<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های فاطمه فرخی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@fatemehfarokhi</link>
        <description>آدمی که قرار بود مهندس شود، از مدیریت سر درآورد. این‌جا از زندگی می‌نویسم، زندگی زنی که ناگهان زندگی را دوست داشت.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 13:06:59</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/129018/avatar/Wsl9SJ.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>فاطمه فرخی</title>
            <link>https://virgool.io/@fatemehfarokhi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>تنهایی‌ام آرزوست.</title>
                <link>https://virgool.io/@fatemehfarokhi/%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A7%D9%85-%D8%A2%D8%B1%D8%B2%D9%88%D8%B3%D8%AA-mnsgpww1wmjn</link>
                <description>مرگ، تنهایی، اضطراب. اضطراب تنهایی، لذت تنهایی. موسیقی از وقتی به بعد برایم معنای تنهایی داشت؛ تنهایی از وقتی به بعد معنای لذت. اضطراب با هر سرخوشی‌ای انگار که همراه شده، سرخوشی تنهایی.بعد از مادر شدن، گوشه‌ای از همه چیزم، همه وجودم را بچه گرفت. بی‌خود نیست که سه سال از رزومه رسمی‌ام «مادر تمام وقت» است. تنهایی و لذتش هم برایم بعد از او معنای دیگری پیدا کرده. تنهایی سفید شده، کمیاب و پرشور. پر از ابرهای پنبه‌ای، قهوه و مزه آدامس صبح‌های پرسه زدن‌ بی‌هدفِ پرفکر.موسیقی روی تکرار است. حتی تکرار هم بعد از او برایم ملال گذشته را ندارد، بس که بچه‌ها عاشق تکرارند. «خوشحال و شاد و خندانم...»، هزار بار می‌شنویم تا حفظش شویم و بعد که حفظ شدیم هم باز با لذت بیشتر می‌شنویم. با او بود که یاد گرفتم از تکرار هم لذت ببرم، عین تنهایی.این تکرارها اما مثل این موسیقی روی تکرار، مثل تنهایی، مثل مرگ، همراه با لذت نشئه‌آورشان برای من اضطرابی عمیق و از جنس ململی «اضطراب‌های وجودی» دارند. این اضطراب‌های وجودی را هم از این اگزیستانسیالیست‌ها یاد گرفته‌ام (کلمه قلنبه می‌اندازم توی متن و فکر می‌کنم به اینکه اگر بخوانی نظرن درباره کلمه‌های قلنبه بی‌خودی در متن چیست).به مرگ که فکر می‌کنم، پر از خالی می‌شوم. حالا همه چیز یک به تخمم بزرگ یدک می‌کشد و هم‌زمان ولع زندگی پرم می‌کند. دیروز از دوست‌داشتنی‌هایم می‌گفتم. از شماره‌دوزی توی دستم، آبرنگ، خیاطی‌های نیمه‌کاره، حتی از این مشق‌های نوشتن، پادکست، بچه‌ها،کتاب‌ها، فیلم‌ها، دویدن، وزنه، ایده‌های معلق سبک، تذهیبِ به‌زودی، خوشنویسی. وای که چه هنرمندی هستم من، برایم هورا بکشید!سرم گیج می‌رود از فکرهای تند و تند. موسیقی هم کم آورده و خود را تمام کرده. من هم روزی کم می‌آورم و تمام می‌کنم. مرگ پابه‌پا می‌کند بیخ گلویم. دیشب خواب می‌دیدم که دوباره هفده ساله‌ام... .</description>
                <category>فاطمه فرخی</category>
                <author>فاطمه فرخی</author>
                <pubDate>Fri, 02 Apr 2021 20:15:33 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای لیلا که یک روز بی‌فرصت خداحافظی رفت.</title>
                <link>https://virgool.io/@fatemehfarokhi/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%84%DB%8C%D9%84%D8%A7-%DA%A9%D9%87-%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%A8%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D8%B5%D8%AA-%D8%AE%D8%AF%D8%A7%D8%AD%D8%A7%D9%81%D8%B8%DB%8C-%D8%B1%D9%81%D8%AA-lgktjpxu6zmc</link>
                <description>دوستی عجیب‌ترینِ دنیاست، حتی عجیب‌تر از عشق. حتی‌تر، عشق هم برای من با دوستی شروع شد. این‌ها وقتی‌ کتونی‌ها رو می سابیدم و اشک می‌ریختم، توی کله‌م رژه می‌رفت.دوستی عجیب و شیرین است، نرم و شگفت‌انگیز. درد زخم‌هایش هم مثل دردهای عشقی نیست که بُرنده باشد، ولی بگذرد. زخم‌هایش همیشه هست، مثل خشکی پوست دست، کرِم می‌زنی آرام می شود ولی دوباره تا فکر کنی که خوب شد، که گذشت، باز شستن کتونی یا همین سادگی کرِم زدن دست می‌تواند دلت را ریش کند، اشکت را روان.دوستی دردش مثل شادی‌اش آرام است. مخصوصاً وقتی دورانش دراز باشد.‌ وقتی کسی نباشد که دیگر نیم‌تنه‌های خوشگلی که می‌بینی برای «او» بخری. وقتی دوباره فروردین بیاید و یادت بیفتد که چرا آخرین فروردینی که بود، انقدر مشغول بچه و زندگی بودی که یادت رفت کی تولدش گذشت. دوستی، دوستی می‌تواند خیلی دردناک باشد، دردِ نرم و مهربان.دلم تنگ است و همچنان گریه می‌کنم. می‌دانم این‌جا یا هرجای دیگری نیست و نمی‌خواند. نوشتم که حواسم به دوستی باشد، به اردیبهشت، به خرداد، به همه ماه‌ها که من خوشبخت در همه آن‌ها دوستی دارم جز فروردین.نوشتم که شما حواستان باشد. به لیلاهایتان که مبادا روزی بی‌فرصت خداحافظی بروند. بگویم که خاطره‌های دوستی سبک است، دلتنگی‌اش ولی خیلی سنگین. به سنگینی همان سیزده بدر بیست‌سالگی که دوتایی خیابان‌ها را متر کردیم و خندیدیم. دوستی خاطره‌هایش خیلی قند است. قند همه کافه‌های دوتایی، خوشمزگی پاستای فلانِ گودو که دیگر هیچ وقت بدون او در هیچ کافه‌ای مزه نداشت. بگویم که دلم تنگ شده و اشک امان نمی‌دهد... .</description>
                <category>فاطمه فرخی</category>
                <author>فاطمه فرخی</author>
                <pubDate>Fri, 19 Mar 2021 11:44:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در مذمت حلوا حلوا کردن</title>
                <link>https://virgool.io/@fatemehfarokhi/%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%A8-%D8%AD%D9%84%D9%88%D8%A7-%D8%AD%D9%84%D9%88%D8%A7-%D9%86%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-xvzwhk1gsawp</link>
                <description>دخترکِ ۱۲ ساله به دفتر مدیر رفت. خانم اجازه، گفته بودید هروقت خواستم انشا بخونم شما رو صدا کنم. الآن میاید کلاسمون؟ دفتر انشا زنگ تفریح تو دفتر معلم‌ها دست به دست می‌چرخید و بعدش به‌به و چه‌چه.«فاطمه این انشات خیلی خوب بود. بده ببرم مدرسه خودمون سر صف بخونم دانش‌آموزهامون حدس بزنن این انشا رو آدم چند ساله نوشته». فاطمه ۱۱ ساله است. بابا مدیر مدرسه راهنمایی پسرانه است. ۱۰ ساله است، کلاس چهارم. معلم می‌گوید تو خیلی زرنگی، بیا این کلید کمد کلاس دست تو هم باشه. قند توی دل دخترک آب می‌شود.۱۴ ساله است، سوم راهنمایی. هر چند روز که دلش بخواهد می‌تواند مدرسه نرود، چون المپیاد ریاضی دارد. دخترک در خانه می‌ماند و رمان می‌خواند. در المپیاد ریاضی اول می‌شود. حلوا حلوایش می‌کنند. در مدرسه خدا را بنده نیست. همه زنگ‌هایی که دوست ندارد می‌رود کتابخانه تا لیست کتاب‌ها را با خط خوبش بنویسد. خانم کتابدار برایش درد ِدل می‌کند، چون فاطمه خیلی فهمیده است. فاطمه غصه می‌خورد. روزنامه دیواری درست می‌کند و در آن به چادر اجباری مدرسه‌های شاهد اعتراض می‌کند. روزنامه دیواری در استان اول می‌شود. فاطمه می‌فهمد که هیچ‌کس نوشته‌های روزنامه دیواریشان را نخوانده است.دوم راهنمایی است. معلم اجتماعی بچه‌هایی را که نمره‌شان کم است جلو کلاس آورده. فاطمه فرخی ایستاده در جلوی کلاس. معلم که می‌پرسد چرا، چرا ننوشتی؟ بغضش می‌ترکد، همیشه اشکش دم مشکش بوده. «آخه خانم خسته شدم، می‌خوام مثل بقیه باشم».دختر بزرگ شده، دبیرستانی است. حالش خوش نیست. دلش شعر می‌خواهد. حالا معلم هنر، نقاشی‌اش را کلاس به کلاس می‌گرداند. فاطمه حالش خوش نیست چون معلم ریاضی اول دبیرستان به اون ۱۹/۷۵ داده. خشمگین است. از مامان می‌خواهد به مدرسه بیاید و با معلم حرف بزند. ریاضی ۱۹/۷۵ برای فاطمه خیلی سنگین است. فاطمه برای یک ۱۹ در کارنامه سوم راهنمایی چند ساعت گریه کرده است. معلم اما نمی‌فهمد، می‌گوید بی‌دقتی کرده. مهم نیست نمره بعد او در کلاس ۱۸/۵ است، نمره برگه ۱۹/۷۵، والسلام.فاطمه دیگر به حرف‌های معلم سر کلاس گوش نمی‌دهد، درس هم نمی‌خواند. هر چند روز یک بار با مدیر دبیرستان دعوایش می‌شود. از او متنفر است. از همه متنفر است که او را نمی‌بینند.بزرگ شده، دانشجو است. ریاضی ۱ می‌افتد. هنوز هم درس نمی‌خواند. هنوز هم شعر می‌خواند، قصه می‌بافد، خط می‌نویسد، ولی دیگر انشا نمی‌نویسد.مادر شده، عاشق دوران کودکی است. از «رویکردهای آموزشی» می‌خواند. «تشویق هم به اندازه تنبیه مخرب است». چیزی درون سینه‌اش می‌سوزد، دردِ خانم قطبی معلم ریاضی اول دبیرستان. اسم رویکردی که با آن بزرگ شده است، بزرگ شده‌ایم، «رفتارگرایی» است. بر اساس تشویق بنا شده است، بر شرطی شدن، درست مثل سگ آقای «پاولوف». </description>
                <category>فاطمه فرخی</category>
                <author>فاطمه فرخی</author>
                <pubDate>Sat, 06 Mar 2021 19:42:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در کله دیوانه‌ها چه می‌گذرد؟</title>
                <link>https://virgool.io/@fatemehfarokhi/%D8%AF%D8%B1-%DA%A9%D9%84%D9%87-%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%87%D8%A7-%DA%86%D9%87-%D9%85%DB%8C-%DA%AF%D8%B0%D8%B1%D8%AF-pgrrg1fwgbld</link>
                <description>بیب بیب بیبیب بیبماشین عروس با گل‌های خشک‌شده، کلیشه الهام‌بخش. نمی‌دونم برای شما چه‌جوره، ولی ماشین عروس همیشه برای من جذاب و منبع فضولی بوده. برم کنارش ببینم کی توشه؟ عروس داره؟ حالا اگه گل‌هاش خشک شده باشه هم که دیگه کیفم کوکه. آدم‌های توش رو نگاه کن،‌ اومدن ماه عسل؟ یا ماشینشون رو قرض داده بودن برای ماشین عروس؟ عروسی چیه؟ چرا اصلاً عروسیه و دومادی نیست؟هر تصویری، انگار هزار هزار خیال میاره تو مغزم؛ هزار هزار فکر، آرزو، دغدغه. موتوری‌های اون‌ور رو دیدی؟ آخ، چقدر دلم موتور می‌خواد. خوبه کلاه گذاشتن. چرا بعضی‌ها کلاه نمی‌ذارن؟خط عابر رو چی، دیدی؟ چرا هیچ‌کی به خط عابر توجه نمی‌کنه؟ چرا انقدر حق به جانبیم؟ اگه تو مدرسه تنفکر انتقادی یاد گرفته بودیم، الآن حواسمون بود که کار غلط برای همه غلطه؟ دیگه چی‌ها باید تو مدرسه یاد می‌گرفتیم؟ هنوز که مدرسه‌ها تقریباً‌ همونن، من چی کار می‌تونم برای بچه‌ها بکنم که اون‌ها بزرگ شدن حواسشون به حقوق خودشون و بقیه باشه؟ مدرسه چیه؟ تو جاهای دیگه دنیا مدرسه‌ها چه‌جوری‌ان؟ آخ، اسم مدرسه اومد، بچه‌ها،‌ تا ابد انگار می‌تونم از بچه‌ها حرف بزنم و بنویسم. بچه‌ها، بچه‌ها، بچه‌ها... .</description>
                <category>فاطمه فرخی</category>
                <author>فاطمه فرخی</author>
                <pubDate>Fri, 26 Feb 2021 10:21:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیروز ابرها دوباره فیل شده بودند.</title>
                <link>https://virgool.io/@fatemehfarokhi/%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D9%87%D8%A7-%D8%AF%D9%88%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%81%DB%8C%D9%84-%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86%D8%AF-vgn8kzjm0fqe</link>
                <description>نمی‌دونم از کی شروع شد، احتمالاً‌ از همون بهونه‌گیری‌های حاملگی یا مهم شدن وضعیت آلودگی و آب‌وهوا برای پیاده‌روی‌های ماه‌های آخر؛ دوباره بچه شده بودم. برای من مامان شدن انگار فرصتی شد برای به یاد آوردن. یادآوری شوق دیدن دنیا، شور زندگی؛ کنجکاوی آب جوب که کجا می‌ره، که اگه بره زیر پل، از اون‌ور پل میاد بیرون؟دوباره هیچ چیز بدیهی تو دنیا وجود نداره. دوباره بهار یه اتفاق جدیده، شکوفه‌ها ذوق دارن، ابرهای آسمون شکل فیل و اسب و بع‌بعی‌ان. کودکیِ شگفت‌انگیز که انگار برگشته. وقتی دل به دلش می‌دی، کنج‌های کوچه دیگه تکراری نیست، جای خوبی برای قایم شدن و پخ کردن و قاه‌قاه خندیدنه. جوونه زدن درخت‌ها، سبز شدن دونه‌ای که کاشتیم، برف روی کوه‌ها، شلوغی خیابون،‌ چراغ‌های زیاد لوسترفروشی، همه‌شون می‌تونن چشم‌هات رو از تعجب گرد کنن. مامان ببین... .مامان گوش کن، صدای چیه؟ بابا می‌گه «موسی کو تقی» و قاه‌قاه می‌خنده. مامان گوش کن ببین تیله‌ها رو می‌ریزم تو ظرفش چه صدایی می‌ده. مامان گوش کن... .نوزاد که بود، برای تحریک حواسش چیزهای که بوی زیاد داشت رو می‌گرفتیم زیر دماغش (وای، اون دماغ کوچولو که به چشم من تراش‌خورده‌ترین دماغ دنیاس)، نارنگی، دارچین،‌ گلاب. حالا اونه که به دست‌هاش کرم می‌زنه و میاره زیر دماغ من و با ذوق می‌گه: مامان ببین چه بوی خوبی می‌ده. مامان بو کن... .مامان ببین،‌ گوش کن، بو کن. مامان به تنه درخت دست بزن و تعجب کن از زبریش. مامان تعجب کردن یادت هست؟ مامان، مامان، مامان، داغه، سرده، تنده، شیرینه، خوشمزه‌س.مامان، دنیا خیلی شگفت‌انگیزه، زندگی رو جشن بگیر، مثل من که هر روز برای دی‌دی و دودو، گل‌پری و نی‌نی‌زهرا و خودم جشن تولد می‌گیرم. مامان، زندگی قشنگه، آسمون امروز رو دیدی؟</description>
                <category>فاطمه فرخی</category>
                <author>فاطمه فرخی</author>
                <pubDate>Mon, 22 Feb 2021 10:15:26 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>