<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های دنیا</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@fatemehsadeghian2024</link>
        <description>حسابداری که عمری نمیخواست حسابدارباشد...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-06 06:19:41</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4729297/avatar/rRjP2n.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>دنیا</title>
            <link>https://virgool.io/@fatemehsadeghian2024</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بخاطر دوست داشتن🌱</title>
                <link>https://virgool.io/@fatemehsadeghian2024/%D8%A8%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%86-hp0pjx5zfaan</link>
                <description>تو را به جای همه کسانی که نشناخته‌ام دوست می دارمتو را به خاطر عطر نان گرمبرای برفی که آب می‌شود دوست می‌دارمتو را به جای همه کسانی که دوست نداشته‌ام دوست می‌دارمتو را به خاطر دوست داشتن دوست می‌دارمبرای اشکی که خشک شد و هیچ وقت نریختلبخندی که محو شد و هیچ گاه نشکفت دوست می‌دارمتو را به خاطر خاطره‌ها دوست می‌دارمبرای پشت کردن به آرزوهای محالبه خاطر نابودی توهم و خیال دوست می‌دارمتو را برای دوست داشتن دوست می‌دارمتو را به خاطر بوی لاله‌های وحشیبه خاطر گونه‌ی زرین آفتاب گردانتو را به خاطر دوست داشتن دوست می‌دارمتو را به جای همه کسانی که ندیده‌ام دوست می‌دارمتو را برای لبخند تلخ لحظه‌هاپرواز شیرین خاطره‌ها دوست می‌دارمتو را به اندازه‌ی همه‌ی کسانی که نخواهم دید دوست می‌دارماندازه قطرات باران، اندازه‌ی ستاره‌های آسمان دوست می‌دارمتو را به اندازه خودت، اندازه آن قلب پاکت دوست می‌دارمتو را برای دوست داشتن دوست می‌دارمتو را به جای همه‌ی کسانی که نمی شناخته‌ام… دوست می‌دارمتو را به جای همه‌ی روزگارانی که نمی زیسته‌ام… دوست می‌دارمبرای خاطر عطر نان گرم و برفی که آب می‌شود وبرای نخستین گناه،تو را به خاطر دوست داشتن، دوست می‌دارمتو را به جای تمام کسانی که دوست نمی‌دارم، دوست می‌دارم...پل الوار❤️🌱</description>
                <category>دنیا</category>
                <author>دنیا</author>
                <pubDate>Sun, 28 Jun 2026 07:51:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حرمت همسفر زندگی...</title>
                <link>https://virgool.io/@fatemehsadeghian2024/%D8%AD%D8%B1%D9%85%D8%AA-%D9%87%D9%85%D8%B3%D9%81%D8%B1-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-dsfv7hgftxwj</link>
                <description>هیچ چیز دراین جهان ابدی نیست.هرچیزی کمی زودتر یا دیرتر ازبین می رود ،تاریخ انقضا دارد.هرموجود زنده ای دریک بازه ی زمانی زندگی میکند ومحکوم به مرگ است .خورشیدبا آن عظمتش درنهایت خاموش میشود. این یک امر عادی است .کالاها هم تاریخ انقضا دارند وبعدازآن دورریختنی .دراین موضوع شکی نیست.ولی روابط انسانی هم همین گونه است؟؟؟ روابط  انسانها  ورای این موضوع است ، بامرگ تمام میشود ولی اینکه مانند کالایی تاریخ اتمام داشته باشد ،برایم قابل فهم نیست...نمی دانم چرا ولی حس میکنم اخیرا آدمهای این دوره به اطرافیانشان مثل کالایی نگاه میکنند ،گواینکه تاریخ بودنشان ،همدلیشان ،حضورشان ،عشقشان تاریخ مشخصی دارد.بعد ازآن می روند چون آن آدم برایشان کهنه شده.تاریخش تمام شده ،دنبال جدیدش می گردند.دلزده میشوند ازحضورش ،وجودش،عقایدش حتی چشمهایش.اوضاع زمان ما فرق می کرد دوستانمان هرچه قدیمی تر ،ناب تر،وجودشان شراب صد ساله بود،بودیم ومی ماندیم پای سختی ها،خوشی ها ،ناخوشی ها.....به آدم ها مثل کالای دم دستی نگاه نکنیم ،که اگر یک روز خوب بود وخوش وخرم برایش بمیریم،اگر فردا روزی به سختی افتاد جوری گم شویم که اصلا آشنا نبوده ایم.آدمیزاد انس میگیرد ،خیال می بافد،دلش قرص میشود ازحضورتان ..فکر میکند هستید حتی اگردور .درذهن میمانید.اگر کلامی هم نباشد فکرتان ذهن راآسوده میکند.چطورآدمیزاد ناگهان می رود وپشت سرش هم نگاه نمی کند.مثل غبار گم میشود.هر بودنی حرمت دارد.........حرمت دارد نان ونمک ،حرمت دارد سفره ،حرمت دارد .حرفها وکلامها..روابط عمیق بامرگ تمام میشود نه باحضور تازه وارد.کمی دربودن هایمان انصاف داشته باشیم،گند نزنیم به خاطرات ،به حرفهای درگوشی ،به قدم زدن های زیرباران ،به سادگی ها ویکدلی ها،کمی آدمیت فقط همین فقط کمی آدمیت..</description>
                <category>دنیا</category>
                <author>دنیا</author>
                <pubDate>Fri, 26 Jun 2026 09:16:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>محرم دریزد🖤</title>
                <link>https://virgool.io/@fatemehsadeghian2024/%D9%85%D8%AD%D8%B1%D9%85-%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%B2%D8%AF-merty5yu19w3</link>
                <description>محرم که می آید،ناخودآگاه یزد جلوی چشمانم می آید.زادگاه پدرومادرم .هیئت های بزرگ باآن نظم بینظیر ،باآن مداحی های حماسی ،باآن سادگی وصداقت وزیبایی تمام که هرانسانی را به فکر وا می دارد.محرم که میشود ،خانه ریسمانیان جلوی چشمم می آید که وقتی بچه بودم پابه پای مادر از آن پله های بلند به سمت پشت بام می رفتیم ودرگرمای تابستان شاهد روضه خوانی دسته های سینه زنی که ازدور ونزدیک به آنجا آمده بودند بودیم.همه جاسیاه پوش بود ،زنانی که بانوحه خوانی هاآرام آرام می گریستند،وداغ دلشان تازه میشد،گواینکه خود داغ علی اصغر دیده اند...یزد حسینیه ایران است ،مردم بالب تشنه عزاداری میکنند، وحرمت این ایام را نگاه می دارند.یزد شهرنخل برداری غروب عاشوراست ،تابوت سرو شکلی که بادستمالهای ابریشمی مزین شده و صدها مرد قوی این نخل رااززمین به یاد حسین شهیدشان بلند میکنند ،ومی چرخانند‌.یزد خانه نواب رضوی است ،چه ساده عزاداری میکنند زنان یزد وچه حسی می دهد آن فرهنگ شمع روشن کردن شام غریبانش.عاشورا فرهنگ خودش را دارد ویزد اصیل تراین فرهنگ را پاس می دارد . هرچه ازمحرم باحس خوب در ذهنم مانده ازکودکی است.ازپدری که سینه زن حسینش بودوسالهاست که دیگرنیست .وچقدر جای خالی اش را دراین روزها حس میکنم.🖤نمی دانم چه شد که همه احساسات وعقایدم باهم درآمیخته شده .مرز خیروشربه تارمویی رسیده.خیلی ازمراسم دیگر رنگ وبوی حسینی ندارد . گاهی بوی رنگ وریا به مشامت می خورد‌.کاش حسینی هایمان حسینی بمانند.کاش به همان خون حسین آنقدر غیرت داشته باشند ،واز حق وحقوق وطن دفاع کنند.کاش آزادی شان را باهیچ معاوضه نکنند.کاش سیاست را درهر فرهنگی که برایمان حرمت دارد وارد نکنیم .گند نزنیم به باورهایمان. هنوز هم همان دوران است .عمرسعدهایی که باوعده های پوشالی چشم بر روی حقیقت می بندند.یزیدیانی که دنیا برایشان ابدی است ومختارهایی که درنهایت محکوم به شهادتند🖤</description>
                <category>دنیا</category>
                <author>دنیا</author>
                <pubDate>Wed, 24 Jun 2026 21:07:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نه به تبعیض!!!</title>
                <link>https://virgool.io/@fatemehsadeghian2024/%D9%86%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%AA%D8%A8%D8%B9%DB%8C%D8%B6-whqjadsqne9u</link>
                <description>همیشه برایم سوال بوده چرا درجهان ما این حجم ازتبعیض وجود دارد؟ مثلا تعداد کمی ثروتمند،تعداد زیادی فقیر‌.خیلی ها درسلامت کامل ،خیلی ها درگیر بیماری ورنج.انسانهای زیادی با کمی تلاش موفق هستند ،خیلی ها عمری می دوند ودرنهایت هیچ...حتی خیلی موارد ملموس ترو نزدیکتر.خیلی ها همیشه مورد محبتند وخیلی ها همیشه شکست خورده.‌..خیلی ها عشق به سراغشان می آید ،خیلی ها هیچوقت حتی یک محبت صادقانه را هم تجربه نمیکنند.یادم می آیدقدیم ترها که همه سه چهارتا بچه داشتند حتی بیشتر!!یکی دردانه بود،نازش رامی کشیدند نه اینکه تحفه هم باشد،نه ،ولی خب شانس داشت.غذای قایمکی مال او بود .نوازش های همیشگی .احترام مداوم ‌.پول توجیبی کمی بیشترازبقیه و.....درمدرسه بودیم هم همینطور.یک همکلاسی مان مورد توجه معلم بود،فقط به همان شاگردارفاق میکرد وهمیشه موردتعریف وتمجید بود.انکاربقیه را نمی دیدند.نه تلاشش را نه حتی وجودش را.نامرئی بود.سالها بعد وقتی خودم مادر شدم تصمیم گرفتم فقط یک فرزندداشته باشم .چون فهمیدم هیچ چیزی قابل تقسیم نیست.نه شانس نه ثروت ونه محبت ومهمتر ازهمه عشق !!!اگر دقت کنید میگفتند فرزندان مانند انگشت دستند ،باهم فرقی نمیکنند ،اما همان انگشتان دست هم باهم فرق دارند،نمیشود منکرش شد..فرزندان حتی محبت خود را هم بین پدر ومادر یکسان نمیبینند،گاهی می چربد دوست داشتن یکی بردیگری...همه این حرفها را زدم که بگویم زمانیکه به صورت عقلانی مساواتی وجود ندارد ،فرزندانمان را درگیر تبعیض نکنیم.اگر توانایی محبت کردن ،نگاه پرازعشق وهرآنچه که باعث شود فرزندمان خرد شود ،به همانی که خدا داده بسنده کنیم وتمام عشق ومحبتمان رانثار همان فرزند کنیم ...فقط یک سوال در ذهنم می ماند آیا خدا هم بندگان خاص خودش را دارد ؟ اگرمابندگان خوبی نیستیم برای چه مارا آفرید؟ آدمی پراز غریزه وتناقض که انگار بین خیر وشر می جنگد‌.آیارحمتش برای همه یکسان است؟</description>
                <category>دنیا</category>
                <author>دنیا</author>
                <pubDate>Tue, 23 Jun 2026 12:06:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کمی معرفت لطفا!!!</title>
                <link>https://virgool.io/@fatemehsadeghian2024/%DA%A9%D9%85%DB%8C-%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%D8%AA-%D9%84%D8%B7%D9%81%D8%A7-gjyoj7avsacb</link>
                <description>۴اگرکسی برای دردودل شما را آشنا دیدآنقدرآشنا که شانه هایتان را امن ،و دردهایش را بدون عذاب گریست،اگردر اوج ناراحتی تمام مگوها رابگو کرد وهر راز نهفته ای را آشکار.بدانید آنقدر تنها شده وآنقدر شما را عزیز پنداشته که ذهنتان را محرم خود دانسته وتمام غمهایش را با خوب وبدش برایتان زمزمه کرده که میداند فردا روزی که گذشت که کمی سبک ازاحوالاتش شد ،شماتمام حرفهایش را درپس فکرتان دفن کرده اید،گویی که هیچ نگفته ،که تمام رازش را به گورمی برید .نه اینکه فراموش کنید ،فقط مراقبش هستید ،مراقب چشمهایش که دوباره غمبارنشود واگر دوباره خواست میتواند شمارایارورفیق خود بپندارد.ضعف انسانها را سلاح نکنید ،میخی نشود درسرشان که چنان روز چنین گفتی وچنان کردی،که تونیز ضعیف بودی وترسیدی !روزها میگذرد وزمانه چنان برمی گردد،که شما درهمان احوالات هستید وحال همان رفیق میشود محرمتان ،آغوشش امن وتمام وجودش گوش برای شنیدن وجودتان.چشم میشود برای دیدنتان .آدمهای امن چقدر عزیزند وچقدر دوست داشتنی وچون الماس درخشانند وکمیاب .قدربدانید اگر چنین ستونی رادرزندگی تان دارید که تکیه گاهند ،که میشود تکیه کرد ونهراسید ازبعدش .چون زندگی همراه میخواهد آن هم ازجنس بامعرفت.ازجنس نور ،ازجنس عشق 🌱❤️</description>
                <category>دنیا</category>
                <author>دنیا</author>
                <pubDate>Mon, 22 Jun 2026 20:32:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سلام برخرمشهر❤️</title>
                <link>https://virgool.io/@fatemehsadeghian2024/%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85-%D8%A8%D8%B1%D8%AE%D8%B1%D9%85%D8%B4%D9%87%D8%B1%EF%B8%8F-gf6ors6rlfwu</link>
                <description>خرمشهرجان امروز روز توست روز آزادی توپس از۵۷۸روز اسارت آزاد شدی .۳خرداد۶۱.چه باشکوهخداتورا آزاد کرد !!!!!!.خداهم کمک کرد ،اما چه بگویم ازجوانان غیوری که محمره را خرمشهرکردند که جنگیدند وازخونشان گذشتند تا تو آزاد باشی ،تاتوایران باشی ،تا ناموس وخط ومرزمان به سرسوزنی آزرده نشود.کجایند آن مردان که اگر یکی از آنها بود ،که اگر یک تارمویشان بود،ایرانمان ،وطنمان ،پاره تنمان اینقدر زخم خورده وخسته نبود.خرمشهر جان دیدی چگونه شیر زنان خطه جنوب پابه پای مردانش جنگیدند.نترسیدند،هم مادر بودند ،هم همسر ،هم رزمنده هم عاشق هم شجاع ...آخ دلم میسوزد ازآن۵۷۸روز اسارتت.روزی که آزاد شدی وهمه نغمه شادی خواندند ،روز آزادی ایرانمان بود ،که فهمیدیم یکه وتنها بادستان خالی فقط باغیرت جوانانمان شهرمان ،دیارمان ،عشقمان آزاد شد..می دانی چرا اینقدر دلسرد شده ایم؟ چون بامعرفت هایمان رفتند..چون آنانی که فقط توبرایشان مهم بودی نه جاه ومکان رفتند...ببین مادرانشان اززیر قرآن ردشان می کردند ،اما آنها باآرزوی شهادت می جنگیدند ،نه اینکه بمیرند ،که برای آرمانهایشان ازقطره قطره خونشان بگذرند.خرمشهر جان آزادی ات تاابد مبارک ...محمد جهان آرا شاید نبود ولی عاشقان این سرزمین بودند ودیدندسرافرازی ات را.به امید روزی که این وطن بازوطن شود🌱🌱🌱🌱🌱این متن رو دقیقا روز آزادی خرمشهرنوشتم ومنتشرنشد🖤</description>
                <category>دنیا</category>
                <author>دنیا</author>
                <pubDate>Mon, 22 Jun 2026 11:43:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی به سبک بوکوفسکی...</title>
                <link>https://virgool.io/@fatemehsadeghian2024/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%B3%D8%A8%DA%A9-%D8%A8%D9%88%DA%A9%D9%88%D9%81%D8%B3%DA%A9%DB%8C-ohdfybxmjr6w</link>
                <description>چارلز بوکوفسکی مردی الکلی ،زن باره ،قمارباز وبی دست وپا بود.دربدترین اوقات زندگی ،شاعربود.بعید است کسی بخواهد برای یافتن اصول زندگی سراغ اوبرود.بوکوفسکی می خواست نویسنده شودولی هیچ بنگاه ادبی وهیچ ناشری حاضرنبود نوشته هایش را منتشرکند.وقتی پنجاه ساله شد ،پس ازیک عمر شکست وبیزاری ،مسئول انتشارات کوچکی به این نویسنده مست اعتماد کرد وتصمیم‌گرفت بختش رابااوبیازماید.بوکوفسکی درجواب مسئول انتشارات نوشت: من یاباید دراداره پست (جایی که مشغول بکاربود)بمانم ودیوانه شوم،یا بیرون بزنم وازگرسنگی بمیرم...ولی او راه دوم را انتخاب کرد و اولین رمانش را ظرف سه هفته نوشت .نام رمانش اداره پست بود.دراول کتابش نوشت :تقدیم به هیچکس!!!بوکوفسکی بعدازاین رمان موفق شد شش رمان وصدها شعرمنتشرکند وبیش از دومیلیون ازکتابهایش فروخته شد .حالا اویک شاعر ونویسنده مشهوربود.اولین چیزی که ازاین مقدمه به ذهنمان می رسد اینست که اوجنگید وتسلیم نشد.آنقدر تلاش کرد تا به خواسته اش رسید..تجسمی ازیک رویای آمریکایی.اما جمله عجیب روی سنگ قبر بوکوفسکی کلا اصل قضیه را عوض میکند.&quot;سعی نکن&quot;بوکوفسکی بعدازشهرت  احساس بازنده بودن داشت.چون می دانست موفقیتش حاصل عزمی راسخ نیست.کامیابی او ازاین ریشه گرفته بود که می دانست بازنده است.بازندگی را پذیرفته بود،وبعد درباره اش نوشته بود.اونمی خواست غول ادبی باشد.نبوغ اوصداقتش بود،وقتی شکست ها وناکامی هایش را بادیگران به اشتراک می گذاشت.موفقیت برای اوهیچ ارزشی نداشت‌.شهرت از اوانسان بهتری نساخت،اصلا او نمیخواست به خاطر تبدیل شدن به انسانی بهتربه شهرت وموفقیت برسد.اینکه همیشه میخواهیم‌بهتر ،باهوش تر،سالم تر،جذابتر ،موفق تر و......باشیم سد راه ما است.وقتی براین عبارات تاکید میکنیم درواقع به نداشته هایمان تمرکزمیکنیم.تمام شکستهایمان برجسته میشوند.فرض کنید شما براساس آموزه هایتان وقتی جلوی آینه می ایستید به خود تاکید میکنید من زیباهستم،چون حس میکنید زیبا نیستید وبااین جملات باید به این باور برسید.یاتوصیه هایی در باب معاشرت ودوست یابی .چون حس میکنید درنظر بقیه دوست داشتنی نیستید ودنبال راهکاری برای جذابیت وجودتان هستید.درصورتیکه شما میتوانید بهترین دوست باشید.چون هستید.پافشاری برچیزهای بهتر دائما به ما یادآوری میکند چه چیز نیستیم یاچه باید میشدیم ونشدیم.آدمی که اعتماد به نفس دارد چه نیازی به اثباتش دارد ،همانطور که یک ثروتمند نیازی به اثبات ثروتمند بودنش ندارد.جامعه امروز هرروز مارا دعوت به دویدن های پوچ میکند برای آنچه نیستیم وباید بشویم ،شاید اینکار برای رونق اقتصادی خوب باشد ولی دراصل به جسم وروحمان آسیب می زند.کلید زندگی خوب داشتن دغدغه های کمتر ،ضروری ترومهمتراست.فرض کنید همه درحال پیشرفت هستند ،شما کارتان را بکنیدودراین حلقه جهنمی نیفتید وچون چارلزبوکوفسکی سعی نکنید تابشود🌱</description>
                <category>دنیا</category>
                <author>دنیا</author>
                <pubDate>Mon, 22 Jun 2026 11:39:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درس عصبانیت..</title>
                <link>https://virgool.io/@fatemehsadeghian2024/%D8%AF%D8%B1%D8%B3-%D8%B9%D8%B5%D8%A8%D8%A7%D9%86%DB%8C%D8%AA-xxvcg6fqk2jy</link>
                <description>چندروز پیش باکسی که عمری باعزت واحترام باهم برخوردمی کردیم ،سریک مسئله مهم به اختلاف نظر رسیدیم.آدمی بود که سالها میشناختمش .نان ونمک هم راخورده بودیم .هروقت که قبلترها بحثمان میشد ،همیشه این من بودم که کوتاه می آمدم وسریع صحبت راکوتاه می کردم تا آزرده خاطرنشود ،که نرنجد ،که فکر نکند مقابلش ایستادم ...اما آن روز کمی بحثمان بالا گرفت ،دلم میخواست ببینم چه میکند،چه میگوید،پس ذهنش چه میگذرد ؟این بار بعدازصدبار مراعات من ،آیا اوهم مراعات حال من را میکند؟بماند عصبانی شد وناگهان گو اینکه قفل زبانش بازشود،باخشم هرآنچه درصندوقچه ذهنش تلمباربود را بیرون ریخت،مثل سیلابی که می آید وهرآنچه هست ونیست را نابود میکند.قیافه مات ومبهوت من دیدن داشت ،یک آن نشناختمش .تمام رفاقتمان فروریخت.خودش بود ؟این همه حس مدفون شده ،این همه نفرتش از من بود،آه چه ساده بودم من که فکر میکردم تمام آن صبوری ها را ،محبت ها را ،تمام تلاشم برای شادبودنش رابه پای مهرم به خودش گذاشته .تمام آنچه بودونبودرا ،تمام حرفهایش را،تمام حسشرا، به سرم فروریخت ورفت.من مات ومبهوت مانده بودم .اشک هایی که فقط سرازیر شده بودندبی صدا..وسکوت بود وسکوت.آدم تا پیرهم بشود هرروز تجربه ای به دفترعمرش اضافه میشود.آدمها راباید درعصبانیت شناخت ،آنجا که از زور خشمشان دهانشان رابازمیکنند،آنجا که نقاب می افتد،شاید در دعوا حلواپخش نکنن ولی حقیقت راچرا...تکلیف خودت باخودت مشخص میشود،میبینی چخوب شدرفت .ِآنگاه تمام ذهنت راجمع میکنی درپستوی عقلت میگذاری دریچه احساس راقفل میکنی وادامه می دهی...چون قرار نیست توهمیشه دیوار کوتاه ماجرا باشی وسکوووت کنی...بگذار ازدستت بدهند.سالها طول میکشدتادریک غروب پاییزی باحسرت بنشینندوخاطراتشان باتورا مرور کنندواینبار درغمت بمانند.‌‌.</description>
                <category>دنیا</category>
                <author>دنیا</author>
                <pubDate>Tue, 16 Jun 2026 08:48:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بامن ازعشق بگو❤️</title>
                <link>https://virgool.io/@fatemehsadeghian2024/%D8%A8%D8%A7%D9%85%D9%86-%D8%A7%D8%B2%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D8%A8%DA%AF%D9%88%EF%B8%8F-gxa9c8y9o13f</link>
                <description>میدانی این روزها وقتی به هم میرسیم آن هم بعدازمدتها با من ازجنگ نگو.ازگرانی،از اینکه اینجا ایران است ،اینکه بلاتکلیفی دیوانه مان کرده واینکه ما فقط شاهدیم واینکه باید طی کنیم ودم نزنیم .واقعیت هیچ راه حلی هم به ذهنمان نمی رسد.نه اینکه ندانیم ،بلاتکلیفیم به معنای واقعی کلمه.‌وقتی به من رسیدی از بی وفایی ها نگو،ازرفتن ها ،ازغروب جمعه ،ازتاسیان،از دلتنگی،از دویدن های بی هدف وبریدن های جان به لب رسیده.میدانی من خودم دیواری شده ام ترک خورده ،تکیه کنی فرو می ریزم بدانم تکیه گاهم خرد میشوم وفرومی پاشم .من‌ محکمتر ازفولاد بودم ،قوی تر ازتو،وهمیشه شنوا وهمیشه غمخوار....اما الان به ریسمانی میمانم که چنان پوسیده که به اندک کششی رها میشود..اگر به من میرسی ازعشق بگو ،از روزهای خوش نیامده ،که می آید وما دست دردست دراین جاده قدم خواهیم زد.ازمرام بگو،ازمردانگی ،ازاینکه هنوز آدمیت نمرده وهنوز میتوان از زیباییها ،ازابر،از آسمان واز حضور گرمت سخن گفت...‌.من تکیه گاه نمیشوم دیگر!!!!بگذار شانه هایت بمانندبرایم .کمی آرامش چشمانت،زیبایی کلامت ومعرفت وجودت...بگذار هرچه میخواهدبشود..خسته تراز آنم که بدانی ،پس بمان وبرایم از خودت بگو ،بدون حاشیه ،بدون نقاب ،زل بزن درچشمانم وفقط ازشعر بگو وموسیقی، ازمن وازخودت .پایانش زیبا باشد.تنها نباشم درانتها وهمه چیز چنان چیده شده باشد که مردمانم بخندندونترسندازبیان حقیقت وراستی🌱❤️</description>
                <category>دنیا</category>
                <author>دنیا</author>
                <pubDate>Tue, 09 Jun 2026 00:02:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مقداری یاری هم نفس....</title>
                <link>https://virgool.io/@fatemehsadeghian2024/%D9%85%D9%82%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%DB%8C%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%87%D9%85-%D9%86%D9%81%D8%B3-qihzxtzmx9lc</link>
                <description>میگویند :قدیم‌ها در سواحل خلیج فارس، یکی از سخت‌ترین شغل‌ها صید مروارید بود.غواص برای پیدا کردن صدف و مروارید، باید با یک نفس به اعماق دریا می‌رفت؛ آن‌قدر عمیق که دیگر هیچ راه ارتباطی با آدم‌های روی لنج نداشت.برای همین، کنار هر غواص یک «یارِ همنفس» وجود داشت؛کسی که همزمان با پایین رفتن غواص، روی لنج نفسش را حبس می‌کرد.هر لحظه که احساس می‌کرد دیگر نفسش به آخر رسیده، به بقیه خبر می‌داد تا طناب را بکشند و غواص را بالا بیاورند.تمام زندگیِ غواص به درک و صداقت همان آدم وابسته بود؛اگر دیرتر خبر می‌داد، غواص در عمق دریا خفه می‌شد…و اگر زودتر اعلام می‌کرد، غواص فرصت پیدا کردن مروارید را از دست می‌داد.برای همین «یار همنفس» فقط یک همراه نبود؛کسی بود که باید به اندازه‌ی جانِ غواص، او را می‌فهمید.و ظرافتِ این تعبیر دقیقاً همین‌جاست؛وقتی می‌گویند «یار همنفس»، ذهن آدم بی‌اختیار به ساحل، دریا، غواص و ماهیِ افتاده بر خاک می‌رود…به جایی میان نفس، عشق و مرگ.____مقدار یارهمنفس چون من نداند هیچکسماهی که بر خشک اوفتد قیمت بداند آب راپوریای ولی🌱🫠@pouriavalii</description>
                <category>دنیا</category>
                <author>دنیا</author>
                <pubDate>Sun, 07 Jun 2026 04:03:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مراقب خودت باش❤️</title>
                <link>https://virgool.io/@fatemehsadeghian2024/%D9%85%D8%B1%D8%A7%D9%82%D8%A8-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%AA-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%EF%B8%8F-cquagb94rzr3</link>
                <description>خیلی وقتها به کسانی که دوستشان داریم وبرایمان عزیزند،نمیگوییم دوستت دارم ،پیش خودمان تصور میکنیم خب می داند ،چه حرف تکراریست که بگوییم ،مگر نمیفهمد ،اما پس هرخداحافظی  میگوییم: مراقب خودت باش،یعنی عزیزتر ازجانی ،نفسم به نفست گره خورده ،یعنی برایم بمانی ،که نباشی می میرم ،که گاهی  دستم کوتاه است برای نوازش موهایت ،برای اینکه شانه ام امن است برای گریستنت ،که بنشینم وغمخوار باشم برای تمام رنج هایت،که غرورم نمیگذارد بگویم چقدرررر دوستت دارم..اینطوری یادگرفته ام.زبانم قاصراست عزیزکم.که خدا میداند درنبودنت می میرم وزنده میشوم .توفقط میشنوی مراقب خودت باش...من می گویم جان به فدایت..چه بسیار دوستت دارم هایی که گفته میشود ،و فقط لق لقه زبان شده..درجامعه ای که قلبها مسافرخانه اند،چه راحت میگویند دوستت دارم ودرپس آن چنان میشکنند قلب معشوق را که فقط میسوزد ورها میکند،وچه سریع فراموش میشود همه آن گفت و شنودها.نه کسی می ماند پای غم کسی ،نه درد وتنهایی اش .همه یار روز خوشی هستند.بود میمانند .نبود درهمین شهر چنان گم میشوند که گویی مادری نزاییده چنین آدمی را.واژه ها بازیچه اند ،گاه زیبا وگاهی زشت.آن دلتنگی ووفاداریست که درانتها می ماند.که میشود موی سپید میانسالی .که میشود  ،بافتن شالی برای زمستانش ونوازش موهایش .شانه به شانه راه رفتن درجاده زندگی.بدون پاپس کشیدن.که هستم ،میمانم ،نترس...کلام زیبا ،زیباست ،اما عاشقانه درانجام است.پس همیشه تاابد مراقب خودت باش❤️😘</description>
                <category>دنیا</category>
                <author>دنیا</author>
                <pubDate>Sat, 06 Jun 2026 22:24:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زاینده رود زیبا</title>
                <link>https://virgool.io/@fatemehsadeghian2024/%D8%B2%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%AF-%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7-r9azjuitgpol</link>
                <description>زاینده رود پس ازیازده ماه جاری شد🙏.مردم باشوروشعف باسازودف ودهل به استقبال زاینده رود رفتند .گواینکه عزیزشان ازغربت بازگشته است .همه شاد وکف زنان ازته دل میخندیدند واشک شوق میریختندانگارزاینده رود همه غم هایشان را میشورد ومیبرد.که حتما همینطوراست.زنده رود سپاهان را نصف جهان را زنده میکند پلهای قدیمی اش جان میگیرند ،ازمارنان تاسی وسه پل، ازسی وسه پل تا خواجو.اقتصاد این شهرازبرکتش رونق میگیرد ویک دلخوشی بزرگ مهمان این شهر میشود .درطول مسیر آمدنش هرچه خارووخاشاک وپلیدی است را میشوید ومی برد.شهرجان میگیرد ‌درختان شاداب میشوند .ریشه هان به زاینده رودمی رسد.سیراب میشوند.ولی سالیان سال است که این میهمان عزیز همیشه نمیماند .خودش روزی صاحبخانه بود.این شهر خانه اش بود.وای به روزی که خبربسته شدن زاینده رود می رسد.مهمان بی خانه بایدبرود .میدانیم می آید ،اما کی !!!شهر حال غریبی دارد همه باحسرت به رودخانه نگاه میکنند .کم کم ته مانده آب درکف رودخانه دفن میشود وجوری میخشکد که انگار اصلا نبوده.دورهمی های لب رودخانه رخت برمیبندند .دیگر هیچ نگاهی باذوق به پلها نگاه نمیکند .شهرکور میشود.می دانم خیلی از نقاط این مملکت درخشکسالی است که اصلا رودخانه ای نیست که بخواهد گهگاه با آمدنش نغمه شادی برایشان بخواند .ولی زاینده رود باحساب وکتاب های نادرست بیمارشد.که نتوانست همیشه بماند .که چون میهمانی که منزلی ندارد می آید ،خسته میشود ومی رود ،وصاحبخانه را چشم به راه مهمانش می گذاردتا چشمش به دربماند تا روزی که ازبرکت آسمان آنقدرپرباربشود که بادست پر به وطنش بازگردد.خدایا خودت این سرزمین را ازدشت وکوهش گرفته تارود ودریایش ازدست ناپاکان حفظ بفرما🌱🌱🌱❤️</description>
                <category>دنیا</category>
                <author>دنیا</author>
                <pubDate>Fri, 05 Jun 2026 17:24:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب یار وفادار🌱🌱🌱</title>
                <link>https://virgool.io/@fatemehsadeghian2024/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%DB%8C%D8%A7%D8%B1-%D9%88%D9%81%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D8%B1-w2hhpktl7lvv</link>
                <description>هربار که به شهرکتاب میروم ،وقتی به آن محیط زیبا وساکت نگاه میکنم ،انرژی خوبی میگیرم .وقتی ازبین آن همه کتاب باوسواس دنبال کتاب مورد علاقه ام میگردم،انگار که بین شوالیه های شجاع دنبال بهترینشان هستم😍تمام وجودم چشم میشود تاببیند ،همیشه وقتی  کتابی را میخرم دراولین صفحه،  حسی که درآن موقع از انتخابش داشتم وجمله تودرتاریخ ......‌به خانه من خوش آمدی را اضافه میکنم ،تافکر کنم یک دوست را به خانه ام دعوت کرده ام،که تاابد کنارم میماند.هرکتابی جهان خودش را دارد ،دیدگاه نویسنده اش .مغایرات نظر او وجهان بینی او با زاویه دید ما ،همین تناقضات وکشمکش های ذهنی خواندن و فهمیدن کتابها را جذاب میکند.هربار که این همه کتاب را میبینم دوجمله درذهنم تداعی میشود ؛اولی حسرت اینکه چرا وقت های بسیاری را سرمسائل پوچ وبی اهمیت ازدست داده ام ،درصورتیکه بازمان هرکدام از اتلاف وقتها کلی کتاب میشد خواند ومهمتر اینکه میفهمم چقدر بیسوادم وچقدر زمان زود گذشت برای آگاهی بیشتر....زمانیکه انسان باهدف وعشق آگاهی اش را بالا میبرد ،بدون اینکه خودش بفهمد بیشتر سکوت میکند ،کمتر درهرجمعی حضور پیدا میکند ،نگاهش عمیقتر میشود ،احساس تنهایی نمیکند،چون یک کتاب ناب ویک فنجان چای که بشود گوارای وجودت میشود همه زندگی ات.کتابها رانباید به قصد روخوانی که باید به قصد فهمیدن احوالات نویسنده اش ،جهان بینی اش ،قلمش....خواند.فقط دلم میخواست سالهایی که دردانشگاه درس خواندیم وبرای گرفتن مدرک برسرومغزمان میکوبیدیم، که ای کاش این نمره کمی بیشتر میشد وتهش هیچی هم نفهمیدیم ،چهارکتاب که اصول تفکروآدمیت  را به ما می آموخت را درکنار آن درسهای بی وسروته قرار می دادند ،شاید کمی به مسائل ،به آدمها، به اطرافمان عمیقتر نگاه میکردیم.کاش خواندن کتاب بشود فرهنگمان نه پزاجتماعی ،کاش از آنچه می آموزیم از ما پدرو ومادر آگاهتری بسازد ،ازما شهروندی فهیم تر ودرنهایت ازما جامعه ای والاتر...کتاب چهارصفحه کاغذنیست ،گاهی ازهزار رفیق مهربان برای توبهتراست .من هیچوقت کتاب راجسم بی روح نمیبینم،باهرکدامشان آموختم ، گریه کردم ،خندیدم ،سکوت کردم ،فکر کردم وفقط افسوس خوردم .هرکتاب تعصبات پوچت ،آنچه برای تو بت است را میشکند ،قضاوتت نمیکند،سکوتت را ،آرامشت را بهم نمیریزد ودر نهایت بهترین یار توست ....🌱🌱🌱</description>
                <category>دنیا</category>
                <author>دنیا</author>
                <pubDate>Thu, 04 Jun 2026 07:57:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بگذاردرخیالاتم بمانم..</title>
                <link>https://virgool.io/@fatemehsadeghian2024/%D8%A8%DA%AF%D8%B0%D8%A7%D8%B1%D8%AF%D8%B1%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%AA%D9%85-%D8%A8%D9%85%D8%A7%D9%86%D9%85-ur2n6zaeabjp</link>
                <description>بیا تصور کنیم هنوز جوانیم ،هنوز میتوانیم باقدرت بدویم ،بیا فکر کنیم توهنوز چشمهای زیبایت می درخشدونگاهت غمناک نیست وموهای زیبایت جوگندمی نشده،نه بیا آرزو کنیم که همه شادند ومی خندند ودرمسیر آینده شان هزار برابرتلاششان دستاورد دارند ،بیا درذهنمان ببینیم که همه عشاق بهم می رسندوپشیمان نیستند از وصالشان ،که کسی دروغ نگفته وبرایشان نقش بازی نکرده که واقعا عاشق بوده وتمام وجودش رابرای رسیدن وعشقش قمارکرده،بیا تصورکنیم کودکان ،کار نمیکنند ،که همه شان سرپناه امنی دارند، پراازمحبت ،وتمام پدرو مادرها سالم وآگاه فرزندانشان را میپرورانندوازمحبت برایشان میخوانند.بیا فکر کنیم هنوز مرام وجوانمردی نمرده وهنوز اگر کسی افتاد، هزاردست برای کمک به او ازهم پیشی میگیرند،که هیچکس احساس تنهایی نمیکند وغمش راپنهان نمیکند تا دشمن بشادنشود،اصلا بیا فراتر ازهمه اینها رویا پردازی کنیم ،اینکه اصلا سیاستی وجود ندارد که بجای مردان سیاست درخت کاشته اند تاهوا تازه بماند(به قول سهراب سپهری ).بگذار درخیالم بدانم هیچ فرزندی نگران مادرش نیست ،که برای بودنش دست وپا نمیزند ،که عزیزانمان ابدی خواهندماند کهدرفراغشان نخواهیم سوخت ورنجشان را نخواهیم دید ،بیا تصورکنیم که هیچ کودکی بیمارنمیشود وجگرهیچ مادری ازدرد فرزندش خون چکه نمیکند،که همه یک شب راحت سربربالین می نهند.عزیزکم بگذاربمانم درخیالاتم ،که درجهانی دیگرکنارتوام .که آرزو برمیانسالان هم عیب نیست ،شانه به شانه ات راه میروم وزیر باران ازشعروبوسه سخن میگویم .بگذار درخیالاتم بمانم .شاید پس ازمرگم تمامش به واقعیت پیوست ،هرآنچه دراین جهان آرزو بود...🌱🌱🌱🙏</description>
                <category>دنیا</category>
                <author>دنیا</author>
                <pubDate>Wed, 03 Jun 2026 00:27:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ازدل برود هرآنکه از نت برود!!</title>
                <link>https://virgool.io/@fatemehsadeghian2024/%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%84-%D8%A8%D8%B1%D9%88%D8%AF-%D9%87%D8%B1%D8%A2%D9%86%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D9%86%D8%AA-%D8%A8%D8%B1%D9%88%D8%AF-lgaiidwlfgwm</link>
                <description>ازقدیم میگفتند :از دل برود هرآنکه ازدیده برفت.خیلی وقتها مثلهامان هم دراین روزها مصداق دارد،هرچند من همیشه دلتنگ کسی میشوم، که ازدیدگانم دوراست ،که صدای نفسهایش را نمیشنوم ،نمیدانم خسته است ،دلش گرفته ،روبراه است ،کسی هوایش رادارد ،غذای مورد علاقه اش را خورده ،زندگی به کامش میچرخد،کسی دوستش دارد؟؟؟؟؟ وهزاران هزار سوال دیگر.وقتی میپرسیم خوبی ومیگوید هستم ،خوبم ، واقعا خوب است یانه ،ازسر دلخوش کردن ما میگوید خوب است.برای من هرچقدر عزیزم دورتر باشد غمش سنگین تر است ..‌....البته گویا این دیدگاه من است ،که هرکه ازچشممان دورتراست به قلبمان نزدیکتر.دراین چندماهه اخیرکه اوضاع اینترنت درهم وبرهم بود،از اینکه حس خفگی داشتی ،ازاینکه بی خبری ازجهان بیرون دیوانه ات میکرد ،خیلی آزاردهنده بود،ولی دریک مورد بنظرم خوب بود،کمی آدمهای دوروبرمان راشناختیم...چگونه ؟!نت قطع شده بود کاملا صحیح ولی ماکه قطع نشده بودیم .بعضی ها چنان فراموشمان کردند ،که انگار فقط روزگاری ،اشنایی بودیم که الان ازهزار غریبه غریبه تریم.من به اینکه مشکلاتمان علی حد است شک ندارم .بهرحال اینجا قلب خاورمیانه است.ولی آیا بهانه خوبی برای فراموشی هم هست ؟؟؟؟؟؟برای اینگه اگر یک روز آنلاین نبودیم نگرانمان بودند ودلواپسشان بودیم ؟ازاینکه سعی میکردیم چگونه باشیم چخوب چه بد.اینکه اطرافیانمان ،دوستانمان ،عزیزانمان یادگرفته اندفقط ماباید باشیم ،ماهمیشه نگران، ماهمیشه پیگیر بنظرم دیگر جواب نمی دهد ،آدمها ازهمیشه بودن خسته میشوند ،ازجاده یک طرفه ،ازنگرانی های بی سروته تکراری ،یک روز میبینی همانی که فکر نمی کردی برود رفته وپشت سرش هم نگاه نکرده است.آدمها همیشه هم اینقدر بامرام ومعرفت نمی مانند.لااقل برای من ثابت شد ازدل برود هرآنکه ازنت برود .هرچنددیگر مهم هم نیست.</description>
                <category>دنیا</category>
                <author>دنیا</author>
                <pubDate>Mon, 01 Jun 2026 23:23:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دریای تشنه..</title>
                <link>https://virgool.io/@fatemehsadeghian2024/%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D8%B4%D9%86%D9%87-ogzasgaqqbgz</link>
                <description>دل به لالایی چه بستی ؟!مرد می خوابد مگر؟شهراگر خوابیده باشد،دردمی خوابد مگر؟آنکه مرد ازتشنگی سیراب خواهد شد مگر؟اسم دریا رانوشتن آب خواهد شد مگر؟هرچه مرهم میگذارم بند می آید مگر؟ای وطن !خون تو ازاروند می آید مگر؟ قصه پرغصه ات پایان نمیگیرد مگر؟پس دعاهامان چه شد؟ باران نمیبارد مگر؟غیرما دراین جهان کس بد نمیبیند مگر؟حال مارا آنکه میبیند ،نمیبیند مگر؟آنچه در دل داشتیم ،ابراز می گردد مگر؟آب ازجورفته ی ما بازمی گردد مگر؟ هرچه مرهم میگذارم بند می آید مگر؟ ای وطن خون تو از اروند می آید مگر؟؟؟                             شاعر:یاسر قنبرلو                               خواننده :علیرضا عصار🌱🌱🌱🌱🌱🌱دل </description>
                <category>دنیا</category>
                <author>دنیا</author>
                <pubDate>Sun, 31 May 2026 12:10:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیابدویم رفیق...</title>
                <link>https://virgool.io/@fatemehsadeghian2024/%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%A8%D8%AF%D9%88%DB%8C%D9%85-%D8%B1%D9%81%DB%8C%D9%82-cydjmeybp3ec</link>
                <description>از آدمهای ترسو باید حذر کرد .آنهایی که حس پروبال بستگی رابه آدم می دهند،آنهایی که برای توجیه ترسشان از واژه های پرطمطراق استفاده میکنند ،مثل داشتن آرامش نسبی ،مثل سکون . ترسشان رازیرلفافه لفاظی هایشان مخفی میکنند‌.کسانیکه که نه پرواز میکنند ،نه اجازه پرواز به تومیدهند،که قفس را قصری مجلل در پیشگاهت میگذارند..ازادم ترسو باید حذر کرد ،زمانی به خودت می آیی ومیبینی تو هم سالهاست روی خط صافی حرکت میکنی ،برای هرچیز ،برای هرتصمیمی آنقدر سبک وسنگین کرده ای که آن تصمیم  دیگر درهمان حال بالقوه مانده ،که اگرانجام هم بدهی دیگر ثمری ندارد.انجامش دیگر سوخته.زندگی تان را حرام آدمهای ترسو نکنید.زندگی اگر همه اش هم ریسک باشد ،با تصمیم هایی که گرفته ایم ،که درهمان لحظه عقلمان،تجربمان ،شعورمان به ما فرمان داده که درست است انجام داده ایم ،همان روز که جوانتربودیم همان موقع که بی تجربه تر بودیم.همان موقع که زخم هاخوردیم ،همان بهترین تصمیم بوده است.اگرانسان همیشه درترسش میماند هنوزروی شاخه ها زندگی میکرد.زندگی ترکیبی ازآزمون وخطاست .همیشه که هم نباید برد .مگر میدان مسابقه است؟؟؟؟مگر چندبار دنیا را به ما بخشیده اند،رفیق بیا بدویم ،مسیرهای موفقیتمان راازخطوط راست به مارپیچ ببریم وکمی رنج بکشیم ولی لذت شدن وبودن وتوانستن رابه گور نبریم.زندگی پرچالش سخت ولی جذاب است.نسل مانسل ترسویی نبود ،فقط جامعه ازشجاعتمان ترسید،صلاح بود که درقفس بمانیم .شاید الان ،امروز ،این لحظه نیروی برنایی وجوانی مان تحلیل رفته ولی فکرمان ،اندیشه مان ،آرزوهامان بال وپرگرفته وفقط به انجام فکر میکند..ماعاشقیم ،ماتوانمندیم ،ما سرکوب راتجربه کردیم،هرآنچه به اسم احترام به ماخورانده شد را طی کردیم،آسمان آبی ،دشتهای پهناور وزندگی پرازعشق آغوشش برای ما باز است ،مانمی ترسیم ،تعصباتمان رفته ،چشمهایمان روشن گشته وباامیدادامه می دهیم .مانسل تناقضات زیباییم....</description>
                <category>دنیا</category>
                <author>دنیا</author>
                <pubDate>Sat, 30 May 2026 11:10:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زگهواره تاگور صبرکن.....</title>
                <link>https://virgool.io/@fatemehsadeghian2024/%D8%B2%DA%AF%D9%87%D9%88%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%AA%D8%A7%DA%AF%D9%88%D8%B1-%D8%B5%D8%A8%D8%B1%DA%A9%D9%86-ktbdhas6d0sw</link>
                <description>مادرم هفت ماهه ومرا باردار است ،که ناگهان من به این فکر افتاده ام که به دنیابیایم.اخر حسی درآن جهان مرموز میگفت: که برایم دراین جهان فرش قرمز پهن کرده اند.حالا ازمادرم انکار که چه وقت زایمان است ،ازدکتراصرار که باید دنیا بیاید.من اینجا راصبر نکردم ودریک روزپاییزی باجثه ای نحیف به دنیا آمدم .صبرنکردم ودنیا آمدم فقط فرش قرمزی ندیدم .تا آمدم از آب وگل دربیایم جنگ شد .احتمالا درذهن بی زبان خودم میگفتم، اینها چه صداهایی هست که میشنوم،چراهمه پریشانند‌حتماگفتند صبر کن تمام میشود .تمام شدولی خب ۸سالی طول کشید.مدرسه پراز معلم های بی اعصاب وخسته بود ،چقدر زجرکشیدم فقط تعصب بودوخشم .گفتم نمیتوانم ،نمیخواهم اما گفتند: صبرکن میروی دانشگاه وجو تحصیلی کاملا عوض میشود.البته باهزار خرخوانی دانشگاه قبول شدم ،برورویی هم داشتم ،اما سهمیه نداشتم .پس رشته ای که دوست داشتم قبول نشدم .گفتم من این رشته را دوست ندارم .ازاجبارقبول شدم .گفتن صبرکن عادت میکنی ،عوضش کار برایش زیاد است.درسم تمام شد.شروع کردم دنبال کار گشتن .کارنبود.گفتم : پس گفتین کار برای این رشته ریخته .گفتن صبر کن پیدا میشود.اخرسابقه کارنداری.درضمن دردوران سازندگی پس ازجنگ هستیم.صبرکن کارپیدا میشود.تادرخیابان راه میرفتیم گیرمیدادن که مویت پیداست .گفتم آخراین دیگر چه بدبختی است گفتند : صبرکن رییس جمهورجدید آزادی رابه ارمغان می آورد.ماکه چیزی ندیدیم ولی خب صبرکردیم.بعد ازچندسال یک کار حسابداری دریک کارخانه برایم پیدا شد .دراین عرصات پدرم مریض شد .همیشه نگرانش بودم .گفتن صبرکن خوب میشود.خوب نشد،پرکشید ورفت،واین آغاز صبرهای ادامه دا من بود .صبرکردم برای همه چیز درزندگی، درسختی،درعشق ،دلم میخواست مادرشوم .دکتر گفت صبرکن .حالم خوب نبود .صبرکردم وعزیز دلم همه وجودم نفسم به دنیا آمد.گفتم کاش بزرگ شود ورعنایی اش راببینم .گفتن صبرکن بزرگ میشود.وبزرگ شد وپسری مهربان ودوست داشتنی .میخواستم کمی درکارم پیشرفت کنم گفتن صبرکن اوضاع مملکت ناجوراست .صبرکردم.بدتر شد .بدوبدتر شد .تاجنگ شد .گفتم مهاجرت کنیم گفتن صبرکن مملکتمان درست میشود .گفتم زندگی ام راچکنم گفتن صبر کن درست میشود .فکر میکنم روزی هم که بمیرم می گویندصبرکن مرده شور نیامده تا کارهایت بشود وراهی ات کنیم .ماکه همه عمرراصبر کردیم ولی ازصبر جگرمان پاره پاره شده.روزی که ازاین جهان بروم بابت تمام این صبرهایم دوچای قندپهلو میریزم ومینشینم سالها باخدایم حرف میزنم .چون فکر میکنم دیگر صبرم تمام شده ودلم میخواهد جواب این همه سوال بی سروته رابدانم....آن موقع دیگرصبرنمیکنم ،فقط میپرسم وجوابم رامی خواهم.</description>
                <category>دنیا</category>
                <author>دنیا</author>
                <pubDate>Thu, 28 May 2026 23:40:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زن ایرانی زیباست.</title>
                <link>https://virgool.io/@fatemehsadeghian2024/%D8%B2%D9%86-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7%D8%B3%D8%AA-lc4h97qvyhra</link>
                <description>دارم به الگوی زن زیبا،کامل وجامعه پسند فکر میکنم !!!!زنی که کمر باریکی دارد،گونه هایش برجسته،بینی اش حتما عمل شده ،کل صورتش بی عیب ونقص شده ،ناخنهایش مرتب است حتما رنگ ترنددارد،اندامش هیچ نقصی ندارد ،همیشه بوی عطر می دهد،عطرش اصل است وبوی مطبوعش مجذوبت میکند،همیشه موهایش خوش آب ورنگ است ،همیشه اعصاب دارد،فقط شاید گاهی سردرد داشته باشدکه حتما فشارش افتاده... وحتما دربیشترمواقع لبخندی ملیح گوشه لبهای قلوه ای اش جاخوش کرده،لباسهایش مرتب وکفشهای زیبا به پادارد .پوستش می درخشد و.......الی ماشالله..حالا برسیم به مرحله توجه به زن ،خب زنی بااین شکل وشمایل ودلبر بودن تالب ترکند همه چیز مهیاست وهیچوقت نگران موجودی کارتش نیست ،چون یکنفر هست که برایش خرج کند .دغدغه اش فقط ظاهرش است وتمام .مردش دیوانه واردوستش دارد واوملکه زندگی است.شاید شماهم درخیلی ازمواقع بادیدن یک زن بااین شکل وشمایل همین خذعبلات به ذهنتان خطور کند.حالا برسیم به یک زن دراین جامعه...زیباهست چون ایرانی است ،چون زنان ایرانی بالذات زیبایند خوش چشم وابرو وخوش قدوبالا..البته هیکلشان همیشه هم تراشیده نیست ،کمی شکم راکه دارند ،چون بعد زایمان وقت ورزش وتوجه به خودرا نداشته اند‌،وبااین شرایطچهارلایه چربی هم روی اندامشان راگرفته ...🙄واقعیت ،اغلب جای زخم وبوی وایتکس روی دستانشان است.چون یاسینک راسابیده اند یا گازرا ..همیشه هم لباسهایشان مرتب نیست ،وجای لک غذاوموادشوینده جلوی پیراهنشان مانده ،موهایشان همیشه حالت دارنیست ،جلوی لباسشان ازشستن ظرف نم دارد.همیشه بوی عطر نمی دهند.بوی غذا می دهند .بوی قرمه سبزی باسبزی تازه .غذایی که باعشق درست میکنند، تاشب همه خانواده دورهم جمع شوند وشایدکمی خستگی ازتنشان زدوده شود.شام بهانه است آن کنارهم بودن مهم است..نگاه هایشان اغواگرنیست ،بیشتر خسته است ،همیشه نگران موجودی کارتشان هستند،چون هزارخرج جوروواجور راباید به جای هم بیندازند....اغلب اعصاب هم نداشته باشند لبخندرا به زور می زنند وتازه وقتی شب همه خوابند ،هزازفکر به ذهنشان می آید..اما باهمه اینها زیبایند ،بوی ورساچه نمی دهند ،اماوجوشان پراز  امید است،فرزندشان باعشق نگاهشان میکند.خسته اند اما هستند وادامه می دهند.میخوانند تاآگاه باشند ،تا مفهوم زنانگی را خراب نکنند.من برای تمام زنان این سرزمین احترام قائلم چه ملکه باشندچه نباشند...فقط کاش  واژه زن را با رنگ ولعاب های دوزاری خراب نکنیم .زن مقدس است ،زن صبوراست ،زن داناست ،وهمیشه زیبا،هرچندملاکهای زیبایی این روزها رانداشته باشد...❤️</description>
                <category>دنیا</category>
                <author>دنیا</author>
                <pubDate>Wed, 27 May 2026 09:10:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی نزیسته...</title>
                <link>https://virgool.io/@fatemehsadeghian2024/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%86%D8%B2%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%87-epl4scgosgrh</link>
                <description>چندروز پیش یکی ازدوستانم ازفرط عصبانیت وخستگی ،گفت :کاش می مردم وراحت میشدم .چه زندگی نکبتیحق هم داشت ،اینقدر این گره های زندگی زیادشده اند که باآن میشود یک فرش بافت.‌‌....یک لحظه حرفی زدم که شایدنباید میزدم ولی امان از دهانی که بی موقع بازشود،گفتم خب حالا بمیرچه میشود .مردن شجاعت می خواهد که تونداری...ناگهان گفت : چرا شجاعتشم هم دارم.گفتم به فردای مردنت فکر کن که باید دراین اوضاع وگرانی فکر یک لباس درخور مراسم تدفینت باشیم .آخرزشت است ازراه دور ونزدیک می آیند تسلیت بگویند.،چون فکر میکنندچقدرماناراحتیم ،تازه نمی دانندازدستت راحت شدیم .کمی حرصش درآمد گفت وااااااقعا که!!!!!گفتم تازه باید فکرحلوا وشام ختم وحساب و کتابش هم باشیم .راستی قول می دهم برایت گل رز بیاورم .اما نه داوودی کفایت میکند .🙄خون خونش را میخورد .یک لیوان آب به دستش دادم وگفتم :ببین حتی ازشنیدنش هم کفری میشوی .باورت میشود بودونبودما واقعا مهم نیست ‌مردم اینقدر که رنگ ناخن ولایت مو وبرندکفششان مهم است ،من وتو برایشان مهم نیستیم .حتی عزیزانمان نهایت بعد یکسال دوباره سفرمی روند وازمزون های رنگ به رنگ این شهرلباسهای زیبا می خرندوبرای عیدشان هفت سین میچینند ومی گویند ومیخندند وشاید یادشان برود که اصلا تویی هم وجود داشتی‌......گفت : واقعا راست میگویی .اما توهم مرافراموش میکنی .انگارآن لحظه ،همان وقت نیازداشت بشنود مهم است ،که بودنش ،وجودش ،عقایدش ،طرز فکرش ،احساسش ،همه وهمه لااقل برای یک نفرباارزش است‌.گفتم خدا آن روز رانیاورد که تارمویی ازتوکم شود که دنیا رابه هم میریزم.اما بدان بدون ماهم خورشید طلوع میکند وزندگی جریان دارد،هرروز پرندگان می خوانندوزندگی هم کارخودش را میکند.ماباید این مغزهای پوسیده مان راعوض کنیم .شاید بود ونبودمان مهم نباشد ولی خاطراتی که ازخود برای دیگران می گذاریم ازهرمیراثی ارزشمندتراست.کمی آرام ترشد.گفتم ببین ،هنوز نفس میکشیم ،هنوز راه می رویم وهنوز هم می توانیم خیلی چیزها را تغییردهیم .رفیق درستش میکنیم غصه نخور.بگذارزمانی که مرگ به سراغمان آمد تمام زندگی مان رازندگی کرده باشیم ‌.حسرتی نمانده باشد.بگذار بشکنند قلبمان را .ما ادامه می دهیم تا اگر یک روز نبودیم معنی فراق رابفهمند.نترس رفیق .ماباهم هستیم. نترس رفیق❤️🌱</description>
                <category>دنیا</category>
                <author>دنیا</author>
                <pubDate>Mon, 25 May 2026 23:40:20 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>