<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ?fatemeh.marefat</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@fatemehmarefat</link>
        <description>من مینویسم چون احساس میکنم نوشتن منو از بار سنگین کلماتی که مغزم رو احاطه کرده خلاص میکنه.من مینویسم و درقبال نوشته هام ادعای نویسندگی ندارم.مینویسم فقط برای اینکه بلندگویی برای فریاد زدن داشته باشم.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 11:35:52</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2917220/avatar/mmTUtQ.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>?fatemeh.marefat</title>
            <link>https://virgool.io/@fatemehmarefat</link>
        </image>

                    <item>
                <title>هیچ‌کس بعد از این خاطره آدم قبلی نمی‌شود…</title>
                <link>https://virgool.io/@fatemehmarefat/%D9%87%DB%8C%DA%86-%DA%A9%D8%B3-%D8%A8%D8%B9%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D9%87-%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D9%82%D8%A8%D9%84%DB%8C-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%AF-hnqgxnsq2tj5</link>
                <description>نرم‌نرمک بر روی سنگفرش‌های یخ‌زده‌ی شهر قدم برمی‌دارم. سکون شب آن‌قدر تهی و مملو از نبودن بود که صدای برخورد قدم‌هایم با زمین، ناقوس حضوری ناخواسته را در گوشم طنین می‌انداخت؛ حضوری که مطمئن نبودم واقعا متعلق به من است یا نه.درونم را همچون کتابی ورق می‌زنم. وقتی به اعماق وجودم نگاه می‌کنم، هر بار بیشتر متوجه احساسات متناقض و غیرقابل درکی می‌شوم که در مواجهه با آن‌ها، حس غالب بر من بی‌حسی مطلق است.هیچ چیز وحشتناک‌تر از این نیست که احساساتی برای به نمایش گذاشتن نداشته باشی.حس می‌کردم چیزی در وجودم خاموش شده.نه این‌که اندوهگین باشم؛ نه، غم خودش نوعی بودن است. من حتی غمگین هم نبودم.می‌توانستم بفهمم باید چه احساسی داشته باشم، اما فهمیدن با داشتن فرق دارد.با خودم فکر می‌کنم به این من تکراری که هر روز بیدار می‌شود، راه می‌رود، حرف می‌زند و شب، بی‌آنکه چیزی به جهان اضافه کرده باشد، دوباره خاموش می‌شود.دلم می‌خواست از او فاصله بگیرم، از این نسخه‌ی کم‌رمق و بی‌حادثه.در همین پرسه‌ی بی‌هدف بود که دیدمش.ویترینی باریک، فشرده میان دو ساختمان فرسوده. نور زردی از پشت نشت می‌کرد؛ نوری که بیشتر از آن‌که روشن کند، وسوسه می‌کرد. و روی در، با خطی کهنه نوشته شده بود:«هیچ‌کس بعد از این خاطره آدم قبلی نمی‌شود.»جمله نه تهدید بود و نه وعده؛ بیشتر شبیه حقیقتی بود که مدت‌ها در انتظار من مانده باشد. نیرویی نامرئی این تن تهی را به سمت مغازه می‌کشاند.زنگ کوچکی با ورودم صدا داد. مردی پشت پیشخوان ایستاده بود با صورتی معمولی، آن‌قدر معمولی که می‌توانست هرکی باشد یا هیچ‌کس.گفت: «سلام رفیق، چی لازم داری؟»نگاهم هنوز درگیر جمله‌ی روی در بود.«اون خاطره چیه؟»نگاهم کرد… چشمانش انگار زیادی می‌دانستند.«درباره‌ی جزئیات حرف نمی‌زنیم. فقط این رو بدون که ممکنه چیزی از خودت رو جا بذاری. کسی دقیق نمی‌دونه چی، اما همیشه چیزی کم میشه و در آخر…»مکث کرد و نگاهم کرد، گویی می‌خواست هشدار بدهد.«شاید اون خاطره، بیشتر از اینکه پرت کنه، نشونت بده چقدر خالی‌ای.»پرسیدم: «چطور کار می‌کنه؟»جعبه‌ی کوچکی جلویم گذاشت؛ تیره، بی‌نام، عمیق.«لمسش کن، باقی راه خودش میاد.»نه ترسی داشتم و نه شجاعتی. وقتی چیزی برای از دست دادن نباشه، انتخاب، معنای خودش رو از دست میده.دستم رو دراز کردم.و بعد…من دیگر بر روی سنگفرش‌های یخ‌زده‌ی شهر نبودم.من در کودکی کسی می‌دویدم، در آغوشی که بوی امنیت می‌داد، در عشقی که تمام شده بود، در مرگی که هنوز درد داشت. قلبم آن‌قدر پر شد که فکر کردم اگر یک قطره‌ی دیگر بریزد، خواهم مرد. برای اولین بار فقط زنده نبودم؛ گویی زندگی در من جریان داشت.وقتی چشم باز کردم، دوباره داخل مغازه بودم. لامپ زرد بالای سر فروشنده آرام تاب می‌خورد و سایه‌ها را می‌بلعید. نفس‌نفس می‌زدم، انگار از دل زندگی دیگری دویده باشم تا به اینجا برسم.فروشنده با دقت نگاهم کرد.«خب، چه حسی داری؟»گفتم:«بالاخره تونستم حس کنم؛ هرچیزی که معنی زنده بودن بده. برای اولین بار حس کردم بیشتر از یه پوسته‌ی خالیم. فکر کنم بالاخره درست شد.»پرسید: «واقعا؟ چی درست شد؟»خواستم جواب بدهم، اما کلمه‌ای پیدا نکردم. فقط می‌دانستم لحظه‌ای پیش وجود داشتم و الان سایه‌ای بیش نیستم.خواستم دوباره لمسش کنم.نبود.نه این‌که کامل ناپدید شده باشه؛ شکلش رو یادم بود، صحنه‌ها را، حتی رنگ نور را. اما خود احساس، جانش، گرمایش، مثل جسدی بود که روحش را برده باشند.لبخندم آهسته ترک برداشت.«چرا دیگه کار نمی‌کنه؟»فروشنده گفت:«چون مال تو نیست. هیچ‌وقت نبوده.»سردم شد.«ولی من حسش کردم.»«بله. مصرفش کردی. ولی تا خودت تجربه نکنی، چیزی تو وجودت موندگار نمیشه رفیق.»به درونم نگاه کردم.قبلا خالی بودم و نمی‌دانستم داشتن چه مزه‌ای دارد. حالا چشیده بودم… و از دست داده بودم.خلا شکل گرفته بود؛ عمیق‌تر، دقیق‌تر، واقعی‌تر.گفتم:«پس این فقط نشونم داد چی ندارم.»مرد سر تکان داد.«پس چرا می‌فروشیش؟»شانه بالا انداخت.«چون ساختنش سخته، خریدنش آسون.»به سمت در رفتم. دیگر نیرویی هدایتم نمی‌کرد، حتی امید هم نه؛ فقط آگاهی‌ای سنگین همراهم بود، مثل باری که حالا می‌دانستم روی دوشم هست.پیش از خروج پرسیدم:«میشه دوباره امتحانش کرد؟»گفت:«میشه، ولی هربار خالی‌تر از قبل برمی‌گردی.»در را باز کردم و لحظه‌ای بعد،مغازه پشت سرم خاموش شد؛ انگار از اول نبوده.دستم را در جیبم فرو بردم.خلا هنوز آنجا بود.اما این بار می‌دانستم قیمت میان‌برها چقدر است.قدم برداشتم؛ نه سبک، نه رها، فقط واقعی.و شب، بی‌آنکه قول نجات بدهد، کنارم راه آمد.</description>
                <category>?fatemeh.marefat</category>
                <author>?fatemeh.marefat</author>
                <pubDate>Wed, 11 Feb 2026 16:49:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دور از هیاهوی خواستن…</title>
                <link>https://virgool.io/Young-writer/%D8%AF%D9%88%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D9%87%DB%8C%D8%A7%D9%87%D9%88%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%86-jkhlcrz7v31z</link>
                <description>من با آجرهای سکوت، دیوارهایی بالا برده‌ام که نه صدایی از بیرون را راه می‌دهند و نه فریادی از درون را. در این خانه، پنجره‌ها رو به هیچ‌کس باز نمی‌شوند؛ نه برای آن‌که جهان زشت است، بلکه برای آن‌که امید، وقتی راهش را به درون پیدا کند، همیشه چیزی را با خودش می‌آورد که توان ماندنش را ندارم: خواستن.من یاد گرفته‌ام بی‌خواستن زندگی کنم. یاد گرفته‌ام قلبم را مثل کتابی ببندم که دیگر میلی به خوانده شدن ندارد. این‌جا، در قلمرو خلوت خودم، هیچ‌کس قولی نمی‌دهد، پس هیچ‌کس هم خلف وعده‌ای نمی‌کند. آرامشی هست شبیه به مرگِ آهسته‌ی آرزوها؛ بی‌درد، بی‌هیاهو، اما عمیق.می‌گویند انسان برای پیوند ساخته شده است، برای آن لحظه که دیگری نامت را طور دیگری صدا می‌زند. اما من دیده‌ام نام‌ها چگونه تبدیل به زنجیر می‌شوند، چگونه «دوستت دارم» می‌تواند به اندازه‌ی یک زندان دیوار داشته باشد. پس ترجیح داده‌ام بی‌نام بمانم در دهان کسی، تا آزاد بمانم در زندان خودم.در تنهایی، هیچ‌کس ناگهان تبدیل به خاطره نمی‌شود. هیچ دستی از گرمی به غیبت سقوط نمی‌کند. این‌جا رفتن معنایی ندارد، چون آمدنی در کار نبوده است. من با نبودن‌ها کنار آمده‌ام، چون هرگز به بودن‌ها عادت نکرده‌ام.گاهی شب‌ها، اعتراف می‌کنم، صدای زندگی از پشت دیوارها عبور می‌کند. خنده‌ای دور، عطری خیالی، یا رؤیای دستی که می‌توانست سهم من باشد. اما من چراغ را خاموش می‌کنم و به خودم یادآوری می‌کنم که نور، اشیاء را واقعی می‌کند، و من دیگر تابِ واقعیت‌های شکستنی را ندارم.پس اگر روزی پرسیدی چرا عاشق نمی‌شوم، بدان که من از عشق نگریخته‌ام؛ از ویرانه‌ای گریخته‌ام که بعد از آن می‌ماند. من معمارِ امن‌ترین تبعید خودم شده‌ام.اینجا، جایی میان تپیدن و نخواستن، زندگی می‌کنم. آرام، بی‌حادثه، بی‌معجزه. و اگرچه گاهی دلم برای لرزیدن تنگ می‌شود، اما به خودم می‌گویم بعضی زلزله‌ها شهر نمی‌سازند؛ فقط خرابه‌ها را زیاد می‌کنند.پس مرا در آستانه‌ی دلدادگی نخواهی دید.من در تنهایی خانه‌ای ساخته‌امو کلیدش راجایی گذاشته‌امکه حتی خودم هم پیدایش نکنم.</description>
                <category>?fatemeh.marefat</category>
                <author>?fatemeh.marefat</author>
                <pubDate>Sat, 07 Feb 2026 19:22:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>….</title>
                <link>https://virgool.io/@fatemehmarefat/-z2isu0zf0ivg</link>
                <description>من، اسیر کمال‌گرایی خویشم؛ روحی که هیچ پیروزی را کامیاب نمی‌یابد و هیچ دستاوردی را به قدر شادی نمی‌نشاند. جهان، بی‌پایان است و در هر گوشه‌اش چیزی هست که نداشتنش، طعمِ بودن را در من تلخ می‌سازد. این، اندوهناک‌ترین بخش از وجود من است؛ آن‌که هرگز به ساحل رضایت نمی‌رسد، زیرا همواره افقی بلندتر در برابر خویش می‌جویم و توقعی فراتر بر دوش می‌نهم.من هرگز به آرامش رضایت نمی‌رسم، اما شاید در همین ناتمامی، در همین جست‌وجوی بی‌پایان، معنای حقیقی زندگی‌ام نهفته باشد.</description>
                <category>?fatemeh.marefat</category>
                <author>?fatemeh.marefat</author>
                <pubDate>Tue, 03 Feb 2026 09:56:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درون من؛</title>
                <link>https://virgool.io/@fatemehmarefat/%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86-%D9%85%D9%86-fcgoqrelo1xi</link>
                <description>وقتی به اعماق وجودم نگاه می‌کنم، هر بار بیشتر متوجه احساسات متناقض و غیرقابل درکی می‌شوم که با مواجهه با آن‌ها، حس غالب بر من بی‌حسی مطلق است. بنابراین، ترجیح می‌دهم این احساسات را در عمق وجودم دفن کنم؛ چرا که هیچ چیز وحشتناک‌تر از این نیست که احساساتی برای به نمایش گذاشتن نداشته باشی. اینکه می‌توانی احساسات را با تمام وجودت درک کنی، اما دیگر نتوانی آن‌ها را ابراز یا بیان کنی.گاهی تمام وجودم را مانند یک کتاب ورق می‌زنم و از اینکه چقدر سریع احساسات می‌توانند جابجا، تغییر یا حتی ناپدید شوند، شگفت‌زده می‌شوم. همچنین، احساساتی که گاهی خودم و اغلب دیگران در ایجاد آن‌ها نقش داشته‌ایم، بدون قبول مسئولیت نسبت به آن‌ها باقی می‌مانند و من با زخم‌هایی مواجه می‌شوم که در ایجادشان هیچ نقشی نداشته‌ام.پس دوباره به خودم نگاه می‌کنم و توقعاتم از دیگران را به حداقل می‌رسانم. اکنون می‌فهمم که هیچ کس در این دنیا قرار نیست مسئولیت احساسات خوب یا بدی که تجربه کرده‌ام را به عهده بگیرد. به خودم نگاه می‌کنم و عاشق تک‌تک ترک‌هایی می‌شوم که روح مرا نقاشی کرده‌اند؛ حتی شاید عاشق آن خنجر پرزرق و برقی که بر قلبم نشسته و من مستحق آن نبوده‌ام.با تمام این‌ها، هرگز از هیچ‌یک از اتفاقاتی که در این مسیر برایم افتاده پشیمان نیستم؛ زیرا تک‌تک این احساسات را باید تجربه می‌کردم تا درس‌های مهمی را بیاموزم.</description>
                <category>?fatemeh.marefat</category>
                <author>?fatemeh.marefat</author>
                <pubDate>Sun, 29 Jun 2025 02:22:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اکنون...</title>
                <link>https://virgool.io/@fatemehmarefat/%D8%A7%DA%A9%D9%86%D9%88%D9%86-gr1xgdtxhsnc</link>
                <description>گذشته گاه چون توهمی مرا وا می‌دارد تا به خویش بازگردم چه بسا که من خویش را در گذشته نمی‌یابم هر چقدر بیشتر نگاهم را معطوف به او می‌کنم کمتر چیزی عایدم می‌شود...و بر خلاف دیگران آینده را نیز چون شمعی روشن نمی‌دانم چرا که آن شمع از ابتدا بوده و به کردار خوب و بد آدمی میسوخته...و رویدادی که در میانه‌ی راه به رقص درآمده و موجب روشنی دیده شده باشد نبوده...روشنیِ دیده‌ی آدمی از ابتدای خلقت تا انتهای آدمیت، چراغ عقل و اندیشه ی اوست که می‌تواند روشنی بخش راه تکامل باشد...درست خواندید (می‌تواند) هیچ‌چیز قطعی نیست چرا که هرچقدر هم که آدمی در رابطه با موضوعی توانایی تعقل و اندیشیدن داشته باشد در نهایت امکان دارد به عمل به او منتهی نشود...چرا که آدمی ممکن است نسبت به خیلی چیزها آگاهی داشته باشد ولی آن را در زندگی خویش به کار نگیرد...و در نهایت تلاش های ما در پی سرکوب وجود خویش کارگر نخواهد بود و تراژدی های غمگینی که در پس ذهن خود پنهان کردیم به خودنمایی خواهد پرداخت...</description>
                <category>?fatemeh.marefat</category>
                <author>?fatemeh.marefat</author>
                <pubDate>Sat, 13 Apr 2024 13:39:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>می‌دانم که هیچ نمی‌دانم...</title>
                <link>https://virgool.io/@fatemehmarefat/%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%85-%DA%A9%D9%87-%D9%87%DB%8C%DA%86-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%85-apclkwhq6k16</link>
                <description>درست حدس زدین من هم یک آدم هستم مثل شما فقط با یکسری تفاوت...البته این تفاوت ها در نوع سرشت من و تو نیست؛بلکه فاصله ی ما مرزی هست که باورهامون ما رو نسبت به محیط پیرامونمون از هم جدا میکنه...همگی در نقطه‌ی شروع مشترک و در خط پایان متناقض هستیم!من درباره‌ی تو چیز چندانی نمیدانم و بی‌ یقین نمی‌گذارم مسئله‌ی مهم زندگی من را فکر کردن به عقاید و رفتار گونه گون انسان های پیرامونم فرابگیرد...من انسانم...سراسر شوق برای یادگیری ندانسته هایم؛ و سراسر غم برای ندانسته هایم...بی‌شک اگر غم و حسرت بر من چیرگی یابد فرصت چشیدن لذت یادگیری را از دست خواهم داد...چه بسا این مسیری است که امتداد آن را هیچ‌کس با چشم ندیده پس بنابر معلومات می‌دانم که هیچ نمی‌دانم...و بنابر ندانسته هایم پا در مسیری می‌گذارم که برایم آگاهی به همراه بیاورد...</description>
                <category>?fatemeh.marefat</category>
                <author>?fatemeh.marefat</author>
                <pubDate>Tue, 19 Mar 2024 14:45:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حاشیه...</title>
                <link>https://virgool.io/@fatemehmarefat/%D8%AD%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D9%87-awagm6gcjp02</link>
                <description>اکثر آدما مرکز توجه بودن رو دوست دارن ولی من همیشه دوست داشتم تو حاشیه زندگی کنم احساس میکنم تو حاشیه اکسیژن واسه نفس کشیدن بیشتر هست.آدمای زیادی نیستن که حاشیه و تنهایی رو دوست دارن ولی من عاشقشم.همیشه با خودم میگم ای کاش یه زندگی رنگی وسط این دنیای سیاه سفید تو وسط جنگل داشتم.دوست دارم تو حاشیه نفس بکشم؛ تو حاشیه کتاب بخونم و تو ذهنم درباره شخصیتاش نظر بدم؛ تو حاشیه قهوه بخورم؛ تو حاشیه با سناریو های عاشقونه درباره آدمی که اصن وجود نداره زندگی کنم؛ انقدر رویا ببافم که طنابی که مرز بین وهم و واقعیته به مویی برسه.توی هوای این شهر که پر از آدمه احساس می‌کنم جا برای نفس کشیدن من نیست.هوا تو ریه هامو اشک تو چشمام سنگینی میکنه فکر و خیال افکاری که در واقعیت نمیگنجن مثل یه چاقو به اعماق وجودم نفوذ میکنه.ولی من اینجام با وجود تمام چیزهایی که تو فکرم هست ولی در زندگیم نه...</description>
                <category>?fatemeh.marefat</category>
                <author>?fatemeh.marefat</author>
                <pubDate>Mon, 23 Oct 2023 21:34:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هرچقدرم...</title>
                <link>https://virgool.io/@fatemehmarefat/%D9%87%D8%B1%DA%86%D9%82%D8%AF%D8%B1%D9%85-zwfgvmhzlmka</link>
                <description>بعضی وقتا احساس میکنم نفس داخل قفسه سینم حبس و سنگین میشهدم...بازدم...دم...بازدم...نه مثل اینکه درست شدنی نیست انگار میخواد هشدار بده میخواد بگه که توان ادامه دادن ندارم ولی هرچقدرم اون بگه توان ادامه دادن ندارم، هرچقدرم هوا سرب بشه و بشینه رو ریه هامو سنگینی کنه بازم باید ادامه بده؛بازم باید ادامه بدم.واسه تسلیم شدن به دنیا نیومدم شاید خیلی چیزا هست که باب میلم نیست، ولی همه اینها گذراست و تک تکشون قابل تغییره و من این توانایی رو دارم که تغییرش بدم.شاید الان در اون حدی که مدنظرمه احساس خوشبختی نکنم؛ ولی غیر از اینه که وزن خوشبختی هرکس هم‌وزن رویاها و آرزوهاییه که تو سر داره؟شاید الان خوشبختیم هم‌وزن آرزوهام نباشه ولی یه روز هر دوتا رو میزارم روی کفه های یه ترازو و می‌بینم رو به روی هم ایستادن و من اونروز به خودم میبالم.پس هوای سربی و سنگین روی قلبم،فکرهای دیوانه واری که گه گاهی به سرم میزنه،حتی آدم های رهگذری که سر راهم قرار میگیرن و با تموم وجودم میدونم که به زندگی من تعلق ندارن؛هیچکدوم اینا نمیتونه باعث بشه که نسبت به خودم احساس خوبی نداشته باشم.همه ی اینها و همه ی احساسات درهمی که وجودمنو لبالب و روح منو سرریز میکنن؛ درحقیقت وجود من رو میسازن و من به این وجود زیبا افتخار میکنم.شاید هیچکس ندونه و حتی درک هم نکنه که از لحاظ روانی چه دوران سختی رو دارم میگذرونم ولی مهم اینه که خودم میدونم و خودم حواسم به خودم هست.پس همین کافیه.</description>
                <category>?fatemeh.marefat</category>
                <author>?fatemeh.marefat</author>
                <pubDate>Sat, 14 Oct 2023 18:25:40 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>