<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های فاطمه صاد</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@fatemehslvt</link>
        <description>واسئل خیالک: هل کان یعلم ان طریقک هذا طویل؟</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-15 00:27:31</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4554035/avatar/d5qReF.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>فاطمه صاد</title>
            <link>https://virgool.io/@fatemehslvt</link>
        </image>

                    <item>
                <title>راز</title>
                <link>https://virgool.io/@fatemehslvt/%D8%B1%D8%A7%D8%B2-dh6x85ovieve</link>
                <description>سلام عزیزکم. چه خوب که نیستی و این روزها را از سر نمیگذرانی! مضحک است، اما دلم میخواهد ان روز که تو در این جهان فرزندِ من میشوی همه‌چیز گل و بلبل باشد. هیچ خبری از این روزها به گوش نرسد و ما در بهترین برهه از تاریخ، بهترین والد و فرزندِ این جهان باشیم! جان دلم. کاش ان روزها که تو میایی جهان رنگِ خاکستریِ این زمان را از خود شسته باشد. من مطمئنم روزی که تو باشی جهان رنگِ خاکستری را به دور انداخته و اغشته به سبز خواهد شد. اما درِ گوشی بگویم، ممکن است جهان هیچگاه ان‌قدرها هم بی‌نقص و جینگیلی‌مستون نشود! که بی‌نقص نبودن انقدرها هم بدک نیست، این بی‌نقص نبودنِ جهان است که من را به سوی تو کشانده، اگر جهان سبزِ سبز بشود دیگر امید از بین میرود، گمانم امید از دل تاریکی و نقص سر بر اورَد. گمانم امید ان طنابی‌ست که با تمامِ عیب‌های زندگی ما را به زندگی جوش میدهد. تو هنوز نیستی و من گاهی خودم را در اینده‌ای پیدا می‌کنم که کنارِ تو نشسته‌ام و درباره‌ی همین روزها حرف میزنم. روزهایی که جهان خاکستری بود و ما خیال می‌کردیم رنگ‌ها برای همیشه گم شده‌اند. ان‌وقت شاید تو باور نکنی که ادمیانِ این زمان چطور از دلِ این‌همه تاریکی باز هم خانه میساختند، عاشق میشدند و برای فرداهایی دور نقشه میکشیدند. من اما خوب میدانم رازِ این روزها چیست، رازِ این روزهای من تویی که مُدام در گوشم زمزمه میکنی &quot;تو نمیتونی کم بیاری&quot; معلوم است که نمیتوانم، نباید کم بیاورم. جانِ دلم. تو تنها فرزندِ اینده‌ی من نیستی، تو پناهِ این روزهایی، پناهِ روزهای خاکستریِ اغازینِ جوانی‌ام. و من دوستت دارم، از روزهایی که نیستی و نمیدانم ایا به اغوشم خواهی رسید؟ تا روزهایی که خواهی بود و تا همیشه. امروز روزِ صد و ششم جنگ است. ۲۳ خرداد ۱۴۰۵- ۱۹</description>
                <category>فاطمه صاد</category>
                <author>فاطمه صاد</author>
                <pubDate>Sun, 14 Jun 2026 02:17:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از زیرِ اوار، اما میدوار</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D8%A7%D8%B2-%D8%B2%DB%8C%D8%B1%D9%90-%D8%A7%D9%88%D8%A7%D8%B1-%D8%A7%D9%85%D8%A7-%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%B1-ehlzyqxeruf7</link>
                <description>سلام عزیزکم. این روزها پس از از سر گذاراندنِ غم‌های جان‌فرسا، بزرگترین غم، غمِ از دست رفتنِ تو است. که اگر تو از دست بروی چه؟ تو از دست بروی به‌سانِ تمامِ انان که از دست رفتند و ما فقط به تماشایشان نشستیم. امیدوارم این روزها موفق به دزدینِ تو از من نشوند. جانِ کوچکم! این‌ها یادداشت‌های دختری هستند که در تاریک‌ترین و نامطمئن‌ترین روزهای زندگی‌اش، در نامعلوم‌ترین برهه از تاریخ، برای اینکه امید را از دست ندهد، نامِ تو را برای اینده انتخاب کرد. دختری که در این روزها بارها به پایانِ همه‌چیز فکر کرد، به پایانِ ادمها، به پایانِ خانه‌ها، به پایانِ رویاها و هر بار که ترس از همه‌سو به جانش افتاد، تو را به یاد اورد. عزیزِ قلبم. تو شکلی از امیدی. چراغ کوچکی که در دورترین نقطه‌ی تاریکی روشن مانده‌ای. روزنه‌ی نوری که از زیرِ خروارها اوار به چشم میخورد. هر بار که خبری هولناک به گوش میرسد و هر بار که چیزی در جهان فرو میریزد، من به یاد میاوردم که هنوز باید چیزی را برای تو حفظ کنم، اندکی مهربانی و ایمان، اندکی لبخند و محبت و اندکی توانِ ادامه دادن. جانِ دلم. این روزها تنها اینده‌ی من نیست که من را میترساند، ترسِ من از اینده‌ای است که شاید روزی سهمِ تو باشد و اگر ان اینده انطور که تو لایقی نباشد چه؟. با اینهمه، این منم که دست‌هایم را پُر از امید خواهم کرد، امید برای روزی که با دستانِ خالی مقابل‌ت نباشم. امید برای روزی که تو سهمِ من از اینده باشی. پسرکم. اگر روزی دنیا تو را ترساند، اگر روزی احساس کردی همه‌چیز در حالِ فرو ریختن است، یادت باشد که مادرت در چنین روزهایی زندگی کرده است. و از میانِ همان تاریکی‌ها، نامِ تو را به‌مثابه‌ی چراغی کوچک در دست گرفته و تا به اینجا اورده. تا اینده‌ای که تو در ان ایستاده‌ای.امروز روزِ صد و پنجم جنگ است.۲۲ خرداد ۱۴۰۵- ۲٠</description>
                <category>فاطمه صاد</category>
                <author>فاطمه صاد</author>
                <pubDate>Fri, 12 Jun 2026 23:32:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نازک‌نارنجی</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D9%86%D8%A7%D8%B2%DA%A9-%D9%86%D8%A7%D8%B1%D9%86%D8%AC%DB%8C-ex0eeal8ktk9</link>
                <description>سلام جانِ دلم. اگر روزی از من پرسیدی که پیش از مادر شدنت چه کسی بوده‌ای، شاید نتوانم جوابِ کاملی بدهم. اما برای‌ت خواهم گفت که زنی پیش از امدنِ تو زندگی میکرد که هنوز مادر نبود، اما قلبش سال‌ها زودتر از خودش به استقبالِ تو رفته بود. عزیزِ قلبم. اگر روزی برای‌ت بگویم، یعنی زمان از روی تمامِ این ترس‌ها و تردیدها عبور کرده است. یعنی زمان گذشته و من مانده‌ام، منی مانده و به مادریِ تو رسیده و ان‌موقع دیگر چه‌چیزی مهم‌تر از بودنِ تو در جهان است؟! حالا که تو هنوز از پشتِ پیچِ جاده پیدا نشده‌ای، این امید است که صدای قدم‌های منتهی به بودن‌ت را به من میرسانَد. پسرکم. من نمیدانم قرار بر این است خودم تو را به این دنیا بیاورم یا قرار است ۹ ماه یا چقدر، از باقیِ مادران عقب باشم! اما پیش از انکه در اغوشم باشی، من را افریدی، در امیدهای من زندگی کردی. من سالها پیش از ان‌که مادرِ تو باشم، در حالِ آموختنِ دوست داشتنِ تو هستم و این شیرین‌ترین روزهای اغازینِ جوانیِ من است. روزهایی که با نوشتن از تو و از برای تو میگذرد، میتواند تمامِ غم‌ها را بشورد و از زیر خروار خروار غم، من و امید را بیرون بیاورد! عزیزدلم، اگر بدانی این روزها امیدِ به احتمالِ بودنِ تو و امیدِ به امکانِ بودن در کنار تو چطور مادرِ هنوز متولد نشده‌ات را از منجلابِ ترس و تردید بیرون میکشد! میدانی در چه تناقضی دست و پا میزنم؟ از طرفی این نوشته‌ها برای تو است و از طرفی هرگز نمیخواهم بدانی مادرت روزی این‌طور شکننده و نازک‌نارنجی بوده! اما گمانم مادرت در سالیانِ دور هم کمی از این نازک‌نارنجی بودن را با خودش بیاورد.امروز روزِ صد و چهارم جنگ است.۲۱ خرداد ۱۴۰۵- ۲۱</description>
                <category>فاطمه صاد</category>
                <author>فاطمه صاد</author>
                <pubDate>Fri, 12 Jun 2026 01:40:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اینده منتظر است</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%85%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-hfzj77yhl8ga</link>
                <description>سلام عزیزکم. این روزها مُدام چیزی در گوشم صدا میکند &quot;پیش از مادر شدن، باید از این روزها عبور کنی&quot;. اری، باید این روزها تمام شود و ببینیم ایا من میمانم؟ منی میماند که مادریِ تو را بکند؟. پسرکم، تو هستی، تو همیشه بودی، این منم که هنوز متولد نشدم، این مادریِ توست که هنوز به واقعیت نیامده. عزیزتر از جان و جهانم. امروز هیچ حرفِ بزرگی ندارم. چند وقت است که دیگر هیچ‌چیز برای گفتن ندارم و این خودش عجیب‌ترین حرفی‌ست که برای‌ت دارم. گمانم بعد از چند هفته ننوشتن، نوشتن از تو است که ارامم میکند و در راهروی زندگی به راه وا میدارتم! حالا که من درمانده‌تر از همیشه از لابه‌لای این روزهای طاقت‌فرسا بیرون امده و از برای تو مینویسم میخواهم صادقانه‌تر از هر روزِ دیگری اعتراف کنم، ان منی که به مادریِ تو خواهد رسید، به قطع، فرسنگ‌ها از این منی که از مادریِ برای تو مینویسد فاصله دارد. تنها چیزی که از صمیم قلب به تو قول میدهم هیچگاه در من تغییر نخواهد کرد، امید و شوقِ به مادریِ تو است. پسرکم، گمان میکنم سالها بعد، روزی که تو را در اغوش بگیرم، این دختر را به سختی به یاد بیاورم. دختری که میان ترس و امید، میان ماندن و نماندن، میان خواستن و نتوانستن سرگردان بود. اما دوست دارم ان روز، چیزی از او، از این منِ اکنون، در من باقی مانده باشد؛ همان کسی که پیش از امدنِ تو، به امدنت امیدوار بود، به نجات‌دهنده بودنت. به تو. عزیزِ جانم، میترسم روزی که تو را در اغوش میگیرم، انقدر غرقِ خوشبختیِ داشتنِ تو شوم که فراموش کنم پیش از تو چه راهی را امده‌ام، فراموش کنم چندین‌بار در تاریک‌ترین روزها، فقط به این فکر کرده‌ام که شاید هنوز چیزی در اینده منتظر من باشد. امروز روزِ صد و سوم جنگ است. ۲۰ خرداد ۱۴۰۵- ۲۲</description>
                <category>فاطمه صاد</category>
                <author>فاطمه صاد</author>
                <pubDate>Wed, 10 Jun 2026 22:50:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ملوسِ شکننده</title>
                <link>https://virgool.io/@fatemehslvt/%D9%85%D9%84%D9%88%D8%B3%D9%90-%D8%B4%DA%A9%D9%86%D9%86%D8%AF%D9%87-nk06m0tkys3z</link>
                <description>سلام خدای خوبم. باز هم پیروِ یکی، دیگر از اختراعاتِ شما صحبتی دارم، ببینید خدای عزیزم شما چطور این عقل و دل را برای ما تعبیه کرده‌اید که اینطور ما را به بازی میگیرند؟ و شما هم ایستاده و نگاه میکنید؟ ایکاش حداقل کاری کنید یکی از این دو متوقف شوند، یا عقل یا دل، به انتخابِ خودتان. اما خدای خوبم باید بدانید زندگی با هم عقل و هم دل واقعا طاقت‌فرسا است! اینجا یکی از ادمهایی که ساخته‌ای، در یکی از موزیک‌هایی که ساخته است میگوید &quot;کوه باش و دل نبند&quot;، اگر او هم نداند شما که میدانید ما چقدر با کوه فرق داریم. اصلا چرا از ان اول ما را چیزی شبیه به کوه نیافریدی؟ مقاوم و محکم و استوار. اخر خدای خوبم، قصدِ دخالت ندارم اما اشرفِ مخلوقات اینقدر شکننده و ملوس؟ من یکی که هیچ شباهتی به کوه ندارم و متاسفانه دل میبندم. اما شباهتم به نهالِ توتی کناره‌ی میدان زیاد است، که با هر باد برگی میرود و با طوفانی شاخه‌هایم میشکند و عابران تنه‌ام را زخمی میکنند. خدای خوبم، میشود کمی زودتر من را از این نهال بودن نجات دهی و به ادمی شبیه به کوه بدل کنی؟ میشود کمی دل و عقلم را همسو کنی؟ هرچه زودتر صدایم را بشنوی؟ خدای خوبم، تو که شبیهِ ادمیانِ اطرافم نیستی نه؟ نمیخواهی بگویی چون شبیه‌ت نیستم و به همه‌ی حرفهایت گوش نمیکنم دیگر اختراعِ مهمِ تو نیستم؟! خدای خوبم من از تو خواهش میکنم من را بپذیر، من را قبول کن و خدایم باش، حتی حالا که اینطور شکننده و ملوس هستم کمی پایین بیا و دستت را بر سرم بکش، در اغوشم بگیر و بگذار سیم‌های بین‌مان واقعا وصل شوند. خدای خوبم از تو خواهش میکنم به صدایم گوش کن و حتی اگر به کوهی بدل نمیکنی‌ام، کمی مقوام‌ترم کن. و همینطور که هستم صدایم را بشنو. ممنون. امروز روزِ نود و یکم جنگ است. ۸ خرداد ۱۴۰۵- ۳۴</description>
                <category>فاطمه صاد</category>
                <author>فاطمه صاد</author>
                <pubDate>Sat, 30 May 2026 02:20:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پایین را نگاه کن</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D9%BE%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87-%DA%A9%D9%86-l4u8nhbklg3i</link>
                <description>سلام خدای خوبم. بین اینهمه احساساتی که برای ما اختراع کردی این امید خیلی اختراعِ عجیبی است. در بدترین و وحشتناک‌ترین روزها ما را سرِ پا نگه میدارد. خدای خوبم، اگر صادق باشم، همین امید کماکان سیم‌های بین من و شما را وصل نگه میدارد. اگر امید نبود من فکر میکردم که نکند شما واقعا من را به دستِ باد سپرده‌ای و حواست از پیِ دنیایی که برای اشرفِ مخلوقاتت ساخته‌ای پرت شده! اما نه، این امیدی که اختراع کردی به من همچین مجوزی نمیدهد و من هربار لبِ مرزِ شک و یقین، پشیمان شده و به سمت تو برمیگردم خدای مهربانم. خدای خوب و عزیزم، اینجا در این دنیایی که برای ما ساخته‌ای تقریبا هیچ‌چیز خوب پیش نمیرود و این روزها چیزی بیشتر از امید لازم است تا ما را به تو وصل کند. حتی دیگر مسئله فقط &quot;من&quot; نیستم خدای خوبم، مسئله جمع کثیری از ما پناهندگان زمین هستیم که همه درمانده شده‌ایم و گمانم واقعاِ واقعا هیچ‌کس را به جز تو نداریم. ببینید خدای خوبم، من با شما خیلی حرفهای زیادی دارم، و طبق معمول هم انقدر گله دارم که اگر از ما ادمیان بودید تا الان به حتم از فرط کلافگی رهایم کرده بودید، اما خب شما ادمیانِ دورم نیستید. من هم گله‌هایم تمامی ندارد، خدای عزیز چرا کاری نمیکنید که جای گله نمانَد؟ البته خودتان من را میشناسید، من سر اخر از همه‌چیز گله دارم، اما گمانم اگر وضعیتِ ما را کمی ارام‌تر رقم میزدید گله‌های من یه نفر کم‌تر میشد! چمیدانم. خدای خوبم، شما هیچ میدانید این پایین چه خبر است؟ این پایین اوضاع بدجوری قاراش‌میش است و شما دارید هیچ‌کاری نمیکنید خدای عزیزم. خدای خوبم امیدوارم من را ببخشی که کمی تند میروم دائما گله دارم و خواهش میکنم کاری کن مطمئن شوم که حواست به این پایین هست. و همینطور که هستم صدایم را بشنو. ممنون.امروز روزِ هشتاد و نهم جنگ است. ۶ خرداد ۱۴۰۵- ۳۶</description>
                <category>فاطمه صاد</category>
                <author>فاطمه صاد</author>
                <pubDate>Thu, 28 May 2026 01:50:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اِلهى اِلى مَنْ تَکِلُنى؟</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D8%A7%D9%90%D9%84%D9%87%D9%89-%D8%A7%D9%90%D9%84%D9%89-%D9%85%D9%8E%D9%86%D9%92-%D8%AA%D9%8E%DA%A9%D9%90%D9%84%D9%8F%D9%86%D9%89-aixwjljzqllj</link>
                <description>سلام خدای خوبم. از انجایی که امروز درِ اسمان را به رویمان باز کردی، گمانم سیم‌های بین‌ِ من و شما کمی کمتر از روزهای گذشته خش‌خش میکند! حالا میخواهم سوالهای جالب‌انگیز و بعضا احمقانه‌ام را شروع کنم، که خدای عزیزم، چرا ما ادمها را به حالِ خودمان میگذاری تا در اشتباه‌هایمان دست و پا بزنیم؟ تو مگر خودت ما را نیافریدی؟ من بعضی وقتها فکر میکنم نکند تو پرده‌ای از اسمان به زمین کشیده‌ای و فقط گاه‌گاهی این پرده را کنار میزنی؟! ببخشید خدای خوبم، خیلی گستاخانه است که متوقعانه و طلبکارانه صحبت میکنم. اما ببینید خدای عزیزم، ما واقعا به جز شما کسی را نداریم، اگر شما هم از اسمان به زمین پرده بکشی و حواست را از ما پرت کنی واقعا بی‌چاره میشویم. این پایین فقط من نیستم که تقریبا بی‌چاره‌ام، همه‌ی ما ادمهایی که شما ساخته‌ای در حدِ وُسعِ خودمان اشتباهاتِ نابی را رقم زده‌ایم که ما را به اشرفِ مخلوقاتی فوقِ بی‌چاره بدل کرده! خدای خوبم، گمانم شما هرچه زودتر باید این پایین بیایی، البته نه کاملا پایینِ پایین، اما کمی نزدیکتر به ما، جوری که بتوانی ما را از گردابِ اشتباهاتمان بیرون بکشی و نجات دهی، خدای خوبم من را ببخشید اما گمانم اگر همینجور زمان بگذرد و همینجور دست روی دست بگذارید، من با خودم فکر میکنم  شما به من اهمیت نمیدهید، در صورتی که اینطور نیست! هست؟ نه نمیتواند این چنین باشد، تو ما را تقریبا شبیه به خودت ساخته‌ای، ما ادمها اگر اثری خلق کنیم احساس مسئولیت به ان اثر تمامِ وجود ما را فرا میگیرد، شما هم ما را ساخته‌ای نسبت به ما احساسِ مسئولیت میکنی درست است؟ تو خدای خوبِ منی، امروز که میگفتم اِلهى اِلى مَنْ تَکِلُنى؟ میشنیدی مگر نه؟ خدای خوبم لطفا از دستم عصبانی نشو و هرچه زودتر به دادمان برس. و همینطور که هستم صدایم را بشنو. ممنون. امروز روزِ هشتاد و هشتم جنگ است. ۵ خرداد ۱۴۰۵- ۳۷</description>
                <category>فاطمه صاد</category>
                <author>فاطمه صاد</author>
                <pubDate>Wed, 27 May 2026 01:40:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چه اختراعی بود!</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%DA%86%D9%87-%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D8%B9%DB%8C-%D8%A8%D9%88%D8%AF-licro86aukuy</link>
                <description>سلام خدای خوبم. امروز دوبار نزدیک بود ماشین زیر بگیردم، تو میدیدی درست است؟ خدای عزیزم تو چطور بعضی اتفاقاتِ بد را از بیخِ گوشمان رد میکنی؟ این کارِ شما خیلی جالب است، انگار واقعا حواست به همه‌چیز هست، که اتفاقِ بد را میانِ زمین و هوا میگیری و نمیگذاری بیافتد! خدای خوبم تو که حواست به همه‌چیز هست چرا اینطور اتفاقِ بد را لبِ پرتگاه میگذاری که بیافتد؟ اصلا این مواقعی که حواست هست هیچی. چرا بعضی اوقات حواست نیست؟ خدای خوبم گمانم چون امروز خطرهای زیادی را از بیخِ گوشمان رد کردی باید شکرگذار باشم و حداقل گله‌ها را بگذارم برای روزهای اتی، اما من که دختر فوق‌العاده‌ای نیستم، بعضی وقتها کلافه‌کننده میشوم، مثل حالا که میخواهم از شما بپرسم چرا بعضی اوقات حواستان نیست؟ البته من میدانم که شما به همه‌چیز اگاهید و حواستان به همه‌چیز هست، اما خب گمانم بعضی وقتها برای من راحت‌تر است بگویم حواستان نبوده، تا اینکه بگویم نشسته بودید و میدیدید چه بلایی بر سرمان میاید و اتفاقِ بد چطور میافتد جلوی پایمان و بی‌چاره‌مان میکند. خدای خوبم. من واقعا شما را دوست دارم، اما اینکه برای بعضی کارهایتان دلیلی پیدا نمیکنم باعث میشود سردرگم بشوم. این سردرگمی کمی سیم‌های بینمان را قطع و وصل میکند. اما خب در نهایت و با همین سیم‌های قطع و وصل شده، من باز هم برای گله از تو پیشِ خودت میایم خدای خوبم. گمانم فقط تویی که اینهمه ادمِ گله‌مند را میتوانی تحمل کنی و با شنیدنِ گله‌های بی‌انتهایشان با خودت نگویی &quot;کاش هیچوقت دست به همچین اختراعی نمیزدم!&quot;. خدای خوبم ببخشید اگر بعضی‌وقتها بدجنس میشوم و گله‌هایم تمامی ندارد. خدای خوبم امیدوارم از دستم کلافه نشوی. و همینطور که هستم صدایم را بشنو. ممنون.امروز روزِ هشتاد و هفتم جنگ است. ۴ خرداد ۱۴۰۵- ۳۸</description>
                <category>فاطمه صاد</category>
                <author>فاطمه صاد</author>
                <pubDate>Mon, 25 May 2026 22:40:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوستم بدار لطفا.</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA%D9%85-%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%D9%84%D8%B7%D9%81%D8%A7-zb4blzqzg7js</link>
                <description>سلام خدای خوبم. دیروز که در مترو به مثابه‌ی خری گیر افتاده در گِل، گریه کردم و تکه تکه میگفتم هر لحظه ممکن است ارتباط خودم را با شما سرِ لج و لجبازیِ با مامان و فلانی و فلانی قطع کنم، فکر کردم ان موقع یحتمل دیگر هیچکس نمیماند. یعنی گمانم ما در نهایت به جز شما کسی را نداریم. خدای خوبم. درست است که من دخترِ خیلی خوبی نیستم، اما خودت هم میدانی دخترِ بدی نیستم، شاید هم باشم، اما گمانم ان‌قدرها بد نیستم که دامنت را از دستم بیرون بکشی! تو دامنت را از دستم بیرون نمیکشی، چون در نهایت کسی به جز تو نمیماند و تو هم دلت نمیخواهد ادمی که افریده‌ای بی‌کس و بی‌چاره بماند مگر نه؟ خدای خوبم. ما قبل‌تر درباره‌ی اختراعاتت صحبت کرده بودیم درست است؟ این روزها بعضی از اختراعاتت من را تا مرز جنون میبرند، اینکه فلکه‌ی چشمانِ کسی در مترو و جلوی باقی افریدگانت باز شود چه لزومی دارد؟ خدای خوبم، من بیشترِ اوقات نمیتوانم از کارهایت سر در بیاورم، از کارهای خودم هم همینطور، خدای عزیز و خوبم. دیروز انتهای بازار تجریش با چشمانِ گریانی که حتما میدیدی به ماهیِ اویزان شده جلوی مغازه نگاه کردم و با بغض به طاهره گفتم اگر جای ان ماهی بودم خوشبخت‌تر میبودم. خب معلوم است که اینطور نیست، هرچه هم سخت باشد در نهایت ادمیزاد بودن بهتر از ماهیِ در تور و جلوی مغازه اویزان بودن است! اما خدای خوبم من گاهی انقدر مسخره میشوم که گمانم تو هم خنده‌ات بگیرد که &quot;این دگر چه ادمی‌ است که من ساختم!&quot;. خدای خوبم. تو هم شبیه به ادمهای دورم ناامیدانه به من نگاه میکنی و سرِ تاسف تکان میدهی؟ از اینکه من را افریده‌ای پشیمانی و چاره‌ای نداری؟ خدای خوبم و عزیزِدلم، من از تو خواهش میکنم تو دیگر اینطور فکر نکن، چون من هیچکس را به جز تو ندارم و همه اینطور درباره‌ی من گمان میکنند و تو که همه نیستی؟ تو خدای خوبِ منی. خدای خوبم. امیدوارم من را دوست بداری به جای هرکسی که دوستم ندارد. و همینطور که هستم صدایم را بشنو. ممنون. امروز روزِ هشتاد و ششم جنگ است. ۳ خرداد ۱۴۰۵- ۳۹</description>
                <category>فاطمه صاد</category>
                <author>فاطمه صاد</author>
                <pubDate>Sun, 24 May 2026 23:30:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برنده اشوب است!</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B4%D9%88%D8%A8-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-yiimzbd5pqdk</link>
                <description>سلام. در سرِ من، جایی که تو هستی تقاطعِ نظم و اشوب است. شما جایی در محلِ تلاقیِ نظم و اشوبِ افکارِ من ایستاده‌ای. و من از شما چه میخواهم؟ درست نمیدانم. من هیچ‌چیز نمیدانم. گمانم همین روزهاست که موشک یا بُمبی بر سرِتان فرود اورم، اما اینطور نمیشود، یا باید خودم هم با شما موشکی بر سرم فرود اید و یا دوباره در همین چرخه‌ی بی‌چاره‌گی گیر خواهیم افتاد و به‌جای این شمایی که نفس میکشد، با شمایی که بمب خورده‌اید و دیگر نفس نمیکشید، تعامل کنم! ان‌طور خطرناک‌تر است. بیا تمامِ جوانب را در نظر بگیریم، تو دوری، یعنی من به تو نزدیکم اما تو از من دوری. در هر حال با توجه به اینکه شما در خیال هم هیچ‌گاه به دستِ من نمیرسی، تکلیف چیست؟! این بازی را تمام خواهیم کرد؟ در پایانِ این بازی چه کسی برنده و چه کسی بازنده است؟ من مثل همیشه بازنده و شما؟ شما هم بازنده‌ای. گمان نکنم این قصه برنده‌ای داشته باشد، شما که واقعا در قصه حضور نداری و در خیالِ منی، پس من ترجیحم بر این است شما هم بازنده باشی. بله. شما هم بازنده‌ای. اگر من شما را باخته‌ام، پس حتما شما هم من را باخته‌ای!. تو دروی، ان‌قدر دور که هیچ‌گاه پیدایت نخواهم کرد، ان‌قدر دور که هرگز به دستم نمیایی، ان‌قدر دور که تا سالها دویدن هم به تو نرسد. تو دوری، از دست رفته‌ای. تو به‌سانِ کودکی‌ام دور و از دست رفته‌ای. به‌سانِ روزهای دویدن به دنبالِ توپِ چهل‌تیکه‌ی عایدی از پول‌های عیدی! به‌سانِ روزهای بالا رفتن از درختِ توت! به‌سانِ روزهای رها شدن از چرخ‌کمکی‌های دوچرخه. تو دوری و از دست رفته، با این تفاوت که تو هرگز به دست نیامدی. به دست نیامدی و از دست رفتی، چون جنینِ سقط شده از ترسِ مادر. امروز روزِ شصت و هشتم جنگ است. ۱۶ اردیبهشت ۱۴۰۵- ۵۷</description>
                <category>فاطمه صاد</category>
                <author>فاطمه صاد</author>
                <pubDate>Thu, 07 May 2026 02:33:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قاصدک‌ها حق دارند</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D9%82%D8%A7%D8%B5%D8%AF%DA%A9-%D9%87%D8%A7-%D8%AD%D9%82-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%86%D8%AF-wazzsbcugcoz</link>
                <description>سلام. دیروز در خیالِ امیردیوونه‌ی وضعیت‌سفید، سربازانِ عراقی در باغ ریختند و خانمِ شیرین را کشتند! امیر اینطور خانمِ شیرین را فراموش کرد و در ذهنش او را کشت. کاش من هم شبیه به امیردیوونه‌ی وضعیت‌سفید بودم. ان‌وقت همین روزها که تنور داغ است! در خیالاتم موشک یا بمبی بر سرِ شما فرود میاوردم و تمام. نه، در ان‌صورت هم یحتمل تا سالها بالای جسمِ بی‌جانِ خیالی‌تان اشک میریختم. بله. من خوب خودم را میشناسم. شما حتی شبیه به خانمِ شیرین هم نیستی. شما اصلا نیستی. هیچ‌جا نیستی. هیچ‌جا نمیتوان شما را پیدا کرد. یحتمل شما جایی به دور از واقعیت و حتی خیال هستی. شما ان‌قدر دوری که قاصدک هم نشانیِ شما را نمیداند. بچه‌تر که بودیم انگار قاصدک‌ها نشانیِ همه‌چیز و همه‌کس را میدانستند، قاصدک‌ها عوض شده‌اند یا ما؟ نمیدانم. اما خوب میدانم حالا که قاصدک هم جای شما را پیدا نمیکند یعنی &quot;کَشک&quot;. معنیِ &quot;کَشک&quot; یعنی من هم نمیتوانم جای شما را پیدا کنم. این روزها بیشتر از هر وقتِ دیگری مسخره شده‌ام. شما تا به حال مسخره شده‌اید؟! این روزها دائما خودم را با امیردیوونه و فلانی و فلانی و فلانی مقایسه میکنم. اما حتی اگر من هم جای یکی از انها باشم محال است شما شبیه به طرف مقابل‌شان میبودید. شما شبیه به هیچکس نیستید. قاصدک‌ها نمیدانند اما من شاید بدانم شما کجا هستی، شما جایی میانِ خواهش و امکانی؟ روی پُلی ایستاده‌ای که هرگز سر و ته ندارد! من شما را روی این پُل گذاشتم، خیلی سالِ پیش. قاصدک‌ها یا به دنیای خواهش میروند و یا به دنیای امکان، حالا شما کجایی؟ ایستاده روی پُلی میانِ خواهش و امکان. نمیدانم تو از این پُل سقوط خواهی کرد؟ به تنهایی؟ یا من هم؟امروز روزِ شصت و هفتم جنگ است. ۱۵ اردیبهشت ۱۴۰۵- ۵۸</description>
                <category>فاطمه صاد</category>
                <author>فاطمه صاد</author>
                <pubDate>Wed, 06 May 2026 21:14:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دور مثلِ کودکی‌ام</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D8%AF%D9%88%D8%B1-%D9%85%D8%AB%D9%84%D9%90-%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9%DB%8C-%D8%A7%D9%85-inscts8mte4y</link>
                <description>سلام. اگر امیردیوونه بودم باید با بغض میگفتم &quot;داداشِ طفلیِ منیره میگه برید&quot;. اما حالا نه من امیردیوونه‌ام و نه شما خانمِ شیرین! اصلا گمان نمیکنم من هیچوقت بگویم که بروید. اما نگفته هم شما رفته‌اید، شما رفته‌اید و به حرف من هم برنمیگردید. اصلا مگر به حرف من رفته‌اید که به حرفِ من برگردید؟. گمانم حتی اگر امیردیوونه‌ی وضعیت‌سفید بودم خوشبخت‌تر بودم! اگر من امیردیوونه بودم ان‌وقت شما خانمِ شیرین میشدید؟! ان‌طور حداقل از اتاقکِ اهنی شما را میدیدم. اما حالا که من خودم هستم و شما هم خودتان. من دور هستم و شما دورتر. دورتر از تمام سیاره‌ها و کهکشان‌ها. اگر از من بپرسند دورترین نقطه‌ی جهان کجاست انجا که شما هستید را نشان‌ خواهم داد. ببخشید شما کجا هستید؟ شما دوری. تو دوری. همان‌قدر که کلاغِ روی پلاکِ کوچه دور است! تو دوری. به‌سانِ هر ان‌چیزی که به چشم نزدیک است و به دست دور. تو دوری به‌سانِ پرنده‌ای که در یک وجبی‌ام قرار دارد و با قدم برداشتنِ من میگریزد. تو نزدیکی و در عین حال دوری! تو دوری به‌سانِ توتِ کوچکی روی بالاترین شاخه از درختِ حیاط. تو دوری به‌سانِ اهوی در جنگل که با صدای تیرِ تفنگ میگریزد. تو نزدیکی و در عین حال دوری! تو دوری به‌سانِ کودکی‌ام. کودکی‌ام از اینجا دیده میشود و من هرگز به ان نمیرسم. من هرگز به کودکی‌ام نمیرسم. من به کودکی‌ام نزدیکم و کودکی‌ام از من دور است. صیاد به اهوی رها در جنگل نزدیک است و اهو از صیاد دور است. من به توتِ سفیدِ بالای درخت نزدیکم و توت از من دور است. من به پرنده‌ی پشتِ پنجره نزدیکم و پرنده از من دور است. به‌سانِ تو.امروز روزِ شصت و پنجم جنگ است. ۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۵- ۶۰</description>
                <category>فاطمه صاد</category>
                <author>فاطمه صاد</author>
                <pubDate>Mon, 04 May 2026 02:20:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حتی اگر ماهی‌زاد بودیم</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D8%AD%D8%AA%DB%8C-%D8%A7%DA%AF%D8%B1-%D9%85%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%B2%D8%A7%D8%AF-%D8%A8%D9%88%D8%AF%DB%8C%D9%85-zfeyjaibdhyd</link>
                <description>سلام. انتهای این خیابان به شما نمیرسد. انتهای هیچ خیابانی به شما نمیرسد، حتی انتهای خیابانِ خودتان هم! ایکاش شما جایی سرِ راهِ من بودید، جایی میانه‌ی این خیابان، جایی میانه‌ی یکی از این خیابان‌ها. اما حالا که نیستید. هیچ نمیتوان کرد. &quot;کلمه، میتواند دیوار را ویران کند.&quot; اینطور میگویند، اما اینجا کلمات تنها دیوار را ضخیم‌تر از همیشه میکنند. اینجا در دنیای ادمیزادها همه‌چیز دور و سخت است. همه‌چیز دور، مثل شما، همه‌چیز سخت، مثلِ راهِ رسیدن تا شما. من خوب میدانم گاهی فکرهای غیرمنطقی به سرم میزند، امروز هم در گیر و دارِ همین فکرهای غیرمنطقی با خودم فکر کردم کاش ماهی بودم! ماهیِ قرمزی در حوضِ کوچکِ خانه‌ای ارام. اگر ماهی بودم همه‌چیز اسان‌تر بود؟ اگر من ماهی بودم شما هم ماهی بودی؟ و اگر هر دویمان ماهی‌های قرمزی در حوضِ کوچکِ خانه‌ای ارام در کوچه‌پس‌کوچه‌های طهران بودیم به هم نزدیک‌تر بودیم؟ گمانم. نزدیک‌تر و اسان‌تر. اگر ماهی بودم انتهای راه به شما میرسید؟ شما هیچوقت دلت خواست ماهی باشی؟ برف باشی، اب باشی، حتی پرنده‌ای روی تیرِ چراغ‌برق! هرچیزی جز این اشرفِ مخلوقات؟ من تازه به یاد اورده‌ام که نباید دیگر از برای شما مینوشتم. اما این‌بار به شما مینویسم، مثل هربار، به شما مینویسم اما این‌بار از برای خودم به شما مینویسم! انتهای هیچ راهی به شما نمیرسد. ما نه در خیابان‌های دنیای ادمیزادی به هم برمیخوریم و نه در راه‌های ابیِ ماهی‌ها! ما نه در راه‌های هواییِ پرندگانِ شهری به هم برمیخوریم و نه در راه‌های ابریِ برف‌ها! ما نه حالا که ادمیزادیم به هم برمیخوریم و نه ان‌گاه که ماهی باشیم. ما نه ان‌وقت که پرنده باشیم به هم برمیخوریم و نه ان‌گاه که دانه‌های برفِ زمستان! کاش شما ماهی بودی، کاش من ماهی بودم و شما جایی میانه‌ی راهِ ماهیِ قرمزِ حوضِ کوچکِ خانه قرار میگرفتی.امروز روزِ شصت و چهارم جنگ است. ۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۵- ۶۱</description>
                <category>فاطمه صاد</category>
                <author>فاطمه صاد</author>
                <pubDate>Sun, 03 May 2026 00:50:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقطه‌ها میخواهند فرار کنند</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D9%86%D9%82%D8%B7%D9%87-%D9%87%D8%A7-%D9%85%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D9%86%D8%AF-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%B1-%DA%A9%D9%86%D9%86%D8%AF-g892uzle5qcr</link>
                <description>سلام. قاصدک به شما نمیرسد، دعا به شما نمیرسد و نذرِ نمک هم گمانم به شما نرسد! من دیگر خیلی خوب میدانم هیچ راهی به شما نخواهد رسید. این نتیجه، نتیجه‌ی مطلوبی که من سالها میخواستم نبود، خب اگر صادق باشیم من دلم میخواست قاصدک و دعا و همه‌چیز به شما برسد، اما حالا که نمیرسد. کاری نمیشود کرد. من خیلی روزِ پیش با خودم فکر کردم همین حالا است که نقطه‌ها فرار کنند! از دستِ من بگریزند و بیایند جایی کنارِ شما. درست است که شما فرار نکرده‌اید، از این منظر میگویم که نقطه‌های این عبارتِ دست و پا شکسته جای دیگری را ندارند، گمانم فقط نشانیِ شما را بلد باشند. خیلی وقت بود که داشتم فکر میکردم این عبارت را دور بیاندازم، گمانم نقطه‌ها از ترس اینکه دور بیاندازمشان میخواهند فرار کنند! چهارتا نقطه‌ی بی سر و سامان اصلا معلوم نیست میخواهند کجا بروند، معلوم نیست چه بلایی بر سرشان خواهد امد، اگر انها هم به شما نرسند و تا کی در خیابان‌ها پرسه بزنند چه بر سرشان میاید؟! اصلا نقطه‌ها به کنار، این عبارتِ بی‌نقطه سرانجامش چه میشود خدا میداند. من دلم نمیخواهد نقطه‌ها فرار کنند، البته من که میخواهم عبارت را به دور بیاندازم، چه فرقی میکند. اصلا کاش تمام عبارت با هم فرار کنند، اما جایی کنارِ شما هم نیایند، بروند جایی دور و به دست کسی برسند که نخواهد دور بیاندازدشان! کاش عبارت فردا از اینجا بگریزد و در یکی از خیابان‌ها به دستِ دخترکی هم سن و سالِ من برسد، مثل قاصدک و دعا و هرچیزِ دیگری که هرگز به شما نرسید.امروز روزِ شصت و سوم جنگ است.۱۱ اردیبهشت ۱۴۰۵- ۶۲</description>
                <category>فاطمه صاد</category>
                <author>فاطمه صاد</author>
                <pubDate>Sat, 02 May 2026 02:40:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک‌بار هم تو بیافت</title>
                <link>https://virgool.io/@fatemehslvt/%DB%8C%DA%A9-%D8%A8%D8%A7%D8%B1-%D9%87%D9%85-%D8%AA%D9%88-%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D9%81%D8%AA-hqo3y4mdp6ml</link>
                <description>پنجاه. فکر میکردم حالا که فردا به دیر شدن معروف است، باید بگویم سلام عزیزدلم، من فکرِ همه‌جایش را کرده بودم به جز اینجایی که بخواهم منتظر صدای بعدیِ انفجار و پهپاد بمانم. فکر همه‌جایش را کرده بودم به جز اینجایی که بخواهم هرروز احوال همه را بپرسم. فکر همه‌جایش را کرده بودم عزیزدلم، همه‌جا بجز اینجا. مسلم است که هرگز گمان نمیکردم، منتظر باشم کوله‌ی کنارِ اتاق را بردارم و بدوم! فکر نمیکردم بگویم سلام عزیزدلم حالا که به اینجایی که فکرش را نمیکردم رسیده‌ایم بیا حرف بزنیم، چرا؟ چون فردا به دیر شدن معروف است؟ پنجاه و یک. اتفاقِ خوب! لطفا بی‌احتیاط راه برو. اینهمه ما زمین میخوریم یک‌بار تو. اینهمه ما میافتیم، از چشم و دره و پله و ساختمان و کجا و کجا و کجا، یک‌بار تو. لطفا کمتر احتیاط کن و هرچه زودتر بیافت. ما همه منتظر توایم. پنجاه و دو. قطره‌های باران ارام صورتم را نوازش میکنند، چه کسی ما را نجات خواهد داد؟ چه کسی باران خواهد شد؟ چه کسی تمام این روزها را خواهد بُرد و ما را به اغوش زندگی برمیگرداند؟ این روزها تمام میشوند؟ ما نجات میابیم؟ پنجاه و سه. هرکدام از ما به سبب دردی فریاد ناپذیر به دیوانگی روی اورده‌ایم. ادمیانِ اراسته‌ی خارج از دایره‌ی دیوانگان تنها به دیوانگی ما نگاه میکنند و هیچ دردی را تصور نمیکنند. تنها ما ادمهای درون این دایره میتوانیم دردها را ببینیم. و این، نقطه‌ی عطف این ماجرای غم‌الود است! درست ان زمانی که یکی از ما دیوانگان، به جبران نشدنِ ازدست‌رفته، با گریه و فغان میرسد، درست همان زمان است که دیوانه تر میشویم.امروز روزِ شصتم جنگ است. ۸ اردیبهشت ۱۴۰۵- ۶۵</description>
                <category>فاطمه صاد</category>
                <author>فاطمه صاد</author>
                <pubDate>Wed, 29 Apr 2026 00:40:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دل‌تان را با سیب صاف کنید!</title>
                <link>https://virgool.io/@fatemehslvt/%D8%AF%D9%84-%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%A7-%D8%B3%DB%8C%D8%A8-%D8%B5%D8%A7%D9%81-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D8%AF-d2olru9b4r02</link>
                <description>چهل و شش. شاید من سیب نباشم که ازم بخواهید پرتقال بشوم! اما اینکه از من میخواهید کسی که شما میخواهید باشم همانقدر ناممکن است که از سیب بخواهید پرتقال باشد. سیب هم کلی خاصیت دارد، ایکاش دست از سرم بردارید، سیب نمیتواند پرتقال شود! چهل و هفت. همسایه‌ی دیوانه‌مان ساعت پنج صبح که تازه پلک‌هایم سنگین شده بود صدای تلویزیونِ وامانده‌اش را انقدر زیاد کرد که ممکن بود هر لحظه سرم را از پنجره بیرون بکنم و فریادی بزنم، اما حتی حال و حوصله‌ی دعوا با همسایه‌ی دیوانه‌مان را هم نداشتم. ایکاش گلدانِ پشت پنجره بودم میافتادم میشکستم بلکه همسایه‌ی دیوانه‌مان صدای تلویزیون را کم کند. تازه اگر گلدانِ پشت پنجره بودم خیلی بهتر بود، صدای تلویزیون را هم نمیشنیدم، اخرش هم یک روز پنجِ صبح از پشتِ پنجره میافتادم و خُرد میشدم. چهل و هشت. نمیدانم من به مادریِ پسرم میرسم؟ این روزها تمام میشوند؟ این روزها که خاکستری رنگ‌اند. من مطمئنم روزی که پسرم باشد این دنیا سبزتر از سبز رنگ خواهد گرفت. از پنجره‌ی خانه که سرم را بیرون ببرم حتی خیابان هم بوی زندگی گرفته باشد. تا ان روز خواهم رسید؟ امیدوارم. چهل و نُه. خیلی پیش، لیلا با مهره‌های رنگی برایم اویزِ موبایل درست کرد، این دخترک همیشه امیدوارم میکند، حالا هم مهره‌ی خندانِ اویزان از قابِ موبایل، امیدوارم میکند. به چه؟ به ادامه‌ی این راهِ نامعلوم؟ ایکاش مهره‌ی خندانی بودم، لیلا اویزِ موبایلم میکرد!امروز روزِ پنجاه و نهم جنگ است. ۷ اردیبهشت ۱۴۰۵- ۶۶</description>
                <category>فاطمه صاد</category>
                <author>فاطمه صاد</author>
                <pubDate>Mon, 27 Apr 2026 23:40:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بزرگت میکُنُم یادت نمیاد!</title>
                <link>https://virgool.io/@fatemehslvt/%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF%D8%AA-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%8F%D9%86%D9%8F%D9%85-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AA-%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%A7%D8%AF-b0sa4sbnibwt</link>
                <description>چهل و سه. نمیدانم چند روز است که اتش‌بس است، اما مغزِ من هنوز جنگ‌زده است. هنوز در جنگ است و با هر صدای ماشین و موتور و تلق و تولوق! به خود میپیچد. معلوم است که مغزِ من جنگ‌زده است، مغزِ من به دنبال صدای انفجار و جنگنده و پهپاد و پدافند است، به دنبال صدای اوارِ اسمان بر سرمان، به دنبال صدای مینا دریس که بخواند لالایی‌ت میکنُم خوابت نمیاد، بزرگت میکنُم یادت نمیاد. و من تا خود صبح زجه بزنم. بله مغزِ من جنگ‌زده است. چهل و چهار. یاسمنِ سریال &quot;لحظه‌ی‌گرگ‌و‌میش&quot; هروقت خیلی بدبخت میشود به یاد احسان برادرش میافتد، شاید اگر بود اینقدر بدبخت نمیشد. هرکدام از ما هم به نوبه‌ی خودمان در این روزها تقریبا زندگی میکنیم، معاشرت میکنیم، درس میخوانیم، اشپزی میکنیم، کتاب میخوانیم، مثل سگ کار میکنیم، سر اخر شب میخوابیم و معالاسف صبح بیدار میشویم و فراموش میکنیم که شما رفته‌اید و هرگز برنمیگردید. و در اوج بدبختی هم به یادتان میافتیم که اگر بودید این چنین بدبخت نمیشدیم. شاید هم میشدیم چه میدانم. چهل و پنج. بابا چند روز پیش میگفت &quot;اخرین بار کی گریه کردی؟&quot; و بعدش یک نسخه‌ی بلند و بالا پیچید که بنشین و مفصل گریه کن. ببخشید بابا از چه؟ از برای چه مفصل گریه کنم؟ از برای اینده‌ی به یغما رفته؟ از برای ایران؟ از برای تو؟ از برای جنگ؟ از برای کتابهای سنجشِ گوشه‌ی دیوار که هرروز بلندتر از دیروز به من میخندند؟ از برای او؟ از برای اوارِ خراب نشده روی سرم؟! از برای چه بگریم بابا؟ از برای کدام قسمتِ گریه‌دارِ زندگی‌ام؟ از برای جوانیِ به باد رفته‌ام بگریم؟ از برای از دست رفتنِ پسرِ نداشته‌ام بگریم؟ از برای چه بگریم بابا؟ امروز روزِ پنجاه و هشتم جنگ است. ۶ اردیبهشت ۱۴۰۵- ۶۷</description>
                <category>فاطمه صاد</category>
                <author>فاطمه صاد</author>
                <pubDate>Sun, 26 Apr 2026 23:00:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تو برای من عزیزترینی.</title>
                <link>https://virgool.io/@fatemehslvt/%D8%AA%D9%88-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D8%B9%D8%B2%DB%8C%D8%B2%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86%DB%8C-kchnglk4ggbq</link>
                <description>چهل.امیر دیوونه‌ی وضعیت سفید، به منیره خواهرش میگوید دیگر از خطِ عشق و عاشقی بیرون امده، اما هنوز هم با خانمِ شیرین صحبت میکند! اما نگاهِ خیره‌ی من سهمِ اسمان است، نه تو. نگاهِ خیره‌ی من سهمِ کبابِ سوخته‌ی کفِ ماهیتابه است، نگاهِ خیره‌ی من سهمِ سرمه‌دانِ قدیمیِ روی میز است. نگاهِ خیره‌ی من سهمِ رنگِ پاشیده‌شده روی فرش است. نگاهِ خیره‌ی من سهمِ روزهای از دست‌رفته‌ی جوانی‌ام است. نگاهِ خیره‌ی من سهمِ تو نیست. من امیر دیوونه‌ی وضعیت سفید نیستم.چهل و یک.چند روز پیش هستی پرسید &quot;برای پسرت هیچی ننوشتی؟&quot;. امروز برای پسرم نوشتم، هم نوشتم و هم به زینب گفتم الگوی شلوار پیشبندی‌اش را بکشد که بروم پارچه کبریتی یا کتان بگیرم و برایش بدوزم. چند روز پیش هم امدم از انقلاب برایش یک ورق برچسب بخرم، همه‌شان تکراری بودند. برای پسرک خریدم، یک ورق برچسبِ boss baby و یک کتاب از کتابهای پانچلو، بچه‌تر که بودم بابا برایم &quot;تو بی‌نظیری&quot; را خرید، بعدترها که پسرکِ کلاس‌دومی خواندن و نوشتن یاد گرفت برایش دوتا از کتابهای پانچلو را گرفتم، حالا هم برای پسرکِ کلاس اولی &quot;تو برای من عزیزترینی&quot; را گرفتم.چهل و دو.گاهی فکر میکنم با تمام رویاها و تصوراتم، زمانش که برسد عطای مامان بودن را به لقایش خواهم بخشید. کسی چه میداند سر اخر زورِ روانشناس و مشاور کودک و کتاب و مقاله و مراوده با مامان‌های موفق که بچه‌هایشان ازشان راضی‌اند و در هر حالی انها را انتخاب میکنند، به زورِ مامان‌های دمپایی به دست و جمله‌های فوق‌العاده تاثیر گذارِ &quot;دیگه مامانت نیستم&quot; و &quot;دیگه جوابتو نمیدم&quot; و &quot;اسباب‌بازیاتو میریزم اشغالی&quot; و چه و چه و چه، میچربد یا نه؟ مثلا بعد از اینهمه مَن کردن و اِهِن و تولوپ! دورِ خانه دنبال بچه‌ام بدوم و داد بکشم که چه بچه بدی‌ست که اتاق را به هم ریخته؟ با تعاریفِ فعلی‌ام در همچون روزی خودم را خواهم کشت. کاش ترازوی این مادری و ان مادری جوری نتظیم شود که مجبور نباشم عطایش را لقایش ببخشم.امروز روزِ پنجاه و هفتم جنگ است.۵ اردیبهشت ۱۴۰۵- ۶۸</description>
                <category>فاطمه صاد</category>
                <author>فاطمه صاد</author>
                <pubDate>Sun, 26 Apr 2026 00:40:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تو در کوپه‌ی هیچ قطاری جا نمیمانی!</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D8%AA%D9%88-%D8%AF%D8%B1-%DA%A9%D9%88%D9%BE%D9%87-%DB%8C-%D9%87%DB%8C%DA%86-%D9%82%D8%B7%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%AC%D8%A7-%D9%86%D9%85%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-fdfw4bm5twe3</link>
                <description>بچه‌تر که بودم، حوالیِ هفت سالگی‌ام دوستی داشتم به اسم مریم که ان را در سفرِ مشهد در کوپه‌ی قطار جا گذاشتیم! دوستِ پدرم که همسفر ما بود، همیشه میگفت مریم در قطار جا مانده و من هم توانستم مریم را در قطار جا بگذارم! هیچکس مریم را نمیدید. مریم اولین دوستِ من بود، دوستِ خیالی‌ام. طاهره‌ی عزیزم. سلام. تو اولین دوستِ حقیقیِ منی، و گمانم تنها دوستِ حقیقیِ من! دوستِ حقیقی به این معنا که قابل روئیتی؟ یا به این معنا که نمیشود در کوپه‌ی قطار مشهد به طهران تو را جا گذاشت؟ گمانم تو دوستِ حقیقیِ منی چون دوستی‌ات قابل لمس و روئیت است! تو رشته‌ی اتصالِ دنیای ارام کودکی به اکنونِ ناارامی. ما تمام این راه را از ارام تا ناارام با هم امده‌ایم. از گم شدن در خیابان‌ها تا خیابان‌گردی‌های بی‌مقصد. از خریدِ کتابهای کودک نوجوان تا خرید کفش و لباس. از ان سرِ زمانه تا اینجا امده‌ایم و تا کجا میرویم؟ شاید منظورِ بابا از نگه‌داشتنِ تو همین بود. که در میانِ این همه گم شدن، یک نفر باشد که من را به خودم یاداوری کند. ما یاد گرفته‌ایم در تاریکی چطور چشمک بزنیم؟ درست مثلِ همان ستاره‌ی ریزِ بالای ساختمانِ بلندِ انتهای خیابان؟ گمانم همین چشمک زدن‌ها، همین نوشتن‌ها و همین‌ها، شاید همین‌ها معنای &quot;نگه داشتن&quot; باشند. نه نگه داشتنِ ادمها به زور، که نگه داشتنِ خودمان در برابرِ فراموش شدن. نگه داشتنِ ان نوری که تو در من روشن نگه داشته‌ای. اگر همه‌ی دنیا سیاه شد، دستِ کم می‌دانم جایی هست که ستاره‌ی تو هنوز چشمک می‌زند، هنوز سوسو میزند در عمقِ این اسمانِ سیاه. که تو حقیقی‌ترین ستاره‌ی این اسمان هستی.امروز روز پنجاه و ششم جنگ است. ۴ اردیبهشت ۱۴۰۵- ۶۹</description>
                <category>فاطمه صاد</category>
                <author>فاطمه صاد</author>
                <pubDate>Fri, 24 Apr 2026 20:10:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیا لبه‌ی باغچه بنشینیم!</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D8%A8%DB%8C%D8%A7-%D9%84%D8%A8%D9%87-%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%BA%DA%86%D9%87-%D8%A8%D9%86%D8%B4%DB%8C%D9%86%DB%8C%D9%85-nytifpxejwte</link>
                <description>تو کودکی و نوجوانی و جوانیِ من هستی، ایکاش میانسالی و کهنسالی‌ام هم. از نیمکتِ ردیفِ وسط کلاس درسِ دبستان تا پای دیگِ شله‌زرد و خیابان‌گردی‌های گاه و بی‌گاه و چه و چه و چه، همیشه بوده‌ای. طاهره‌ی عزیزم. سلام. اینجا سقفِ اسمان بلند است، اما سیاه است، سیاهِ سیاه. یک ستاره‌ی ریزِ چشمک‌زن بالای ساختمانِ بلندِ انتهای خیابان سوسو میزند که گویی تو در این روزهای سیاهِ سیاه باشی. بابا همیشه به بچه‌ها میگوید &quot;دوست خوب خیلی خوبه، اگه بلد باشی نگهش داری&quot; بعد هم سریع اسم تو را میاورَد. نگه داشتنِ ادمها سخت است؟ بنظر ساده میاید اما گمانم خیلی سخت است ادمها را از هزاران قهر و اشتی بچگانه و بی‌دلیل و بادلیل بیرون بکشی و سر اخر همه‌چیز بهتر و محکم‌تر از روزهای اول باشد؟ از این دنیا به ان دنیا، ادمها را بیرون بکشی و همه‌چیز بهتر و محکم‌تر از قبل؟ ما هنوز همان کودکانِ امیدواریم؟ هنوز کنار اب‌خوریِ مدرسه، جایی لبه‌ی باغچه‌ی کوچکِ کنار نمازخانه برای حرفهای کودکانه و جینیگیلی‌مستون‌مان جا هست؟! امن‌ترین و عزیزترین نقطه‌ی زندگی‌ در میان یک جهانِ ناامیدکننده کجاست؟ جایی کنارِ ستاره‌ی درخشان در اسمانِ سیاهِ شب؟ یا جایی گوشه‌ی حیاط دبستان؟ در کتابی که چند وقت پیش میخواندم نوشته بود &quot;دوستی یک عمر طول میکشد، نه چون دوست تا اخر عمرمان با ماست، بلکه چون حضور و غیاب اوست که تعیین میکند چه زمانی را زیسته‌ایم و چه زمانی را هنوز نزیسته‌ایم&quot;. تو دوستی؟ خواهری؟ یا خودِ من؟ امروز روز پنجاه و پنجم جنگ است. ۳ اردیبهشت ۱۴۰۵- ۷۰</description>
                <category>فاطمه صاد</category>
                <author>فاطمه صاد</author>
                <pubDate>Fri, 24 Apr 2026 18:00:57 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>