<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های فاطمه رحمتی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@fatemehrahmati</link>
        <description>عاشق نوشتن هستم و دوست دارم خوانده شوم.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 12:28:12</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/319256/avatar/aybx78.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>فاطمه رحمتی</title>
            <link>https://virgool.io/@fatemehrahmati</link>
        </image>

                    <item>
                <title>اتاقی با ترکی بزرگ</title>
                <link>https://virgool.io/@fatemehrahmati/%D8%A7%D8%AA%D8%A7%D9%82%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D8%AA%D8%B1%DA%A9%DB%8C-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-atefxwph0het</link>
                <description>بعد از ازدواج چند روزی به خانۀ پدری همسرم در روستا رفتیم. اتاقی که برای ما آماده کرده بودند بهترین اتاق خانه بود. پنجره‌اش رو به کوه‌ها باز می‌شد و باد خنکی از آن سمت وارد اتاق می‌شد. با اینکه بهترین اتاق خانه بود، ولی ترک بزرگی که از سقف شروع می‌شد و تا دیوار شرقی اتاق ادامه داشت، چهرۀ اتاق را زشت کرده بود. ترک چنان بزرگ بود که می‌ترسیدم وقتی خواب هستیم، سقف روی سرمان بریزد. تابستان بود و من ترجیح دادم به جای خواب در اتاقی که هرآن ممکن است سقفش روی سرم بریزد، روی پشت‌بام اتاق پدربزرگ و توی کِلّه بخوابم. حالا با گذشت بیست سال هنوز هم آن اتاق با سقف ترک‌خورده‌اش پابرجاست، ولی تبدیل شده به یک انباری که پر از گردوخاک است. سال‌هاست خودمان را در اتاقی مثل آن اتاق می‌بینم که روی سقفش ترک بزرگی دارد و هرلحظه احتمال ریزش سقف هست، اما هنوز نریخته است. در طول سال‌ها آن ترک بزرگ، بزرگتر شده و از خودش ترک‌های کوچک زیادی منشعب کرده است. به هر طرف که نگاه می‌کنم ترک است و شکاف. شکاف‌هایی که عمقشان روزبه‌روز بیشتر و بیشتر می‌شود. ترک‌هایی که سقف و دیوار سفید اتاق را زشت و کریه کرده‌اند. خیلی وقت‌ها ما از ترس و نگرانی و ناراحتی به زیر آسمان پناه می‌بریم و در کِلّه می‌خوابیم تا از عوارض سقف ترک‌خورده و دیوارهایش در امان باشیم. اما آیا واقعا در امانیم؟ اگر در امانیم پس این استرس و نگرانی و ترس و اندوه برای چیست؟ و تا کی می‌توانیم در کِلّه بمانیم؟ آیا اگر این وضعیت ادامه داشته باشد، این اتاق مثل اتاق خانۀ پدری همسرم به انباری‌ای تبدیل می‌شود که بعد از مدتی دیگر کسی سراغش نمی‌رود؟ هیچ دلم نمی‌خواهد که چنین اتفاقی بیفتد.  شاید باید همه، دست‌ها را در گل فرو بریم و آن را بسرشیم و ترک‌ها را با کاه‌گل پر کنیم و بعد آنانکه صاف‌کارترند، همۀ سقف و دیوارهایش را با گچ، چنان سفید کنند که نسل‌های بعد هیچ‌ اثری از آن ترک‌ها نبینند.این اتاق نباید انباری‌ای خاک‌گرفته شود. نباید...</description>
                <category>فاطمه رحمتی</category>
                <author>فاطمه رحمتی</author>
                <pubDate>Sat, 20 May 2023 10:44:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی کتاب</title>
                <link>https://virgool.io/@fatemehrahmati/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-svrvjr6htqy6</link>
                <description>?فردا، جهان از کاری که جوانان فلسطین کردند حرف خواهد زد❇️دربارۀ کتاب «اسرائیلی که من دیدم؛ نه صلح، نه حرف اضافه»«اسرائیلی که من دیدم؛ نه صلح، نه حرف اضافه» عنوان کتابی خواندنی به روایت عاطف حزین خبرنگار مصری است. حزین در این کتاب مشاهدات خود را در سفری که سال 1996 به فلسطین اشغالی و شهرهای اسرائیلی داشته، روایت کرده است. عاطف حزین به پیشنهاد سردبیر نشریۀ اخبارالیوم برای بررسی آیندۀ روند صلح راهی سرزمین‌های اشغالی شده و در این سفر، با شخصیت‌های سیاسی فلسطینی و غیرفلسطینی و مردم عادی دیدار و گفت‌وگو کرده است. خواندن این کتاب باعث شد به شناختی دقیق‌تر و بهتر از آنچه در سرزمین‌های اشغالی گذشته است، دست یابم. در سالی که پیمان صلح اسلو بسته شد من کودکی بیش نبودم، اما مثل همه در اخبار حملات اسرائیل به فلسطین و کشته و آواره‌شدن زنان و کودکان فلسطینی را دیده بودم و با دیدن آن‌همه خون، آن‌همه کودک شهید و آواره و یتیم، من هم کودکانه دلم می‌خواست که دو طرف به صلحی دائمی برسند تا این جنگ و خونریزی و آوارگی‌ها تمام شود. دلم می‌خواست که حماس دیگر حمله نکند و همه راضی باشند به صلح. با خودم فکر می‌کردم که با صلح همه‌ به آرامش می‌رسند. اما این خیالی کودکانه بیش نبود. در طول این سال‌ها هیچ‌وقت هیچ خبری نخواندم که نشانی از آرامش در فلسطین داشته باشد. آرامش زمانی به‌دست می‌آید که مسلمانان با خیالی آسوده در مسجدالاقصی نماز بخوانند و بیت‌المقدس به‌طور کامل آزاد شود و صدای انفجار هیچ بمب و شلیک هیچ گلوله‌ای در آن شنیده نشود.  با مطالعۀ این کتاب که به سبک روایی و مستند نوشته شده، متوجه شدم صلحی که من فکر می‌کردم با صلحی که اسرائیل به آن اندیشیده بود خیلی فرق دارد. صلح از نظر اسرائیل یعنی اینکه بیش از هرچیزی اول امنیت خودش ایجاد شود و صلحی که این هدف را محقق نکند هیچ فایده‌ای ندارد. فهمیدم این اسرائیلی‌ها هستند که با آن‌همه قدرت و سلاح و پشتیبان در تمام این سال‌ها با ترس زیسته‌اند و هنوز هم ترسشان با آن‌همه حصار امنیتی که دور خودشان ایجاد کرده‌اند، ادامه دارد. علت این ترس فقط یک چیز می‌تواند باشد و آن هم این است که چطور ممکن است امنیتی برای آنها محقق شود وقتی که حقوق دیگران را در نظر نمی‌گیرند. درواقع اسرائیل فقط امنیت خودش را می‌خواست و حرفش این بود: نه صلح، نه حرف اضافه. فهمیدم که حماس اگر حملات انتحاری/ استشهادی می‌کند به‌خاطر این است که چاره‌ای جز این نمی‌بیند. جوانان فلسطینی عضو حماس تنها هدفشان آزادی کامل فلسطین است. آنان به خودشان حق می‌دهند که وقتی صلح عادلانه‌ای در کار نیست این‌گونه در مقابل ظلم‌های اسرائیل از مردمشان دفاع کنند. عاطف حزین درباره مردم غزه می‌گوید: «مردم غزه مردمی‌اند که بیچارگی‌شان را امری ازلی و ابدی می‌دانند. آنان چاره‌ای جز ساختن و زندگی‌کردن با آن ندارند، مردمی که هرکس از آنان به دیدار پروردگارش می‌رود، خانواده‌اش شهادتش را جشن می‌گیرند؛ و هرکس که همچنان در رگ‌هایش خون زندگی جاری است، دنبال وسیلۀ رزقی می‌گردد که زندگی‌اش را بدون شکستن ادامه بدهد.  این آدم‌ها از همان گِلی که ما خلق شده‌ایم خلق شده‌اند؟ می‌دانم که جواب «بله» است، ولی چرا اینها شکایت نمی‌کنند؟ چرا گریه و زاری راه نمی‌اندازند؟ چرا با بدبختی‌هایشان تجارت نمی‌کنند و پول آن را نمی‌خواهند؟ این چه قدرتی است که آنها را قادر می‌کند در مقابل نانوایی در صفی بایستند که طولش یک کیلومتر است و وقتی نوبتشان می‌رسد نان تمام شده است؟ آن‌موقع نه گریه می‌کنند نه به نانوا فحش می‌دهند. و نه عرفات و نه حماس را و نه هرکس دیگری که باعث و بانی به‌وجودآمدن این صف بوده، لعنت نمی‌کنند. در غزه و همۀ اراضی فلسطینی که در آن به زبان عربی صحبت می‌شود مبارزه‌ای ابدی جاری است، مبارزه‌ای که نگاه‌کردن مدام به ساعت مچی و انتظار و عجله‌داشتن برای رسیدن زمانِ پایان را نمی‌شناسد. مبارزه، اینجا گلبول‌های قرمز خون و پلاسمای زندگی است. آغازش همان لحظۀ به دنیا آمدن نوزاد فلسطینی است و پایانش لحظه‌ای است که جسد فرد را در پرچم فلسطین می‌پیچند تا در آغوش خاک بگذارند. آنها در آرزوی آزادکردن سرزمین نیستند، بلکه در آرزوی آنند که خدا به آنها قدرت آزادکردن سرزمین را عطا کند. روی دیوار ننوشته‌اند: سرنگون باد اسرائیل و زنده باد فلسطین. بلکه نوشته‌اند: فردا، جهان از کاری که جوانان فلسطین کردند حرف خواهد زد.» ما ایمان داریم که خدا قدرت آزادکردن سرزمین را به جوانان فلسطینی عطا خواهد کرد و روزی خواهد رسید که همۀ جهان از آزادی کامل بیت‌المقدس حرف خواهند زد.?اسرائیلی که من دیدم؛ نه صلح، نه حرف اضافه✍?نویسنده: عاطف حزین/ مترجم وحید خضاب▫️تهران - انتشارات شهید کاظمی - 1398#معرفی_کتاب#صبح_تفتان? @sobhetaftan_ir➡️https://sobhetaftan.ir/</description>
                <category>فاطمه رحمتی</category>
                <author>فاطمه رحمتی</author>
                <pubDate>Mon, 24 Apr 2023 21:08:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زن بلوچ و هنر سوزن‌دوزی</title>
                <link>https://virgool.io/@fatemehrahmati/%D8%B2%D9%86-%D8%A8%D9%84%D9%88%DA%86-%D9%88-%D9%87%D9%86%D8%B1-%D8%B3%D9%88%D8%B2%D9%86-%D8%AF%D9%88%D8%B2%DB%8C-qyegkhzzkbh2</link>
                <description>زن بلوچ و هنر سوزن‌دوزی شاید شما و خیلی‌های دیگر فقط اسمی از زن بلوچ شنیده باشید، یا عکسی از او و لباس رنگارنگ سوزن‌دوزی‌اش دیده باشید و با دیدن آن‌همه نقش و رنگ و زیبایی انگشت حیرت به عکس کشیده‌ و خالق آن را تحسین کرده‌اید.من یک زن بلوچم، زنی که از نزدیک، آن زنان بلوچ سوزن‌دوز را دیده‌ام. زنانی که وقتی متولد می‌شوند و پا به این دنیا، دنیای کوچک ما زنان بلوچ می‌گذارند، واژه‌های سوزن‌دوزی، رنج و سکوت روی بدنشان حک می‌شود. با همین واژه‌ها رشد می‌کنند و جزئی از وجودشان می‌شود. دخترک سوزن‌دوز بلوچ پای برهنه روی ریگزارها می‌دود و خنده‌اش توی باد، لای نخل‌ها و بوته‌های خشک گم می‌شود. دخترک سوزن‌دوز بلوچ هنوز آرزو نکرده که آرزویش فقط روی پارچه با سوزن نقش زده می‌شود و بعد زن بلوچ دیگر هیچ نمی‌فهمد که چه آرزویی داشته است. آرزوهایش رنگ و نقش و زیبایی می‌شوند برای زنان دیگر. زن سوزن‌دوز بلوچ سکوت می‌کند و صبوری از او می‌زاید، وقتی که همسرش بیکار است. وقتی که مجبور است سوخت‌بری کند. وقتی که همسرش با بوی گازوئیل می‌آید، وقتی که دیگر نه خبری از بوی گازوئیل است و نه خبری از مردش. وقتی که مجبور است از کلۀ سحر تا آخر شب سوزن‌دوزی کند تا شکم بچه‌هایش را سیر کند. وقتی که صدایی ندارد، وقتی که رویایی ندارد و وقتی که هیچ ندارد.وقتی که دیگران از هنر دست زن سوزن‌دوز بلوچ لذت می‌برند و با آن لباس‌های زیبا به دیگران فخر می‌فروشند، برای زن سوزن‌دوز بلوچ از این هنر زیبا فقط انگشتان پینه‌بسته‌ و سوی رفتۀ چشمانش می‌ماند.بله هنر سوزن‌دوزی در ذات دختر بلوچ نهادینه شده است و او پیش از هرکاری آن را می‌آموزد و بعد با آن نان می‌خورد با آن کفش می‌خرد و با آن پیر می‌شود و با آن می‌میرد.</description>
                <category>فاطمه رحمتی</category>
                <author>فاطمه رحمتی</author>
                <pubDate>Mon, 10 Apr 2023 12:18:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پستچی</title>
                <link>https://virgool.io/@fatemehrahmati/%D9%BE%D8%B3%D8%AA%DA%86%DB%8C-yc2nqepkqeov</link>
                <description>#پستچی#چیستا_یثربیدیروز به من پیشنهاد شد که کتاب پستچی را بخوانم. پستچی رمانی عاشقانه است که انگار مقطعی از زندگی خود نویسنده را بیان می‌کند. سارا دخترم این کتاب را خوانده بود و خلاصه‌اش را برایم گفته بود. قصۀ یک عشق اسطوره‌ای مثل عشق‌های اسطوره‌ای تمام رمان‌های عاشقانه.آن‌موقع از خواندنش پشیمان شدم، چون سال‌هاست که دیگر علاقه‌ای به خواندن چنین رمان‌هایی ندارم.اما دیروز خیلی ناگهانی تصمیم گرفتم این کتاب را بخوانم و امروز صبح تمامش کردم.چیز جدیدی نداشت. خیلی خاص نبود. شخصیت‌های جالبی نداشت. اما الان که تمامش کردم از خواندنش پشیمان نیستم و خوشحالم که این کتاب را خواندم. احساس نمی‌کنم که با خواندنش وقتم را هدر داده‌ام.امروز صبح هنگام خواندنش اشک هم ریختم، اما نه برای شخصیت‌های داستان و عشقشان؛ بلکه برای یادآوری خیلی از لحظات زندگی‌ام که هیچ ربطی هم به عشق‌هایی چنینی ندارند. اشک‌هایم برای همۀ لحظاتی بود که به خودم فکر نکرده بودم و برایش ارزش قائل نبوده‌ام. حالا خوب می‌فهمم که چرا این کتاب باید به من پیشنهاد می‌شد و چرا زودتر از همۀ کتاب‌هایی که در صف خواندن هستند، باید خوانده می‌شد: «هیچ‌وقت برای هیچ‌چیز دیر نیست.»جمله‌ای از کتاب:شاید شش سالم بود. پدر گفت: «قرار نیست به هرکس خوبی کنی پیش تو بماند یا برایت جبران کند. همین خوبی‌کردن، تو را خوشبخت می‌کند...»</description>
                <category>فاطمه رحمتی</category>
                <author>فاطمه رحمتی</author>
                <pubDate>Mon, 06 Mar 2023 11:12:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روح خردمند</title>
                <link>https://virgool.io/@fatemehrahmati/%D8%B1%D9%88%D8%AD-%D8%AE%D8%B1%D8%AF%D9%85%D9%86%D8%AF-s5zbpfl7tski</link>
                <description>«ما انسان‌ها، همه، انگیزه‌هایی برای یافتن معنا داریم. اما معنا برای هر شخص، منحصربه‌فرد است؛ نمی‌تواند خلق شود یا کسی آن را به ما ببخشد، باید آن را کشف کرد. معناجویی ما سفری شخصی است که هریک از ما باید عزم آن کنیم.»«هنگامی که معناجویی ما انکار شود یا در برابر آن مانع‌تراشی شود یا مورد غفلت قرار گیرد، فضایی تهی در درونمان حس می‌کنیم که فرانکل آن را «خلأ وجودی» می‌خواند. همین تهیگی یا خلأ است که موجب اضطراب، افسردگی، پرخاشگری، اعتیاد و حتی خودکشی می‌شود.»?این چند خط از مقدمۀ کتاب «روح خردمند» نوشتۀ پم روی و مویرا هامل است که حکمت الهام‌بخش ویکتور فرانکل را به مخاطبان مدرن ارائه می‌دهد.?بیشتر ما داریم روزهایی را سپری می‌کنیم که بارها کم آورده‌ایم و به مرز ناامیدی هم رسیده‌ایم. در این روزها شاید سؤالات زیادی دربارۀ اینکه چرا چنین شده است؟ چرا زندگی سختی‌هایش را چنین بی‌رحمانه به ما نشان می‌دهد؟ آیا خوشبختیم؟ انسانیت کجا رفته؟ آزادی؟ چطور در این شرایط می‌شود تغییر کرد؟ و هزاران سؤال دیگر.?کتاب روح خردمند را تازه تمام کرده‌ام. احساس کردم که خواندن تأملات ۲۱روزۀ آن دربارۀ معنای زندگی و تأمل‌کردن روی هر کدام و یافتن پاسخی برای آنها در درون خودمان، خیلی کمک‌کننده باشد برای یافتن راه‌هایی که ما را با خودمان بیشتر آشنا کند و معنای واقعی زندگی را بهتر درک کنیم.?این کتاب حجم کمی دارد، ولی باید روی هر تأمل، خیلی تأمل کرد تا به نتیجۀ مطلوب رسید.?تکه‌هایی از کتاب:«آزادی ما آنجا به میدان می‌آید که می‌خواهیم تصمیم بگیریم چگونه به هر بحران شخصی که برای ما پیش می‌آید پاسخ دهیم.»«اگر اصولا معنایی در زندگی وجود داشته باشد، پس باید در رنج معنایی باشد. رنج بخشی نازدودنی از زندگی است، حتی به‌اندازۀ تقدیر و مرگ. زندگی آدمی بدون رنج و مرگ نمی‌تواند کامل باشد.»«روح انسانی ما هرگز بیمار نمی‌شود، می‌تواند بی‌قرار شود و خودش را در بیرون به‌شکل کسالت‌هایی نشان دهد که بدن و یا ذهن ما را متأثر می‌کنند.»«کارها و وظایف زیادی در انتظار همۀ ماست. فقط باید گام دیگری برداریم و به آنچه یکتاپرستی، یعنی ایمان به خدای یکتا خوانده می‌شود برسیم و آن را پرورش دهیم.»«مدارا به‌معنی شریک‌شدن در عقاید دیگران نیست؛ به این معنی است که این حق هرکسی را تصدیق کنیم که اعتقاد بورزد و از وجدان خودش اطاعت کند.»?خواندن این کتاب را به هر شخص تأمل‌کننده‌ای توصیه می‌کنم.</description>
                <category>فاطمه رحمتی</category>
                <author>فاطمه رحمتی</author>
                <pubDate>Sun, 26 Feb 2023 15:08:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تنوین یا نون</title>
                <link>https://virgool.io/@fatemehrahmati/%D8%AA%D9%86%D9%88%DB%8C%D9%86-%DB%8C%D8%A7-%D9%86%D9%88%D9%86-a1zm9vyvx7la</link>
                <description>چند روز قبل یکی از همکاران رو کرد به من و گفت: «این روزها مد شده که به‌جای تنوین، ن می‌نویسن.»گفتم: «بله و بعضی از نویسنده‌ها و مدرس‌ها هم سعی دارند که این رو رواج بدن.»گفت: «آخه این چه کاریه؟!»«دقیقا، این چه کاریه؟!»چند وقت قبل سر همین موضوع با یکی از دوستان بحث مفصلی داشتم که به نتیجه‌ای نرسید. گفتم چرا حتماً را حتمن می‌نویسی؟نطق غرایی برایم ایراد کرد که چرا باید بچه‌های ما همیشه به‌خاطر تنوین و صداهای چندشکلی و حتی‌ها و موسی‌ها غلط املایی داشته باشند و... . ما باید شروع کنیم به درست‌نوشتن کلمات تا کم‌کم همه به آن عادت کنند.با خودم تصور کردم که اگر بنویسیم: «مریز، نزیف، زالم، لسه، سابون، تعتیل و...» چه می‌شود؟سارا گفت: «اون‌وقت چند سال بعد دیگه هیچ جوون و نوجوونی نمی‌تونه کتابای چندسال قبل رو بخونه و باید رمزگشایی بشن.»وقتی که کتاب‌های درسی بچه‌هایمان با این رسم‌الخط نوشته شده‌اند و تدریس می‌شوند، این‌طور نوشتن کلمات از طرف ما بیشتر باعث گیجی آنها می‌شود و نمرۀ املایشان از هجده به یازده می‌رسد.بعد آنهایی که از تنوین خوششان نمی‌آید، چه اصراری دارند که از فعلا و معمولا و حتما و... استفاده کنند، خب از معادل‌‌هایشان استفاده کنند و هم خیال ما و هم خیال خودشان را راحت کنند.به‌جای فعلا بنویسند: در حال حاضر، حالا، اکنون.به‌جای معمولا بنویسند: طبق‌معمول، هماره.به‌جای حتما بنویسند: بی‌شک، بی‌گمان، به‌طور حتم.به‌جای قطعا بنویسند؛ صددرصد، به‌یقین، به‌طور قطع.و... .</description>
                <category>فاطمه رحمتی</category>
                <author>فاطمه رحمتی</author>
                <pubDate>Wed, 15 Feb 2023 19:07:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شهروند نیک</title>
                <link>https://virgool.io/@fatemehrahmati/%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-jni3uftw4j3x</link>
                <description>داستانک زیر را به تقلید از داستانک «غذا و بس» اثر روبرت والزر نوشتم.من در فلان سال به‌دنیا آمده‌ام و در فلان جا بزرگ شده‌ام. اسمم را فلان گذاشته‌اند و مرتب و منظم به مدرسه رفته‌ام.از نگاه جنسیت، مؤنث هستم و از نگاه دولتی، شهروندی نیک و از نگاه طبقاتی جزو رعایا هستم.شهروندی نیک هستم، چون آهسته می‌روم و آهسته می‌آیم، همه‌چیز را می‌بینم و بعد می‌ریزم درون خودم. من یک عضو تمیز و پاکیزه، صلح‌جو و خوش‌اخلاق اجتماع انسانی هستم. مشهور به شهروندی محافظه‌کار. شهروندی که از روزی که چشم به جهان گشوده است، ترس را در دلش کاشته‌اند. می‌ترسم، آهسته می‌روم و آهسته می‌آیم، پس شهروندی نیک هستم.معقول و مؤدب به پیاده‌روی می‌روم. زیاد فکر می‌کنم، ولی با بیان فکرهایم میانه‌ای ندارم.آرمان‌گرا هستم، ولی چون شهروندی نیک‌ام به‌دنبال آرمان‌هایم نمی‌روم.تا زمانی که بترسم و محافظه‌کارانه آهسته بروم و بیایم، شهروندی نیک هستم.#چالش_ده_پست (۹/۱۰)</description>
                <category>فاطمه رحمتی</category>
                <author>فاطمه رحمتی</author>
                <pubDate>Sun, 09 Oct 2022 13:40:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سه‌شنبه‌ها با موری</title>
                <link>https://virgool.io/@fatemehrahmati/%D8%B3%D9%87-%D8%B4%D9%86%D8%A8%D9%87-%D9%87%D8%A7-%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D9%88%D8%B1%DB%8C-aaxdgjdmqopf</link>
                <description>?سه‌شنبه‌ها با موری از آن دسته کتاب‌هایی است که وقتی آن را خواندم دلم خواست، به دیگران هم معرفی‌اش کنم.?سه‌شنبه‌ها با موری نوشتۀ نویسندۀ آمریکایی، میچ آلبوم است که در سال ۱۹۹۷ منتشر شد و یکی از کتاب‌های پرفروش بوده‌است. داستان کتاب، واقعی است و دربارۀ ارتباط موری شوارتز، استاد جامعه‌شناسی با شاگردش میچ آلبوم است.?دکتر برنی سیگل دربارۀ آن می‌گوید: «این کتاب گنجینه‌ای توصیف‌ناشدنی است. درک فناپذیری، آموزگاری بزرگ و منبعی برای روشنگری است. داشتن مرشدی که این تجربه را با ما درمیان بگذارد، دست‌مایه فراست است.»هارولد کوشنر: «برگ‌برگ این کتاب کوچک، اما زیبا و اعجاب‌برانگیز، از گرمای عشقی بی‌پیرایه می‌درخشد.»?خلاصۀ داستان استاد پیر، موری به بیماری «ای - ال - اس» مبتلا می‌شود. یک بیماری وحشتناک که امیدی به درمان آن نیست. موری وقتی می‌فهمد که زمان زیادی از عمرش نمانده است، سؤالی به ذهنش خطور می‌کند: «کدام را انتخاب کنم: محو و نابودشدن را یا بهره‌برداری حداکثر از روزهای باقی‌ماندۀ عمر را؟» و موری دومی را انتخاب می‌کند. ادامۀ داستان بحث‌هایی است که او در چهارده سه‌شنبه با شاگرد قدیمی‌اش میچ دارد.  مباحثی که دربارۀ دنیا، تأسف برای خود، مرگ، خانواده، احساسات، پول، عشق، ازدواج، فرهنگ، بخشودن و یک روز عالی است.?تکه‌هایی از کتاب?مهم‌ترین چیزها در زندگی این است که بدانی چگونه به دیگران عشق بورزی و چگونه مورد مهر و عشق آنها واقع شوی.?گاه آنچه را می‌بینی باور نمی‌کنی. مجبوری آنچه را احساس می‌کنی، باور کنی و اگر قرار باشد کاری کنی که دیگران به تو اعتماد کنند، باید احساس کنی که تو هم می‌توانی به آنها اعتماد کنی، حتی وقتی در تاریکی هستی، حتی وقتی داری سکوت می‌کنی.?می‌دانی میچ، حقیقت این است که اگر بیاموزی که چگونه بمیری، می‌آموزی که چگونه زندگی کنی.?اگر پیرشدن تا این اندازه ارزشمند است، چرا مردم همیشه می‌گویند: «آه، اگر می‌توانستم روزی دوباره جوان شوم.» کسی را ندیدم که بگوید: «کاش شصت‌وپنج‌ساله بودم.» موری تبسمی کرد و گفت: «می‌دانی این نشان‌دهندۀ چیست؟ زندگی ناموفق. زندگی به‌دور از معنا. زیرا اگر به معنا برسی، دیگر دلت نمی‌خواهد که به عقب بازگردی. می‌خواهی به جلو بروی. می‌خواهی بیشتر ببینی، کارهای بیشتری بکنی. نمی‌توانی تا شصت‌وپنج سالگی صبر کنی.»?اگر همیشه با پیرشدن نبرد کنی، ناخشنودی‌ات را جاودانه می‌کنی. زیرا پیرشدن اتفاقی است که به هرصورت می‌افتد.پ.ن: اگر بدانیم که زندگی‌مان در این دنیا محدود است، که صددرصد محدود است، بهتر زندگی می‌کنیم و از وقت، این سرمایۀ گران‌بهایی که خداوند در اختیارمان قرار داده است، بهتر بهره می‌بریم.</description>
                <category>فاطمه رحمتی</category>
                <author>فاطمه رحمتی</author>
                <pubDate>Wed, 20 Jul 2022 17:24:00 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کاری به نام مرز</title>
                <link>https://virgool.io/@fatemehrahmati/%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85-%D9%85%D8%B1%D8%B2-kexp9rjkk9ot</link>
                <description>سراوان نگینی است که صیقل‌کاری نشده است. هیچ‌وقت هم صیقل‌کاری نخواهد شد. آنهایی که سی سال قبل به سراوان آمده‌اند، اگر امروز به سراوان بیایند، می‌بینند که سراوان هیچ تغییری نکرده است. تغییر نکرده است چون تنها راه ارتباطی مهمی که دارد مرز پاکستان است و بس. سراوان گذر هیچ مسافری نیست تا آن را ببیند و بعد تعریف‌اش را به دیگران بکند. سراوان مثل خانۀ زیبایی است در یک کوچۀ بن‌بست که جز اهالی خانه و کوچه کس دیگری زیبایی آن را نمی‌بیند و صاحب‌خانه هم دل و دماغی برای آبادکردن آن ندارد.سراوان گنج‌ سیاهی دارد که مردمی مظلوم رنج آن را می‌برند و دیگران بهره‌اش را. خرمای ربی و مضافتی‌ای که در سراوان هست شاید در هیچ‌جای دیگر نتوان دید. هرکه خورده، می‌داند که مزه‌اش با همۀ خرماهای جاهای دیگر فرق دارد.سراوان تحصیل‌کرده‌ترین مردم استان را داشت. بچه‌ها همه به مدرسه می‌رفتند. حتی در دورترین روستاهایش بچه‌ها به مدرسه می‌رفتند. زندگی سخت بود ولی مردم می‌گذراندند، تا اینکه کاری به‌نام مرز، کار بیشتر مردان و بعد جوانان و بعد نوجوانان و بعدتر کار کودکان شد. حالا مدرسه‌ها خالی‌تر شده‌اند. مردم سراوان، باهوش و خلاق و نخبه هستد، اما نتوانستند با هوش و خلاقیتشان چیزی برای خوردن پیدا کنند. جوان نخبه هرکاری که می‌خواست بکند نیاز به سرمایه داشت و جوان نخبه سرمایه‌ای نداشت، نیاز به زیرساخت‌های صنعتی و خدماتی داشت، که سراوان چنین زیرساخت‌هایی ندارد. مرز نه نیاز به سرمایۀ آن‌چنانی دارد و نه نیاز به زیرساخت خاصی. حتی یک جوان ندار می‌تواند شاگرد راننده‌ای بشود و هر روز درآمدی داشته باشد که دستش به دهانش برسد، که زن بگیرد، که بچه‌دار شود و بعد زنش بیوه و بچه‌اش یتیم شود.حالا بیشتر سراوان از مرز می‌خورد. مرز که باز باشد، مکانیک و یدک‌فروش و جوشکار و پارچه‌فروش و سوپری و خلاصه همۀ بازاری‌ها فروش خوبی دارند، چون خریدار دارند. مرز که بسته می‌شود، همۀ کارها کساد و دزدی‌‌ها هم زیاد می‌شود.حالا طوری شده است که باز بودن مرز هم نعمت است برای سراوانی‌ها و هم مصیبت. از آن جهت مصیبت است که روزانه چندین نفر در راه این مرز جان خود را از دست می‌دهند و یا معلول می‌شوند و چندین خانواده هم بی‌سرپرست می‌شود. از آن جهت مصیبت است که روزبه‌روز از آمار جوانان تحصیل‌کرده کاسته می‌شود. از آن جهت مصیبت است که علم رنگ خود را باخته و دیگر ارزشی پیش آن جوانان ندارد.نعمتش هم واقعا نعمت نیست، بلکه توهم نعمت است.</description>
                <category>فاطمه رحمتی</category>
                <author>فاطمه رحمتی</author>
                <pubDate>Wed, 20 Jul 2022 17:20:11 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زوج فرهنگی</title>
                <link>https://virgool.io/@fatemehrahmati/%D8%B2%D9%88%D8%AC-%D9%81%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF%DB%8C-b6owmmlbj3wj</link>
                <description>زوجِ فرهنگیزوجِ فرهنگی یعنی من و همسرم؛ یعنی دوتا معلم از جنس مخالف که باهم زیر یک سقف زندگی می‌کنند و در بیشتر مسائل باهم تفاهم ندارند. از قضا حرف‌های زیادی برای گفتن باهم دارند، ولی مثل خبرهای اخبار بیشترشان تکراری است و ناله از مشکلات و نابرابری فرهنگیان با دیگر کارمندان و همۀ مشکلات این عالم خاکی؛ البته گاهی هم از روزهای خوش گذشته و خوش آینده هم سخن می‌گویند و به وصف خوشی‌های نیامده هم می‌پردازند؛ چراکه وصف‌‌العیش، نصف‌العیش.ما از آن زوج‌فرهنگی‌های خاص هستیم؛ چون رشتۀ هر دوی ما ریاضی است. برای همین هرجایی که برای خدمت صادقانه و خالصانه رفتیم، همسایه‌ها که ما را نمی‌شناختند و خیلی هم فضول بودند، می‌پرسیدند: «شما توی دانشگاه باهم آشنا شدین؟» من با خودم: «دانشگاه! چه دلتان خوش است. بابا! من تربیت‌معلم بودم و احتمالا مسئولین این حوزه از افکار شماها اطلاع داشتند که معلم‌ها را آنجا تفکیک جنسیتی کرده‌اند تا بعدها آمار زوج‌فرهنگی‌ها زیاد نشود و ادارۀ آموزش‌وپرورش متحمل امتیازات کمتری برای زوج‌های فرهنگی شود.» گفتم: «نه، ما فامیلیم و یک ازدواج کاملا سنتی داشتیم.» بعد هم با پوزخندی که فکر می‌کردند من متوجه‌اش نمی‌شوم، می‌گفتند: «آخه حالا دخترا می‌رن دانشگاه و اونجا برای خودشون شوهر پیدا می‌کنن.»از بس در همۀ خبرهای تلویزیون، خبری از ما معلم‌ها است، از اضافه شدن حقوقمان، از رتبه‌بندی و از همۀ وعده‌وعیدهای دولت که فقط توی خبرهای تلویزیون است و بس، همۀ کسانی که ما را می‌شناسند، به‌محض دیدن ما می‌گویند: «خوش به حالتان، شما که وضعتان خوب است، زوج فرهنگی هستین.» آن‌قدر با حسرت به ما نگاه می‌کنند که انگار خوشبخت‌ترین زوج این عالمیم.زوج فرهنگی یعنی ما که باهم سر کار می‌رویم و با هم برمی‌گردیم؛ مگر اینکه آقا اضافه‌کار برداشته باشد. تعطیلاتمان یکی است و موقع تعطیلات هم کاملاً عادلانه کارهای خانه را بین هم تقسیم می‌کنیم؛ البته وقتی مهمان داریم به آقا می‌گویم شما هیچ‌کاری نکنید جز سفره‌انداختن و جمع‌کردن، چون نمی‌خواهم باز عذابِ وجدانم را تحمل کنم که فلانی‌ها حسادت کردند و وقتی به خانۀ خودشان رفتند یک دعوای اساسی با آقاهایشان کردند.زوج‌فرهنگی‌بودن برای خودش مثل همۀ ترکیب‌های دیگر این عالم خاکی، هم محاسنی دارد و هم معایبی؛ اما محاسنش را همه می‌بینند و معایبش را فقط زوجین فرهنگی مشاهده می‌کنند و سعی می‌کنند به‌خاطر همۀ محاسنی که دیگران می‌بینند، معایب زوج‌فرهنگی‌بودن را تحمل کنند و جیکشان فقط برای خودشان دربیاید، البته گاهی شرایطی پیش می‌آید که جیکشان را دیگران هم می‌شنوند و می‌گویند: «شما دیگه برای چی می‌نالین؟!» انگار که مشکلات قسم خورده‌اند که کنار ما زوج‌فرهنگی‌ها نیایند.</description>
                <category>فاطمه رحمتی</category>
                <author>فاطمه رحمتی</author>
                <pubDate>Thu, 23 Jun 2022 13:32:48 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سگ‌گردانی</title>
                <link>https://virgool.io/@fatemehrahmati/%D8%B3%DA%AF-%DA%AF%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C-hlkzbg42mtoo</link>
                <description>?این روزها از پیاده‌روی زیاد لذت نمی‌برم. آمار بچه‌ها و پیرمردها و زن‌هایی که سرشان توی زباله‌هاست و آنها را به‌هم می‌ریزند و جداسازی می‌کنند، زیادتر شده است. جالب است همان‌طور که آمار زباله‌گردها بیشتر شده، آمار سگ‌گردان‌ها هم بیشتر شده است. هر روز سگ‌های ریز و درشت از نژادهای مختلف می‌بینم که قلاده‌هایی رنگارنگ به گردن دارند و جوانانی مهار آنها را می‌کشند که انگار از گردش کردن با آن سگ‌ها بسیار خرسندند. سگ‌هایی که قلاده‌به‌گردن‌داشتن و در رفاه‌بودن را ترجیح می‌دهند به آزادی و زباله‌گردی. سگ‌هایی که سوار بر سانتافه‌اند و سرشان را از پنجرۀ ماشین بیرون کرده‌اند و با غرور به آدم‌ها نگاه می‌کنند.?همسایۀ روبرویی‌مان سگ پشمالوی کوچکی دارد که دخترش عصرها آن را به حیاط می‌آورد و با آن بازی می‌کند. سگش را بغل می‌کند و می‌بوسد. از پشت پنجره می‌بینم که با چه ذوقی هم‌بازی‌‌اش را می‌بوسد و به خود می‌چسباند. همان‌قدر که من چندشم می‌شود او لذت می‌برد و شاید هم بیشتر. ?می‌گویند سگ حیوان نجیبی است. وفادار است و بامحبت. سگ حیوانی است که از دیرباز کنار انسان‌ها زیسته است. در گذشته بیشتر، سگ را به‌عنوان نگهبان و شکارچی و کمک‌کننده در کارهای کشاورزی و دامپرورری می‌شناختند؛ و البته دوست وفادار صاحبانش هم بوده است. امروزه علاوه برکاربردهای قبلی، سگ یک حیوانی خانگی محبوب و لاکچری هم است.?به گزارش همشهری آنلاین: «نگهداری از حیوانات خانگی در سال‌های اخیر در ایران افزایش چشم‌گیری یافته و نه‌تنها پایتخت‌نشینان‏، بلکه ساکنان شهرها و استان‌های دیگر نیز تمایل زیادی به آن نشان می‌دهند.» پروانه بندپی: «برخی کارشناسان خلأ عاطفی، آسیب‌های روحی، افسردگی، ناامیدی، ناتوانی در برقراری ارتباطات اجتماعی،‏ تظاهر و خودنمایی و تاثیر مدرنیته و فرهنگ غرب را به‌عنوان دلایل گرایش ایرانی‌ها به نگهداری از حیوانات خانگی مطرح می‌کنند، اما برخی کارشناسان نیز هستند که علت این کار را بسیار انسانی، از روی خوش‌قلبی فرد و علاقه به حمایت از حیوانات می‌دانند.»اعظم امامی: «یکی دیگر از مهم‌ترین دلایل نگهداری از حیوانات خانگی، تقلید از فرهنگ غربی است. نگهداری از این حیوانات در جوامع اروپایی رایج است و امروزه تبعیت از فرهنگ اروپا به عقیدۀ شماری از جوانان به منزلۀ تجدد است.»وی در پاسخ به این سوال که آیا نگهداری حیوانات خانگی به رفع نیازهای عاطفی کمک خواهد کرد، می‌گوید: «نگهداری از این حیوانات به‌منظور رفع نیازهای عاطفی و احساسی در بسیاری از مواقع، ارتباطات اجتماعی را کاهش می‌دهد و این امر در درازمدت آسیب‌زا می‌شود. خلأ عاطفی باید از طریق توسعۀ روابط اجتماعی بین انسان‌ها برطرف شود، نه با نگهداری حیوانات خانگی.»ستاره درخشانی می‌گوید: «نمی‌شود گفت همۀ افرادی که اقدام به نگهداری از حیوانات خانگی می‌کنند، دوستدار حیوانات هستند. قطعاً تعدادی از آنها برای شوآف و نمایش‌دادن این کار را می‌کنند. بعضی‌ها هم میل دارند به بقیه نشان بدهند که بسیار متجدد و به‌قول امروزی‌ها باکلاس هستند. تعدادی هم به دلیل خلأهای درونی و ناتوانی در برقراری ارتباط با انسان‌های پیرامون، به حیوانات رو می‌آورند.اما نمی‌توان گفت همۀ افرادی که سگ و گربه و حیوانات دیگر را نگهداری می‌کنند، اهل نمایش هستند یا خلأ عاطفی دارند. واقعیت این است که بخشی از جامعه به نگهداری حیوانات علاقۀ قلبی دارند و دوست دارند که به‌نوعی از حیوانات حمایت کنند. و این ربطی هم به تاثیرپذیری از فرهنگ غرب ندارد. اگر شما به گذشتۀ ما ایرانی‌ها نگاه کنید، می‌بینید که در قدیم بسیاری از افراد که در روستاها زندگی می‌کردند، سگ و گربه و مرغ و خروس و ... داشتند و صرف‌نظر از این که داشتن این حیوانات برای آنها انتفاع مادی داشت، منافع معنوی هم داشت. یعنی خیلی از مردم به سگ‌های خود علاقه داشتند.» ?اگرچه سگ حیوانی وفادار و بسیار مفید است، اما از نظر بهداشتی و پزشکی آلودگی‌های فراوانی در اعضای مختلف بدن این جانور وجود دارد. یکی از دلایل علمی که به دوری‌کردن از این حیوان دلالت می‌کند آن است که سگ از نظر بیولوژیکی بسیار ضعیفی بوده و به همین دلیل مستعد ابتلا به عفونت و انواع انگل‌هاست. همچنین مدفوع این حیوان حاوی تخم‌هایی است که به‌راحتی به دیگر نقاط بدن سگ منتقل می‌شوند. در صورتی که فردی به بدن این حیوان دست بزند و سپس دست‌های خود را نشوید، ممکن است این تخم‌ها وارد بدن او شده و مبتلا به امراض گوناگونی شود. همچنین بر اساس بررسی‌های به عمل آمده مشخص شده که این حیوان منبعی برای انتقال بیماری‌هایی مانند ایدز و هپاتیت است.?خداوند سگ را برای نگهبانی از انسان آفریده است. در نتیجه استفاده از سگ برای نگهبانی در حیاط، محل کار و... عالی است؛ اما به‌دلیل وجود ارتشی از باکتری‌ها و میکروب‌های مختلف در بدن سگ، برای مراقبت از بدن ما، اسلام سگ را نجس می‌داند و بهتر است که از ورود سگ به خانه و زندگی خود پرهیز کنیم.</description>
                <category>فاطمه رحمتی</category>
                <author>فاطمه رحمتی</author>
                <pubDate>Sat, 18 Jun 2022 15:55:53 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بچه‌های سالم با هوش هیجانی بالا</title>
                <link>https://virgool.io/@fatemehrahmati/%D8%A8%DA%86%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%85-%D8%A8%D8%A7-%D9%87%D9%88%D8%B4-%D9%87%DB%8C%D8%AC%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D9%84%D8%A7-pmehz5ynczjo</link>
                <description>?بچه‌های سالم با هوش هیجانی بالاهمیشه از اینکه بچه‌هایم مدام در حال دعوا و تارومار کردن هم هستند، شاکی‌‌ام. کل روز با کوچکترین بهانه‌ای به جان هم می‌افتند و خانه را روی سر خودشان و ما خراب می‌کنند. هرچه بزرگتر می‌شوند، شدت دعواهایشان بیشتر می‌شود. جالب اینکه صمیمیت بینشان هم بیشتر می‌شود.امروز ویدیویی چند دقیقه‌ای دیدم که بعد از دیدن آن به خودم گفتم: «دیگه حق نداری شاکی باشی، برو خدایت را شکر کن.»▪️نکته‌هایی که در این ویدیو قابل توجه بود:1. بچه‌ها باید روزی سه تا یازده بار در حد کشت همدیگر را بزنند.2. بچه‌ها باید به‌شدت باهم درگیر باشند.3. چیزی به‌نام اتاق شخصی مطلقا ممنوع، هر سه بچه باید یک اتاق داشته باشند. 4. بچه‌ها به سه شکل باید باهم درگیر باشند: گفتاری که در دخترها زیاد است؛ رفتاری؛ فیزیکی که در پسرها زیاد است.5. اگر بچه‌ها باهم درگیر نباشند، حتما مشکل دارند.6. روانشناسی مدرن می‌گوید: اگر بچه‌ها در خانه باهم درگیر باشند، در بیرون مؤدب هستند و این همان اصل تربیت است.7. خوشا به حال کسانی که بیش از سه فرزند دارند. سه تا هم خیلی خوب است، چون اگر دو تا از بچه‌ها باهم تبانی کنند، سومی لویشان می‌دهد.8. وقتی بچه‌ها دعوا می‌کنند، سه تا کار را هرگز انجام ندهید: دخالت نکنید، فقط نظارت کنید؛ بین بچه‌ها قضاوت نکنید؛ هیچ‌وقت بچه‌ها را باهم مقایسه نکنید.همۀ اینها باعث می‌شود که هوش هیجانی بچه‌ها بالا برود و در اجتماع بهتر بتوانند زندگی کنند و با دیگران تعامل خوب داشته باشند.پ.ن: EQ  یا هوش عاطفی (هیجانی) از چهار مهارت خود، دیگران، آگاهی و اقدام تشکیل شده است.خودآگاهی به شما کمک می‌کند تا احساسات، حالات خلقی و افکار خود را به خوبی درک کنید و بعد آنها را مدیریت کنید.خودگردانی به شما کمک می‌کند تا احساسات خود را به خوبی کنترل کنید و به صورت مناسب بروز دهید. این مهارت نشان‌دهندۀ بلوغ فکری شماست.آگاهی اجتماعی به شما کمک می‌کند تا احساسات دیگران را به خوبی درک کنید و از احساسات خودتان برای رسیدن به اهدافتان استفاده کنید. با این مهارت روابط اجتماعی شما بهبود می‌یابد.مهارت‌های اجتماعی توانایی ارتباط برقرارکردن با دیگران با توجه به احساسات آنها در موقعیت‌های اجتماعی مختلف است.</description>
                <category>فاطمه رحمتی</category>
                <author>فاطمه رحمتی</author>
                <pubDate>Sun, 05 Jun 2022 10:09:23 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فرازهایی از زندگی‌نامۀ دکتر ندوشن</title>
                <link>https://virgool.io/@fatemehrahmati/%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D9%85%DB%80-%D8%AF%DA%A9%D8%AA%D8%B1-%D9%86%D8%AF%D9%88%D8%B4%D9%86-uxdbesoo4nuq</link>
                <description>فرازهایی از زندگی‌نامۀ دکتر محمدعلی اسلامی‌ندوشن?‌هنگام شنیدن کتاب زندگی‌نامۀ دکتر اسلامی‌ندوشن، جملات و عباراتی که برایم جالب بود، یادداشت کردم.▫️خوشبختانه من کاری در زندگی نکرده‌ام که بعد از آن پشیمان باشم. فکر می‌کنم روالی که طی کرده‌ام، اشتباه نبوده است؛ جز اینکه مقداری تلف وقت در آن وجود داشته است. غالباً اتلاف وقت هست، چون انسان نمی‌تواند جزئیات وقتش را به‌طور کامل تحت نظارت بگیرد.▫️خوشبختانه من کاری در زندگی نکرده‌ام که بعد از آن پشیمان باشم. فکر می‌کنم روالی که طی کرده‌ام، اشتباه نبوده است؛ جز اینکه مقداری تلف وقت در آن وجود داشته است. غالباً اتلاف وقت هست، چون انسان نمی‌تواند جزئیات وقتش را به‌طور کامل تحت نظارت بگیرد.▫️خوشبختانه من کاری در زندگی نکرده‌ام که بعد از آن پشیمان باشم. فکر می‌کنم روالی که طی کرده‌ام، اشتباه نبوده است؛ جز اینکه مقداری تلف وقت در آن وجود داشته است. غالباً اتلاف وقت هست، چون انسان نمی‌تواند جزئیات وقتش را به‌طور کامل تحت نظارت بگیرد.▫️وقتی کتاب‌خواندن را شروع کردم، هرنوع کتابی را می‌خریدم. سبکی و سنگینی کتاب زیاد برایم مهم نبود. نظرم این بود که اگر وقت نکنم بخوانم یا متوجه آن‌ها نشوم، بعدها آن‌ها را می‌خوانم. همان خریدن و داشتنشان برایم مهم بود.آخرهای شب که می‌شد، کتاب برایم یک نوع بساط عیش بود. آن‌ها را که در روز خریده بودم، پهن می‌کردم، مقداری نگاهشان می‌کردم و بعد به‌خواب می‌رفتم.در آن دورۀ شروع کتاب‌خواندن، کتاب‌های کسانی را می‌خواندم که در آن زمان معروف بودند.▫️به فردوسی علاقۀ زیادی داشتم و برای من شاعر بزرگ و بدیع فردوسی بود. بعد از آن مثل همۀ ایرانی‌ها سعدی و حافظ برایم مطرح بودند. به مولوی هم علاقه‌ای داشتم. سعدی برایم خیلی مهم بود. می‌توان گفت، سعدی مرا به‌راه نوشتن انداخت. به‌تقلید از گلستان انشاهایی که اوایل می‌نوشتم، مسجع بود. ▫️هر روز که از خواب بیدار می‌شوم، درواقع امیدم این است که هرچه‌زودتر خودم را آماده کنم و پشت میزم بنشینم. روزی که نوشتۀ معین و مشخصی نداشته باشم، کسل می‌شوم؛ حتی سرگردان می‌مانم و نمی‌دانم چه کنم.▫️پشت یک تاکسی نوشته‌ای دیدم: «چه شد؟ چه می‌شود؟ چه خواهد شد؟» دیدم صحبت سه زمان است. انسان تاحدودی پایبند دل‌خواه و آرزوهای خودش است، اما مسجل نیست که آرزوهایش محقق شود.هندی‌ها اصطلاحی دارند به‌نام «سنگام». سنگام جایی است که دو رودخانه به‌هم می‌رسند و اتصال پیدا می‌کنند. به‌نظرم ما هم بر سر سنگام زمان قرار گرفته‌ایم.▫️باید به چیزی که در دسترس است، اکتفا کرد نه چیزی که در دسترس نیست.▫️چشم باز می‌تواند چیزهای زیادی را ببیند و درک کند.</description>
                <category>فاطمه رحمتی</category>
                <author>فاطمه رحمتی</author>
                <pubDate>Sat, 14 May 2022 10:41:19 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هدیه</title>
                <link>https://virgool.io/@fatemehrahmati/%D9%87%D8%AF%DB%8C%D9%87-otikqdxkfrhj</link>
                <description>هدیه خدایا! یعنی امروز هم قرار نیست، کسی منو ببینه و بپسنده. از اول صبح چندنفر آمدند و رفتند، ولی هیچ‌کدام به من توجه نکردند؛ شاید بهتر باشد بگویم، به ما توجه نکردند. ما شش‌تا هستیم که تنگ، کنار هم قرار گرفتیم و از هرطرف به ما فشار می‌آید. من که به‌طور کامل لهیده شد‌م.خدایا!... دلم می‌خواد از اینجا بیرون برم. کش بیام. نفس بکشم. بو بگیرم و بعد شسته بشم. خدایا!...صدای پسرکی نگذاشت بیشتر با خدا درددل کنم. به آن سمت نگاه کردم. پسرک، گل‌ سر ‌‌‌نگین‌نشانی را به مادرش نشان داد و گفت: «مامان اینو بخریم... خیلی قشنگه.» مادرش به قیمت گل ‌سر که توی ویترین می‌درخشید، نگاه کرد. آهسته گفت: «این گرونه، یه چیز دیگه پیدا کن.»پسرک دورتادور مغازه چرخید. قیمت همه‌چیز را نگاه کرد و با دیدن رقم‌ها، اخم‌هایش توی هم ‌رفت. نمی‌دانم چه شد که مرا بین آن‌ همه زرق‌‌وبرق دید. یعنی ما را دید. مادرش را صدا کرد: «مامان اینو ببین چه خوش‌رنگه... اشکال نداره اینو بخریم.» مادرش لبخندی زد و گفت: «خوبه، یه جفتش رو برمی‌داریم.»پسرک انگار آنجا نبود و صدای مادرش را نمی‌شنید. باز به من نگاه کرد و گفت: «ناراحت نمی‌شه... نمی‌گه این چیه برام آورده... بچه‌ها مسخره‌م نمی‌کنند؟»«نه پسرم، مطمئنم خیلی هم خوشحال می‌شه.» توی دستان پسرک بودم. مرا که لوله‌شده بودم، فشار می‌داد. انگار از اینکه مرا برداشته بود، زیاد خوشحال نبود. یک ورق از دفترش کند. مرا وسط کاغذ گذاشت و کاغذ را چندلا کرد و دورش را بست و توی کیفش گذاشت.با شنیدن سروصداهایی از خواب بیدار شدم. احساس کردم دوباره توی دستان پسرک هستم. صدایش را شنیدم که گفت: «خانم این برای شماست.» و بعد صدای زنی که گفت: «ممنونم پسرم.» منتظر بودم تا کاغذ را باز کند و مرا ببیند و نوار دورم را باز کند و من آزاد شوم، اما باز انداخته شدم توی کیفی. حالا دیگر مطمئن بودم که پسرک مرا به معلمش هدیه داده است. ساعتی گذشت. با صدای سوتی، جیغ و داد بچه‌ها بلند شد و بعد سکوت. حتما همه بیرون رفته بودند. باز دستی مرا برداشت. کاغذ را پاره کرد. لحظه‌ای به من خیره ماند و بعد لبخندی روی لبش نشست. بدون اینکه نوار دورم را باز کند، باز مرا در کیفش گذاشت. وقتی به خانه رسید، مرا از کیفش درآورد، نوار دورم را باز کرد، لبخندی زد و مرا به دختر و مردی که در خانه بودند، نشان داد. «این هدیۀ یکی از دانش‌آموزامه، ببینید چه خوش‌رنگه.» و بعد من به آرزویم رسیدم. مرا کشید. پایش را دراز و دهانم را باز کرد و من روی پایش نشستم. شفاف بودم و پایش درون من می‌درخشید. باز نگاهی به من و پایش کرد و گفت: «این برام خیلی ارزشمنده...»</description>
                <category>فاطمه رحمتی</category>
                <author>فاطمه رحمتی</author>
                <pubDate>Tue, 10 May 2022 18:27:29 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حکایت شیرین</title>
                <link>https://virgool.io/@fatemehrahmati/%D8%AD%DA%A9%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%B4%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D9%86-abr6rvkafhro</link>
                <description>حکایت شیریناسمش شیرین بود. صدایش می‌کردند: بلورُکاز دخترهای دیگر شادتر بود. بلند می‌خندید. توی مسیر خانه تا مدرسه و مدرسه تا خانه، کنار جوی آب می‌دوید. بالا و پایین می‌پرید. لی‌لی می‌کرد. شاخ و برگ‌های نخل‌ها را می‌کشید. تاب می‌خورد. بالای نخل‌ها می‌رفت. از شاخه‌ها آویزان می‌شد. گاهی هم نامه‌ای در جوی آب می‌انداخت. توی عروسی‌ها بشکن می‌زد و آواز می‌خواند. برای خودش شعری می‌خواند. می‌خواست برود تهران و با پسری تهرانی ازدواج کند.مردم دِه می‌گفتند که بلورک دیوانه است. یک تخته‌اش کم است. دختر که این کارها را نمی‌کند. بلورک 15 ساله شد. همسن‌وسال‌هایش را شوهر دادند. بلورک شعرش را می‌خواند و شوهری تهرانی می‌خواست. بلورک 18 ساله شد. مردم گفتند که بلورک ترشیده شده و بویش کل دِه را گرفته است. کدخدا به شهر رفت. کفاش پیری را می‌شناخت که زنش مرده بود و بچه‌هایش ازدواج کرده بودند و کفاش تنها شده بود. کدخدا به کفاش گفت: «چرا زن نمی‌گیری تا از تنهایی دربیایی؟»بلورک قبل از آنکه بفهمد چه شده است، خودش را در لباس سفید عروسی کنار پیرمردی دید که بوی واکس و کفش کهنه می‌داد. چشم‌هایش را بست و با خودش گفت: «پسر تهرانی کجایی؟»کفاش پیر بود و آرام و بلورک جوان بود و شاداب. جوان بود و بازیگوش. جوان بود و سرکش. جوان بود و با همۀ دیوانگی‌اش می‌خواست دیوانگی کند.  روزی رسید که بلورک توی رؤیاهایش دیده بود. توی کوچه بود یا توی خیابان یا توی بازار و یا توی خانۀ همسایه که پسر تهرانی را دید. پسر تهرانی نبود، ولی جوان و خوش‌قدوبالا بود. خوش‌قدوبالا بود و هوش دل بلورک را برد.  روزی هم رسید که بلورک توی دادگاه از پیرمرد کفاش طلاقش را گرفت. طلاقش را گرفت و زن آن پسر خوش‌قدوبالا شد که از خودش هم جوان‌تر بود و هم عاقل‌تر.مردم دِه حرف‌ها می‌زدند و بلورک شعرش را می‌خواند.</description>
                <category>فاطمه رحمتی</category>
                <author>فاطمه رحمتی</author>
                <pubDate>Sun, 13 Mar 2022 18:51:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پیام‌های حذف‌شده</title>
                <link>https://virgool.io/@fatemehrahmati/%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D9%85-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AD%D8%B0%D9%81-%D8%B4%D8%AF%D9%87-hhayxqrhwiyq</link>
                <description>پیام‌های حذف‌شده شاید برای خیلی از شما اتفاق افتاده باشد که در طول روز، پیام‌های متنی یا صوتی و یا تصویری برای دوستانتان ارسال کنید و بعد سریع آن را حذف کنید. برای حذف پیامتان دلیل‌‌های زیادی می‌توانید داشته باشید:پیام را از روی احساسات آنی ارسال کرده‌اید و بعد زود پشیمان شده‎اید.احساس کرده‌اید، مخاطب با دیدن پیامتان ناراحت می‌شود.عجله داشته‌اید و اشتباه تایپ کرده‌اید و یا تصویری اشتباهی فرستاده‌اید.پیام، ناخواسته برای شخصی غیر از مخاطبتان ارسال شده است.گوشی دست فرزندتان بوده است و در حین بازی پیامی ارسال کرده و یا وضعیتی گذاشته است که مناسب نیست.و خیلی دلیل‌های دیگر که شما تصمیم می‌گیرید، قبل از اینکه مخاطبتان پیام را ببیند، آن را حذف کنید.پیام را حذف می‌کنید و نفس راحتی می‌کشید که مخاطبتان متوجه نشده است، اما لحظه‌ای نمی‌گذرد و شاید هم چند ساعتی می‌گذرد که می‌بینید، مخاطب به همان پیام حذف‌شده جواب می‌دهد و متوجه می‌شوید که ای دل غافل، ایشان وات‌ساپ جی‌بی یا هر برنامۀ دیگری برای بازیابی پیام‌های حذف‌شده دارد.حال سوالی که پیش می‌آید، این است که آیا دیدن پیام‌های حذف‌شدۀ دیگران در حالت عادی کار درستی است؟حریم شخصی یا حریم خصوصی یعنی اینکه یک فرد یا گروه بتواند خود یا اطلاعات مربوط به خود را مجزا کند و بتواند خود یا اطلاعاتش را با انتخاب خویش برای دیگران آشکار کند. با توجه به این تعریف، به‌نظر من دیدن پیام‌های حذف‌شده، تجاوز به حریم شخصی فرستنده است و تجاوز از هر نوعی که باشد، نکوهیده است.به حریم شخصی دیگران احترام بگذاریم.</description>
                <category>فاطمه رحمتی</category>
                <author>فاطمه رحمتی</author>
                <pubDate>Tue, 22 Feb 2022 19:04:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>با رضا بابایی</title>
                <link>https://virgool.io/@fatemehrahmati/%D8%A8%D8%A7-%D8%B1%D8%B6%D8%A7-%D8%A8%D8%A7%D8%A8%D8%A7%DB%8C%DB%8C-wu1icbkcktko</link>
                <description>?فاطمه و رضا باباییفاطمه می‌خواست نویسنده شود.می‌نوشت ولی این راضی‌اش نمی‌کرد. او نمی‌خواست نویسنده‌، به معنای عام آن باشد؛ یعنی فقط بنویسد.او می‌دانست که نویسنده باید حرفی برای گفتن داشته باشد و او حرف‌های زیادی برای گفتن داشت.اما نمی‌دانست که چگونه این حرف‌ها را بنگارد تا مخاطب با خواندن آنها هم احساس کند که حرف تازه‌ و نویی خوانده است و هم لذت ببرد.یک روز فاطمه تصمیم گرفت که پیش رضا بابایی برود و از او راهنمایی بخواهد.رضا بابایی از آن دسته آدم‌های نیک روزگار بود که برای همه وقت داشت تا با زبانی ساده کمکشان کند و راه درست‌نویسی و زیبا‌نویسی را به آنها بیاموزد.وقتی رضا بابایی نوشتۀ فاطمه را خواند، لبخندی زد و گفت: عالیه، استعدادش را که داری. حالا ببینم همتش را هم داری یا نه؟فاطمه مشتاقانه به رضا بابایی چشم دوخته و منتظر بود او ادامۀ حرفش را بگوید.رضا بابایی گفت: نویسنده کسی است که بتواند آسان بنویسد؛ از نوشتن نهراسد، بلکه آن را دوست داشته باشد و از آن لذت ببرد. اگر نوشتن برایش آسان باشد، بسیار می‌نویسد و بسیارنویسی روزی به زیبانویسی می‌انجامد و زیبانویسی به حرف‌هایش تازگی خواهد داد. همت یعنی اینکه بسیار بنویسی و از نوشتن خسته نشوی.فاطمه گفت که دایرۀ واژگان من خیلی کوچک است.رضا بابایی گفت: بسیار شعر بخوان. کمترین ارمغان شعر برای نویسندگان، واژه است. شعر که بخوانی ارمغان‌های دیگرش را هم خواهی دید و بعد از مدتی می‌بینی که چه تغییر شگرفی در ترکیب‌ها و جمله‌هایت رخ ‌داده‌است.فاطمه پرسید: چکار کنم تا خوب بنویسم؟در نوشتن تکرار و تمرین داشته باش و هر روز بنویس.در هنگام نوشتن، ذهنت را آزاد و رها بساز. به این فکر نکن که کسی یا کسانی نوشته‌ات را می‌خوانند و راحت بنویس.از تجربه‌های دیگران استفاده کن. تجربه‌های شخصی ما در نوشتن، قطره‌ای است که باید به دریای تجارب دیگران بپیوندد تا آبی از آن گرم شود.مطالعات روزآمد و پراکنده در حوزه‌ها و قلمرو‌های مختلف داشته باش. پس بخوان و بخوان و بخوان.هر بند از هر کتابی که می‌خوانیم، قطره‌ای بر جوهر قلم ما می‌افزاید. پس باز هم می‌گویم، بخوان و بخوان و بخوان.فاطمه که چشم از صورت مهربان رضا بابایی بر نمی‌داشت، گفت: استاد، چگونه می‌توانم مثل نویسندگان بزرگ بنویسم؟رضا بابایی با همان لحن زیبایش جواب داد: کسانی که خوب می‌نویسند یا دردی بزرگ در دل دارند و یا اندیشه‌ای بزرگ در سر.پس برای اینکه مثل نویسندگان بزرگ بنویسی باید صاحب دانش و اندیشه باشی.فاطمه اندیشه بسیار داشت، دردهای بزرگی هم داشت، اما انگار همه کلیشه‌ای بودند و قبلا به آنها پرداخته شده بود. گفت: اندیشه‌هایم بوی تکرار می‌دهند.رضا بابایی گفت: باید بسیار بخوانی و بسیار بیندیشی تا از بند شنیده‌های تکراری و دانسته‌های سطحی برهی.سخن آخر اینکه جذابیت و برتری بسیاری از آثار، نه در قلم و اثر، که در محتوای منطقی و دلنشین آنهاست.اگر نوشته‌هایت از معنا تهی باشند، کاریکاتور سرگرم‌کننده‌ای بیش نیستند.فاطمه به این می‌اندیشید که چگونه باید به نوشته‌هایش معنا بدهد، اما دیگر رویش نشد بیشتر سؤال بپرسد. از استاد تشکر کرد و رفت. جواب سؤالش حتما در بسیارخوانی و بسیاراندیشی بود.</description>
                <category>فاطمه رحمتی</category>
                <author>فاطمه رحمتی</author>
                <pubDate>Thu, 27 Jan 2022 11:44:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معذوریت یا محذوریت</title>
                <link>https://virgool.io/@fatemehrahmati/%D9%85%D8%B9%D8%B0%D9%88%D8%B1%DB%8C%D8%AA-%DB%8C%D8%A7-%D9%85%D8%AD%D8%B0%D9%88%D8%B1%DB%8C%D8%AA-xkihsihek013</link>
                <description>در حال نوشتن پیامی به دوستی بودم. می‌خواستم به او بگویم که نمی‌خواهم به‌خاطر کاری که از او خواسته‌ام، خودش را در تنگنا و فشار قرار بدهد. نوشتم: «نمی‌خواهم شما را در معذوریت...» واژۀ معذوریت را که تایپ کردم، صدایی در سرم لمبر خورد که یعنی نمی‌خواهی او را در بخشودگی قرار بدهی؟!همیشه شنیده بودم وقتی کسی در سختی و فشار قرار می‌گیرد، می‌گوید که در معذوریت قرار گرفته‌ام و خودم هم چقدر این واژه را در این معنا به‌کار برده بودم. با یک جستجوی کوتاه در گوگل واژۀ صحیح را یافتم. معذور یعنی کسی که عذر و بهانه‌ای دارد و عذرش پذیرفته است و معذوریت یعنی بخشودگی، پوزش، معافیت.محذور یعنی آنچه از آن می‌ترسند و پرهیز می‌کنند، مانع، گرفتاری و مشکل و محذوریت یعنی تنگنا.پس آنچه ما داریم و در آن قرار می‌گیریم، محذور است و آنچه ما داریم که باعث می‌شود عذرمان پذیرفته شود، معذور است؛ بنابراین ما در محذوریت قرار می‌گیریم نه در معذوریت.چقدر زیادند واژه‌هایی که در محذوریت قرار می‌گیرند و با معذوریت پذیرفته می‌شوند و مظلومانه در جایگاه دیگر واژه‌ها قرار می‌گیرند.</description>
                <category>فاطمه رحمتی</category>
                <author>فاطمه رحمتی</author>
                <pubDate>Mon, 10 Jan 2022 23:31:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شکی ناروا</title>
                <link>https://virgool.io/@fatemehrahmati/%D8%B4%DA%A9%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D8%B1%D9%88%D8%A7-opx6dryunnbv</link>
                <description>هنوز خستگی دیشب در بدنم بود و مدام می‌گفت کمی بیشتر بخواب، ولی عقربه‌های ساعت می‌گفتند: بلند شو، لنگ ظهره. باید بلند می‌شدم. کلی کار داشتم. آشپزخانه پر از ظرف‌ها و استکان‌های نشسته بود. همه‌چیز روی کابینت‌ها پخش‌وپلا بود. اتاق‌ها و پذیرایی هم دست‌کمی از آشپزخانه نداشتند. با آن‌همه مهمانی که برای عروسی دعوت کرده بودیم باید هم خانه مثل بازار شام می‌شد. با شنیدن زنگ در به حیاط رفتم. حتما مهناز بود. دخترش را هم با خودش آورده بود. فقط سی‌سال داشت، ولی از بس در خانۀ مردم کار می‌کرد مثل زن‌های شصت ساله دست‌هایش خشک و ترک‌خورده بود. صورتش را آفتاب سوخته و لکه‌های قهوه‌ای روی پوستش گذاشته بود. سیاهی و چین‌های زیر چشمانش نشان از گریه‌های شبانه‌اش داشت. حق داشت که برای جوانی ازدست‌رفته‌اش بگرید. از شوهر خیری ندیده و در بیست‌وسه سالگی با چهار بچه تنها مانده بود. - مهناز از حیاط شروع کن. بشورش و چیزهای اضافه رو به زیرزمین ببر. زهرا بلند صدایم می‌کرد: مامان... مامان...داخل سالن شدم. زهرا از توی اتاقش هنوز صدایم می‌کرد. به اتاقش رفتم. -چه خبرته؟ خونه رو روی سرت گذاشتی.-نیست!-چی نیست؟-گردنبندم، دیشب اینجا گذاشتمش ولی الان نیست.-خوب بگرد حتما یه جای دیگه گذاشتی یادت نیست. زهرا با گریه گفت: به‌خدا همین جا گذاشتم.-حالا برو یه چیزی بخور بیا کمکم کن خونه رو مرتب کنیم. حتما یه جایی افتاده پیداش می‌کنیم.آشپزخانه را گذاشتم برای مهناز و خودم مشغول مرتب کردن اتاق‌ها شدم. اول از اتاق زهرا شروع کردم. همه چیز را زیرورو کردم، ولی خبری از گردن‌بند نبود. از اتاق بیرون آمدم. مهناز داخل آشپزخانه مشغول شستن ظرف‌ها بود. ناگهان یاد حرف‌های دیروز مریم جاری‌ام افتادم که با دیدن مهناز گفت: مگه کارگر قحط بود که این زنه رو آوردی؟ شنیدم دستش کجه.شناخت زیادی از مهناز نداشتم. فقط چند بار برای کار آمده بود. شکی که به‌دلم افتاده بود، قصد نداشت برود، چون دیشب آخرین کسی که رفت، مهناز بود. شیطان را لعنت کردم و مشغول کار شدم. همه جا را مرتب کردیم، اما خبری از گردن‌بند نبود. نزدیک غروب بود که مهناز کارش را تمام کرد و خواست برود. قبل از اینکه دستمزدش را بدهم، پرسیدم: تو گردن‌بند دخترم رو ندیدی؟رنگ صورتش پرید: نه خانم من چیزی ندیدم.-مطمئنی؟‍!-بله خانم.از لحن حرف‌زدنم، همه‌چیز را حدس زده بود. اشک توی چشمانش درخشید و قبل از آنکه بچکد، چشمانش را پاک کرد و گفت: صبح تا شب خونۀ این و اون کار می‌کنم تا دستم رو جلوی کسی دراز نکنم.دست‌هایش را نشانم داد و گفت: اینا می‌تونه دستای یه دزد باشه.صبر نکرد تا دستمزدش را بدهم. دست دخترش را گرفت و بدون حرفی دیگر رفت. باز دو روی نیک و بدم شروع به بحث و جدل کردند: -دل زن بیچاره رو شکستی، چطور به خودت اجازه می‌دی به دیگران تهمت بزنی؟  -اتفاقا  کار خودشه، دیدی رنگش پرید و بدون اینکه دستمزدش رو بگیره، رفت. روی مبل خودم را رها کردم و به مهناز و اشکی که توی چشم‌های درشتش جمع شده بود، فکر می‌کردم که زهرا خودش را کنارم ولو کرد و با خوشحالی گفت: مامان گردن‌بندم پیدا شد.راست نشستم و نگاهش کردم: کجا بود؟-مریم الان زنگ زد و گفت که گردنبندم رو اشتباهی با وسایل خودش جمع کرده.صدایی درونم را لرزاند: وای بر تو!</description>
                <category>فاطمه رحمتی</category>
                <author>فاطمه رحمتی</author>
                <pubDate>Tue, 14 Dec 2021 08:45:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خوشبختی کاذب</title>
                <link>https://virgool.io/@fatemehrahmati/%D8%AE%D9%88%D8%B4%D8%A8%D8%AE%D8%AA%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D8%B0%D8%A8-poypyg5zfass</link>
                <description>از پشت چرخ‌خیاطی به رؤیا نگاه می‌کردم که توی اتاق سه‌درسه‌ای که داشتیم، این ور و آن ور می‌رفت و به دیوار که می‌رسید، دوباره برگشت می‌کرد و به سمت من می‌آمد. سهمم از آن‌همه خوشبختی یک اتاق سه‌درسه شد در خانۀ پدرم و چرخ‌خیاطی قدیمی مادرم و رؤیای دو‌ساله‌ای بدون کسی که صدایش کند بابا.برای بار سوم زنگ را فشار دادم و دستم را برنداشتم. لعنتی چقدر زود خوابیده و اصلا منتظر نمانده تا من برگردم. زیبا از توی ماشین صدایم کرد: زهره بیا بریم خونۀ ما، این داداش ما خوابش خیلی سنگینه.برگشتم و به زیبا که روی صندلی پورشه لم داده بود و لبخندی موذی صورتش را چنان روشن کرده بود که من در همان روشن تاریک ساعت دوازده شب هم می‌توانستم، آن روی زیبای ریاکارش را ببینم. لعنتی این همه پول را از کجا آورده بودند که یک شبه پورشه‌سوار شدند. دستم هنوز روی زنگ بود که تق باز شدن در را شنیدم. باز صدای زیبا آمد: خداحافظ زهره‌جون، با داداشم دعوا نکنی!برایشان سری تکان دادم و وارد حیاط شدم و در را محکم بستم. اکبیری! چه کلاسی هم برای من می‌ذاره. کسی نیست بهش بگه آخه نکبت تا همین دیروز به پورشه می‌گفتی پوشه حالا برا ما خودت رو می‌گیری. از بس حرص خورده بودم گلویم خشک شده بود. چه حرص تلخی هم بود. مستقیم به آشپزخانه رفتم. محسن مثل برج زهرمار جلویم سبز شد. گفت: این چه وقت اومدنه؟ تو که می‌دونی من زود می‌خوابم.من که مثل آتشفشانی فقط منتظر جرقه‌ای کوچک بودم تا فوران کنم، داد کشیدم: می‌خواستی بیای دنبالم تا مجبور نشم، بشینم با اون خواهر چلغوزت بیام. خانم با چه افاده‌ای از شوهرش تعریف می‌کرد: آقای مهندس فلان کرد و آقای مهندس هرچی من بگم همون کار رو می‌کنه و... . این کی مهندس شد که ما خبر نداریم؟محسن خمیازه‌ای کشید و گفت: چی داری می‌گی این نصف شبی؟ من رفتم بخوابم.لعنتی مثل همیشه بدون اینکه به حرف‌هام توجه کند، رفت. چند سال است که با هست و نیستش ساختم ولی دیگر نمی‌توانم. مگر من از زیبا چه کمتر دارم که همسرش چنین زندگی شاهانه‌ای برایش ساخته است؟ کاش امشب به عروسی خواهرشوهرش نمی‌رفتم. چقدر خجالت کشیدم. بین آن‌همه لباس‌های رنگارنگ و زرق و برق طلاها من مثل تکه آهنی زنگ‌زده بودم. این‌طوری نمی‌توانم به این زندگی ادامه بدهم. باید تکلیفم را با محسن روشن کنم یا باید زندگی‌ای مثل زندگی خواهرش برایم بسازد یا مرا رها کند.از روز بعد هر روز و هر ساعت به جان محسن نق می‌زدم: چرا نمی‌ری و با دامادت کار نمی‌کنی؟ با این کارگری که به‌جایی نمی‌رسیم. من می‌خوام زندگیم مثل زندگی خواهرت باشه. خانۀ آنچنانی، ماشین و جواهرات و لباس‌ها و مهمانی‌ها و ... .آن‌قدر گفتم و دعوا کردم و محسن را تحت فشار قرار دادم که راضی شد با دامادش کار کند. روز اولی که آماده شده بود به شرکت دامادش برود، با لبخندی تا دم در بدرقه‌اش کردم. قبل از اینکه در را ببندم، برگشت و با نگاهی که خیلی برایم غریب و ناآشنا بود، گفت: می‌دونم یه روزی پشیمون می‌شی. بعد بدون اینکه منتظر واکنش من بماند، پشتش را به من کرد و رفت. تا وقتی که تا آخر کوچۀ باریک رفت و بعد پیچید و دیگر دیده نشد، نگاهش کردم. یعنی چه که روزی پشیمون می‌شم؟ مگه دیگران از پولداری پشیمون شدن که من بشم!هنوز سالی از رفتن محسن به شرکت دامادش نگذشته بود که ما از آن خانۀ صدمتری که توی کوچۀ تنگ و بن‌بستی بود به خانه‌ای پانصدمتری که در بهترین نقطۀ شهر قرار داشت، نقل مکان کردیم. وقتی وارد خانه شدم، چند بار چشم‌هام را باز و بسته کردم و چندتا نیشگون از دستم گرفتم. خواب نبودم. جلوی رویم خانه‌ای بود که همیشه در آرزویش بودم. خانه‌ای با امکاناتی که تا حالا درست و حسابی اسمشان را هم نمی‌دانستم چه برسد که داشته باشم. از خوشحالی روی پایم بند نبودم. دم‌به‌دقیقه قربان صدقۀ محسن می‌رفتم.دیگر همه چیز داشتم. خدمتکار، خانۀ بزرگ و ماشین و حسابی پر پول و دلی آسوده. دیگر وقتی پا به مغازه‌ای می‌گذاشتم نگران قیمت‌ها نبودم. خرید می‌کردم و با خیالی راحت کارت می‌کشیدم. دیگر کارت کشیدن برایم از آب‌خوردن هم راحت‌تر شده بود. بله همه چیز داشتم، اما دیگر محسن آن محسن قبلی نبود. کم می‌آمد خانه. مدام مشغول بود. دیگر گرمای وجودش را مثل قبل حس نمی‌کردم. لبخندهایش زورکی و سرد بود.یک شب وقتی بهش گفتم، حالا که وضعمون خوب شده بهتره به فکر بچه باشیم. گفت: من بچه‌ای که ممکنه هر لحظه بی‌پدر بشه نمی‌خوام. یعنی چه؟ این چرا همیشه رو فاز منفی بود؟اسفند و سرمایش آخرین نفس‌‌هایشان را می‌کشیدند که من متوجه شدم حامله هستم. از خوشحالی روی پایم بند نمی‌شدم. به بهانۀ بارداری‌ام مهمانی باشکوهی گرفتم تا به همه نشان دهم چقدر خوشبختم. دیگر نه از زیبا و نه از زن‌های دیگر چیزی کم نداشتم. حسادت را در چشم‌های بعضی از زن‌های آشنا و فامیل می‌دیدم. هر روز برای تهیه سیسمونی نوزادم به بازار می‌رفتم. همۀ لحظه‌ لحظه‌هایی را که می‌گذراندم، استوری می‌کردم. تمام زندگی‌ام شده بود، خرید و مهمانی و پز دادن. نه ماه آن‌قدر زود گذشت که حتی لحظات سختی که ویار داشتم هم در یادم نمانده بود.دردهای گاه‌وبیگاهی حس می‌کردم. دردی به شدت همۀ بدنم را می‌فشرد و بعد رهایم می‌کرد و بعد از چند دقیقه دوباره شروع می‌شد. مامان و بابا پیشم بودند. محسن خانه نبود. دو روز بود که دامادش او را برای انجام کاری به یکی از شهرهای مرزی فرستاده بود. خیلی اصرار کردم که نرو، امروز فرداست که بچه‌مان به دنیا بیاید، می‌خواهم کنارم باشی. نگاه چشمان سیاهش را روی شکمم ریخت و گفت: تو بودی که می‌خواستی همه چیز داشته باشی! -خب مگه بد بود این خواستنم؟مامان وقتی دید دردهایم زیاد شده‌اند گفت: دخترم وقتشه بریم بیمارستان.ساعت هفت و سی دقیقۀ شبی آبانی بود که موجود کوچولویی را در بغلم گذاشتند. چشم‌هاش بسته بود و مژه‌‌‌‌‌هاش دیده نمی‌شد. صورت کوچولوش سفید سفید بود و لپ‌ها و پشت پلک‌هاش سرخ. چه لبای نازکی داشت. یک دختر عروسکی بود. قبلا با محسن قرار گذاشته بودیم اسمش را رؤیا بگذاریم. مامان بهم لبخندی زد و گفت: این هم رؤیای تو... .گفتم: محسن زنگ نزده؟-نه ازش خبری نیست... .به رؤیا کوچولویم خیره شدم. خوشبختی‌ام کامل شده بود. یعنی محسن با دیدنش چه حالی می‌شود؟ در فکر بودم که بعد از اینکه از بیمارستان مرخص شدم، جشن تولد مفصلی بگیرم و همه را دعوت کنم که‌ زیبا وارد اتاق شد. با دیدن چهرۀ درهم و گریان زیبا لبخندی که به‌خاطر جشن تولد روی صورتم نشسته بود، محو شد. این‌ چرا به جای اینکه خوشحال باشد، دارد گریه می‌کند؟ پرسیدم: زیبا چی شده؟ برا محسن اتفاقی افتاده؟</description>
                <category>فاطمه رحمتی</category>
                <author>فاطمه رحمتی</author>
                <pubDate>Sun, 14 Nov 2021 19:07:42 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>