<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های فاطمه شربتی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@fatemehsharbati</link>
        <description>یک دانشجویِ علاقه‌مند به خیلی چیزا...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 07:03:27</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/226218/avatar/PKWQOU.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>فاطمه شربتی</title>
            <link>https://virgool.io/@fatemehsharbati</link>
        </image>

                    <item>
                <title>ارزش‌‌های غربی یا جهانی؟(مروری بر کتابِ زیر آسمان‌های جهان)</title>
                <link>https://virgool.io/@fatemehsharbati/%D8%A7%D8%B1%D8%B2%D8%B4%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%BA%D8%B1%D8%A8%DB%8C-%DB%8C%D8%A7-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D9%90-%D8%B2%DB%8C%D8%B1-%D8%A2%D8%B3%D9%85%D8%A7%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86-cximhhn0qbfc</link>
                <description>اگر شما نیز نفستان دیگر در این وانفسای جدالِ شرق و غرب بند آمده،اگر شما نیز قلبتان در شرق می‌تپد و سرتان سودای غرب دارد،اگر شما نیز نمیدانید به ریشه‌های شرقی‌تان باز گردید یا همنوا با ضرباهنگ مدرنیته در غرب پیشروی کنید یا حتی اگر نمیدانید شرق چیست یا غرب چیست،زیر آسمان‌های جهان را بخوانید.زیر آسمان‌های جهان گفتگوی گرم،جذاب و خواندنی رامین جهانبگلو با داریوش شایگان، فیلسوف، جامعه‌شناس، شرق‌شناس، هندشناس و ... است. این سه نقطه را از آن جهت گذاشتم که دادن یک عنوان خالی برای مردی به وسعت شایگان کاری بس عبث است. او هیچوقت یکجا نماند و در یک عنوان خود را غرق نساخت.مانند بسیاری از جوانان هم‌نسل و البته هم‌طبقه‌ی خود برای تحصیل طب به خارج از کشور رفت اما در نهایت سر از حقوق و فلسفه و عرفان‌ و شرق‌شناسی و هندشناسی درآورد،در عین حال از اقتصاد و هنر و تکنولوژی و علم و ادبیات و سیاست نیز بیخبر نبود.او خود را اینگونه توصیف میکند:من همیشه درباره حرفه‌ام در تردید بوده‌ام.نه آنکه به مناسب بودن تحصیلات و مطالعاتم شک داشته باشم،اما نمیخواستم خود را با شغلی،هرچه باشد،یکی کنم.شاید تشریح این امر دشوار باشد.من همواره نسبت به هر وظیفه معین و قطعی نوعی اکراه داشتم.نمیخواستم تنها شغل اقتصادی یا حرفه دانشگاهی داشته باشم.گویی که هربار چیزی از آزادی‌ام از دست میرفت.از برچسب‌ها،چنانکه گویی از طاعون،میگریختم.گمان میکنم که در نهایت همچنان یک آماتور مانده‌ام.اما با تمام این فراز و نشیب‌ها و سیر و سلوک‌ها او خوب میداند کجای جهان ایستاده است و جهان رو به کدام سو دارد.بنابراین چه‌کسی بهتر از او میتواند ما را در این راه یاری کند؟کودکی او در خانه‌ای سپری شد مملو از تنوع فرهنگی و زبانی.مادر او شاهزاده‌ای گرجی و پدرش بازرگانی تبریزی بود.مادر با زبان ترکی عثمانی با پدر سخن میگفت و پدر به ترکی آذری پاسخ میداد.مادر و خاله‌اش با هم به زبان گرجی صحبت میکردند. از طرفی دایه‌اش روس بود و روسی را از او آموخت.فرانسوی را هم از کودکی با خواندن کتاب های فرانسوی آغاز کرد.به مدرسه ارمنی ها میرفت و از کودکی علاوه بر زبان های مختلف در معرض مذاهب مختلف نیز قرار داشت.در پانزده سالگی به انگلستان رفت و مقطع دبیرستان را در آنجا گذراند و به زبان های انگلیسی و فرانسوی و تا حدی آلمانی نیز اشراف کامل پیدا کرد.زبان سانسکریت را هم در راستای علاقه اش به اساطیر هندی در همان ابتدای جوانی آموخت.همچنین شایگان با بزرگان بسیاری نیز از ملیت‌ها و مسلک‌های گوناگون مراوده داشت از علامه طباطبایی گرفته تا هانری کربن و بسیاری دیگر از اندیشمندان اروپایی، هندی و ایرانی.بعلاوه گویا وی به  هر جا که نامی از تمدن بود نیز سفر کرد و از زیبایی های این کتاب نیز توصیف فرهنگِ مردمان شهرها و کشورهای گوناگون است. برای مثال:من غالبا از خود پرسیده ام:چگونه میتوان با اروپایی جماعت رابطه برقرار کرد؟با ایتالیایی ها هرگز مشکل ارتباط نداشته‌ام.با آن ها اولین جریان در سطح عواطف میگذرد.بازی های فکری و معرفتی بعدا مطرح میشوند. با فرانسوی‌ها تماس در سطح عقاید برقرار میشود.اگر ایتالیایی را باید منقلب کرد،فرانسوی را باید خیره کرد. فرانسوی عقاید را دوست دارد. جرقه و انفجار را تحسین میکند و فرمول دقیق و جملات قصار را می‌ستاید. انسان فکرت است،هرچند که بعضی‌شان هیچ بهره‌ای از آن ندارند.با انگلیسی‌ها نه این و نه آن است:باید اعتماد انگلیسی را به‌دست آورد. باید از آزمون زمان بگذری و به او نشان دهی که چیزی در چنته‌ات هست. اما وقتی اعتمادش را به دست آوردی باوفادار ترین انسان روی زمین میشود.این گفتگو درفاصله‌ی سالهای 1992 تا 1994 و به زبان فرانسه انجام شده و از آنجاییکه کتاب کاملا گفتگو محور است، هیچ موضوعی به طور کامل تشریح و بررسی نمیشود و برای فهمیدن بعضی از قسمت‌های کتاب نیز نیاز به داشتن دانش حداقلی درباره‌ی فلسفه،عرفان،اساطیر هند و خیلی از موارد دیگر است که بسته به صورت سوال متغیر است. اما به ‌طور کلی کتاب دریچه‌ایست به روی سوالاتی بی انتها که راه را برای مطالعات بعدی می گشاید و قطعا شروع خوبیست برای خواندن آثار این متفکر بزرگ.این یادداشت نیز گذرییست از روی علاقه‌شخصی به قسمتهایی از کتاب که مربوط به تفاوت‌های شرق و غرب  و شکاف‌های بین تمدنی است.امیدوارم این تلخیص بیشتر از آنکه کژفهمی ایجاد کند برانگیزاننده‌ای باشد برای مراجعه به کتاب و فهمیدن بیشتر.ایرانی بودن یعنی چه؟بر زمینه چنین جهان فروپاشیده و شکسته و قطعه قطعه شده‌ای، ایرانی بودن به معنای ایرانی بودن در عین ایرانی نبودن است و تضادی که ازین امر برمی‌خیزد در ساخت و سامان آن رخنه میکند. ما به لحاظ آنکه فارسی حرف میزنیم ایرانی هستیم. اما به‌لحاظ آنکه جهان‌های دیگر در جهان ما تداخل می‌کنند، که یکدستی‌اش را به‌هم می‌زنند، که تداومش را تغییر می‌دهند، فرانسوی، امریکایی و حتی ژاپنی هستیم. به نظر من، آمیختگی فرهنگی در چنان سطوح گوناگون و تاریک و ناخودآگاهی عمل میکند که هیچکس از تاثیر آن یا از آلودگی آن در امان نیست.[...]ایرانی بودن دارای نشانه های متافیزیکی مشخص است. جهانی سراپا تنیده و تافته از نمادها، تصاویر، و رفتارهای قالبی است که مطابق نظمی خاص بر یکدیگر عمل میکنند و نوعی نقش هستی را رقم میزنند، اما در آن هر کارکردی، هر وجودی، جای خاص خود را دارد. ما میدانیم از کجا آمده‌ایم و به کجا میرویم و معنای زندگی و پایان محتوم مرگ را میشناسیم. همچنین کلیدهای مناسبی برای گشودن اسرار در اختیار داریم. بدینسان ما در جهانی امن، آشنا و بسیار قراریافته زندگی میکنیم. اما ناگهان این جهان دیگر تنها نیست. دیگر محیط‌زیست خود، محوطه مصون خود، حریم ذهنی خود و تبارشناسی خاص خود را ندارد. این جهان در تماس و سایش با جهان های دیگر است، بویژه با جهانی که شاخه‌هایش در سراسر جهات میگسترد.[...]ما دائما به حمایت عاطفی نیاز داریم. نمیتوانیم بدون احساسات والا زندگی کنیم. بیرون از گرم‌خانه عاطفی روابط عمیق انسانی‌مان می‌خشکیم و ملول و افسرده میشویم. بعلاوه ما اهل مبارزه نیستیم _ گیرم که استثناء فراوان باشد _ ما سر ستیزه‌جویی و مبارزه‌طلبی نداریم. اینهمه را از دور می‌پسندیم و این احساسی است که بیانش بسیار مشکل است اما با اینهمه وجود دارد و در نهان، فلسفه‌ی زندگی ما را میسازد: میل به سپردن امور به دست تقدیر، نشستن بر لب جوی و گذر عمر را نگریستن. بی شک خیام نیز اگر زنده بود با این رویّه مخالفتی نداشت.چرا باید یک زبان غربی آموخت؟زبان های ما، علیرغم غنای انکارناپذیری که در زمینه های خاص خود دارند، قادر نیستند ما را با آنچه در جهان میگذرد مربوط سازند. به این دلیل ساده که در زیر و بالا شدن‌های عظیم علمی تاریخ شرکت نکرده‌اند. از این رو برای حمل واژگان مفهومی بسیار وسیع علوم انسانیِ مدرن ناتوانند.ازین رو این زبان ها با زمانه شان در وضعیتی نامتعادل قرار میگیرند. در صورتی که یک زبان غربی را به طرزی اساسی و عمیق نیاموزیم، در کنار مسائل خواهیم ماند و چاره دیگری جز توسل به دامان ترجمه نخواهیم داشت. که ترجمه ها خود نسبت به اصل کتاب‌ها بسیار تاخیر دارند و غالبا بسیار بدند و از طرف دیگر منبع پایان‌ناپذیر سوءِتفاهم های بزرگ میباشند.[...] مثلا زبان فارسی این زبان شعر را در نظر بگیرید. هر قدر که این زبان از موهبت اسطوره‌ای_شعری بهره‌مند است و بر افق نمادها و تصاویر چندوجهی بدیع گشوده است، به همان اندازه در رساندن دقت مفاهیم و در محدوده معین عقاید سرراست و بی‌ابهام دست بسته است.غرب چه دارد که ما نداریم؟من فکر میکنم فرهنگ‌ها با هم تفاوت دارند، و چه بهتر. ادراک هایی که از زمان، از فضا، از علیت وجود دارند، برحسب جهان‌های مختلف، متفاوتند. ازین روست که با شکاف میان تمدن ها روبروایم. با اینهمه، ارزش‌های عام و جهانشمول وجود دارند که زاده فرهنگ غربی و در نتیجه مدرن‌اند و نمی‌توان آنها را نادیده گرفت. مانند حقوق بشر، حق شرکت در حکومت پارلمانی و آزادی های مدنی و سیاسی. همه این عقاید از تحولی برآمده‌اند که در غرب رخ داده است و ثمره حکومت لائیک و زایش سوژه_شهروند، به مثابه منبع حق و خودمختاری و مفهوم حاکمیت مردم و غیره‌اند.در روزگار ما این عقاید دستاوردهای مدرنیته‌اند. ما به هر فرهنگی که متعلق باشیم، نمیتوانیم نسبت به این دستاورد عظیمی که به خیر عام و میراث تمامی بشریت بدل گشته است بی اعتنا بمانیم. واقعیت حق رای دادن، واقعیت پایان دادن به حکومت استبدادی خودکامه و واقعیت به دست گرفتن سرنوشت خویش، حق فسخ‌ناپذیر انسان روی زمین از هر ملیت، کشور، یا فرهنگی است. حقوق بشر چینی یا حقوق بشر هندو وجود ندارد. فقط حقوق‌ بشر، همین و بس، وجود دارد.ما چه داریم که غرب ندارد؟هر قدر که فرهنگ غربی در تحلیل واقعیات و در دلمشغولی بیمارگونه‌اش به رده‌بندی کردن همه چیز و فهمیدن همه چیز پر از تنوع و تفاوت است، به همان میزان روح و جانش تهی و عاطل و چشم‌انتظار بیان درد دل خویش است. البته از طریق هنر روایت و حکایت حال خود را بیان میکند. اما همه این پدیده ها در حاشیه جامعه باقی می‌مانند. جامعه‌ای که هنر را نیز به‌کردار همان بازیچه‌هایی که بی‌وقفه تولید میکند مصرف میکند.[...]همه آنان (اشاره به علامه طباطبایی، سیدجلال آشتیانی، حاج ابوالحسن رفیعی قزوینی، حکیم الهی قمشه‌ای) حکیمانی فرزانه بودند. بدین معنا که شیوه هستی و شیوه معرفتشان با هم در هماهنگی و صلح محض بود و هیچگونه گسست و تناقضی در آنان ایجاد نمیکرد. در برابر این انسانهایی که با خود و با جهان در هماهنگی محض بودند، انسان خود را آسوده و امن و همنوا با ضرباهنگ هستی می یافت؛ ضرباهنگی که در آداب و رسوم و سنت ما نیز وجود داشته. این قشر _ که بی شک در راه نابودی است _ دیگر در غرب وجود ندارد. در غرب فضلا و روشنفکران و دانشمندان بسیار برجسته داریم، اما پیر فرزانه نداریم. چرا که در غرب بین عقل و دل فراق افتاده است. و همه چیز به فراخ‌تر کردنِ این شکاف درمان‌ناپذیر میان این دو پاره‌ی وجود کمک میکند.حکیمانی که از آنان یاد کردم اگرچه انسان هایی استثنایی بودند، یادبود هایی بودند که به گذشته تعلق داشتند. و از زمانه جامعه‌ای که در حال جهش بود بیرون بودند. کسانی که فرزند زمان خویشتن باشند اندک‌شمار بودند.در قلمرو تفکر باید موافق وزن رقصید. باید با ضرباهنگ رویدادها همگام بود، باید همعنان با حرکات تاریخ تکامل یافت، وگرنه از این عقب‌افتادگی های مورب، کژآهنگی های بسیار به بار می‌آید و نتیجه آن نگاهی نیمه‌افلیج و آگاهی‌های کاذب است.[...]اما نمیتوان از ساکنان سیاره خواست که یک شبه حکیم و فرزانه شوند. این امری ناممکن است. اما شاید بدین صورت ممکن باشد که از خود بپرسیم که چگونه میتوان فعال بود، کار کرد، نان خود را به کف آورد، میوه کار خویش را چید و در عین حال هشیارانه آگاه بود که زندگی تنها در کار خلاصه نمیشود، که اقلیم‌های دیگری از هستی وجود دارند، صداهای دیگری هستند که ما را میخوانند. اگر بتوانیم دامن زندگی را در این بُعد به چنگ آریم، به گمان من به جای خود پیشرفت عظیمی کرده‌ایم. لبه تیز حرصِ گردآوردنِ غنائم را کند کرده‌ایم.پس این تمدن چندهزارساله‌مان به چه دردی خورد؟گذشته تمدن‌ها مانند سن انسان است. هر قدرکه پیرتر باشیم بیشتر به خاطراتمان روی می‌آوریم، بیشتر با وزن نوستالژی و روزگار رفته زندگی میکنیم. برای کشورهای کهن چون کشور ما، گذشته همه چیز است. ما بنابر ترجیع‌بند‌های تکراری دریغاگویی‌های ابدی زندگی میکنیم. گویی که سوای این گذشته پرافتخاری که ما را در حسرت رویای طلایی‌اش می‌خورد و می‌بلعد، هیچ مایه امید دیگری وجود ندارد. هر قدر سایه گذشته بیشتر می‌گسترد، منظره آینده محدودتر میشود.آنچه در ایالات متحده مرا به‌شگفت می‌آورد، این قوه و خاصیت رویای جمعی است که عصرها را پیشبینی میکند و فضای خیالی آرمان_شهریِ نفس آمریکایی را بوجود می‌آورد. آمریکا به قیمت نداشتن گذشته، بی‌وقفه رویای آمریکایی را می‌بیند و بنابر پندارهایش آینده را مجسم و بازبینی می‌کند.آیا مدرن‌ شدن یعنی غربی ‌شدن؟این غرب نیست که شکلِ جهان را عوض کرده است بلکه جهش فوق‌العاده انسانِ اندیشه‌ورز است که در سحرگاهِ انقلاب صنعتی به وقوع پیوست، و این جهش، از طرفی، در منطقه فرهنگی معینی که همان اروپای غربی باشد رخ داد. درست همانگونه که انقلاب نوسنگی هزاران سال پیش در مناطق دیگر سیاره اتفاق افتاد. بشریت، همان‌سان که جهش‌های قبلی‌اش را جذب کرده‌است، باید بتواند این جهش تازه را_ که از آنجایی که ما ساکنان سیاره مادر هستیم از آن ما نیز هست_ درونی کند.[...]بی چنین جهشی، پدیده علم و پیشرفت‌های حیرت‌آوری که در سایه آن به دست آمد، هرگز وجود نمی‌داشت.واقعیت این است که دیگر فرهنگ‌های بزرگ سیاره در این پدیده شرکت نجستند. بلکه آن را بسیار دیر و به فاصله چندین قرن دریافتند. در حال حاضر جذب آن برایشان بسیار دشوار است، اما درام در اینجاست: راه دیگری در پیش ندارند. زیرا همان‌گونه که گسترش این پدیده بازگشت‌ناپذیر است، جذب آن نیز چنین است. آه های ما بر ویرانه‌های سوخته روزگار گذشته از حسرت و دلتنگی‌مان برمی‌آیند. بنابراین باید خودمان را با آن وفق دهیم. همانگونه که در گذشته با جهش‌های پیشین در تاریخ بشریت درآمیختیم، ازین دیدگاه، این جهش، مِلک طِلق غرب نیست،بلکه سرنوشت بشریت نیز هست. از همین روست که تقابل شرق و غرب دیگر معنایی ندارد.تکلیف مذهب چه میشود؟امروز، به‌دلیل همزیستی فضاهایی که از نظر تاریخی باهم فاصله دارند، مذهب امری خصوصی خواهد شد. زیرا که به‌طور کلی با رابطه ما با یک فرهنگ معنوی معین، با آشنایی ما با زبان نمادین آن، و با دستیابی ما به نظام مستور آن سروکار دارد. خلاصه آنکه، پیوند شخصی ما را با ارزش های عظیمی که نسل به نسل به ما رسیده‌اند آشکار میکند.[...]بازگشت مذهب در غرب به نظر من نوعی بازگشت به معنویت است. به نظر من باید بین معنویت و شریعت تمایز قائل شد. معنویت پیش از تاریخ روح را، فارغ از تبلور آن در این یا آن فرهنگ مذهبی، آشکار میکند. معنویت به دلهره‌های متافیزیک انسان، مانند مسئله مبدا، مرگ و رستگاری پاسخ‌های عینی میدهد. در این معنا، زندگی مهلتی میان هبوط و رستگاری، میان ازل و ابد است. و این دوران، دوران آزمایش است.[...]ما در جهانی زندگی میکنیم که دارای مراتب متعدد آگاهی است و همه انسان‌ها، از هر فرهنگی که باشند، باید در این زورآزمایی درگیر شوند. این تنها تقدیر ما نیست. بلکه سرنوشت انسان غربی نیز هست. انسان غربی آنقدر این جهان درونی را به فراموش‌خانه‌های ناخودآگاهش رانده است که دیگر هنر اداره‌اش را از دست داده است. حتی دیگر بر دوپارگی شخصیت خود وقوف ندارد. این امر نمیتواند مدت زیادی چنین باقی بماند. واپس‌رانده‌ها از راه‌های کج و پیچ‌در‌پیچ به سطح خواهند آمد. از راه‌های موازی _ ستاره‌شناسی، یوگا، ذن، جادوگری _ و خلاصه به تمام وسایل غیرعقلانی میسر و متصوری که بتواند تخیل انسان غربی را تسخیر کند خود را نشان خواهند داد. روان انسان نیاز دارد که خود را بیان کند و زبان خاص خود را دارد همانگونه که عقل زبان خاص خود را دارد.دموکراسی یک تجمل است یا یک نیاز؟من ازین جهت به دموکراسی معتقدم که راه و چاره دیگری جز آن سراغ ندارم. حزب واحد برایم مانند روح سیاسی واحد است که هرقدر متعالی و والا باشد، مرا از ترس به‌لرزه می‌آورد. از سوی دیگر میدانم که دموکراسی بهترین راه‌حل نیست اما زیانش از بقیه کمتر است. نیز میدانم که دموکراسی را به دشواری میتوان به جایی منتقل کرد، زیرا نیاز به برخورداری از فرهنگ شهروندی و اجتماعی دارد که بسیاری از کشورها از آن محرومند. چرا که آن روند تاریخی مشابه را طی نکرده‌اند.[...]بعلاوه به نظر من دموکراسی دیگر یک تجمل نیست. بلکه حتی یک نیاز است. همانگونه که صنعتی شدن مستلزمِ داشتن صلاحیت، افراد متخصص و آگاهی عمل است، دموکراسی نیز نیازمند به تغییر رویّه ذهنی است: یعنی به روحیه مداراگر، قبول دیگری و نظام چندحزبی و کثرت‌گرا نیاز دارد که در طرز رفتار و سلوک انسان‌ها ریشه دوانده باشد. نیز باید انسان از حالت رعیت‌وار خود به درآید و به سوژه-من بدل شود. از آن خود جمعی که در توده بی‌شکل جماعت حل شده است به شهروندی خودمختار و صاحب حق تبدیل گردد.برای ایجاد یک جامعه کثرت‌گرا باید، به طور همزمان، هم زیربنای اقتصادی و هم نهادهایی را در سطح سیاسی و اجتماعی مظهر آنها هستند به‌وجود آورد. و نیز گمان نمیکنم که در کشوری که سطح زندگی در آن زیر آستانه حداقل معاش است و مردم آن هیچ آگاهی سیاسی ندارند، حتی بتوان خواب دموکراسی را دید.ارزش‌‌های غربی یا جهانی؟مسئله این است.من به ارزش‌های جهانی نظر دارم. زیرا برای حقوق فردی باید حداقلی از اعتبار و تضمین درکار باشد. من توقیف خودسرانه افراد را دوست ندارم. دوست ندارم زیر سایه خودکامگان و مستبدان زندگی کنم. ازین نقطه نظرها، آری مدرن هستم و این را می‌پذیرم. بنابراین، حداقلی را باید رعایت کرد. زیرا اگر این حداقل حرمت و اعتبار را نپذیریم بی‌شک جنگهای عقیدتی و قومی از سرگرفته خواهد شد. ارزش‌های جهانی، ارزش‌هایی بی‌طرفند که میتوانند خود را با هر اعتقاد و ایمانی وفق دهند، به شرط آنکه آنها را در فضای ویژه خودشان راحت بگذاریم.ما نمیتوانیم در سنت در معنای واپس‌گرای آن باقی‌ بمانیم. وگرنه دایناسوری خواهیم شد که با محیط اجتماعی و محیط زیست خود تطبیق نیافته است. همانگونه که تولید مهارگسیخته ماشین تکنولوژی نوعی آلودگی ذهنی و محیطی و اجتماعی است، تاریک اندیشی نیز نوعی آلودگی وخیم تر است، زیرا جلو هرگونه آگاهی را مسدود میکند.+ خیلی شد که! ولی سیو کنید بخونید بعدا...از قشنگترین کتابای دنیاست،گفتگو با مردی که به یک هویت منسجم از چهل‌تکه‌ی دنیا رسیده...واقعا سیروسلوکیه برا خودش این کتاب.+ و از اینکه چقدر من به زندگی چندزبانه و پر از سیر و سفرش حسودی کردم هم نگم براتون...تو قرنطینه نخونید که تقویت کننده‎ی قویِ افسردگیه...(حالا درسته زندگی ما خارج قرنطینه هم همچین آش دهن‎‌سوزی نیست) </description>
                <category>فاطمه شربتی</category>
                <author>فاطمه شربتی</author>
                <pubDate>Tue, 15 Sep 2020 15:35:59 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سمبولیسم در رمان شرق بهشت</title>
                <link>https://virgool.io/ketabaz/%D8%B3%D9%85%D8%A8%D9%88%D9%84%DB%8C%D8%B3%D9%85-%D8%AF%D8%B1-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B4%D8%B1%D9%82-%D8%A8%D9%87%D8%B4%D8%AA-fvi0sfb0bj5l</link>
                <description>این یادداشت نه نقد است و نه معرفی کتاب...و به احتمال زیاد هم حاوی اسپویل!اخیرا کتاب شرق بهشت اثر جان اشتاین بکِ بزرگ را خواندم و شیفته‌ی قلمِ بینظیر این نویسنده‌ی چیره‌دستِ آمریکایی شدم.سیل کلمات پیاپی به زیباترین شکل ممکن جاری میشد و حکایت از عمیق ترین احوالاتِ انسانی میکرد.کتاب به ظاهر سرگذشت دو نسل بود اما در باطن روایتی بود به بلندای تاریخ؛نسل اول یا آخر فرقی نمیکند همه‎ هابیل‌ها و قابیل‌هایی هستیم گرفتارِ بزرگترین جنگ بشر با خویش یعنی جدالِ خیر و شر!صحبت کردن از کتابی به عظمتِ شرق بهشت کار بسیار سختیست ازین جهت که کتاب در ابعاد بسیار متنوعی داستان را پیش میبرد حتی فیلمی که با اقتباس از این کتاب توسطِ الیا کازان کارگردان مشهور آمریکایی ساخته شد نیز فقط توانست گوشه‌ی کوچکی از انتهای داستان را آن هم با حذف بسیاری از کاراکترها و دخل و تصرف در روایت اصلی داستان،به تصویر بکشد.کتاب ابعاد معنوی،روانشناختی،اجتماعی،تکنیکی و تاریخی بسیاری دارد اما هدف من در این یادداشت کوتاه فقط بررسی عناصری در این داستان است که در بُعد دیگر خود شاید در دنیایی موازی، روایتگرِ سرگذشت انسان های دیگری هستند، انسان‌هایی که تاریخ را شروع کردند و قطعا ما،بشر امروز نیز بعنوان فرزندان قابیل بی‌نصیب نیستیم از تمامِ آن وسوسه ‌ها،ناکامی ها و مبارزه ها...این یادداشت گذرِ کوتاهیست به سمبولیسمِ به‌کار‌رفته در این کتاب که برای من به شخصه جذاب‌ترین بُعد این رمان بود.لطفا اگر هنوز این کتاب را نخواندید،بخوانید و سپس به این یادداشت برگردید.                                           نسخه الکترونیک رمان شرق بهشت را میتوانید ازین لینک تهیه کنید. https://fidibo.com/book/7006-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B4%D8%B1%D9%82-%D8%A8%D9%87%D8%B4%D8%AA دره‌ی سالیناس:توصیفات بینظیر نویسنده از قله‌های مشرق و مغربِ دره‌ی سالیناس بدون شک بیانی دیگر از زمین و سیطره‌ی خیر و شر بر آن است.سالیناس نمادِ زمین و قله‌های روشن،شاد و آفتابگیر گابیلن در سمتِ مشرق  نماد خیر و قله های تیره و ترسناک سانتالوچا در مغرب نماد شر و گناه است و ساکنین این دره نماد تمام انسان هایی هستند که از گذشته تا به امروز در جدال بین خیر و شر زاده میشوند و جان میگیرند و جان میدهند.قله‌های گابلین را یادم هست که در سمت خاور بر دره مشرف بودند،قله‌هایی روشن و شاد،آفتابگیر و زیبا،قله‌های افسون کننده ای که آدم دلش میخواست از کوره‌راه های ولرمش با تلاش بالا برود،انگار از زانوان مادری عزیز بالا بلغزد.کوه های دلفریبی بودند که زینت‌شان علف‌های سوخته از هرم آفتاب بود.در طرف باختر سلسله کوه‌های سانتالوچا،در دل آسمان نقشه بسته بودند،توده ای تیره و مرموز که میان دریا و دره حائل بودند،غیردوستانه و خطرناک.از باختر همیشه میترسیدم و خاور را همیشه دوست داشتم.نمیتوانم بگویم چرا.هدیه:داستان هابیل و قابیل را همه‌مان به یاد داریم؛قابیل کشاورز بود و هدیه‌ای از محصول زمینِ خویش برای خداوند آورد.هابیل نیز گله‌بان بود و از نخست‌زادگان گلۀ خویش و پیه آنها هدیه ای آورد و خداوند هدیه او را منظور داشت.اما قابیل و هدیه او را نپذیرفت.در نسل اول نیز چارلز و آدام که بازیگران نقش اجدادشان قابیل و هابیل هستند،هر کدام برای جلب توجه پدر(خدا)هدیه ای را تقدیم او میکنند.آدام توله‌سگی را به پدر هدیه میکند و چارلز چاقوی زینتی و گران‌قیمتی را تقدیمِ پدر میکند.اما پدر آنها هدیۀ پسر محبوبش آدام را میپسندد.او هرچه را که تو برایش می آوردی دوست داشت.مرا دوست نداشت.چیزهایی را هم که به او میدادم نمی‌پسندید.هدیه‌ای را که به او دادم یادت می‌آید؟چاقوی جیبی را؟مقدار زیادی چوب بریدم و فروختم تا توانستم آن چاقو را بخرم.خب،حتی آن را با خودش به واشینگتون نبرد.هنوز توی کشواش است.تو توله‌سگی به او دادی که هیچ ارزشی نداشت.عکس توله‌سگت را نشانت میدهم.در تشیع‌جنازه او حضور داشت.سرهنگی او را توی بغلش گرفته بود.در نسل بعد کالب و آرون،پسرانِ آدام عهده دارانِ نقشِ اجدادشان هستند.کالب بخاطر جبران خسارتی که پدرش از فروش کاهوها متحمل شده ‌بود و همچنین بخاطر جلب محبّتِ پدرش چندین ماه کار کرد و با فروش لوبیا پانزده هزار دلار سود بدست آورد و همه‌ی این پول را در روز تولد پدرش در پاکتی کوچک به او هدیه کرد.آرون نیز خبر ورودش به دانشگاه را بعنوان هدیه‌ی تولد پدرش درنظر گرفت.ولی اینبار نیز &quot;پدر&quot; هدیه پسر محبوبش(آرون) را برگزید.نه هرگز این پول را قبول نخواهم کرد.خیلی خوشحال میشدم اگر همان هدیه را که برادرت به من داد،تو هم میدادی...مباهات کردن به کارش و خوشحالی دیدن موفقیت هایش.پول،حتی اگر از راه شرافتمندانه ای هم به‌دست بیاید،هم ارزش آن نیست.(به آرامی پلک هایش را بلند کرد و پرسید):دلخوری؟نه،دلخور نباش.اگر میخواهی هدیه‌ای به من بدهی،زندگی خوبی را به من ارائه کن.این چیزیست که من برایش ارزش قائلم.(کتاب تبعیض بین فرزندان را وراثتی نشان می‌دهد)برادرکشی:در نسل اول چارلز بخاطر تبعیضی که پدرش بین فرزندان قائل بود،بخاطر حسادت و شاید بخاطر طینتی که این چنین سرشته شده‌بود و سرنوشتی که این چنین رقم خورده‌بود دست به ارتکاب جرمی نابخشودنی زد همان جرمی که نظیرش را جدش قابیل در حق برادر خویش مرتکب شده بود_برادرکشی. ولی سرنوشت طور دیگری رقم خورد و چارلز برخلاف جدّش قابیل موفق به کشتن برادرش نشد و شاید دقیقا به همین دلیل،این سنت برادرکشی به نسل بعد منتقل شد. در نامه‌ای چارلز به برادرش می‌نویسد:«احساس میکنم چیزی تمام نشده،کاری انجام نشده و من یادم نمی آید چه کاری.فقط میدانم چیزی انجام نشده!»و این کار تمام نشده را کالب به پایان می رساند.اما اینبار نه با سلاحی همچون سنگ یا چاقو بلکه با کلام خویش و بوسیلۀ سلاحی به برّندگیِ حقیقت برادرش را به دام مرگ میکشاند.کالب با علم کامل به این موضوع که فهم حقیقتی چنین تلخ (مادرشان نمرده بلکه آن ها را در کودکی ترک کرده و الان نیز صاحب روسپی‌خانه‌ای در حومۀ شهر است.) چه بر سر برادر معصوم و پاکش خواهد آورد  او را با مادرشان که آیینۀ تمام‌نمای رذالت‌ها بود، روبرو کرد و این چنین بود که او نه جسم برادرش بلکه روح برادرش را به قتل رساند.(آرون بعد از فهمیدن این حقیقت دانشگاه را ترک کرده و به جنگ میرود تا خودکشی افتخارآمیز تری را مرتکب شود.)تیمشل:خداوند بعد از پذیرفته نشدن هدیه قابیل به او گفت:&quot;چرا خشمناک شدی و چرا سر خود به زیر افکنده‌ای؟اگر نیکویی میکردی آیا مقبول نمی شدی؟و اگر نیکویی نکردی گناه بر در کمین است و اشتیاق تو دارد.اما تو (میتوانی)بر وی مسلط شوی.&quot;در نسخه‌ی عبری کتاب مقدس خداوند از واژه‌ی &quot;تیمشل&quot; خطاب به قابیل استفاده میکند.این کلمه نقش بسیار مهمی را در پیام اصلی این کتاب بعهده دارد در واقع تم این کتاب بر پایه‌ی کلمه‌ی &quot;تیمشل&quot; بنا شده است.                برای این واژه ترجمه‌های انگلیسی متعددی ذکر شده که تفاوت این ترجمه‌ها تاثیر بسیار مستقیمی بر فهم انسان از سرنوشت خویش دارد.سه ترجمه ازین کلمه در کتاب مورد بررسی قرار گرفته است:خداوند به قابیل وعده میدهد که او قطعا بر گناه فائق خواهدآمد.(&quot;thou shalt rule over him&quot;)خداوند به قابیل فرمان میدهد که بر گناه چیره شود.(&quot;Do thou rule over him&quot;)خداوند به قابیل اختیار میدهد و انتخاب را به او واگذار میکند.(&quot;Thou mayest rule over him&quot;)پس از بررسی ترجمه‌های مختلف این کلمه،لی آشپز چینی آدام تراسک توضیح میدهد که ترجمه درست تیمشل همان &quot;Thou mayest&quot;است به معنی &quot;تو میتوانی&quot; یا &quot;تو حق انتخاب داری&quot;.این ترجمه برخلاف ترجمه‌های دیگر راه انتخاب باقی میگذارد و مسئولیت درنهایت به عهده‌ی انسان است.لی تاکید دارد که این کلمه قطعا مهم‌ترین کلمه‌ی جهان است چرا که بر زندگی تعداد بیشماری تاثیر گذاشته است.در فرقه‌ها و کلیساها میلیون‌ها مومن از دستور &quot;چیره شو&quot; پیروی میکنند و میلیونها انسان دیگر به &quot;تو برآن چیره خواهی شد&quot; معتقدند و زندگی خود را به دست سرنوشت سپردند.ولی &quot;تو میتوانی&quot; به انسان شأن و منزلت میدهد،او مختار است که ضعف و پلیدی را برگزیند یا مسیر سرنوشت را طور دیگری رقم بزند.کالب نیز بعد از پذیرفته نشدن هدیه‌اش از طرف پدر مشابه این جمله را از زبان لی می‌شنود:&quot;در وجود خودت هست.کارهایت به خودت بستگی دارد...تو این چاره این امکان انتخاب را داری.&quot;در انتهای کتاب نیز وقتی کالب برای طلب بخشش بر بالین پدر بیمارش رفت،پدر (درجایگاه خداوند) نیز  با گفتن کلمه‌ی &quot;تیمشل&quot; ادامه‌ی مسیر سرنوشت را برعهده‌ی فرزندش نهاد.لی گفت:پسرتان زیر بار خطایش دارد خرد میشود...خطایی بیگانه،بیگانه...خطایی که برای او خیلی سنگین است.او را از خودتان نرانید.آدام،جانش را از او نگیرید.دعای خیرتان را نثارش کنید.او را با خطایش تنها نگذارید.آدام،صدایم را میشنوید؟[...]پلک‌های آدام روی چشمهای خسته‌اش باز شد.لب‌هایش از هم فاصله گرفتند،متورم شدند از ادای کلمه امتناع کردند،دوباره کوشیدند.سپس ریه‌هایش از نفس تهی شد و نفس گرمش از میان دندان‌های به‌هم‌فشرده اش بیرون زد.کلمه ادا شده انگار توی هوا معلق ماند.«تیمشل!»گناه دوم:پس از اینکه قابیل برادرش را به قتل رساند خداوند از او پرسید:برادرت هابیل کجاست؟                                                                        قابیل پاسخ داد:نمیدانم.مگر من پاسبان برادرم هستم؟گناه اول قابیل برادرکشی بود و گناه دوم او دروغ بود. کالب هم پس از روانه کردن برادرش به سوی مرگ در پاسخ به پدرش که سراغ آرون را از او می گرفت گفت:&quot;هیچ نمیدانم. مگر من نگهبانش هستم؟&quot;نشان:و خداوند گفت چه کرده‌ای خون برادرت از زمین نزد من فریاد برمی‌آورد.و اکنون تو ملعون هستی از زمینی که دهان خود را باز کرد تا خون برادر تو را از دستت فروبرد.هرگاه کار زمین کنی همانا قوت خود را دیگر به تو ندهد و پریشان و آواره در جهان خواهی بود.قابیل به خداوند گفت عقوبتم از تحملم زیاده است.اینک مرا امروز بر روی زمین مطرود ساختی و از روی تو پنهان خواهم بود و پریشان و آواره در جهان خواهم بود و واقع میشود هر که مرا یابد مرا خواهد کشت.خداوند به وی گفت پس هر که قابیل را بکشد هفت چندان انتقام گرفته شود و خداوند به قابیل نشانه‌ای داد که هرکس او را یابد وی را نکشد.پس قابیل از حضور خداوند بیرون رفت و در زمین نود به طرف شرقی عدن ساکن شد.خداوند برای محافظت از جان قابیل بر بدن او نشانی باقی گذاشت تا شناخته شود.در نسل اول چارلز نیز در طی اتفاقی پیشانیش زخمی بر میدارد که با زخم های دیگر فرق دارد.&quot;نمیدانم چرا این همه از بابت آن ناراحت میشوم.جای زخم های دیگری هم روی بدنم دارم.انگار با این زخم نشان شده ام.&quot;ارض موعود:اگر فارغ از شباهت این دو برادر به هابیل و قابیل،به صاحبان اصلی نامشان (هارون و کالب) هم توجه کنیم متوجه حقیقت کوچک دیگری میشویم.بنی اسرائیل که قومی یکتا پرست بودند بدلیل ظلم و جور فراعنه‌ی مصر، به رهبری موسی از سرزمین مصر گریختند و به سمت ارض موعود (اسرائیل کنونی) رهسپار شدند.(چرا که سرزمین آباء و اجدادیشان بود) ولی پس از رسیدن به آنجا متوجه شدند که این سرزمین پیش از آنان به تصرف قومی دیگر درآمده بود.موسی از قومش خواست تا برای آزادسازی کنعان بجنگند اما بنی اسرائیل سر باز زدند و  چهل سال را در بیابان های اطراف کنعان سپری کردند و تعداد زیادی از بنی اسرائیل از جمله موسی و هارون نیز جان خود را در این سالهای بی آبی و محرومیت از دست دادند.سرانجام بنی اسرائیل به رهبری یوشع به کنعان حمله کردند و بخش های زیادی از این سرزمین را دوباره مالک شدند.کال گفت:اسم من کالب است.کالب به ارض موعود رسید.هارون برخلاف کالب به ارض موعود نرسید.به احتمال زیاد ارض موعود نمادیست از زنده ماندن ، پیروزی،بقای نسل و ...ولی قابیل زنده ماند و بچه هایی از خود به جا گذاشت،حال آنکه هابیل،فقط در داستان نامی از او برده شده است.ما فرزندان قابیل هستیم و عجیب نیست که سه تا آدم بزرگ،هزاران سال پس از آن ماجرا،درباره‌ی آن، چنان بحث میکنند که انگار همین دیروز در کینگ‌سیتی اتفاق افتاده و حکم دادگاه هم هنوز درباره آن صادر نشده است؟!سخن آخر:از زیبایی‌های این کتاب میتوان به مهارت نویسنده در بیان افکار و وسوسه‌های آدمی اشاره کرد.نویسنده در نسل اول ما را درمقابل شرارت و در نقشِ پسرِ محبوبِ پدر (آدام) قرار میدهد؛ما با آدام تجربه می کنیم،سختی میکشیم،بزرگ میشویم،عاشق میشویم.ما درک میکنیم چرا آدام دست به عمل شرورانه ای نزد.ما درک میکنیم آن دزدی کوچک نیز بعلت سیری از اتفاقات کاملا متقاعدکننده‌ای رخ داده بود.ما درک میکنیم چرا آدام &quot;خوب&quot; ماند.اما نویسنده در نسل دوم ما را راهیِ سفر دیگری میکند،سفری توام با وسوسه و درد و رنج و ناکامی.       ما اینبار کالبی میشویم که اگرچه در رنجِ بی‌مادری با برادر پاک‌طینتش همدرد است اما او آبرای دل‌انگیز و مهربان را در کنار خود ندارد.او موهای طلایی و نرم آرون را ندارد همان موهایی که باعث میشد هر غریبه‌ای ناخواسته دستی بر سر پسرک بکشد و او را شده با لبخندی از جیره‌ی محبت بی‌نصیب نگذارد.آرون زیباست. آرون محبوب است.آرون هنوز با حقیقت تلخی که کالب سالها با آن عجین است روبرو نشده،آرون طعم تبعیض را نچشیده است.                                                                                                                    ما در این کتاب می‌آموزیم هیچ انسانی گناهکار زاده نمیشود.ما شرارت را می فهمیم.می‌فهمیم چگونه بی‌عدالتی‌ها و تبعیض‌ها منجر به گناه میشوند.می‌فهمیم انسان قبل از گناه درون اتاق کوچک ذهن خود چه رنجی میکشد و بعد از گناه نیز با او در عذابِ وجدانی که حالا ناپاک شده شریک میشویم.                                        البته نویسنده قائل به جبر نیست.او گناه را با ناچاری انسان‌ از گناه توجیه نمیکند؛فقط امان میدهد تا درک کنیم تا خرده نگیریم تا این دور تسلسل تبعیض‌ها را ادامه‌دهنده نباشیم.در نهایت همه چیز به اختیار انسان و همان واژه‌ی سرنوشت سازِ «تیمشل» بازمی‌گردد.بزرگترین وحشت بچه اینست که دوستش نداشته‌باشند،از همه بیشتر ازین میترسد که رانده شود.هرکسی تا اندازه‌ای،کمتر یا زیادتر،رانده شده است.و خشم از آن ناشی میشود،و خشم آدم را برای انتقام‌گرفتن به ارتکاب جنایتی وامیدارد،و با جنایت خطا پیش می‌آید و این داستان بشریت است.اگر انسان از سوی کسانی که دوستشان دارد،رانده نمیشد آن چیزی نمیشد که در حال حاضر هست[...]وقتی بچه‌ای محبتی را که انتظار دارد از او دریغ میشود،لگدی به گربه‌ای میزند و خطایش را مخفی نگه میدارد،بچه‌ای دیگر پول می‌دزدد تا با آن محبت بخرد؛یکی دیگر دنیا را فتح میکند.همیشه همان چیز است:خطا،انتقام و باز هم خطا و اینبار بزرگتر.آدم تنها موجود زنده‌ایست که با پیشمانی آشناست.+اولین تجربمه...قطعا پر از نقصه اگر به چشمتون خورد بگید یاد بگیرم حتی غلط املایی.مرسی:)</description>
                <category>فاطمه شربتی</category>
                <author>فاطمه شربتی</author>
                <pubDate>Sun, 23 Aug 2020 13:23:28 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دانشگاه علوم پزشکی بابل کجاست؟</title>
                <link>https://virgool.io/@fatemehsharbati/%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%B9%D9%84%D9%88%D9%85-%D9%BE%D8%B2%D8%B4%DA%A9%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%A8%D9%84-%DA%A9%D8%AC%D8%A7%D8%B3%D8%AA-h4yeuwy9pdtj</link>
                <description>پارسال بعد اعلام نتایج کنکور سراسری شروع کردم به سرچ کردن راجع به دانشگاه های مختلف ولی خب اساسا هیچ محتوای درست و حسابی پیدا نمیشد تا بتونم یک دانشگاه رو کامل بشنوسم.من دلم میخواست بدونم دانشگاهی که قراره برم چه شکلیه؟چقدر سبزه؟چقدر بزرگه؟ولی انتخاب رشته شده بود برام مثل خریدن یک هندونه ی دربسته!فکر کن چمدوناتو جمع کنی بری به ناکجا!همون روزا بخودم قول دادم دانشجوی هرجا که شدم اطلاعات لازم رو در مورد اون دانشگاه بعلاوه چندتا عکس در اختیار بقیه هم بذارم و حالا هم الوعده وفا:)1-لوکیشن دانشگاهدانشگاه علوم پزشکی بابل برعکس دانشگاه نوشیروانی جای خیلی خوبی نیست.یعنی شما برای دسترسی به یک سری امکانات شهر بابل مثل رستوران و کافه و کتابفروشی های خفن و... باید بیست دیقه تا نیم ساعت پیاده روی کنید یا اسنپ بگیرین و ده دقیقه ای برسین!مهم ترین امکاناتی که ما داریم چاله بازاره،میوه های تازه،سبزیجات تازه:)+برای دریا هم باید برید بابلسر که با ماشین میگن یه 20 دقیقه ای راهه!2-فضای داخل دانشگاهاز قشنگیای داخل دانشگاه هرچی بگم کم گفتم.عرضم به خدمتتون که این دانشگاه درواقع یک باغ مرکبات بزرگ به همراه چندتا کاخه که یه چند تا ساختمون بیریخت دیگه کنار این همه قشنگی ساختن و تبدیلش کردند به دانشگاه!اون کاخی که تو تصویر اول دیدید پژوهشگاه و کتابخونه است و میتونید عضو شید ولی خب عموما هر کی از کتابخونه و سالن مطالعه ی دانشکده خودش استفاده میکنه.دانشکده پزشکی و دانشکده ی پرستاری مامایی تقریبا در مرکز دانشگاه قرار داره و سایر دانشگاه دور و بر اینا...دانشکده توانبخشی و دانشکده ی پیراپزشکی کنار هم دیگه و تقریبا پشت دانشگاه قرار دارن ولی خب یک محوطه ی کوچیک و یه تریای خوب دارن برای اوقات فراغت.دانشکده دندانپزشکی هم خیلی دوره و میشه گفت یک در جداگونه داره که رو به همین چاله میدون باز میشه:)سلف و تریای مرکزی و باشگاه و ساختمان ریاست و مسجد و... هم تقریبا کنار همن و در مرکز دانشگاه قرار دارند.+بخش پردیس بین‌الملل هم کلا خارج دانشگاه قرار داره.دانشکده پزشکیرو اون نیمکت بشینید ریلکس کنید به فلسفه ی آفرینش فکر کنید:)+اینو هم بگم که در جریان باشید عصرا وقتی دانشجو ها کم کم دانشگاه رو خالی میکنن موجودات زنده ی دیگه ای از فضای دانشگاه استفاده میکنن به نام شغال ها!البته یه سری سگ ولگرد و یه چند عدد روباه و خارپشت و مار هم در کنارشون از امکانات استفاده میکنن.در نتیجه خیلی سعی نکنین از طبیعت بکر دانشگاه دیدن کنید خصوصا شب ها:)ولی خب روز ها برید پرتقال بخورید کیفشو کنین.بر دانشجو حلال است حلال:)حیات وحش دانشگاه:)3-خوابگاهخب بنده درباره‌ی خوابگاه پسران اطلاعی ندارم فقط میدونم وضعیتشون از ما خیلی بهتره هرچند خوابگاهشون خارج از دانشگاه هست و صبحا باید بجنبن تا به اتوبوس دانشگاه برسند.اما خوابگاه دختران داخل دانشگاه هست و صبحا میتونن ده دقیقه ای پیاده خودشون رو به کلاسا برسونند و شب ها نباید دیرتر از 8 شب بیرون باشند.سال اول شما رو میبرن تو یک ساختمون درب و داغون به اسم نوین و خلاصه که همه جور امکاناتی باید با خودتون ببرید یا حداقل  تو خود بابل بخرید.اتاقای شیش نفره بعلاوه یه فرش و شوفاژ و پنکه و یخچال همین.             آشپزخونه مشترکه و جز اجاق گاز و سینک ظرفشویی چیزی نداره،ظرف های مورد نیاز رو با خودتون بیارید مخصوصا اگه بدغذا باشین و غذای دانشگاه رو نپسندین مجبور میشید برا خودتون آشپزی کنید.+دستشویی و حموم رو هم هر صبح تمیز میکنند نگران بهداشتش نباشید.+سالن مطالعه ، یک سوییت فرهنگی و یک سوییت ورزشی هم داریم اگه خدا بخواد!+حیاط خوابگاه هم بسی بزرگه و جون میده برای دویدن و بازی کردن،تاب هم به اندازه ی کافی موجود است. جدیدا هم شنیدم دوچرخه آوردن که دیگه این یک مورد منتهای آرزوهامه:)خوابگاه دختران4-غذانگران نباشید نمیذارن گشنه بمونید.از مرغ و گوشت و ماهی و برنج به اندازه ی کافی در هفته میخورید.                  هزینه‌ی غذا هم خیلی کمه،هر وعده 1500 تومن که باید از قبل سفارش بدید.اگر هم غذاهای دانشگاه رو دوست نداشتید دست به کار بشید و برا خودتون یه چیزی سروهم کنید.خوابگاه فرصت خوبی برای یادگرفتن آشپزیه!5-درس چی پس؟والا برای من سطح علمی دانشگاه اصلا اولویت نبود چون برای من اساسا نشستن سرکلاس درس برابری کامل داره با هدر دادن وقت!ولی خب بطور کلی باید بگم که استاد بد و خوب همه جا پیدا میشه.استادایی داریم که تمام طول ترم بچه ها در حال ستایش کمالاتشون هستن و استادایی که بچه ها منتظرن تا کلاسا تموم شه و با اکانت فیک براشون کلمات گوهربار بفرستن!(نوع دوم بیشتره)شما هم خیلی خودتون رو اذیت نکنین استاد سوال خارج از جزوه دربیاره یا نمره های عجیب و غریب بهتون بده در نهایت شما کار خاصی از دستتون برنمیاد.  به دانشگاه متکی نباشید و در هر رشته ای هستید از اینترنت و محتواهای نابش غافل نشید.  زیباترین:)+امکانات آزمایشگاهی اش خوبه یا شاید چون من جای دیگه ای رو ندیدم فکر میکنم خوبه!+حالا این همه حرف زدم ولی امیدوارم کرونا بذاره ما حداقل یکبار دیگه رنگ دانشگاه رو ببینیم...این کاخ شده کتابخونه.این کاخ شده محل ریاست!</description>
                <category>فاطمه شربتی</category>
                <author>فاطمه شربتی</author>
                <pubDate>Thu, 20 Aug 2020 18:28:56 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>