<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های فاطمه  اسماعیلی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@fatemeh76es</link>
        <description>با کلمات زندگی می‌کنم از روزنامه نگاری گرفته تا تولید محتوا</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 10:32:08</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/240731/avatar/GdyqB2.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>فاطمه  اسماعیلی</title>
            <link>https://virgool.io/@fatemeh76es</link>
        </image>

                    <item>
                <title>حقیقت را کجا یافتی؟ حقیقت را بر سر نیزه یافتم!</title>
                <link>https://virgool.io/@fatemeh76es/%D8%AD%D9%82%DB%8C%D9%82%D8%AA-%D8%B1%D8%A7-%DA%A9%D8%AC%D8%A7-%DB%8C%D8%A7%D9%81%D8%AA%DB%8C-%D8%AD%D9%82%DB%8C%D9%82%D8%AA-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%B1-%D8%B3%D8%B1-%D9%86%DB%8C%D8%B2%D9%87-%DB%8C%D8%A7%D9%81%D8%AA%D9%85-g9gjxkiizfky</link>
                <description>می‌نویسم تا یادم نرود تا یادمان نرود که این روزهای سرد و آلوده دی ماه 1404 چقدر خونین و سیاه گذشت. روزهایی که مازوت و کثیفی هوا را تیره و مه‌آلود کرده و همه چیز هم قطع و بریده شده است. از اینترنت و راه‌های ارتباطی گرفته تا دلخوشی، شادی و امید...می‌گویند مردمی که در خیابان‌ها در حال اعتراض هستند، همگی تروریست و مزدور هستند. برچسب‌زنی می‌کنند و علنا مردم را تهدید می‌کنند که این بار با دفعات قبلی فرق دارد. به نظر شما دلار 150 هزار تومنی شما را به آدمی متمدن و آرام تبدیل می‌کند یا انسانی پر از خشم، غم، ناامیدی و نفرت؟ سرکوب، دستگیری، توهین و کشتار از یک جامعه چه چیزی می‌سازد؟ جوانانت را به چه چیزی تبدیل می‌کند؟مدام از دور و بری‌هایم خبر کشته شدن جوان‌هایشان را می‌شنوم. نمی‌دانیم در شهرهای مختلف ایران چه می‌گذرد و چه بلایی بر سر جنازه‌های معترضان می‌آورند. می‌گویند حق تیر می‌گیرند و دریافت مبلغ پولی هنگفت، جنازه را به خانواده‌ها پس می‌دهند؛ در غیر این صورت مشخص نیست چه بلایی بر سر جنازه‌های مردم خواهد آمد.حتما خواهید گفت که این همه خشونت را چطور می‌توان توجیه کرد؟ این امکان را نمی‌توان را رد کرد که ممکن است در میان مردم معترض در سراسر کشور، شمار محدودی باشند که معلوم نیست به کجا وابسته هستند و حتی لیدری هم انجام می‌دهند. اما چند درصد؟! جدا از آن خود بخشی از نیروهای حکومت اموال عمومی را تخریب می‌کنند و به نام مردم بیچاره می‌زنند. شک دارید؟ اگر دارید، تبریک می‌گویم شما یک وابسته و نون به نرخ روزخور یا یک احمق هستید.مگر اولین بار است که مردم مخالفت خود را با مسائل گوناگون بیان کرده‌اند؟ آبان 98 و هواپیمای اوکراینی را فراموش کنیم یا جنبش زن، زندگی، آزادی سال 1401 را؟ یعنی هر کسی بیرون می‌آید و جوابش را با گاز اشک‌آور، باتوم و اسلحه و دستگیری و اعدام می‌دهند، تروریست و اغتشاش‌گر است؟ اصلا مردم چطور اعتراض کنند که نیروهای خارجی مسلح هم قاطی جمعیت نشوند؟ چه کاری می‌توان کرد و چه امکانی وجود دارد؟مگر شما راهی مسالمت‌آمیز برای اعتراض گذاشته‌اید؟ سال‌ها دزدی و فساد تمامی بدنه این نظام را دربرگرفته اما دریغ از کمی اصلاح. دریغ از کمی کاهش مشکلات و بحران‌های کشور. بحران پشت بحران، بی‌تدبیری پشت بی‌تدبیری، ظلم پشت ظلم...تاریخ نشان داده که هیچکس بر تخت قدرتش همیشه باقی نمی‌ماند. قرآن کریم گرفته که حکومت با کفر می‌ماند اما با ظلم نه... زخمی، داغدار و خشمگین منتظر می‌مانیم و برای ایران‌مان می‌جنگیم به امید روز صلح، پیروزی و آزادی...پ.ن: اغتشاشگر نیستم، معاند نیستم، وطن‌فروش نیستم، فریب‌خورده رسانه‌ها و دولت‌های خارجی نیستم، تروریست نیستم، خرابکار نیستم، غرب‌گرا نیستم، آشوبگر نیستم، سلطنت‌طلب نیستم و مزدور هم نیستم. من یک دختر مسلمان ایرانی‌ام و عاشق وطنم هستم.</description>
                <category>فاطمه  اسماعیلی</category>
                <author>فاطمه  اسماعیلی</author>
                <pubDate>Mon, 12 Jan 2026 16:41:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پناه بر کوهستان</title>
                <link>https://virgool.io/@fatemeh76es/%D9%BE%D9%86%D8%A7%D9%87-%D8%A8%D8%B1-%DA%A9%D9%88%D9%87%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-xfb1v0xemoxy</link>
                <description>نفس نفس می‌زنی، آرام آرام قدم برمی‌داری و در قلبت آرزو می‌کنی که کاش این شیب لعنتی تمام شود و بتوانی کمی در مسیر صاف و هموار راه بروی. عضلات پشت پا و ران‌هایت ذق ذق می‌کند اما ذهنت خالی از هر هیاهویی است و می‌دانی که اگر از میان این سنگ‌ها نیز عبور کنی یک خوشحالی عجیب و غریبی به سراغت می‌آید.کوهستان همین است؛ سخت، نفس‌گیر اما توام با لذتی زیر پوستی که جانت را سرحال می‌آورد. به خود افتخار می‌کنی که از پس وزن سنگین بدنت برآمدی، جاذبه را شکست دادی و هربار پاهای خسته‌ات را از روی زمین کنده‌ای و یک قدم بالاتر گذاشته‌ای. بالا و بالاتر تا وقتی شهر و آدم‌ها برایت نقطه‌هایی پراکنده می‌شوند و تو هم از نظرها پنهان می‌شوی.چند وقت پیش در اینستاگرام پستی دیدم که در آن مردی کوهنورد و غیرایرانی از کوهنوردی خود ویدئویی منتشر کرده بود. نمیدانم بر روی کدام کوه بلند بود اما از دیواره یخی و شیب‌داری بالا می‌رفت و آرام آرام و با سختی زیاد صخره‌نوردی می‌کرد. مردم برایش کامنت گذاشته بودند که چرا با جانت بازی می‌کنی یا چرا باید چنین سختی را تحمل کنی و چه فایده‌ای دارد. او پاسخی جالب به مخاطبان خود داده بود؛ می‌گفت از وقتی کوهنوردی را شروع کردم، خشم درونم کاهش یافته و در زندگی عادی و در میان آدم‌ها آرامش بیشتری دارم. قبلا بسیار خشم در درونم داشتم که الان بسیار کمرنگ شده.من هم تجربه‌ای شبیه به آن مرد غریبه داشتم؛ کوهستان پناهگاه و درمانگاه من در روزهای سخت زندگی‌ام بود. هر جمعه در کوه‌های اطراف تهران می‌گشتم و حرکت می‌کردم. کوه با سنگ‌ها و درخت‌هایش نمی‌گذاشت سکون و کرختی زندگی‌ام را از پا بیندازد.حالا این روزها در آرزوی فتح دماوند هستم. علم کوه و سبلان و توچال... امیدوارم زانوی آسیب‌دیده‌ام این فرصت را به من بدهد که قله‌های زیبا و باشکوه ایران را از نزدیک ببینم.پ.ن: پیشنهاد می‌کنم اگر به این موضوع علاقه‌مند هستید، حتما پادکست بیس کمپ را گوش دهید.دماوند باشکوه</description>
                <category>فاطمه  اسماعیلی</category>
                <author>فاطمه  اسماعیلی</author>
                <pubDate>Tue, 26 Aug 2025 14:11:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رنج را در آغوش بگیر و سپس بگذر...</title>
                <link>https://virgool.io/@fatemeh76es/%D8%B1%D9%86%D8%AC-%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%D8%BA%D9%88%D8%B4-%D8%A8%DA%AF%DB%8C%D8%B1-%D9%88-%D8%B3%D9%BE%D8%B3-%D8%A8%DA%AF%D8%B0%D8%B1-hl0xwuo7kgos</link>
                <description>مادر بزرگ که فوت کرد، روز خاکسپاری پدرم داخل قبر رفت تا تلقین مادرش را خودش انجام دهد؛ آخرین خداحافظی در جایی تنگ و خاکی. زیر گرمای ظهر تابستان، در هیاهوی عزاداری و صداها و ناله‌ها، از بالای تلی از خاک و قبر تازه کنده شده به پایین چشم دوختم. اشک می‌ریختم و پدرم را می‌دیدم که تن سرد مادرش را آرام آرام تکان می‌داد و تلقین می‌گفت. چهره‌اش را نمی‌دیدم و نمی‌دانم اشک ریخت یا نه، نمی‌دانم آخرین صحبت‌هایش را با مادرش انجام داد یا نه. فقط وقتی از درون قبر بیرون آمد، تمام تنش خاکی بود و صورتش پر از غم و خستگی.پدرم مردی مسئولیت‌پذیر و منضبط است و وقتی باید برنامه‌ای را پیش ببرد و کارها به بهترین شکل انجام شوند، تمام احساساتش را کنترل می‌کند تا کارش را انجام دهد. روزی که خبر فوت را دادند و روز خاکسپاری، چندان ندیدم که بنشیند و گریه کند. غمگین و دلتنگ بود اما گویی پس از شصت سال عمر، طبیعت و روال زندگی را می‌داند و مرگ را، هرچند سخت، پذیرفته است.رنج‌آور است اما حالا که به سی سالگی نزدیک می‌شوم، می‌دانم که هر چه بگذرد عزیزانم را قرار است از دست بدهم. گاهی از دست دادن به مرگ محدود نمی‌شود اما در این مورد فقط به مرگ و رفتنی بی‌بازگشت فکر می‌کنم. اینکه می‌دانم اگر خودم زنده بمانم، قرار است مرگ‌های زیادی را بچشم، بارها سیاه بر تن کنم، اشک بریزم و تکه‌ای از قلبم را به باد بسپارم.6 سال پیش، پستی در اینستاگرامم منتشر کردم درباره نترسیدن، رها کردن و عبور کردن. در بخشی از متنم نوشته بودم: «نامه سی‌ و یک نهج البلاغه جمله‌ای از حضرت علی(ع) داره که میگن: اگر برای آنچه از دستت رفته ناله می‌کنی پس برای هرچه به دستت نرسیده نیز ناله کن. بر آنچه نبوده به آنچه بود استدلال کن، زیرا امور دنیا شبیه یکدیگرند.»حالا که فکر می‌کنم هنوز هم نظر 6 سالم پیشم را دارم اما هنوز هم اندرخم یک کوچه هستم و نمی‌دانم که چگونه باید فریاد زد هراسی نیست و ادامه داد؟ چگونه باید با رنج بودن کنار آمد؟ کاش بدانم راز این پذیرش، صبر، آرامش، یکی بودن با خدا، طبیعت یا هر چیزی که اسمش را می‌گذارید، چیست و چگونه باید به آن دست پیدا کرد. نمی‌دانم در دل شلوغی‌ها و دیوارهای بتنی تهران می‌توان چنین لحظاتی غریب را تجربه کرد یا نه. هرچند که من به مهر و آغوش خدا ایمان دارم؛ هرچند دورم، هرچند دیرم...</description>
                <category>فاطمه  اسماعیلی</category>
                <author>فاطمه  اسماعیلی</author>
                <pubDate>Wed, 13 Aug 2025 16:30:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوازدهمین روز از جنگ ایران و اسرائیل - سومین روزنگاری</title>
                <link>https://virgool.io/@fatemeh76es/%D8%B3%D9%88%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%86%DA%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%AC%D9%86%DA%AF-%E2%80%93-3-%D8%AA%DB%8C%D8%B1-1404-%E2%80%93-%D8%AA%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%86-lzhmcynrqmgk</link>
                <description>دیشب تهران زیر آتش بود و هر نقطه شهر صدای انفجار و پدافندها می‌آمد. اذان صبح را که گفته‌اند، چادرم را سر کردم تا دو رکعت نماز بخوانم که صداها هر لحظه بیشتر و بیشتر شد. نتوانستم جلوی کنجکاوی‌ام را بگیرم و دم پنجره رفتم. نورهای قرمز و زرد پدافندها در آسمان پرواز می‌کردند و یک لحظه هم استراحت نداشتند. تا اینکه صدای چند انفجار در نزدیکی‌هایمان آمد و دیگر از کنار پنجره دور شدم.آنقدر وضعیت بد شده بود که پدرم 4 صبح با من تماس گرفت و جویای حالمان شد. پدرم که در این روزها آرام‌تر و مسلط‌تر از همه ما بود و خانه‌اش را نیز ترک نکرده بود.دیروز همکارم تعریف می‌کرد که در محله ونک بود و یک کوچه آن طرف‌تر انفجاری رخ داده است. ترسیده بود و می‌گفت تمام صورت و موهایم را خاک و غبار گرفته بود. موج انفجار تا نزدیکی آن‌ها رسیده و همه مردم به سمت دیگری فرار می‌کردند. شبیه به فیلم‌هایی که قبلا می‌دیدیم و یک موسیقی هیجان‌‌انگیز هم بر روی آن پخش می‌شد.حالا امروز آتش بس اعلام کرده‌اند. درواقع آن طرف دنیا، رئیس جمهور اولین یا دومین کشور قدرتمند دنیا برایمان تعیین و تکلیف کرده که حالا دیگر نباید به اسرائیل موشک بزنیم. حرف از صلح زده. هه... صلح...می‌دانید سیاست‌مداران و کسانی که دنیا را می‌چرخانند تمامی مفاهیم و کلمات را به نفع خود مصادره کرده‌اند و به لجن کشیده‌اند. فکرش را بکنید که در تمامی رسانه‌ها می‌گویند به ایران حمله کردیم تا صلح منطقه خاورمیانه را برقرار و پایدار کنیم. ما قرار است در ایران جان بدهیم تا دیگر همه چیز رنگ صلح و صفا به خود بگیرد.پیش از جنگ هم همه چیز دچار استحاله شده بود؛ کلماتی مانند آزادی، امنیت، صلح، استقلال، مقاومت و غیره. اما حالا واقعیت دوباره سیلی محکمی به صورت‌مان زده و یادمان آورده که انسان خاورمیانه‌ای پشیزی ارزش برای سفیدپوستان غربی ندارد. تنها سه چیز ارزش دارد و آن هم قدرت، پول و ایدئولوژی است.........................................................................................................................برگشتم جملات قبلی‌ام را خواندم و فهمیدم که چقدر کلماتم به خشم، ناراحتی و استیصال آغشته شده‌اند. ناامید نیستم، هرچند تابه‌حال جنگ را به این شکل تجربه نکرده بودم اما هنوز به آتش بس بدبینم، به روایات رسانه‌های داخلی و خارجی بدبینم، به فردای پس از جنگ بدبینم و می‌دانم که هیچ کاری از دستم برنمی‌آید و باید تنها نظاره‌گر جبر جغرافیایی باشم. جبری که ما را به این برهه از تاریخ کشانده و وطن زیبایم را این چنین در رنج و سختی فرو برده است......................................................................................................................این روزها تلاش کردم که به عادت‌ها و روتین زندگی گذشته‌ام تا حدی بازگردم. زندگی گذشته... انگار از آن روزها سال‌ها می‌گذرد. همه‌مان می‌دانیم که دیگر آن آدم‌های قدیمی نمی‌شویم. مثل دوران کرونا که همه چیز را به قبل و بعد از خود تقسیم کرد. اما چه می‌توان کرد، زور زندگی زیاد است و من خوشحالم که زندگی ما را به جلو هل می‌دهد و در گوشمان می‌گوید که نترس و ادامه بده.به همین خاطر، سعی کردم که دوباره روتین‌های قبلی‌ام را انجام دهم. از روتین پوستی گرفته تا رژیم غذایی و ورزش و فیلم دیدن. حتی تلاش می‌کنم که چند ساعتی از اخبار دور باشم و کارهای معمولی خانه را انجام دهم. لباس‌ها را بشورم، غذای خوشمزه بپزم، به گلدان‌ها آب بدهم و غبار روی میزها را پاک کنم.هرچند که در این روزهای جنگ، هر کار معمولی و همیشگی هم معنای دیگری نیز می‌داد. مثلا مدام کتری و بطری‌ها را پر از آب می‌کنم، لباس‌های کثیف را تند تند در ماشین لباس‌شویی می‌اندازم تا اگر روزی آب قطع شد، آماده‌ باشم. یا هربار زیر لوستر نشسته‌ام و کاری انجام می‌دهم، مثل همیشه بیخیال موقعیتم نیستم.یا دیگر مثل روزهای قبل از جنگ، همان اول صبح، پرده‌ها را کنار نمی‌کشم. مدام ته ذهنم تکرار می‌شود که اگر پرده‌ها را بکشم و ناگهان چیزی اطرافمان بترکد، شیشه‌ها بیشتر به سمتمان پرت می‌شوند و باز پرده‌ها تاحدی از شدت فاجعه جلوگیری می‌کنند. با اینکه به پنجره‌هایمان چسب زده‌ایم و حالا دیگر می‌‌‌‌دانم در مواقع بحران چگونه باید به شیشه‌‌ها چسب چسباند که کمتر آسیب‌زننده باشند........................................................................................................................حالا که این جملات را می‌نویسم درختان روبه‌روی خانه‌ام با نوازش نسیم تکان می‌خورند، صدای گنجشک‌ها و کولر آبی می‌آید و خورشید درحال غروب کردن است. باید منتظر ماند و دید که این آرامش و صلح پوشالی تا کجا قرار است ادامه پیدا کند... به امید روزهای روشن.پنجره‌های جنگ‌زده</description>
                <category>فاطمه  اسماعیلی</category>
                <author>فاطمه  اسماعیلی</author>
                <pubDate>Tue, 24 Jun 2025 19:02:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یازدهمین روز از جنگ ایران و اسرائیل - دومین روزنگاری</title>
                <link>https://virgool.io/@fatemeh76es/%DB%8C%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%87%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%A7%D8%B2-%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%88-%D8%A7%D8%B3%D8%B1%D8%A7%D8%A6%DB%8C%D9%84-%D8%AF%D9%88%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%86%DA%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-kwerciyap5uc</link>
                <description>دو شب پیش به تهران بازگشتیم. در ورودی شرق تهران چندین ایست بازرسی دیدیم که خودروهای مشکوک را نگه می‌داشتند، به خصوص وانت‌ها.شاید از معدود دفعاتی بود که از دیدن گشت و ایست بازرسی احساس بدی نداشتم و خوشحال بودم که تمامی این کارها برای امنیت تهران است.از روی پل صدر که رد می‌شدیم، توقع داشتم مثل همیشه بنرهای تبلیغاتی برندهای مختلف را ببینم که به صورت ردیفی نصب هستند اما هر چه ماشین جلوتر می‌رفت، چهره آدم‌هایی را می‌دیدم که در حملات اسرائیل کشته شده بودند.بغض گلویم را فشرد و چشمانم آرام آرام تر شدند. در کنار اسامی کودکان و زنان و مردان همین شهر حالا عنوان شهید و شهیده اضافه شده بود. در عکس‌هایشان می‌خندیدند و فکرش را هم نمی‌کردند که روزی تصاویرشان روی پل صدر نصب شود و غریبه‌ها برای نبودشان گریه‌ها سر دهند.راستش را بخواهید هر خبری که می‌آید که کودکی ایرانی مرده، اشک در چشمانم حلقه می‌زند. فکر آنکه کودکی داشته باشم و آن را از دست بدهم، دیوانه‌ام می‌کند. این روزها بارها به اطرافیانم گفته‌ام که خداروشکر که فرزندی و طفلی ندارم. خدا به داد داغ‌دیده‌ها برسد................................................................................................................................................حالا که بیش از ده روز از جنگ گذشته، کم کم دارم به صدای پدافندها عادت می‌کنم، خوشحالم که به شهرم تهران بازگشته‌ام و می‌توانم در کنار باقی مردم زندگی کنم.با ماشین که در سطح شهر تردد می‌کنیم، چشم می‌چرخانم تا سوپرمارکتی‌هایی را که نزدیک خانه و باز هستند، به یاد بسپارم تا مواقع ضروری به آن‌ها مراجعه کنیم. هیچ وقت با این قاب و فیلتر به شهر نگاه نکرده بودم. قبل از رفتن از تهران و حالا که برگشته‌ام، مدام به ساختمان‌ها دقت می‌کنم. در هر خانه‌ای یک یا دو چراغ روشن هستند و تاریکی طبقات دیگر را دربرگرفته.یک قهوه فروشی هم نزدیک خانه‌مان از همان روزهای اول جنگ باقدرت باز است و به کارش ادامه می‌دهد. یک بار هم ازش آیس لته خریدیم. یا دو شب پیش که به تهران رسیدیم، از یک نانوایی سنتی بربری خریدیم. در حالت عادی آنقدر صف طولانی دارد که حوصله‌مان نمی‌کشید که بربری‌های خوشمزه‌اش را تست کنیم اما این بار جنگ باعث شد که فقط چند نفر جلویمان باشند و خیلی سریع خرید کنیم.صف نانوایی بربریدر این روزها آنقدر جمعیت تهران کم شده که از زمان تعطیلات عید نوروز هم خلوت‌تر شده است. دیگر ترافیک نداریم، هوا با وجود انفجارها تمیز است و دماوند باشکوه از دور دیده می‌شود. حتی می‌توان ستاره‌های بیشتر در آسمان دید؛ البته اگر با تیرهای پدافندها اشتباهشان نگیریم..............................................................................................................................................از دیروز گاهی vpn وصل می‌شود. سری به اینستاگرام می‌زنم و پست‌های صفحات خارجی را می‌بینم. آن صفحه (نامش را به یاد ندارم) از ایران و همبستگی مردم کشور ویدئویی ساخته، از مرد نانوایی که 20 دقیقه پیش خبر شهادت برادرش را شنیده و باز هم دارد برای مردم نان می‌پزد یا مردی که به کسانی که در صف بنزین منتظر مانده‌اند، یک لیوان آب خنک می‌دهد یا نوازنده ویالونی که در خیابان‌های خلوت تهران می‌نوازد تا شاید صدای بمب و پدافندها را دیگر کسی نشنود.به سراغ کامنت‌ها می‌روم، اکثرا خارجی هستند و به انگلیسی کامنت گذاشته‌اند. یک نفر نوشته: These are the souls from the land of poetry and loveقلبم کمی گرم می‌شود و به این فکر می‌کنم که انسان عجب موجود عجیب و غریبی است. آن سر دنیا عده‌ای هستند که ما را دوست دارند و در حد خودشان از ما حمایت می‌کنند و عده‌ای دیگر به خون‌مان تشنه هستند.یک نفر دیگر در کپشن خود نوشته بود: در سرزمین من رنج زندگی همیشه از شادی پیشی گرفته است... راست می‌گوید همین دیروز در اخبار خواندم که 865 نفر به شهادت رسیده‌اند و مشخص نیست این عدد تا کجا بالا خواهد رفت.اما چه می‎‌توان کرد؟ زور زندگی بیشتر است. همانطور که روزهای اول جنگ بیشتر ترسیده بودم حالا کم کم دارم عادت می‌کنم. نمی‌دانم عادت کردن به وضعیت جنگی خوب است یا نه اما هنوز زنده‌ایم و معتقدم زندگی با تمام رنج و دردی که در دلش دارد، موهبتی است که ما در اختیار داریم. هر چه هست، باید دوام آورد و به دنبال نور در لابه‌‌لای زخم‌ها دوید.کودکان ایرانپ.ن: این مطلب در ساعات اولیه دوشنبه 2 تیر 1404 منتشر می‌شود. در حالیکه در اخبار اپلیکیشن «بله» مدام خبر انفجار در کرج و کار کردن پدافندها منتشر می‌شود.</description>
                <category>فاطمه  اسماعیلی</category>
                <author>فاطمه  اسماعیلی</author>
                <pubDate>Mon, 23 Jun 2025 01:55:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هفتمین روز جنگ ایران و اسرائیل - نخستین روزنگاری</title>
                <link>https://virgool.io/@fatemeh76es/%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%88-%D8%A7%D8%B3%D8%B1%D8%A7%D8%A6%DB%8C%D9%84-%D9%86%D8%AE%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%86%DA%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-rgeowxvk1cey</link>
                <description>صداهایی شبیه به ترکیدن بمب از دور می‌آید. اخبار محدود و سخت به دستمان می‌رسد. اینترنت ملی شده و فقط در پیام‌رسان‌های داخلی مثل بله و ایتا اخبار را می‌توانیم بخوانیم. مامان و بابا تهران ماندند و مامان بزرگ هنوز در آی سی یو بستری است و به هوش نیامده. برادرم امیر و همسرش شمال رفته‌اند و پیش خانواده عروسمان هستند.صدای پهپادها و پدافندها می‌آید. چه کلمات و اسامی عجیبی. همین یک هفته پیش اگر از من می‌پرسیدید تفاوت این دو چیست و وقتی بترکند چه صدایی می‌دهند یا موشک چطور کار می‌کند، اطلاعات خاصی نداشتم. اما حالا؟ وقتی پدافندها کار می‌کنند، از دور چند نقطه قرمز هستند و به هوا پرتاپ می‌شوند و بعد از آن به رنگ زرد درمی‌آیند و در هوا پخش می‌شوند و بعد از لحظاتی صدای بوم بومی در فضا می‌پیچد.امشب که تمام شود و سحرگاه جمعه آغاز شود، بیش از یک هفته از بمباران اسرائیل در تهران و کشور گذشته. هشتمین روز جنگ. جنگ، جنگ، جنگ... کلمه عجیبی است؛ هیچ وقت فکرش را نمی‌کردم که روزی درگیر جنگ شویم و گمان می‌کردم این شرایط فقط برای همسایه رخ می‌دهد. حالا هفت شبانه روز گذشته و تهران در خلوت‌ترین و غریب‌ترین شکل خود است. آدم‌ها فرار کرده‌اند، مثل ما.در همین یک سال گذشته تصویرم از جنگ کودکان، زنان و مردان فلسطینی بودند که در غزه بمباران شدند، گرسنگی کشیدند، تحقیر شدند و اشک‌ها و خون‌ها ریختند. از یک جایی به بعد سعی کردم اخبارشان را دنبال نکنم، مثل اخبار دلار و مزخرفاتی که هر روز در داخل کشور به گوش می‌رسید.راستش را بخواهید حالم را بد می‌کرد و هیچ کاری از دستم برنمی‌آید. یک بار به تازگی به صدرا (همسرم) گفتم، گاهی فکر می‌کردم باید آن دنیا به خدا جواب پس بدهیم که چرا در برابر این نسل‌کشی اهالی غزه هیچ کاری نکردیم. صدرا مخالف بود و می‌گفت ما هیچ کاری از دستمان برنمی‌آید.این روزها که موشک‌هایمان بر سر اسرائیلی‌ها می‌ریزد، نمی‌دانم تقدیر الهی است که ما ایرانی‌ها بلایی بر سر این قوم گمراه و ظالم باشیم یا خودمان قرار است به خاطر تمامی گناهانمان مجازات شویم. مجازات قوم یهود و قوم مسلمان. رقابتی بر سر آنکه کداممان خدای درست‌تری است و کداممان قرار است بهشت را از آن خود کنیم.نمی‌دانم این روزها باید بگویم که بی‌خبری خوش خبری است یا بدبیاری. گاهی می‌گویم خوب است که از چیزی باخبر نیستم اما از طرف دیگر از کشته‌‌های بیشتر و خرابی‌های بیشتر ترس برم می‌دارد.حالا هر صدایی که می‌آید چند لحظه همه به هم نگاه می‌کنیم تا واکنش همدیگر را ببینیم. اگر چهره کسی جدی باشد، می‌فهمیم حتما خبرهایی هست. اما گاهی هم می‌فهمیم الکی حساس شده‌ایم و یکی می‌گوید: نترسید بابا صدای فلان چیزه.قبلا هر صدایی که برایمان عادی محسوب می‌شد، الان صدای بمب و تیر می‌دهد. صدای موتورخانه ویلا، ماشین و موتور سیکلت، ویدئویی که در گوشی پلی می‌شود، یخ‌ساز یخچال، کشیده شدن مبلمان بر روی زمین، صدای محکم بسته شدن در و هر چیزی که ده روز پیش حتی توجهمان را جلب هم نمی‌کرد.پ.ن 1: این مطلب دیگر ادامه‌ای ندارد، چون در حین نوشتن، نوری نارنجی شب را روشن کرد، صدای ترکیدن و پدافندها بلند شد و دودی بزرگ و غلیظ کل فضای پشت کوه‌‌های لواسان را دربرگرفت. این مطلب نیمه شب، حوالی ساعت 3 نصف شب و نزدیکی اذان صیح نوشته شده.پ.ن 2: این مطلب پنجشنبه، 29 خرداد نوشته شده و در تاریخ 1 تیرماه در ویرگول منتشر شده است.گویی خورشید طلوع کرد...</description>
                <category>فاطمه  اسماعیلی</category>
                <author>فاطمه  اسماعیلی</author>
                <pubDate>Sun, 22 Jun 2025 16:42:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صفر: انسان‌های تغییرپذیر برنده‌اند</title>
                <link>https://virgool.io/@fatemeh76es/%D8%B5%D9%81%D8%B1-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D8%BA%DB%8C%DB%8C%D8%B1%D9%BE%D8%B0%DB%8C%D8%B1-%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D9%86%D8%AF-csrxusho5fti</link>
                <description>نقاشی دیواری میرزا حمیدنمی‌دانم خالق این اثر را می‌شناسید یا نه، هنرمندی خلاق به نام میرزا حمید که بر خرابه‌ها و دیوارهای قدیمی شهر تهران نقاشی می‌کشد. یک بار گزارشی از او و کارهایش در وبسایت میدان خواندم، با نام «بی‌همه چیز». در بخشی از این گزارش آمده بود:- برای چه روی کوه و سنگ نقاشی می‌کشید؟که در تاریخ بماند.- این نقاشی‌ها تا کی روی این دیوارها می‌مانند؟از بین می‌رود؛ همه چیز از بین می‌رود. اینجا قبلا مدرسه بود.با خواندن این جملات و تماشای این تصویر یاد جمله‌ای از مارکس افتادم که گفته بود: هر آنچه که سخت و استوار است، دود می‌شود و بر باد می‌رود... شاید گمان کنید تیتر یادداشتم چه ارتباطی با این تصویر و جملات فیلسوف‌مآبانه دارد! راستش را بخواهید حق دارید، چون قرار است به معرفی و مرور کتابی بپردازم که آن را بیشتر در حوزه آثار مدیریتی می‌شناسند.بگذارید پیش از آن که از کتاب «وسعت یا عمق: چرا در جهانی تخصص‌گرا از شاخه‌ای به شاخه‌ای پریدن بهتر است؟» برایتان بگویم و علت انتخاب آن را شرح دهم، از تجربه‌ی چندماه اخیرم صحبت کنم. من آخرین روز شهریورماه 1401، پس از دوسال، از شرکتی که در آن مشغول به کار بودم بیرون آمدم. با تمام نکات مثبتی که آنجا برایم داشت، اما به چند دلیل تصمیم گرفتم چند وقتی کار نکنم و به دنبال شغل جدیدی نگردم.هرچند که برای گرفتن این تصمیم، متغیرهای زیادی را بالا و پایین کردم و بالاخره خودم را راضی کردم تا خودم، سلامت جسمی و روحی و خانواده‌ام را بر همه چیز اولویت دهم. البته راضی کردن غول بی‌شاخ و دم کمال‌گرایی و برآمدن از پس چالش «عقب نماندن» از بقیه و «مفید نبودن» برای جامعه کار چندان راحتی نبود.کاری که چند سال پیش نیز چیزی شبیه به آن را انجام داده بودم و آن چیزی نبود جز، شرکت نکردن در آزمون کارشناسی ارشد! یادم می‌آید بسیاری از اطرافیان و دوستانم به فکر ادامه تحصیل بودند و گمان می‌کردند باید این مسیر را برای زندگی خود انتخاب کنند. بایدی پررنگ که ریشه در فرهنگی داشت که برگرفته از نگاهی تک‌بعدی به همه چیز بود. اینکه هر انسانی برای رسیدن به موفقیت، پیشرفت، سعادت و ثروت راهی جز این مسیر تعیین‌شده ندارد.باید اعتراف کنم که از تصمیمی که گرفتم راضی هستم و گمان می‌کنم روزی دوباره به سراغ تحصیلات آکادمیک خواهم رفت که دغدغه، علاقه و انرژی لازم برای آن را داشته باشم. به همین منوال بود که چهارماه پیش از کارم بیرون آمدم و تصمیم گرفتم در این دوران بیشتر بخوابم:)، فیلم‌هایی را که مدت‌ها در لیست انتظارم بود تماشا کنم، تمرین خانه‌داری و آشپزی کنم، کتاب بخوانم و در زمینه شغلی خودم یعنی بازاریابی محتوا  آموزش جدید ببینم و مهارت‌هایم را بیشتر کنم و درنهایت، با همسرم که تازه عروسی کرده‌ایم به گشت‌وگذار بروم، بدون آنکه دغدغه‌ای برای مرخصی ساعتی و روزانه داشته باشم.آشنایی و مطالعه کتاب وسعت یا عمق نیز حاصل این چندماه استراحت کوتاه است. کتابی از نشر ترجمان که پیش‌تر نیز نشر نوین آن را با عنوان «گستره، عمق یا وسعت» روانه بازار نشر کرده است.باید بگویم برای انتخاب تصویر این یادداشت دوست نداشتم از عکس‌های بی‌روح و اینترنتی استفاده کنم. به همین خاطر به سراغ گالری‌ام رفتم و ناگهان عکسی از خودم و دوستانم را در کنار یکی از این نقاشی‌ها دیدم. با سبک و سیاق آثار میرزا حمید آشنا بودم و به همین خاطر در اینترنت به دنبال تصویری گشتم که حس و حال درونی من را در آن منعکس کند. تصویری که ناپایدار بودن و تغییرپذیری همه چیز را به من یادآوری کند.به هرحال  دیدن این اثر هنری و نگاه خالقش به جهان پیرامون، به من این نکته را آموخت که همه چیز درحال تغییر است و شاید ما انسان‌های سرگشته مانند پرنده‌های این نقاشی، روزی بتوانیم رها و آزاد بر آسمان پرواز کنیم و از سکون و ماندن و درجا زدن دل بکنیم و دیگر نترسیم.فعلا تا همین جا کافیست تا در یادداشت شماره یک به سراغ اصل موضوع برویم و من براساس تجربیات و دیدگاه شخصی خودم بخش‌هایی از این کتاب مفید و راهگشا را برایتان روایت کنم.پ.ن: اگر می‌خواهید با دیگر آثار این هنرمند دوست‌داشتنی آشنا شوید، این آدرس صفحه اینستاگرام اوست: @mirzahamidd</description>
                <category>فاطمه  اسماعیلی</category>
                <author>فاطمه  اسماعیلی</author>
                <pubDate>Mon, 23 Jan 2023 19:36:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بنشینم و صبر پیش گیرم، دنباله کار خویش گیرم</title>
                <link>https://virgool.io/@fatemeh76es/%D8%A8%D9%86%D8%B4%DB%8C%D9%86%D9%85-%D9%88-%D8%B5%D8%A8%D8%B1-%D9%BE%DB%8C%D8%B4-%DA%AF%DB%8C%D8%B1%D9%85-%D8%AF%D9%86%D8%A8%D8%A7%D9%84%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%AE%D9%88%DB%8C%D8%B4-%DA%AF%DB%8C%D8%B1%D9%85-w6f2q2xq9ty1</link>
                <description>نمیدونم دقیقا کی بود که توی ویرگول پروفایلم رو ساختم. دوست داشتم بعد از مدت‌ها دوباره به طور متمرکز و برای دل خودم بنویسم اما باز هم رهاش کردم. امروز بعد از چهار ماه خونه‌نشینی و شروع زندگی مشترک و یاد گرفتن آشپزی و خونه‌داری، یهو یاد اینجا افتادم. سری به تنظیمات پروفایلم زدم و عکسم رو به روز کردم. نگاهم به چهار نفری افتاد که مدت‌ها پیش دنبال کرده بودم. نام Jadi Mirmirani توجهم رو جلب کرد. لبخندی به لب‌هام نشست و سری به صفحه‌اش زدم تا ببینم آخرین مطلبی که منتشر کرده، برای چه زمانیه. پنج ماه پیش... روزهایی که هنوز نفس‌هامون انقدر تنگ نبود و جان‌های عزیز بیشتری در کنارمون بودند. یهو یاد روزی افتادم که در توییتر فیلترشده خبر بازداشت جادی همه جا رو پر کرده بود. روزها و شب‌های تلخ و تاریکی که به طور مداوم خبر در بند شدن انسان‌هایی آزاده به گوشمون می‌رسید و نوای قدرتمند و زیبای زن، زندگی، آزادی در همه جا طنین می‌انداخت.حالا امروز اواسط دی ماهه. بعد از دو هفته آلودگی و سیاهی جنون‌آمیز، دو روزی میشه که هوای تهران تمیز و سرده و پرندگان آزاد و رها پرواز می‌کنند. تو خونه‌ی جدیدم تنها نشسته‌ام، به دنبال کار می‌گردم و صدای فروغ فرخزاد از soundcloud دوست‌داشتنی پخش میشه که آرام و با غمی پنهان می‌خونه: و این منم زنی تنها در آستانه فصلی سرد، در ابتدای درک هستی آلوده‌ زمین، و یاس ساده و غمناک آسمان و ناتوانی این دست‌های سیمانی...</description>
                <category>فاطمه  اسماعیلی</category>
                <author>فاطمه  اسماعیلی</author>
                <pubDate>Sun, 08 Jan 2023 17:05:42 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>