<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Hermione</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@fatemehjavahery</link>
        <description>کولی! میان آتش،رقص شبانه ات کو؟</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 14:05:42</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/232454/avatar/LPqXLj.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Hermione</title>
            <link>https://virgool.io/@fatemehjavahery</link>
        </image>

                    <item>
                <title>یادم بماند</title>
                <link>https://virgool.io/@fatemehjavahery/%D9%86%D8%AB%D8%B1-c5poss9okxpd</link>
                <description>بسم الله الرحمن الرحیمانسان با دوتا چیز هویت پیدا میکنه؛دلبستگی هایی که داره و دلشکستگی هایی که داره.به نظرم اینا مهم ترین عواملی ان که چه در کوتاه مدت و چه در بلند مدت روی آدم اثر میذارن و مسیرش رو مشخص می کنند.دکتر شکوری در یکی از صحبت هاش به نقل از توماس قدیس از مردی صحبت میکنه که به دیار مرگ رفته و هیچ زخمی نداره،فرشته ها ازش سوال میکنن،یعنی هیچی ارزش جنگیدن نداشت؟میگه آدمایی که زخم دارن«قصه»دارن.زخم یعنی: من بودم و زندگی کردم و تو،توی زخمه که میفهمی چقدر خودتو نمیشناسی.این معنای جدیدی بود برای کنکوری که به من آسیب زد.نوشته بود استقلال داشتن در جوانی خیلی مفهوم جذابیه ولی نه برای کسی که تنها راهش اینه که استقلال داشته باشه.قصه ی رنج هم همینه،گاهی ما خودمون رو به چالش میکشیم یا رنج مختصری بهمون وارد میشه و گاهی رنج فراتر از درک ماست،خرد میشیم،رنج و زخم همیشه خوب نیست،گاهی خیلی بیشتر از ماست.میرم تعلیم رانندگی،با مردی که سالهاست کارش همینه،بسیار دلسوزه و دقیق و با حوصله آموزش میده.گاهی با هم گپ میزنیم و میگه من بیست ساله تو خیابونام از صبح تا شب،خیلیا دارن کار میکنن،اما قشنگ انجامش نمیدن! میگه:ما آدم زیاد داریم اما آدم کاربلد کم داریم؛این حرفاش بهم معنای جدیدی برای درس خوندن میده؛کاربلد بودن. به دور و برم نگاه میکنم تا تعداد آدمای کاربلد اطرافمو پیدا کنم؛و یه معنای دردناک؛من آدم کاربلدی نیستم.از خواب بیدار شدم و با محمد داریم شامی که پخته رو میخوریم،بهم میگه عزیزی!من امروز سه تا چیز خلق کردم،نودل عدس و فلان و فلان و فلان؛بهش میگم پس امروز یه آدم خالق بودی. و این بچه که نصف من سن داره با مفهومی آشنا شده که من با دو برابر سنی که دارم تازه بهش رسیدم.میگه که آدم باید خدا پیغمبر بشناسه،ازش میپرسم یعنی چی؟ میگه یعنی وقتی یه چیزی داره بدونه کی بهش داده.پایان.</description>
                <category>Hermione</category>
                <author>Hermione</author>
                <pubDate>Sat, 06 Jun 2026 10:21:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دنیای جادو</title>
                <link>https://virgool.io/@fatemehjavahery/%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%AC%D8%A7%D8%AF%D9%88-z3isf6xln0s0</link>
                <description>بسم الله الرحمن الرحیمسلام ماکان!کوتاه برایت مینویسم.من پسر دوستْ تَرَم،توی مهدکودک،قربان صدقه ی پسرها بیشتر میرفتم،گرچه رابطه ام با دخترها خوب بود و تاج پرنسسی میساختیم و خاله بازی می کردیم،اما حوصله ی ناز کردن ها و لوس بازی های دخترانه را زیاد نداشتم‌،بیشتر از آن حس «من قدرتمندم» پسرها خوشم می آمد که یک روز لباس بتمن تنشان بود و یک روز لباس پلیس.یک روز داشتند با هم کشتی می گرفتند و یک روز آویزان مانکی بار ها میشدند تا نشان دهند زور کدامشان بیشتر است‌.مرگت را دوست داشتم،اگر قرار بر مرگم باشد،دوست دارم شبیه تو بمیرم.از گم شدن درون دنیا خوشم می آید.همیشه گفتم؛آدم باید گم شود که پیدا شود.ذوق چشمانت مرا یاد پسرهای کوچکم می اندازد،به این فکر میکنم که ساعتها برای ذره ایی رنج کمتر در روان بچه هایی تلاش کردم و میکنم که ممکن است یک بمب چیزی از وجودشان باقی نگذارد.می شود یکهو یک بچه نیست شود؟انگار نه انگار که روزی کودکی بوده که در دنیای کوچکش،آرزوی کوچکی،رنج کوچکی؛شوق کوچکی داشته.مطمئنم این مقایسه را تمام مادران و پدران کرده اند که اگر مدرسه ی بچه ی من بود چه؟ تمام معلم ها از خودشان پرسیده اند اگر بچه های من بودند چه؟زندگی این شکلی ست ماکان،نمیتوانی بفهمی برایت چه چیزی در چنته دارد و خب،دو دوتا چهارتای خدا با ما آدم ها فرق می کند.یک روزی برایت قصه مینویسم،قصه ی پسری که نیست شد.من دنیاهای جادویی را دوست دارم ماکان،فرض می کنم که درون آن آشوب،دری را باز کرده ایی و در حالی که پولیور آبی ات را فراموش کردی،پابرهنه رفتی در یک دنیای جادویی دیگر،برایت قصه های جادو مینویسم و برای بچه های اطرافم میخوانم.</description>
                <category>Hermione</category>
                <author>Hermione</author>
                <pubDate>Fri, 22 May 2026 03:30:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بهشت</title>
                <link>https://virgool.io/@fatemehjavahery/%D8%A8%D9%87%D8%B4%D8%AA-ejjydx87qeex</link>
                <description>بسم الله الرحمن الرحیمبیست و خورده ایی ام اردیبهشت سال صفرپنج.این اردیبهشت رو اصلا نفهمیدم چطور گذشت.چقدر این اردیبهشت رو قدم نزدم و ازش لذت نبردم.سه ماه شده که خونه ام و سه بار مجبور شدم هدفم رو تغییر بدم و همه چیز رو از نو بچینم.دنیای بزرگسالی دنیای اتفاقای یهوییه.با خودت میگی از کجا به اینجا رسیدم؟ گاهی اونقدر سریع اتفاقات رقم میخورن که تو نمی تونی براش آماده بشی و اینجا فقط قدرت انعطافت به کارت میاد،اینکه در لحظه چقدر خوب میتونی مدیریت کنی.کلاس نویسندگیمو دارم پیش میبرم اما دو هفته ست که تمریناتش رو انجام ندادم و دم حذف شدن از دوره ام. ثبت نام گواهینامه رو انجام دادم و چند جلسه آیین نامه رفتم و از هفته دیگه باید کلاس شهری برم.برای کنکور نمی خونم و وقتم رو دارم با سریال دیدن و کتاب خوندن پر می کنم.کنکورم که عقب افتاده و منم هیچ ایده ایی ندارم قراره چیکار کنم.برای احراز هویت گواهینامه رفتم پلیس بعلاوه ده و یاد روزایی افتادم که دنبال یه گذرنامه موقت بودم تا برم کربلا.با خودم گفتم یعنی میشه امسال رفت اربعین؟یعنی ممکنه منم بتونم برم؟نیاز دارم یه سفر برم یزد.دلم برای یزد تنگ شده.باید همین روزا برم.و در نهایت یه نفر بهم بزرگترین دسته گلی که تا به حال گرفتم رو داد.وقتی دیدمش دوبار بالا پایین پریدم.چی میشه؟ نمیدونم.مهمم نیست.</description>
                <category>Hermione</category>
                <author>Hermione</author>
                <pubDate>Sat, 16 May 2026 00:50:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آنچه گذشت.</title>
                <link>https://virgool.io/@fatemehjavahery/%D8%A2%D9%86%DA%86%D9%87-%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA-ysjx755wgmq8</link>
                <description>بسم الله الرحمن الرحیماواخر بهمن من و کیمیا دعوا کردیم.منجر به این شد که من کمی مغرورانه و تا حدی دلشکسته بهش بگم من از این خونه میرم.ته دلم گفتم منتظر بمون تا همخونه ی بهتری گیرت بیاد! اونم از سر غرور و دلشکستگی اصراری به موندن من نکرد و اینطوری شد که سرِ یه چیز سطحی،من طی چند روز وسایلمو کارتن کردم و از اون خونه رفتم.خونه پیدا نکردم،با یه دو دوتا چهارتای ساده تصمیم گرفتم برگردم شهرمون و پرونده ی یزد موندنم به شش ماه نرسیده،بسته شد.تجربه ی سخت ولی قشنگی بود.خاطرات تلخ زیادی ام پشت سر گذاشتم.اگر به عقب برگردم بازم انجامش میدم.موفقیت نبود اما شکست هم نبود.یه چیز سرِپا نگهم داشته،این اطمینان که تا جایی که تونستم کش اومدم و انعطاف نشون دادم،در رابطه با کارم،در رابطه با کیمیا و...اما حالا دوباره برگشتم سر خونه ی اول؛فرار از کنکور،کار،درس.یه هفته بعداز برگشتنم به خونه،جنگ شد.مثل دفعه قبل شکه نشدم،انتظارش رو داشتم اما خبر ترور نفر اول مملکت،شخصی که قبولش داشتم،به همم ریخت.سوگ رو بلد نیستم هضم کنم.هیچوقت بلد نبودم.هنوز در مرحله ی انکارم.هنوزم مرگ اینهمه آدم رو باور نمیکنم و هیچ حسی رو ادراک نمیکنم،چنان عادی ام انگار که هیچ اتفاقی نیوفتاده.در قامت یک نوجوان دارم زندگی میکنم.چیزهایی رو تجربه میکنم که در نوجوانی باید تجربه می کردم.الان کمی معذبم از نوجوانی کردن،اما میدونم که باید تجربه کنم.تجربه کنم تا بفهمم قراره چه مسیری رو در آینده طی کنم.بفهمم کی ام،کجام،و کجا باید برم.تجربه تجربه تجربهپای عمل در میونه و عمل کردن هیچوقت آسون نبوده.نوع پوششم تا حدی تغییر کرده،عذاب وجدان گرفتم،شاد شدم،خورد تو ذوقم،اذیت شدم،کنایه خوردم،غر شنیدم و...ولی ادامه اش دادم چون این زندگی منه و من دیگه یه نوجوان درگیر احساسات نیستم،یک نوجوان بالغم که کاملا آگاهانه دارم تصمیماتی رو عملی می کنم.باید بپذیرم که در ابعادی از زندگیم کاملا تبدیل به پوسته ایی خالی از معنا شده بودم و حالا لازم دارم دوباره بسازم و کشف کنم و معنا پیدا کنم.و باید جراتش رو داشته باشم.هنوزم از کنکور وحشت دارم و نمیدونم قصه ی من و کنکور به کجا میرسه،هنوزم درگیرم و کلنجار میرم و میترسم.نمیدونم بعدش چی پیش میاد.خونه ایی که روشن بود.پی نوشت:لعنت به وطن فروش.</description>
                <category>Hermione</category>
                <author>Hermione</author>
                <pubDate>Fri, 17 Apr 2026 14:08:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلبرانه</title>
                <link>https://virgool.io/@fatemehjavahery/%D8%AF%D9%84%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%87-bkc9qahisnoc</link>
                <description>بسم اللهآدمای زیادی از دنیای واقعیت به دنیاهای مجازی پناه می برن اما من ترجیحم اینه که برگردم به دنیای واقعیت،دنیایی که میشه دید،لمس کرد،بویید،چشید.ببینید اساس این پرسشگری، تکیه داره به چشیدن زیبایی و عظمت انسان. اینکه ما در روزگاری زندگی می‌کنیم که به هر وری سر می‌چرخونیم گرگی و دریدگی می‌بینیم، به‌واسطه اینه که گرفتار آدمیزادهایی هستیم که انسان ندیده‌ن واِلّا تماشای انسان اون‌قدر مبهوت‌کننده و دلبرانه است که اگر کسی یک‌بار در مسیر زیستن چشمش به انسان افتاده باشه، نمی‌تونه سر از هوسِ انسان‌شدن به در بیاره.انسان روی نمی‌دهد…گرفتاری‌های روزگار ما به‌خاطر «روی‌ندادن»ِ انسانه. انسان روی‌نمایی نمی‌کنه. چه بسا به این تعبیر بتونم بگم که ما در عصر غیبت انسان مشغول زیستنیم. کافیه که جهد ما به این ثمر برسه که به‌اندازه یک پلک تماشاچی انسان باشیم. اون‌وقت سودایی می‌شیم. اون‌که سودای انسان‌شدن داشته باشه هم عمر صرف می‌کنه برای بهتر و بیشتر چشیدنِ این رویداد و این روی‌نمایی. مثل غذای لذیذی که شما اگر که یک لقمه ازش خورده باشی، دیگه برای لحظه‌لحظه مزه‌مزه‌کردن اون شوق داری. اما به‌عکس، کسی که انسان ندیده، مبتلا می‌شه به شیءپنداری خود و خودش رو ابزار می‌دونه. ابزار اقتضاش اینه که مستهلک می‌شه، کهنه می‌شه و دور انداخته می‌شه؛ چون با ابزارهای جدیدتری می‌شه بهتر از او و کارآمدتر از او نتیجه گرفت.ــــحسام ایپکچی</description>
                <category>Hermione</category>
                <author>Hermione</author>
                <pubDate>Sun, 15 Feb 2026 22:48:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سالهای صبر</title>
                <link>https://virgool.io/@fatemehjavahery/%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B5%D8%A8%D8%B1-eieqx2mjcvwq</link>
                <description>چهار صبح طولانی ترین شب سال چهار.خواستم بخوابم،موهایم را با دستم نم نم نوازش می کردم،فکرها غرقم کردند و کلمه ها جاری شدند برای نوشته شدن،برای اینجا و اکنون.سه ماه گذشته از یزد ماندن نه به رسم مهمان که به رسم خانه؛کنج شهر،طبقه هفتمِ بلوکِ دوم،درون یک خانه نقلی.سه ماه گذشته از یزد ماندن و به قول حسام ایپکچی من در گذر زمان؛ خاطراتم،احساساتم،حواسم،تجربیاتم را بلعیده ام و شبیه هوای این روزها که مه همه چیز را محو و کمرنگ کرده؛شادی و غمم چنان در هم آمیخته که تماما از بین رفته.برای آنکه بفهمم هفته ی گذشته،چه برمن گذشته،باید به دفتر خاطراتم رجوع کنم و سطر سطر فکر کنم و به یاد بیاورم.روز ها را اما به غلیظ ترین شکل ممکن زیست می کنم،سرشار از احساس و شوق و رنج و تلاطم.ساعتی گریان و ساعتی خندان؛در رندوم ترین حالت ممکن،غیرقابل پیش بینی و عمیق‌.کار کردن عجیب ترین تصمیم عمرم بود؛دو جا کار کردن،آنقدر سنگین بود که شانه هایم را بعد از سه ماه فرسوده و دلم میخواهد بروم خانه و دخترک کوچک بابا شوم.میدانم که قرار بر رفتنم نیست،نمیروم،می مانم؛ اما هر روز در خاطره ام دخترکی در جستجوی نشانی کوچکی ست، از یک حمایت روشن در اطرافیان آشنا و غریبه،از کارفرما تا فروشنده ی خیابان،تا فلانی که نگفته بیشتر قرضم داد مبادا لنگ نمانم؛تا فلانی که برایم دنبال وام گشت،تا فلانی ها که هوای قلبم را بی منت داشتند.چهارشنبه را آنقدر استرس کشیدم که بعد از اینکه عمو دعوایم کرد یکسره گریه کردم تا میدان مارکار؛مرکز ایران.صد تومان پول اسنپ بود که نخواستم بدهم،راه رفتم تا کاشانی که خط سوار شوم،معلوم نیست چند رسیدم خانه و خوابیدم که با تب بیدار شدم،سرما مرا خورده بود.درون شکمش مانده بودم،پنج شنبه بین خواب و بیداری و تب و لرز،عمو زنگ زد به عذرخواهی،یادم نیست چه گفتم و شنیدم اما یادم است که چیزی از رنجم کم نشد و این تلخ بود،جمعه برف بارید،شنبه خواستم نروم،که مرخصی نداشتم،رفتم.خلوت بود و نشستیم به گفتگو،دلارام کوچکم گفت وقتی بچه ها بلند بلند صدا میدهند،گوش هایم میترسند اما خودم نمیترسم! فقط گوشهایم می ترسند.من هم گفتم که من هم همینطور،با صدای بلند قلبم می ترسد،هرچند خودم نمیترسم.امروز،یکشنبه؛در استدیوی ضبط،قلبم ترسیده بود.از آن مدیرتیم بلندقامت با زبان نیش دار،رنجید.چرا مسخره ام کرد؟ به جرم کدام بی احترامی نکرده ام؟ و بلد نبودم رنجم را کلمه کنم،بلد نبودم از پس زبان قدرتمندش بربیایم،کوچک بودم،ضعیف بودم،او اما قوی بود،قوی شده از کدام زخمش!؟نمیدانم.«با دنیای کار آشنا می شوم» انعطاف و عدالت ندارد و من کوچکم،ضعیفم،و ترسو ام.قلبم میترسد.تمام آخرهفته را خوابیدم.تمام بعد از کارِ امروز را خوابیدم.کیمیا کشاندم پای سفره ی یلدا،تفال زدم:من و مقام رضا بعد از این و شکر رقیبکه دل به درد تو خو کرد و ترک درمان گفت.شنبه روز بدی بود روز بی حوصلگی وقت خوبی که میشد غزلی تازه بگیظهر یکشنبه ی من جدول نیمه‌ تموم همه خونه هاش سیاه روی خونه جغد شومصفحه ی کهنه ی یادداشتای من گفت دوشنبه روز میلاد منهاما شعر تو میگه که چشم من تو نخ ابره که بارون بزنهآخ اگه بارون بزنه آخ اگه بارون بزنهغروب سه شنبه خاکستری بود همه انگار نوک کوه رفته بودنبه خودم هی زدم از اینجا برو اما موش خورده شناسنامه ی منعصر چهارشنبه ی من عصر خوش‌ بختی ما فصل گندیدن من فصل جون ‌سختی ماروز پنج‌ شنبه اومد مثل سقاهک پیر رو نوکش یه چیکه آب گفت به من بگیر بگیرجمعه حرف تازه ای برام نداشت هر چی بود پیش تر از اینها گفته بودشبتان بخیر؛یلدایتان به خیر.فردا،کمی پرنور تر خواهیم شد.</description>
                <category>Hermione</category>
                <author>Hermione</author>
                <pubDate>Mon, 22 Dec 2025 04:51:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دق دادن</title>
                <link>https://virgool.io/@fatemehjavahery/%D8%AF%D9%82-%D8%AF%D8%A7%D8%AF%D9%86-vrvrvuyechxq</link>
                <description>بسم الله الرحمن الرحیم.این روزا رو نمی تونم واژه کنم.اونقدر پر از کارای مختلف،ارتباطات مختلف،هیجانات مختلفم که توانایی هضمش رو ندارم.گاهی کارهام به هم پیچیده میشه و شبیه امروز رد میدم.امروزی که ساعت ها توی خیابونا راه رفتم و گریه کردم.امروزی که عملا خودمو گم و گور کرده بودم و به هیچکس جواب نمیدادم.شبیه یه بچه دبستانی که مشقاشو ننوشته و معلم داره مشقا رو نگاه میکنه و اون دنبال راهی برای فراره.سرتاپاش رو استرس گرفته ولی کاری هم ازش برنمیاد.این حال رو ساعت ها با خودم حمل کردم.رفتم به عمو احسان و خاله بنفشه گفتم،اون روزی که بهتون گفتم سرما خوردم و نیومدم؛دروغ گفتم.من آماده نشسته بودم روی مبل ولی نمیتونستم بیام،توان تحمل کردن بچه ها رو نداشتم،واسه همین دروغ گفتم تا نیام.گفتم که این حجم از فشار کاری داره منو شرحه شرحه میکنه.شیطنت بچه ها،غرغرهای مادرا،مشکلات بچه ها،کلافگی مادرا؛نمیفهمم باید چطوری اینهمه هیجان رو مدیریت کنم،مثِ امشبی که مامان آریا مدام بغضشو قورت میداد رو چطوری باید مدیریت کنم؟ کاش بغلش کرده بودم.امروز تا ظهر شبیه احمق ها با خودم لج کرده بودم و هیچکار انجام نمیدادم،درحالی که با استاد جلسه داشتم.استاد رو ساعت ها معطل کردم و اضطرابش منو کشت اما مصرانه هیچ کاری انجام نمی دادم.از دست خودم عصبی بودم و این بیشتر به من رو به انجام ندادن کارام ترغیب می کرد،تا دم حمله پنیک خودمو زجر دادم،دوبرابر دوز اصلی دارو خوردم،گلاب خوردم،تو پاکت نفس کشیدم،دو بعداز ظهر شبیه دیوونه ها از خونه زدم بیرون و توی خیابونا راه رفتم و گریه کردم تا پنج و نیم؛بعدش رفتم جلسه مهدکودک تا نه شب،با مادرها و پدرا در مورد بچه هاشون حرف زدم،نون تازه خریدم و با کیمیا شام خوردیم.درس خوندم تا دو و الان ساعت سه و نیم اومدم که بخوابم.من با خودم مهربونم،ولی خوب میدونم نقطه ضعفام کجاست و وقتی با خودم لج کنم حسابی فشارشون میدم و خودمو دق میدم. نجات دهنده تو آیینه؟ بخوره تو سرم.</description>
                <category>Hermione</category>
                <author>Hermione</author>
                <pubDate>Mon, 08 Dec 2025 03:42:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پایان.</title>
                <link>https://virgool.io/@fatemehjavahery/%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86-yzco1g4n347h</link>
                <description>بسم الله الرحمن الرحیمشروع آذر،شروع ۲۴ ساله شدن.امروز جایی خوندم که ۲۴ سالگی عجیب ترین سن ممکنه،چون شش سال از هیجده سالگیت بزرگتر شدی و شش سال دیگه مونده که سی ساله بشی. شش سال؛نمی تونم باور کنم از ۱۸ سالگیم شش سال تمام گذشته،لحظه به لحظه اون روزای سخت رو به یاد میارم که توی هیئتی که خونمون شده بود و برای کنکور می خوندیم؛سر سفره نشسته بودیم و من گفتم با وجود اینکه این روزا سخته اما نه میخوام عقب تر برم و نه جلوتر،میخوام همین روزای سخت رو زندگی کنم؛حتی یادمه کجا نشسته بودیم.این خاطره مال شش سال پیشه؟چطور ممکنه؟الان،دو و پنجاه و یک دقیقه ی نیمه شبه و مدت زیادی نیست وارد آذر سال چهار شدیم و من در یکی از لوس ترین و غمگین ترین و احساساتی ترین نسخه های خودمم.خونه ام.به شدت درد دارم.مامان اینا خبر ندارن زمین خوردم و منم این درد رو ربطش دادم به گرفتگی عضلات.یکم گریه ام میاد ولی چیزی ندارم که براش گریه کنم.سرم پر از چیزای جور واجوره.کمی احساس تنهایی می کنم و لازم دارم دوست داشته بشم و درنهایت،مثل همیشه هیچ هدف و رویایی برای آینده ندارم و حتی نمیدونم سال آینده اینموقع میخوام کجا باشم،هرجایی باشم،همونجا خوبه.همونجا رو دوست دارم.خیلی اوقات تولدم رو جار نمی زدم تا ببینم کی یادش میمونه و‌کی نه،ولی امسال به طرز عجیبی برام مهم نیست.آدمایی که باید باشن هستن و آدمایی که نباید باشن،نیستن؛مهم نیست کی تبریک بگه و کی نگه،معیارام در مورد آدما دارن تغییر می کنن و من صدف رو می بینم که این روزا بیشتر از همیشه داره پوست میندازه.امسال خیلی به هویت دینیم فکر کردم،از گفتنش ترس داشتم و از تجربه کردنش بیشتر،احساس گناه و احساس پوچ بودن درونم رو می خورد،ولی با یه تغییر طوفانی شروع کردم و حالا حالم بهتره،چیزایی رو دارم تجربه می کنم که نوجوونیم باید تجربه اش می‌کردم،خیلی چیزا رو.تکلیفم داره با خودم روشن تر میشه و هیچی بهتر صداقت یه انسان با خودش نیست.حالا از نو دارم همه چیز رو می سازم،تا واقعی باشم.اینبار محکم می سازمش.شبا ساعت نه شب تازه با کیمیا میریم کافه ت آ روبه روی خونمون و چای‌کرک زعفرونی میخوریم و قدم میزنیم تا فروشگاه تا کیمیا سیگار بخره و من کاکائو.صبح ها معمولا جفتمون خواب میمونیم و هردو ذوق داریم از اینکه توی خونه غذا برای خوردن داریم و گفتگوهامون عمیق و طولانی و دلنشینه و هردو داریم تلاش می کنیم تا اون یکی رو یاد بگیریم.یکی دو شب پیش برای اولین بار بحثمون شد،یکساعت جفتمون گریه کردیم و حرف زدیم.من همیشه گفتم که در مورد آدما خوش‌رزقم.مراقبت کردن؛بجای آدما زندگی نکن.تکیه کردن؛اگه از من می شنوی نه به خودت تکیه کن نه به آدما.هیجانات؛یاد بگیر چطوری سالم بروزشون بدی.کنکور؛خودت رو در موردش ببخش.سلامتی؛حتما ورزش کن و سالم بخور.مدیریت مالی؛در مورد تو یکم قضیه سخت میشه،فعلا هیچکاری نکن تا بعدا فکر کنیم ببینیم چیکارت میشه کرد.آدم ها؛ طفلکی ایم.انصاف؛مهم ترین چیزی که باید رعایتش کنی.تعهد؛قبل از یه آدم دیگه،یاد بگیر اول به خودت متعهد باشی.مرگ؛خوب بمیر.عشق؛میتونی برام معناش کنی؟کار؛میدونم‌چقدر سخته.پول؛میاد و میره،خیلی غصه شو نخور،خدا بزرگه.اضطراب؛صدف،عمیقا غمگینم که چنین چیزی رو تجربه میکنی،عمیقا متاسفم،تا مغزاستخون میفهمم چقدر سخته،کاش می شد که تجربه اش نمی کردی.روشنایی؛لازم نیست یه بزرگش باشی،یه کوچولوش هم کافیه.پایان؛کاش که عاقبت بخیر باشیم.پر کن پیاله را کاین آب آتشیندیریست ره به حال خرابم نمی برداین جام ها كه در پی هم می شود تهیدریای آتش است كه ریزم به كام خویشگرداب می رباید و آبم نمی برد!من با سمند سركش و جادویی شرابتا بیكران عالم پندار رفته امتا دشت پر ستاره اندیشه های گرمتا مرز نا شناخته مرگ و زندگیتا كوچه باغ خاطره های گریز پاتاشهر یادها .............دیگر شراب همجز تا كنار بستر خوابم نمی برد!هان ای عقاب عشق !از اوج قله های مه آلود دوردستپرواز كن به دشت غم آلود عمر منآنجا ببر مرا كه شرابم نمی برد...!آن بی ستاره ام كه عقابم نمی برد!در راه زندگی ...با این همه تلاش و تمنا و تشنگیبا این كه ناله می كشم از دل كه : آب ....آب....!!دیگر فریب هم به سرابم نمی برد!پر كن پیاله را....پ.ن؛خب یه حقیقت جذاب فهمیدم.من درواقع۲۴ سالم تموم‌شده و وارد ۲۵ شدم.حقیقت بدی بود.</description>
                <category>Hermione</category>
                <author>Hermione</author>
                <pubDate>Sat, 22 Nov 2025 04:49:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روایت بزرگسالی</title>
                <link>https://virgool.io/@fatemehjavahery/%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF%D8%B3%D8%A7%D9%84%DB%8C-me8vxvjddmr0</link>
                <description>بسم الله الرحمن الرحیماونقدر همه ی احساساتم با هم مخلوط شده که نمیدونم باید چیکار کنم و چطور پیش برم،پس فقط ادامه میدم.گاهی ام فرار می کنم تا دووم بیارم.از بیرون همه چیز زیبا دیده میشه و حقیقتا هم زیباست،اینهمه جور شدن کارام رو مدیون لطف امام رضام.هرچند غر میزنم اما در حقیقت میدونم زیستن این روزها یه معجزه ی کوچیکه که برای من رخ داده و من از عمق وجودم عاشق اینهمه تکاپو و مفید بودنمم،دارم لذت میبرم از تمام شدن ها و نشدن های این روزها. در بطن قضیه اوضاع خیلی سخت تر از این حرفاست.سه جا کار میکردم که از سومی استعفا دادم هرچند عمیقا عاشقش بودم و حسرتش هنوز باهامه،اما وقت و انرژیم اجازه نمیداد بهش برسم. مهدکودک مشغولم‌ و حقیقتا کار سنگین و سختیه،بازم در ظاهر چیزی معلوم نیست اما در باطن بار روانی وحشتناکی داره.به توصیه ی استادم،خودم رو دیگه به عنوان روانشناس کودک معرفی میکنم و جلسه تنهایی و تخصصی با مامان ها برگزار می کنم،با وجود اینکه من کار خاصی نمیکنم،فقط‌ گوش میشم براشون،برای دغدغه هایی ک هیچکس نشنیده و اونا دونه دونه میان گریه میکنن و میرن،من غمشون رو بغل می کنم و کنارشون غصه می خورم و بهشون گوشزد میکنم مادر کافی و خوبی هستند. در پشت پرده با اساتیدم ساعت ها در مورد تک تک بچه ها و مادرها گفت و گو میکنم،یه دفتر دارم که سیر پیشرفتشون و کارایی ک لازمه براشون انجام بشه رو ثبت می کنم،دونه دونه گزارش‌ روز بچه ها رو به والدینشون میدم و به تمام دغدغه هاشون گوش میکنم،ساعت ها زمان میبره اما انگار من بینهایت انرژی دارم برای این کار.شغل دومم یه موهبته،یه موقعیت استثنایی.اعتمادی که بهم شده رو میخوام با تمام وجود جواب بدم اما واقعا کار سختیه و من استرس می گیرم.یکی از بهترین اساتیدم بهم اعتماد کرده و من چطور باید به این اعتماد پاسخ بدم؟این کار رو باید انجام بدم چون به موقعیت علمیش احتیاج دارم،از اونم دارم لذت میبرم اما بازم کار خیلی سختیه و من به خودم اعتماد ندارم.دیروز توی مهدکودک زمین خوردم،توی پله ها سر خوردم و پرت شدم پایین و کمرم آسیب دید.به زور خودم رو رسوندم خونه.کبود شده و نفسم بالا نمباد و به شدت درد دارم اما باید پاشم ظرفا رو بشورم و غذا بپزم تا هم خونه ام برسه.دنیای بزرگسالی عجب دنیای عجیبیه.چند روز دیگه ۲۴ ساله میشم و سرشار از ذوق و ترسم.چنان آمیخته که انگار هیچ چیز دیگه ایی درونم وجود نداره.قبلا خیلی دنبال پناه/پناهگاه می گشتم،این روزا پناه رو در آدما پیدا نکردم و به خودم تکیه دادم.درد داشتم اما به همخونه ام نگفتم لطفا تو امروز ظرفا رو بشور و غذا بپز،اگه میخواست خودش می گفت،مگه نه؟ پس خودم پاشدم و تموم کارام رو کردم.آدما...آدما...آدما...در ارتباطاتم دقیق شدم تا آدما رو تفکیک کنم و بفهمم کجای زندگیشونم و حضرت حافظ عزیز جوابم رو به خوبی داد،گفت راه این نیست. اما عاطفه یه جمله بهم گفت که مدت هاست آویزه ی گوشم کردم،گفت زندگی هرکس با خودشه.صدف! تو نمیتونی به زور‌ کسی رو نجات بدی،نمیتونی به زور حال کسی رو خوب کنی،نمیتونی به زور از کسی مراقبت کنی،زندگی آدما با خودشونه پس تو فقط کمکی ک از دستت بر میاد رو بی منت بکن و بعد رهاشون کن،رهاشون کن! بعدش دیگه تو هیچکاره ایی.رها کردن رو یاد بگیر.بی منت خرجشون کن اما رها کردنم یاد بگیر.به جای آدما زندگی نکن...سالها توی‌خوابگاه ما یه «تهران» میشناختیم و لعنت به تهران.هرچی میشد به جای پاسخگویی میگفتن تهران گفته و این تهران لعنتی هیچوقت پاش به یزد باز نشد.هیچوقت نیومد ببینه توی این دانشگاه خراب شده چه خبره.هیچوقت یادم نمیره یکماه تمام بخاطر غذای بد اعتراض کردیم‌و جوابمون داد و بیداد مسئول امور دانشجویی توی خوابگاه بود که مگه شما خونه ی باباتون چی می خوردید؟ همون موقع ها تولیت محترم مُرد! از اون تهران خراب شده یه مسئول که فقط یه اسم ازش بلد بودیم اومد مجلس ختمش توی یزد و همون غذا رو گذاشتیم جلوش و با یه جمله اش،غذاهای ما از اون به بعد خوب شد،چیزی که ما یکماه براش توهین شنیدیم.جناب ت،تولیت جدید،اومده یزد و من سراسر خشمم.عصبانی ام.و فقط دارم به هر دری میزنم بهش دسترسی پیدا کنم و بگم من«تهران» رو هیچوقت نمیبخشم...تو بندگی چو گدایان به شرط‌ مزد نکن...</description>
                <category>Hermione</category>
                <author>Hermione</author>
                <pubDate>Sun, 16 Nov 2025 13:03:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دو تجربه</title>
                <link>https://virgool.io/@fatemehjavahery/%D8%AF%D9%88-%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-lnlna3617mke</link>
                <description>بسم الله الرحمن الرحیمیکماه اخیر شاید پرتجربه ترین و پرچالش ترین ماه زندگیم بود و الان که دارم می نویسم دغدغه ی اصلیم اینه که چطور صبح ها به طور مداوم برم سرکار و ناهار درست کنم و سرکار 6 ساعت تمام انرژی و تمرکزم رو حفظ کنم.همین روتین ساده الان چالش اساسی منه و توانم رو به شدت محدود کرده.جمعه ست.ساعت 12 ظهر بلیط دارم.یه اتفاق بد برامون افتاده،شکه شدم،ترسیدم و نگرانم و در همین وانفسا باید رهاشون کنم و برگردم یزد تا شنبه به مهدکودک برسم.مدام زنگ میزنم به مامان و خبر میگیرم.وقتی خیالم یکم راحت میشه توی اتوبوس خوابم میبره و بعد با داغی نفس هام از خواب می پرم.تب کردم و حالت سرماخوردگی دارم.حدسش رو میزدم،اضطراب همیشه بعدش من رو بیمار می کنه.میرم چندتا قرص و یکم میوه و سوپ میخرم و میرسم خوابگاه. زنگ خرابه و پشت در میمونم.با همون بدن تب دار یکساعتی معطل میشم.روی سکوی کوچولوی جلوی در نشستم که بال یه پروانه روی زمین نظرم رو جلب میکنه.یه بال رنگارنگ با نقش های فوق العاده ظریف و زیبا.اما مشخصه که پروانه اش مرده چون بالش تنها و غریب روی زمین افتاده.هی بهش نگاه میکنم و فکر میکنم و آخرسر یه گوشه برای خودم می نویسم :وقتی آدم حالش بده نمیتونه از زیبایی ها لذت ببره بلکه به این فکر می کنه که چقدر دیگه مونده تا این زیبایی از بین بره؟شنبه ست.با کارفرمام دعوام شده.الان دیگه فهمیدم این آدم عمو احسان مهربون مهدکودک نیست و نباید به این چشم بهش نگاه کنم بلکه باید به چشم کارفرما بهش نگاه کنم.باید جدی تر و رسمی تر باشم و گرچه این نگاه تا حد زیادی باعث شده حس اعتماد و امنیتم رو به خودم و مجموعه از دست بدم اما مدام با خودم تکرار می کنم که تو الان یک کارمندی که یک کارفرما داره و اون آدم عموی مهربون تو نیست بلکه رییس توعه.با خاله و عمو دوساعتی بحث کردیم.چیزی جدی تر از انتظارم بود.یه گفتگوی سنگین که علی رغم میلم از یه جایی به بعد بغض کردم و با گریه حرف زدم.که همکارم اخراج شد.که قرار داد من از نه ماه به سه ماه تقلیل پیدا کرد.که خیلی سخت بود و بعدش عمیقا عصبانی و غمگین بودم. دوشنبه اول صبح عمو به بهانه ی روز پرستار یه دسته گل خرید و بهم داد.وقتی تعجب کردم اینطور توضیح داد که تسهیلگری هم نوعی پرستاری محسوب میشه.اما به هرحال من گذاشتم پای عذرخواهی و حداقل تونستم به چشماش نگاه کنم.ازش فوق العاده ناراحت بودم و هنوزم هستم اما اون گل حالم رو به شدت خوب کرد و تا 60 درصد ناراحتیم رو شست و برد.اول از همه شخصیتی که ازم خرد کرده بود رو بازسازی کرد و دوم اینکه زیبایی اون دسته گل ترکیبی از آفتاب گردون و ژیپسوفیلا من رو گرفت.من خیلی محدود برای خودم گل می خرم.شاید دو بار در سال.همیشه ترجیح میدم یه گلدون گل بخرم بجای شاخه ی گل یا دسته گل که بعد مدت کوتاهی خراب میشه.اما نمیتونم کتمان کنم که عاشق گلم و چیزی که فوق العاده ارزشمندش می کنه اینه که اون گل رو هدیه بگیری.این دومین باری بود که من بی هوا گل هدیه گرفتم.تمام راه برگشت به خونه،در حالی که سراپا خستگی بودم،گلم رو بغل کرده بودم و از حضورش در دستام لذت می بردم.زیبایی اون گل،انگار که من رو هم زیبا تر کرده بود.من با حضور اون دسته گل در دستام،آدم قشنگ تری بودم.با خودم فکر کردم شاید معجزه ی زیبایی گلها همین باشه،اونها صاحبشون رو زیبا تر می کنند.خوش به حالتون اگر آدمی رو دارید که با حضورش شما زیبا تر و روشن تر و آروم ترید.</description>
                <category>Hermione</category>
                <author>Hermione</author>
                <pubDate>Thu, 30 Oct 2025 14:00:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روز های پس از آن</title>
                <link>https://virgool.io/@fatemehjavahery/%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%D8%B3-%D8%A7%D8%B2-%D8%A2%D9%86-jlwhvxjbai9k</link>
                <description>بسم الله الرحمن الرحیماز بیست روز گذشته که پست آخر رو نوشتم تا الان اتفاقات زیادی افتاده،مهم ترینش اینه که یه روز عصر یه چمدون کوچولو جمع کردم و برگشتم یزدبدون اینکه حتی بدونم شب رو کجا باید بخوابم.باید یزد می موندم، راه دیگه ایی نداشتم.توکل و توسل کردم و گفتم حتی اگر شر هست برام خیرش کنید .روزای سختی بود.روزهای فوق العاده سختی بود.اونقدر فشار تحمل می کردم که بعد از چهار روز وقتی کیمیا پیام داد و موافقت کرد همخونه اش باشم،آوار شدم و تقریبا تا دم حمله ی پنیک رفتم.انگار در لحظه، تمام فشاری که داشتم تحمل می کردم،تمام اون بی ثباتی،بهم هجوم آورد و من تازه فهمیدم عجب کله خر بازی در آوردم و تا کجاها که پیش نرفتم.ولی باید انجامش می دادم،و دادم.هنوز به خونه جدید نرفتم و استرس مواجهه و زیستن با یه آدم جدید رو دارم.اما دو هفته ست که میرم مهدکودک و دو هفته ست که بدن درد دارم و شب ها بی هوش میشم و راضی ام.هنوز برنامه هام برای ادامه پر از ابهامه اما همین قضیه که فعلا این ابهام برطرف شده و می دونم باید چیکار کنم ذهنم رو آروم نگه می داره.سه شب و چهار روز خونه ی عزیزخان مهمون بودم که از شیرین ترین خاطرات این چند روزه.اگه این چهار روز اونجا نبودم،بعید می دونستم توان تاب آوری اون لحظات رو در خودم پیدا می کردم.زیبایی اونجا پناه من شد و من شب ک می شد،وقتی بقیه مسافرا می خوابیدن، می رفتم روی ایوان مشرف به حیاط،روی مبل های خاکستری و بلند بلند،اونقدر که خودم صدای خودم رو بشنوم،جومپا لاهیری میخوندم.و بعد می نوشتم.مدت های زیادی می نوشتم.و از سماور،مداوم،چای غلیظ بر می داشتم و با گلاب مخلوط می کردم تا عطرش مستم کنه.تقریبا تا صبح.اونموقع بود که میرفتم اتاقم و می خوابیدم.عصرها بدون وسایل اضافه،میرفتم کوچه پس کوچه های مسجد جامع و فهادان رو چرخ می زدم. نزدیک به دوساعت خودم رو درون کوچه های خشتی بی سر و ته که هیچوقت نمیفهمی سر از کجا در میاری به عمد گم می کردم.تمام قدم های نزده ام رو اونجا جبران کردم و لذت بردم. بعدش خسته و گرسنه بودم.راه اومده رو ختم می کردم به کافه بالکن.روی بالکن کافه بالکن قدیمی که هر لحظه احتمال فرو ریختنش هست با صندلی های چوبی می نشستم و به پلی لیست محشرشون گوش می دادم و دمنوش و گاهی یه چیز گرون تر می خوردم و حداقل یک ساعت تمام فقط به آدم ها نگاه می کردم.به آدم های فراوان حدفاصل خیابان مسجدجامع و برج ساعت،همه تیپ و همه سن و همه نژادی!گاهی وقتا،اگه آدمی به بالا نگاه می کرد و من رو می دید براش دست تکون می دادم و معمولا جواب می گرفتم.یکی دوبار هم اونقدر توی نخ فرد مقابلم رفته بودم که تهش فهمید و مجبور شدم به سقف و اطراف خیره شم تا نفهمه یه مدت طولانی تحت نظرم بوده.هنوزم از دیدن و کشف کردن آدما لذت می برم.اگنس سگ مریم خانوم بود.مریم خانوم بختیاری بود.دروغ نگم عاشق خونه اش شده بودم.اگنس هم گمونم از من بدش نیومده بود.سه تایی با هم رفتیم محله رو نشونم داد و حقیقتا که از لحاظ مکانی فوق العاده بود و نزدیک ترین خونه به مهدکودک.یکساعتی با مریم خانوم گپ زدیم،خوب با هم ارتباط گرفته بودیم.خونه اش محشر بود.بعضی آدما چطور می تونن به یه خونه چنین رنگ و بویی بدن؟ ازم ساعت کاریم رو پرسید و بابت پاره وقت بودنش بسیار خوشحال شد.نگران اگنس بود که گویا بعد از رفتن همخونه قبلی افسردگی گرفته و لازم داره من پیشش بمونم و ارتباط خوبی باهاش بگیرم تا افسردگیش کم کم برطرف شه.از داروهای اگنس پرسیدم و داشتم فکر می کردم می تونم مادر علم روان دام پزشکی شم.داروش با من یکسان بود و حقیقتا بدم نیومده بود سگ سیاه افسردگیم با سگ سیاه افسردگی یه سگ سفید با هم دوست بشن.رفقای خوبی برای هم می شدیم.قرار شد دفعه بعد که میام یه عروسک برای اگنس بخرم که باهام دوست شه اما دفعه بعدی در کار نبود.حقیقتش من و اگنس نمی تونستیم با هم همخونه بشیم،هم من روی عروسکام غیرتی بودم هم اون روی عروسکاش.این یک ماه اخیر برای من پر از چالش های ارتباطی بود.استاد روان پزشکمون به نقل از آدم های روانی زیادی می گفت:چهارتا چیز هستند که تعادل روان آدمی رو به هم می زنند، اید(کودک دو ساله ی روان ما) سوپر ایگو(پیرمرد/پیرزن قانونمند روان ما) واقعیت(دنیای بیرون) و در نهایت ارتباطات که مهم ترین از این چهارتاست.به هرحال از وقتی فهمیده ام تراپی چیست،بخش اعظم تراپی ام به ارتباطاتم برگشته و آخرین بحث مورد نظر،مراقبت کردن بود.مراقبت کردنی که بخشی از هویت من شده بود و این قضیه داشت به اطرافیانم آسیب می زد.این روزها خودخواهی را تمرین می کنم و حرف عاطفه را آویزه ی گوشم کرده ام که هرکسی مسؤل زندگی خودش است.این را صدبار در دفترم نوشتم.نباید از سر خیرهواباید دوباره تراپی را شروع کنم چون هدف جدیدی برای رسیدن دارم اما نه تا زمانی که خودم نتوانم پولش را بدهم.کار جدی شده.دیگر کارآموز نیستم.الان واقعا دارم کار می کنم و این دنیا،دنیای عجیبی ست.جدی و پرچالش و پر احساس.سخت مشغولم و صدبار در روز اشتباه می کنم.ده باری کنترلم را از دست می دهم و حداقل یکبار یک گند اساسی می زنم.صبح ها سر سفره با بچه ها صبحانه ی سالم می خورم که از شب قبل برای خودم آماده کرده ام و شده دست مایه مسخره کردنم توسط مامان.منو چه به این کارا ! هرچند احساس مفید بودنم را دوست دارم. دمنوش های کافه ی سر کوچه را هم دوست دارم که وسط 12 ساعت کاری،یک تک پا بروم و بر گردم.بچه ها را هم دوست دارم.پ.ن:هنوزم قلمم تکلیفش با خودش مشخص نیست که می خواد رسمی بنویسه یا خودمونی،فعلا باهاش همدلی می کنم تا تکلیفش روشن شه.</description>
                <category>Hermione</category>
                <author>Hermione</author>
                <pubDate>Fri, 10 Oct 2025 03:12:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در مورد آدم ها</title>
                <link>https://virgool.io/@fatemehjavahery/%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D9%88%D8%B1%D8%AF-%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D9%87%D8%A7-xz2qp0fqedvw</link>
                <description>بسم الله الرحمن الرحیمدوباره رو آوردم به قدم زدن های طولانی،یکساعت تا دوساعت پیاده روی تند،تا باعث بشه شب ها از خستگی خوابم ببره.زیاد میخوابم،حداقل دوازده ساعت از روز رو خوابم.ذهنم فرسوده ست.آخرین امتحان رو کف دستم تقلب نوشته بودم و آخرسر رفتم به مسئول آموزش نشونش دادم و گفتم یه بار تقلب تو کل این چهارسال حقم بود،خندید،منم خندیدم.وقتی رفتم برای آخرین بار ازش خداحافظی کنم گفت ته نامردی هستی ک اومدی و یه تیکه از منو با خودت بردی من میمونم و جای خالیتون.راست میگفت،یه تیکه از منم همیشه پیش این زن چشم سبز مهربون میمونه،پیش تمام خاطراتمون.غیبت استادا رو کردن تا ولو شدن وسط دفتر آموزش که همیشه حرصشو در می آورد.چندبار محکم بغلش کردم.همه رو چندبار محکم بغل کردم و عطرشون رو نفس کشیدم و اصلا گریه نکردم.از خداحافظی های عاطفی متنفرم ولی خوشحالم که فرصت خداحافظی داشتم.آخرین لحظات اما بغضم شکست،زهرا همیشه لوسم میکنه،من وقتی امنیت باشه گریه میکنم،همیشه گریه هامو توی بغل اون کردم،آخرشم فقط بغل زهرا،گریه کردم.موقع آخرین خداحافظی.برقا رفته بود و هوا گرگ و میش بود،زهرا گفت؛چه خوبه هوا تاریکه.گفتم خیلی خوبه. و رفتم.نگذاشتم بدرقه ام کنه.آوین با این خط های فانتزی ک کلی طرح های مختلف ازشون بلده برام شعر نوشته؛یه چیزی تو مایه های اینکه بهاری ک گذشته دیگه بر نمیگرده اما بهار جدیدی توی راهه.اینو برام نوشت چون من هنوز نمیخواستم رها کنم.هنوزم گمونم رها نکردم.من معتقدم ادمای خوب رزقن،آدم خوب رو نمیشه از هر جایی پیدا کرد و اینجا پر از آدم خوب بود.من واقعا در مورد آدما خوش رزقم.جاهای خوب،آدمای خوب داره و این دانشگاهم پر از آدمای خوب بود.باید دنبال جاهای خوب گشت،اونموقع ست ک میفهمی عجب پشت و پناهی داری،وقتایی ک حس میکنی تنهایی ولی تنها نیستی.من کربلا اینو فهمیدم.توی گرمای تقریبا پنجاه درجه نجف،تب چهل درجه داشتم و درد زیاد.بیحال و ناتوان و زردگون یه گوشه افتاده بودم و عرق میریختم،تنها بودم.آشنا زیاد همراهم بود اما به هیچ جاشون نبود ک من مریضم.اما امان از غریبه ها،یکی برام دمنوش اورد،یکی غذا،یکی دارو بهم داد،یکی سیر داد گفت بذار کنار گوشِت خوبه،یکی گفت بیا ببرمت دکتر پیدا کنیم،یکی باهام شوخی کرد،یکی دستمال نمدار برام آورد،یکی گفت آمپول تقویتی برات بزنم؟ همشون غریبه بودن.آدم خوب رو باید جای خوب پیدا کرد.وقتی رفتیم دکتر،موقع برگشت،توی اون شلوغی،سوار یه گاری دستی بودم،بدنم میلرزید.لرز کرده بودم.ترسیدم نکنه پام نرسه کربلا؟همونجا زدم زیر گریه،ریز ریز گریه کردم.از تنهایی،از غربت،از درد،از فشاری که روم بود و از ترس،که حالا باید چیکار کنم؟امیرحسین و مهدیه باهام بودن؛زوج دوست داشتنی کوچولوی بامعرفت تر از همه ی اون بزرگسالای پرادعای بیشعور؛فهمیدن دارم گریه میکنم و هول خوردن،اما من توی حال خودم نبودم که رعایت اونا رو کنم،فقط گریه میکردم و اونموقع بود که یه نگاه رو روی خودم حس کردم.اینکه میگن اربعین برید زیارت رو اونجا فهمیدم.اینکه میگن رنج زیارت بکشید رو اونجا فهمیدم.کرب و بلا رو اونجا فهمیدم،تا مغز استخونم بی پناهی رو اونجا فهمیدم،و هنوزم که هنوزه وقتی میخوام سلام زیارت عاشورا رو بدم به حس اون نگاه فکر میکنم.به اینکه چطوری آدمای عجیب غریبی توی کربلا پیدا میکنی.حامدعسکری میگفت رفتم غذا بگیرم یه گوشه لب جدول نشستم بخورم دیدم یه غول پیکر عرب زبان کنارم ایستاد،رفتم یکم اونورتر اونم اومد،ترسیدم.یکهو یکی بهم گفت نترس،چیزی نداشته بده،نذر کرده سایه بشه برای زائرا.رفتم چندتا مهدکودک برای مصاحبه،مهدکودک آخری بدجوری رو شخصیتم پا گذاشت،خوردم کرد،همونجا قید خونه موندن رو زدم و گفتم هرطوری شده برمیگردم یزد،یاد دیدار اولمون با عمو احسان افتادم.ما مدام خرابکاری میکردیم،خجالت زده می شدیم،عمو میگفت اشکالی نداره،یاد میگیرید،هرچی ایده دادیم نه نیاورد و گذاشت اجرا کنیم.بهمون اعتماد به نفس داد،مگه ما چی بودیم؟دوتا جوجه دانشجو.مثل عاطفه که درد شدید داشت و چشماش فریاد میزد داره له میشه اما میومد سرکلاس،صبوری می کرد ک ما حرف بزنیم،ما به نتیجه برسیم.عاطفه بهمون جرات روانشناس بودن داد ولی قبلش بهمون جرات داد انسان ها رو به چشم انسان ببینیم.جون داد تا ما یاد گرفتیم.از این آدما کجای دنیا پیدا کنم آخه؟هزارتا آدم میشناسم که هزارتا خوبی کوچولو کردن و من به همین زنده ام.به خوبی های مختصر،به آدمای خوب.خدایا شکرت.سلام دوست عزیزم،امیدوارم که حالت خوب باشه. این سومین نامه ایی هست که دارم برات می نویسم،روی کاغذ پوستی و با قلم و جوهر،خیلی دارم سعی می کنم جوهر پخش نشه و کلماتم رو خراب نکنه،نامه که تموم شد،توی یه شیشه که از قبل آماده کردم پلمبش(پلمپ؟) میکنم تا مطمئن بشم آب خیسش نمیکنه، و به دریا میندازمش؛با این امید که روز نامعلومی،جای نامعلومی و با حال نامعلومی،این نامه به دستت برسه.میدونی دارم به چی فکر می کنم؟ به اینکه چقدر سخته آدم وسط دنیای تکنولوژی،سعی کنه حرف نزنه! من یه جمله معروف دارم که گاهی اوقات میذارم بیوی شبکات اجتماعیم،می نویسم: از این شلوغ شما می روم به غار خودم. این جمله واسه آدمای قدیمی،شناس محسوب میشه؛میفهمن مدتی قراره دیگه نباشم،و الان دقیقا دلم همینو میخواد.این هفته جهنم بود! هفته به این سختی رو خیلی محدود توی زندگیم به یاد دارم،اونقدر همه چیز به هم گره خورده بود که هیچ جوره نتونستم چیزی‌ رو مدیریت کنم.تهش از اینهمه ناتوانی فقط و فقط گریه کردم.حق میدی گاهی آدم واقعا از خودش بدش بیاد؟ من تمام حس های منفی دنیا رو به خودم داشتم و تقریبا تمام انرژیم صرف این می شد که جلوی‌ خودمو بگیرم که از خودم متنفرم نباشم،خودم بیشتر به خودم آسیب نزنم.میدونی،آدمی که خوب خودشو میشناسه،خیلی خوب می تونه با خودش کنار بیاد اما به همون میزان هم نقاط ضعف خودش رو خوب میشناسه،اگر بخواد،میتونه طوری خودشو زمین بزنه که هیچ غریبه و آشنایی نتونه.و این منم،منی که باید از خودم در برابر خودم محافظت کنم.این هفته،جسمی بیمار بودم،آهن خونم افت کرده بود(که تقصیر خودم بود که اینهمه مدت تنبلی کردم و چکاپ(چکاب؟) نرفتم)،وقتی رفتم برای چکاپ خون بدم،نمیتونست رگ بگیره و از رگ اصلی خون گرفت.بیرون آوردن سوزن همانا و خونی که با فشار بیرون زد همانا، چند لحظه هر دو هول کردیم که نکنه رگ پاره شده،بماند با چه مکافاتی تونستیم خون رو بند بیاریم و چه گندی به سر تا پام خورد؛با همون وضع راه افتاده بودم توی مجتمع فضولی کنم ببینم روانشناسم دارن یا نه،که نداشتن.قبلا بهت گفته بودم هرجا روان شناس ببینم میرم یه سر بهش میزنم یه گپ و گفتی راه میندازم؟ البته از فضولیمه.چندساعت بعد بود که تازه فهمیدم چه بلایی سرم اومده،سرگیجه و ضعف و تهوع به کنار،نفس تنگی هم به کنار،کل این هفته پابرجا بود.باید کنکور میدادم،درستش این بود که کنکور می دادم،تلاش هم کردم،یه تلاش کوچولو،خیلی خیلی کوچولو. اما همونم بهم فهموند بهتره بشینم سرِ‌ جام دوغم رو بخورم. میدونی دوست نادیده و ناشناخته ی عزیزم،غریبه که نیستی،خسته شدم.می ترسم.فرسوده ام.و هیچ شوقی برای تلاش کردن ندارم،این قسمت ترسناک ماجراست.میدونی فان قضیه کجاست؟ برخلاف جو غالب جامعه که خانواده ها اونقدرا نمیذارن دختر درس بخونه،خانواده من برعکسن،تا ته دنیا معتقدن دختر باید درس بخونه و مستقل باشه و دستش توی جیب خودش باشه،کلی ام بهم فضا میدن،پر و بال میدن. در نگاه اول فوق العاده ست،خودمم قبول دارم خیلی مدیون اینهمه درک و مهربونیشونم اما...خجالت آوره که بخوام ازشون گِلِه کنم،اما همیشه این فشار رو روی خودم حس کردم که تا وقتی دوست داشتنی ام که موفق باشم.مامان تا حالا هیچ روزی رو بهم تبریک نگفته مگر اینکه همراهش یادآوری کرده من میتونم موفق بشم و باید تمام خودمو براش بذارم.خیلی بی چشم و روئم؟ خودمم از خودم بدم میاد. اینبار گفتم نمیخوام کنکور بدم و وقتی میخواست غیرمستقیم بهم بگه که نباید دست از تلاش بکشم،عصبی شدم و گفتم تو کجای قضیه ایی مامان؟ بسه دیگه،خسته شدم،تو چه میدونی این شش سال چه جیگری از من خون شد.راستش اشتباهش اینجا بود که گفت یه کنکوره دیگه،میگذره. و نمیدونست من چهارسال لعنتیه هنوز از تجربه ی اون کنکور مزخرف رها نشدم. تقصیر مامان نیست،اون حق داره.این منم که نمیتونم.این منم که نمیتونم و این عصبانیم می کنه.من سعی کردم برای کنکور بخونم اما اضطراب لهم کرد؛من بارها توسط اضطراب له شدم،چیز غریبی نیست،اما هنوزم به اندازه بار اول دردناکه،هنوزم میتونه تمام منو خرد کنه.باید چیکار کنم؟ تو‌میگی چیکار کنم؟ نمیتونم خودمو بُکُشم که چرا نمیتونم درس بخونم؟مگه نه؟ ولی میتونم خودمو با سرزنش و خودخوری دیوانه کنم،این یکی ضررش کمتره....میدونی دوست عزیز،از اینکه بخوام خودمو به بقیه توضیح بدم خسته شدم.این روزا به هر دری که بگی زدم تا خودمو خوشحال کنم،اما نشد. کلی خرید کردم،سریال خوب دانلود کردم،کتاب خوب پیدا کردم،حتی کلی خوراکی خوشمزه خریدم،ولی بازم خوشحال نشدم. اونقدر بغض دارم که گلودرد گرفتم،چشمام درد می کنن.این روزا سختن دوست عزیز،تا ته دنیا سختن.اگه سختی سازنده بود حرفی نداشتم،اگه رنج خوبی بود حرفی نداشتم،اما بیخودن،بی دلیلن،هیچ آورده ایی ندارن،با چه امیدی تحملشون کنم؟میدونم دارم برات طولانی می نویسم،تا الان حسابی حوصله ات رو سر بردم بس که غر زدم اما توی دنیای امروز،توی این دنیای تکنولوژی که با استوری و پست و هزارتا چیز دیگه میتونی بارها غر بزنی،من خیلی جلوی خودمو‌ گرفتم که غرق این مرداب نشم،به جاش اومدم برای تو نوشتم،تا آب همه ی این احساسات تلخ رو با خودش بشوره و‌ ببره.برات یه خاطره ضمیمه می کنم،نوشتن این خاطره،تکلیف کلاس نویسندگیم بود،دلم برای اون روزای به غایت سخت اما پرشور تنگ شده،دلم از اون جنس سختی ها می خواد.sadafi:هیچوقت فکر نمی کردم با چنین چیزی مواجه شوم،سخت اما شیرین بود.مرا که بارها به گریه انداخت،به گمانم اگر تو هم بودی،گریه میکردی.دراماتیک ترین قصه ی زندگی ام بود که در عین سادگی،چند روزی مرا به اوج رسانده بود.بگذار از اول شروع کنم.قصه از روزی شروع شد که به واسطه ی یکی از اساتید،خودمان را آویزان یکی از مهدکودک های بالاشهر کردیم،البته با مسئولانی خاکی و مهربان که شبیه زرق و برق آنجا نبودند.کار عملی با کار تئوری خیلی متفاوت بود،کار با بچه های چندساله سخت بود و ما،یعنی من و آوین، آنقدر ترسیده بودیم که حس می کردیم که تمام رفتارمان اشتباه است و حتی نفس کشیدنمان هم دارد به بچه ها آسیب می زند! هرچند عمو احسان گند زدن هایمان را می دید و وقتی می دید شرمنده شده ایم،به رویمان نمی آورد که چقدر خرابکاری کرده ایم،مدام تعریف می‌کرد که دست مریزاد! و ما جدی تر کار می کردیم.کار آسانی نبود و ما تازه کار بودیم،گرچه پر شوق و پر احساس بودیم.ساعت ها زمان می گذاشتیم و انرژی می گذاشتیم و بیشتر از همه چیز عشق می ریختیم به پای نهال کوچکی که درونمان کاشته شده بود.صبح تا عصر دانشگاه بودیم،ما جنوب شهر و مهدکودک سه طبقه و جذابمان بالای شهر،آن دور دورها بود.سه بعدازظهر که می شد،کلاس ها که تمام می شد،پر از عجله ظرف یکبارمصرف نهار یخ کرده مان را بغل میزدیم و با عوض کردن دو خط واحد و ده دقیقه پیاده روی می رسیدیم مهدکودک،تقریبا چهار و نیم بعد از ظهر.همانجا پشت در چمباتمه میزدیم روی زمین و نهار می خوردیم و غش غش به وضعمان می خندیدیم تا پنج عصر که مهد باز شود و بچه ها بیایند.هشت تمام می شدیم و تا رسیدن به خوابگاه ساعت شده بود نه شب؛جنازه مان می رسید خوابگاه.آن روز خاص هوا بارانی بود و بسیار سرد،هنوز لرزی که در بدنم نشسته بود را به خاطر دارم. باران نم نم می بارید کمی خیسمان کرده بود و به سوز هوا دامن می زد.نهار قرمه سبزی داشتیم،همانجا روی زمین تکیه زده به دیواره مهد نهارمان را خوردیم. بعد از آن نشستن دیگر جواب نبود،داشتیم یخ می زدیم.پشت درب مهدکودک راه می رفتیم تا گرم شویم،ده قدم به راست،بیست قدم به چپ. عمواحسان که سَر رسید،با دیدنمان سرزنشمان کرد که چرا خودمان را به این وضع انداخته ایم اما ما خندیدیم،آن روزها نور درونمان جاری بود. داخل که رفتیم،هیچ چیز لذت بخش تر از گرمایی نبود که به سمتمان هجوم‌آورد.عمو دمنوش به خوردمان داد با کلوچه های خرمایی بدون شکر.اولین مراجع که رسید،ما هم سرِحال آمده بودیم.جلسه تخصصی داشتیم،مادر و پسر با هم آمده بودند،پسر تقریبا شش ساله بود و مادر نسبتا جاافتاده و زیبا. فهمیدم اسم پسر سینا است.زیبا بود،قشنگ ترین چشمان سیاهی را داشت که تا به حال دیده بودم،هرچند که به ما نگاه نمی کرد.نگاه نمی کرد و حرف هم نمی زد. انگار در خودش گم شده بود.اتیسم داشت. یا نام دیگرش؛در خودماندگی و عجب اسمی! هیچ چیز بهتر از این اسم نمیتواند اوج غمِ این اختلال را بیان کند.چیزی که اوتیسم می دزدد،ارتباط است. و آدم بدون ارتباط چگونه باید زنده بماند؟عمو احسان و آوین با مادرش شروع کردند به حرف زدن و وظیفه ی من ارتباط گرفتن بود،آن هم با موجودی که تمام درب های اطرافش را بسته بود و نمیخواست هیچ ارتباطی با دنیای بیرون داشته باشد.سینا خودش را مشغول تمام ابزارهای برقی و الکتریکی اطراف کرده بود و به سرعت می توانست از کارکردشان سردربیاورد.من فقط نگاهش می کردم.مات و مبهوت ایستاده بودم و در سرم اطلاعات چرخ می خورد: اتیسم معمولا در دوسالگی خودش را نشان میدهد.به مرور زمان تمام ارتباطات کودک با آدم های اطرافش قطع می شود.کودکان اتیسم به اسمشان واکنش نمی دهند. اتیسم ها ارتباط چشمی ندارند.از لمس و بغل خوششان نمی آید.‌اتیسم ها تمام دریچه های ارتباط را می بندند.نمیدانستم باید چیکار کنم.اما ما یک اصل اساسی داشتیم که استاد مدام تکرارش می کرد؛یادمان بماند که قبل از اتیسم بودن،ما با یک کودک مواجه ایم و قبل از یک کودک،با یک انسان.پس سعی کردم فقط انسان باشم و به عدمتمایلش به ارتباط گیری احترام بگذارم.مسخره ام میکنی؟ حقیقتا در دنیای درمان حرف مسخره ایی ست.اما من فقط همراهش راه افتادم و‌سکوت کردم و اگر حس می کردم چیزی لازم دارد برایش پیدا می کردم. دو هفته تمام هر روز همینکار را کردم.روزه ی سکوت گرفتم.او هم کار خودش را میکرد و به تمام سوراخ سنبه ها سرک می کشید.سینا واقعا باهوش بود و جزئیاتی را در محیط متوجه می شد که من دهانم باز می ماند.با خودم فکر می کردم بچه به این هوش و استعداد،چطور ممکن است اتیسم باشد؟روزهای آخر نگران گزارش آخرهفته بودم.باید میگفتم دو هفته است هیچ مداخله ایی انجام نداده ام و فقط نگاه کرده ام؟ گزارش چه پیشرفتی را باید می دادم؟دم رفتن به پارک بودیم.باید جلسه آخر را پارک نزدیک مهدکودک برگزار می کردیم. سواره رفتیم.من و سینا کنار هم صندلی عقب ماشین نشسته بودیم.در فکر بودم و ساکت کنج صندلی فرو رفته بودم.دست کودکی دستم را لمس کرد.من اتفاقی که افتاده بود را درک نمی کردم،نگاهم خیره شده بود به دست سینا که با دست کوچکش دستم را گرفته بود.نگاهش که کردم،هنوز نگاهم نمی کرد.مادرش متوجه شد و ذوق زده به گریه افتاد.من هنوز گیج بودم که لب هایش را به سرعت به گونه ام نزدیک کرد و هنوز به ثانیه نکشیده بود که دور شد،مرا به زعم خودش بوسیده بود! و چندثانیه بعد دستم را هم رها کرد و دوباره روی صندلی نشست و بدون توجه به من و مادرش که از خوشحالی روی پا بند نبودیم،به سقف ماشین نگاه میکرد و مختصر لبخندی هم بر لب داشت.اگر می توانستم محکمِ محکم بغلش می کردم اما دلم نیامد.تمام این مدت متوجه حضور من بود؟حواسش بود که چقدر دوستش دارم؟همراهی مرا فهمید؟آن روز آنقدر خسته شدم که فرصت نکردم آنطور که باید خوشحالی کنم،اما شب از ذوق گوشه ی چشمانم خیس بود که خوابم برد. تو هم از این خاطره های کوچک ولی سرشار داری؟</description>
                <category>Hermione</category>
                <author>Hermione</author>
                <pubDate>Sat, 20 Sep 2025 03:03:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حال و هوا</title>
                <link>https://virgool.io/@fatemehjavahery/%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D9%88-%D9%87%D9%88%D8%A7-oglsqtz7kiye</link>
                <description>بسم الله النورکوثر خوابه،کولر رو روشن کردم و یادم مونده بود که قبل خواب میگفت سردشه.یه پتو دیگه میندازم روش.توی خواب ناله می کنه.زهرا داره توی حیاط قدم میزنه،یکی دوباری امروز بغضش شکست.طبق معمول همیشه که لباسای هم رو می پوشیم،لباسای منو پوشیده و حسابی ناز شده.مهدیه رفت،اینبار برای همیشه.خداحافظیمون رو زیاد طولش ندادیم.من مریض شدم،سر جلسه امتحان اضطراب بهم غلبه کرد و عصرش ک رفتم دکتر،قلبم ۱۵۰ تا می زد.سرما هم خورده بودم.به دکتر گفتم هرچی دم دستت میرسه بنویس ک بریزن تو سرم.امروز امتحان ندادم.سعی می کنیم به روی هم نیاریم که روزای اخره و ما که چهارسال هم اتاقی بودیم،و مدت هاست که خانواده ایم،باید از هم جدا شیم و هرکس بره پی زندگی خودش.ما مدت هاست که خانواده ایم...مدت هاست.و این خانواده داره از هم می پاشه.دلم یه اتفاق خوب بزرگ می خواد.حس این روزام خیلی مرده ست.خیلی بی رنگ و لعابه.مغزم ورم کرده بس ک فکر کردم.عذاب وجدان میگیرم،اوضاع اونقدرا هم بد نیست ک من اینهمه بخوام غر بزنم،ولی،بازم میخوام ک بهتر شم.بهتر شیم.زیاده خواهیه؟احساسات جدید داره اذیتم میکنه،راه نامعلوم و بی دستآوردی،باید چیکار کنم بعد تموم شدن کارشناسی؟کنکور دادن منو به وحشت میندازه.و کار کردنم به خیلی عوامل بستگی داره و فعلا روی هواست.بچه ها انگار راهشون رو پیدا کردن،من اما نه.دارم تقلا می کنم و دست و پا میزنم.یه ذره ام میترسم.این تازه اول بزرگسالیه.بعدش چی میشه؟کی میدونه چی میشه؟و امشب،کمتر از اونچه که باید؛ غمگینم.شب خوبی برای مرگه،نه؟کاش خوب بمیریم،از الکی مردن بدم میاد.به روز رسانی اول: هشت تا امتحان دیگه مونده.ده روز گذشته و ده روز دیگه مونده.چطور به این زودی ده روز گذشت؟ چطوری باید ده روز دووم بیارم؟ هشت تا امتحان! اوج فاجعه اینجاست.کاش میشد هیچکدوم رو ندم و فقط پاسم می کردن.زیر پتو در حالی که تب دارم،می لرزم.کارای یزد موندنن که قطعی شده بود دوباره رفت رو هوا،کل زندگیم رو هواست و من از بی ثباتی متنفرم.طوری با کوثر و مهدیه خداحافظی کردم که انگار یکماه دیگه طبق روال میبینمشون.هنوز هیچکدوم باور نکردیم این بار،بار آخره.به روز رسانی دوم:دارم به زندگی تنهایی توی اتاق و زندگی وسط عدم و بی ثباتی عادت می کنم،کاملا کثیف گونه به کثیف بودن خودم ادامه میدم و چند روزه حمام هم نرفتم،فقط تا سرحد مرگ میخوابم،وسطش اگه وقت اضافه آوردم یه کم غذا می خورم و گاهی تیکه ایی از وسایل رو جمع می کنم.گفته بودم از بی ثباتی متنفرم؟ اگه نگفتم میگم،تا ته دنیا از اینکه پادرهوا باشم متنفررررم.فقط سه روز دیگه از امتحانات مونده اما من شش تا امتحان دیگه دارم. سه روز دوتایی،فوق العاده نیست؟ پایان نامه ام هم هنوز تحویل ندادم و دارم تاخیر میخورم.کلی ام بدهکارم ولی مثل اسکل ها سه میلیون امروز دادم مجموعه ارباب حلقه ها رو خریدم.میشه هویج شم؟ تهش یه خرگوش ناز منو بخوره راحت شم از این زندگی و این خوابگاه نکبت.به روز رسانی سوم:تمام روز در تخت بودن و فکر کردن.فکر کردن به تمام چیزایی ک از دست دادم.به تمام آدما و به تمام تنهایی هام.فقط سه روز دیگه مونده،پنج تا امتحان دیگه.قبل اینکه فکرشو کنی تموم میشه صدف.به روز رسانی چهارم:زهرا اومد و دو روزی دوتایی حسابی خوش گذروندیم.فهمیدم تنهایی چقدر غمگین بودم و حضور این چهارنفر چقدر منو همیشه ادم خوشحال تری کرده‌.امروز اونقدر از هیجاناتی ک تجربه کردم بال بال زدم ک الان بدن دردم.از غم خداحافظی و خبرای خوب بچه ها.لعنتی!بلاخره فارغ التحصیل شدم.بلاخره امتحانا تموم‌شد.به روز رسانی پنجم: آخرین نفر از خوابگاه رفتم.زهرا موند تا شوهرش بیاد دنبالش و من خداحافظی کردم و رفتم‌.اون ایستاد و هممون رو بدرقه کرد تا بریم و تهش موند تنها،میدونستم از این قضیه نفرت داره ولی دست روزگار آخرشم توی همین موقعیت قرارش داد.گریه کردم.راستش فکرشو نمیکردم گریه کنم ولی موقع خداحافظی از اتاق و بغل کردن زهرا،گریه کردم.تو اتوبوسم گریه کردم.ولی هنوز اوج فاجعه رو نفهمیدم.شاید یه ماه دیگه وسط روزمره هام بشینم یه گوشه و زار زار گریه کنم.به روزرسانی ششم: برگشتم خونه و چقدر به خونه احتیاج دارم.یه دور همه رو مجبور کردم برام هدیه فارغ التحصیلی بگیرن،کتابای ارباب حلقه ها رو به عنوان هدیه خودم ب خودم جا زدم،از بابا یه عروسک گرفتم و محمدم برام یه کیف خرید،پسر جنتلمنم.مامان هنوز زیربار نرفته،باید به تلاش خودم ادامه بدم.هنوزم بدن درد ولم نکرده و سرمای اون بیماری هنوز توی تنمه،سویشرت ضخیم میپوشم و با دوتا پتو میخوابم.اتوبوسبه روز رسانی هفتم:همه چیز رو هواست و من خسته ام.مامان میگه باید پشتکار داشت و من عصبی میشم و بهش پرخاش می کنم.از روابط انسانی خسته ام.باید برم یه گوشه،تنهاییمو پیدا کنم،باید به خودم تکیه کنم.تنهاییمو مدت هاست گمش کردم،باید برم پیداش کنم.سال اول دانشجویی</description>
                <category>Hermione</category>
                <author>Hermione</author>
                <pubDate>Thu, 28 Aug 2025 00:54:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دو متر قَد</title>
                <link>https://virgool.io/@fatemehjavahery/%D8%AF%D9%88-%D9%85%D8%AA%D8%B1-%D9%82%D9%8E%D8%AF-fddw74scpy6o</link>
                <description>بسم الله الرحمن الرحیمترم سوم یا چهارم دانشگاه بود که بَرخوردم به یه استاد فوق العاده سخت گیر،استادی که سخت گیری حقش بود.از ان دسته اساتید پوچ نبود که الکی بخواهد دانشجو را بچزاند یا با سخت گیری ضعف خودش را جبران کند.بیشتر از هر آدمی که میشناختم بلد بود،دکتری فلسفه داشت.دکتری روانکاوی،نویسنده،مترجم.هیلگارد را دوران دبیرستان خوانده بود(بعد از چهارسال هنوز کامل نخوندمش!) گلستان خوانده و زبان دان و از آن آدم ها که هرچه بگویم بلد بود،کم گفته ام.اما استاد خوبی نبود.نمی دانم تقصیر خودش بود یا نه اما هیچ کدام از ما دانشجوها آنقدرها سر کلاسش حال نمی کردیم و آنقدرها یاد نگرفتیم،علتش هم ساده بود:احساس احمق بودن داشتیم. اشاره ها می کرد و ما نمیدانستیم و ته چشمانش و گاهی زبانش می گفت: اینم نمیدونید؟ و ما با شرم سر تکان می دادیم که نه!هیچوقت آن فاجعه را یادم نمی رود که زبان تخصصی را با او داشتیم.آنقدر از ترس سر کلاس نرفتیم که ترم بعد کل کلاس درس را با استاد دیگری مجدد تشکیل دادیم،وحشتناک بود.از صدقه سر همین استاد من کتاب اضطراب منزلت را به دقیق ترین شیوه ی ممکن خواندم.هر ترم باید گزارشی از یک کتاب می نوشتیم. من هم دلباخته ی دوباتن بودم. اضطراب منزلت را آن ترم خواندم و گزارش کردم.یک گزارش چندهزارکلمه ایی که یک ترم تمام برایش وقت گذاشتم و سه ساعت ارائه کردنش زمان برد،البته من معروفم به ارائه دادن های طولانی.کتاب اضطراب منزلت در مورد یک اضطراب نوشناخته بود،اضطراب برای نقطه ایی که در این لحظه در آن ایستاده ایم.اضطراب دارد؟ دارد.دنیا آنقدر دارد می دَوَد که قدِ ما دیگر به آن نمی رسد! هرچقدر دلت می خواهد بدو حتی اگر دو متر هم قد داشته باشی باز هم کوتاهی.برای همین همه ی ما اضطراب داریم. کمیم.قد کوتاهیم.آهسته ایم.حالا همیشه کم بودن و قد کوتاه بودن و آهسته بودن باعث اضطراب می شود؟نه. هزارتا دلیل آورده که چه شد که اینگونه شد.چطور خودمان با دست های خودمان داریم خودمان را خفه می کنیم.یکی از دلایل که دوستش داشتم همیشه،شایسته سالاری بود. یعنی اگر علتی دارد که موفق ها،موفق شده اند، پس حتما بازنده ها کم گذاشته اند. اگر پولدار ها،ویژگی های خاصی دارد که پولدار شوند پس تقصیر فقیر هاست که فقیر مانده اند،می توانستند و نکردند،تقصیر خودشان است.توی کتاب از فقر نوشته بود.نوشته بود بدترین چیزی که به وسیله آن یک آدم خرد می شود این است که نادیده گرفته شوند. و این خاصیت فقر است.آدم های فقیر بیرون میروند و بر می گردند بدون آنکه دیده شوند.دیروز بود؟ پریروز بود؟علاف خیابان ها بودم که یک لباس خنک بخرم.وسط هیاهوی آدم ها.وسط هویت های ساخته شده و ظاهرا محکم. وسط رنگ ها،وسط تمام چیزهایی که هر روز می بینیم.من یک آدم هم دیدم. سبزی فروش بود.مغازه اش یک سه در چهار بود لبه ی کوچه.تک مغازه بود.بدون تابلو.رو به رویش سبزی های تازه اش بود که ردیف چیده شده بودند و تازه بودنشان از دور،از جایی که من ناگهان پدیدار می شدم، مشخص بود.تمام قصه شاید ده ثانیه زمان برد،شاید چند ساعت.و شاید چند روز. نیم تنه ی یک مرد از پشت میز سبزی ها مشخص بود،با لباس سفید و یک چهره و یک جفت چشم.به لحظه نظرم جلب شد.مرد نشسته بود و نگاه می کرد.نه اینکه اسکن کند.نگاه می کرد و نمی دانم کجا غرق بود.هیچ مشتریی نداشت و هیچکس نگاهش نمی کرد و اون کنجی نشسته بود و اینهمه هیاهو را نظاره می کرد.غبطه خوردم حقیقتا.موقعیتش عجیب ناب بود.او دیده نمی شد.نه اینکه بگویم و برچسب بزنم که فقیر بود.ساده بود.حرفم این است که میگویم که آدم های زیادی دیده نمی شوند. و اگر بخواهم جرات کنم و یک دلیل بگویم برای تمام اختلالات روانی، می گویم دیده نشدن. و عشق واقعی را اگر بخواهم تعریف کنم می گویم درست و کافی دیده شدن.به خودم فکر می کنم.به اینکه چقدر دیده می شوم؟ چه تلاش هایی برای دیده شدن می کنم؟ میخواهم چطور دیده شوم؟ احتمالا چطور دیده می شوم؟چقدر می بینم؟ درست و کافی دیدن چطور است؟ معیار های دیدنم چیست؟و در نهایت اضطراب موقعیت یعنی ما می ترسیم که دیده نشویم.این یک ترس به قدمت عمرمان است.ما فقط در نوزادی بود بی قید و شرط دوست داشته می شدیم و انگار در حسرت شیرینی اش همیشه مانده ایم.</description>
                <category>Hermione</category>
                <author>Hermione</author>
                <pubDate>Sat, 12 Jul 2025 18:21:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>واقعیت میانِ خیال</title>
                <link>https://virgool.io/@fatemehjavahery/%DA%86%D8%B4%D9%85%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-%DA%86%D9%87-%D8%B4%DA%A9%D9%84%DB%8C%D9%87-n9ekrsizol5k</link>
                <description>جنگ‌شد.وُلدِمورت،زاده ی اسلایثرین بازم برگشته،ادعای اصل و نسب داره‌‌،ادعای برتری.دمنتور ها روی شهر سایه انداختن،شادی رو مکیدن،شهر پر از مه و سرده،انگار دیگه هیچوقت‌ رویِ خوشبختی رو نمیبینه.دامبلدور داره ایستادگی میکنه،امید همه به دامبلدوره،تنها کسی که اسمشو نبر ازش میترسه.هری پیشگویی رو شنیده،بلاخره فهمیده که این جنگ،جنگ وجودیه.یا باید ولدمورت رو‌بکشه،یا خودش به دست ولدمورت‌کشته بشه.دامبلدور از سلاحی صحبت میکنه که برتری هری رو نسبت به ولدمورت مشخص میکنه،عشق!دامبلدور‌ کشته میشه،همه از ترس قالب تهی کردن.آخرین امیدشون هم‌بر بیاد رفته‌.ولدمورت خودش رو فناناپذیر کرده،هفت تا قتل انجام داده تا روحش رو هفت تیکه کنه،حالا باید هفت بار بمیره،جادوی سیاه!هری در عین ناامیدی در حال تلاش برای زندگیه.ظاهرا تنهاست.در یک غروب تیره در هاگوارتز، ولدمورت کشته شد.و درنهایت،«پسری‌که زنده ماند»؛هری‌نبود!کمک از جایی رسید که هیچکس فکرش رو هم نمیکرد.جنگ،اول مرا ترساند،بعد خشمگینم کرد و در نهایت غم عالم را به دلم ریخت.و حالا انگار که از بدو تولد بدانم،پذیرفتمش.جنگ دوست داشتنی نیست،شبیه غم،اما لازم است،شبیه غم.جنگ معادله زندگی را تغییر میدهد،نماینده مرگ است،همانطور که مرگ به زندگی ارزش و معنا میدهد،جنگ هم میدهد،تکلیف آدم را با خودش و زندگی اش یکسره میکند.از ارزش ها اگر بخواهم حرف بزنم،من با جنگ بود که مسلمان شدم.اگر دفاع مقدس را نشناخته بودم،شهدا را،خاک جنوب اگر غرقم نمیکرد،من اینچنین حیران و سرگردان نمی شدم. جنگ برای من یعنی چشمان همت و لبخند باکری.یعنی مصطفا.من دوره نوجوانی ام درون جنگ گذشت،با قصه های جنگ بزرگ شدم.با تمام کتاب های دفاع مقدس اشک ریختم و خندیدم.جنگ برایم معنای مدینه ی فاضله دارد،آدم ها واقعی تر میشوند،همدل تر،نزدیک تر، و به نظرم می ارزد،حداقل به جان ناچیز من،تجربه اش می ارزد.رسیده ام گاهِ مرگ دامبلدور،آنقدر این قیاس بین خیال و واقعیت درونم قدرت گرفته که چند روزی می شود از خواندنِ هری پاتر سرباز زده ام،مبادا برسم به مرگ دامبلدور!به ریش سفید جسور و طنّاز قصه ام.اما حتی اگر دامبلدور برود،انتهای قصه قرار نیست تغییر کند.تا دنیا دنیا بوده،خیر و شر الگوی رفتاری مشابهی داشته اند.در مورد روان شناسی میپرسد،از اینکه به عنوان یک فارغ التحصیل،بعد از چهارسال،کجای قصه ایم؟من جواب میدهم که روانشناسی خواندن برای من شبیه قصه خواندن است،شبیه هری پاتر خواندن است.همانقدر که هرسال دی ماهِ امتحانات را هری پاتر میخواندم تا دوام بیارم،روانشناسی میخوانم تا دوام بیاورم.از اعتماد به نفسم لبخند گشادی میزنند وقتی که میگویم:من از اولش هم میدانستم روانشناس خوبی هستم،این چهارسال فقط مرزها را مشخص کرد و من برایش بسیار با خودم جنگیدم!غم این کار،شادی دل غمگین من است! دارم هزینه سنگینی میدم که می ارزه.شما با خودتون زیاد می جنگید؟ من معمولا زیاد با خودم نمیجنگم،با خودم صلحم، چون معتقدم جنگ داخلی دو سر باخته،آدم وقتی با خودش سرِ جنگ داشته باشه هر نتیجه ایی ام که داشته باشه،بازنده ست.واسه همین حتی اگر خیلی هم از دست خودم شاکی باشم،بازم سعی میکنم تیشه به ریشه خودم نزنم.جنگ برای شما یعنی چی؟جنگ قبل از هرچیزی تمام برنامه ریزی هامون رو به فنا داده ولی به طرز عجیبی چیزی که این روزا میبینم،اینه که همه معنا و مفهوم جدیدی پیدا کردیم،چیزهای ساده ایی که قبلا از اون بهش توجه نمیکردیم،الان خیلی بیشتر مجبوریم در لحظه زندگی کنیم.</description>
                <category>Hermione</category>
                <author>Hermione</author>
                <pubDate>Sun, 22 Jun 2025 19:58:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بستنی توت فرنگی</title>
                <link>https://virgool.io/@fatemehjavahery/%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D9%86%DB%8C-%D8%AA%D9%88%D8%AA-%D9%81%D8%B1%D9%86%DA%AF%DB%8C-ac5sezgkptw1</link>
                <description>جلسه اول خیلی سعی کرد بداخلاق و جدی باشد،از حق نگذریم واقعا هم خوب حفظ ظاهر کرده بود،با مسئول آموزش غیبت َش را می کردیم و خانم مسئول به شوخی میگفت:میخواد مخشو نزنید!فقط کمی بزرگتر از ماست،من حسابی سر به سرش می گذارم و اذیت کردنش از حق نگذریم مَلَس است.طی این دو ترم باهم دوست شدیم،بلاخره فهمید که ما کودک تر از این حرف هاییم و شبیه پدرها به شیطنت هایمان لبخند میزند و صبوری میکند.جلسه آخری سر به سرش میگذاشتم که برایمان بستنی بخرد و اصرار داشتم بستنی استاد، طور دیگری خوشمزه ست،تَشَر زد که سرجایم بنشینم و به درس گوش کنم و قول داد که بعد از کلاس برایمان بستنی می خرد.آخر کلاس سَر بودجه امتحانی دعوا کردیم،کلنجار رفتیم.من برای رد نشدن از حَدم،رها کردم و از کلاس رفتم.ربع ساعت بعد زنگ زد که به محوطه بروم،دخترک ها گفته بودند از بستنی نخریدنش ناراحت شده و رفته ام.فحششان دادم که آبرو برایم نگذاشته ند.رفتم که گفت، روزی در هفته آینده براتون بستنی میخرم میام اینجا که باهم بخوریم.توضیح دادم که اینها همه شوخیه و من جدی نیستم.سر تکان داد و باز هم تاکید کرد که حتما می آید.خندیدم و تشکر کردم.دَم آخری که داشت میرفت گفت،راستی فصل هفتُمَم حذف کردم.خندیدم.ایستادم تا از دانشگاه خارج شود،همچنان میخندیدم که ناگاه اشک شد و تا یکساعت بعدش گریه کردم.یک :این دانشگاه سختی زیاد داشت اما بهترین حُسنش این بود که اساتید،علاوه تر از استاد،دوستای خوب ما بودن.ما فقط چهارتا تا دانشجو بودیم،خواه ناخواه با اساتید صمیمی شدیم و رابطه ما فراتر از استاد دانشجو بود.ترک کردن اینجا و آدماش،برام مثل ترک کردن خونه میمونه،کاملا دردناک دارم تلاش میکنم دل بِکنم...و این فقط بخش مختصری از آدمایی هست که این مدت از دست دادم...محمود مقدسیآدمایی که با هم بزرگ شدند...دارم بازم هری پاتر میخونمبه روزرسانی اول:دو: وقتی دارم خداحافظی میکنم،هیچ چیز اونقدرا برام جدی نیست،هنوز نمیتونم درک کنم این خداحافظی آخره.عادت کردم خداحافظی کنم و مدتی بعد دوباره با شوق و ذوق برگردم پیششون.سه:بلاخره ویرگول چالشی گذاشت که بهش علاقه مند شدم!ویرگول برای من دوتا مفهوم عمیق دارهاول از همه ویترینی از مهم ترین اتفاقات و احساساتی هست که تجربه کردم،من بارها و بارها نوشته های خودمو مرور کردم،برای خودم متعدد کامنت گذاشتم و هرموقع خواستم به بخشی از زندگیم اشاره کنم،با کمک پست های ویرگول اینکارو کردم،واسه همین هم مدتی فکر میکردم اینجا میتونه معرفی خوبی از من باشه چون بخش عظیمی از من رو پوشش داده.اما اشتباه می کردم و الان اینجا،همون دفتر خاطرات منه که در خلوت خودم ورقش میزنم و کیف میکنم.دومین مورد: ویرگول نسل های متعددی داره،من فکر میکنم احتمالا نسل چهارم یا پنجمی باشم که وارد این پلتفرم شد،هرنسل با هم نسلی های خودش ارتباط عمیقی داشت اما روز به روز آدمای بیشتری از اینجا کوچ کردن و نسل ها منقرض شد.از نسل ما هم چیزی نموند،الان دیگه یه نسل نوجوون وارد شدن که دنیای متفاوتی با ما دارن،ویرگول رونقی برای نوشتن نداره،اما نمیشه این رو کتمان کرد که ارتباطات قوی و قشنگی خارج از فضای ویرگول بین ما کاربرها شکل گرفت که هنوزم ادامه داره،آدمهای خوب رو هرجایی نمیشه پیدا کرد...خلاصه که من با ویرگول،خودم رو مرور میکنم.احساسات و لحظاتم رو ثبت کردم،چیزی شبیه قدح اندیشه دامبلدور(همین الان کتاب چهارم رو تموم کردم.) رشته افکار من به اینجا متصله.</description>
                <category>Hermione</category>
                <author>Hermione</author>
                <pubDate>Thu, 29 May 2025 03:24:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غرغر</title>
                <link>https://virgool.io/@fatemehjavahery/%D8%BA%D8%B1%D8%BA%D8%B1-x9tu6qiulqkm</link>
                <description>بسم الله الرحمن الرحیم557یک:557 مهربان است،مدت هاست با هم سلام و علیکی گرم داریم،گاهی میتواند ترسناک هم شود،وقت هایی که آدم ها دُنگ مختصرشان را پرداخت نمیکنند،البته اگر بداند که نمی توانند،حرفی ندارد.گمانم 557 در اصل از دروغ بَدَش می آید.من و 557 همدیگر را زیاد میبینیم.شاید بیشتر از آنکه من عزیزانم را و او عزیزانش را،فرصت دیدار باشد.عجیب نیست؟یک و‌نیم: گفت اگه نمیترسیدی چیکار میکردی؟ گفتم قصه مینوشتم.دو:سرم به سنگ خورد که اینجا رو بخوام عمومی‌کنم،لینک رو حذف کردم‌و‌ تغییر دکوراسیون دادم تا دیگه شناس نباشم،آدم هایی اینجا رو خوندن و بازخورد دادن که من برگ برام نموند!خبط کردم.راستی چرا نمیتونم نام کاربریم‌ رو تغییر بدم؟سه:شاید بشه اسمش رو گذاشت تنبلی،ولی شنیدم وقتی آدم تنبلی میکنه از هیچکاری‌نکردنش لذت میبره.هیچکاری نکردنِ من سرشار از ترس و اضطراب و احساس عقب موندگیه.و‌ احساس کم بودن.‌هم باید به بقیه جواب پس بدم هم بیشتر از دیگران به خودم!خودم اسمشو میذارم لَج کردن.با کی و‌ چی و چرا؟ نمیدونم! فقط انگار کاملا جدی،نمیخوام هیچکاری انجام بدم.کاملا حس میکنم‌ توانِ مواجهه ندارم اما توان مواجهه ندارم و زهرِمار.کاش بفهمم این حس عجیب و غریب چیه!چهار:به استادسابق،تراپیست فعلی میگم که من حس میکنم دیگه نباید بیام تراپی،حس میکنم زیادی دارم به خودم و احساساتم بها میدم،حس میکنم فقط میام اینجا غر میزنم،حس میکنم بی هویت ترینم! اونقدر بی هویت که بادی به هرجهت شدم،کوچکترین اظهارنظر هرکسی،میتونه منو کاملا زیر و‌‌ رو کنه، میپرسم؛احیانا بحران هویت نباید نوجوانی میبود؟پنج:این روزها،بیشتر از همیشه تنهام.آخرین روزهای جمع چهارنفره مون توی اتاق شماره پنج،انتهای راهروعه.اما کمتر از همیشه کنارهم هستیم.بیشتر اوقات یکی از ما نیست،کم پیش‌میاد هممون دور هم جمع باشیم‌و بشینیم چای بخوریم و‌حرف بزنیم.کم پیش‌میاد کسی هم روحش‌و هم‌جسمش همزمان توی اتاق باشه.تنهایی این روزها،تنهایی لذت بخشی نیست.یه‌نوع تنهایی سخت و آزار دهنده ست،شبیه طرد شدن،شبیه کنار گذاشته شدن.خوب‌میدونم که اینطور نیست اما نمیتونم کاری برای تلخی این احساس انجام بدم،و من دوتا احساس سرد و شکننده رو همزمان به دوش میکشم،از دست دادن دوستام،از دست دادن این اتاق و... از دست دادن تنهایی لذت بخشم.شش: اونقدری که این مدت با آدمای اطرافم کلنجار داشتم،به عمرم نداشتم.با عالم و آدم سر چیزای مسخره دعوا کردم.هفت:فکر می کردم‌دوست دارم اینجا رسمی باشه،یه نوع معرفی رسمی از من.اما فهمیدم صددرصد دلم میخواد غیر رسمی باشه،بیام‌و غر بزنم.تا ته دنیا غر بزنم.هشت:کاش همه چی بهتر پیش بره.از طرفی خودم رو بخاطر اینهمه حساس بودن سرزنش میکنم.مخصوصا با بازخوردهایی‌که گاها میگیرم.از طرفی واقعا میبینم کاری از دستم بر نمیاد.حیرون و‌سرگردونم.</description>
                <category>Hermione</category>
                <author>Hermione</author>
                <pubDate>Tue, 13 May 2025 19:38:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ناپیدا</title>
                <link>https://virgool.io/@fatemehjavahery/%D9%86%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%AF%D8%A7-k3fyydooaddx</link>
                <description>بسم الله الرحمن الرحیماول:دیشب یه فلاسک چای هل دار درست کردم و تا دیروقت جزء از کل خوندم.شاید واسه همین باشه که الان اینقدر احساساتی ام.قرار بود امسال عید،قصه های مجید بخونم،ساده و خودمونی و روشن،نمیدونم چی شد و از کجا وسط جزء از کل غرق شدم.دکتر هاوس هم میبینم،فصل دوم.اگه این دوتا رو فاکتور بگیریم،زندگیم متوقف شده.در مورد شخصیت ها زیاد فکر میکنم،مثلا معتقدم من «چیس» هستم.دوست دارم«فورمن» باشم.تحمل «هاوس» رو ندارم،فقط از دور خوبه،«کامرون» کسی هست که کمی هستم و کمی تظاهر میکنم که هستم.شخصیتی که هم هستم و هم پشت نقابش پنهان میشم و هم متنفرم از بودنش.دوم: به ساجده پیام دادم.فکر کنم تقریبا شش سال پیش با هم یه اردوی یه هفته ایی شرکت کردیم،ازش یه خاطره محو توی ذهنمه،که خاطره خوبیه؛فقط در همین حد یادمه.شماره اش رو از همون روزا سیو داشتم،بهش پیام دادم و گفتم یادم نیست کی هستی،چهره ات یادم نیست.هیچ خاطره ی واضحی ازت ندارم،فقط همیشه از شماره ات رد میشدم و امروز خواستم بهت بگم؛شش سالِ،گوشه ایی از من جاری هستی،بدونِ اینکه بدونی،مبهم،ناپیدا،با یه نخ نازک.عضو کانالش شدم و براش نوشتم،حالا شد دوتا نخ،محکمتر شد.سوم:لینک اینجا رو گذاشتم بیو اینستاگرام،اینستاگرامِ مختصری که فقط چندتا از دوستام من رو فالو دارن،امیدوارم هیچکدومشون به اینجا سر نزنن،اینجا گوشه ی امن منه،غار تنهایی منه،باید یه کنج رو داشته باشم که راحت بنویسم.مگه نه؟ ولی باید لینک رو میذاشتم.پنجم:این روزها احساس تنهایی ناخوشایندی دارم،من تنهاییم رو دوست دارم اما دارم با انواع دیگه ایی که داره هم مواجه میشم که چندان دلچسب نیستن.هشتم:روزی که من میمیرم،یکی دو روز قبل یا بعد از تولدمه،همون حوالی رو برای مرگ‌ دوست دارم.نهم: شبیه این شعرم...دهم:واسه همین چیزاست که من نباید جزء از کل بخونم،چیزای غمگین،من رو بیش از حد غمگین میکنند.یازدهم:تراپی بهم فهموند مراقبت کردن من از آدما،بیشتر از اینکه ناشی از خیرخواهی من باشه،ناشی از ترس منه.و بهم فهموند،بیشتر از اینکه بهشون کمک کنم،بهشون آسیب زدم.جالب نیست؟از ساجده...شبیه من</description>
                <category>Hermione</category>
                <author>Hermione</author>
                <pubDate>Fri, 04 Apr 2025 21:24:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قهرمان</title>
                <link>https://virgool.io/@fatemehjavahery/%D9%82%D9%87%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-et9dn7hyqbit</link>
                <description>از قهرمان هایی که بدون اینکه بدونن بقیه رو نجات میدن خیلی خوشم میاد،برام یه تراژدی محسوب میشه،عام بودن،معمول بودن،و درعین حال قهرمان بودن.. هری پاتر که ولدمورت رو شکست داد،دامبلدور اون رو برد پیش خاله و شوهرخاله اش،خیابان چهارم پرایوت درایو،پیش آدمایی که از خانواده هری متنفر بودن،پروفسور مک گونگال پرسید چرا؟ هری میتونه بره و با افتخار توی دنیای جادوگری زندگی کنه،هر بچه ایی که متولد میشه اون رو خواهد شناخت،چرا باید توی این خونه تحقیر رو تحمل کنه؟ دامبلدور عزیز جواب داد،چون اگه بیاد اونجا،حتی قبل از اینکه راه بیوفته،تحسین دریافت میکنه.هری اول یاد گرفت معمولی باشه و بعد فهمید قهرمانه،واسه همین رنجِ قهرمان بودن رو تاب آورد.بچه ها رو دوست دارم چون قهرمان بودن بهشون رنج اضافی نمیده،من مدت های طولانی با نیروی زندگی بچه ها،زندگی رو تاب آوردم.امروز لیان برام این فیلم رو فرستاد،کلی عکس مختلف هم بقیه بچه ها ازم دارن که کف کلاس،روی سنگ ها نشستم و یه نوزاد توی بغلمه و من جدی،دارم به درس گوش می کنم.عاشق این لحظاتم.این لحظات پرتکرار...و خیلی غصه خوردم واسه خودم،این نوزادهایی که وقتی بزرگ میشن،منو یادشون نمیمونه در حالی که ساعتهای زیادی رو من با شوق بهشون خیره شده بودم.بغلشون کردم و بوی عطر زندگی رو ازشون تنفس کردم.همین فکرا باعث شد براشون عروسک بسازم،یه خرگوش،اینطوری من تبدیل به یه قصه میشم.قصه ایی که شاید بعدها مامانشون براشون تعریف کرد.اینجا فقط بخاطر بچه رفته بودم سرکلاس🥶^^.؟ </description>
                <category>Hermione</category>
                <author>Hermione</author>
                <pubDate>Fri, 28 Mar 2025 07:44:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کولی وار</title>
                <link>https://virgool.io/@fatemehjavahery/%DA%A9%D9%88%D9%84%DB%8C-%D9%88%D8%A7%D8%B1-xpbutveprblt</link>
                <description>میگن جوونی آدما باید درخشان ترین باشه.اینطوری آدم وقتی پیر میشه احساس رضایت میکنه.منم معتقدم باید درخشان باشه،اما نه همیشه درخشان.بیلبو برای آراگورن نوشته بود:هرچه از طلاست همواره درخشان نیست و هرکه سرگردان است،گمگشته نیست‌.همه جا جلوی چشمام این دوتا رو نوشتم تا مداوم نگاهم بهش باشه؛گوشه ایی برای خودم نوشتم: از درخشان نبودن نترس.از سرگردان بودن نترس.جوونی یعنی همین،یعنی تمام این بالا پایین شدنا،مهم تویی،اینکه با چه عمقی داری زیستن رو تجربه میکنی؟مسیر خوب یا بد؟ هیچکدوم،مسیر پر احساس.از اینکه با عمق وجودت احساسات دنیا رو تجربه کنی،نترس.عمیق تجربه شون کن،غم رو،تنهایی رو،امید رو،شادی رو،لذت رو،عشق رو،دوستی و‌محبت رو...این نور واقعیه،حتی اگه هوا تاریک باشه‌.پی نوشت: پیامد جلسه سوم تراپی برام چی بود؟ اینکه عمیق ترین ویژگی مثبتم،شد عمیق ترین ویژگی منفیم.چه حسی دارم؟ غم و شرم و ترس.ناراحتم؟ نه. میترسم؟بله.از پسش برمیام؟ نمیدونم اما میخوام که تلاش کنم.چرا؟ چون میخوام سالم باشم،و احساسات رو سالم تجربه کنم.پایان.کولی میان آتش،رقص شبانه ات کو؟</description>
                <category>Hermione</category>
                <author>Hermione</author>
                <pubDate>Thu, 06 Mar 2025 21:37:53 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>