<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های فاطمه صاد</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@fatemehslvt</link>
        <description>واسئل خیالک: هل کان یعلم ان طریقک هذا طویل؟</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-06 06:03:49</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4554035/avatar/d5qReF.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>فاطمه صاد</title>
            <link>https://virgool.io/@fatemehslvt</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بی‌نهایت و فراتر از ان</title>
                <link>https://virgool.io/@fatemehslvt/%D8%A8%DB%8C-%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D9%88-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%86-dcnbor1s1xxy</link>
                <description>دنیای بچه‌ها واقعا فوق‌العاده است. تنها به هم ریختگیِ تعریف شده به هم ریختگیِ اتاق و تنها اشکِ ریخته شده برای مقاومتِ بابا در برابرِ نخریدنِ دایناسورهای پلاستیکی است. گه‌گاهی احساسِ اینکه زندگی منفور است میکنی و دلیل‌ش داشتنِ اُملت برای شام است! هر چند روز یک‌بار برای اینکه بابا اخبار میبیند و کانال را عوض نمیکند تا بتوانی &quot;تنها در خانه&quot; ببینی احساس میکنی از پرورشگاه اورده شدی و وسایل‌ت را که یحتمل شاملِ  یک توپِ چهل‌تیکه و یک خرسِ پشمالو و بلیز و شلوارکی که تازه کادوی تولد گرفته‌ای و فقط در مهمانی‌ها میتوانی بپوشی و چیپسی که از کابینتِ اشپزخانه کِش رفته‌ای، میشودرا جمع میکنی و تصمیم به رفتن میگیری. گاهی هم بی‌اغراق همه چیز ناز و جینگیلی‌مستون پیش میرود، درست مثل روزی که از مدرسه برمیگردی و تلویزیون را روشن میکنی، باز لایتیر شاد و خندان مشتش را گره کرده و میگوید&quot;پیش به سوی بـــــی‌‌نهایت و فراتر از ان&quot;. پیش به سوی بی‌نهایت و فراتر از ان؟ واقعا؟ کاش باز لایتیر بودم. اگر باز لایتیر بودم امروز چهار طبقه پایین نمیرفتم تا از ان طرفِ خیابان خیار و گوچه و سیب‌زمینی و پیاز بگیرم و بعد هم در گرمایی که پرنده از اسمان فراری است تا داروخانه بروم و نسخه‌ای که معتقدم دکتر از خودش درمیاورد را بخرم و بعد هم در اشپزخانه، خوراک که از خوردن‌ش متنفرم و سالاد شیرازی درست کنم. اگر باز لایتیر بودم فقط به سوی بی‌نهایت و فراتر از ان فرار میکردم. من نمیفهمم چرا ان‌روز که بچه‌تر بودم و وسایلم را در کوله‌ای باب‌اسفنجی شکل جمع کرده بودم تا از خانه بروم، به سوی بی‌نهایت و فراتر ان فرار نکردم؟ شک ندارم ان‌موقع اگر مُشتم را گره میکردم و با صلابت جمله را میگفتم به بی‌نهایت و فراتر از ان پرتاب میشدم. ۱۴ تیر ۱۴۰۵- ۴۶</description>
                <category>فاطمه صاد</category>
                <author>فاطمه صاد</author>
                <pubDate>Mon, 06 Jul 2026 01:48:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هم‌سایه‌ی عزیزم، غم.</title>
                <link>https://virgool.io/@fatemehslvt/%D9%87%D9%85-%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87-%DB%8C-%D8%B9%D8%B2%DB%8C%D8%B2%D9%85-%D8%BA%D9%85-mbhgmyw3hmkv</link>
                <description>امروز دلم میخواست کف حوضِ خالیِ وسط حیاط دراز بکشم و منتظر یکی از ان روباه‌های پشت درخت بمانم، مثل روزهای بچگی‌ام، ایکاش همینطور که اسمِ بچه روباه‌هایی که بهشان غذا میدادم را فراموش کرده‌ام، از یاد میبردم چطور اشک میریزند! بچه‌تر که بودم یکبار برای یکی از بچه روباه‌ها که خاکستری‌تر از بقیه بود با گریه تعریف کردم که بچه‌ها به بازی راهم نمیدهند. کاش امروز هم برای روباه تعریف میکردم که زندگی به بازی راهم نمیدهد. مکالماتِ ازدست‌رفته‌ی تلفنیِ این روزها را فقط تا جایی که &quot;دستم بند بود&quot; و &quot;سرم شلوغ بود&quot; میتوانم ادامه دهم، از انجا که ادمها بپرسند دستت به چه بند بود و سرت به چه شلوغ؟ خودم را مُعاف میکنم، گمان نکنم اگر برای ان طرفِ خط بگویم دستم بندِ اشک بود و سرم شلوغِ زار زدن، بتواند خنده‌اش را کنترل کند. به کوچک‌ترین چیزها چنگ میزنم تا در غم و اشک غرق نشوم، نوشتن و راه رفتن و تمیزکاری و کتاب خواندن و هرچیزی که من را از غم در امان نگه‌دارد، از اشک. تقریبا خودم را مجبور کرده‌ام که غم را برانم و تا اینجای کار غم کتاب را برایم ورق میزند، من ظرف‌ها را کفی میکنم و غم برایم اب میکشد، من راه میروم و او گربه‌های پیاده‌رو را پیشت میکند، بیشتر از هرچیز و هرکسی این‌ روزها به غم احساسِ تعلق میکنم. عمو امروز میگفت برای چیزی که پیش نیامده ناراحت نباشم، اما نه تنها برای چیزهای هنوز پیش‌نیامده، بلکه برای چیزهای گذشته هم ناراحتم. گمانم تا چند روز دیگر این چرخه ادامه پیدا کند و من و غم همه‌جا با هم باشیم، برای هردویمان قبری دو طبقه بگیرم. نمیدانم غم به من چسبیده و رهایم نمیکند یا من به او، اما هردویمان عجیب به هم وابسته شده‌ایم. ۱۲ تیر ۱۴۰۵- ۴۸</description>
                <category>فاطمه صاد</category>
                <author>فاطمه صاد</author>
                <pubDate>Sat, 04 Jul 2026 02:38:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگیِ ادمیزادیِ فوق وحشتناک</title>
                <link>https://virgool.io/@fatemehslvt/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%90-%D8%A7%D8%AF%D9%85%DB%8C%D8%B2%D8%A7%D8%AF%DB%8C%D9%90-%D9%81%D9%88%D9%82-%D9%88%D8%AD%D8%B4%D8%AA%D9%86%D8%A7%DA%A9-rfn6k0cdwiek</link>
                <description>ببخشید، وقتی گوشت‌های خورش وا رفتند و لوبیاها هنوز خرت خرت میکنند باید گوشت‌ها را جدا کنم یا خودم را دار بزنم؟. خب این خلاصه‌ای از این روزهای فوق‌العاده است، طاهره میگوید قبل از اینکه روی مشکلات تمرکز کنم به این فکر میکنم که قطعا غیرقابلِ حل شدن‌اند! خب گمانم همینطور باشد. حقیقتا بعد از تصویبِ غیرقابلِ حل بودنِ مشکل، ازادیِ عملِ بیشتری دارم. جولین بارنز جایی نوشته بود &quot;همانقدر که می‌ارزد درد دارد&quot; البته او این جمله‌ را با اشاره به سوگ گفته بود، که صادقانه بگویم متوجه ربط‌ش به سوگ نشدم اما گمانم این جمله درموردِ این زندگیِ ادمیزادیِ فوق وحشتناک صدق میکند. البته بعضی وقت‌ها اطمینان‌م نسبت به این‌که واقعا به دردش می‌ارزد را از دست میدهم، که خب با یک نشانه‌ی کوچک یا چیزی از این قبیل نظرم برمیگردد. مدت‌ها میشود که در یک چرخه‌ی بی‌پایان گیر افتادم، چرخه‌ای که ان قسمتی از زندگی را شامل میشود که بعید میدانم به دردش بیارزد! روزها اشپزی میکنم، فیلم میبینم، گاهی به تمیزکاری و گردگیری پناه میبرم و این کارها هرروز تکرار میشوند، به طور مضحکی، جوری که در این هفته بیش از هفت‌بار کتابخانه‌ام را مرتب کرده و بیش از هزار بار کتاب‌ها را ورق زده‌ام. در نهایت عایدی‌ام از این چرخه، یک دیس کوکوی وارفته، کشک‌بادمجانی که انگشت‌هایتان را هم به همراهش میخورید، ماکارونیِ کم‌نمکی که با کمی نمک فوق‌العاده میشود و چه و چه و چه، میز تلویزیونی که تقریبا برق میزند، اجاق گازی که انعکاسِ تصویر خودتان را به نمایش میگذارد، کتاب‌هایی که گویی با خط‌کش و سانت‌گذاری‌شده نظم گرفته‌اند و چه و چه و چه. و درنهایت اگر اغراق نکنم دختری که از هر کوکویی وارفته‌تر و از هر کتابخانه‌ای به‌هم ریخته‌تر است. عایدیِ دیگر و مهتر از این چرخه‌ی کسالت‌بار اینکه من واقعا نه بتمن‌م و نه هشت‌پا، کاش کسی به دادم برسد.۱۱ تیر ۱۴۰۵- ۴۹</description>
                <category>فاطمه صاد</category>
                <author>فاطمه صاد</author>
                <pubDate>Fri, 03 Jul 2026 02:14:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به غم نچسب!</title>
                <link>https://virgool.io/@fatemehslvt/%D8%A8%D9%87-%D8%BA%D9%85-%D9%86%DA%86%D8%B3%D8%A8-xse9lcjnipkp</link>
                <description>این روزها خیلی زیاد درباره‌ی محو شدن خیال‌پردازی میکنم، یا درباه‌ی ماهی شدن، ابر شدن، درخت بودن یا چمیدانم حتی گیلاسی کرم‌خورده و چروکیده بودن! در واقع هرچیزی جز ادم بودن من را به وجد اورده و به سمتِ خودش میکشد. ادم بودن واقعا سخت است، اصلا از اینکه باید همزمان مراقبِ نچسبیدنِ کوکو به ماهیتابه و نچسبیدنِ خودم به غم باشم خوشم نمیاید. اینکه هر روز به کتاب‌های گوشه‌ی اتاق چشم بدوزم و نتوانم برای خواندن‌شان مختصر تلاشی بکنم دلم را به شور میاندازد. شاید فردا شانسِ کمی میداشتم اما بیست و نهمِ مرداد کوچک‌ترین شانسی هم ندارم. از اینکه ادمها اینقدر پیچیده‌اند لجم میگیرد. هیچ فکر نمیکنم ماهی‌ها دغدغه‌ای حولِ محورِ قبولی در فلان ازمون داشته باشند، یا چمیدانم گمان نکنم ابرها هیچوقت مجبور باشند همزمان به چندین کار رسیدگی کنند، یا مثلا گیلاس‌ها، چه ان‌ها که تر و تازه‌اند و چه گیلاس‌های چروکیده، من مطمئنم که هیچ یک تا به‌حال در خیابان با کوهی از بار و بندیل به دنبالِ وسیله‌ی نقلیه‌ای ندویده‌اند. شاید خیلی دغدغه‌های سطحی و مسخره‌ای باشند اما من برای خاطر سوگ و عشق و لحظاتِ سخت و غم‌بارِ زندگی چیزهایی که فقط اشرفِ مخلوقاتِ بی‌چاره قادر به درکِ ان است از ادم بودن ناامید نیستم، من واقعا برای خاطر کارهای روزمره و همه‌گیرِ ادمیان ترجیح میدهم ماهی و فلان و فلان و فلان باشم. اینکه پنکیکم برنمیگردد واقعا ناراحتم میکند، اینکه ازمون را خراب میکنم عذابم میدهد، اینکه اتوبوس جلوی پایم نمیایستد کلافه‌ام میکند، از شفته شدنِ برنج‌م گریه‌ام میگیرد و هرگز چنین چیزهایی را در زندگی ابرها و ماهی‌ها نمیبینم. دلم میخواهد در اسمان باشم و به این‌سو و ان‌سو بروم و گاه‌گاهی جلوی چشمِ همگان ببارم، دلم میخواهد شنا کنم و گاهی کناره‌ی حوض بی‌حرکت بایستم و منتظرِ گربه‌ی همسایه بمانم، دلم میخواهد گوشه‌ای از یخچالِ پیرزن کز کنم تا نوه‌ها از راه برسند و پیرزن بیرون بیاوردم. واقعا هیچ علاقه‌ای به اتو کردنِ لباس‌های موردعلاقه‌ام و این قبیل کارها ندارم. کاش لاکپشتی بودم و حالا در لاکم میرفتم. ۱٠ تیر ۱۴۰۵- ۱</description>
                <category>فاطمه صاد</category>
                <author>فاطمه صاد</author>
                <pubDate>Thu, 02 Jul 2026 02:20:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جدلِ بی‌انتها</title>
                <link>https://virgool.io/@fatemehslvt/%D8%AC%D8%AF%D9%84%D9%90-%D8%A8%DB%8C-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D9%87%D8%A7-d60aqeeyvik3</link>
                <description>امروز تمامِ مسیرِ از خانه تا کجا را به حرف‌های پیرمرد گوش دادم که از دخترِ عزیز و دُردانه‌اش حرف میزد، دخترِ بیست و چهار ساله‌ای که لیسانس‌ش را گرفته و راهیِ لندن است و عاشقِ والیبال است و کمی هم کیک و شیرینی‌پزی را دوست دارد، ارزوی بچگی‌اش اشپزی در برج‌میلاد بوده و چشم‌هایش به مادرِ خدابیامرزش که عمرش را به ما داده رفته، برای خاطرِ قد بلندش والیبال را دنبال کرده و به لندن که برود پیرمرد تنها میشود و هفته‌ای یک‌بار سرش را با نوه‌ی پسری‌اش گرم میکند. تنها یک‌چیز باعث میشد عمیق و عاجزانه بخواهم جایم را با دختر عوض کنم، اینکه کسی میانِ عالم و ادم اینجور با جرئیات از من سخن بگوید و به من ببالد. روزها به دنبالِ فرار از زندگی و شب‌ها خیره به سقفِ اتاق، به دنبال معنای زندگی میگردم. نتیجه‌ی واکاوی‌های ذهنی یا به عبارتی جدلِ بی‌انتهای من و ذهن‌م به کوچه‌ای بن‌بست میرسد. کوچه‌ای بن‌بست و خالی. این روزها تقریبا همه‌ی راه‌ها به کوچه‌ای بن‌بست و خالی ختم میشوند، امروز نقل میکردم که روزها خیره به پیازهای داخل ماهیتابه و کوهِ ظرف‌های نَشُسته بی‌اختیار دو سه دقیقه‌ای اشک میریزم و بعد به ادامه‌ی کارم میرسم. امروز پسرک با توپِ بادیِ ابی‌رنگش گلدانِ سفالیِ مامان را از روی اُپن انداخت، گلدانِ سفالی خورد شد و من هم به دنباله‌اش، البته پسرک مقصر نبود گلدان هم مثل من نازک‌نارنجی شده بود، بچه‌تر که بودم بار‌ها به زمین انداختمش اما فقط ترک برمیداشت، تا به امروز. تکه‌تکه شدنِ گلدان واقعا [فقط] تقصیرِ پسرک نبود، دستِ کم سه‌بار من و یحتمل چندباری مامان به زمین انداخته بودیمش! گمانم عاقبتِ گلدانِ سفالیِ مامان اینه‌ای از عاقبتِ من است. ۹ تیر ۱۴۰۵- ۲</description>
                <category>فاطمه صاد</category>
                <author>فاطمه صاد</author>
                <pubDate>Wed, 01 Jul 2026 00:40:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جای خالیِ واقعی</title>
                <link>https://virgool.io/@fatemehslvt/%D8%AC%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%D9%84%DB%8C%D9%90-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C-sy4algnlxcek</link>
                <description>کم‌کم دلم میخواهد باور کنم همه‌چیز درست میشود اما باز کسی از راه میرسد و فلکه‌ی چشمانم را باز میکند و اشک راه میگیرد، وقتی اشک راه میگیرد یعنی هیچ‌چیز درست نمیشود، گمانم هرگاه قطرات اشک، روی گونه خشک شد و کسی بی‌هوا فلکه‌ی چشمانم را باز نکرد، ان‌وقت میتوانم به درست شدنِ همه‌چیز  فکر کنم. این روزها یک بی‌چاره‌گیِ بزرگ و سنگین چسبیده به سقفِ دهانم که نه پایین میرود و نه کلمه میشود، سراخر بی‌چاره‌گیِ چسبیده به سقفِ دهان‌م است که بغض میشود و میافتد در راه گلو؟. خدا میداند از برای چه میگریم، از برای هر ان‌روزی که باید اشک میریختم و به دیوارِ اتاق خیره شدم؟ از برای هر ان‌روزی که باید زبان باز میکردم و ساکت و بی‌جان راه‌م را کشیدم و رفتم؟ واقعا چرا این اشک‌ها راه میافتند و سیل میشوند؟ منصفانه نیست اشک‌های من از روی &quot;من&quot; رد میشوند و جسدِ بی‌جان‌م را با زمین یکی میکنند. دلم میخواهد باور کنم همه‌چیز به بهترین شکل پیش میرود، اما همه‌چیز اصلا پیش نمیرود که بدتر یا بهتر باشد! از برای چه این اشک‌ها تمام نمیشوند؟ دیروز میگفت &quot;اب زیاد بخور، اب بدنت از دست میره&quot; چرا ابِ بدنم از دست نمیرود؟ اصلا چطور ابِ بدنم از دست نمیرود؟ اشک‌ها تا کی از چشمانِ من جاری میشوند و من را لگدمال میکنند؟ میگویند اگر از برای کسی بگریم که روزی بوده و حالا در این دنیا نیست، یعنی گریستن از برای یک جای خالیِ واقعی. ببخشید، گمانم من از برای خودم میگریم که بودم و حالا نیستم، اما چون شما من را میبینید اصلا جای خالی‌ای دیده نمیشود و این یعنی یک گریه‌ی پوچ؟ اگر میگویید بله این یعنی گریه‌ی پوچ، ولم کنید لطفا. بگذارید این اشک‌ها این‌بار طوری از روی جسدِ چسبیده به زمینِ من بگذرند که هرگز اثری از من باقی نماند، ان‌موقع برای خودم میگریم و میشود گریه از برای یک جای خالیِ واقعی!. ۷ تیر ۱۴۰۵- ۴</description>
                <category>فاطمه صاد</category>
                <author>فاطمه صاد</author>
                <pubDate>Mon, 29 Jun 2026 03:54:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سرچشمه</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D8%B3%D8%B1%DA%86%D8%B4%D9%85%D9%87-nkyrilvdjna5</link>
                <description>اشک‌های من این روزها مانندِ یک رودخانه، هر بار از یک سرچشمه راه میافتند و سر اخر همه‌شان سیل شده و از یک زمینِ مشترک عبور میکنند، زمینی که جسدِ من به ان چسبیده. به ظاهر مالکِ این اشک‌ها منم، وگرنه مالکی که تواناییِ کنترلِ  اشکِ خود را نداشته باشد به چه دردی میخورد. چرا هر روز این قطره‌ها از گونه پایین میایند و چرا هیچ‌گاه متوقف نمیشوند؟ پایانِ این سیل کجاست؟ این اشک‌ها امروز از برای خاطرِ تو روی گونه‌های بی‌جانِ من میغلتند؟ واقعا هم باید برای تو بگریم، برای ادمی که روزگاری ان‌قدر زیاد و پررنگ بوده که حالا نبودن‌ش ادم را دیوانه و جای‌خالی‌اش ادم را کور میکند! سرچشمه‌ی این اشک بغضِ شکسته‌ی ان‌طرفِ خطِ تلفن است؟ بغضی که تو امروز میشکنی و من در ادامه‌ی دیروز و روزهای قبل؟ این اشک‌ها از روی جسدِ چسبیده به زمینِ من که کنارِ جسدِ چسبیده به زمینِ تو به خواب رفته میگذرند، اما هیچ یک از قطره‌ها برای‌شان اهمیت ندارد که چه بر سرِ اجسادِ ما میاید. تو میدانی این شیر فلکه را چه کسی باز میکند؟ اگر روزی بفهمم چه کسی وقت و بی‌وقت فلکه‌ی چشمانم را باز میکند جسدش را به زمین چسبانده و تا صورِ اسرافیل فلکه‌ی چشمانش را باز میگذارم. درست است که از برای تو گریستن موجه است، اما واقعا این اشک‌ها از برای تو است؟ از تو شروع میشود و چنان سنگین از روی &quot;من&quot; رد میشود که گویی هیچ‌گاه برای تو نبوده. این قطره‌ها برای من روی گونه میغلتند، برای من که تو را این‌قدر دور کرده، با تو شروع میشود اما به راستی دلیلِ گریه من‌م. این اشک همیشه از روی من رد میشود. ۶ تیر ۱۴۰۵- ۵</description>
                <category>فاطمه صاد</category>
                <author>فاطمه صاد</author>
                <pubDate>Sun, 28 Jun 2026 03:16:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لیچِ آب</title>
                <link>https://virgool.io/@fatemehslvt/%D9%84%DB%8C%DA%86%D9%90-%D8%A2%D8%A8-xpxqxcncukgf</link>
                <description>گاهی فکر میکنم چقدر دلم میخواهد گریه کنم تا خالی شوم، چند ثانیه بعد یادم میاید خالی‌تر از این که نمیشود! تُهی‌تر؟ هرگز. از اولین اشک‌هایم برای خاطر تو یا از اولین اشک‌هایی که از تو شروع شد گمانم ان قطره‌هایی بود که روی دفتر مشق میافتاد. چرا؟ نه تند حرف میزدی و نه هیچ، اما اشک‌هایم بدونِ اجازه و بی‌مقدمه تمامِ صورت‌م را میپوشاندند. دیروز با خودم فکر  کردم برای چه دارم میگریم؟ برای خودِ تو یا برای ارتباط‌م با تو؟ اصلا اشک‌های من نه مقدمه میشناسند و نه دلیل، راهِ خودشان را میروند.انجا که این دانه‌های کوچک و بی‌جان که خرجِ کشتن‌شان یک دستمال کاغذی بیشتر نیست، ان‌طور به هق‌هق میاندازنم از خودم میپرسم چه چیز من را تُهی میکند؟ این اشک؟ این دانه‌های بی‌جان؟ یا دلیلِ پشتِ این اشک؟ این اشک برای تو است؟ برای تو و ارتباطِ بین‌مان که هیچ شباهتی به ارتباطِ میانِ باقی باباها و دخترها ندارد؟ یا برای خودم؟ برای خودم که رابطه‌‌ام با بابا شبیه رابطه‌ی دوستان و همکلاسی‌ها و اطرافیان‌م با باباهایشان نیست؟ من جِداً از برای چه میگریم؟ این فلکه‌ی چشمانم قبل از این‌که باز شود از خود دلیل نمیخواهد؟ از خود نمیپرسد برای چه اشک روی گونه‌ها بغلتانم؟ نمیپرسد چرا باید دخترک را در خیابان به هق‌هق بیاندازم؟. من هرچه اشک میریزم و این دانه‌های فانی هرچه روی گونه میغلتند من را خالی نمیکنند، من خالی‌ام، خالی و در تُهی‌ترین حالتِ ممکن. اما سنگی بی‌نهایت سنگین راهِ گلویم را بسته. سنگی که با هیچ سنگ‌شکنی از بین نمیرود. سنگی که در عینِ تُهی بودن روحِ من را ان، چنان سنگین میکند که گویی دخترکی لیچِ اب از دریا خود را به روی ماسه‌ها میکشد، روزها و ماه‌ها و سال‌ها، اما تا صورِ اسرافیل هم به ساحل نمیرسد. ۵ تیر ۱۴۰۵- ۶</description>
                <category>فاطمه صاد</category>
                <author>فاطمه صاد</author>
                <pubDate>Fri, 26 Jun 2026 21:27:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حسی دست‌نخورده</title>
                <link>https://virgool.io/@fatemehslvt/%D8%AD%D8%B3%DB%8C-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D9%86%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%AF%D9%87-vhn4rudf1fpl</link>
                <description>میانه‌ی روزهای خوب و لحظه‌های فوق‌العاده و خوش‌گذرانی و جُک‌های خنده‌دار و شادیِ بی‌انتها، لحظه‌ای خیره میشوم به تَرَک دیوار و گریه را از سر میگیرم. اشکی را ادامه میدهم که ساعت‌ها یا روزها پیش خاتمه یافته بود. امروز حدود سه ساعت و بیست دقیقه به صورت ممتد شیر فلکه‌ی چشمانم را باز کردم، پشت تلفن و زمانی که گره از موهایم باز میکردم و موقع شستن ظرف‌ها و موقع تاکسی گرفتن و موقع رد شدن از پل عابرپیاده و بین رکعت‌های نماز و سوار ماشین و طولِ روضه و تا بیخِ بیخِ روضه. نه برای گره‌ی موهایم و نه برای ظرف‌های کثیف و نه حتی برا روضه. انگار کنی یک لحظه ناگهان همه‌چیز ادامه پیدا میکند، مانند اشکی که بر گونه‌ام روانه است. همه‌چیز ادامه پیدا میکند، همه‌چیز و شما. شما ادامه پیدا میکنی، درست انجا که باید تمام بشوی و مُهر خاتمه‌ای در انتهای افکار مربوط بهتان بخورد ادامه پیدا میکنی. ان‌طور که گویی هیچ‌گاه متوقف نشده‌ای، درست مانند اشک‌های روی گونه‌ام. این اشک‌ها برای تو هستند؟ گمانم برای تو باشند چون تو هرگز نرفته‌ای، اصلا نیامده‌ای که بروی. ادمیانی که میروند بعد از رفتنشان تبدیل به حسی میشوند که درونِ ما ادامه پیدا میکند. ادمیانی که هرگز نیامده‌اند تا به ابد حسی دست‌نخورده در گوشه‌ای از قلب میمانند و گه‌گاهی اشک راه خانه‌شان را میگیرد. این اشک از شما شروع میشود و صادقانه اینکه سر اخر هم به شما میرسد اما در مسیرِ از شما تا شما مدام از روی جسدِ چسبیده به زمینِ &quot;من&quot; رد میشود. جالب است، خودم از خودم رد میشوم، روزی هزاربار به وسیله‌ی چند قطره‌ی ناقابل اشک و به وساطتِ شما! ۴ خرداد ۱۴٠۵- ۷</description>
                <category>فاطمه صاد</category>
                <author>فاطمه صاد</author>
                <pubDate>Fri, 26 Jun 2026 21:03:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اشکِ مشترک</title>
                <link>https://virgool.io/@fatemehslvt/%D8%A7%D8%B4%DA%A9%D9%90-%D9%85%D8%B4%D8%AA%D8%B1%DA%A9-gscaeagtjjdp</link>
                <description>دیشب از تاکسی تا خانه زنی هم‌مسیرم بود و او هم میگریست، از برای چه؟ نه من میدانم او برای چه سر تا پا اشک بود و نه او میدانست من چرا گریان‌م. در خانه طاهره سرش را روی پایم گذاشت و گریست و من هم نامردی نکردم و  بغض‌م را نگه نداشتم. از خانه تا روضه و از روضه تا کی برای خاطر او اشک ریخته‌‌م. گمان میکنم اگر روزی از این روزها کسی سُرنگی بر یکی از رَگ‌هایم فرو کند، این اشک است که بیرون خواهد زد، نه خونی سُرخ. اشک است که از وجودم بیرون خواهد زد، از چشمانم به روی گونه‌هایم خواهد غلتید و این اوست که در قطره به قطره‌ی این اشک شنا میکند. اگر از روی گونه‌هایم، از عمقِ اشک‌هایمان میتوانست ببیند چطور برای هم گریه میکنیم قطعا برای نجاتِ ما برمیگشت، ما اسمان را محکم میگرفتیم تا به زمین نیاید و او برمیگشت و با هم برای هم میگریستیم! ما از برای او گریه میکنیم یا از برای خودمان؟ این اشک‌ها خانه‌ی او هستند که ما به ان پناه میاوریم؟ این درد ادامه‌ی اوست و ما به ان پناه میاوریم. این اشک ادامه‌ی اوست. این‌که ما برای هم میگرییم ادامه‌ی اوست. ما واضحا از برای او نمیگرییم، از برای او گریستن دلیلی هم ندارد، ادمی چرا از برای رفتگان بگرید؟ انها که رفته‌اند اشک میخواهد چه کار؟ ابِ پشتِ سری شور که شوری‌اش نمک‌گیر نکند و ادمیان را نگه‌ندارد به چه درد میخورد؟ به هیچ. ما برای خود میگرییم، ما برای خود اشک میریزیم و دو دستی یقه‌ی اسمان را میچسبیم و بازخواستش میکنیم، ما از برای خود اشک میریزیم، این اشک قطره‌ قطره‌اش برای من است، برای ما، برای بازماندگان و درماندگان. این اشک به نامِ تو به کامِ من است. این اشک از برای حالِ من است و ادامه‌ی تو. ۳ تیر ۱۴۰۵- ۸</description>
                <category>فاطمه صاد</category>
                <author>فاطمه صاد</author>
                <pubDate>Wed, 24 Jun 2026 16:01:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انها به چی فکر میکنند؟</title>
                <link>https://virgool.io/@fatemehslvt/%D8%A7%D9%86%D9%87%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%DA%86%DB%8C-%D9%81%DA%A9%D8%B1-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%D9%86%D8%AF-tprrzen2hwc7</link>
                <description>شصت و هفت. دیروز متین کتابی که امانت گرفته بود را پس اورد، صفحه به صفحه‌ی این کتاب من را به یادِ تو میاندازد، در اصل به یادِ روزهای بعد از تو! صفحه به صفحه‌ی کتاب و لحظه به لحظه‌ی امشب. اگر با تو صادق باشم واژه‌ها در من خُشکیده و ان‌طور که لایقی برای‌ت نخواهم نوشت. هیچ‌چیز ان‌طور که لایق بودی پیش نرفت و این هم روی هر ان‌چیزی که کمتر از لیاقتِ تو بود. امشب که به سینه میزدم دستم به زنجیرِ گردنبند گره خورد، دستم به زنجیرِ گردنبند و ذهنم به تو. به روزهای دور و دیری که هرگز به ان برنمیگردیم.شصت و هشت. با خودم عهد کردم برای پسرک‌م ارثیه‌ای از این روزها باقی نگذارم. ارثیه‌ای که روزی به گریه بیاندازدش، هرگز. ارثیه‌ای که روزی مادرش را بی‌چاره نشان‌ش بدهد، هرگز. برای پسرک‌م هیچ‌چیز از این روزها نخواهم برد. شصت و نُه. قبرستان همیشه چیزی عجیب را در من روشن میکند، اینکه زنان با پاشنه‌هایی بلند و تعادلی به زور به دست امده، تلاش میکنند پا روی قبری نگذارند و اینکه حداقل پنج مردِ تنومند لازم است تا تابوتی را تکان بدهند و اینکه بعد از چهل سال قبری را خالی کرده و کسی دیگر را درونِ ان قرار میدهند و اینکه کودکان چه بی‌پروا از روی سنگ‌قبرها میپرند و پشتِ درخت‌ها پنهان میشوند و روی جعبه‌ی برقی زرد رنگ چشم میگذارند. همه‌ی این اتفاق‌ها در قبرستان رُخ میدهد، زنده‌ها به پا روی قبر نگذاشتن و بلند کردنِ تابوت فکر میکنند، کوچک‌ترها به پیدا کردنِ جایی برای قایم‌باشک بازی کردن، و ببخشید، مُرده‌ها به چه فکر میکنند؟. ۱ تیر ۱۴۰۵- ۱۰</description>
                <category>فاطمه صاد</category>
                <author>فاطمه صاد</author>
                <pubDate>Tue, 23 Jun 2026 01:25:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از همه‌چیز بترس!</title>
                <link>https://virgool.io/@fatemehslvt/%D8%A7%D8%B2-%D9%87%D9%85%D9%87-%DA%86%DB%8C%D8%B2-%D8%A8%D8%AA%D8%B1%D8%B3-u8cpxsqprpcp</link>
                <description>شصت و چهار.این‌روزها بیشتر از هرچیز از روزهای پس از مرگ‌م میترسم، از روزهایی که اطراف‌م خلوت‌تر از همیشه باشد و کسی بر قبرم نگرید، مامان میگوید برای همین خاطر است که برای ادمی که دورترین نسبت را دارد و دیگر در این دنیا نیست هم گریه میکنم. از نظر مامان و تقریبا از نظرِ همه این کارِ احمقانه‌ایست، برای چه برای کسی که هرگز ندیده‌ای یا سال به سال میدیدی‌اش طوری اشک میریزی که گویی هرروز را با او گذراندی؟. کمی احمقانه و به دور از عقل است اما گمانم چیزی عمیق‌تر از ترسِ روزهای پس از مرگ پشت‌پرده‌ی این ماجرا باشد. که چیست؟ خدا میداند.شصت و پنج.امروز رضایی سرِ کلاس گفته &quot;قرار نیست به موفقیت برسیم تا خوشحال باشیم، اول باید خوشحال باشیم تا به موفقیت برسیم&quot;. این جمله کمی از عذاب‌وجدان‌م قبل از موفقیت کم میکنه؟ گمونم. اگر هنوز به چیزی که میخواهم نرسیدم احتمالا حق دارم اجالتا خوشحال باشم، شاید گاهی ادم منتظر ِیک اتفاق بزرگ در اینده است تا به خودش اجازه بدهد ارام شود، در حالی که بخشی از ارامش باید همین حالا ساخته شود؟.شصت و شش.امشب فکر کردم اینکه هر سال شب حضرت علی‌اکبر برای تو گریه میکنم خیلی وقت‌ها حسِ وحشتناکی میدهد، حسی مخلوط با شرم و عذاب‌وجدان. اما اینکه شب حضرت علی‌اکبر میتوانم با صدای بلند برای‌ت گریه کنم و به سینه‌ام بزنم و به هق‌هق بیافتم بدونِ توجه به اینکه صدایم از در اتاق بیرون برود یا بابا صدایم را بشنود، کمی ارام‌ میکندم. اینکه کسی برای به هق‌هق افتادن و حال بدم بعد از اینهمه سال سرزنشم نمیکند و کسی نگرانِ صدای بلند گریه‌ام نیست ارامم میکند. اینکه به‌جای علی‌اکبرِ لیلا برای تو گریه میکنم من را شرمنده‌ی دل لیلا و امام‌حسین میکند، شرمنده‌ی تن پاره‌پاره‌ی علی‌اکبر(ع). و درنهایت، بی‌نهایت شرمنده‌ی تو که به‌دنبال بهانه‌ای برای گریه کردن برای خاطرت میگردم و هیچوقت بهانه خودت نیستی.۳۱ خرداد ۱۴۰۵- ۱۱</description>
                <category>فاطمه صاد</category>
                <author>فاطمه صاد</author>
                <pubDate>Mon, 22 Jun 2026 02:17:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دزد</title>
                <link>https://virgool.io/@fatemehslvt/%D8%AF%D8%B2%D8%AF-emvqtl6ncthk</link>
                <description>شصت و یک. جنگ دقیقا چیزی را نابود میکند که ادمیان فکر میکنند هرگز از دست نخواهد رفت! ادمها گمان میکنند بعضی چیزها از تیررسِ فاجعه بیرون‌اند، مادر، فرزند، نام، خاطره، خانه، عشق، نسبت‌ها، یا حتی تصویری که از خودشان دارند، اما در نهایت جنگ به همان‌ها حمله میکند. چیزهایی که فکر میکنیم هرگز از دست نمیروند. شصت و دو. یکی از روزهای جنگ معلم‌م برایم گفت دفتری از معنیِ جدیدِ واژه‌ها مینویسد، دفتری که در ان معنیِ &quot;اره&quot; در جوابِ &quot;خوبی؟&quot; معنیِ همیشگیِ &quot;حالِ خوب&quot; را نداشت. جنگ معنای واژه‌ها را هم از ادمیان میدزدد. چرا ساختمانِ ویران‌شده‌ی ان‌طرفِ خیابان این‌قدر ما را متأثر می‌کند؟ گمانم ما فقط به اجرهای ریخته و سوخته نگاه نمیکنیم، به چیزهایی نگاه میکنیم که پشت ان دیوارها بودند، به صبحانه‌های معمولی و دعواهای کوچک و لباس‌هایی که روی بند رخت خشک میشدند و به روندِ معلولیِ یک زندگیِ معمولی. جنگ پیش از ان‌که خانه را ویران کند زندگیِ داخل خانه را ویران کرده. شصت و سه.  تقویم‌ها بعد از جنگ ویران میشوند، از یاد میروند و گمانم تمام اعتبارشان را از دست میدهند. پس از جنک سنِ هیچکس از روی تقویم اندازه‌گیری نمیشود. جنگ روزها را میدزدد، روزها و سالهای زندگی نشده را، جوان را یک شبه پیر کرده و بیست‌سالی از زندگی‌اش را خط میزند، بی‌انکه بیست سال را زندگی کرده باشد. دزدِ ماهری‌ست. دزدی ماهر که گویی با یک بُمب کارش را تمام کرده و رفته، اما تا سال‌ها درونِ ساختمانِ ترمیم شده و ادمیانِ در پیِ ترمیم، جا خوش کرده. ۲۸ خرداد ۱۴۰۵- ۱۴</description>
                <category>فاطمه صاد</category>
                <author>فاطمه صاد</author>
                <pubDate>Fri, 19 Jun 2026 01:54:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ادمهای ویران کنار ساختمان‌های ویران</title>
                <link>https://virgool.io/@fatemehslvt/%D8%A7%D8%AF%D9%85%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%88%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%86%D8%A7%D8%B1-%D8%B3%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%88%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-qhme0dqgetor</link>
                <description>پنجاه و هفت. کاش اردِ توی ماهیتابه بودم و برای جمعه حلوا میشدم! بگذارید بگویم جنگ قبل از ساختمان‌ها چه چیزهایی را ویران میکند! امروز که از جلوی ساختمانِ ویران شده‌ی خیابانِ چندمِ نارمک میگذشتیم، همه شروع کردیم از روزِ اغازینِ جنگ گفتیم، وجه اشتراک همه‌ی ما این حسِ بلاتکلیفیِ امروز و ان حسِ اشفتگی روزِ اغازین جنگ است، نتیجه‌ی جنگ و ویرانیِ ادمیان زودتر از ساختمان‌ها، این جنگِ خودمان با خودمان است که باعث میشود به اردِ توی ماهیتابه بودن فکر کنم و به اشرفِ مخلوقاتِ ویران‌شده در جنگ بودن، هرگز. پنجاه و هشت. اصلا از این عوض شدنِ مدلِ حضور ادمها خوشم نمیاید، یعنی چه که روزی به جای اینکه در کنارمان قدم بزنند، در خیال‌مان راه میروند؟ امیدوارم روزی کسی جوابِ مشخصی برای این سوال که چرا ادمها هیچوقت کامل از ما نمیروند؟ پیدا کند یا کسی در گوشم بگوید &quot;دخترجان این مرض همگانی است&quot; ان‌موقع کمتر به جوابِ سوال فکر خواهم کرد و کمتر به ادمیانِ تمام نشده‌ای که شب و روز در سرم راه میروند، بد و بی‌راه میگویم. پنجاه و نُه. این روزها ابدا به ان دوام اوردنی که در کتابها مینویسند و ادمها برایش مانیفست میدهند و برای ادمی که دوام اورده کف میزنند و سوت میکشند فکر نمیکنم، به دوام اوردنِ معلمولیِ معمولی فکر میکنم، دوام اوردن برای از خواب بیدار شدن و سر کار رفتن و زندگی کردن، دوام اوردن و وانمود کردن به این‌که همه‌چیز مثل قبل است و هیچ‌چیز تغییر نکرده است. دوام اوردنی که انگار جهان هنوز سر جای خودش ایستاده است، هرگز به ان دوام اوردنی که ادمها بعد از جا به جا کردنِ کوه از ان حرف میزنند فکر نمیکنم. هرگز. شصت. امیدوارم قطره اشک‌هایی که سر روضه‌ی علی‌اکبر(ع) برایت میریزم انجا باران بشوند و ببارند بر سرت. ۲۷ خرداد ۱۴۰۵- ۱۵</description>
                <category>فاطمه صاد</category>
                <author>فاطمه صاد</author>
                <pubDate>Thu, 18 Jun 2026 02:02:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سایه‌ی بزرگِ بلاتکلیفی</title>
                <link>https://virgool.io/@fatemehslvt/%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87-%DB%8C-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF%D9%90-%D8%A8%D9%84%D8%A7%D8%AA%DA%A9%D9%84%DB%8C%D9%81%DB%8C-frv1hupbusng</link>
                <description>پنجاه و چهار.این روزها تقریبا همه‌چیز من را به یادِ تو میاندازد، روضه‌ی علی‌اکبر(ع)، پسرِ جوانِ ان‌طرفِ خیابان، لاستیکِ ترکیده‌ی دوچرخه‌ی پسرک، اشک‌های بی‌هوای بی‌دلیل، زندگی در این روزهای بی‌سر و ته زیرِ سایه‌ی جنگ خارجی یا داخلی یا در اصل زندگی زیرِ سایه‌ی بزرگِ بلاتکلیفی، من را به یاد تو میاندازد و من را با صدای مغزم که میگوید اگر تو بودی شاید اینطور نمیشد، درمیاندازد.پنجاه و پنج.خیلی روز پیش بینِ نوشته‌های سارا کنعانی برای دخترش میگشتم که خواندم نوشته &quot;لحظه لحظه‌ی با هم بودنمونو سَر میکشم&quot;. این جمله برای دخترکی نوزاد بود که او به‌طور موقت سرپرستی‌اش را بر عهده داشت، و حتما میدانست دخترک روزی خانواده‌ی دیگری پیدا میکند، گمانم به همین خاطر حواس‌ش جمع بود که لحظه لحظه‌ی با هم بودنشان را سَر بکشد! چون کسی که نداند دیگری در روزگاری نزدیک از دستش میرود به لحظاتِ مشترک اینطور اهیمتی نمیدهد. سر اخر هم به مثابه‌ی چی پشیمان میشود. گمانم اگر به همه‌ی ما هشداری اینگونه که&quot; این ادم به طور موقت کنار شما حضور دارد&quot; داده میشد، ان‌وقت ما هم لحظه لحظه‌ی با هم بودنمان را سَر میکشیدیم و یک قطره را هم هدر نمیدادیم.پنجاه‌وشش.متاسفانه طیِ بررسی‌های میدانی متوجه شدم که من تمامِ زندگی گله‌مندم! از همه، از مامان تا خدا، از خودم تا زندگی، از ترکِ دیوار تا گرمای خورشید، از همه‌چیز و همه‌چیز. گله‌مند، بابتِ تمام چیزها و اتفاقاتی که در اصل مقصر واحدی ندارند و ما همه با هم انها را رقم زده‌ایم، اما اینجانب ان‌قدر مُصرانه هر روز و شب به دنبالِ مقصر میگردد و گله میکند که بالاخره زمان به صدا درامدنِ صورِ اسرافیل کسی را پیدا کند که او اینهمه تقصیر را به گردن بگیرد.۲۶ خرداد ۱۴۰۵-۱۶</description>
                <category>فاطمه صاد</category>
                <author>فاطمه صاد</author>
                <pubDate>Wed, 17 Jun 2026 01:24:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سِرّ الحب الحسین</title>
                <link>https://virgool.io/@fatemehslvt/%D8%B3%D9%90%D8%B1%D9%91-%D8%A7%D9%84%D8%AD%D8%A8-%D8%A7%D9%84%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86-dinzr44fayge</link>
                <description>سلام. امشب یک شب قبل از اغازِ ماهِ محرم است. در تلاطمِ یافتنِ هیئتی به دور از سیاست و اغشته به نامِ فقط &quot;حسین(ع)&quot;، فکر کردم شاید بدی نباشد کمی از این روزها بنویسم. از این روزها که هیچ‌وقت قلمم را برایش روی کاغذ نگذاشته‌ام و حالا با چشمِ گریان مینویسم. فکر کردم از حُبی بگویم که از کودکی در من ریشه دوانده و حالا درختی جوان دارد، که هر روز با ترسِ اینکه نکند روزی با دستانِ خودم ریشه‌اش را بخشکانم! چشم باز میکنم. امروز ساعتها فکر کردم اگر فردا و چند روز بعدش را در خانه بمانم و ببینم ادمیانی که مُحرم از خانه بیرون نروند هم زنده میمانند و روزهای بعدش و سالهای بعد هم به همین منوال و ببخشید؟ ان‌وقت چه کسی بازنده است؟ کسانی که همه عمر با خود شرط بسته بودند روزی این درخت هم میخشکد؟ یا منی که چراغِ پناهگاهِ روزهای بی‌پناهی‌ام را خاموش کرده‌ام؟ تشخیصِ بازنده‌ی داستانِ مُچاله‌ی زندگی‌ام ان‌قدر سخت و دشوار شده است که امروز مدالِ بازنده بودن را بر گردنِ کسی و فردا بر گردنِ کسی دیگر میاندازم و روزهای بعد هم به همین منوال. در اخر مدالِ بازنده را به گردنِ خود میاویزم و بازی از اول سر میگیرد.عایدیِ من از این روزهای به دنبالِ بازنده گشتن مدالی بر گردنِ دختری بی‌چاره و اشفته و از انجا مانده و از ان یکی جا رانده، بوده که بزرگ و خوانا عبارتِ Loser بر ان حکاکی شده. و با این مدالِ بزرگ از هیچ دری به داخل راهش نمیدهند. و او میماند و &quot;حسین(ع)&quot; اولاد و اصحابش، که شاید او، دختر را از درِ محرم‌ش به داخل راه داد. و شاید هم نه.۲۴ خرداد ۱۴۰۵- ۱۸</description>
                <category>فاطمه صاد</category>
                <author>فاطمه صاد</author>
                <pubDate>Mon, 15 Jun 2026 01:45:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>راز</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D8%B1%D8%A7%D8%B2-dh6x85ovieve</link>
                <description>سلام عزیزکم. چه خوب که نیستی و این روزها را از سر نمیگذرانی! مضحک است، اما دلم میخواهد ان روز که تو در این جهان فرزندِ من میشوی همه‌چیز گل و بلبل باشد. هیچ خبری از این روزها به گوش نرسد و ما در بهترین برهه از تاریخ، بهترین والد و فرزندِ این جهان باشیم! جان دلم. کاش ان روزها که تو میایی جهان رنگِ خاکستریِ این زمان را از خود شسته باشد. من مطمئنم روزی که تو باشی جهان رنگِ خاکستری را به دور انداخته و اغشته به سبز خواهد شد. اما درِ گوشی بگویم، ممکن است جهان هیچگاه ان‌قدرها هم بی‌نقص و جینگیلی‌مستون نشود! که بی‌نقص نبودن انقدرها هم بدک نیست، این بی‌نقص نبودنِ جهان است که من را به سوی تو کشانده، اگر جهان سبزِ سبز بشود دیگر امید از بین میرود، گمانم امید از دل تاریکی و نقص سر بر اورَد. گمانم امید ان طنابی‌ست که با تمامِ عیب‌های زندگی ما را به زندگی جوش میدهد. تو هنوز نیستی و من گاهی خودم را در اینده‌ای پیدا می‌کنم که کنارِ تو نشسته‌ام و درباره‌ی همین روزها حرف میزنم. روزهایی که جهان خاکستری بود و ما خیال می‌کردیم رنگ‌ها برای همیشه گم شده‌اند. ان‌وقت شاید تو باور نکنی که ادمیانِ این زمان چطور از دلِ این‌همه تاریکی باز هم خانه میساختند، عاشق میشدند و برای فرداهایی دور نقشه میکشیدند. من اما خوب میدانم رازِ این روزها چیست، رازِ این روزهای من تویی که مُدام در گوشم زمزمه میکنی &quot;تو نمیتونی کم بیاری&quot; معلوم است که نمیتوانم، نباید کم بیاورم. جانِ دلم. تو تنها فرزندِ اینده‌ی من نیستی، تو پناهِ این روزهایی، پناهِ روزهای خاکستریِ اغازینِ جوانی‌ام. و من دوستت دارم، از روزهایی که نیستی و نمیدانم ایا به اغوشم خواهی رسید؟ تا روزهایی که خواهی بود و تا همیشه. امروز روزِ صد و ششم جنگ است. ۲۳ خرداد ۱۴۰۵- ۱۹</description>
                <category>فاطمه صاد</category>
                <author>فاطمه صاد</author>
                <pubDate>Sun, 14 Jun 2026 02:17:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از زیرِ اوار، اما میدوار</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D8%A7%D8%B2-%D8%B2%DB%8C%D8%B1%D9%90-%D8%A7%D9%88%D8%A7%D8%B1-%D8%A7%D9%85%D8%A7-%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%B1-ehlzyqxeruf7</link>
                <description>سلام عزیزکم. این روزها پس از از سر گذاراندنِ غم‌های جان‌فرسا، بزرگترین غم، غمِ از دست رفتنِ تو است. که اگر تو از دست بروی چه؟ تو از دست بروی به‌سانِ تمامِ انان که از دست رفتند و ما فقط به تماشایشان نشستیم. امیدوارم این روزها موفق به دزدینِ تو از من نشوند. جانِ کوچکم! این‌ها یادداشت‌های دختری هستند که در تاریک‌ترین و نامطمئن‌ترین روزهای زندگی‌اش، در نامعلوم‌ترین برهه از تاریخ، برای اینکه امید را از دست ندهد، نامِ تو را برای اینده انتخاب کرد. دختری که در این روزها بارها به پایانِ همه‌چیز فکر کرد، به پایانِ ادمها، به پایانِ خانه‌ها، به پایانِ رویاها و هر بار که ترس از همه‌سو به جانش افتاد، تو را به یاد اورد. عزیزِ قلبم. تو شکلی از امیدی. چراغ کوچکی که در دورترین نقطه‌ی تاریکی روشن مانده‌ای. روزنه‌ی نوری که از زیرِ خروارها اوار به چشم میخورد. هر بار که خبری هولناک به گوش میرسد و هر بار که چیزی در جهان فرو میریزد، من به یاد میاوردم که هنوز باید چیزی را برای تو حفظ کنم، اندکی مهربانی و ایمان، اندکی لبخند و محبت و اندکی توانِ ادامه دادن. جانِ دلم. این روزها تنها اینده‌ی من نیست که من را میترساند، ترسِ من از اینده‌ای است که شاید روزی سهمِ تو باشد و اگر ان اینده انطور که تو لایقی نباشد چه؟. با اینهمه، این منم که دست‌هایم را پُر از امید خواهم کرد، امید برای روزی که با دستانِ خالی مقابل‌ت نباشم. امید برای روزی که تو سهمِ من از اینده باشی. پسرکم. اگر روزی دنیا تو را ترساند، اگر روزی احساس کردی همه‌چیز در حالِ فرو ریختن است، یادت باشد که مادرت در چنین روزهایی زندگی کرده است. و از میانِ همان تاریکی‌ها، نامِ تو را به‌مثابه‌ی چراغی کوچک در دست گرفته و تا به اینجا اورده. تا اینده‌ای که تو در ان ایستاده‌ای.امروز روزِ صد و پنجم جنگ است.۲۲ خرداد ۱۴۰۵- ۲٠</description>
                <category>فاطمه صاد</category>
                <author>فاطمه صاد</author>
                <pubDate>Fri, 12 Jun 2026 23:32:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نازک‌نارنجی</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D9%86%D8%A7%D8%B2%DA%A9-%D9%86%D8%A7%D8%B1%D9%86%D8%AC%DB%8C-ex0eeal8ktk9</link>
                <description>سلام جانِ دلم. اگر روزی از من پرسیدی که پیش از مادر شدنت چه کسی بوده‌ای، شاید نتوانم جوابِ کاملی بدهم. اما برای‌ت خواهم گفت که زنی پیش از امدنِ تو زندگی میکرد که هنوز مادر نبود، اما قلبش سال‌ها زودتر از خودش به استقبالِ تو رفته بود. عزیزِ قلبم. اگر روزی برای‌ت بگویم، یعنی زمان از روی تمامِ این ترس‌ها و تردیدها عبور کرده است. یعنی زمان گذشته و من مانده‌ام، منی مانده و به مادریِ تو رسیده و ان‌موقع دیگر چه‌چیزی مهم‌تر از بودنِ تو در جهان است؟! حالا که تو هنوز از پشتِ پیچِ جاده پیدا نشده‌ای، این امید است که صدای قدم‌های منتهی به بودن‌ت را به من میرسانَد. پسرکم. من نمیدانم قرار بر این است خودم تو را به این دنیا بیاورم یا قرار است ۹ ماه یا چقدر، از باقیِ مادران عقب باشم! اما پیش از انکه در اغوشم باشی، من را افریدی، در امیدهای من زندگی کردی. من سالها پیش از ان‌که مادرِ تو باشم، در حالِ آموختنِ دوست داشتنِ تو هستم و این شیرین‌ترین روزهای اغازینِ جوانیِ من است. روزهایی که با نوشتن از تو و از برای تو میگذرد، میتواند تمامِ غم‌ها را بشورد و از زیر خروار خروار غم، من و امید را بیرون بیاورد! عزیزدلم، اگر بدانی این روزها امیدِ به احتمالِ بودنِ تو و امیدِ به امکانِ بودن در کنار تو چطور مادرِ هنوز متولد نشده‌ات را از منجلابِ ترس و تردید بیرون میکشد! میدانی در چه تناقضی دست و پا میزنم؟ از طرفی این نوشته‌ها برای تو است و از طرفی هرگز نمیخواهم بدانی مادرت روزی این‌طور شکننده و نازک‌نارنجی بوده! اما گمانم مادرت در سالیانِ دور هم کمی از این نازک‌نارنجی بودن را با خودش بیاورد.امروز روزِ صد و چهارم جنگ است.۲۱ خرداد ۱۴۰۵- ۲۱</description>
                <category>فاطمه صاد</category>
                <author>فاطمه صاد</author>
                <pubDate>Fri, 12 Jun 2026 01:40:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اینده منتظر است</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%85%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-hfzj77yhl8ga</link>
                <description>سلام عزیزکم. این روزها مُدام چیزی در گوشم صدا میکند &quot;پیش از مادر شدن، باید از این روزها عبور کنی&quot;. اری، باید این روزها تمام شود و ببینیم ایا من میمانم؟ منی میماند که مادریِ تو را بکند؟. پسرکم، تو هستی، تو همیشه بودی، این منم که هنوز متولد نشدم، این مادریِ توست که هنوز به واقعیت نیامده. عزیزتر از جان و جهانم. امروز هیچ حرفِ بزرگی ندارم. چند وقت است که دیگر هیچ‌چیز برای گفتن ندارم و این خودش عجیب‌ترین حرفی‌ست که برای‌ت دارم. گمانم بعد از چند هفته ننوشتن، نوشتن از تو است که ارامم میکند و در راهروی زندگی به راه وا میدارتم! حالا که من درمانده‌تر از همیشه از لابه‌لای این روزهای طاقت‌فرسا بیرون امده و از برای تو مینویسم میخواهم صادقانه‌تر از هر روزِ دیگری اعتراف کنم، ان منی که به مادریِ تو خواهد رسید، به قطع، فرسنگ‌ها از این منی که از مادریِ برای تو مینویسد فاصله دارد. تنها چیزی که از صمیم قلب به تو قول میدهم هیچگاه در من تغییر نخواهد کرد، امید و شوقِ به مادریِ تو است. پسرکم، گمان میکنم سالها بعد، روزی که تو را در اغوش بگیرم، این دختر را به سختی به یاد بیاورم. دختری که میان ترس و امید، میان ماندن و نماندن، میان خواستن و نتوانستن سرگردان بود. اما دوست دارم ان روز، چیزی از او، از این منِ اکنون، در من باقی مانده باشد؛ همان کسی که پیش از امدنِ تو، به امدنت امیدوار بود، به نجات‌دهنده بودنت. به تو. عزیزِ جانم، میترسم روزی که تو را در اغوش میگیرم، انقدر غرقِ خوشبختیِ داشتنِ تو شوم که فراموش کنم پیش از تو چه راهی را امده‌ام، فراموش کنم چندین‌بار در تاریک‌ترین روزها، فقط به این فکر کرده‌ام که شاید هنوز چیزی در اینده منتظر من باشد. امروز روزِ صد و سوم جنگ است. ۲۰ خرداد ۱۴۰۵- ۲۲</description>
                <category>فاطمه صاد</category>
                <author>فاطمه صاد</author>
                <pubDate>Wed, 10 Jun 2026 22:50:40 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>