<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های فاطمه سادات</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@fatemehsadatkheradmand1382</link>
        <description>همان ساعت البای 7 سال پیش</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 13:43:05</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/253207/avatar/ZQOWxR.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>فاطمه سادات</title>
            <link>https://virgool.io/@fatemehsadatkheradmand1382</link>
        </image>

                    <item>
                <title>زن حریص</title>
                <link>https://virgool.io/@fatemehsadatkheradmand1382/%D8%B2%D9%86-%D8%AD%D8%B1%DB%8C%D8%B5-izfsmnjfqwez</link>
                <description>از ۶۶ سال پیش تاکنون حال خودم را نمی‌فهمیدم.. نمی‌دانم پدر چه احساسی داشت. نمی‌توانستم تصور کنم که او کوچکترین علاقه‌ای به مادر داشته باشد. پدر بیشتر به استیک آبدار خوشمزه علاقمند بود که در بشقاب مسی بزرگ در حالی که از روی آن بخار بلند می‌شود سرو می‌شد. نمی‌دانم که او پس از زایمان مادر،  هیچ وقت با کلامی محبت آمیز از او تعریف کرده یا نه؟  یا همیشه رفتار او همین قدر خشک بوده و منتظر شده تا مادر برخیزد و از او پذیرایی کند؟  او تا زمانی که بچه‌های کوچک‌تر آنقدر بزرگ نشده بودند که او را ستایش کنند یا اراده‌ای داشته باشند تا بتواند آن را در هم بشکند آنها را نادیده می‌گرفت.در سطح شخصی کم توجهی از جانب پدر و در سطح فرهنگی کم توجهی از جانب معلم اتفاقی است که لیندا لئونارد آن را آمازون زره پوش می‌نامد.این گونه زنان، در واکنش به پدر بی‌توجه اغلب اوقات در سطح خویشتن با مردانگی یا کارکردهای پدری خود همذات پنداری می‌کنند. از آنجا که پدر آنها آنچه را که نیاز داشته‌اند به آنها نداده، آنها مجبورند خودشان و نیازها را برطرف کنند. زرهی که بر تن دارند به طرز مثبتی از آنها حمایت می‌کند و به آنها کمک می‌کند تا از نظر کار و حرفه رشد کنند و آنها را قادر می‌سازد تا در دنیای روابط ابراز وجود کنند. اما از آنجا که این زره مانع از ارتباط آنها با احساسات زنانه و وجه ملایم وجود آنها می‌شود، این زنان معمولاً از خلاقیت خود  جدا می‌شوند. برقراری رابطه سالم با مردان باز می‌مانند و خودجوشی و سرزنده زیستن در زمان حال برای آنها ناممکن می‌شود.چنین زنی از نظر حرفه‌ای موفق به شمار می‌آید اما در حوزه عاطفی یا روابط اعتماد کردن به او دشوار است. شخصیت مذکر درونی او مردی دل رحم نیست، بلکه مستبد حریصی است که هرگز راضی نمی‌شود. هر کاری که زن انجام می‌دهد از نظر این شخصیت مذکر درونی کافی نیست و او بدون تشخیص و تایید آرزوی زن برای مورد محبت واقع شدن، احساس رضایت کردن و یا حتی استراحت کردن، مدام به او فشار می‌آورد که بیشتر بهتر و تندتر کار کند.برگرفته از کتاب ژرفای زن بودننوشته مورین مورداک </description>
                <category>فاطمه سادات</category>
                <author>فاطمه سادات</author>
                <pubDate>Mon, 19 Aug 2024 13:51:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مامانوشت ۱</title>
                <link>https://virgool.io/@fatemehsadatkheradmand1382/%D9%85%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA-%DB%B1-y1nr16nz6jhv</link>
                <description>سال دوم ترم چهارکارآموزی مراقبتهای پره ناتالچهارشنبه ها معمولا از اون روزهای شلوغ کلینیکههفته اول که دیدم اینطوری داره از دستمون در می‌ره و مامان ها شاکی از معطلی، یه لیست چسبوندم روی در که به ترتیب اسم مامان و مراقب رو بنویسیم و بریم پیش استاد. امروز یه مامان آفریقایی داشتیم. از اونجایی که احتمال دادم شاید کیس سختی باشه، خودم رفتن تا مراقبتهاش رو انجام بدم. مامان 34 هفته بود. فارسی رو بهتر از انگلیسی حرف میزد اما با این وجود ارتباط سخت بود. سعی کردم ملی سوالهای جزیی بپرسم ازش. همه سونوها و آزمایش هاش رو با دقت خوندم. هیچ چیز عجیبی و غیر طبیعی نداشت. دفترچه زرد مامان رو که خوندم، دیدم که سابقه ab مادر رو ذکر نکرده. ازش پرسیدم که علت سقط چی بوده؟ سعی کرد برام توضیح بده، آخر سر زنگ زد شوهرش، شوهرش گفت که می‌فرستم براتون. دیدم که گواهی تولد فرزندش رو فرستاد که 41 هفته بود، دیستوشی منجر به  c/s هر چی واکاوی کردم نتونستم علت سقط مادر رو متوجه بشم. تا اینکه ازش پرسیدم آبریزش داشتی؟ گفت الان دارم. پرسیدم خب درد توی شکم یا کمر نداری؟ گفت دو روزه... مامای بخش، روز قبل برام تعریف کرده بود که مادر 26 هفته رو آورده بودن اورژانس، دو سه روز بود که آبریزش داشت. حالا به هر دلیلی، نیومده. نیامدن مادر همانا، ادامه آبریزش، عفونت مایع امنیوتیک، انتقال عفونت به خون مادر... کمتر از 24 ساعت، علی رغم شروع آنتی بیوتیک درمانی مادر تموم می‌کنه... همینقدر دارک! مثل کیس های مرگی که پری سر کلاس تعریف می‌کنه! اینگونه بود که استرس شدیدی بهم وارد شد. رفتم به یکی دیگه بچه ها گفتم، اون گفت بیا کیس منو ببین/: (بارداری ۷ که سه تا سقط داشته، اوضاع رحم مادر افتضاح بود و اصلا معلوم نبود که بچه بمونه. ) رفتم به استاد گفتم خانومی که مراقبت هاش رو انجام میدادم. گفت این اصلا اینجا نباید باشه، سریع باید بره اورژانس. به ماما گفتم اومد چکش کرد، گفت برو اورژانس زنان. و اینگونه بود که با استرس مادر رو راهی کردم. اما چیزی که خیلی اذیتم می‌کنه، این بود که مادر اصلا متوجه نبود چه خطراتی توی بارداری ممکنه براش تهدید باشن. یه گیجی خاصی توی خودش و همسرش بود که بیشتر بخاطر متوجه نشدن زبان بود. خیلی دوست دارم فردا برم اورژانس بپرسم عاقبت این مادره اومد یا نیومد ؟ خیلی دلم میخواد برم بخش ببینم مادر حالش خوبه و اوضاع بچه هم خوبه. خیلییی زیاد دلم میخواد. پ.ن: مادر بستری شد خوشبختانه پ.ن: یکی دیگه از مادر های امروز، اومد برای مراقبت شروع کردم به سوال پرسیدن، رسیدم به این سوال که آبریزش نداری؟ گفت چرا تو سرماخوردگی آبریزش میگیرم. میخواستم سرمو بکوبم تو دیوار...</description>
                <category>فاطمه سادات</category>
                <author>فاطمه سادات</author>
                <pubDate>Thu, 09 May 2024 00:21:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نخود نخود، هر که رود خانه خود</title>
                <link>https://virgool.io/@fatemehsadatkheradmand1382/%D9%86%D8%AE%D9%88%D8%AF-%D9%86%D8%AE%D9%88%D8%AF-%D9%87%D8%B1-%DA%A9%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%AF-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%AF-vfxk9ni0to6v</link>
                <description>دم دمای غروب که شد، همان موقعی که لاشه بی روحم باید مثل هرروز، از فرط خستگی می افتاد روی مبل و به ارتفاعم جا اشغال میکرد، یادم افتاد ان یک مشت قرص کوفتی را صبح بالا ننداخته بودم. همیشه همینطور نگاهش میکنم. میروم می ایستم پشت پنجره ای که یک قرص و نیم صبح و نیم قرص قبل خواب را یک مشت ببینم. اما خب روی ان بدن نحیف خوانده ی مادر، گویا خیلی اثر ها دارد. همین دو نخود. همین دو نخودی که بالا می اندازم، یکی و نصفی اش را صبح، الباقی شب، نصفش که همان یک نخود است، بلند میشود و میرود روی تک تک گیرنده های تمام بدنم، یعنی اقا یا خانومی که شما باشی، چند تا سلول داری؟ هر سلول چند تا گیرنده داره؟ نه همه گیرنده ها ها! گیرنده های آن ماده ای که توی اسمش سین دارد. القصه که مینشیند آن جا و سین دار بدبخت جا نمیشود. اینطوری ها من دیگر افسرده نیستم. بهتر بگویم. دپاکین مصرف میکنم. خیلی با من مهربان بوده این دوست. به قول خاله ام که سال ها پیش گفت فاطمه! باید سطخح حساسیت ت رو پایین بیاوری و از این حرف ها، این دوستم چند ماهی ست خوب عمل کرده. کمتر حساس میشوم. آن نخود دیگر چه؟ علامه (بقول بابا) میگوید که مفرح ذات است. سروتونین را زیاد میکند. نمیدانم، مگر کم میخندیدم که سروتونینم کم بود؟  این بچه را دکتر قبلی هم داد. گرچه که به هردو لبخند زده بودم. اما شاید چیزی در پس این لبخند دیده اند که خودم که خودم باشم، ندیده ام. شاید رجبی هم همین چیزها را میبیند. رجبی همان خانم دکتر مهربان است که هفته ای یکبار با من بغض میکند. نمیدانم بغضش را درست میفهمم یا فقط آچار فرانسه اش برای باز کردن غده اشکی من است یا چه، اما خب بغض او را که میبینم، خوب گول میخورم. یا شاید هم تصمیم میگیرم گول بخورم. شاید حتی بقول خودش دفاعیاش هم همان گول هایی بوده که سالها پیش خورده ام. یا خودم به خورد خودم داده ام. رجبی را که یاد میکنم یاد بیمه و ویزیت میفتم. اما اینبار ، این دکتر، این هزینه، به خودم اجازه عذاب وجدان نمیدهم. بیشتر خودم را هل میدهم سمت گرفتن حقی که سالهای سال پنهانش کردم. از همان گول ها! مثل کیسه گردوی بی چوست و اعلایی که بابا برای روضه ها گرفته بود! نمیدانم بابا پولش را داده بود یا مامان اما هر بار پیش دستی میکنند سر هزینه برای روضه. چه جالب! کاش من هم روضه بودم! قدر نشناس نیستم ها! میگفتم ... به خودم اجازه دادم بجای نان و پنیر و گردو، گردو و نان و پنیر بخورم، نان و پنیر مخلفات اند و گردو اصل. کیسه گردو رفت داخل کابینت سوپری، من هم به دنبالش رفتم. یخچال بالا، باز هم من. زیر میز، و من! عجب ها! دختر دو ماه دیگر بیست سالت میشود! بیست سال سخت گرفتی! حالا سر کیسه گردوی بیچاره خالی میکنی! شاید انتخابم بوده! انتخاب کرد که استرس روضه ی دیگری را نکشم. آن صبح اول، تخت خوابیدم! یعنی 5 صبح که نمازم را با سلام به آفتاب خواندم، بعد رفتم و در اقدام متحیرانه ای به بچه گربه ای که دیشب پیدایش کرده بودیم شیر دادم، آن وقت رفتم و تخت خوابیدم. برادرم زیارت عاشورا خواند، پریدم و باز خوابیدم. سخنران آمد، صدایش را لالایی دانستم. اما آن مداح، نمیدانم خودش ه فکر میکرد، در هر حال یکی دوباری برخواستم و باز به عمق خواب رفتم. سابقه نداشته ببینم پنج صبح با چشم باز وضو بگیری، حالا پاشدی رفتی به بچه گربه شیر هم دادی؟ آن وقت نکردی بیایی کمک برای روضه؟ مردانه بود. نه خب، خوابم می آمد. مرد های خانه مگر نیستند؟دروغ چرا، یاد روضه های سه سال پیش افتادم، خودم یک تنه از پارکینگ میرفتم بالا و بعد هم بالاتر، حتی شده بود پشت بام هم بروم و بچه ها را جمع کنم. اما هر بار که میآمدم بالا، دو لنگ در هوا مثل همیشه کف پذیرایی بودند، نهایت تفاوت با آن همیشگی شان، جوراب به پا بودن بود شاید. برای دختر برادری که شاید یکی از روزها بیاید و بخواهد عمو را ببیند. به هر حال به من چه؟ مگر آن همه حرص نخورده بودم و تکان بی تکان؟ خب حالا نوبت من بود. حالا؟ خوشحالم! راستش را بخواهی، روز آخر دیگر خدایی بلند شدم. روز های بعد روز گربه هم پا میشدم ها! میدیدم کار نیست و میخوابیدم اما روز آخر انقدر غرولند شنیده بودم و سوخته بودم برای مادر دست تنهایی که حرص روضه بقیه را هم میخورد، برخواستم. بعد روضه هم تخت خوابیدم. چقدر خوب است این خواب! اصلا همین دل سوختگی های بیجا نخودها را به جان من انداخت. هر کس میخواهد باشد احتراما. اما به من چه که با همین دلسوختگی ها شهر خودمان را هم در انتخاب رشته زدم؟ به من چه که میانداری دعواها را میکنم؟ به من چه که راه گشایی میکنم؟ بازش نکنیم، رجبی میگوید ایگنور کن. زن! عجب ها! بیست سالی که 10 -12 سال اولش را مسخره ام میکنند، شما بگو 8 سال، همینطور زندگی کردم. اصلا همین طور فکر کردم! با فکر میانجیگری ها و حرص اینده خوردن ها و نگرانی از دست دادن ها! حالا تو آمده ای و 300 تومن هم گرفتی، میگویی ایگنور کن؟ سیصد تومن که نوش جانت. تو خوردی، من لذت بردم که از مامان پول گرفته ام بی عذاب وجدان ( گمانا) اما چطور در جلسه چهارم میگویی ایگنور کن؟ خدا خیرت بدهد، مثل همان جلسه اولی که فکر کردی دوقطبی حادم و جلسه دومی که گفتی بیش فعالی دارم و حالا که میگویی هیچ چیزی ت نیست؟ در هر حال، من صلابتت را موقع حرف زدن با خودم دوست دارم. کجای قصه بودم؟ رسیدم به همان حس پوچی دوباره، از صبح هر چه را شروع کرده ام، به اینجا رسیده، ولش کردم. بمانم خدایا یا بروم نخود ها را بالا بیندازم؟ شاید این نخودها ضد پوچی اند. شاید هم پوچی را آن ریمیکس شیرین اسپانیایی به من داده، یا سمفونی بتهونی که همین حالا برای بار اول شنیدمش و چقدر تکراری بود دختر! بابا همیشه گفته، این موسیقی ها پوچی میاورند. همیشه انذارم کرده بقول خودش. معده ام تیر کشید. بابا که میگویم همه شان با هم هجوم می آورند به معده ام. انگشتانم گم میشوند بین حروف روی کیبرد. همه اش تقصیر آن دو شبی ست که بیخودی بیدار ماندم. وگرنه هیچ وقت تمام انبار شده های این سالها بیرون نمیریخت. اگر کار به آنجا نمیرسید، نه من خودم را بیمار میپنداشتم، نه توهمی میزدم، نه قرصی میخوردم، نه با آغوش باز حمله میکردم. ذهنم را میگویم، وقتی حمله میکند با خاطراتش و به انباشته های انباری ناراحت پسش ( پس ذهنم) همان جایی که یادم انداخت چه جیزهایی دیده ام. چه ناراحتی هایی کشیده ام و هیچ نگفته، چرا؟ چون بیخودی دلسوزی کردم. یادم افتاد اسمم را که سرچ میکنم، هنوز هم این صفحه بالا می آید. نباید این ها را بنویسم؟ نه بیا ادامه دهیم. تو که نمیخوانی اما منِ سالهای بعد برخواهد گشت. اصلا شاید معشوقم خواند و عاشقم شد. یا دختری که از پدرش نجاتش داده ام. چه میدانم. شاید هم انقلاب اینترنی ای رخ بدهد و من هم گم شوم میان تمام کدها. روضه همسایه بفرمایید! مامان تعارف میزند. کجای قصه بودم؟ شما هم عصبانی میشوید از نیازهای طبیعی انسان ها؟ جواب این سوالم را ندهید که شرم میکنم و متعاقبا پست را دیلیت کرده. الاای حالبگذارید اینطور بگویم. یک هفته تمام پس از یک ماه پس از واقعه، توهم میزدم. تو نمیفهمی توهم چیست و امیدوارم، دوستانه امیدوارم، از صمیم قلبم امیدوارم هیچ وقت نفهمی و سعی کن تا میتوانی از این کلمه استفاده نکنی. حداقل جلوی من. درست است که در آن یک ماه سفر پس از واقعه، دست به خطا زدم، اما در این حد؟ آن جا بود که کم کم نشتی کردند. کهنه های انبار را میگویم. قبلا ها هم پیش می آمد هر چند وقت یکبار انبار نشتی کند و باز ایزوگامش کنم. داد و هواری راه میانداختم و سه چهار روز قهری و کم حجابی ای و از این حرف ها. دوست که میشدیم. ( این را به خاطر داشته باشید که مامان ایزوگامم میکرد) برای مدتی سعی میکردم آنچه باشم که خودم دوست دارم. شده بود چادر درآورم، لاسی بزنم، دست از پایی خطا کنم و بیایید آبرو حفظ کنیم. به مرور که میگذشت. باز هم از این مقطعی که صفر بخوانیمش، پشیمان شده و برمیگشتم به مقطع 100.همان دختر خوب مامان و بابا. این چرخه در تمام طول عمر من تکرار شده. اما آن واقعه صفر را طولانی کرد برایم. سفر کردم، یک ماهی، به ظاهر در قالب دختر خوب مامان و بابا، خطا مرتکب شدم. ادامه دادم و میدهم. بگذریم از خطای من، باشد؟ الان در مقطع دفاعیه ایم. میخواهم خودم را دوست بدارم. کجا بودیم؟ بعد یک ماه که دعوایمان شد. بر که گشتیم، توهم میزدم. نمیدیدمشان. اما بودند. به وحشتناکترین و رعب آور ترین وضعممکن نعره میزدم آن شب. شب اولی که تشهد نماز اول را تمام نکرده، زدم زیر گریه. داشت از گوشهایم داخل میشد. بخدا که راست میگویم. در لحظه یاد آن نهی از موسیقی های زننده افتادم. طول کشید تا یکی بیدار شود و ... بگذریم. کم کم همه مان قانع شدیم به روانپزشک. اینطوری که میگویم فکر نکنید شیزوفرنی ای چیزی هستم و الان بستری ام ها! بخدا خوبم. فقط ان نخودها را که نمیخورم، کمی پوچ میشوم،همین!قبل کنکوربود. سه نخود داد که بخورم. خداوکیلی خوب شدم. اما هنوز هم پیش می آمد حمله عصبی. حمله عصی چیست؟ همان نشت انبار خودمان که میزند به معده و میسوزد. به انگشتان و میلرزند و میخورند به سر،محکم. به زانو ها و غضروف ها که خالی میکنند و به فک که قفل میکند. گاهی هم تند و تند دندانها به هم میخورند. القصه، ادامه دادم، تابستان را. همانطور که خودم را در تابستان بعد کنکور کشتم تا چیز میز یاد بگیرم تلف شده های سال گشته را جبران کنم، نخود نخود، میرفتم به خانه دانشگاه. همینجا قبول شدم. پیش می آمد نشتی کنم ها، تا اینکه دوباره نوروز شد و من خریت کردم و شب بیدار ماندم و ... باز روز از نو روزی از نو. دوباره یک شکستگی حسابی در دیوار انبار. به هر حال حالا که با شما حرف میزنم. حالم بهتر است. این سری 2 نخود میخورم. نخود سوم همان رجبی روانکاو باصلابت است. نشسته ایم با رجبی، خشت به خشت دیوار های انبار را برمیداریم. کمی که حا باز شد، دست میکنیم یکی از انباشته ها را در میآوریم، کلافش را میگشاییم و ... نمیدانم بعدش چکارش میکنیم. اما خب در حال انبارگردانی هستیم. خوب پیش میرود خداروشکر. اینها را برای چه گفتم؟ مقداری پوچ شده بودم، میخواستم حرف بزنم. بعلاوه مدتها بود ننوشته بودم. اولش ترسیدم آشناها بخوانند. دوستانم را میگویم. اما خب دوستانم هم مثل خودم حوصله اش را ندارند. اگر هم داشتی و به اینجا رسیدی، همین است دیگر، چیز پنهانی ندارم رفیق! </description>
                <category>فاطمه سادات</category>
                <author>فاطمه سادات</author>
                <pubDate>Wed, 02 Aug 2023 20:31:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دکتر پژوه</title>
                <link>https://virgool.io/@fatemehsadatkheradmand1382/%D8%AF%DA%A9%D8%AA%D8%B1-%D9%BE%DA%98%D9%88%D9%87-rzhnzhte68oe</link>
                <description>مامان میگفت امروز حرّ دما به چهل درجه هم رسیده بود-خوبه بهار هنوز تموم نشده! امروز بعد از دوهفته، برگشتیم دانشکده. یک استاد میکروب‌شناسی داریم. پیرزن پرحاشیه. دخترها رو گلی صدا میکنه، پسر ها رو * جوانان وطن* ما هم که پسر نداریم، بسته به کرمش و اینکه زبونش رو چی بچرخه. اونموقع‌ها که دانشکده پزشکی استان تازه تاسیس شده بود، این استاد دخیل بوده. یعنی اوایل دهه هفتاد. با یک حساب و کتاب سرانگشتی، فکر میکنم از اونها بوده که قبل انقلاب با مینی‌ژوپ جزوه میزده زیر بغلش و می‌رفته‌ دانشگاه، بعد انقلاب هم مقنعه چونه دار رو سرش کشیده و دکتری گرفته و قس علی هذه. از هشت صبح تا یک ظهر، تو دانشکده ای که پرنده هم پر نمیزد، ما سه تا امتحان دادیم. اما جالب بود ها، دانشکده ی بدون قهقهه های ناشیانه پسرهای پرستاری، بدون لب  جویدن ها و حرص خوردن های بچه‌های بسیجی، بدون هر نگاه بدی، بدون هر کینه ای، فقط ما بودیم و ما بودیم و آموزش بود و استاد بود و نگهبان بود و دوتا پدر پیر دانشکده. بنده‌خدا، آقای پژوه، اول‌هاش که اومدیم، کلید بوفه دستش بود. سال بالایی ها میگفتن دکترای پرستاری داره، یه عکس توی بوفه بود، اقای پژوه و آزمایشگاه و مانتوی سفید و لبخند. بعدتر که پسربوفه ای و شریکش اومدن بوفه رو گرفتن دستشون، دیگه نه اون قاب عکس هست، نه روی در نوشته در صورت بسته بودن با این شماره تماس بگیرید، نه کسی  برای تو از دور میاد که با هر قدم وزن کل بدنش رو چپ و راست بندازه و دسته کلید سنگینش رو دربیاره و صدای کلید تو کل حیاط نقلی دانشکده بپیچه. البته اقای پژوه هنوز هم هست‌ها. الان بیشتر جارو میزنه، سطل زباله‌ها رو خالی میکنه، لبخند میزنه، زیر لبش حرف میزنه و از کنار رد میشه. هیچ وقت درست نفهمیدم چی گفته. به حساب سن بالا و زیرلبی حرف زدن و کم حوصلگی خودش و خودم در پرسش و جواب دوباره گذشتم و رد شدم. اما یکبار شنیدم، یکبار که پسر مثلا روانشناس برای بار چندم، به هیچ و پوچ اومده بود نشسته بود توی اتاق فرهنگی، که مشاوره بده، حرفش رو شنیدم. اتاق فرهنگیه دیگه، روز دختر بود و کف اتاق پر پفیلاهای سفید و نارنجی، اقای روانشناس که هر بار یه پیرهن ابی همرنگ با یکی از پسرها میپوشه( و من تا مدتها نفهمیدم که اینها دوتا ادم متفاوتن) اومده بود. مثل دیوار. کلید رو که از نگهبان خواستم گفت دادم به ایشون. رفتیم تو، یه نگاهی کرد، یه نگاهی کردم و محلش نذاشتم. از راه نرسیده، چرخید و رفت شکایت کثیفی اتاق رو به نگهبانی کرد. نگهبان هم اقای پژوه پژمرده رو فرستاد که جارو بزنه. اول صدای دسته کلید اومد، بعد غرغر و اخر سرهم خود اقای پژوه. دروغ چرا، شرمنده شدم. گفتم اقای پژوه هنوز کار بچه‌ها تموم نشده، بیشتر کثیف میشه، نیازی نیست جارو بزنید الان. میخواستم جارو رو ازش بگیرم خودم کل اتاق بی کولر رو جارو بزنم. نه! میخواستم جارو رو بگیرم بکنم تو شیکم اقای مثلا روانشناس. آبی حرمت داره آقا! آبی نپوشید وقتی به شخصیت تون نمیاد!القصه، اومدم از نگهبان بنویسم، از دکترپژوه نوشتم. البته فرق چندانی هم نداشتند. حرفم از هردو یکی بود. به این فکر میکردم که پژوه میتونست الان حداقل استاد دانشگاه باشه، اما الان آقای پژوه دانشکده ماست. ( تصمیم یا شرایط، هرچیزی)  اقای پژوه، هرروز با دسته طی و جارو و سطل، از اینور تا اونور دانشکده رو طی می‌کنه. حالش خوبه؟ نمیدونم. اما حتما چایی که میخوره، قند رو که بالا میندازه، ابراهیم زاده که باهاش شوخی میکنه، حالش خوبه. ارامه. یک گوشه از دنیا، با دغدغه های خودش، با سبک زندگی خودش، با دسته کلید شلوغش، با پیرهن آبی سالخورده ش، با کمربند چرمی که هی میکشه بالا، با کفش خسته ش، با کار، با چایی، با آزمایشگاه، با دانشجو، زندگی میکنه و آرومه، نه جنگی داره، نه هیجانی رسیدنی، نه شور شهرتی، نه پول انچنانی ای، نه قدرتی و نه توهم لذت از زندگی ای. اقای پژوه از خود زندگی لذت میبره و نه از توهمات.</description>
                <category>فاطمه سادات</category>
                <author>فاطمه سادات</author>
                <pubDate>Wed, 14 Jun 2023 23:42:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اینجا</title>
                <link>https://virgool.io/@fatemehsadatkheradmand1382/%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AC%D8%A7-emliwdehs61c</link>
                <description>باد که میوزد.حالا پنکه باشد یا چه.تو چشمهایت را بگشااما نبین.کور باش با چشمهای باز.بگذار نرم نرمککاسه کوری اتخنک شودو بعد غرق شود .حالا پلکهایت را پایین بیاور.حالانفس بکشبا چشمهای بستهخنکای چشمانت را فرو بدهبگذار بچرخد روح شودبپیچدبالا برودو دور تا دور شیارهای مهربانی اتکمان بزند.بگذار در آغوشت بگیردتا فکر شوییا فکرهایت، خنک شود.و هیچ شیاری باقی نماندهچون فکرهایت روح شدندخاصیت روح بالا رفتن استو تو خالی شدیاز احساس.منطقت می‌گوید که حالا که خالی شده ایسبک شده ایچرا جسمت را پر نمیدهی؟اما مگر منطقت ماند؟شیارها که خنک شدندروح شدندپرواز شدنددیگر منطقی نماند!پوسته سردی ماندترک خورد شکستریخت آدمها رویش قدم زدند.آدم ها آن پوسته را ندیدند چون چشمهایشان باز بود و با چشم باز نمیتوان  دید.پودر شدی ...اما آن پودر خنک نشد ؛غرق نشد،روح نشد،چون باران نیامد. دفن شد.نه!باد هنوز هم میوزید!طوفان شد.تو طوفان  نکردی ها!یادت نرود.چون دیگر تویی نمانده بود.تو پرواز شده بود.آدمها طوفان کردند. چون چشمهایشان که باز بود،ندیدند.و تو را مثل آن خنکا، در آغوش نگرفتند.چه بسا که آن شیارهای احساسباز گردند. هیچ کس تو را خنکای آغوشش، گرم نکرد. و تو سوار باد شدی.باد تو را خنک تر از آنچه بودی کرد.گرچه دیگر تویی نبود.خاکستری بود که بر مزرعه نشست.بر خانه ها نشست.بر راه ها نشست. بر زندگی نشست. و آن زندگی دیگر زندگی نشد. همه جا هیچ جااینجا!</description>
                <category>فاطمه سادات</category>
                <author>فاطمه سادات</author>
                <pubDate>Mon, 22 Aug 2022 14:44:19 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اینجا</title>
                <link>https://virgool.io/@fatemehsadatkheradmand1382/%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AC%D8%A7-zcve50fs8aks</link>
                <description>اینجاهمان قدمیست که در خیال ابرها پایم را درون آن نهادم.با همان گونی خالی از هیچ.مثل یک سرسره بودو ابر هرچه من پایینتر میرفتم، زیبا تر و دست نیافتنی تر میشد.و منبیشتر ابر را برای خودم میپنداشتم.من چرخیدم و سر خوردم تا آنجا که ابرحتی یک رویا هم نبود. آنجا من هنوز غرق نشده بودم. همه چیز تاریک ولزج بود. همه جا تنگ و عاری از هوا بود.میدانستم. تمام تاریکیهاو تمام بدیهایش را میدانستم اما نمیخواستم.میدانستم اما نمیفهمیدم.میدانستم اما لذت میبردم.میدانستم و احمق بودم. میدانستم و سکوت کردم.هیچ کس نفهمید. بارم رفت.من ماندم و راه.راه تنگ شد.چرخید. من چرخانرو به هیچ.راه آغوش سرد و تاریک و لزجش را گشود.پیچک دیوار همسایه شد شاید.و منهنوز هیچتسلیم  فرو رفتم.پیچیدم.شاید یکی شدیم.پیله ام شد.پروانه اش شدم.پیلهچرخان دور زنانگرد کناناز شاخه آویخت.پیله، هیچپروانه،هیچهوا مه آلود بود.ابراشک می‌ریخت.پیلهخشکید.و پروانههمچنان هیچ.ابراشک‌هایش رادر مهپنهان می‌کردشاید.</description>
                <category>فاطمه سادات</category>
                <author>فاطمه سادات</author>
                <pubDate>Thu, 11 Aug 2022 23:15:18 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اینجا</title>
                <link>https://virgool.io/@fatemehsadatkheradmand1382/%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AC%D8%A7-y4xokwcicjia</link>
                <description>اینجا ساعت یک و بیست و هفت دقیقه نیمه شب است.شاید کمی اینور و آنور تر. شاید بیست و هشت دقیقه و شاید تا انتهای متن به سی و هشت دقیقه هم برسد.اینجا تمام بینی ها کیپ تا کیپ بسته شده‌؛ چون هیچ بویی جولان نمی‌دهد.اینجا گوشها کر شده اند. نه! فقط پنکه می‌نوازد. گاهی کولر ناله ای می‌کند.اینجا من پتوی بیست و شش درجه ای را بغل کرده ام، تق تق تک تک تاک تاک ...اینجا من لحظه لحظه روزم را مرور میکنم.یک و سی دقیقه شد.احساس می‌کنم بازهم راهم را گم کرده‌ام. اینجا کجاست؟ الان می بایستی در رویای جاهلانه و کثیف ذهنم غرق می بودم. می بودم اشتباهه‌. نمیدانم. اینجا هوا جریان دارد، اما زبانم سقف اتاقش را در آغوش گرفته و سفت چسبیده است.سی و یک و اندی، دوست ها زود پاسخت را می‌دهند.ایران است.اینجا، من در ساختمان نوساز شهرم که نمایشگاهی نهم و ارزشمند در زیر سایه همایشی مزخرف محو شده.اینجا من به آدم ها فکر می‌کنم. اینجا روابطم را مرور می‌کنم اینجا کجاست؟ اینجا ته همان کیسه زباله ای است که به دنبال انگشترت همه اش را زیر و رو می‌کنی.سی و پنج دقیقه.</description>
                <category>فاطمه سادات</category>
                <author>فاطمه سادات</author>
                <pubDate>Sat, 23 Jul 2022 01:35:59 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فراموشی</title>
                <link>https://virgool.io/@fatemehsadatkheradmand1382/%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4%DB%8C-lc91jsovrplx</link>
                <description>بعضی وقتها یادم میره کنکوریم.همون لحظه ای که یه عکس خوب میبینم و تصمیم میگیرم برم ویرایشش کنم.همون موقعی که برام نوتیف یه امزش رایگان دیگه میاد.یا میفهمم یه سینمایی جدید دیگه اومده.یادم میره کنکوریم.دقیقا مثل وقتی که یادت نیست روزه ای و اشتباهی میری یک عالمه آب میخوری، نوش جانم.امروز، حرف زدیم. بهش گفتم لوگو باید زنده باشه، باید نشون بده کارمون با کیاست. براش یک عالمه عکس فرستادم، حرف زدیم قرار شد مقاله جدید بنویسم برای ریبرندینگ، تاریخها رو مشخص کردیم. گفتیم که به فلانی بگیم کی باید محتوا رو دوزبانه تولید کنیم. گفتیم پالت رنگ جدید چه مدلی باشه. برنامه کاراکتر ها رو باهم ریختیم. ومن برای نیم ساعت هم که شده، یادم رفت کنکوریم. این نیم ساعت شاید روزییکبار، دوروزی یکبار اتفاق میفته و من از هر 24 ساعت شبانه روزم، نیم ساعتش رو زندگی میکنم. اینبار باز فتوشاپ رو نصب کردم، لب تاب داغ کرده و مدام برای من میخونه،.. It&#x27;s hard to breath but that&#x27;s alrightاز شدت کنکوری بودن، احساس میکنم هورمونهام بهم ریخته، عواطف و حواسم، نوشتنم، حتی شیوه آدامس جویدنم هم فرق کرده. کتاب کمتر میخونم، زندگی کمتر میکنم.بیرون کمتر میرم،زندگی کمتر میکنم.به آرزوهام کمتر فکرمیکنم، زندگی کمتر میکنم. شاید دارم زندگی رباتها رو میکنم.در میزنن، اما در بسته ست...</description>
                <category>فاطمه سادات</category>
                <author>فاطمه سادات</author>
                <pubDate>Sat, 02 Apr 2022 22:09:59 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صبحانه</title>
                <link>https://virgool.io/@fatemehsadatkheradmand1382/%D8%B5%D8%A8%D8%AD%D8%A7%D9%86%D9%87-h7jmzr5aj4uh</link>
                <description>امروز صبححدودا یکساعت پیشهفت به وقت اونا نه به وقت مادایی بهم زنگ زدگفت میخواستم اینجا رو ببینیرفته بود دم ساحل و فکر میکنم این تنها تایمی بود که میتونست اونجا رو به ما نشون بده عجبا!نشونم دادگفتم دایی چه تمیزه گفت اره نگفتم دایی خوشبحالت که رفتینگفتم دایی خوشبحالت که تونستی دنیای خودت رو با ادمهایی که میپسندی بسازینگفتم دایی شدیدا ارزو دارم جات باشمنگفتم؛یک قدم نزدیک تر به انزوا...! هورا...!دیروز بهش گفتم یدونه از اینا طلبت(((((:</description>
                <category>فاطمه سادات</category>
                <author>فاطمه سادات</author>
                <pubDate>Fri, 25 Mar 2022 10:10:04 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فرارم آرزوست</title>
                <link>https://virgool.io/@fatemehsadatkheradmand1382/%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%B1%D9%85-%D8%A2%D8%B1%D8%B2%D9%88%D8%B3%D8%AA-pql7bqihsyuv</link>
                <description>معرفی می‌کنم؛آدم های بیمارآدم های راکدآدم های ناآگاه آدم هایی که من عمیقا از هم نشینی با اونها می‌ترسم.آدمهایی که خیلی زیادن. زیادی زیادن. همه جا.و من می‌ترسم از رکود و بیماری و ناآگاهی ای که به زندگی من رسوخ کنه. آروم آروم آروم.می‌بینم.اما می‌ترسم از روزی که نبینم.باید بتونم که خودم رو از این آدمها دور کنم. تحول و تغییر و طوفانی که پیش میاد، بخاطر اینه که آدمهای بیمار و ناآگاه و راکد رو خواسته یا ناخواسته توی داخلی ترین حلقه های روابطم جا دادم. و  سعی ی‌کنم ازشون تاثیری نگیرم. این اصلا خوب نیست. چون این تاثیر ناپذیری ها و میل به تغییرها و طوفانهای ناشی از اصطکاک، برای روح خودت هم خوب نیست. چطور افسرده و منزوی میشین و همه چیز رو درون خودتون میریزین؟ همین حالم ارزوست.گاها که چه عرض کنم، خیلی وقتها به عنوان یک برون گرا و بخاطر میل شدیدم به ارتباط با آدمها، غبطه میخورم به کسی که دوره از این حلقه ها و آدم ها. باید همینجا اعلام کنم که با هجده و خورده ای سن، نتونستم دایره روابطم رو اونطور که الان بهش نیاز دارم شکل بدم. این اولین اعتراف یک برونگرای مغرور در سطح اجتماعه. پ.ن: این روزها، بعلت خوندن درسهای فراوان و نوشتن مقالات و پرسونای کاری،دیگه حتی یادم رفته چطور قشنگ بنویسم.این بده....؟!پ.ن:این دردناکه که یسری حرفها رو نیاز داری بزنی، اما کسی رو نداری، جایی هم نمیتونی منتشر کنی، وقت هم نداری بری پیش روانشناس...</description>
                <category>فاطمه سادات</category>
                <author>فاطمه سادات</author>
                <pubDate>Fri, 25 Mar 2022 09:56:48 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خودم بودن</title>
                <link>https://virgool.io/@fatemehsadatkheradmand1382/%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-pnidj6tbvbdi</link>
                <description>دیشب برای اولین بار کت و شلوار چهارخونه سرمه ای رو پوشیدم، یه دستی هم به صورتم کشیدم تا چشمهای گود افتاده کنکوری طورم رو بپوشونم. به موهای فندقی ام که تازگی بخاطر نرسیدنهایم مجبور شدم کوتاهشان کنم، یک برس ساده کشیدم و همین رفتم به عروسی.خب حقیقت اینه که خودم بودم. من دیشب خود واقعیم بودم. خودی که مدتها بود همه ندیده بودنش( نه بخاطر کنکور، بخاطر اینکه از ادمهایی که کارشون فقط دورهمی گرفتن و نشستن و حرف زدنه خوشش نمیاد)خودم بودم که بعد از مدتها به مراد دلم ، کت و شلوار جذابم رسیده بودم و حالا توی عروسی پوشیدمشخودم بودم که یواشکی هم دور از چشم مامانی که لابد حتما این متن رو میخونه یه ذره دور ابرومو صاف کردمخودم بودم که رفتم جلو با دوستم، اما نرقصیدمخودم که پشت میز با بقیه از ته دل خندیدم و اصلا کاری به میز  کناری نداشتم که چطور نگاهم میکردنخودم بودم همین حس خوب خودم بودن تجربه جدیدی رو ایجاد کرد. دیدم که خانمی اومد جلو و من اصلا نفهمیدم اینکه اسم منو میدونه وادرس مامانم رو میپرسه و بعدم اصلا نمیپسنده و میره دنبال بقیه ،اصلا نفهمیدم منظور و هدفش چیه تا اینکه دوستام بهم گفتن.این حس خوب پسند نشدن واقعا تجربه جدیدی بود. حسی که بهم پشتکار و انگیزه داد.امسال، همه ادمهایی که بخت شون گره خورده بود و طلسم شده بودن و ترشیده بودن، به میمنت سال کنکور من همه ازدواج کردن.اونها به کنار، دونه دونه دوستها و همکلاسیهای خودم هم داره خبراشون میرسه. خب مبارک باشه.اماهمه اینها به من یاداوری میکنه که کجاهستم و قراره کجا برم  کجا هارو بسازم.این چندروز دغدغه دوست تازه عروسم هدیه روز مرد و عقد کنونش و اینها بود.اما متاسفانه یا خوشبختانه، من شدیدا  درگیر درس هستم.بجز درس نه ماهی میشه که یه استارتاپ راه انداختیم و یه وزنه اصلیش روی دوش منه.و بجز اونها، این وسط دنیای اطرافم هرروزبیشتر از دیروز من رو به سمت خودش دعوت میکنه. جوری که میخوام کتابهارو پرت کنم کنار و بشینم پای لب تاب و شرروع نم به یادگرفتن مهارتهای جدیدی که نسبت به زیست و شیمی و ریاضی خیلی جذاب تر بنظر  میان.خلاصه دنیای ما ادمها واقعا باهم متفاوته.</description>
                <category>فاطمه سادات</category>
                <author>فاطمه سادات</author>
                <pubDate>Tue, 15 Feb 2022 13:27:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سرود</title>
                <link>https://virgool.io/@fatemehsadatkheradmand1382/%D8%B3%D8%B1%D9%88%D8%AF-d3gpxjjdvyxp</link>
                <description>گفت: بیشتر شوخی کن،سعی کن با نمک و تو دل برو باشیبا لبخند نگاهش کردم-سعی کن کمتر منطقی باشی،منطق تو غلط نیست،خیلی هم خوبه اما به درد زندگی نمیخوره.گفت باید حساسیت هات رو کمتر کنی، باید اجازه بدی دیگران هم نقشی توی زندگی ت داشته باشنگفت باید حرفهات رو بزنی، حتی با داد و دعواگفت؛ باید تغییر کنیمن همینطور نگاهش کردم و نگفتم که تمام اینهایی که الان ازشون ایراد می گیری، حاصل تغییرات اند.نپرسیدم که یعنی این سالها روشم برای زندگی اشتباه بوده؟ یعنی زندگی نکرده م؟  نمیدونم چندبار دیگه، چند سال دیگه، تا به کجا همینطور باید تغییر کنم؛ شاید اصلا زندگی کردن یعنی تغییر !؟ </description>
                <category>فاطمه سادات</category>
                <author>فاطمه سادات</author>
                <pubDate>Tue, 18 Jan 2022 19:27:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آبیاری گلهای باغ علم</title>
                <link>https://virgool.io/me-plus-school/%D8%A2%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%DA%AF%D9%84%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%BA-%D8%B9%D9%84%D9%85-xjocfy8i24dd</link>
                <description>خدا ما را ببخشد! من اصلا نمیدانم چرا آن کار را کردیم! شاید بنظرمان خیلی خنده دار و بامزه می آمد؛ نمیدانم. هرچه بود برای دو دختر شروری که در انتهای کلاس کوچک نهم چمران می نشستند و دل خوشی از یکجانشینی نداشتند، خیلی جالب بود...کلاس ما در گوشه سمت راست ساختمان واقع شده بود و دو پنجره داشت رو به حیاط مدرسه، از حیاط کوچکمان حرف گفتنی ای نیست ، همین بس که وضوخانه درست چسبیده بود به دیوار کلاسمان. همین! همین کافی بود تا من و پرویز شرور ناممکن ترین نقشه ها را شدنی کنیم.پرویز، اولش دوستم نبود اما بعد شد رفیقم. رفیق شفیقی که  اگر چه در دبیرستان از هم دور افتادیم اما هنوز هم سر سوزنی تعارف نداریم. نهم که بودیم کنار هم می نشستیم و از اول صبح تا 2 که نه، تا وقتی همه را از مدرسه بیرون میکردند، شیطنت میکردیم.یکی از شاهکارهای ما زنگ قرآن ترسیم شد. من که میدانم اگر فقط کمی، فقط کمی زنگ جذاب تری بود؛ ما اصلا یکهو دستشویی مان نمیگرفت؛ آن هم هردو با هم! حقیقتا معلم هم هردویمان را با هم بیرون نفرستاد اما بواسطه به مرز انفجار رسیدن دومی مان که فکر میکنم من بودم، هردویمان با هم بیرون بودیم. فقط زمان کوتاهی!کنار وضوخانه شلنگ بلندی بود که برای شست و شوی ساختمان از ان استفاده میشد، من اصلا نمیدانم ایده چه کسی بود و تمامی ادعاها را تکذیب میکنم،اما مهم این است که آن ایده عملی شد! شلنگ را وصل کردیم به شیرآب ... و پنجره هم که باز بود....!ای وای ! اصلا چرا درست باید پنجره جلوی میز معلم باز می بود ؟  چرا این همه ادم انجا جمع شده بودند جلوی میز معلم ؟چرا سر شلنگ را از پنجره انداختیم داخل؟ چرا شیر آب را تا انتها باز کردیم ؟واقعا چرا؟ همه اینها بعد از این سالهاهنوز هم برایم علامت سوال است اما همین را بدانید که دیگر به ان کلاس بازنگشتیم!(:</description>
                <category>فاطمه سادات</category>
                <author>فاطمه سادات</author>
                <pubDate>Thu, 06 Jan 2022 16:46:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>the secret life of walter mitty2013</title>
                <link>https://virgool.io/Novira/the-secret-life-of-walter-mitty2013-zccledsyhdxp</link>
                <description>وقتی بعد از گذشت 8 سال از ساخت، فیلمی را تماشا میکنی کمتر پیش میاد ان فیلم تو را حیرت زده بکنه. اما زندگی خصوصی والتر میتی از اونهایی بود که شدیدا بهم حس خوبی از زنده بودن و زندگی کردن رو داد.راجع به زندگی پنهان والتر میتی هم خونده بودم و هم بارها قصد به دانلودش داشتم اما وقتی یک مرد کرواتی با کیف سامسونت میبینی که روی شهر راه میره، و اسم فیلم رو هم میزارن&quot; زندگی پنهان والتر میتی&quot; توقعی نمیره که اونقدر ها بهش جذب بشی. به شخصه منتظر تماشای روزمرگی والتر بودم. اگرچه شروع فیلم با همین روال جلو میره اما مثل اینکه یکهو پاتونو بزارید روی یک تخته پرش  و دهها متربالا بپرین. دقیقا همین مدلی روال فیلم تغییر میکنه. ژانر: ماجراجویی، کمدی، عاشقانهقرار نیست یک فیلم معمایی تماشا کنیم. قراره یاد بگیریم چطور از زندگی دل بکنیم و فقط از لحظه لذت ببریم.همونطور که گفتم فیلم زندگی پنهان والتر میتی یک فیلم کاراگاهی معمایی نیست، بخاطر همین هم گره گشایی های فیلم خیلی ناشیانه بنظر میرسه. علاوه بر اون اثار فوق العاده کاراگاهی که در سالهای بعد ساخته شده اند به مراتب سطح توقع مخاطب را بالا میبرند که جای مقایسه ای باقی نمیمونه. اما اگر بدنبال فیلمی هستید که نیازی به دقت و تمرکز بالا برای تماشا نخواهد و یا صرفا برای تغییر حال و هوای زندگی تون دنبال یه فیلم اصطلاحا حال خوب کن هستید، زندگی پنهان والتر میتی را بهتون پیشنهاد میکنم. قطعا اگر بخوایم از دیدگاه منطقی زندگی عادی به ماجرای فیلم نگاه کنیم، تناقضات زیادی رو میبنیم. چرا تا حالا توی این همه سال همچنین تغییری رو نکره بود ؟ چرا اون شخصیت اکتیو دوران نوجوانی یکهو اینقدر تغییر کرده ؟ چرا خانواده والتر نتونستند به رها شدن از زندان خیالش بهش کمک کنند؟ از این دسته سوالات در انتهای فیلم براتون پیش میاد. اما من معتقدم که نویسنده به خوبی تونسته این نواقص رو با معرفی والتر به عنوان یک فرد خیال پرداز و اصلاحا هپروتی بپوشونه. همین ویژگی خیالاتی بودن والتر، صحنه های منحصر به فیلمی رو ایجاد کرده، البته در خیلی از فیلمهای سال2010 تا 2015 ، ممکنه با همچنین صحنه سازی هایی مواجه بشیم که با کمی هوشمندی از چند ثانیه قبل میتونید همه چیز رو حدس بزنید و حتی ممکنه بنظرتون کسالت اور هم بیاد اماضربه ای به روال فیلم وارد نمیکنه. به مرور زمان که جلو میریم،با تغییراتی که در والتر مشاهده میکنیم، این صحنه های خاکستری و دور از روال روزمرگی زندگی والتر هم به صحنه های رنگی و حقیقی ای تبدیل میشوند. این تفاوت رو با تماس های گاه و بیگاه یک فرد دور از فضای داستان به خوبی لمس میکنیم. بن استیلر رو از کودکی با مجموعه شب در موزه یادم میاد. قطعا در قدرت بازیگری اش شکی نیست اگرچه بازیگرمورد علاقه ام هم نیست اما خیلی روان تونسته بود فضای شخصیتی گنگ والترمیتی، رویاپردازی هاش و دل به دریازدن هاش رو به تصویر بکشه.   در طول روند فیلم با شخصیت ایده ال &quot;شان&quot; مواجهیم که همواره از دور و به عنوان یک معما مطرح شده. در صورتی که والتر ادعا میکنه از ابتدای شروع به کارش در &quot;مجله زندگی&quot; شان رو میشناسه. اما درحق شخصیت شان اجحاف شده بود. بنظرم رابطه طولانی مدت شان و والتر در بازه زمانی کاری والتر قطعا میتونست نقش کمک کننده ای به ماجرای داستان داشته باشه.شخصیت فرعی تاثیر گذار دیگه داستان &quot;شارل ملهاف&quot; بود که جدای از همه چیز وجود این کاراکتر(نه صرفا روابطش با والتر فقط وجودش در ذهن والتر) تونسته بود یکی از عناصر اصلی ایجاد تغییرات توی والتر باشه.از داستان که بگذریم، اگر به قابهایی که فیلم بردار در سکانس های مختلف به تصویر کشیده دقت کنیم میبینیم که هر لحظه ای که میتونست تمام تمرکز دوربین رو روی چهره والتر قرار بده، از یک متر عقب تر فیلم برداری رو انجام داده. به خوبی تونسته نشون بده که والتر با اینکه از دور یک فرد عادی بنظر میرسه و در موقعیت های معمولی ادمهای معمولی قرار میگیره، اما توی افکارش کاملا یک فرد متمایز از دیگرانه.تفاوت اصلی زندگی پنهان والتر میتی با دیگر فیلمهایی در این سبک که زندگی کسالت اور یک کارمند رو نشون میدن اینه که شما فقط قرار نیست با صحنه هایی از چیدمان منتظم میزهای اداری ، قهوه صبح و یا کروات متناسب با کت کارمند ها مواجه بشید. بلکه قراره  کنار همه اینها حس متضادشون رو هم درک کنید. قراره از زندگی عادی و روزمره دور بشین و نگاه تون رو نسبت به زندگی تغییر بدید. شاید بعدش شما هم دلتون بخواد بدون تعلق و وابستگی سر به بیابون بگذارید. </description>
                <category>فاطمه سادات</category>
                <author>فاطمه سادات</author>
                <pubDate>Sat, 27 Nov 2021 14:14:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مجبور نیستی تمومش کنی</title>
                <link>https://virgool.io/@fatemehsadatkheradmand1382/%D9%85%D8%AC%D8%A8%D9%88%D8%B1-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%DB%8C-%D8%AA%D9%85%D9%88%D9%85%D8%B4-%DA%A9%D9%86%DB%8C-blufmmtb6dvh</link>
                <description>قرار نیست همه راهها تموم بشن یا یه پایان خوب داشته باشنخیلی از راهها رو میریم که برگردیم خیلی کارها رو انجام میدیم که وسطش ناقص رهاش کنیم خیلی برج ها رو میسازیم تا خراب کنیمخیلی مقاله ها رو مینویسیم تا پاره کنیم اصلا مجبور نیستی همه کارهای توی لیستت رو انجام بدیبه جای لیست کارهای مهمت یه لیست خرید بنویسلباسی رو که از همه بیشتر باهاش حال میکنی بپوشهنذفری بزار و تا فروشگاه پیاده برو بعد بیا برای خودت یه غذای خوب درست کن و با یه فیلم حال خوب کن ببینشانگار نه انگار که اتفاقی افتاده یا کاری بوده که باید تموم میشدهاصلا مهم نیست چقدر انرژی یا هزینه صرفش کردیبه درک!تنها باید موجود اینه که مراقب حالت باشی و نزاری ادمهای اضافی حالتو بد کنن همین فاطمه مجبور نیستی ازمون تو تموم کنی !</description>
                <category>فاطمه سادات</category>
                <author>فاطمه سادات</author>
                <pubDate>Fri, 12 Nov 2021 10:47:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای وقتهایی که داغ میکنی</title>
                <link>https://virgool.io/@fatemehsadatkheradmand1382/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%88%D9%82%D8%AA%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%BA-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%DB%8C-sokny8a2xvig</link>
                <description>وقتی هنوز هم تحت مراقبت خانواده ت هستی، هنوز وابستگی هایی داری که نمیتونی ترک شون بکنی، اینجا ادامه دادن فقط جدایی ها رو سخت و تلخ میکنهادمهاسعی میکنند اون چیزی رو که دوست دارند تا ابد نگه دارند،اما وقتی اون چیز نیست و یک شخصه، تو نمیتونی محدودش بکنی، ادمها با افکار شون به راحتی میتونن همه جا سفر بکنند  قدرت اراده هر فرد مشخص میکنه که تا به کجا اون رو در زندگی ش عملی بکنهشاید دختری باشه که فی الابد بخواد تحت حمایت خانواده بمونه( چه والدین چه همسر) انتخاب این دختر همینه و همه انتخابها محترمند اما واقعا فکر میکنین توی رویاهای ان دختر یه زندگی ساده تحمیلی نقش بسته؟ هستند ، اما خیلی کم . حداقل امروزخیلی کم میتونیم با همچین فکرهایی مواجه باشیم.اما قطعا چیزی که توی فکر ها میگذره خیلی تعبیر متفاوتی داره با اون چیزی که شما می بینیدداستایوفسکی تعبیر جالبی داره از زندگی دختری در شبهای روشن. دختری که در رویاهاش حتی عروس امپراطور چین هم شده اما شما وقتی توی خیابون از کنارش رد میشید ایا حس میکنید؟ یا وقتی که باهاش هم صحبت میشید؟ یا حتی بد از چندی معاشرت!؟ نه، ادمهای نزدیکی که بتونن واقعاافکار شما ر تشخیص بدن و یا شما باهاشون به اشتراک بزارین انگشت شمارند. برای من ؟ نمیدونم شاید 1 نفر ، شاید هم به هر کسی یک بخشی. این درست تره...نمیدونم عاقبت اون دختر چیشد اما وقتی کتاب رو تموم کردم راج بهش مینویسم. اما مادربزرگ مهربانش، اون رو خیلی دوست داشته... خیلی!از این روزهایی که بخاطر تفاوت عقاید تهدید میشم، نمیترسم! اره بغض میکنم. دلم میلرزه. اما همونجا به خودم میگم صبر کن! دیدی که صبر تا حالا چه چیزهایی رو درست کرد!!! این رو هم درست میکنه.فکر میکردم وقتی به هجده میرسی یعنی ادمهای اطرافت برات از نظر شخصیتی ، حقوق و احترام بیشتری قائل باشند. اما حقیقت این بود که ادمهای نزدیکی که دوستت دارند، کم پیش میاد علاقه تورو در نظر بگیرن.چیزی که من با چشمهای یک دختر هجده ساله بسیار خسته از فشار درسی میبینم، اینه که تا وقتی توی یک خانواده هستی، مجبوری طبق قوانین اون خانواده، کوچک ترین و ساده ترین ارزشها و تفاوت هات رو نادیده بگیری و بخاطر بقیه کنار بیای.بله این تعامل و هزمیستی ادمها کنار همه. چیزی که خیلی ها به من هجده ساله میگن تو چرا نمیتونی کنار بیای با ما ؟ین این حرف رو میزنن بخاطر اینکه زیاد از حد باهاشون کنار اومدم و حالا دارن سواری میگیرن؟تا حالا سعی کردم عقایدم رو نشون بدم اما با روشهای ادمهای دیگه کارم رو پیش ببرم. هر بار که طغیان کردم و شدم فاطمه سادات بد، هر بار ته دلم خالی بوده، اما نتایج دلگرمم کرده اند.شاید فقط به تلاش نیاز دارم؛ تا امسال بگذره و من بتونم نتیجه خوب کسب کنم! یعنی میتونم ؟ اصلا مطمئن نیستم راجع بهش. دختری که سال اخرش رو تغییر رشته داده و بله خب قطعا عقب تره از باقی.اما باید تلاش کنم. اگرچه این روزها خیلی بهم سخت میگذره، درسته که نه از نظر فیزیکی توان 5 ونیم بیدار شدن و یازده خوابیدن رو دارم و نه از نظر روحی توان مقابله با استرس ها و فشارهای غیرمنطقی؛ بله خیلی داره سخت میگذره بهم... خیلی زیاد!اما نمیخوام بمونم. میدونم اطرافیانم خیلی ضربه میخورن. میدونم برای خودم کار خیلی سخت میشه. میدونم راهم قراره سخت تر ازاینهایی باشه که هست اما  شدیدا تصمیم گرفتم که برم. و هرچند وقت یک بار این تصمیم مرور میشه و من مصمم تر.باشه اما من همونیم که یه روز میره تو یه جزیره دور از هممممه ادما، شایدم برم تو اسمون رو ابرها. البته قبلش میرم وینچنزوی جذاب لعنتی رو مبینم و بهش میگم چقدر کراش بود/:جاداره بگم لعنت به این پول که هروقت یادش میفتم از تمام تصمیماتم منصرفم میکنه/:</description>
                <category>فاطمه سادات</category>
                <author>فاطمه سادات</author>
                <pubDate>Sun, 07 Nov 2021 22:06:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ما</title>
                <link>https://virgool.io/@fatemehsadatkheradmand1382/%D9%85%D8%A7-xtmwiukoxtv5</link>
                <description>وقتی زیرلبی حرف میزنی و فیگور ادمهای طلبار رو میگیری،شاید از ناراحتی تو کم بکنه، شاید بهت ارامش بده، اما اینماجرا رو تموم نمی کنه.تو داری با زیرلبی حرف زدن به من نشون میدی که از من بدت میاد و حتی من رو لایق شنیدن گلگی هات نمیدونیو متقابلا این حس رو توی من ایجاد میکنی. هرچقدر هم که دوستت داشته باشم توی اون ثانیه ها فقط به این فکر میکنم که ازت دور بشم تا حالم خوب بشه. اما تو به زیر لب غرغر کردنهات ادامه میدی تا حال منو بگیری؟!این بار حال تو خوب میشه، باشه اما حال من نه! من بدتر میشم. یک ساعت بعد تو میای وخیلی عادی شروع میکنی به جابجا کردن وسایل و حرف زدن و خاطره تعریف کردن، اما من یادم نرفته تا همین یک ساعت پیش چی کار کردی. یادم نمیره جلوی ادمهای عزیزم از من گلگی کردی و اونها هم به تاسف سر تکون دادند. من ادم کینه ای ای هستم. اگر تو الان با غرغر و یا حتی داد و بیداد حالت بهتر میشه، من تا سالیان سال یادم میمونه و یه روزی که هردومون پیر شدیم برات تعریف میکنم چه حس انزجاری توی من نسبت به خودت ایجاد کردی.اشکال نداره؛ تو حالت بهتر بشه من اینها رو هم میریزم توی خودم. اصلا شاید اون سالیان سال بعد هم که تعریف میکنم و تو میخندی و من هم  میخندم اما با بغض پنهان پشتش، شاید اصلا برات نگم.میدونی متاسفم که انقدر کینه ای هستم. البته که خاطره های خوب رو هم موبه مو از برم اما اینها تنها محتویات ذهن من نیست.من چیزهایی میدونم که توهم میدونی اما نمیدونی که من میدونم. پس بزار همه چیز همین طوری بمونه. تو غرغر کن و من به یاد بیارم همون چیزهارو. و بریزم توی خودم و بگم که این حقش نیست که بیشتر از قبل بهش فشار بیارم. پس ببخش همون لحظه هایی رو هم که فراموش میکنم نباید ناراحتت کنم.میدونی من که نمیخوام تو ناراحت بشی. اصلا بخاطر همینه که هروقت سر بحثی رو باز میکنی فرار میکنم؛ ببخش که بضی وقتا داغ میکنم و پاهام منو همونجا که هستم نگهم میدارن.اصلا فقط بخاطر توعه که من کمتر میام ، چون من میدونم تو با دیدن من ممکنه دوباره اذیت بشی.اشکال نداره فقط ببخشید که اونقدرا که باید خوب نیستم. نمیشه خب! این منم دیگه! تنها کاری که از دستم بر میاد اینه که خودم رو ازت مخفی نگهدارم...اما این مخفی کردنها هم بعضی مواقع باعث میشه تو یهو با  منی مواجه بشی که نمیشناسیش. چاره چیه؟ نه این کار رو با خودم نمیکنم!هرچقدر لازم باشه مراعاتت رو میکنم؛ هرچقدر لازم اشه به حرفهات گوش میدم؛ اما من منم! من خیلی به حرفت گوش میدم اما حرفت روقبول ندارم! فقط هم بخاطر تو این کار رو میکنم. پس لطفا ! حداقل! میشه سعی نکنی فکرهات رو به من بقبولونی؟ میشه باور کنی که من الان هجده سالمه و طرز فکر خودم رو دارم؟!از طرف همون من مغروری که دوستت داره</description>
                <category>فاطمه سادات</category>
                <author>فاطمه سادات</author>
                <pubDate>Thu, 28 Oct 2021 20:06:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به پاییز بگین</title>
                <link>https://virgool.io/@fatemehsadatkheradmand1382/%D8%A8%D9%87-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D8%B2-%D8%A8%DA%AF%DB%8C%D9%86-d6wwlckuy0ww</link>
                <description>به پاییز بگین که من نه عاشق کسی هستم نه برای عاشق شدن وقت دارم فقط لطفا بهش بگین که این انصاف نیست که تو بیای و من نه ریزش برگهاتو ببینم و نه صدای خش خش شونو بشنومبهش بگین که تو شهر ما بارون پاییزی معنی نداره اما سوز پاییزی چرااا خییلیی معنیا میده پاییز تو شهر ما فقط برگهای درختای کاجن که پاییزی تر از همیشه سبز میموننفقط اسمونه که گویا بد قهر کرده و حتی دلش به گریه هم راضی نمیشهبه پاییز بگین؛ اشکالی نداره سال دیگه همین موقعبرمیگردم و از یه جایی که واقعاااا پاییز مهمونی گرفته این نوشته ها رو میخونم اونموقع عکسایی رو میزارم که خودم گرفتم شوناونموقع پاییز رو از عمق وجودم حس میکنم</description>
                <category>فاطمه سادات</category>
                <author>فاطمه سادات</author>
                <pubDate>Tue, 26 Oct 2021 07:34:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در جست و جوی گنجشک</title>
                <link>https://virgool.io/@fatemehsadatkheradmand1382/%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%D8%AC%D9%88%DB%8C-%DA%AF%D9%86%D8%AC%D8%B4%DA%A9-pgeey62qweuv</link>
                <description>لحظه های شیرینی که روزم رو میسازن واقعا کم نیستن.میتونه اون هارمونی قشنگ رنگهای صبحانه م باشه، که روکش کاکائویی صورتی رنگ با راه راه روی ماگم هماهنگ میشن.میتونه نسیم پاییزی ای باشه که از پنجره میاد.میتونه صدای جیک جیک گنجشکهای روی درخت زیتون باشه.یا معلمی که یادش رفته درس بپرسه.به اون گنجشک لعنتی بگین هرجا باشه من بالاخره پیداش میکنم(:همیشه، از همون اولش؛همون موقع که اپل مینی ایپد میزد و من  کلاس چهارمی بودم که بهم هدیه دادنبابا بهم میگفت عکسی که توش ادم نباشه به چه دردی میخوره ؟ الان میگم که به درد حس و حال خوب صبح دوشنبه!</description>
                <category>فاطمه سادات</category>
                <author>فاطمه سادات</author>
                <pubDate>Mon, 18 Oct 2021 08:54:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همان لحظه همیشگی</title>
                <link>https://virgool.io/@fatemehsadatkheradmand1382/%D9%87%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%84%D8%AD%D8%B8%D9%87-%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%B4%DA%AF%DB%8C-yevjxo3q9o8i</link>
                <description>امشب شاید بشه گفت یه شب تکراری دیگه بود. منتها بعد مدتها برق گرفتم. برای یه لحظه اصلا نتونستم درکی از وجودم داشته باشم و کاملا حس کردم وقتی سرعت انتقال پیام عصبی توی بدنم تغییر کنه چه مدلی میشه. شاید خیلی لازم بود! لازمم بود یه لحظه دنیام بایسته و من اصلا دغدغه زندگی نداشته باشم. فقط ذهنم در حااااال انالیز شرایط موجود باشههه که یهوو متوقف بشه.همینقدر کودکانه و ساده اما حس میکنم خیلی چسبید. ممکن بود اگر فیوز نپریده بود حتی بمیرم. اما خیلی بهم کیف داد.برای یه لحظه فراموش کردم چقدر کار سرم ریخته. چند تا مقاله دارم که ننوشتم، چند تا فیلم درسی نادیده دارم. چند تا کوییز و امتحان ( هنوز مهر شروع نشده!)برای یه لحظه موندن و متوقف شدن! اين يه لحظه همون ساعتها زیر بارون قدم زدن بودهمون از بالای شهر نگاه کردن به بدوبدوی ماشین هاهمون نشستن کنار خیابون یا ایستادن بالای پل و زل زدن به حرکتهابه روشن خاموش شدن چراغهابه زمین خوردن هابه شلپ شلپ کردنهابه دودهابرای من این یه لحظه خیلی معنی ها داشت. یه لحظه ایستادن و نگاه کردن به خودم.تو کجایی؟</description>
                <category>فاطمه سادات</category>
                <author>فاطمه سادات</author>
                <pubDate>Fri, 08 Oct 2021 21:24:00 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>