گذشت و دیدم نیکولو پستی در اینستاگرامش منتشر کرده با این مضمون:&quot; در بیش از هشتاد کشوری که در دنیا دیدم، ایران بهترین اتوبوس‌ها را داشت و بورکینافاسو پس از ایران در دومین جایگاه قرار دارد. قطار و اتوبوس‌های اروپا افتضاح است.&quot; من در کمال ناباوری و تعجب به فکر فرو رفتم. به این فکر کردم که هیچ وقت از  هیچ رسانه ای انتقادی درباره سیستم حمل و نقل بین شهری اروپا نشنیده ام. همانطور که هیچ گاه در مزیت اتوبوس‌های وی آی پی ایران هیچ تبلیغی ندیدم. هرچند باید تحقیق کنم که این اتوبوس‌ها ساخت ایران است یا وارداتی، اما مهم این است که فعلا تعاونی های مسافربری یا بخشی از دولت سبب شده تا این نوع اتوبوس راحت در دسترس عموم مردم قرار بگیرد. به این فکر کردم چقدر موهبت و مزایایی در زندگی روزمره خود داریم که ابدا تا کسی به آن اشاره نکند یا توجه ویژه به آن نداشته باشیم، متوجهش نخواهیم شد. همچنین از دور که زندگی بقیه را می‌بینیم فکر می‌کنیم بهشتی است بدون عیب و نقص و شناخت ما از مشکلات و درون زندگی های آنها ناقص است. این موضوع مرا سالهاست به این رسانده که هیچ گاه ظاهر زندگی دیگران را با باطن زندگی خودم مقایسه نکنم. اهمیت کتابی مثل &quot;واقعیت&quot; این است که بجای تکرار کردن حرف‌ رسانه ها، سراغ اعداد و ارقام و ریاضیات می‌رود. کتاب پر است از نمودارها و اشکالی که میزان تولید ناخالص داخلی، رشد جمعیت، مرگ و میر حین زایمان، مرگ و میر کودکان و از این دست اطلاعات را نشان می‌دهد. خیلی از کتاب‌ها هستند که اطلاعات خوبی به ما می‌دهند اما بعضی از کتاب‌ها اساس و چهارچوب فکری و ذهنی ما رو عوض میکنن. کتاب واقعیت از همین کتاب‌هاست. با خوندنش متوجه میشیم اصطلاحاتی مثل جهان اول، جهان دوم، جهان سوم، توسعه یافته، در حال توسعه، کمتر توسعه یافته دیگه معنی ای نداره. بلکه میشه جهان رو به چهار سطح درآمدی تقسیم کرد و بطور کلی جهان در حال بهبود و رفاه، سلامت و بهداشت است. کودکان کمتری می‌میرند، افراد بیشتری دسترسی به آب آشامیدنی سالم دارند، امنیت غذایی بیشتر افراد تامین می‌شود و خلاصه: بوی بهبود ز اوضاع جهان میشنوم.  نویسنده کتاب، یک سایت هم طراحی کرده که دسترسی به اطلاعاتش رایگانه. توی سایت پره از نقشه های تعاملی و متحرک که میتونه چند تا متغیر رو برای کشورهای مختلف و در بازه زمانی دلخواهتون مقایسه کنه. اگر دوست داشتید به سایت زیر سر بزنید:www.gapminder.orgفکر میکنم بهترین نسخه ای که از این کتاب ترجمه شده، انتشارات آریاناقلم باشه. بدلیل وجود گرافها، نسخه‌ی صوتیش رو توصیه نمیکنم. نسخه الکترونیکی کتاب هم تقدیم به شما. https://taaghche.com/book/38473 </description>
                <category>فاطمه غلامعليان</category>
                <author>فاطمه غلامعليان</author>
                <pubDate>Sun, 26 Nov 2023 12:18:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مطالعه های یخ باز کن</title>
                <link>https://virgool.io/@fatemegholamalian/%D9%85%D8%B7%D8%A7%D9%84%D8%B9%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DB%8C%D8%AE-%D8%A8%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D9%86-ouzfpdn6iw54</link>
                <description>شروع داستان کتابخوان شدن من، در راه های رفت و آمد مکرر و طولانی اتوبوسی شروع شد. تهران تحصیل میکردم و ملایر زندگی و تقریبا هر هفته این راه ۷ ساعته را میرفتم. اولین کتاب‌هایی که خواندم از این جنس بود: اثر مرکب، کار عمیق، خودت باش دختر.کتاب‌های غیر داستانی، انگیزشی، با ایده ای یک خطی که نویسنده برای رسیدن به این ایده و قانع کردن مخاطب یک عالمه توضیح و مثال و آزمایش آورده بود.نه می‌شود به نویسنده خُرده گرفت که چرا مفهوم یک جمله ای را به زبان‌های مختلف در تمام کتاب تکرار کرده ای و نه به مخاطب که چرا سراغ کتاب‌هایی می‌روی که حرفشان را یک کلام و صاف و صریح و بدون پیچیدگی می‌زنند.اتفاقا اکثر آدمهایی که هنوز با کتاب دوست و مانوس نشده اند با همین کتاب‌ها با دنیای کتاب آشتی می‌کنند. خواندن کتاب برای مخاطب بی مطالعه، مثل این است که در زمستانی سرد و یخ بندان، لیوانی چایی داغ در دستش بدهند. درست است که ساده است و زود تمام میشود اما یخ دلت را آب می‌کند.بیایید با هم ایده اصلی چند کتاب نامبرده را مرور کنیم.اثر مرکب: هر کاری اگر در طولانی مدت ادامه پیدا کند، اثرات شگرفی بر زندگی خواهد داشت. مثلا فرض کنید هر روز غذای چرب بخورید. بدون اینکه کار خاصی کرده باشید بعد از مدتی اضافه وزن خواهید گرفت. از آنطرف اگر روز ی نیم ساعت ورزش کنید پس از مدتی تناسب اندام خود را خواهید دید. تغییرات یک شبه اتفاق نمی‌افتند و خبر خوب این است که برای داشتن یک زندگی خوب و سالم، نیاز نیست کارهایی که انجام می‌دهیم فضایی و سخت و خاص باشند. لازم است عادت‌های صحیح در خود ایجاد کنیم. دیگر اینکه همانطور که دارن هاردی گفته است، نمی‌شود خیلی شل شلکی رفتار کرد. آینده ی ما را همین تصمیم‌های بظاهر کوچک و کم اهمیت می‌سازند. کار عمیق: برای موفق شدن نیاز نیست دو برابر بقیه کار کنید. نیاز است همان زمانی که برای انجام کاری اختصاص می‌دهید، با تمرکز و بدون حواس پرتی باشد. اینطوری بازده و دقت کار بالا می‌رود بدون اینکه زمان زیادی صرف آن کرده باشید. امروزه بخصوص، این امر اهمیت حیاتی دارد. ما بواسطه اینترنت و گوشی های تلفن همراه، بسیار سطحی شده ایم و حواسمان راحت پرت می‌شود و دو دقیقه یک بار از روی مطلبی به مطلب دیگر میپریم. خودت باش دختر : اعتماد به نفس داشته باش و سرسخت باش و کاری را که دوست داری انجام بده. ممکن است کل دنیا جلویت بایستند ممکن است مسخره ات کنند و قبولت نداشته باشند. تو همان قورباغه‌ ی کری شو که انرژیهای منفی بقیه را به تشویق تعبیر می‌کند و در نهایت موفق می‌شود. دت باش دختر : اعتماد به نفس داشته باش و سرسخت باش و کاری را که دوست داری انجام بده. ممکن است کل دنیا جلویت بایستند ممکن است مسخره ات کنند و قبولت نداشته باشند. تو همان قورباغه‌ ی کری شو که انرژیهای منفی بقیه را به تشویق تعبیر می‌کند و در نهایت موفق می‌شود. امیدوارم شما هم از خواندن این کتاب ها لذت و استفاده ببرید.   https://taaghche.com/book/14694 </description>
                <category>فاطمه غلامعليان</category>
                <author>فاطمه غلامعليان</author>
                <pubDate>Sun, 26 Nov 2023 10:37:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مجموعه خرد و حکمت زندگی به همراه معرفی کتاب خورد و خوراک دیکتاتورها</title>
                <link>https://virgool.io/@fatemegholamalian/%D9%85%D8%AC%D9%85%D9%88%D8%B9%D9%87-%D8%AE%D8%B1%D8%AF-%D9%88-%D8%AD%DA%A9%D9%85%D8%AA-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%87%D9%85%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%AF-%D9%88-%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%A7%DA%A9-%D8%AF%DB%8C%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%AA%D9%88%D8%B1%D9%87%D8%A7-nq4qdemv9sio</link>
                <description>فلسفه،این غول بی شاخ و دم و بی انتهایی که نامش گره خورده با بزرگانی چون افلاطون و ارسطو و سقراط، چند سالی است که بیشتر وارد زندگی هایمان شده. حوصله بخرج می‌دهیم و درباره همه چیز سعی می‌کنیم فکر کنیم و تجزیه و تحلیلش کنیم. در نوشته حاضر به سراغ مجموعه ای میروم که در زمینه ترویج عمومی فلسفه بسیار موفق عمل کرده و یک عنوان از کتاب‌های منتشر شده با عنوان &quot;خورد و خوراک دیکتاتورها&quot; را معرفی خواهم کرد. نشر گمان مجموعه کتاب‌هایی منتشر کرده با نام &quot;خرد و حکمت زندگی&quot;. این سلسله کتاب‌ها ماهیت غیر داستانی داشته و هرچند مستقیم سراغ فلسفه نمی‌روند، میتوان آنها را در دسته کتاب‌های فلسفی قرار داد یا به قول خود ناشر:&quot;کتاب‌های این مجموعه فلسفه را ساده نمی‌کنند بلکه از ابهت هراس آور آن می‌کاهند. پیشنهادهایی هستند برای تفکر، دعوت به اندیشیدن در زندگی روزمره و تامل درباره مسائلی که هر روزه با آن مواجهیم. &quot;مجموعه خرد و حکمت زندگی شامل کتاب‌های زیر میشود:آهنگ زمان،در برابر استبداد،پیاده روی و سکوت در زمانه‌ی هیاهو، آداب دیکتاتوری، فلسفه دوستی، دیدار دوباره در کافه اروپا، راهنمای عملی رواقی زیستن، خورد و خوراک دیکتاتورها، واقع گرایی سرمایه دارانه، مصائب زندگی صادقانه، خرسهای رقصان، سقراط اکسپرس، از رویا که حرف می‌زنیم، معنای سفر، مهیای رقصی در برف، همه دروغ می‌گویند، اندر مزایای تنبلی، فلسفه تنهاییو راهنمای فلسفی در میانسالی. و اما کتاب جذاب  &quot;خورد و خوراک دیکتاتورها &quot;دنیا دیکتاتور های بسیاری به خود دیده:صدام، لنین، هیتلر.... هر کدام از این نام‌ها حتی پس از گذشت این همه سال لرزه در دل می‌افکند. در حدی که گاهی فراموش می‌کنیم همه این آدم‌ها را دیگران و طرفدارانشان بزرگ کرده اند و همگی وقتی تنها می‌شوند، دارای جنبه های انسانی هستند. محتاج به برآورده شدن نیازهای اولیه از حمله خوراک. ویتولد شابوفسکی، نویسنده کتاب، روزنامه نگاری لهستانی بوده که پس از سالها به سراغ آشپز دیکتاتورها رفته تا از این جنبه‌ی مخفی زندگی آنان پرده بردارد. شاید یکی از دلایلش این با که خودش در بیست و چهارسالگی آشپز بوده و در فاصله کمی پس از آن، شاید بیست و پنج سالگی، یکی از خبرنگاران روزنامه بزرگ لهستان شد و اخبار بین المللی از جمله اخبار کشورهای کوبا، آفریقای جنوبی و ایسلند را گزارش می‌کرد.از دریچه‌ی خورد و خوراک به جهان نگاه کردن، جنبه‌های نویی از زندگی را آشکار می‌کند. برملا می‌کند که یک دیکتاتور چه رفتاری با نزدیکان خورد دارد؟ چطور آدمی می‌تواند همان لحظه که هزاران نفر بدستور او زیر بمباران شیمیایی در حال جان دادن هستند چیزی بخورد؟ چه شد که افرادی تمایل به این نشان دادند برای چنین ظالمانی خدمتگزاری کنند؟ اگر همه تنهایشان می‌گذاشتند، آیا می‌توانستند چنین آشوبی در جهان به پا کنند؟ یک آشپز که به ظاهر جنایتی انجام نداده، در قتل چندین هزار نفر سهیم بوده؟ همه اینها درسی است بر اینکه حتی اگر به ظاهر ظالم نباشیم، مهم است منافع کاری که میکنیم، چه کسی را بهره مند می‌سازد. https://taaghche.com/audiobook/156357 من این کتاب را دوست داشتم. امیدوارم شما هم از خواندن آن لذت ببرید.</description>
                <category>فاطمه غلامعليان</category>
                <author>فاطمه غلامعليان</author>
                <pubDate>Tue, 24 Oct 2023 18:59:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوباره فکر کن</title>
                <link>https://virgool.io/@fatemegholamalian/%D8%AF%D9%88%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%81%DA%A9%D8%B1-%DA%A9%D9%86-eixhu1fxzxiw</link>
                <description>مروری بر کتاب دوباره فکر کن آدام گرانت پایش یا چکاپ پزشکی سالانه و فصلی برای خیلیهامون طبیعیه. چیزیمون نیست اما مواظبت میکنیم که همه چیز درست کار کنه. برای بدنمون چنین وقت و هزینه‌ای صرف می‌کنیم. عقیده‌ها و نحوه‌ی عملکردمون هم لازمه هر از چند گاهی بررسی بشه تا ببینیم راهی که بهش عادت کردیم و باهاش راحتیم، واقعا مشکلی نداره؟ علائم هشدار دهنده مشاهده می‌شن یا همه چیز سر جاشه؟ آیا روابط و کارهایی که داریم انجام میدیم رو میشه بهتر انجام داد؟ این چکاپها کمک میکنه که دائم در حال یادگیری، رشد و اصلاح اشتباهاتمون باشیم، بعلاوه کمک میکنه با این موضوع کنار بیایم که عوض کردن فکرمون نشانه‌ی سست عنصری نیست، بلکه نشان دهنده بدون تعصب بودنمون و به‌گزین کردن داده هاست.مرحله بعد از تغییر خودمون، انتقال این دانش جدید به افراد دیگه و متقاعد سازی اونهاست. چطور بقیه رو قانع کنیم، بدون این که جبهه بگیرن. و دست آخر هم چطور یک جامعه‌ی همواره یادگیرنده داشته باشیم که اونطوری بهشت میشه واقعا. راه‌های زیادی در این بخش مطرح میشه. یکیش برمیگرده به بچگی و نحوه ی آموزش. برای هر مسئله یک جواب وجود نداره و بچه‌ها باید این رو یاد بگیرن که هر چیزی که الان درست بنظر میاد، ممکنه یک خطای انسانی باشه و با پژوهش‌های آینده تغییر کنه. همچنین رسانه ها موظفند بجای ارائه پاسخ ساده و صریح، طیفی از جوابهای موجود رو ارائه بدن. این کار جواب رو پیچیده و طولانی میکنه، اما به واقعیت نزدیکتره. و در نهایت، اینکه چطور در محل کار کارمندان راحت اظهار نظر کنند تا خرد جمعی حاصل شده و از خطاهای احتمالی جلوگیری شود.کتاب چاشنی طنز هم داشت. بسیار کاربردی و ملموس و در متن زندگی روزمره. کتابی است که می‌توان دم دست داشت و به آن مراجعه کرد.بریده کتاب دوباره فکر کن :بسیاری از ما به دانش و تخصصمان افتخار می‌کنیم و خیلی دوست داریم پای باورهاو عقایدمان بمانیم. در یک دنیای باثبات، چنین طرزفکری منطقی است و ثبات عقیدۀ ما عواید قابل توجهی را به همراه خواهد داشت. اما مشکل اینجاست که دنیای ما به‌سرعت تغییر می‌کند و باید معادل زمانی که صرف تفکر می‌کنیم، برای بازنگری و اصلاح تفکراتمان هم وقت بگذاریم.تجدیدنظر مجموعه‌ای از مهارت‌ها و البته نوعی طرزفکر است. هم‌اکنون خیلی ازابزارهای ذهنی موردنیازمان را در اختیار داریم. فقط باید یادمان باشد که هر از چند گاهی با بیرون آوردن آنها از قفسه، گردوغبار رویشان را پاک کنیم. &quot; ما اختلاف نظر را به جای یک فرصت برای یادگیری ،تهدیدی برای منابع خود می دانیم . نتیجه این است که باورهای ما مدت ها قبل از استخوان هایمان شکننده می شوند . &quot;طاقچه هم این کتاب را بصورت صوتی و هم الکترونیک از چند ناشر مختلف دارد. من کتاب نشر نوین را خواندم و دوست داشتم.  https://taaghche.com/book/95160 </description>
                <category>فاطمه غلامعليان</category>
                <author>فاطمه غلامعليان</author>
                <pubDate>Thu, 24 Aug 2023 09:14:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قلعه حیوانات</title>
                <link>https://virgool.io/@fatemegholamalian/%D9%82%D9%84%D8%B9%D9%87-%D8%AD%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%A7%D8%AA-pmzmhswkzqpl</link>
                <description>این کتاب را در شرایط بحرانی ایران خواندم. آبان 1398. وقتی قیمت بنزین ناگهان بدون هییچ توضیح و مقدمه ای سه برابر شد و اجازه ی هیچ گونه اعتراض مدنی به مردم داده نشد و اینترنت یک هفته ی تمام قطع بود. کتاب را که میخواندم دیدم چقدر شرایطش آشنا است برایم. کتاب بیان کننده سلسله اتفاقاتی است که یک جامعه خوب را تبدیل به دیکتاری محض و مزخرف میکند. بعلاوه ملموس بودن داستان نشانگر این است که فارغ از فاصله زمانی و جغرافیایی، سیستم نوع خاصی از حکومت در همه جا یکسان است. چیزی که نویسنده درک کرده، روی کاغذ آورده و شاید همین قدم در کنار بقیه اقدامات منجر به گذر از جامعه ای بد به فضایی بهتر شده.انقلاب حیوانات داخل مزرعه با یک آرمان شروع شد (مثل همه انقلاب‌های دیگر? نه؟ ?) حیوانات می‌گفتند چرا ما کار می‌کنیم ولی انسانها بهره کار ما را استفاده می‌کنند؟ بالاخره قیام کردند و حکومت در دست حیوانات افتاد. اما عملا گروه باهوش تر یعنی خوک‌ها حکومت می‌کردند. نوبت به این رسید که آرمان شهری بسازند و الکی الکی دشمن خارجی برای خودشان بتراشند و هر چه مشکل درون حکومتشان دارند بیندازند گردن این دشمن خارجی خیالی (باز هم چه شبیه. نه؟) اگر درست کار نکرده بودند، دیواری را سست ساخته بودند و باد و طوفان آن را خراب کرده بود، این خرابکاری کار یک دشمن خارجی بود! اگر حیوانات بیشتر کار می‌کردند، اما لاغرتر و نحیفتر شده بودند و از گشنگی تلف می‌شدند، تقصیر دشمن خارجی بود. حیوانات عملا تنها یک گزینه پیش رو داشتند اما اینطور به آنها القا میشد که گردانندگان جامعه (خوک‌ها) آراء طیفهای گوناگون جامعه را در نظر می‌گیرند. برخی از جملات این کتاب بصورت قول معروف درآمده است:همه با هم برابرند اما برخی دیگر برابرترند! جرج اورول با اینکه در جغرافیایی دیگر و زمانی دور و دراز زیسته است، انگار دارد درباره همین امروز و همین سیستم های دیکتاتوری صحبت می‌کند. اصلا یکی از مشخصات سیستم‌های دیکتاتوری صلب و تغییر ناپذیر بودنشان است. اینکه بعد از گذشت سالها انعطافی از خود بروز نمی‌دهند و بجای مشارکت مردمی، تنها کنترل مردم را می‌خواهند. خدا عاقبتمان را ختم به خیر کند. برشهایی از متن:تمام بهار و تابستان، هفته‌ای شصت ساعت کار کردند و در ماه اوت ناپلئون اعلام کرد که یکشنبه‌ بعدازظهر هم می‌توانند کار کنند. البته این کار مطلقا داوطلبانه بود، ولی هر حیوانی که از آن شانه خالی می‌کرد جیره‌اش نصف می‌شد. چند روز بعد، همین‌طور که موریل داشت متن «هفت فرمان» را از روی دیوار برای خودش می‌خواند، متوجه شد باز هم فرمان دیگری هست که حیوانات کلمات آن را درست به خاطر ندارند. آن‌ها خیال می‌کردند که در «فرمان پنجم» نوشته شده «هیچ حیوانی حق ندارد مشروب بنوشد»، ولی در این فرمان سه کلمه‌ی دیگر هم بود که آن‌ها از یاد برده بودند. در این فرمان، در واقع نوشته شده بود: «هیچ حیوانی حق ندارد به حد افراط مشروب بنوشد.»لینک طاقچه     https://taaghche.com/audiobook/80996  </description>
                <category>فاطمه غلامعليان</category>
                <author>فاطمه غلامعليان</author>
                <pubDate>Sat, 19 Aug 2023 06:34:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انقراض ششم</title>
                <link>https://virgool.io/@fatemegholamalian/%D8%A7%D9%86%D9%82%D8%B1%D8%A7%D8%B6-%D8%B4%D8%B4%D9%85-kpwtv2sp15sl</link>
                <description>یادته بچه که بودیم چقدر پشه بیشتر بود؟وقتی میرفتیم پیک‌نیک زنبورها و مگس‌ها بیچاره مون میکردن؟یادته یه مسافرت که میخواستیم بریم کل شیشه ماشین پر میشد از جسد حشرات له شده؟حالا دیگه هیچ کدوم از این اتفاقها به شدت قبل نمی افته. درسته؟واقعیت اینه که داده های علمی نشون میده حشرات که یکی از موفقترین گونه های جانوری نجات یافته در طی چهار و نیم میلیون سال گذشته هستند دارن با سرعت سرسام آوری رو به انقراض میرن. عجیبه که یک پدیده علمی اینقدر ملموس شده که همه مون داریم تو زندگی روزمه می‌بینیمش.زمین تا امروز، پنج دوره انقراض بزرگ رو پشت سر گذاشته. آخرین انقراض، همونیه که شهاب سنگ به زمین برخورد میکنه و هفتاد و پنج درصد از کل موجودات زنده رو نابود میکنه که معروفترینش همون دایناسورهان. حشرات حتی از این انقراض سخت هم نجات پیدا کردن اما از انقراض ششم؟ نمیدونیم! انقراض در دوره های مختلف طبیعی اتفاق می افته. گونه‌های قدیمی و ضعیفتر از بین میرن و گونه‌های مقاوم‌تر، جهش یافته و سازگارتر جاشون رو میگیرن یعنی _هرچند میدونم تصورش برای ما خیلی دور از ذهن به نظر میرسه اما_ بالاخره یه روزی هم انسان کلا منقرض میشه. اما ما با دستکاری هایی که در طبیعت انجام دادیم، سرعت انقراض گونه ها رو تا 150 برابر  سرعت طبیعی داریم منقرض میکنیم.زیست شناس ها معتقدن ما یک انقراض بزرگ دیگه رو هم تجربه میکنیم و اون انقراض ششمه.جالب اینجاست که ما درست در وسط این انقراض قرار داریم و معلوم نیست گونه انسان بتونه از این انقراض جون سالم بدر ببره یا خودش هم توی این موج منقرض میشه؟ ممکنه فکر کنیم خب منقرض شدن یوز ایرانی، حشرات، پاندا، خرس قطبی و بقیه گونه های جانوری به ما چه؟ ماکه هنوز هم جمعیتمون رو به افزایشه. ولی حقیقت اینه که انسان تا حالا نتونسته یک اکوسیستم پایدار بسته تولید کنه. مجموعه زمینی که داریم، با همه بارش‌ها و تابشها و تبخیرهاش، یک اکوسیستم پیچیده طبیعیه که توی این حالت و با وجود تموم اجزاش به پایداری رسیده و حیات موجودات زنجیره ای و دومینو وار به هم وصله. اگر حشرات از بین برن، به احتمال زیاد گرده افشانی با مشکل جدی روبرو میشه و تامین غذایی جهان به بحران میخوره. اگر غذا نباشه احتمال وقوع قحطی و جنگ و شکار بی‌رویه حیوانات بالا میره. خلاصه که اوضاع در حدی قاراشمیش میشه که نمیشه به این سادگی‌ها متوقفش کرد. پس امیدوارم تا قبل از اینکه بیشتر از این دیر بشه فکری بحال خودمون و بقیه ساکنین زمین بکنیم. ممکنه فکر کنیم خب منقرض شدن یوز ایرانی، حشرات، پاندا، خرس قطبی و بقیه گونه های جانوری به ما چه؟ ماکه هنوز هم جمعیتمون رو به افزایشه. ولی حقیقت اینه که انسان تا حالا نتونسته یک اکوسیستم پایدار بسته تولید کنه. مجموعه زمینی که داریم، با همه بارش‌ها و تابشها و تبخیرهاش، یک اکوسیستم پیچیده طبیعیه که توی این حالت و با وجود تموم اجزاش به پایداری رسیده و حیات موجودات زنجیره ای و دومینو وار به هم وصله. اگر حشرات از بین برن، به احتمال زیاد گرده افشانی با مشکل جدی روبرو میشه و تامین غذایی جهان به بحران میخوره. اگر غذا نباشه احتمال وقوع قحطی و جنگ و شکار بی‌رویه حیوانات بالا میره. خلاصه که اوضاع در حدی قاراشمیش میشه که نمیشه به این سادگی‌ها متوقفش کرد. پس امیدوارم تا قبل از اینکه بیشتر از این دیر بشه فکری بحال خودمون و بقیه ساکنین زمین بکنیم https://taaghche.com/book/89224  </description>
                <category>فاطمه غلامعليان</category>
                <author>فاطمه غلامعليان</author>
                <pubDate>Sun, 23 Jul 2023 05:23:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ژانر وحشت با سیامک گلشیری</title>
                <link>https://virgool.io/@fatemegholamalian/%DA%98%D8%A7%D9%86%D8%B1-%D9%88%D8%AD%D8%B4%D8%AA-%D8%A8%D8%A7-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%85%DA%A9-%DA%AF%D9%84%D8%B4%DB%8C%D8%B1%DB%8C-e15tbce5mfqs</link>
                <description>هیجان دوست داری؟ از ماجراهای پلیسی و جنایی خوشت میاد؟ عشق میکنی جزئیات لحظه به لحظه یه آدم ربایی رو بشنوی؟ نظرت چیه که بری سراغ پادکست کاست کابوس و ماجرای ربوده شدن یه خبرنگار رو گوش بدی؟اسم این داستان، &quot;فقط پنج دقیقه فرقشه&quot; است و از مجموعه داستان های کوتاه &quot;میدان ونک، یازده و پنج دقیقه&quot;، نوشته  آقای سیامک گلشیری انتخاب شده و پادکست کاست کابوس اون رو بصورت سریالی به اجرا درآورده.سیامک گلشیری یکی از نویسندگان ژانر وحشت ایران و براد زاده ی هوشنگ گلشیری، (یکی از تاثیرگذارترین داستان نویسان معاصر زبان فارسی) است.خود سیامک اما، تنها به لطف آوازه ی پدر و عمویش نبوده که نامدار شده. وی پس از معافیت از سربازی، به یادگیری زبان آلمانی مشغول می‌شود و بعد هم کم کم به ادبیات آلمان و جهان علاقه پیدا می‌کنند و در درشته ادبیات و زبان آلمانی فوق لیسانس می‌گیرد. نزدیک به ۳۰ اثر تا کنون   در زمینه داستان کوتاه، رمان بزرگسال، رمان نوجوان، متون کهن و ترجمه از خود به جا گذاشته است و بسیار جایزه به نام خود برده است. بیشتر داستان‌های گلشیری در ایران معاصر و به ویژه تهران اتفاق می‌افتد و با نگاه کاملاً رئالیستی به انسان و رابطه‌اش با جامعهٔ معاصر می‌پردازد. بدین سبب می‌توان گفت با خواندن آثار او، تصویری موثق از زندگی بخشی از طبقهٔ متوسط شهرنشین، به‌ویژه در تهران، در ذهن خواننده نقش می‌بندد که بی‌گمان به‌دلیل اصرار او در پرداختن به فضایی است که در آن زندگی می‌کند و این حتی در آثار فانتزی این نویسنده، که برای نوجوانان نوشته، به چشم می‌خورد. از مشخصات داستان‌های او می‌توان به صحنه‌های متعدد، دیالوگهای بسیار و نثر کاملاً بی‌طرفانه و خالی از صفت و قید اشاره کرد.گلشیری که تا کنون بیش از بیست رمان و چند مجموعه‌ داستان منتشر کرده، پنج بار موفق به دریافت جایزه و بیش از ده بار نامزد جوایز مختلف ادبی بوده‌است. از مواردی که جایزه برده یا نامزد دریافت جایزه شده می‌توان به موارد زیر اشاره کرد: بهترین مجموعه داستان سال، بهترین رمان سال، بهترین مجموعه داستان جایزه یلدا، دیپلم افتخار بهترین ترجمه کتاب کودک و نوجوان، نامزد دریافت جایزه احمد محمود به عنوان بهترین مجموعه‌داستان، رمان جنگل ابر (از مجموعه‌ی خون آشام) انتخاب‌شده از سوی کتابخانهٔ بین‌المللی مونیخ در کاتالوگ کلاغ سفید، نامزد دریافت جایزه مهرگان ادب به عنوان بهترین مجموعه‌داستان، برندهٔ سنجاقک طلایی جایزهٔ نوفه (گمانه‌زن) به عنوان بهترین رمان سال، برندهٔ تندیس و لوح تقدیر نهمین دورهٔ جایزهٔ کتاب سال مهر، به عنوان بهترین رمان سال. مجموعه‌داستان میدان ونک، یازده و پنج دقیقه، برندهٔ لوح تقدیر دومین دورهٔ جایزهٔ مازندران، به عنوان بهترین مجموعه‌داستان سال ۱۳۹۸ شده است. امیدوارم از شنیدن این مجموعه لذت ببرید.  https://taaghche.com/audiobook/85272 </description>
                <category>فاطمه غلامعليان</category>
                <author>فاطمه غلامعليان</author>
                <pubDate>Mon, 12 Jun 2023 12:57:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پذیرش و دوست داشتن خود</title>
                <link>https://virgool.io/@fatemegholamalian/%D9%BE%D8%B0%DB%8C%D8%B1%D8%B4-%D9%88-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%86-%D8%AE%D9%88%D8%AF-iccygtyxwauv</link>
                <description>با هم رفته بودیم کتابفروشی بگردیم، یکی از دوستانم که در زمینه بهزیستی یا well-being (زندگی با کیفیت بهتر) مطالعه و تحقیق می‌کنه این کتاب رو پیشنهاد داد. برنه براون، حدود دو دهه ست که روی موضوع &quot;شرم&quot; فعالیت و تحقیق داره. راجع بهش سخنرانی های زیادی کرده و کتاب مینویسه. مدام این سوال رو میپرسه که انسان‌ها از چه چیزهایی خجالت می‌کشند؟ آیا این شرم کارآمد هست؟ و تاثیر خجالت بر روی جنبه‌های مختلف زندگی‌ آدم‌ها چیه؟در کتاب موهبت کامل نبودن تمرکز برنه روی اینه که ماها کامل نیستیم. همه ما نقص‌ها و ضعف‌هایی داریم که نمیتونیم ازشون فرار کنیم. بعضی وقتها اینقدر برای عالی و درجه یک بودن فشار به خودمون وارد میکنیم که میشکنیم، اضطراب میگیریم یا در بهترین حالت خودمون رو سانسور میکنیم. اما اگر کامل نبودن بخشی واقعیت وجودی ما باشه چی؟ یعنی اگر بپذیریم که آدم ایده آل و از هر جهت کامل - برخلاف آنچه به ما آموزش داده شده- وجود نداره، آرامش بیشتری نخواهیم داشت؟بنظر برنه، هیچ آدم شجاعی نیست که  آسیب‌پذیری هاش رو نپذیرفته باشه. پذیرش نقصهای آدم برای خودش، عموما راحت نیست. اما اگر خودش رو اونطوری که هست بپذیره و باهاش خوشحال باشه، کیفیت زندگی چندین برابر میشه. اشکالی نداره اگر خودمون رو درک کنیم، از خودمون انتظارات بیش از حد و کمال گرایانه نداشته باشیم و حقیقتا مثل یه دوست مهربون به خودمون دلداری بدیم، به خودمون حق بدیم. خیلی وقتها ما با بقیه بسیار مهربون و نسبت به خودمون به شدت سختگیر و خشنیم.  این کتاب یه نقشه راهه برای بیشتر دوست داشتن خودمون و پذیرش بیشتر خودمون همونطوری که هستیم. پ.ن.خوندن کتاب خودیاری سخته. یک حرف به زبونهای مختلف و با مثال‌های گوناگون بارها و بارها تکرار میشه. بنظرم کافیه اگر با ایده کتاب موافقید و قانع شدید کاری که میگه انجام بدید درسته، ایده اصلی کتاب رو بردارید و به ادامه زندگیتون بپردازید :) اینطوری هم حوصله تون سر نمیره و هم از نظر نویسنده استفاده کردید.  https://taaghche.com/audiobook/92813  خhودیاریttps://taaghche.com/audiobook/92813 </description>
                <category>فاطمه غلامعليان</category>
                <author>فاطمه غلامعليان</author>
                <pubDate>Sat, 13 May 2023 17:23:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سالمندی و امید</title>
                <link>https://virgool.io/MePlusBook/%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%85%D9%86%D8%AF%DB%8C-%D9%88-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF-rz2fhuzga44n</link>
                <description>اوهِ، مردی مهربان، پنهان شده زیر غالبی سفت و سخت، ظاهری نفوذ ناپذیر و خشن که تنهاست. همسرش فوت کرده و فرزند و خویشاوندی ندارد. در دنیایی که کارهای فیزیکی کنار رفته و فعالیت‌ها کامپیوتری و مجازی شده حتی شغلی هم ندارد. به خاطر اخلاقهای خاصش دوستی هم ندارد. اگر همسایه های پرسر و صدا، گربه یا دانش آموزان همسرش نبودند، خیلی وقت پیش ها در تنهایی خودش مرده بود. هرچند به لطف وجود خانواده و خویشاوندان چنین مواردی در ایران ما کمتر دیده می‌شود، اما کاش حواسمان بیشتر به این قشر آسیب پذیر جامعه (میان سالان و سالمندان) باشد. آنها هرچند آرام تر و بی هیاهو تر از ما زندگی می‌کنند اما شدید نیاز دارند که باز هم در اجتماع باشند. حتی اگر شده با کارهای ساده و کوچک مثل نگه داری از گربه، تعمیر شوفاژ، کمک کردن به دیگران و حرف زدن با آنها. کاش حواسمان به همسایه هایمان باشد، به پدربزرگ‌ها و مادر بزرگ هایمان. ما هم یک روزی همسنشان می‌شویم ...با کمی سماجت و جسارت داشتن، می‌توان آدمها را از غار تنهایی شان بیرون کشید، زبان مشترک پیدا کرد و از خیلی خطرها نجات داد. ما آدمها مهم نیست از  نسل‌های مختلف با پیشینه های مختلف باشیم اینکه چقدر همگی به هم نیاز داریم و زندگی همه نسل‌ها کنار هم، چقدر زیباتر از فاصله هایی است که برای خود می‌سازیم. در زندگی تمام مردان، زمانی فرا می‌رسد که تصمیم می‌گیرند قرار است چطور مردی باشند! یا از آن نوع مردانی هستند که اجازه می‌دهند بقیه زیر پا له‌شان کنند، یا این اجازه را به احدی نمی‌دهند! صفحه‌ی ۱۵۷ کتاباگر می‌خواهی مردم یادشان برود که از تو خوششان نمی‌آید، باید این فرصت را بهشان بدهی که درمورد خودشان حرف بزنند. صفحه‌ی ۲۰۹ کتابو اوه برای بار دوم و بار آخر، به او دروغ گفت: اوه لب گشود و گفت که دو برابر دوستش خواهد داشت. با اینکه می‌دانست امکان نداشت بتواند او را بیشتر از آن‌چه اکنون دوست می‌داشت، دوست داشته باشد. صفحه‌ی ۲۲۸ کتابمی‌دانست که باید قبل‌ از اینکه بتواند بمیرد، باید به چه کسی کمک کند. ولی صحبت از زمان که می‌شود، همه خوش‌بین می‌شویم و فکر می‌کنیم همیشه وقت هست که برای دیگران کاری بکنیم. فکر می‌کنیم همیشه وقت داریم به دیگران چیزی بگوییم! صفحه ۳۷۷ کتابسونیا همیشه می‌گفت که عشق ورزیدن به یک نفر مانند رفتن به یک خانه‌ی جدید است! اولش عاشق همه‌ی وسایل جدید می‌شوی هر روز صبح شگفت‌زده می‌شوی که همه‌ی این‌ها مال تو است، انگار که می‌ترسی ناگهان یکی از در باعجله وارد شود و به تو بگوید که متأسفانه اشتباه بسیار فاحشی رخ داده و قرار نبوده در چنین خانه‌ی شگفت‌انگیزی زندگی کنی! بعدش چندین سال که می‌گذرد نمای خانه فرسوده می‌شود، چوب‌های خانه این‌جا و آن‌جا ترک برمی‌دارند و آن موقع است که دیگر آن خانه را به‌ خاطر بی‌نقص بودنش دوست نداری، بلکه به‌ خاطر نقص‌هایش دوستش داری. تمام گوشه و کنارها و سوراخ سمبه‌هایش را یاد می‌گیری. یاد می‌گیری وقتی بیرون هوا سرد است، چطور کلیدش در قفل گیر نکند. یاد می‌گیری کدامیک از پارکت های خانه وقتی رویشان پا می‌گذاری، کمی خم می‌شوند، یا اینکه چطور می‌توانی در کمد را بدون اینکه صدای جیرجیر بدهد باز کنی! همین رازهای کوچک هستند که آن خانه را متعلق به خود تو می‌کنند! صفحات ۳۹۹-۴۰۰ کتابسخت است که قبول کنی اشتباه می‌کنی، به‌ خصوص وقتی‌ که برای مدتی بسیار طولانی در اشتباه بوده باشی! صفحه ۴۰۵ کتابمرگ چیز غریبی است. مردم طوری کل عمرشان را می‌گذرانند که انگار مرگی در کار نیست ولی در عین‌ حال، اغلب، خود مرگ، یکی از بزرگ‌ترین انگیزه‌ها برای زندگی است! گاهی بعضی از ما آن‌ قدر نسبت‌ به آن آگاه می‌شویم که سخت‌تر، مشتاقانه‌تر و خشمگینانه‌تر زندگی می‌کنیم. بعضی‌ها نیاز به حضور دائمی‌اش دارند تا حتی نسبت‌ به نقطه‌ی مقابلش آگاهی پیدا کنند. بعضی‌ها هم آن‌ قدر مشغولش می‌شوند که خیلی زودتر از اینکه ورودش را اعلام کند، به اتاق انتظار می‌روند. ما از مرگ می‌ترسیم؛ اما خیلی‌هامان بیشتر از این می‌ترسیم که مرگ، گریبان کس دیگری به غیر از خودمان را بگیرد؛ زیرا بزرگ‌ترین ترس از مرگ همیشه این است که از کنار ما می‌گذرد و ما را تنها می‌کند! صفحه ۴۲۵ کتابو زمان چیز غریبی است! بیشتر ما فقط تا نوک دماغمان را می‌بینیم و برایش برنامه‌ی زندگی کردن داریم. چند روز، چند هفته یا چند سال! احتمالاً یکی از دردناک‌ترین لحظات در زندگی یک شخص، با این بینش همراه است که وقتی آدم به سن خاصی می‌رسد، می‌بیند شمار سال‌هایی که پیش رو دارد، از شمار آن‌هایی که گذرانده، کم‌تر شده‌ است و وقتی کسی زمانی برایش باقی نمانده باشد، چیزهای دیگری برای زندگی کردن، دست‌وپا می‌کند. شاید خاطره‌ها! صفحه ۴۲۶ کتابپ. ن. خوندن تلاش‌های ناموفق روزانه یک فرد برای خودکشی اصلا راحت نیست. پیرپزشکی یا geriatricکلمه ای بود که با این کتاب یادگرفتم.لینک طاقچه https://taaghche.com/audiobook/28975 </description>
                <category>فاطمه غلامعليان</category>
                <author>فاطمه غلامعليان</author>
                <pubDate>Fri, 21 Apr 2023 17:15:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آغوشت برای زندگی باز است؟</title>
                <link>https://virgool.io/@fatemegholamalian/%D8%A2%D8%BA%D9%88%D8%B4%D8%AA-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-teyadakwgdxs</link>
                <description>می‌گویند اگر درست زیستن را فرا گرفته باشی، درست مردن را خواهی آموخت. اگر دائم و هر روز تمرین کرده باشی با واقعیت‌های زندگی مواجه بشوی و باز هم نیمه پرلیوان را ببینی و خودت را نبازی، حتی در بدترین شرایط هم، قدردان خوبیهای زندگی خواهی بود و از لحظه هایش نهایت استفاده را خواهی کرد. موری، به بیماری ALS دچار می‌شود و در مدت خیلی کوتاهی تمامی اختیارات حرکتیش را از دست می‌دهد. بحرانی به غایت بزرگ. بیمار تا همین چند هفته پیش کارهایش را تماما خودش انجام می‌داده و به ناگاه به نقطه‌ای می‌رسد که تماما وابسته به دیگران خواهد بود. اگر بدنش بخارد، از خاراندنش عاجز است، بلع و کم‌کم تنفسش دچار مشکل می‌شود و تقریبا تکه گوشتی است که همه چیز را درک می‌کند اما بعید است بتواند پاسخی بدهد. اگر از نزدیک شاهد کسی شده باشید که به این بیماری مبتلا شده، عمق فاجعه را درک خواهید کرد و خواهید دید که چطور افراد روحیه خود را می‌بازند اما موری که سالهای سال روی خود، روابطش و دیدگاه زندگی اش تمرین کرده بود، باز توانست کنترل اوضاع را به دست بگیرد. برای خودش سوگواری می‌کرد و به حال خود تاسف می‌خورد اما تنها زمانی اندک از روز را به این کار اختصاص میداد. بقیه تمرکز و انرژی اش را (غیر از انجام اموری که هنوز از خودش ساخته بود) می‌گذاشت روی پاسخ دادن به سوال دیگران، سپاسگزاری برای داشته‌هایش و به یادگار گذاشتن حرفهایی که شاید بعدها به درد دیگران هم بخورد. موری شوارتز استاد دانشگاه بود. جامعه شناسی درس میداد. در کلاسهایش روی روابط بین آدم‌ها متمرکز بود. سعی می‌کرد دانشجوهای را به سمتی ببرد که اگر در جامعه موضوعی مورد اختلاف است، بجای قهر و اعتصاب و هرگونه واکنش قهری ای، ابتدا درباره اش واضح و شفاف و با آرامش گفتگو کنند. تمرین عملی به ایشان میداد درباره اعتماد کردن به دیگران. درباره تاثیر سکوت بر روابط انسانها صحبت می‌کرد و کلا اینکه چطور جامعه‌ای بهتر داشته باشیم. اگر از من بپرسی چه شد که دم مرگ اینقدر آرام و با طمانینه رفتار می‌کرد؟ می‌گویم چون دوست زندگی بود توانسته بود اینقدر زیبا مرگ را نیز در آغوش بگیرد. امیدوارم همه ما بتوانیم بیشتر و عمیقتر خودمان، جامعه مان و زندگی مان را دوست داشته باشیم و با آرامش و مهربانی با خود و دیگران رفتار کنیم. پ. ن. سال اول دانشگاه، استادی ادبیات داشتیم بینهایت با ذوق و دوست داشتنی. بین همه درسهای خشک مهندسی، ادبیات نقطه پروازمان بود. درسهای مان عملی نبودند. تئوری‌هایی بودند که سخت میشد با آنها ارتباط برقرار کنی. در این بین، استاد ادبیات ما، ما را هل میداد به سمت نوشتن، شعر گفتن و دریچه‌های قلبمان را به سوی جهان گشودن. بچه‌ها، همان بچه‌هایی که سر همه کلاسها بیحوصله بودند، سر کلاس هفت و نیم ادبیات با شوق حاضر می‌شدند، سرود اجرا می‌کردند، شعرها و نمایش نامه‌های خودشان را می‌خواندند و هر هفته کتاب معرفی می‌کردند. سه‌شنبه ها با موری را از همانجا شناختم بعد هم یک نسخه اش را از نمایشگاه کتاب خریدم، هدیه اش دادم و هنوز هم فکر میکنم چقدر  خوب است که هر از چند گاهی این کتاب را بخوانیم و به صلح بیشتری با زندگیمان برسیم. یادگاری از کتاب (به مضمون) میچ عزیز! فرهنگ ما تو را تشویق نمی‌کند به این مقولات فکر کنی مگر اینکه وقت مردنت رسیده باشد. در رسانه به مردم بدبینی و دیدن نیمه خالی لیوان را آموزش می‌دهند. به تو یاد می‌دهند دائما در حال دویدن باشی برای ثروت بیشتر، قدرت بیشتر، ماشینهای بیشتر. کی و کجا باید ایستاد و از دور به زندگی نگاه کرد و گفت: آرامش در زندگی هایمان کجاست؟ https://taaghche.com/audiobook/20949 </description>
                <category>فاطمه غلامعليان</category>
                <author>فاطمه غلامعليان</author>
                <pubDate>Mon, 17 Apr 2023 20:56:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خداحافظ گاری کوپر</title>
                <link>https://virgool.io/@fatemegholamalian/%D8%AE%D8%AF%D8%A7%D8%AD%D8%A7%D9%81%D8%B8-%DA%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%DA%A9%D9%88%D9%BE%D8%B1-ymhks6glylze</link>
                <description>لنی، رفته آن بالا بالاها. جایی که بتواند آزاد باشد آزاد از هرگونه قید بند ناخودخواسته. دلش می‌خواهد جنگ نرود و مثل بقیه نباشد. دلش می‌خواهد بچپد توی برف، و آدم‌های این پایین را با دنیای خودشان تنها بگذارد. تا اینکه ناگاه عشق سر می‌رسد و بالاخره خیاط هم در کوزه می‌افتد. تکه هایی از کتاب:میلیونها و میلیاردها آدم توی این دنیا هست که همشون می تونن بی «تو» زندگی کنن. اما آخه چرا من نمی تونم؟! این درد رو کجا ببرم؟! «من نمی تونم بی تو زندگی کنم!» کاری که هر کسی می تونه بکنه، کاری که از یه بچۀ پنج ساله بر می آد از من بر نمی آدآزادى؟ اصلاً مى فهمی چى دارى مى گى؟ اول مى گى &quot;عشق&quot;، بعد مى گى &quot;آزادى&quot;. اين دو تا كه با هم جور در نميان. بايد انتخاب كنى، يا اين يا اون. من تكليفم روشنه، من عشق رو انتخاب مى كنم.-I love you, Lenny.-From the diaphragm.-What are you talking about?-You have to say it from the diaphragm. That&#x27;s a muscle in here. Real deep, not from the throat. I tried to be an actor once and that&#x27;s the first thing they told me. That&#x27;s when I quit. I just didn&#x27;t have that much in my diaphragm. پ. ن.دو نسخه از کتاب به زبان اصلی وجود دارد. اول انگلیسی اش نوشته شده و بعد رومن گاری نسخه فرانسوی اش را نوشته که نثر زیباتری دارد. سعید نفیسی هم در ترجمه فارسی سنگ تمام گذاشته و پرفروشی و شهرت این کتاب در ایران بخاطر تلاش‌های آقای نفیسی است.  https://taaghche.com/audiobook/82560 </description>
                <category>فاطمه غلامعليان</category>
                <author>فاطمه غلامعليان</author>
                <pubDate>Sun, 12 Mar 2023 06:11:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پیرمرد و دریا؛ داستان زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/book-island/%D9%BE%DB%8C%D8%B1%D9%85%D8%B1%D8%AF-%D9%88-%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-njyaoi3b46er</link>
                <description>میخواستم مروری بر کتاب بنویسم، دیدم سایت کافه کتاب خوب و کافی نوشته. پس خلاصه‌ای از نقدش رو انتخاب و منتشر میکنم.داستان این رمان درباره سانتیاگو، پیرمردی ساده و فقیر است که اکنون ۸۴ روز شده که نتوانسته ماهی صید کند. پسری به نام مانولین نیز شاگرد اوست. اما چون والدینش، سانتیاگو را آدمی بدشانس و بدبیار به حساب می‌آورند او را مجبور می‌کنند در کنار فرد دیگری به ماهی‌گیری برود. با این حال مانولین مانند خانواده‌اش فکر نمی‌کند. او پیرمرد را دوست دارد و در تمام مدتی که سانتیاگو دست خالی از دریا برمی‌گردد هر شب به کلبه او سر می‌زند، برایش غذا می‌برد، وسایلش را مرتب می‌کند و با او مشغول گپ و گفت می‌شود. رابطه پیرمرد و پسر فراتر از چیزی است که دیگران بتوانند آن را درک کنند.&quot;پیرمردی بود که تنها در قایقی در گلف‌استریم ماهی می‌گرفت و حالا هشتاد و چهار روز می‌شد که هیچ ماهی نگرفته‌بود. در چهل روز اول پسربچه‌ای با او بود. اما چون چهل روز گذشت و ماهی نگرفتند پدر و مادر پسر گفتند که دیگر محرز و مسلم است که پیرمرد «سالائو» است، که بدترین شکل بداقبالی است، و پسر به‌فرمان آنها با قایق دیگری رفت که همان هفته اول سه ماهی خوب گرفت. پسر غصه می‌خورد، چون می‌دید پیرمرد هر روز با قایق خالی برمی‌گردد، و همیشه می‌رفت چنبر ریسمان یا بُنتوک و نیزه و بادبان پیچیده به دگل را برای پیرمرد به‌دوش می‌کشید. بادبان با تکه‌های گونی آرد وصله خورده‌بود و، پیچیده، انگار که پرچم شکست دائم بود. &quot;یک شب بالاخره پیرمرد به پسر می‌گوید که مطمئن است دوران بدشانسی‌اش به پایان رسیده‌ و به همین دلیل می‌خواهد روز بعد قایقش را بردارد و برای صید ماهی تا دل آب‌های دور راهی دریا شود. پیرمرد اعتقاد دارد که هشتاد و پنج رقم خوش‌یمنی است و می‌تواند ماهی‌ای با خودش بیاورد که یک خروار وزنش باشد. پسر که مانولین نام دارد طعمه‌ و وسایل صید را برای پیرمرد تهیه و فردای آن شب در روز هشتاد و پنجم سانتیاگو به تنهایی قایقش را به آب می‌اندازد و سفرش را آغاز می‌کند.پیرمرد از وقتی که سوار قایق شد می‌دانست که دور خواهد رفت و «بوی خشکی را پشت سر گذاشت و به‌درون بوی پاک دریای سحرگاهی پارو خواهد کشید.» هنگامی که با پیرمرد در دریا تنها می‌شویم با ریز و درشت شخصیت و افکار او آشنا می‌شویم. متوجه می‌شویم که پیرمرد یک ماهی‌گیر حرفه‌ای و کارکشته است و تمسخر دیگر ماهی‌گیران فقط به خاطر بدشانسی او در صید است و نه چیز دیگری.کمی بعد پیرمرد کشش ملایمی در ریسمان خود احساس می‌کند. اما از خوشحالی یا به زبان آوردن موفقیت خودداری می‌کند چون می‌داند که «اگر آدم چیز خوبی را بر زبان بیاورد آن چیز ممکن است روی ندهد» اما پیرمرد موفق شده بود. یک ماهی به قلابش گیر کرده بود.خیلی زود متوجه می‌شویم ماهی‌ای که پیرمرد گرفته یک ماهی عادی نیست بلکه یک ماهی غول‌پیکر است و پیرمرد باید از همه توان و تجربه‌اش برای گرفتن او استفاده کند. شگفتی و زیبایی ماهی به حدی است که پیرمرد را هم مجذوب خود می‌کند ولی شکار پیرمرد، تنها شکار خودش نیست و باید با تمام توانی که دارد و تمام تجهیزاتی که ندارد، با تنهایی خودش و با وجود بی‌خوابی زیادش، با چنگ و دندان ماهی بزرگش را از دست کوسه‌ها سالم به ساحل برساند. پیرمرد و دریا، جنگ زندگی است. مردی که با اراده‌ای مصمم به دریا می‌زند و برایش فرقی نمی‌کند بکشد یا در راه هدفش کشته شود. مهم تلاشی است که در این راه می‌کند. ارنست همینگوی ساده می‌نویسد. بدون استعاره. اما باور دارد وقتی همین سادگی فهم شود، داستانش فراتر از آنچه بنظر میرسد، عمیق است. &quot;There isn&#x27;t any symbolism. The sea is the sea. The old man is an old man. The boy is a boy and the fish is a fish. The sharks are all sharks no better and no worse. All the symbolism that people say is shit. What goes beyond is what you see beyond when you know.&quot;Ernest Hemingway پ. ن.آشنایی با نجف دریا بندری، از بهترین اتفاقاتی بود که با این کتاب برایم رخ داد.دریابندری مقدمه‌ای حدود نود صفحه بر این کتاب نوشت که خواندنش خالی از لطف نیست.بخشی از مقاله اش در رابطه با همین کتاب:با آفرینش سانتیاگو، قهرمان پیرمرد و دریا، همینگ‌وی به مرتبه تازه‌ای از آگاهی می‌رسد. پیش از این او از ضعف و زخم‌پذیری آدم‌های سرسخت سخن می‌گفت، اکنون از سرسختی یک پیرمرد ضعیف سخن می‌گوید؛ پیش از این قهرمان او روشنفکر حساسی بود که از جنگ می‌گریخت، اکنون قهرمانش ماهیگیر ساده‌ای است که هر روز به جنگ طبیعت می‌رود؛ پیش از این قهرمان او می‌کوشید «فکرش را نکند» و احساسات خود را بروز ندهد، اکنون سانتیاگو مدام فکر می‌کند و حتی با دریا و پرنده و ماهی حرف می‌زند. گزیده کتاب? پیرمرد با خود می‌گفت که من ریسمان را میزان می‌کنم، چیزی که هست بخت یاری نمی‌کند. اما کسی چه می‌داند؟ شاید زد و امروز یاری کرد. هر روز روز تازه‌ای است. بهتر آن است که بخت یاری کند، ولی تو کارت را میزان کن. آن‌وقت اگر بخت یاری کرد آماده‌ای.?(از لحظات دوست داشتنی کتاب، این بود صیدی را که گرفته دوست دارد، می‌داند چیز درست و حسابی است. اما نمی‌داند چیست) هنوز دو ساعت دیگر مانده‌است تا آفتاب غروب کند، شاید تا آن ساعت ماهی بالا آمد. اگر نیامد با ماه بالا می‌آید. اگر باز هم نیامد، شاید با آفتاب بالا بیاید. هیچ جایی از تنم خواب نرفته، زورم سر جاست. اوست که قلاب به‌دهن دارد. اما با این کشش از آن ماهی‌هاست. لابد دهنش را سفت روی سیم قلاب بسته‌است. کاش می‌دیدمش. کاش یک بار هم شده می‌دیدمش تا بدانم با کی طرفم.?با خود گفت نومیدی احمقانه است. از این گذشته، به عقیده من گناه هم هست. فکر گناه را نکن. حالا بدون گناه هم به‌اندازه کافی دردسر داری.?پس از آنکه بند کارد را روی دسته پارو وارسی کرد گفت: «کاشکی یک تکه سنگ داشتم کارده رو تیز می‌کردم. باید یک سنگ با خودم می‌آوردم.» با خود گفت که باید خیلی چیزها با خودت می‌آوردی. ولی نیاوردی، پیرمرد. حالا وقتش نیست که ببینی چه نداری. ببین با آنچه داری چکار می‌توانی. ? (برداشت من این بود که پیرمرد اوایلش کمی سخت به کسی اجازه نزدیک شدن به خودش را می‌داده. این سفر دریایی به او قدر دوستها رو بیشتر نشون داد؛ وقتی برگشت نگرانیش این بود که کسی دنبالش گشته؟ و از همه جالب‌تر اینکه با این همه زحمتی که ماهی رو یه ساحل رسونده، دیگه دلبستگی بهش نداره.) قسمتی از گفتگوی پسرک با پیرمرد در آخرین صفحات:Boy: + What do you want done with the head? Old man:- Let Pedrico chop it up to use in fish traps.+ And the spear?- You keep it if you want it.+I want it. Now we must make our plans about the other things.- Did they search for me?+ Of course. With coast guard and with planes. - The ocean is very big and a skiff is small and hard to see.He noticed how pleasant it was to have someone to talk to instead of speaking only to himself and to the sea.&quot;I missed you,&quot; he said.اسفند ۱۴۰۱  https://taaghche.com/audiobook/85576 </description>
                <category>فاطمه غلامعليان</category>
                <author>فاطمه غلامعليان</author>
                <pubDate>Thu, 02 Mar 2023 13:48:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جاناتان مرغ دریایی</title>
                <link>https://virgool.io/@fatemegholamalian/%D8%AC%D8%A7%D9%86%D8%A7%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%B1%D8%BA-%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7%DB%8C%DB%8C-rfdsxn2wsz7y</link>
                <description>نچبهترین حالت جهان، این است که همه چیز را به وقت و در جای خودش تجربه کنی. حرفی را در زمانی درست بشنوی، آدمی را در زمان و مکانی درست ملاقات کنی، به موقع کاری را شروع کنی و به وقتش از چیزی کناره‌گیری نمایی.ریچارد باخ، کتابش را زمانی درست منتشر کرده: 1970 و بهترین زمان خواندنش برای آدمی در روزگار ما، شاید اوایل جوانی است.ریچارد باخ، کتابش را زمانی درست منتشر کرده: 1970 و بهترین زمان خواندنش برای آدمی در روزگار ما، شاید اوایل جوانی است.همان وقتی که پر از تلاطمی و نمیدانی کدام راه بهتر است؟ وقتی نمیدانی بقیه هم‌پرواز تو نیستند یا تو هم‌پرواز بقیه نیستی، باخ می‌آید و دستت را می‌گذارد در دست جاناتان. همان مرغ دریایی‌ که برخلاف همنوعانش به گذران زندگی شکم‌بارگی رضایت نداشت و در طول زندگی دنبال چیزی بیشتر از غذا بود. پرواز میخواست و زندگی باشکوه و عزتمندانه. هم برای خودش، هم برای همه همنوعانش. اما از جامعه اش طرد شد به جرم پیروی نکردن از قوانین و رسوم گذشتگان. پای آرزویش مصرّانه ایستاد و نتیجه‌اش را هم دید. در طی خواندن کتاب از خودت میپرسی:چرا دشوارترین کار در جهان این است که پرنده ای را متقاعد کنی، آزاد است؟آنچه باخ سعی دارد بگوید، این است که انسان توانایی انجام هرکاری را دارد؛ اگه بتواند عدم محدودیتش را باور کند. &quot;آنچه که دیدگانت به تو می گویند باور نکن.همه ی آنچه که می توانی ببینی محدود است. با ادراک خود بنگر&quot;.بعضی گفته‌های کتاب اساس علمی و بعضی ریشه در ادیان کهن دارند. شناخت حقیقی خویش و پرورش استعدادها و سعی در بهتر کردن جهان اطراف خویش، ریشه در آموزه های دینی ودا و ... دارد. غیب شدن جاناتان برگرفته از نظریه استفاده از بعد زمان می باشداگه بتوان این بعد را درک کرد میتوان در لحظه از غرب به شرق رفت.از کتاب:Most gulls don&#x27;t bother to learn more than the simplest facts of flight--how to get from shore to food and back again. For most gulls it is not flying that matters, but eating. For this gull, though, it was not eating that mattered, but flight.&quot;و آبراهام لینکلن :&quot;All my life I have tried to pluck a thistle and plant a flower wherever the flower would grow in thought and mind.&quot; Abraham Lincoln.  https://taaghche.com/audiobook/30537 </description>
                <category>فاطمه غلامعليان</category>
                <author>فاطمه غلامعليان</author>
                <pubDate>Thu, 23 Feb 2023 20:39:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چند جرعه هایکو</title>
                <link>https://virgool.io/@fatemegholamalian/%DA%86%D9%86%D8%AF-%D8%AC%D8%B1%D8%B9%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DA%A9%D9%88-su6xhuvaql8k</link>
                <description>من و شما با شعر فارسی و احتمالا عربی آشناییم. حتما می‌دانیم چطور باید یک شعر انگلیسی و فرانسوی را خواند تا موزون بودنش کشف شود و شاید گوته و شکسپیر خواندن را تجربه کرده ایم اما شعر ژاپن درست به اندازه زیبایی‌اش مهجور مانده. کتاب &quot;سفارت ژاپن به خانه من منتقل شد&quot; گزیده ترجمه ایست از معروفترین نوع شعر ژاپن: هایکو. همان که نه وزن دارد و نه قافیه. همان که کوتاه است و هفده هجایی و چقدر فرهنگ ژاپن توی شعرش پیداست. شبیه انیمه هایش. پر از عطر هلو و شکوفه گیلاس و نارنجی بودن خرمالو. پر از زنان سختکوش، با گیسوی تافتهپر از باران تابستانو نشان‌دهنده رنجی که مستکبران به مردم این کشور وارد کرده اندبوی دریا و چای می‌دهد این شعر. منتخبهایم:شبنمی بر شکوفه،آسمان بر گلبرگ***آفتاب زمستانه،رهگذری زن،با سایه مردانه***ساعت چای،سراسر آسمانابرهای نعلبکی شکل***زمستانی سنگین، ستونی از کتاببلند و بلندتر***بزرگراه... حتی برگهای پاییزیتندتر میریزند***گل یخدر دفتر باغبانآخرین نقاشی***کیک گیلاساز یاد میبری کلمات را**بیلی خیس، پیش از بخشش‌اش به دیگریمی‌چسبد به آن بذر ذرت***شامگاه زمستانی، گرمای نفس فرزندم***بحثی تندبین برگ‌های ریواس، سایه‌هایشان ساکت***شلوارهای تابستانه، ده روز مرخصی در جیب‌هاشان***وقفه‌ای ابرهاشوق شنیدن ناقوس کلیسا***روز شستشوطناب‌های رختشبیه رنگین‌ کمان ***سپیده‌دم، به ناگاه پر شد خانه از پنحره***دریاچه‌ی خشک... شستم دست‌هایم رادر شن***جی‌پی‌اس خراببالای جاده‌ای خلوتکشیده می‌شویم سمت ماه***پنهان می‌کنیم باران پاییزی را در بطری‌هابرای نوشیدن، ماه‌ها بعد***حس شوک الکتریکی از لمس گل‌های زرد کاکتوس***سایه‌ی پسرکپرت شده میان آدم بزرگ‌ها، غروب آفتاب ***نمی‌تواند جلو بزنداسب روی چرخ و فلک ***بررسی پاسپورت، سایه‌ای آهستهرد می‌شود از خط مرزی***غرش رعد... ادامه دارد در سکوتصحبت دو ناشنوا***باد پاییزی، برگ‌های خشک کاجدر کتری***سایه‌ها، مرد سیاه پوست مرد سفید پوست بهمن ۱۴۰۱  https://taaghche.com/book/73653 </description>
                <category>فاطمه غلامعليان</category>
                <author>فاطمه غلامعليان</author>
                <pubDate>Mon, 06 Feb 2023 04:02:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چگونه با پدرت آشنا شدم</title>
                <link>https://virgool.io/taaghche/%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D9%BE%D8%AF%D8%B1%D8%AA-%D8%A2%D8%B4%D9%86%D8%A7-%D8%B4%D8%AF%D9%85-sl8edzq03s8x</link>
                <description>قفسه : #طنزطنز پردازان قطعا به بهشت میروند ?چگونه با پدرت آشنا شدم ،اولین کتاب مونا است ولی روون و راحت و بانمک. شخصیت اصلی داستان که تا آخرش هم اسمش را نمی‌فهمیم، ? یک روز صبح از خواب بلند میشود و میفهمد دلش شوهر میخواهد. از آن لحظه به بعد، هیچ پسری از دستش در امان نبوده.راننده تاکسی و معلم خصوصی و کارمند اداره آب هم برایش فرقی نمی‌کند.صد البته که این دختر، از در دسترس ترین افراد (یعنی فامیل خودش) شروع کرده اما چون هیچ کدام جواب نداده، مجبور شده به سراغ غریبه‌ها برود. یک فامیل عجیب و غریب دارد، با عادت‌های عجیب و غریب تر! مثلا کامران هرچه را که عصبی اش می‌کند، می‌خورد. خواه دسته‌ی مبل باشد یا عکس‌های دوران کودکی‌اش یا حتی آدم‌ها!سینا هم که روی تخم اژدها می‌نشیند و هدفش نابود کردن تمام آدم‌ها توسط همین اژدهاست. البته سینا پانزده بار سابقه خودکشی به روش حبس نَفَس هم داشته که طبیعتا همگی ناموفق بوده. مجتبی، پسری است که دخترِ داستان، شماره اش را توی دفترچه تلفن پیدا کرده و از روی اسمش به این نتیجه رسیده که خیلی دوستش دارد و بعد از اولین دیدار متوجه می‌شود که به یکی از پیرمردترینهای فامیل پیام داده. دست آخر هم دخترک مجبور می‌شود اعلامیه چاپ کند و بگوید هر کسی بیاید من را بگیرد، ماشین بابایم را هم بعنوان اشانتیون دریافت می‌کند و بالاخرههه در همین فراخوان عمومی همسر فعلیش را انتخاب می‌کند. یادگاری از کتاب:مادرت راست می‌گوید که هیچ چیز عشق اول نمی‌شود. چون مضحکترین و احمقانه ترین عشق است. مثل این است که بروی اولین رستوران بین راهی غذایت را بخوری و فکر کنی بهترینش را خورده‌ای. نه عزیزم! از این خبرها نیست. بعدش که می‌روی جلوتر، میبینی که رستوران جلویی نه تنها گوشتش تازه‌تر است، دستشویی تمیز هم دارد. خوبی من هم این بود که عشق اول مادرت نبودم اما دیگر سی و چند مورد هم وقتی فکرش را میکنی، کمرت را می‌شکند. صد بار هم برایش گفته‌ام که اسم این سی و خُرده‌ای مرد را جلوی من نیاور؛ چندشم می‌شود. اما اصرار دارد دانه به دانه، جزء به جزء با هیجان برایم بگوید کدامشان خلبان بود، کدامشان دیپلمات، کدامشان معلم خصوصی و بقیه ماجراهای آن آدمهای چندش‌آورِ زیرخاکی.. . توی همان عروسی بی سر و ته همدیگر را دیدیم. مادرت موهای فرفری و آشفته‌اش را روی سرش پف داده بود و با آن قد و هیکلش از زیر دامن عروس پول جمع می‌کرد و جفت انگشتانش را توی دهانش فرومیکرد تا سوت بزند که جز حباب چیزی هم از دهانش بیرون نمی‌آمد. من هم چون رقصیدن بلد نبودم کاری نداشتم انجام بدهم جز اینکه عاشق مادرت شوم. برعکس بقیه دخترها که وقتی توی چشمانشان را نگاه میکردم پشت چشمشان را نازک‌تر می‌کردند و تکان‌هایشان را بیشتر، مادرت خیره‌ام میشد و شاباش‌های ریخته شده روی زمین را که جمع کرده بود، با من نصف می‌کرد. شبیه دختر رویاهایم نبود اما کارهایش جذاب‌تر از دخترهای رویایی بود. همانجا بود که حس ازدواج بر من مستولی شد و دلم خواست با او ازدواج کنم...پ. ن. ۱. هنر میخواهد کتابی بنویسی، که از اول تا آخرش نامه باشد، ولی از ریتم نیفتد. البته انگار در پایان‌بندی هنوز جای کار دارد و می‌شود بهتر باشد اما برای تجربه اول، خوب است. ۲. کتابخوان را درست منطبق با شخصیت اصلی انتخاب کرده‌اند. ? آزاده مویدی، جدای از صدای خوبش، اینقدر پرجنب و جوش و با انرژی است که شیطنت‌هایش از بین عروسک‌گردانی‌هایش یا صفحه اینستاگرام و خوانشش پیداست.۳. اگر میخواهی نویسنده‌ای را بشناسی و با فضای ذهنش آشنا شوی، نیاز است که حرفهایش را جدای از کتابش بشنوی. مونا، از گرافیک وارد نویسندگی شده و شخصیت‌های نیمه تاریک وجود خودش را می‌آفریند. در ظاهر دختری آرام و شاید حتی خجالتی و توی خود است اما شخصیت‌هایش پر است از شیطنت و طنز و البته از آن قالب کلیشه‌ای زن بودن بیرون آمده اند. می‌گوید وقتی کار برایش لذت دارد که همه چیز را به خود او بسپارند. فضا سازی و خلق شخصیت‌ها و روند داستان. اینکه قصه و کارکتر را به او بدهند و بگویند بنویس، آزارش می‌دهد. (همه اینطوری نیستن آیا؟ ?) و یک چیز دیگر: عموما نویسندگی کتاب نان و آب ندارد. خوش شانس‌های نویسندگی از راه نمایشنامه و فیلم‌نامه نویسی می‌توانند خوب و قابل توجه کسب درآمد کنند و خوشبختانه مونا توانسته به این عرصه وارد شود.  https://taaghche.com/audiobook/78052 </description>
                <category>فاطمه غلامعليان</category>
                <author>فاطمه غلامعليان</author>
                <pubDate>Wed, 28 Dec 2022 12:12:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماشاالله خان در بارگاه هارون الرشید</title>
                <link>https://virgool.io/MePlusBook/%D9%85%D8%A7%D8%B4%D8%A7%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87-%D8%AE%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%B1%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%88%D9%86-%D8%A7%D9%84%D8%B1%D8%B4%DB%8C%D8%AF-apwuxbiibysm</link>
                <description>قفسه: #طنز (در حد تبسم)  قربان تعظیم عرض کردم! ایرج پزشکزاد است دیگر! از اولش هم میدانی شوخی هایش سان‌فرانسیسکویی  است و شخصیت‌های داستانش یک سری مسلمان پلاستیکی هستند، دور هم جمع؛ هم در حرم امام رضا حاضرند و هم در بزم شراب. ?ماشاالله خان، آدمی نسبتا ساده ولی چرب زبان، پررو، با اعتماد به نفس و خوش شانس است که هرچه از IQ کم دارد، هوش هیجانی اش (EQ) بالاست. هر کجا می‌رود همه را مجذوب خود می‌کند از رئیس بانک تا هارون الرشید و زنان حرمسرا. از هر موقعیتی هم بهترین استفاده را می‌کند. به نگهبانی بانک بسنده نکرده و ادامه تحصیل می‌دهد و وقتی به مرتاضی هندی برمی‌خورد که توانایی جابجایی افراد در زمان را دارد، بجای احضار یکی دو نفر از زمان گذشته، آرزو می‌کند خودش برود و در قدیم زندگی کند. این است که به زمان هارون الرشید فرستاده می‌شود و ماجراهای گوناگونی از سر می‌گذراند.جاسوس حسابش می‌کنند، شیرکُش دربار می‌شود و یار غار خلیفه. خواجه‌ی حرمسرا می‌شود و داماد میرغضب شاه. زن بارداری به اسم بنت سکینه می‌شود و دایه‌ی فرزند عباسه (خواهر شاه). حتی نقش شیر جنگل را هم بازی می‌کند. در این میان، اکبر آقا جان که ایرانی است، کار چاق کن ماشاالله است و فرشته‌ی نجاتش در خیلی از مهلکه‌ها از جمله از دست سامیه فیل کش.  :) فارسی-عربی حرف زدن‌هایشان هم بانمک است:&quot;+ قیافه احمد سور خان؟ والا یک ریش بزی داشت، هذا محاسن البزی عین جناب عالی. عرض شود یک کمی هم چاق بود. هذا مختصر فربه. الدماغ العقابی... &quot;. . &quot;+جناب عبدالله خان! آقا راجع به شام و نهار ما دستوری به شما ندادند؟ چونکه جسارت است ما از گرسنگی سر پا بند نمی‌شویم. الرودة الکبیر صرفها رودة الصغیر...&quot; . . &quot; +سایه مبارک کم نشود. سایة المبارک لاقصیر&quot;تکیه کلام:مغز قلم، تعال بغلمپ. ن. هر کسی این رمان رو در زمره رمان تاریخی بهتون معرفی کرد، بدانید و آنگاه باشید که کتاب هیچگونه اطلاعات تاریخی به شما نخواهد داد. فقط در حدی که یکی دو اسم بشوید و بعدا خودتون برید درباره شون تحقیق کنید. روند کتاب برپایه‌ی این داستان تاریخی بنا شده که جعفر برمکی و عباسه (خواهر هارون الرشید)، در خفا ازدواج کرده و بچه دار می‌شوند و با لو رفتن ماجرا، خلیفه علاوه بر این دو، خون افراد بسیاری را به ناحق می‌ریزد. (درباره صحت چنین داستانی بین مورخین اختلاف نظر وجود دارد.) آذر ۱۴۰۱ https://taaghche.com/audiobook/100148  چhالشttps://taaghche.com/audiobook/100148 </description>
                <category>فاطمه غلامعليان</category>
                <author>فاطمه غلامعليان</author>
                <pubDate>Thu, 15 Dec 2022 17:55:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به جودی آبوت عزیز</title>
                <link>https://virgool.io/lets-write/%D8%A8%D9%87-%D8%AC%D9%88%D8%AF%DB%8C-%D8%A2%D8%A8%D9%88%D8%AA-%D8%B9%D8%B2%DB%8C%D8%B2-pjf9sforiyx8</link>
                <description>جودی عزیز، کتابت اولین رمان نامه‌نگارانه‌ای بود که خواندم. خوشحالم که میبینم با شادی های کوچک زندگی شادی و علیرغم تمام سختی‌ها و کمبودها سعی میکنی خوب‌ها را ببینی. به پشتکارت افتخار میکنم که به نامه‌نگاری‌های یک طرفه آن ادامه دادی. خواندن نامه‌های یک طرفه‌ی یک نوجوان به پدرخوانده اش که قرار است گزارش پیشرفت تحصیلی در آن نوشته شود وحشتناک و کسل کننده به نظر می‌آید؟ خب خبر شگفت آور اینکه به لطف قلم توانمند تو، این نامه‌ها به شدت خواننی و دوست داشتی هستند میتوانم دقیقا حس کنم کجا دلت برای کسی تنگ ‌شده یا اینکه از کسی عصبانی هستی یا فقط خوشحالی. عجیب نیست؟ انگار خودت از لابلای سطرها بیرون می‌آیی و نامه‌ها را بلند بلند برایم می‌خوانی.چطور توانستی این همه کتاب در لابه‌لای نامه‌هایت معرفی کنی و ما را با ادبیاتتان پیوند بزنی؟ چطور لحن و قلمت در موقعیت‌های گوناگون عوض می‌شد؟با خواندن نامه‌هایت به فکر فرو رفتم که منبع شادی ما آدم‌ها چیست؟ آیا محرومیت چشیدن (و سپس خارج شدن از آن) شادی آور است؟ آیا امید به آینده است که زندگی را شیرین می‌کند یا زندگی در لحظه؟ احساس تعلق چقدر در این شادی موثر است؟ (مثلا تو به وضوح با وجود حس تعلق خوشحال‌تر بنظر میرسیدی.)با تلاش‌های کوچک کوچک، بعد از چهار سال، چه تغییرات اساسی ممکن است بکنیم؟ (خودت را ببین که چقدر عوض شده ای!) همیشه پرانرژی باشی. مثل نامه‌ها و کارتونت. پ. ن.دنیا علاوه بر شاعرها، به انیمیشن سازها و داستان نویسها هم بدهکار است :)کتابت خوب بود ولی بدون شخصیت پردازی انیمیشن ساخته شده از آن، چیزی کم داشت.جملات و بخش‌های ماندگار کتاب بابالنگ‌دراز:وقتی که آدم به شخصی، محلی، یا روش مخصوصی در زندگی عادت کرد و ناگهان آن را از دست داد یک جای خالی در دل آدم باقی می‌گذارد....خدای آن‌ها (که دست نخورده از اجداد خود به ارث برده‌اند) نظرتنگ، غیرمنطقی، بی‌عدالت، خسیس، منتقم و متعصب است. شکر خدا که من هیچ خدایی را از هیچکس به ارث نبرده‌ام. من آزادم که خدای خود را آنطور که دلم می‌خواهد مجسم و انتخاب کنم. خدای من مهربان، بخشنده، دلسوز، چیزفهم و اتفاقا خیلی هم شوخ است....بابا من راز خوشبختی را پیدا کرده‌ام و آن این است که برای حال زندگی کن. افسوس گذشته را خوردن و به انتظار آینده به سر بردن غلط است. بلکه باید از این لحظه حداکثر استفاده را برد.من می‌خواهم هر ثانیه از زندگیم را خوش باشم و می‌خواهم وقتی که خوش هستم بدانم خوش هستم!بعضی‌ها زندگی نمی‌کنند، مسابقه دو گذاشته‌اند، می‌خواهند به هدفی که در افق دوردست است برسند و در حالیکه نفسشان به شماره افتاده می‌دوند و زیبایی‌های اطراف خود را نمی‌بینند. آن وقت روزی می‌رسد که پیر و فرتوت هستند و دیگر رسیدن و نرسیدن به هدف برایشان بی‌تفاوت است....آیا داستان آن استاد آلمانی را شنیده‌اید که با زینت آلات مخالف بود و آن‌ها را زائد می‌دانست؟ وی معتقد بود که لباس را برای پوشش بدن باید پوشید و بس! زیبایی لزومی ندارد. زن استاد که موجودی مهربان و سربراه بود طریقه اصلاح لباس را قبول کرد و لباس‌های کیسه مانند می‌پوشید. خیال می‌کنید استاد چه کرد؟ با یک دختر خواننده که سر تا پا یک پارچه مد بود فرار کرد!...آدم هوس چیزهایی که مزه‌اش را نچشیده هرگز نمی‌کند، ولی بعد از اینکه یک بار مزه نعمتی را چشید آن وقت دیگر محرومیت از آن مشکل است. برای اینکه آن وقت آدم خود را به داشتن آن نعمت محق می‌داند....من با چشمی دورنمای زندگی را تماشا می‌کنم که سایر دختران که در محیطی مساعد بزرگ شده‌اند نمی‌بینند. بسیاری از دختران هستند که نمی‌دانند خوشحال و سعادتمندند. آن‌ها چنان به خوشی‌ها عادت کرده‌اند که احساساتشان فلج شده است. اما من، هر لحظه خوشبختی خودم را احساس می‌کنم و یقین دارم که خوشبختم و هر واقعه نامساعدی هم که پیش آید، به این عقیده باقی خواهم ماند و به ناراحتی‌ها (حتی دندان درد) مانند تجربه جالبی می‌نگرم و از اینکه از تجربه تازه‌ای غافل نمانده‌ام خوشحالم. آسمان بالای سر من به هر رنگی باشد، من برای هرگونه سرنوشتی حاضرم....آیا شما به آزادی اراده عقیده دارید؟ من عقیده دارم. بی چون و چرا من به فلاسفه‌ای که فکر می‌کنند هر عملی که از آدم سر بزند غیر قابل اجتناب و نتیجه تجمع عوامل غیرارادی است مخالفم و آن را سخیف‌ترین عقاید می‌دانم، در این صورت هرکس هر کار کرد، کرد، کسی هم ملامتش نمی‌کند، وقتی که کسی عقیده به تقدیر داشته باشد طبیعی است که می‌نشیند و می‌گوید هر چه خدا بخواهد همان است....من از مردمی که می‌نشینند و رو به آسمان می‌کنند و چشم‌ها را در چشم‌خانه می‌گردانند و می‌گویند «خواست خدا چنین بوده است» در حالیکه یقین دارند چنین نیست خیلی عصبانی می‌شوم.افتادگی یا تسیلم و رضا یا هرچه می‌خواهید اسمش را بگذارید علامت سستی و درماندگی است. من پیرو مذهب زنده‌تر و مبارزتری هستم...&quot;بابا وقتی روزی فرا برسد که ما زنها حق خودمان را بگیریم ، شما مردها باید خیلی مراقب اوضاع خودتان باشید .&quot;... استدلال‌های بانمک?:&quot;ما اینجا سه تا گوسفند بزرگ و نه تا بره کوچولو داریم . باید ببینید که آنها چقدر غذا می خورند . مثل گوسفند غذا می خورند .&quot;(مثل گوسفند غذا میخورن?)... غر غر کردن :&quot;بابای عزیز ، شما از بابت اینکه دختر نیستید ، خوشحال نیستید ؟ حتماً با خودتان فکر میکنید که این همه جاروجنجال و هایوهوی ما آن هم برای موضوع لباس خیلی خیلی احمقانه و مسخره است ؟&quot; https://taaghche.com/audiobook/124549 </description>
                <category>فاطمه غلامعليان</category>
                <author>فاطمه غلامعليان</author>
                <pubDate>Fri, 11 Nov 2022 05:32:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آمبریج، ظالمی منفور</title>
                <link>https://virgool.io/@fatemegholamalian/%D8%A2%D9%85%D8%A8%D8%B1%DB%8C%D8%AC-%D8%B8%D8%A7%D9%84%D9%85%DB%8C-%D9%85%D9%86%D9%81%D9%88%D8%B1-ldjzy9k0wbuo</link>
                <description>صبر کن ببینم! چی شد؟! مگه قرار نبود هری پاتر یه داستان فانتزی باشه تو یه دنیای خیالی؟ پس چرا دنیاش آنقدر شبیه به واقعیتیه که فقط یک کمی جادو قاطیش داره؟وزارت سحر و جادو می‌ترسه واقعیت رو قبول کنه و برای همین نسبت به حرف آدم حسابی‌ها مثل دامبلدور بی‌تفاوته و حرف‌های هری رو انکار می‌کنه. بعد هم به این نتیجه میرسه که بهتره نماینده‌ی مستقیم از خودش توی مدرسه داشته باشه و در نهایت اون نماینده، میشه مدیر مدرسه: پروفسور آمبریج. آمبریج هم کوتاهی نمیکنه و قدم به قدم سیاست‌های وزارتخانه رو توی مدرسه به اجرا درمیاره. دفاع در برابر جادوی سیاه رو بجای یه درس عملی مهم، تا حد درسهای تئوری و رونویسی پایین میاره. اما خبر خوب اینجاست که بچه‌ها دارن بزرگ میشن و خودشون واقعیت‌ها رو می‌فهمن. یه انجمن تشکیل میدن، ناامید از بزرگترها؛ و توش عملا مبارزه رو برای فردایی نه چندان دور تمرین میکنن. برخی از قوانین و کارهایی که آمبریج انجام وضع کرده و انجام میده:لغو کلیه تشکل و تجمعات دانش‌آموزیبازپرسی دانش‌آموزانتشویق بچه‌ها به جاسوسی از همکلاسی‌هاشون! بخشی از آنچه در ادامه برای دلوریس آمبریج اتفاق میفته عبارت است از :دوران دلورس در هاگوارتز فاجعه‌آمیز اتمام یافت، زیرا از مرز اختیاراتی که فاج به او داده بود عبور کرد، پایش را از گلیمش دراز تر کرد و سرانجام قربانی خودخواهیِ متعصبانه‌اش شد. پس از پایان دوره‌اش در هاگوارتز، شوکه اما مصمم به وزارت‌خانه‌ای برگشت که به دلیل بازگشت لرد ولدمورت غرق در آشفتگی شده بود.در پی تغییرات سازمانی‌ای که پس از استعفای اجباری فاج به وجود آمد، دلورس فقط توانست سمت قبلی‌اش در وزارت‌خانه را باز پس گیرد.وزیر جدید، روفوس اسکریم‌جیور کارهایی مهم‌تر از آن داشت که بخواهد به دلورس آمبریج رسیدگی کند. البته اسکریم‌جیور بعدها به دلیل این سهل‌انگاری‌اش جریمه شد؛ زیرا این حقیقت که وزارت‌خانه هرگز دلورس را به خاطر سوءاستفاده‌های فراوان از قدرتش مجازات نکرده بود، از نظر هری‌پاتر به معنی سرسری گذشتن و خشنود بودن وزارت‌خانه از اعمال او بود. از نظر هری ادامه اشتغال دلورس در وزارت‌خانه و عدم موجود هرگونه واکنش نسبت به رفتارش در هاگوارتز، نشانه‌ای از فساد گسترده در وزرات‌خانه بود و به همین دلیل از همکاری با وزیر جدید خودداری کرد.خب بالاخره همیشه گفتن که دیر یا زود حقیقت آشکار میشه و ظالمها تا ابد قدرت دستشون نمیمونه. آمبریج هم هرچند طولانی زیست اما با سرنگونی ولدمورت، به پایان رسید. این نوشته رو برای چالش طاقچه نوشتم و امیدوارم ازش لذت برده باشین.  https://taaghche.com/audiobook/103058  ظhاttps:// </description>
                <category>فاطمه غلامعليان</category>
                <author>فاطمه غلامعليان</author>
                <pubDate>Sun, 23 Oct 2022 18:48:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هری پاتر و ماجرای یکهویی پدر دار شدن!</title>
                <link>https://virgool.io/@fatemegholamalian/%D9%87%D8%B1%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%D8%AA%D8%B1-%D9%88-%D9%85%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%DB%8C%DA%A9%D9%87%D9%88%DB%8C%DB%8C-%D9%BE%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%B4%D8%AF%D9%86-lmuy8gvjzlrg</link>
                <description>برخلاف همه همسن‌هایم که در نوجوانی  پاتر هد می‌شدند، من در دنیای بزرگسالی با هری آشنا شدم. دنیای تیره و تاری که در آن پسری رنج دیده درستکار می‌شود، با اینکه در خانواده ای بی‌مهر و محبت بزرگ شده مهربان می‌شود و درست برخلاف ولدمورت که خصوصیات قدرت جادوییشان یکی است، در دو قطب متفاوت قرار می‌گیرد. قلم هنرمندانه رولینگ، دنیای متفاوتی میآفریند به زیبایی. و هر چه پیش میرود، قلم و داستان پردازیش قوی‌تر می‌شود. آفرین به ایده‌اش! چند سال مدرسه، هر سال یک داستان که خواننده را با خود همراه میکند.دو راهی‌ای که هری موقع مواجهه با دیمنتورها بهش میرسه خیلی جذابه. از یک طرف میل شدید درونی‌اش که صدای پدر و مادرش را بشنود یا با واقعیت مواجه شود و از خودش دفاع کند. بالاخره سخت خودش را قانع می‌کند که دنیای حقیقی اصله و با گوش دادن به صدای والدینش یا دیدن تصویر محو از آن‌ها ، خانواده‌اش بر نخواهند گشت...یک جایی از داستان، در مدت کوتاهی، دیدش نسبت به سیریوس بلک عوض میشود و قبول میکند بجای قاتل خانواده‌اش دوست صمیمیشان بوده و حتی به عنوان پدرخوانده قبولش می‌کند و عمیقا دوستش دارد! مسئله‌ای غیر قابل باور! دامبلدور هم خوبه اما این دانای کل بودن و زیادی سفید بودنش حرصمو در میاره. با این حال، جمله‌اش رو به عنوان یادگاری از کتاب مینویسم :The consequences of our actions are always so complicated, so diverse, that predicting the future is a very difficult business indeed. چالش کتابخوانی طاقچه این ماه، کتابی بود که هم نوجوانان‌ دوستش دارند و هم بزرگسالان. هری پاتر انتخاب خوبی است و لینکش را می‌گذارم همینجا.  https://taaghche.com/audiobook/81449/%D9%87%D8%B1%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%D8%AA%D8%B1-%D9%88-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A2%D8%B2%DA%A9%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D9%86  جhیttps://taaghche.com/audiobook/81449/%D9%87%D8%B1%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%D8%AA%D8%B1-%D9%88-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A2%D8%B2%DA%A9%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D9%86 پ. ن. 1. بار اول که هری پاتر خواندم، خوب یادم است که شوکه شده بودم از اینکه فردی قوانین حاکم بر جامعه خودش (هاگوارتز) را نقض می‌کند و در آخر سال جایزه میگیرد و تشویق می‌شود. انگار نه انگار که آنها قانون بوده و قوانین برای حفاظت از بچه‌ها وضع شده! این روزها بیش از هر چیز دیگری کاملا متوجه میشوم که چرا قوانین لزوما مقدم و محترم نیست و اگر بی تعصب نگاهشان کنی، باید بدون دادن تلفات و هدر دادن انرژی و زمان ملت عوض شوند. راستی یک ویژگی دیگر هری که دوستش دارم، این است که علمش را عملی یاد می‌گیرد نه مثل بقیه بچه‌ها فقط از روی کتاب.2. اینکه کتاب‌های هری پاتر رو دارم میخونم، برام یه مفهوم تازه داره. شخصیتم داره کم کم عوض میشه. محال بود ۵سال پیش کتابی دستم بگیرم که میدونم تو این دنیا وجود خارجی نداره و سر تا تهش تخیلات نویسنده ست. اما الان خیلی خیلی خوشحالم که میخونمش. نه در دوران نوجوانی. در بزرگسالی. این یعنی اینکه فهمیدم: هی رفیق! دنیا اونقدرها هم جدی نیست.</description>
                <category>فاطمه غلامعليان</category>
                <author>فاطمه غلامعليان</author>
                <pubDate>Sun, 18 Sep 2022 00:02:05 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دایی جان ناپلئون، یادگار ماندگار ایرج پزشکزاد</title>
                <link>https://virgool.io/@fatemegholamalian/%D8%AF%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%AC%D8%A7%D9%86-%D9%86%D8%A7%D9%BE%D9%84%D8%A6%D9%88%D9%86-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D8%B1-%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%AC-%D9%BE%D8%B2%D8%B4%DA%A9%D8%B2%D8%A7%D8%AF-nlbeews2qe7d</link>
                <description>والا بابام جان دروغ چرا؟ تا قبر، آآ.ما یه همشهری داریم که نویسنده‌ست و گفت بین رمان‌های طنزِ ایرانی، &quot;دایی جان ناپلئون&quot; تَکه و مخصوصا بدرد وقت‌هایی میخوره که اخبارِ بدِ دور و برت، گوشِ فَلَک رو کر کرده. راست می‌گفت؛ برای چنین موقعیتی، جوابه. به عنوانِ قصه‌ی قبل خواب هم میشه ازش استفاده کرد. دیگه چی؟نیمچه جامعه‌شناسی است بر فامیلی از طبقه متوسط به بالا در دهه‌های ۱۳۲۰تا  ۱۳۴۰. هرچند همه‌ی منتقدین تقریبا اتفاق نظر دارن که ابدا بویی از جامعه شناسیِ زمان نبرده (بالاخره جامعه آن زمان ایران بیشتر درگیر احزابی چون توده و جبهه ملی بود و دغدغه اش، ملی شدن صنعت نفت یا بر سر کار ماندن دولت شاه).در هر صورت، یک روز حوالی سیزده مرداد و در ساعت سه و ربع کم بعد از ظهر کتاب را شروع کردم. در حین خوندنش، برای من هم همه ی ولایات دنیا یک طرف قرار داشت و مملکت غیاث اباد قم با آن همه مردم غیر و رشید و دلیر، یک طرف. حالا بماند که مش قاسم نمیخواسته دروغ بگوید و او هم مثل دایی جان کم کم خیالات ذهنی خودش را انقدر تکرار میکند تا مغزش فاصله ی خیالبافی و واقعیت را نفهمد.اون توهم توطئه ای که دایی جان داره، جدای از بیماری پارانوئیدش، حاصل دخالت های بیجای انگلیس در ایران برای کودتا 28 مرداد و آن همه آرمان و امیدی است که به باد رفته. هر چند به این موضوع به صراحت در داستان اشاره نمیشه اما با دنبال کردن بقیه نویسندگان و شعرا مثل مهدی اخوان ثالث، دلیل این ناامیدی و تفکرات کاملا مشهوده. البته که حال دایی جان از اول آنقدرها هم بد نبوده و به لطف بدجنسی های شوخی شوخی آقا جان و مماشات بقیه اعضای خانواهده، کم کم بیماری پیشروی میکنه و توهمات اولیه‌ ی دایی در اثر عوامل محیطی، به باور منجر میشه و با مقاومت در برابر مراجعه به روانپزشک، شرایط از کنترل و درمان خارج میشه.کلیّتِ داستان تکرار داره و این کتاب عریض و طویل رو میشه تو دو جمله خلاصه کرد اما هنر پزشکزاد اینه که عالَمی از جزئیات و اتفاقات بهش اضافه کرده که هر روز رو پر ماجرا میکنه و باعث نمیشه ریتم کند بشه. شخصیت پردازی، درجه یکه و باز هم از این نویسنده خواهم خواند و امیدوارم در طنزهای بعدی مودب‌تر باشه :)این نوشته را برای چالش کتابخوانی طاقچه نوشته ام و از این تیم ممنونم که با چالشش، ما را کتابخوانتر کرد.خوشحال بودم که کتاب را در زمان زنده بودن پزشکزاد خوانده ام و حالا که رفته، متنی که منصور ضابطیان برایش نوشته را منتشر میکنم. روحش شاد.پیرمرد را یک بار در پاریس دیدم.در اوایل دهه هشتاد.من از تهران رفته بودم برای دیدن پاریس،شهری که هیچ وقت مال او نبود و آنجا زندگی می کرد.پس از سال ها کتابی از او در ایران به چاپ رسیده بود و من می خواستم با او گفت و گویی در روزنامه ای که کار می کردم داشته باشم.شماره اش را پیدا کردم و تماس گرفتم.روی خوش نشان نداد.دوست مشترکی گفت به آنها که از ایران می آیند و دارند برای جایی کار می کنند کمی بدبین است.تلفن زد و سفارشم را کرد.پیرمرد قرار گذاشت.در کافه ای نزدیک خانه اش با نگرانی وتردید.احساس کلنل هندی را داشتم در جلسه مذاکره با دایی جان . گفت پرسش هایم را بنویسم تا او ببرد و یکی دو‌روز بعد با پاسخ های مکتوب برگردد.همین کار را کردم و او هم به قولش عمل کرد.قرار دوم صمیمانه تر بود مخصوصا آنکه چندتایی از کارهایم را هم برایش برده بودم.لحظه های پایانی دیدار از اوپرسیدم،پس چه وقت می خواهید چمدان هایتان را ببندید و برگردید ایران؟ چشم دوخت به چشم هایم،یک بار پلک زد و ناگهان چشم هایش پر از اشک شد.با صدایی تلخ... تلخ تر از اندوه صدای دایی جان در اپیزود پایانی سریال گفت:پسر جون!تو فکر کردی من چمدونام رو باز کرده م که بخوام ببندم؟ این جواب را فقط کسی مثل او می توانست بدهد کسی که واژه و احساس را بهتر از هرکس دیگری می شناخت.حالا دیگر ایرج پزشکزاد نیست و من شک ندارم که چمدان هایش هنوز باز نشده در انتظار برگشتنند. https://taaghche.com/book/57046/%D8%AF%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%AC%D8%A7%D9%86-%D9%86%D8%A7%D9%BE%D9%84%D8%A6%D9%88%D9%86 </description>
                <category>فاطمه غلامعليان</category>
                <author>فاطمه غلامعليان</author>
                <pubDate>Fri, 26 Aug 2022 13:53:11 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>