<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های fatemeh</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@fatemeh79</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 12:27:04</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1611714/avatar/qN92KS.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>fatemeh</title>
            <link>https://virgool.io/@fatemeh79</link>
        </image>

                    <item>
                <title>روز های نه چندان دور</title>
                <link>https://virgool.io/@fatemeh79/%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D9%87-%DA%86%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D9%88%D8%B1-sbxy5cxln4yj</link>
                <description>سلام امیدوارم از سومین محتوای پست خوشتون بیاد.یک انسان ،از بدو تولد ،دوره های مختلفی را در زندگی خود تجربه می کند.و در مسیر عمر خود ، در جاده های  زندگی ، تجربیات و دانسته هایی را کسب می کند، وازمقاطعی عبور می کند.دوره ی طفولیت ، کودکی ، نوجوانی ، جوانی ، میانسالی و در آخر دوران پیری که در صورت بقا، با آن رو به رو می شود و این دوره را هم ، تجربه می کند وسالمند می شود.آری فرد سالمند ، گنجینه ای غنی از تجربیات هست که می توان به عنوان منبع خرد و فضیلت آنها  برای هدایت دیگران  استفاده کرد.پیری و کهنسالی  دوران پختگی است.مو های سفید وچروک های سالمندی زیباست ، مثل برگ درختان  در فصل پاییز.پیری و سالمندی که سالهای زیادی با روزگار سپری کرده و ناخواسته برای دست و پا هایش  رفیقی  به  وجود می  آورد که عصا نام دارد، عصایی که زحمت قدم هایش را به دوش می کشد، یک فرد سالمند با  مرور خاطراتش    زندگی می کند، خاطرات آن  روز هایی  که تاج  جوانی برسرش بوده و تمام هم وغم آن روز هایش بزرگ کردن فرزندانش بوده وروزها و شب ها را به امید سالم وصالح  بودن بچه هایش سپری کرده و نیرو و جوانی اش را به پای آنها ریخته ،والان هم تمام امیدش بچه هایش است.و حالا دلش می خواهد چراغ خانه اش ، با دورهمی آنها گرم شود ، نه اینکه ، خدایی نکرده ، درچهار دیواری دلگیر خانه ی سالمندان  ، چشمش  به در خیره بماند که ، شاید آ شنایی از آن گذر کند وبه یاد او بیفتد.هر انسان بالغ و قوی دوران  پیری را هم تجربه خواهد کرد، انسانی  که روزی بنیه بدنی قوی و سالمی داشته والان رفته رفته  جسمش ضعیف تر شده ، گوش هایش سنگین شده ، راه  رفتنش کند تر و دید چشم هایش تار که همین  کاستی های  جسمانی باعث می شود در این مقاطع از  زندگی ، بسیار حساس و لطیف باشد و به طعم محبت  فرزندان واطرافیانش ، پیش از پیش  نیازمند باشد.دوست دارد خانواده و رفیق هایش  کنارش  باشند و با آنها  خوش بگذراند ، کسی برایش  کتاب مورد علاقه اش  را بخواند ، دل به دلش بدهد و با او هم کلام وهم صحبت شود.او دوست دارد که نوه ها یش را زود به زود ببیند و تجربه هایی  از جوانی خود را که در این گذر عمر ذخیره کرده ، میان آنها تقسیم کند.سالمندان برای  جوانان یک برکت الهی هستند. که جوانان می توانند در تصمیم گیری های دشوار و حل مسائل از تجربه های پر بار و کامل  آنها  درس بگیرند. و صحبت ها و نصیحت آنها را سر مشق وسر لوحه زندگی خودشان  قرار دهند.وبا عبرت گرفتن از آنها موقعیت خود را در جامعه وخانواده محکم تر کند ، همان طور که حضرت رسول (ص) فر مودند:(( وجود پیران سالخورده بین شما باعث افزایش  نعمت های الهی است))در حدیث  دیگر حضرت علی (ع)  فرمودند :(( اندیشه پیر در نزد من ، از تلاش  جوان  خوش آیند تر است ))آری ... کهنسالی  وپیری ، دوره ی تکمیل ، درست اندیشیدن ، تکامل ، تجربه ، عبرت ،  برای تک تک ما  اگر تقدیر و عمر مان باشد وجود دارد .و این روز ها  چندان دور نیست ، مانند سفر از جایی به جای دیگر است ، که اگر پیش از آن سفر خودمان را  برای این  روز ها آماده کرده باشیم ، در آنجا هم به ما خوش می گذرد.با لایک وکامنت گذاشتن خود ما را خوشحال کنید?</description>
                <category>fatemeh</category>
                <author>fatemeh</author>
                <pubDate>Thu, 09 Jun 2022 17:49:16 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کودکانی با دنیایی متفاوت</title>
                <link>https://virgool.io/@fatemeh79/%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%85%D8%AA%D9%81%D8%A7%D9%88%D8%AA-zxhbv3qyq0st</link>
                <description>سلام امیدوارم از دومین محتوای پست خوشتون بیاد.من دریک خانواده چهارنفره زندگی می کنم،خانواده ای که برای به دنیا آمدن من،روزهای سخت ودشواری را تحمل کردند.با توکل به خداوند و باکمک و تجویز دکترهای مربوطه؛از قم گرفته تایزد،اصفهان وتهران،من پا به عرصه این جهان گذاشتم.مادرم برایم تعریف می کندو می گوید که خدا بعد ازهفت سال گذشتن از ازدواجشون،تو فرشته رو به ما داده و چه غصه و سختی هایی دراین مدت تحمل کردند.ولی ای کاش ،غصه های پدر ومادر من همین بودوبس.....روزسیزده آبان سال هزاروسیصدو هشتاد وهفت بعد از اینکه دوباره پدر و مادرمن، تحت درمان برای بچه دارشدن بودند،خدابه من یک خواهر عنایت کرد.خواهری که بادنیا آمدنش،چقدر خوشحال بودیم که جمع سه نفره ما،چهارنفره شد و من ازتنهایی درآمده ام.مثل همه ی خانواده ها،خودمون را برای به دنیا آمدن نوازادمون به خانه آماده کرده بودیم.ازلباس های زیبای دخترانه گرفته تا تشک وپتوی نوزادی،اسباب بازی ولوازم ضروری برای یک نوزاد را خریده بودیم و آماده و مهیا کرده بودیم.من هر روز انتظار می کشیدم که خواهرم بزرگ بشه،چهار دست وپا راه بره،وچه زمانی می تونم باهاش بازی کنم؟اما افسوس که زمان خوشحالی خانواده من کوتاه بود و اول غصه های خانواده ما شروع شد.....ما به مرور زمان متوجه شدیم که خواهرم سیر طبیعی رشد و نمو یک نوزاد رو ندارد و بدنش خیلی سست و نرم هست،پیش دکتر های مختلفی رفتیم و هر کدام تشخیص و نظرهای خاص خودشون رو داشتند. و در آخر به این نتیجه رسیدندکه، شاید بدن و استخوان هایش ضعیفه و با یکسری دارو و حرکت درمانی،بهبود پیدا می کند.مادر و پدرم طبق تشخیص دکتر ،خواهرم رو کاردرمانی می بردند.مادرم به خاطر اینکه پدرم به کارهای خودش برسد،به کلاس های آموزش رانندگی رفت و گواهی نامه گرفت ،و این مسئولیت را خودش برعهده گرفت.چون باید زمان طولانی، این درمان را ادامه می دادند.روزها و ماه ها و سال ها گذشت و این روند درمانی بدون اینکه خواهر من تغییر چشم گیری پیدا کند،ادامه داشت.و فقط تونست به سختی بنشیند‌‌.پدرو مادر من همچنان دنبال دارو و دکتر و درمان بودند.هرکس هر دکتری را معرفی می کرد،خواهرم را برای ویزیت شدن پیششون می بردیم.ازطب سنتی گرفته ،تا طب فیزیکی و شیمایی،تا اینکه یکی از آشناهامون ،یک پرفسور درتهران را بهمون معرفی کرد.خواهرم را به تهران بردند و طبق دستور پزشک، یک آزمایش خیلی خاص و سخت از خواهرم گرفتند،چون آزمایش خیلی تخصصی و سخت بود ،خواهرم را بیهوش کردند و این آزمایش رو در اتاق عمل گرفتند،،و نظر پزشک این بود که با آماده شدن این آزمایش ،تشخیص نهایی را اعلام می کند.این آزمایش باید به آلمان می رفت و با هزینه زیاد  و مدت زمان طولانی آماده می شد.من و پدر و مادرم خیلی دلواپس و نگران بودیم که جواب آزمایش چی میشه و در این تایم زمانی، روزهای خیلی سختی برای من و خانواده ام گذشت،حدود دو ماه طول کشید، جواب آزمایش حاضر شد و روز موعود فرارسید.تشخیص دکتر این بود که، این بیماری ،یک بیماری مادر زادی و ژنتیکی است و درمانی ندارد.و به زبان ساده می توان گفت که یک نوع پروتئین که برای رشد و نمو و شکل گرفتن استخوان و عضلات در بدن تولید می شود را بدن خواهر من،قادر به ساختن این پروتئین نیست ،و استخوان هایش قادر به رشد طبیعی نبوده و همین موضوع باعث می شود که خواهر من توانایی راه رفتن را نداشته باشد.بیماری دیستروفی عضلانیالان ،خواهر من درسن ۱۴ سالگی در مدرسه ی بچه های استثنایی درس می خواند و از دانش آموزهای زرنگ و باهوش مدرسه شون هست.  ما همگی حسرت راه رفتن خواهرم را داریم و از خدا می خواهم که همه مریض ها شفاپیدا کنند ،اگر هم دردی هست درمانش هم باشد.درمان  درد خواهر من هم به زودی زود پیدا شود.به امید روزی که من راه رفتن خواهرم را ببینم.امیدوارم از دومین محتوای پست لذت برده باشید.و با نظر دهی خود ما را خوشحال کنید?</description>
                <category>fatemeh</category>
                <author>fatemeh</author>
                <pubDate>Sat, 28 May 2022 15:45:54 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوران کودکی</title>
                <link>https://virgool.io/Rocket/%D8%AF%D9%88%D8%B1%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9%DB%8C-slkghpipmkny</link>
                <description>سلام امیدوارم از اولین محتوای پست خوشتون بیاد? کودکی،بهترین دوران زندگی هر فرد است.آزادازهرفکر وخیالی ،کودکی یعنی بی قید وشرط بودن نسبت به تمامی اتفاقات که در اطرافت رخ می دهد.در کودکی رنگ ها هزار رنگ هستند.ماهی قرمز داخل حوض ،قشنگ ترین رنگ قرمز دنیامون بود.بازیگوشی های کودکی از ماهی قرمز هایی که درحوض این طرف وآن طرف می رفت،بیش تربه چشم می آمد.روزهایی که شوق رفتن به خونه مادربزرگ وصف نشدنی بود.وقتی هم که می رفتیم برای برگشتن ازخونه مادربزرگ غم تو دلمون میومد.باکوچک ترین موضوع خنده دار،واقعا ازته دل ذوق می کردیم ،ذوق وشادی ازته دل بود.خنده وگریه فاصله اش کم بود.ازبچگی تا الان شاید هزار هزار شعر شنیده باشیم،ولی هیچ کدام قشنگی شعرهای بچگی ...مثل تاب تاب عباسی ،خدامنونندازی رو نداره .چون ما را یاد تاب خوردن ، خندیدن وسرگیجه بعد ازتاب خوردن می اندازد.یاشعر عمو زنجیرباف ...زنجیر منو بافتی؟...پشت کوه انداختی؟وقتی این بازی رو باشور وهیجان بازی می کردیم .نمی دانستیم زنجیر باف چیه؟کی هست؟ولی لذتی که دراین بازی می بردیم هیچ وقت ازذهن مان خارج نمی شود.بازی های دخترانه مثل خاله بازی که باسن کم اَدای آدم بزرگ ها را درمی آوردیم. نقش عروسکمون دراین بازی آنقدر پررنگ بود که انگارجز خانواده واقعی ما هستند.خوردن وخوابیدن  کودکی هم لذت خاص خودش را داشت ،خواب های عمیقی که باوجود هرسروصدایی از خستگی بیدارنمی شدیم.خوردن آبنبات چوبی های رنگی که هرکدام مناسب بارنگ اش طعم مخصوص خودش را داشت.وقتی مامان سیب زمینی سرخ شده ها را داخل بالاترین کابینت آشپزخانه مخفی می کردودستمون بهش نمی رسید.ولی به هرنحوی بود،بهشون دسترسی پیدا می کردیم ویواشکی می خوردیم،انگار که لذیذترین غذای دنیا رو خوردیم.یادش بخیر دوران کودکی باهم دیگه قهر می کردیم تاقیامت وچند لحظه بعد بدون هیچ کینه ای قیامت میشد وباهم آشتی می کردیم.خاک بازی های کودکی، خیلی حس خوبی داشت وگاهی وقت ها باهمون خاک گِل درست می کردیم .وبا گِل ها ،اشیا کوچکی مثل فنجان کوچک ،سماور وقابلمه کوچک گِلی درست می کردیم.وباحال خوبی که داشتیم بازی می کردیم وحس خوبی بهمون دست می داد.لذت درست کردن آنها یک طرف وخراب کردن آنها یک حس دیگری داشت.دراین دوران دوستی ها زیبا بود.واقعی ،ظاهر وباطن دوستی ها ودوست داشتن یکی بود.با ناراحت شدن هم دیگر غصه  میخوردیم وخوشحالی هایمان را باهم تقسیم می کردیم.گریه های بچگی هم زیبا بود.چون بدون واسطه ،واهمه درآغوش گرم مادر،عامل گریه هامون مهار میشد . بدون اینکه خجالت یامدارا بکنیم وعلت گریه ،ناراحتی مان رو بیان کنیم آرام می شدیم.ومجبور نبودیم  که آرام وبی صدا بغض هایمان روفرو ببریم.دردوره کودکی خانه های کوچکی باپشتی  وبالشت های کنار اتاق خانه هایمان درست می کردیم وقشنگی این خانه ها به نداشتن سقف بود.وبه راحتی وبدون تعارف بقیه افردا خانواده را به خانه هایمان راه می دادیم وبدون اینکه تجملات داشته باشیم ازمهمان هایمان پذیرایی می کردیم، وخیلی خوش وخرم درخانه های خیالی زندگی می کردیم.پس انداز زندگی مان درآن دوران ،قلک های کوچک پلاستیکی بود برای اینکه ازپول پربشن به زور ازباباهامون پول پی گرفتیم وپس از گذشتن زمان محدود،پر میشد وباپاره کردن وجمع کردن پول های داخل قلک فکر می کردیم  الان بین دوستام من ازهمه پول دارتر هستم و میتونم هرچی که دلم می خواد،بخرم.آری روزهایی بود که واقعا زندگی می کردیم فارغ ازهرپستی وبلندی روزگار ،کودکی باهمه سادگی هایش ،دنیایی عجیب ودوست داشتننی بود.دوران کودکی یعنی شادی ،مهر،صفا،صداقت ،پاکی ،دلخوشی ،نیکی ،نشاط و... کودکی بهترین دوره زندگی هر فرد است.دوره ای  که بعد از سپری کردن آن ،با وارد شدن به دوران بزرگسالی هر لحظه به لحظه اش حسرت است.وهرگاه یاد آن دوران می افتیم،آهی می کشیم ومی گوییم کاش دوباره به روز گار کودکی برمی گشتیم.                              (پایان)بانظر دهی خود ما راخوشحال کنید?</description>
                <category>fatemeh</category>
                <author>fatemeh</author>
                <pubDate>Sat, 30 Apr 2022 20:49:26 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>