<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های fatemehrostami</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@fatemehrostami18</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-22 13:20:47</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/32984/avatar/gmTmGn.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>fatemehrostami</title>
            <link>https://virgool.io/@fatemehrostami18</link>
        </image>

                    <item>
                <title>خواب های سرگردان</title>
                <link>https://virgool.io/@fatemehrostami18/%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D8%B1%DA%AF%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D9%86-hgf87kbfxuzg</link>
                <description>رو به روی من نشسته بود با روپوش سفیدی که روی آن لکه ای نارنجی تلو تلو می خورد؛درست پایین جیب سمت چپ.دست هایش را درون هم حلقه کرد و گذاشت روی میز.باید چندماهی از رنگ کردن موهایش گذشته باشد. ریشه ی سفید مشکی موهایش مدام مرا صدا می زد،اما  احیاط می کردم تا سرم را به سمت صدا برنگردانم. گفت : از خانواده ات بگو. تو شبیه کدام یک از آن ها هستی؟ گفتم: تقریبا هیچ یک پرسید: می دانی که با جواب های کوتاه و نقطه های پررنگ آخر جمله هایت نمیتوانم کمکی بکنم؟ گفتم: بله! پس بگذار برایت بگویم مادر و برادرم شبیه به یکدیگرند. هر دو گویی در بطن یک ملحفه ی تماما سفید روییده اند.هیچ آثاری از تیرگی درون آن ها دیده نمی شود.یک پوسته ی ظاهری دارند که کپی درجه یک درونشان است. هیچوقت بدِ کسی را نخواسته اند حتی بد خودشان را. با تو چنان صادق اند که آینه با آن هاست. پدرم ... پدرم شبیه هیچ کس نیست حتی شبیه خودش هم نیست با اینحال اون هم کارهای خوب زیاد می کند. وسط حرفم را قیچی کرد _تو ! تو کجای این پازل نیمه کاره ای؟ سوال سختی بود!دوست داشتم باز هم سرسختی کنم. چرا باید به هر سوالی جواب بدهم! من ، من هستم. این کلیات ماجرا ست و مابقی هم به خودم مربوط است. به چشم هایش نگاه کردم شبیه زن های ستم دیده نبود، شبیه آنهایی که زندگی از پا درشان آورده است. این همان چیزی است که در میانسالی از خودم می خواهم. گفتم: من نیمه ای تاریک و نیمه ای روشنم. همیشه درون من نبردی از خیرو شر بوده و هست.گاهی یکی مغلوب و دیگری غالب است. گاهی هم بالعکس. تا وقتی بذر معنویات را گوشه ی ذهنم می پروراندم ،این حقیقت را انکار می کردم،نیمه ی تاریکم را ، این نبرد را، اما از وقتی که اولین گاز را به سیبم زده ام پرده ی مات جهانم کنار رفت. الان به وضوح من هستم!با کوله باری از مهره های سفید و سیاه که برای هر کدامشان زحمت کشیده ام. این ها حاصل اندوه ، ستم ها ، سکوت، شادی، غم و اشک های من است. همه شان را دوست دارم. با لحن سرزنش باری گفت:  همه شان را؟ حتی مهره های سیاه را؟ گفتم:  حتی مهره های سیاه را دوباره به چشم هایش نگاه کردم.می توانستم آخرین دیوار استخوانی جمجمه اش را ببینم .  جز دانه های شفافِ بی رنگ چیزی در سرش نبود. #فاطمه_رستمی  پ ن : اولین بار که او را دیدم . تازه از لباسش متولد شده بود. لبخندش می درخشید. از خواب بیدار شدم کانال ما? @dastneveshtearm</description>
                <category>fatemehrostami</category>
                <author>fatemehrostami</author>
                <pubDate>Fri, 16 Aug 2019 18:21:04 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چقدر میتوانی خوشبخت باشی؟</title>
                <link>https://virgool.io/@fatemehrostami18/%DA%86%D9%82%D8%AF%D8%B1-%D9%85%DB%8C%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%B4%D8%A8%D8%AE%D8%AA-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DB%8C-d19oqkvxmy1y</link>
                <description>در نهان خانه ی جهان  صحبت از بلندی گیسو نیست  لطافت دستان تو  پیش افکار ظریف مردمان رنگ می بازد  حتی نمیتوانی چمدان لباس های ترمه و گلدوزی  شده ات را با خود بیاوری... آنجا که برهنه ای  و جز آینه، خانه ات دیوار دیگری ندارد  چقدر میتوانی خوشبخت باشی؟! #فاطمه_رستمی  کانال ما? @dastneveshtearm</description>
                <category>fatemehrostami</category>
                <author>fatemehrostami</author>
                <pubDate>Tue, 25 Jun 2019 02:18:15 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بعد از مرگ من</title>
                <link>https://virgool.io/@fatemehrostami18/%D8%A8%D8%B9%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D9%85%D9%86-igkotbq1gzbp</link>
                <description>وقتی خیلی کوچک بودم تصورم از خودم این بود که روزی مخترع بزرگی خواهم شد اما با سوار شدن بر موج سن فهمیدم من هیچ وقت آدم منحصر به فردی نبوده ام . همین خودش منحصر به فرد است . همین که به این حقیقت اعتراف کنید. نه اینکه هیچوقت ایده به درد بخوری به سرم نزده باشد؛ قدرت اجتماعی و سیاسی لازم برای اجرای آن را نداشته ام. مثلا دلم میخواست که یک سیستم مالی تعریف کنم که تحت آن از مردم برای حرف زدن پول بگیریم و آن پول را صرف خدمات اجتماعی بکنیم. اگر بخواهم دقیق تر بگویم یک تبعیضی بین کلمات قائل شویم . &quot;بله&quot; &quot;خیر&quot; و این دست کلمات ، رایگان باشد اما &quot;حتما&quot; خیلی گران است. یک سری جملات هم هستند که بهایشان گزاف است مثل &quot;قول میدهم&quot;، &quot;دوستت دارم&quot;،&quot;به من اعتماد کن&quot;و ... فکر میکنید آدم ها با علم به این موضوع چقدر حاضرند برایتان هزینه کنند؟ آنقدر ارزش دارید که چندسال صبر کنند، پس انداز کنند تا یک &quot;دوستت دارم &quot; قابل دار بهتان بگویند؟ دوست دارم بدانم بعد از پیاده سازی آن چند کتاب در سال چاپ میشود؟ چند نفر شاعر داریم ؟ چند نفر به هر بهانه ای به شما پیام می دهند؟ سالانه چند کنفرانس درباره ی فقر جهانی و عدالت برگزار میشود؟ رییس جمهور چندبار پشت تریبون میرود؟! و .... پیامد زیان بار این پروژه چیست؟! آدمی تنها تر میشود؟ تنها تر از این ؟ قصه از جایی شروع شد که گفتند حرف مفت است! #فاطمه_رستمی  ?از سری داستان #بعد_از_مرگِ_من</description>
                <category>fatemehrostami</category>
                <author>fatemehrostami</author>
                <pubDate>Wed, 29 May 2019 14:34:07 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من چیزهای معمولی را بخاطر نمی سپارم</title>
                <link>https://virgool.io/@fatemehrostami18/%D9%85%D9%86-%DA%86%DB%8C%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%B9%D9%85%D9%88%D9%84%DB%8C-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%B3%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D9%85-ocyi0ctuwsou</link>
                <description> بخاطر ندارم از روز های گرم تابستان بود  یا خنکای بهار . من چیزهای معمولی را بخاطر نمی سپارم.  خوب یادم می آید  گوشه ی لبت جای کمرنگ زخمی قدیمی دهن کجی می کرد  اما رژ قرمزت زمختی اش را می شست .  از روی عمد گذاشته بودی شالت بیافتد و مدام انعکاس تصویر خودت را  درون پنجره می پاییدی . دخترکی چندی  ساله که خیلی هم زیبا نبود  اما نمی توانم بگویم با شکوه نبودی؛  تو زلال ترین صفحه از باور کودکی هستی که هرگز نافرمانی نکرده است. این را از ناخن های جویده شده ات هم میشود فهمید، سالهای زیادی را خود خوری کردی و نهایتا به همین آزادی مشروط رضایت دادی. تو شبیه تکه های بریده ی مادرت نیستی؟ هنوز این زن را بخاطر دارم. کسی که تو تلاش میکنی رد پای آن را از دامنت پاک کنی تا به خودت ثابت شود مثل او زندگی نمیکنی و دلت نمیخواهد حتی ذره ای شباهت بین سرنوشت شما دونفر باشد.پایان تلخ داستان تو به کجا می رسد؟راستی! زندگی جدید مبارک ....</description>
                <category>fatemehrostami</category>
                <author>fatemehrostami</author>
                <pubDate>Wed, 29 May 2019 00:01:19 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من هیچ چیز نمی دانم</title>
                <link>https://virgool.io/@fatemehrostami18/%D9%85%D9%86-%D9%87%DB%8C%DA%86-%DA%86%DB%8C%D8%B2-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%85-gwco0vizyigl</link>
                <description>نمی دانم  من هیچ چیز نمی دانم ... وقتی کسی این جمله را می گوید یعنی چندین بار زندگی را به پایان برده و هربار به نحوی منطق او پایمال شده است.  به راستی! ما صاحب نظران عرصه ی هنر، سیاست، انسان شناسی، اقتصاد و ... از دریچه ی حقیقت، مضحک به نظر نمی رسیم؟! زمانی که روی چهارپایه های بلند عقیده می ایستیم و با تمام وجود از سکوی خود دفاع می کنیم ؛ یا زمانی که بر کرسی عدالت می نشینیم و برای برهنگان روی حصیر حکم صادر می کنیم ؛ آنگاه که انسانی را به سمت مرگ سوق داده ایم یا صورتی را با کلمات تیز و برّنده سرخ کرده ایم؛ ما  عالمان درآمیخته با خودباوری مفرط  آیا تا به حال از خودمان پرسیده ایم : چقدر حقیقت داریم؟!   #فاطمه_رستمی  کانال ما? @dastneveshtearm</description>
                <category>fatemehrostami</category>
                <author>fatemehrostami</author>
                <pubDate>Sat, 25 May 2019 00:48:07 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من یک زن هستم</title>
                <link>https://virgool.io/@fatemehrostami18/%D9%85%D9%86-%DB%8C%DA%A9-%D8%B2%D9%86-%D9%87%D8%B3%D8%AA%D9%85-s4kee4zr0uxr</link>
                <description>تو یک زن هستی سعی نکن از خودت یک مرد بسازی! این جمله برای خیلی از ما عبارت اشنا و دردناکی ست . برای گروهی از ما که هوای خودش را دارد ، تنهایی سفر میرود ، ریسک میکند ، سخت کار میکند، برای باز کردن در یک قوطی هزار نازو ادا ندارد ، توی خیابان با گام بلندتر از روی جدول رد میشود و مسیرش بخاطر کفش های فانتزی اش دور نمیشود  ،  بلند میخندد  ، کمتر درگیر جوانب ظاهری ست ، پول کافه و رستوران را حساب میکند و هزاران هزار نشانه ای که با ان ها از خودش یک  زن مستقل ساخته است .  او تلاش میکند که یک زن باشد نه عروسک ! به او نگویید از خودش مرد ساخته است. #فاطمه_رستمی </description>
                <category>fatemehrostami</category>
                <author>fatemehrostami</author>
                <pubDate>Wed, 24 Apr 2019 00:46:56 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بعد از مرگ من</title>
                <link>https://virgool.io/@fatemehrostami18/%D8%A8%D8%B9%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D9%85%D9%86-vbwmaduopulm</link>
                <description>خوب یا بد زندگی مثل سیل سراسیمه می آید و شما را می بلعد. مثل دیگر حادثه ها خبر نمیکند. به خودتان می آیید و می بینید به این دنیا تعلق دارید. و روزی می رسد که دیگر متعلق به آن نیستید! به همین راحتی ! حتی یک تار مو هم از سر دنیا کم نمیشود. دنیا ، معشوقه ی بد طینت اما افسونگری ست که  بدخلقی هایش را به آغوش گرمش می بخشی. تو هر چقدر هم معشوقه ات را عوض کنی  همیشه یک جای کار می لنگد. زندگی هم همین است . انتهای مزه ی شیرین اش یک تلنگر تلخ دارد. من زندگی را بدون تعلق دوست دارم. دوست ندارم زیر سایه ی مفاهیم و چهارچوب ها باشم . دلم میخواهد کسی نگرانم نباشد . از ابتدا نمی فهمیدم دلتنگ شدن مادر یعنی چه. حمایت پدر چه طعمی دارد. وطنی نبود که خاکش را زیر دندانم مزه مزه کنم . یا شهری که بدان دل بسته باشم.  من زندگی را دوست دارم اگر شناسنامه نداشته باشم.  #فاطمه_رستمی  </description>
                <category>fatemehrostami</category>
                <author>fatemehrostami</author>
                <pubDate>Mon, 22 Apr 2019 00:50:29 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سیل ؛ نتیجه ی قهر خداوند</title>
                <link>https://virgool.io/@fatemehrostami18/%D8%B3%DB%8C%D9%84-%D8%9B-%D9%86%D8%AA%DB%8C%D8%AC%D9%87-%DB%8C-%D9%82%D9%87%D8%B1-%D8%AE%D8%AF%D8%A7%D9%88%D9%86%D8%AF-makzggrefdjx</link>
                <description>حاج اقا عبایش را مرتب کرد . دستی به محاسنش کشید و با صدایی سرزنش گر گفت :خدا قهرش گرفته والا. والّا این همه بلا و سیل از کجا آمده است. هی ناشکری! ناسپاسی! هی بگویی ندارم! گران است ! از تمام عالم و آدم بنالی ...مسعولین زحمت کش را مقصر بدانی . ای آقا کجای دنیا چنین مردمی دارد؟ همین کشور های کمونیستی را ببین! مردم دو شیفت کار می کنند تا بخورند و نمیرند. کجا تفریح و زیارتی دارند؟ دارایی ها را نمی بینیم ، چشممان دنبال یک قران دوزاری ست که نداریم.  من با حوصله سیب پوست می کندم و تمام تلاشم را کردم که خودم را وارد بحث نکنم اما حاج اقا گفت : شما جوان ها !  انگشت اتهام را به سمت من گرفت .شما باید حواستان را جمع کنید .زندگی با قناعت سیره ی پیامبر است.  گلویم را صاف کردم و گفتم : حاج اقا ،آدم هیچوقت سر از کار خدا در نمی آورد . نمی داند چه او را خوشحال می کند چه چیزی ناراحت.حاج آقا پرسید یعنی چه؟ پدر درآمد که برو یک استکان چای دیگر بیاور. حاج آقا خسته است ،اینقدر او را به حرف نگیر. در نگاه پدر التماس توام با خشم بود.  گفتم چای زیادش کم خونی می آورد . حالا که حاج آقا اینجاست بگذارید از حضورشان استفاده کنیم.حاجی عمامه اش را روی سرش تنظیم کرد و گفت : وظیفه ی ما ،پاسخ به سوالات این بچه هاست. می فرمودید سرکار خانوم.تریبون رسیده بود به من و باید از خجالتشان درمی آمدم. گفتم : راستش حاجی من که هیچوقت خدا را نفهمیدم. نمی دانم شاید دیگر پیر و حواس پرت شده است. دلش از چیزهایی می گیرد که عقل ما به آن نمی رسد. تا به حال فکر کرده اید که چرا خدا دلش از اختلاس ،فساد،حق کشی،مردم فریبی،کم فروشی و دروغ آقایان نمی گیرد اما ناله ی فقر و بی کسی مردم بهش برمیخورد؟!عجیب است والا.ناله مادران داغدار را شنیدو سکوت کرد. پینه ی دست های کشاورز را دید و به رویش نیاورد . سرمایه ی کشور را بلعیدند و با آنها بود.ما که چیزی نگفتیم. چرا دلش از ما گرفت؟! من .... صدای تلفنم از اتاق کناری بلند شد. عذرخواهی کردم ،رفتم ببینم چه کسی ست. روی گوشی شماره ی پدر بود که با رسیدن من به اتاق به خاموشی رفت. #فاطمه_رستمی</description>
                <category>fatemehrostami</category>
                <author>fatemehrostami</author>
                <pubDate>Wed, 27 Mar 2019 17:09:16 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ناگهان سفر ...</title>
                <link>https://virgool.io/@fatemehrostami18/%D9%86%D8%A7%DA%AF%D9%87%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D9%81%D8%B1-vaw12i91m8uv</link>
                <description>از آن دست تصمیم های ناگهانی بود.هر کسی که دست کم یک هفته را با من گذرانده باشد ، این حالت ها را می شناسد.چمدانم را بستم و به سمت ترمینال راه افتادم.برای بار دوم بلیط نخریدم.آنقدر از اتوبوس جا ماندم و ضرر کردم که دیگر شهامت بلیط خریدن ندارم.بعد از یک ساعت معطلی ،وسایلم را که شامل یک ساک کرم رنگ، کوله ای سنگین و کیف دستی بود تحویل دادم و سوار شدم.آن ها را طوری رها کردم که انگار مال من نیستند.در عوض کتاب دلخواهم را برداشتم .روی جلد نارنجی رنگش نوشته شده بود (حرفه : داستان نویس!)اتوبوس هنوز راه نیافتاده بود و مسافران سوار و پیاده می شدند.من سعی کردم با وجود هیاهو ، به خواندن ادامه دهم.در دلم آرزو می کردم، آدم های پرهیاهو مسیر متفاوتی را انتخاب کنند.آنروز از دنده ی چپ بلند شده بودم و تحمل بی ملاحظگی افراد را نداشتم!وقتی به خودم آمدم چند دقیقه ای می شد که در تنش بودم و غر می زدم.به شدت از اتفاقاتی که هنوز نیافتاده بود احساس نارضایتی می کردم .بسیاری از ما این حالت را تجربه کرده ایم.لحظاتی که در آن دلمان می خواهد دنیا را بخاطر افکار شومی که ممکن است به سرش بزند بازخواست کنیم.ذهنم هزار تکه بود و هر تکه اش طعم متفاوتی را نشخوار می کرد که صدایی بلند شد...-عه اقا شما گفته بودین صندلی جلو ... اینجا که ته اتوبوسه .تکه های ذهنم دوباره بهم گره خوردند و یک پارچه شدند. خودش بود!شلوار جین گشادِ رنگ و رو رفته ،کوله ی قرمز ،تیشرتی مشکی که روی آن  رد سفید وایتکس، دهن کجی  میکرد.بین آن صورت سرد و گرم چشیده و سرِ کم مو ، چشمان آبی اش من سعی کردم تهدید آمیز نگاهش کنم اما این اجزای روی هم سوار شده به من می گفت : خوددمم عزیزم! دردسر!  . دیدم با مردی که روی صندلی تکی سمت چپ نشسته بود ،سلام و علیک گرمی کرد . مرد با تعجب خاصی جوابش را داد. مهمان ناخوانده ای که می خواهد خودش را تحمیل کند.چشم از او برداشتم و با بیشتر حواسم به خواندن ادامه دادم.اما هنوز بخش هایی از فکر من او را دنبال می کرد .تغذیه ی اتوبوس را دستش داند . سریع آن را درون کوله اش جا ساز کرد.تلفنش را از جیب شلوارش درآورد و شروع کرد به تایپ کردن پیام . نمی دانم نمی دانست یا از شنیدن صدای کیبورد لذت می برد .اما آن صدای ممتد داشت مرا تحریک می کرد از او بدم بیاید.چند باری به ائ زل زدم اما بی توجه به کارش ادامه داد .انگار خودش متوجه رفتارش هست و عمدا ان را تکرار می کند.بلند شد و در راهروی اتوبوس قدم زد .با عجله شماره ای را تایپ کرد و منتظر بود . در تمام طول مدت انتظار بازدمش را از بینی بیرون می داد طوری که صدای نفس کشیدنش هم به باقی صداهایی که تولید می کرد، اضافه شد.گویی کسی آنطرف خط پاسخ گفت و او بی امان شروع کرد .-علی گوش کن ببین چی میگم .سه تومن . سه تومن بزن به این شماره کارتی که برات اس ام اس کردم.بابام خوابیده بیمارستان . روزی شیش تومن خرجشه .خونه  ی ۲ میلیاردیمو فروختم. اره اره . نوکرتم همین الان بفرست.گوشی را با حرص فشار داد و صندلی پشت سر من نشست .در دلم خدا خدا می کردم ، علی زودتر پول را بریزد  .او هم چشم ها را روی هم بگذارد .صدایش را از پشت سر شنیدم : -علی زدی  پولو ؟ قوربونت برم. همین الان بزن.اینجا بود که فهمیدم قضیه به همینجا ختم نمی شود .کتابم را با حسرت بستم . هنزفری را از توی جیبم درآوردم تا آهنگ گوش کنم. از تهران خارج شدیم. دیگر تماشای کوه ها می توانست به اندازه ی کافی سرگرمم کند.سرم را به شیشه چسباندم .هیچ یادم نمی آمد به کجا می روم . بی شک از لحظات شیرین اما دلهره آور ماست.سایه ی او را حس کردم که دوباره در راهروی اتوبوس راه می رفت .اینبار صندلی دو نفره ی موازی با من را انتخاب کرد.اکثر صندلی ها خالی بود که فضای کافی برای دیوانه بازی های او را فراهم می کرد .در هیاهوی صدای موسیقی، حس کردم کسی مرا صدا می زند . برگشتم .هنزفری را از گوشم درآوردم.گفت : ساعت چنده ؟ بی آنکه حرفی زده باشم مچم را سمت او گرفتم . گفت : ممنون.دوباره به سمت پنجره چرخیدم و موزیک را پلی کردم.بلند شد و به صندلی خودش برگشت .از کوله پشتی اش ، پیرهن کاموایی رکهنه ای بیرون آورد .آن را تنش کرد و نشست.مطمعن نبودم که گرمش باشد چون پیشانی اش از عرق خیس بود .به خودم تلنگر زدم .اصلا به تو چه ربطی دارد ؟ یک کتاب پر از کلمه و یک لیست تروتازه از موسیقی انتظار تورا می کشد ، آنوقت تو افتاده ای دنبال این مزاحم پر سروصدا؟جواب واضح بود. او مبهم بود و همین مسعله رشته ای از من به او می ساخت.انگیزه ای بود تا حرکاتش را دنبال کنم.ایستاد و دریچه ی  روی سقف اتوبوس را باز کرد .همه ی مسافران نگاهی غضبناک به او انداختند.در حالی که چشمی به اطراف می چرخاند گفت : سرده ؟ .دریچه را تنگ تر کرد.تلفن به دست به سمت انتهای اوتوبوس رفت . صدایش بلند : - حسین ... حسین کجایی تو؟ بابام یه هفته ست تو کماست.اره .نمی دونی پس تو . خبر نداری چی شده .اون زنه کشتش.گاوصندوقم خالی کرده . میترسم بره بیمارستان سراغ بابام.به تو زنگ نزد ؟ نه فرار کرد . زنگ میزنم بهت . فعلا به مکالماتش گوش می کردم . او خیلی عصبی به نظر می رسید . طوری که هرگز به کسی اجازه ی حرف زدن نمی داد . خودش تند تند  حرف می زد و قطع می کرد .منتظر تایید یا تکذیب نمی ماند . خلاصه همه چیز عجیب بود .یک مرد ثروتمند با لباس های کهنه سوار اتوبوس می شود .به جان پدرش سو قصد شده و نامادری اش که با محتویات گاو صندوق فرار می کند . چه بهتر از این ؟ بلند شد دریچه را بست. لباس کاموایی را از  تنش در آورد . تیشرت وایتکسی اش دوباره نمایان شد.نشست و با حرص دکمه های تلفن را فشار داد. صدای کیبورد نواختن گرفت. صورتش از شدت هیجان سرخ بود و قطرات عرق از سرو رویش می ریخت.حضور او همه را کلافه کرده بود اما کمتر کسی رغبت می کرد با او حرفی بزند، حتی جهت تذکر دادن.با آگاهی به این مسعله رفتار آزار دهنده اش را ادامه می داد. مرد جوان غمگینی که کنار او نشسته بود ،نگاه هایی از روی کینه به او می انداخت اما خویشتن داری اش مانع واکنش های خشن تر می شد .از تماشای ماجرا خسته شده بودم.روی صندلی ولو شدم . کفش هایم را  از پایم درآوردم و آن را روی کوله انداختم .کش و قوسی به بدنم دادم .  کم کم در باتلاق خواب فرو رفتم .بدون مقاومت و دست و پازدن .صدایش شنیده شد : علی... علی ... اگه با اون زنه حرف زدی  دور منو خط بکش .بابامو کشتن . الو الو ...از خواب پریدم . به دنبال سوژه سرم را درون راهرو انداختم.  کوله پشتی اش پشتش بود.با عجله به راننده نزدیک می شد . دیدم که با هم سرو کله می زنند. کسی داد زد :‌پیاده می شم . همینجا . پیاده میشم .راننده در حالی که از عصبانیت سرخ شده بود و دشنام می داد ،‌ماشین را نگه داشت و او پیاده شد. مرد جوانی که کنار او می نشست با غیظ گفت : مرد تیکه ی روانی. گوشیش اصلا خاموش بود از اول . شیطونه می گه...برگشتم سمت پنجره . هنزفری را توی گوشک گذاشتم.</description>
                <category>fatemehrostami</category>
                <author>fatemehrostami</author>
                <pubDate>Sun, 24 Mar 2019 22:51:03 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اگر یک قدم دیگر عقب تر بروید !</title>
                <link>https://virgool.io/@fatemehrostami18/%D8%A7%DA%AF%D8%B1-%DB%8C%DA%A9-%D9%82%D8%AF%D9%85-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-%D8%B9%D9%82%D8%A8-%D8%AA%D8%B1-%D8%A8%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%AF-vwyaxxs6hp6w</link>
                <description>خیلی چنگی به دل نمی زد .یک دختر ریزه میزه ی  مو طلایی که جسارتش از این بدن ظریف سر می رفت .دخترک تنهایی بود .علاقه ای به عروسک های باربی ، دستنبند های مروارید و لاک های رنگارنگ نداشت.از همین رو دختربچه های دیگر نمی دانستند باید چگونه سر صحبت را با او باز کنند.او خیال بافی ، پنهان شدن و ماجراجویی را دوست داشت.گاهی از  پشت در حیاط نگاهی به کوچه می انداخت .به پسرهایی که آزاد و رها دنبال یک توپ می دویدند زل می زد.صدای خنده هایشان یکی از آواهای ثابت محیط شده بود.با خودش گفت : زندگی یعنی همین! یعنی حتی اگه فقط یه توپ باشه باید طوری بازی کنیم که همه خوشحال باشن. روزها به تماشای پنهانی بازی فوتبال گذشت.مو طلایی با همه ی جسارتی که طی شش سال زندگی از خودش نشان داده بود برای پا پیش گذاشتن پر از ترس و انکار بود.ترس از اینکه آنها توپشان را با او تقسیم نکنند.اما تا کی؟ تا کی ترس می تواند مانع شما بشود وقتی سرشار از اشتیاق هستید؟!در را آرام باز کرد و پا به کوچه گذاشت .هیچکس متوجه حضور او نشد.پسر ها فریاد می زدند ، این طرف و آن طرف می دویدند . یکدیگر را هل می داند و گاهی هم از سر خشم دشنامی حواله هم می کردند.یک قدم به سمت عقب برداشت . بین خودش و آنها فاصله ای عمیق می دید.اگر یک قدم دیگر عقب  ترمی رفت ، دیگر به هیچ جهانی تعلق نداشت .نه عروسک های باربی نه توپ و هیجان !با خودش گفت : این حسی که منو تا اینجا کشونده بقیه راه هم راهنمایی م میکنه .رفت وسط بازی  و توپ را از لابه لای دست و پا جمعیت در آورد .نگاه های ساکت و صورت های برافروخته به سمت او برگشت .با جسارتی که همیشه از او سراغ داشتم گفت : منم بازی! همه با تردید سر تا پای او را برانداز کردند. چگونه می تواند بازی کند وقتی با یک لگد از پا در می آید؟صدایی از بین جمعیت گفت : گروه ما یکی کم داره میتونیم بذاریمش دروازه به جای علی.با بی میلی پذیرفتندو هر یک رفتند سراغ پست خودشان .علی انگشت شصت و اشاره را بهم نزدیک کرد آن را درون دهان گذاشت و سوت زد.هیاهو از سر گرفته شد. همه با تمام وجود بازی می کردند به ندرت می شد توپ را دید.اولین ضربه از کنار دروازه گذشت هرچند مو طلایی حواسش بود و تا آخرین لحظه رد توپ را دنبال میکرد . توپ را آورد و با دست پرتاپ کرد.جمعیت دوباره به هم گره خوردند ضربه دوم درست از وسط زمین به سمت او شلیک شد . به موقع خودش را به توپ رساند اما بخاطر بدن ضعیفش درون دروازه پرتاپ شد در حالی که توپ را محکم در آغوش گرفته بود.گل ... گل شد. چه فاجعه ای! هیچکس از او شاکی نشد انگار توقع دیگری نداشتند. در مراحل بعدی سعی کردند دفاع قوی تری داشته باشند تا توپ به دروازه نرسد.روحیه و مهربانی او برای ههمه دوست داشتنی بود برای همین سعی می کردند  کمک کنند و به او بقبولانند که دروازه بان خوبی ست در حالی که خودش می دانست نیست!او چهار جوب دروازه را دوست نداشت. دلش نمی خواست یکجا بایستد تا توپ به سمت او بیاید، دوست داشت خودش به سمت توپ بدود.هرچه با بچه ها صمیمی تر می شد به ضعف و بی علاقگی خودش بیشتر پی می برد .اما چاره چه بود؟ تنهایی یا سربار بودن ؟ با خودش گفت : مگه قرار نبود که این توپ همه رو خوشحال کنه؟ پس چرا من راضی نیستم؟ توپ را از اوت آورد . آن را جلوی پایش انداخت و شروع به حرکت کرد .او بدن فرزی داشت و می توانست به سرعت جابه جا شود و افراد زیادی را پشت سر بگذارد. یک مکث کوتاه و گل ... گگگللللل! بچه ها از خوشحالی دور زمین می دویدند .دیگر کسی نگران دروازه خالی نبود او در حالی که از ته دل می خندید فریاد میزد : من دروازه بان نیستم !بعد از آن روز ، دیگر به کاری که به آن علاقه نداشت تن نداد . همه او را پذیرفته بودند و طی یک رای گیری قرار شد هر روز در یکی از تیم ها بازی کند تا عدالت رعایت شود .فکرش را بکنید! اگر یک قدم دیگر عقب تر می رفت...</description>
                <category>fatemehrostami</category>
                <author>fatemehrostami</author>
                <pubDate>Wed, 27 Feb 2019 13:27:32 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>