<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های fatemeh:)</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@fatemehg10</link>
        <description>در دل من چیزی‌ست مثل یک بیشه‌ی نور، مثل خواب دم صبح:)</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 08:41:02</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/86618/avatar/uDblNV.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>fatemeh:)</title>
            <link>https://virgool.io/@fatemehg10</link>
        </image>

                    <item>
                <title>کرونا، من، روزهای طولانی</title>
                <link>https://virgool.io/@fatemehg10/%DA%A9%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%A7-%D9%85%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B7%D9%88%D9%84%D8%A7%D9%86%DB%8C-mqiquw6mb4dt</link>
                <description>روزهایی که دانشگاه می‌رفتم، از آنجایی که دانشگاهم روی قله‌ی کوه بود، زمان زودتر سپری می‌شد؛ یک روز در بهترین حالتش ۲۰ ساعت بود و مقدار زیادی خستگی، خوش‌گذرانی، حرف زدن، چندپرسی املت از بوفه‌ی دانشکده، نق زدن از دست اساتید و نشستن توی کتابخانه‌ی سرد دانشکده که ساعت۶ چراغ‌هایش خاموش می‌شد.روزهای بعد از ۳۰ بهمن( روزی که برای آخرین بار از گیت‌های ایستگاه مترو تجریش رد شدم) ۲۵ ساعت بودند؛ ۲۵ ساعت بودند و حجم زیادی بوی مایع دست‌شویی، الکل، آب، ترس و شاید بوی گس مرگ. روزهایم که طولانی شد( از قبل بودن توی کوه‌پایه به جای کوه) گشت‌زنی‌هایم توی گوگل‌پلی بیشتر شد و اپلیکیشن‌هایی پیدا کردم که برایم برنامه‌ی ورزش می‌چیدند، زبان تازه یادم می‌دادند، راه‌های ارتباطی تازه یادم می‌دادند و بهم فرصت می‌دادند که بیشتر بنویسم و بیشتر بخوانم. کرونا با آن بوی گس مرگ، دستم را گرفت و من کم‌کم، آنقدر غرق در این بوی گس شدم که یادم رفت دست به چه کسی سپرده‌ام، باهم راه رفتیم، ورزش کردیم، کتاب خواندیم، آلمانی حرف زدیم( و او خیلی بهتر از من آلمانی حرف می‌زند) باهم برنامه‌ی غذایی سالم چیدیم و من به او خندیدم که به فکر سلامتش است؛ باهم دم‌نوش خوردیم، آشپزی کردیم و کتاب خواندیم و نوشتیم و نوشتیم و من فکر کردم، شاید کرونا، اگر عطرش را عوض کند، دوست خوبی باشد.کرونا بوی گس مرگ را به خانه‌مان آورد، اما کنارش کتاب « مامان و معنی زندگی» را دستم داد و‌گفت برای کنار آمدن با دردهایت کمکت می‌کند؛ گفت پادکست گوش کن و من پادکست گوش کردم و چیزی را کشف کردم که قبل از آن نمی‌دانستم وجود دارد: زمان! زمان عجیب. نمی‌دانستم زمان  کوه طولانی‌تر از زمان کوه‌پایه است، نمی‌دانستم می‌توانم بلند بلند گریه کنم، بعد بلندشوم ورزش کنم، بعد بروم سراغ آلمانی و بعد دم‌نوش دم کنم و بنوشم و بعد به جای خالی آدم‌ها نگاه کنم و زمان را حس کنم، بعد برای جای خالی آدم‌ها کتاب بخوانم، برای جای خالی آدم‌ها قصه بگویم و با جای خالی آدم‌ها«کنار بیایم». کرونا روزهایم را کشید، از سی‌بهمن ۹۸ کشید و کشید تا هرجایی که دلش بخواهد، بوی گس مرگ داد، و در کنار همه‌ی این‌ها، کنارم نشست، روزهای نبود آدم‌ها، کرونا کنارم نشست.#روایتگرباش</description>
                <category>fatemeh:)</category>
                <author>fatemeh:)</author>
                <pubDate>Wed, 30 Dec 2020 11:52:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هم‌صدایی آدم‌خواران</title>
                <link>https://virgool.io/@fatemehg10/%D9%87%D9%85%D8%B5%D8%AF%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A2%D8%AF%D9%85%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-q9sgdmooqfgt</link>
                <description>کتاب آدم‌خواران، اثر ژان تولی، کتابی است مستند برمبنای واقعه‌ای که در سال ۱۸۷۰ در روستای اوتفای فرانسه در جریان جنگ فرانسه و بیسمارک اتفاق افتاد! ماجرایی که غیر از قلم جذاب نویسنده، خود خواننده را به خواندن ادامه‌ی داستان، علی‌رغم دردناک بودن، تشویق می‌کند! ژان تولی برای نوشتن کتاب به مستندات مکتوب کفایت نکرد و خود سراغ روستا و بازماندگان رفت و در نهایت تهدید شد که اگر بیشتر از این مزاحمت ایجاد کند، خودش قربانی بعدی خواهد بود!اگرچه نوادگان دو مونی و قاتلان او، سال‌ها بعد با هم صلح کردند و ثمره‌ی خدمات آلن دو مونی هنوز مایه‌ی آبادی روستاست، اما کیفیت این واقعه هنوز پرسشی بدون پاسخ است! افرادی که دست به قتل و خوردن دو مونی زدند، همه مردم عادی و آرام روستا، بعضی بزرگان روستا و حتی دوستان او بودند که در یک لحظه و به خاطر یک جمله، همگی خدمات و خاطرات آلن دو مونی را فراموش کردند و هم‌صدا شکنجه، قتل و سوزاندن و خوردن او را خواستار شدند! نمی‌توان گفت این افراد شخصیت ضداجتماعی و سادیستیک داشتند یا خصومت شخصی باعث این اتفاق بود! افرادی که در جریان همرنگی با جماعت و در پاسخ به فشار روانی جنگ مغلوبه و قحطی و خشکسالی، ناگهان در یک روز جنایتی مرتکب شدند که روز بعد آن را کامل به یاد نمی‌آوردند! افرادی که در نهایت با کمال میل حکم اعدام و حبس طولانی مدت با اعمال شاقه را پذیرفتند چون از گناه خود شرمنده بودند! این داستان، جزئیات هنرمندانه‌ای داشت که تصویرسازی قدرتمند نویسنده را نشان می‌دهند؛ عنوان بندی فصول، تصویر کلیسا و پدرروحانی درحالی که کلیسا را برای آرام کردن جماعت به میکده تبدیل کرده و خود زیر تندیس مسیح از مستی بی‌هوش شده و مردم درحال به صلیب کشیدن آلن دو مونی‌اند! واکنش والی شهر که به جای پناه دادن به آلن به ظرف‌های سفالی و نهارگرمش فکر می‌کند و افرادی که آلن بیشترین لطف را در حقشات کرده بود و اصلی‌ترین قاتلانش بودند! وطن پرستی، همرنگی و اقدام علیه جاسوس و دشمن، مفاهیمی نیستند که به خودی خود تداعی کننده‌ی آدم‌خواری باشند اما ترکیب این عوامل و خشم سرکوب شده‌ی مردم( حضور در جشن و بازارچه علی‌رغم اینکه نمی‌توانستند چیزی بخرند و فقط وانمود می‌کردند خوشحال‌اند) همه‌ی این‌ها زمانی که کنار هم قرار گرفت، باعث شد جوانی بی‌گناه، کشته و خورده شود!بسیاری از وقایع دنیا با این تفاسیر قابل توضیح‌اند؛ همه‌ی افرادی که به فروشگاه‌ها حمله می‌کنند و آن را غارت می‌کنند، یا دست به قتل و تجاوز می‌زنند، انگیزه‌ی قبلی و پیش‌آگاهی ندارند و مبتلا به اختلال‌های روانی نیستند، گاهی فشار موقعیت، یک فرد آرام را به یک آدم‌خوار تبدیل می‌کند.</description>
                <category>fatemeh:)</category>
                <author>fatemeh:)</author>
                <pubDate>Fri, 02 Oct 2020 12:54:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پرونده‌ی یک بیمار</title>
                <link>https://virgool.io/@fatemehg10/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D8%A8%DB%8C%D9%85%D8%A7%D8%B1-cdrxppfngliv</link>
                <description>سلاممن دانشجوی روانشناسیم؛ خیلی از اطرافیانم وقتی با مشکلی مواجه می‌شن ازم می‌خوان تا کمکشون کنم؛ اما چون هنوز دانشجوام نه درمانگر، اغلب ارجاعشون می‌دم به متخصص‌ها!اما یه بیماری هست که حتی کسایی که یه خط کتاب روانشناسی علمی نخوندن هم خوب می‌شناسنش، هم بلدن باهاش کنار بیان!اضطراب! اضطراب به معنی ترس مبهم بدون وجود محرک در زمان و مکان فعلی فرد یا خطرناک بدون در لحظه‌ی محرکه! اضطراب باعث می‌شه وقتی توی یه جاده‌ی لغزنده گیر کردیم همه‌ی حواسمون رو متمرکز کنیم و به مقصد برسیم اما اگه این حالت به طور مداوم و ادامه دار مانع از زندگی طبیعی ما بشه، اسمش می‌شه اختلال اضطرابی!اختلال اضطرابی انواع مختلفی داره: هراس از فضای باز، فوبیای اختصاصی، اضطراب اجتماعی، حملات هراس و اختلال اضطراب بعد از حادثه! و انواع اختلالات مرتبط مثل: وسواس‌ها! اختلال وسواس اجباری اشاره می‌کنه به انجام مناسکی خاص برای رها شدن از اضطراب فزاینده‌ای که وجود داره!درمان این اختلال از روانکاوی و مشاوره شروع می‌شه و با دارودرمانی ادامه پیدا می‌کنه! داروهای خانواده‌ی بنزودیازپین و ssri که به ترتیب با انتقال دهنده‌ی گابا و سروتونین سر و کار دارن! اما وقتی ناگهان شرایطی پیش میاد که توی اضطراب مداومیم و خروج از اون تحت کنترل مانیست( مثل پاندمی کرونا) نمی‌شه مستقیما رفت سراغ دارو درمانی! شاید فکر کنید هزینه‌ی مشاور هم خیلی زیاده! پس می‌شه یه سری تکنیک اجرا کرد که هم به تاب آوری کمک می‌کنه و هم زندگی رو به نظرمون شادتر می‌کنه!انجام تکنیک‌های تن آرامی، ورزش، یوگا، تلاش برای حفظ روتین زندگی قبلی، تنظیم ساعت خواب، کتاب خوندن، فیلم دیدن، تماس تصویری با کسایی که دوست داریم و تلاش برای یادگرفتن کارهایی که به دلایل مشغله‌هامون نمی‌رسیدیم انجام بدیم! احساس مفید بودن، باعث بالارفتن دوپامین می‌شه و انسان رو از ملال قرنطینه نجات می‌ده! سعی کنید یه مهارت جدید یادبگیرید! لازم نیست حتما درآمد زا باشه، می‌تونه صرفا سرگرم‌کننده باشه!خلاصه اینکه اگه اضطراب ریشه‌های ناخودآگاه و مشکلات زیستی نداشته باشه و به دلیل شرایط سراغمون اومده، روش های بالا می‌تونه خیلی کمک کننده باشه! افرادی که مثل من داروهای ضداضطرابی مصرف می‌کنند هم می‌تونن با کمک این روش‌ها، تاثیر داروها رو بهتر کنن!مرسی که وقت می‌ذارید!</description>
                <category>fatemeh:)</category>
                <author>fatemeh:)</author>
                <pubDate>Sat, 18 Jul 2020 23:07:26 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>واژه‌ها!</title>
                <link>https://virgool.io/@fatemehg10/%D9%88%D8%A7%DA%98%D9%87%D9%87%D8%A7-pglm492r2gcq</link>
                <description>اهمیت واژه‌ها می‌شود توی چشم دیگران خواند؛ بعد از هر جمله اگر توی چشمان شنونده دقیق شویم، بار واژه‌هایی را که به‌کار برده‌ایم، حس می‌کنیم!وقتی ماجرا را از این زاویه ببنیم شاید جایی بایستیم که قبل از ما( و راستش قبل از صدا) سکوت ایستاده‌است؛ فکر باری که به دیگران می‌دهیم، ما را به سکوت می‌رساند...اما واژه‌ها فقط بار روی دوش نیستند؛ اگر هم بار روی دوش باشند، بار روی دوش بد نیستند! نجات دهنده‌اند! جایی که کلمات به سکوت می‌رسند و چشم میندازند توی چشم‌های سکوت، سر همان پیچی که کلمات، چشم در چشم سکوت، از سنگینیشان آگاه می‌شوند، مرهم درد می‌شوند!کلمات ما، ما را تعریف می‌کنند، مخصوصا کلماتی که نمی‌گوییم...پ.ن: شب نوشت!!!</description>
                <category>fatemeh:)</category>
                <author>fatemeh:)</author>
                <pubDate>Sat, 04 Apr 2020 01:56:33 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ما کسان دیگریم...</title>
                <link>https://virgool.io/@fatemehg10/%D9%85%D8%A7-%DA%A9%D8%B3%D8%A7%D9%86-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1%DB%8C%D9%85-wwusu9rk55f3</link>
                <description>از همین امروز تا صبح آخرین روز پاییز سال گذشته را می‌توان شمرد! می‌توان شک کرد به صدای پای آن برفی که ۲۹ دی ماه آمد و همه‌ جا را سفید کرد؛ می‌توان شک کرد به بازی‌های کودکانه چند جوان بیست و چند ساله! می‌توان شک کرد به ۳۰ آذرماه، به گریه‌های بلند بلند، به خنده‌های بلند بلند! می‌توان شک کرد به مه ۲۸ دی؛ به سرمای هر روز، به خنده‌های بلند ۲ بهمن! می‌توان به ۱۵ بهمن و آن تلاش برای انتخاب واحد بلند بلند خندید!می‌توان به ۳۰ بهمن شک کرد؛ می‌توان برای ۳۰ بهمن گریه کرد! همان روز که گفتند کرونا آمده! کرونا نیامد! ما رفتیم! ما از خودمان رفتیم! از شادی این موقع سال رفتیم؛ از اول و آخر دوست داشتن رفتیم؛ از همان روز ما از شهرهای خودمان رفتیم، از بدن‌های خودمان! مغزهایمان رفت و صدایمان گم شد! حالا این آدم‌هایی که می‌بینی، این شهری که در آن زندگی می‌کنی همان نیست که ۲۹ دی سفید پوش شد؛ ما همان‌های نیستیم که برف بازی کردیم، ما همان‌ها نیستیم که ۱۵ بهمن تلاش کردند برای انتخاب واحد؛ ما کسان دیگریم، در شهری دیگر؛ برای همین شک داریم...ما کسان دیگریم...</description>
                <category>fatemeh:)</category>
                <author>fatemeh:)</author>
                <pubDate>Tue, 10 Mar 2020 21:26:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شیوه‌ی باران</title>
                <link>https://virgool.io/@fatemehg10/%D8%B4%DB%8C%D9%88%D9%87%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-cnbru6pgar9k</link>
                <description>سهراب گفت: و او به شیوه‌ی باران پر از طراوت تکرار بود!«طراوت تکرار» از زیباترین ترکیباتیه که شنیدم! انگار کن که به چیزی هرروز و هرساعت و‌هرثانیه تکرار بشه( مثل صدای بارون) و تو از این تکرار تازه بشی! مثل وقتی که توی سرما، یه لیوان قهوه می‌خوری و تازه می‌شی... توی این روزای سرد، توی اون ارتفاع دانشکده‌ی روان‌شناسی دانشگاه بهشتی، هرروز فرصت این رو دارم که از این حس تازه شدن لذت ببرم؛ اونجا لهجه‌ی بارون فصیح‌تره! با همه‌ی نگاه‌های نامهربون آدم‌ها، با هزاربار گریه‌ای که توی اون دانشکده، زبون باز کرده از چشمام، هنوز لهجه‌ی بارون فصیح‌تره برام توی اون ارتفاع! توی اون تپش باغ؛ وقتی از پرتگاه به پایین نگاه می‌کنم، وقتی می‌رم طبقه‌ی چهار و نیم و بقیه دنبالم می‌گردن، وقتی از الالنگو پاهام رو آویزون می‌کنم و آواز می‌خونم، لهجه‌ی بارون رو دوست دارم؛ صدای پروانه‌ها رو، قاصدک‌هایی که همیشه اون‌جا نشستن، صدای گربه‌ی نر حناییمون رو؛ همه‌ی اینا رو خیلی دوست دارم! اونجا برای من به شیوه‌ی بارون، پر از طراوت تکراره و هیچ چیزی این طراوت رو کم نمی‌کنه؛ حتی وقتی از دست بقیه، جمع می‌شم توی خودم‌ و یادم به این قشنگیا نمیفته...پی‌نوشت: آسمونشم بگیری، این پرنده مردنی نیست...</description>
                <category>fatemeh:)</category>
                <author>fatemeh:)</author>
                <pubDate>Fri, 29 Nov 2019 13:20:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پرواز، سقوط، پرواز</title>
                <link>https://virgool.io/@fatemehg10/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D8%A7%D8%B2-%D8%B3%D9%82%D9%88%D8%B7-%D9%BE%D8%B1%D9%88%D8%A7%D8%B2-xsxolahji02r</link>
                <description>این روزای من رو می‌شه این‌جوری توصیف کرد: پرواز، سقوط پرواز! اتفاقای خوب دارن از در و دیوار می‌بارن، اتفاقای بد کنارشون! آدمای خوبی که کنارمن، آدمای بد کنارشون! خنده‌های بلندم، گریه‌های بلند کنارشون! احساس خوب پرواز، ترس سقوط کنارش! زندگی چیه غیر از این پرواز، سقوط، پرواز؟! راستش بذارید واضح‌تر بگم! این سقوط من رو از پرواز ترسونده، من رو نسبت به پرواز بدبین کرده؛ دلم می‌خواد پرواز کنم ولی با خودم می‌گم: اگه اینبارم با مخ خوردی زمین چی؟! یه روزی نوشتم: باید بالا و پایین پرید و از زمین خوردن نترسید! بالا و پایین می‌پریدم! بدون ترس از اینکه چه اتفاقی میفته! ولی از یه جایی به بعد اونقدر بدنم از زمین خوردن کبود و زخمی شد که ترسیدم دوباره زمین بخورم، برای همین دست کشیدم از خوردن ابرای دم صبح با چاشنی خورشید! بعد خودم رو روی زمین بند کردم؛ بند قصه کردم، بند شعر کردم، بند آدما کردم! گفتم: اینجا امن تره! وقتی دوباره تصمیم گرفتم پرواز کنم، دیگه مثل سابق نبود؛ این همون طوفانی بود که واردش شده بودم! احساس خوش پرواز حتی به قیمت خونی شدن صورت، چیزی نبود که من ازش بگذرم؛ اینکه ازش می‌ترسم؛ اینکه می‌رم یه گوشه، توی خلوت امنم، شناور می‌شم که فکر پرواز از سرم بیفته، خودش از هزارتا سقوط دردش بیشتره!یه روزی یه نفر بهم گفت: من بالا و پایین پریدنات رو خیلی دوست دارم!دوست دارم این رو دوباره بشنوم! یه‌بار دیگه،  خیلی خالصانه، همون طور که ۲۱ بهمن ۹۷ احساسش کردم!پ.ن: پرواز را به ‌‌‌‌‌‌خاطر بسپار، پرنده مردنی‌ست...</description>
                <category>fatemeh:)</category>
                <author>fatemeh:)</author>
                <pubDate>Wed, 27 Nov 2019 07:09:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خبرهای خوب، خبرهای بد</title>
                <link>https://virgool.io/@fatemehg10/%D8%AE%D8%A8%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A8-%D8%AE%D8%A8%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%AF-vo7a874si86y</link>
                <description>دیروز رفتم دکتر و فهمیدم که درمانم بعد از دوسال و نیم جواب داده و من و مامان و دکتر از خوشحالی می‌خواستیم جیغ بکشیم!مامانم توی ماشین، وقتی داشتیم بر می‌گشتیم، گفت: من خیلی دعا کرده بودم، اونهمه دعا که بی‌جواب نمی‌مونه!گفتم: مامان نگران بودم که بهتر نشم بسکه آدمای دیگه داشتن از ناراحتی و حال بدم استفاده می‌کردن و لذت می‌بردن! دکتر گفته بود:« استرس و فشار برات خوب نیست» و من همه‌ی مدت درمانم تحت ظالمانه‌ترین فشارهایی بودم که چندتا آدم می‌تونن به یه آدم تحمیل کنن! زهر شدن همه‌ی لحظه‌های قشنگمون با این فکر که همه‌ی اون مدتی که من نگرانش بودم اون داشت به سه نفر دیگه فکر می‌کرد، دیدن یکی از اون سه نفر که همیشه بغلش کرده و نگاه‌های معنا دار اون دختر و آدم‌هایی که می‌گفتن دوستم دارن، من رو ناامید کرده بود! فکر کردم مثل همه‌ی این دوسال و نیم، دوباره که برم دکتر، داروها رو عوض می‌کنه، دوزش رو بالا می‌بره و بازم همون چرخه؛ ولی وقتی دیدم نه، دنیا یه بار برای این سپرانداخته ایستاده، لبخند زدم! اینا خبرای خوبی بودن که با خبرای بد قاطی شده بودن برام! نمی‌دونستم باید خوشحال باشم که دارم بهتر می‌شم یا باید ناراحت باشم که نمی‌تونم این شادی رو قسمت کنم؟!هرچی که بود و هرچی که باشه، مثل هزار بار دیگه، مومنم به اینکه: چون سرآمد دولت شب‌های وصل بگذرد ایام هجران نیزهم</description>
                <category>fatemeh:)</category>
                <author>fatemeh:)</author>
                <pubDate>Sun, 24 Nov 2019 20:17:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شعرها و شعرخوان‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/@fatemehg10/%D8%B4%D8%B9%D8%B1%D9%87%D8%A7-%D9%88-%D8%B4%D8%B9%D8%B1%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%87%D8%A7-nwtm4sjkkabd</link>
                <description>شعرها، خیلی مهم‌اند، خیلی زیاد! این رو از سال دوم راهنمایی فهمیدم! وقتی شعر باعث شد توی زندگیم پیشرفت کنم! تلاش کنم! حرکت کنم!از کدوم شاعر شروع کردم؟! حافظ؟! بعدش؛ سعدی، مولوی، فردوسی، پروین، سهراب، فروغ!حفظ کردن شعرها و مشاعره عزیزترین تفریح من بود تا دوم دبیرستان! فاطمه رو درحال شعر خوندن دیدن، یکی از رایج‌ترین تصاویر اطرافیانم از منه! توی خونه، وقتی ناراحتم، یه کتاب شعر به‌خصوص باز می‌کنم، وقتی خوشحالم یه کتاب شعر دیگه!دنیای شعرها، بخشی از همون دنیای رنگی-رنگی دوست داشتنی‌منه! وقتی کلمه‌های خودم دنبالم نمیان، وقتی خودم جا می‌مونم از کلمه‌ها، اون‌‌ها به جای من حرف می‌زنن؛ حرف دلم رو می‌زنن؛ به‌جای من گریه می‌کنن؛ به‌جای من می‌خندن؛ به‌جای من درددل می‌کنن و همه‌ی این مدت، من یه گوشه می‌شینم، سرم رو می‌ذارم روی زانوهام و گریه می‌کنم! اون‌وقتی که حرف شعرها با آدم‌های دیگه تموم شه و اونا برن، شعرها میان، دستشون رو می‌ذارن روی شونه‌ام و می‌گن: مبادا تنها گریه کنی‌ها! همه رفتن؛ ببین! فقط ما موندیم؛ حالا بگو!منم برای شعرها درددل می‌کنم و فکر می‌کنم کاش همه‌ی مردم شهر، شعرخوان باشن!پی‌نوشت: یکی از کارایی که خیلی دوست دارم، علاقه‌مند کردن افراد به شعره! سال‌هاست این کار رو می‌کنم و باعث می‌شه احساس خیلی خوبی پیدا کنم!پی‌پی‌نوشت: بیا آب شو، مثل یک واژه، در سطر خاموشی‌ام...</description>
                <category>fatemeh:)</category>
                <author>fatemeh:)</author>
                <pubDate>Fri, 22 Nov 2019 07:33:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطرات از جایی که فکرش را نمی‌کنی سر می‌رسند</title>
                <link>https://virgool.io/@fatemehg10/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D8%A7%D8%B2-%D8%AC%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%81%DA%A9%D8%B1%D8%B4-%D8%B1%D8%A7-%D9%86%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%DB%8C-%D8%B3%D8%B1-%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%B3%D9%86%D8%AF-rkorj6vbk1xh</link>
                <description>گوشه‌ی گلس گوشیم شده‌ی بازیچه‌ی دستم؛ یهو دیدم یه تیکه‌اش کنده شده و مونده توی دستم! همین شکستن گوشه‌ی گلس من رو یاد یه خاطره‌‌ی خیلی ساده و قشنگ انداخت!بدجوری دلم برات تنگ می‌شه بعضی وقتا!دل دلتنگ خاطرات ساده و قشنگمون...</description>
                <category>fatemeh:)</category>
                <author>fatemeh:)</author>
                <pubDate>Thu, 21 Nov 2019 13:52:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است</title>
                <link>https://virgool.io/@fatemehg10/%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AC%D8%A7-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D9%88-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-%D9%87%D9%88%D8%A7-%DA%A9%D9%85-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-x1qyoz9aspzc</link>
                <description>فکر نکنید که این عنوان یک متن عاشقانه‌است، نه نیست! این عنوان متنی است که یک دنیا گله دارد!مشکل قطعی اینترنت، شاید بعد از آسیبی که به کسب و کارها وارد کرد، بیشترین ضرر را به دانشجو و قشر دانشگاهی تحمیل کرده باشد:/عدم دسترسی به مقالات، قطع گوگل و موتورهای جست و جوگر ناکارآمد فارسی، دوری از ایمیل، قطع ارتباط دانشجوها و بی‌اطلاعی از وضع و تصمیمات، فقط گوشه‌ای از آسیب این تدبیر بی‌تدبیر بود! ملی شدن اینترنت هرچه باشد، زیرساخت لازم دارد؛ وقتی هنوز در الف‌بای موتور جست و جو مانده‌ایم حرف زدن از شبکه‌ی ملی شبیه به شوخی مزخرفی‌ست که از قضا هیچ‌کس را هم نمی‌خنداند...هرچه سعی کردیم از همین قلیل استفاده کنیم بیشتر فهمیدیم که چه‌قدر وابسته‌ایم!دفعه‌ی بعد که خواستید از این اقدامات مدبرانه کنید، لطفاً کمی به جیبتان نگاه کنید که هیچ ندارد، بعد ابن‌الوقت گند بزنید به برنامه‌های یک ملت...</description>
                <category>fatemeh:)</category>
                <author>fatemeh:)</author>
                <pubDate>Thu, 21 Nov 2019 11:57:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قصه‌های رنگی-رنگی...</title>
                <link>https://virgool.io/@fatemehg10/%D9%82%D8%B5%D9%87%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%B1%D9%86%DA%AF%DB%8C-opplppzrcxce</link>
                <description>مدتی پیش داشتم باخودم فکر می‌کردم که آیا ترجیح می‌دم توی دنیای رنگی-رنگی خودم بمونم یا اینکه با حقیقت سخت دنیای بیرون رو به رو شم؟! سالها پیش، دنیای من خیلی خیلی سردتر و واقعی‌تر از امروز بود! وقتی وارد دانشگاه شدم، تصمیم گرفتم از دنیای سرد و یخی آدم‌ها، به یه دنیای رنگی-رنگی پناه ببرم!راستش خیلی خوب بود، خیلی خوبه هنوز ولی می‌خوام از تضاد بین دنیای رنگی-رنگی و دنیای سرد و یخی بگم!بعضی‌ وقت‌ها پیش میاد که توی دنیای رنگی-رنگی همه‌چیز خیلی صادقانه‌تر و خالص‌تره در حالی‌که این صداقت و خلوص برای دنیای سرد و یخی دوست داشتنی نیست؛ اینجاست که دنیای سرد و یخی میاد و به دنیای رنگی-رنگی می‌خنده! اون لحظه‌ها واقعا لحظه‌های سختیه؛ چون توی دنیای رنگی-رنگی آدم‌ها با هم بازی نمی‌کنن، دور هم می‌شینن و برای هم شعر می‌گن و قصه می‌خونن! توی دنیای سرد و یخی به شادی رنگی‌-رنگی‌ها می‌خندن؛ آخه چرا باید از دیدن یه جفت جوراب ذوق کرد؟!پی‌نوشت: نتیجه‌ی این دنیای رنگی-رنگی برای من خیلی راحت نبود؛ ولی هنوز ترجیح می‌دم یه آدم رنگی-رنگی باشم که با دیدن طرح یه لیوان ذوق می‌کنه تا یه مرده که یخ‌زده...</description>
                <category>fatemeh:)</category>
                <author>fatemeh:)</author>
                <pubDate>Thu, 21 Nov 2019 08:07:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قصه‌ها رو صدا می‌کنم</title>
                <link>https://virgool.io/@fatemehg10/%D9%82%D8%B5%D9%87%D9%87%D8%A7-%D8%B1%D9%88-%D8%B5%D8%AF%D8%A7-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%D9%85-isn0ep4z0cae</link>
                <description>من قصه می‌گم؛ برای آدمایی که احساس می‌کنن خیلی تنهان قصه می‌گم! برای کسایی که گم شدن قصه می‌گم! دوستام می‌گن: فاطمه وقتی ناراحته قصه می‌گه؛ با قصه خودش رو درمان می‌کنه!راستش اره! من باقصه خودم رو درمان می‌کنم! وقتی قصه‌ می‌گم، انگار می‌کنم رفتم پشت درخت توت توی بیشه‌ی سبزی که فقط خودم راهش رو بلدم و نشستم با خورشید و ابردم صبح چای می‌خورم! قصه که می‌گم، احساس می‌کنم یه دختر بچه‌ی پنج‌ساله‌ام که یه پیرهن لیمویی تنشه و موهاش رو باز گذاشته و با پاهای برهنه توی بیشه قدم می‌زنه، می‌چرخه و آواز می‌خونه و کیف می‌کنه از پیچیدن باد توی دامن لباسش، توی موهاش! قصه‌ها وقتی دلم گرفته، حواسشون هست، سراغم میان! از پشت دیوار سرک می‌کشن و برام دست تکون می‌دن! اگه حواسم پرت باشه و نبینمشون، صدام می‌کنن! بعد دستم رو می‌گیرن و می‌برن! منم سرم‌ رو می‌ذارم روی دامن قصه؛ قصه موهام رو شونه می‌کنه، برام شعر می‌خونه؛ منم این شعرا رو می‌ریزم توی دامنم، برمی‌دارم میارم برای بقیه؛ وقتی ناراحتن، وقتی غمگینن براشون شعر می‌خونم، قصه می‌گم! من قصه می‌گم! توی همون بیشه نشسته‌ام، دامنم رو پهن کردم رو چمنا، با خورشید و ابر دم صبح چای می‌خورم و منتظرم یه نفر بیاد و بخواد براش قصه بگم! امشب، من قصه‌ها رو صدا می‌کنم...</description>
                <category>fatemeh:)</category>
                <author>fatemeh:)</author>
                <pubDate>Mon, 18 Nov 2019 22:15:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قرار:)</title>
                <link>https://virgool.io/@fatemehg10/%D9%82%D8%B1%D8%A7%D8%B1-jfcynctfydou</link>
                <description>روز آخر، باهم قرار گذاشتیم که وقتی نمی‌تونیم کنار هم باشیم، آینه بشیم! روبه روی هم! رفاقتمون رو حفظ کنیم، دشمنی نکنیم، هنوز بهترین دوستای هم بمونیم!دو روز بعد که رفتم مسافرت و بدون گوشی و اینترنت تا ده روز موندم، فکر نمی‌کردم وقتی برگردم خبری از این قول و قرار نمونده باشه! ولی این‌طوری شد!شدیم آینه‌ی دق! آینه بودیم هنوز! ولی همدیگه رو دق می‌دادیم! نشد که بشه و بمونه رفاقتمون! گفتیم باشه:/ حالا که رفاقتی نیست، دشمنم نیستیم! سرمون پایین، راه رفته رو برمی‌گردیم و راه نرفته رو می‌ریم! اینم نشد؛ شدیم دهن کجی به همدیگه! شدیم راه کج کردن و نگاه دزدیدن، شدیم اذیت کردنای درشت و ریز! همه‌ی حرفا رفت که بره و محو بشه! همه‌ی حرفای هشتی امام‌زاده یادمون رفت! شدیم دشمن خونی! چرا خونی؟! نمی‌دونم! سه‌شنبه با خودم گفتم: اینهمه ناراحتی لازمه؟! یهو دلم خالی شد! از محبت و کینه باهم! زندگی من یه روزی متوقف شد؛ یه روزی دوباره راه افتاد!یادم که افتاد به اینکه دهن بازنکرد تولدم رو تبریک بگه، خنده‌ام گرفت:) قرارمون آینه شدن بود... ولی نشد! پی‌نوشت: اشاره‌ شد به شعر قشنگ افشین یداللهی عزیز و این بیتش:زنگارها را شسته‌ام، دور از کدورت‌های دورآیینه‌ای رو به توام، اما کنارت نیستم...فاطمه:)برای او</description>
                <category>fatemeh:)</category>
                <author>fatemeh:)</author>
                <pubDate>Mon, 18 Nov 2019 18:09:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خودم را گول می‌زنم...</title>
                <link>https://virgool.io/@fatemehg10/%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-%D8%B1%D8%A7-%DA%AF%D9%88%D9%84-%D9%85%DB%8C%D8%B2%D9%86%D9%85-aonwlxtf6no2</link>
                <description>نشسته‌ام؛ خودم را گول می‌زنم! می‌گویم:« اینترنت قطعه! تلگرام و واتس‌اپم پر! بشین به زندگیت برس! چی بهتر از این؟! کتاب بخون؛ روی پروپوزالت کار کن! به هوای قشنگ نگاه کن! چه بارون قشنگیه:) ازش لذت ببر!»بعد گوش‌های خودم را با دست می‌پوشانم که صدایی نشنوم! صدای اینکه:« این انتخاب نیست! جبر محضه! هزاریم گوشات رو بپوشونی صدای من قطع نمی‌شه!»با خودم می‌گم:« آخرین سنگر سکوته! حق ما گرفتنی نیست! ای برادرای خونی! این برادری تنی نیست»نشسته‌ام خودم را گول می‌زنم!  فراموش می‌کنم که اختیارم دست خودم نیست...انگار می‌کنم، همه‌چیز همین طور بوده‌است!</description>
                <category>fatemeh:)</category>
                <author>fatemeh:)</author>
                <pubDate>Mon, 18 Nov 2019 11:52:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ارتباط در دنیای من قطع است:/</title>
                <link>https://virgool.io/@fatemehg10/%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D8%B7-%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D9%82%D8%B7%D8%B9-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-hnyfboqw4um4</link>
                <description>دیروز و امروز فهمیدم چه‌قدر زندگیمان بسته‌است به این اینترنت؛ نمی‌دانستم دوستان دانشگاه می‌روند یا نه؟! نمی‌دانستم استاد امتحان می‌گیرد یا نه؟! راه‌ها باز است یا مثل شنبه بسته؟! بله، هنوز راه‌هایی وجود دارد؛ اما چه‌قدر نامهربانیم که وقتی چیزی را می‌دانیم نمی‌گوییم!!چه‌قدر دریغ می‌کنیم! چه‌قدر دوست نداریم همراه دیگران باشیم! می‌شود وقتی اینقدر دنیا نامهربان است ما کمی مهربان‌تر باشیم!همراه شو عزیز... </description>
                <category>fatemeh:)</category>
                <author>fatemeh:)</author>
                <pubDate>Mon, 18 Nov 2019 11:25:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زمین یک برف بدون درد به تهران بدهکار است</title>
                <link>https://virgool.io/@fatemehg10/%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86-%DB%8C%DA%A9-%D8%A8%D8%B1%D9%81-%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%AF%D8%B1%D8%AF-%D8%A8%D9%87-%D8%AA%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%AF%D9%87%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-y8wmfeojityc</link>
                <description>شنبه که برف آمد روز تولدم بود؛ شبش هرکه خواست تبریک بگوید گفت:« خوش به‌حالت که روز تولدت برف میاد» واقعا هم برف زیبایی بود؛ اولش راستش فقط داشتم لبخند می‌زدم؛ به اینکه صدمتریم را نمی‌بینم هم لبخند می‌زدم! تا وقتی رسیدیم میدان شهید شهریاری! دیدم ماشین نمی‌تواند سربالایی بلوار دانشجو را برود بالا؛ زمین لیز و لغزنده‌است! دانشکده‌ی روان‌شناسی کجاست؟! بالای قله‌ی قاف! ما را پیاده کردند دم میدان! رفتیم توی دانشگاه! یکی از دوستان تماس گرفت! دوست دیگری آمد دنبالم که چتر داشت! رسیدیم دانشکده! هوا؟! از سرد دو درجه‌ای سردتر بود! رفتیم نشستیم توی یکی از کلاس‌های خالی و کمی گرم شدیم و تمرین کردیم! ساعت ۱۲ راه‌افتادیم که پیاده برسیم متروی تجریش! و زمین یک برف بدون درد باید به تهران بدهد! برفی را که یک هفته بود مردم می‌دانستند می‌آید غافلگیر کننده صدا زدند و محض رضای خداوند یک قدم هم برنداشتند برای پاک کردن زمین! لیز می‌خوردیم! پیاده یا سواره مهم نبود! همه جانشان را گرفته بودند کف دستشان و برفی که آنقدر دوست داشتنی بود، شد بلای جان همه! چهارساعت طول کشید تا رسیدیم متروی تجریش! ازدحام جمعیت، فریاد مردم، نامهربانیشان، همه نشان داد که زمین یک برف بدون درد به تهران بدهکار است! یک برف که کسی را غافلگیر نکند...</description>
                <category>fatemeh:)</category>
                <author>fatemeh:)</author>
                <pubDate>Sun, 17 Nov 2019 22:16:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فمینیست توهین نیست?</title>
                <link>https://virgool.io/Sedayezan/%D9%81%D9%85%DB%8C%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D8%AA%D9%88%D9%87%DB%8C%D9%86-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-ftgfwiidh5fu</link>
                <description>سلام:)به عنوان یه فمینیست مدام با این جملات مواجهم که تو حتما یه متعصبی، یه مردستیزی، یه... نه! من یه انسانم:)فمینیست توهین نیست! خیلی از زنان و مردان توی دنیا عقاید و گرایشات فمینیستی دارن ولی وقتی ازشون سوال می‌شه یه لبخند معذب می‌زنن و می‌گن:« خب‌... نه؛ من یه فمینیست نیستم! می‌دونی که اونا چه شکلین؟!»فمینیست بودن امروزی با فمینیستی که سالهای قبل مطرح شد متفاوته؛ اگه اون موقع، این موج به دنبال حقوقی برای زنان بود که ازش محروم بودن، الآن گاهی سراغ حقوق مردان هم‌ می‌ره! می‌ره سراغ اینکه چند مرد مجبور شدن لباس مورد علاقه‌اشون رو با رنگ مورد نظرشون نخرن تا مسخره نشن؛ می‌ره سراغ اینکه چندتا مرد برای اینکه کسی بهشون نخنده آشپزی نکردن!بارها بحث‌های زیادی پیش اومده درباره‌ی اینکه: یه زن چادری حق نداره سیگار بکشه! و براش چه‌قدر هم توجیه به‌ظاهر منطقی دارن که:« این زن می‌خواد مادر بشه و نباید نیکوتین توی خونش باشه!» دلیل شما درست ولی این تاکید روی زن بودن و چادری بودن چرا؟! در معرض دود سیگار بودن با کشیدنش تفاوتی نداره و همون عوارض رو داره! و اینجاست که با جمله‌ی:« تو یه فمینیستی و عرف جامعه حالیت نیست مواجه می‌شم»اگه در این باره نظر دارید و نظراتتون شبیه به فمینیسمه، ابرازش کنید؛ فمینیست توهین نیست:))</description>
                <category>fatemeh:)</category>
                <author>fatemeh:)</author>
                <pubDate>Fri, 08 Nov 2019 16:57:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دختری که روزی خیلی بلوری تر بود:)</title>
                <link>https://virgool.io/@fatemehg10/%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%B2%DB%8C-%D8%AE%DB%8C%D9%84%DB%8C-%D8%A8%D9%84%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%AA%D8%B1-%D8%A8%D9%88%D8%AF-ir0kpzdru3ao</link>
                <description>سلام:)وقتی دوم راهنمایی بودم، شروع کردم به شعر گفتن؛ یه وبلاگ داشتیم با چندنفر از دوستان وبلاگی که توش شعرامون رو منتشر می‌کردیم؛ با اسمای مستعار! اونجا بود که اسمم شد دختربلوری! حالا چرا دختر بلوری؟ نمی‌دونم! یادمه از این اسم خیلی خوشم می‌اومد و با این اسم شعر می‌گفتم! هفت یا هشت سال از اون روزا می‌گذره و من فکر می‌کنم به دختری که قبلا خیلی بلوری‌تر بود! با یه تلنگر از روی طاقچه می‌افتاد و می‌شکست و نیاز داشت کسی، باحوصله بشینه و تیکه‌هاش رو جمع کنه و بذاره کنار هم! حالا انگاری نمی‌شه شکوندش:) چرا؟!کی شنیده ظرف شکسته دوباره بشکنه؟!فاطمه</description>
                <category>fatemeh:)</category>
                <author>fatemeh:)</author>
                <pubDate>Thu, 07 Nov 2019 21:04:57 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>