<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های فاطمه نجفی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@fatemenajafi135</link>
        <description>یه دیتاساینتیست که همیشه دانشجوی علوم کامپیوتره و با دوییدن شارژ می‌شه</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 03:29:25</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/144383/avatar/byxg1C.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>فاطمه نجفی</title>
            <link>https://virgool.io/@fatemenajafi135</link>
        </image>

                    <item>
                <title>چالش کتاب‌خوانی طاقچه: حسرت</title>
                <link>https://virgool.io/@fatemenajafi135/book-missing-out-uftflus8wty1</link>
                <description>کتاب: حسرتنویسنده: آدام فلیپس / مترجم: میثم سامان‌پوراز اونجایی که طاقچه زمستان رو «فصل زندگی، عشق، مرگ و دوباره زندگی» می‌دونست، برای موضوع اسفندماه «کتابی که کمکت می‌کند معنای زندگی را بیابی» رو انتخاب کرده بود؛ و حسرت یکی از کتاب‌هایی بود که به نظر می‌رسید موضوعی هم‌راستا با موضوع پیشنهادی طاقچه داشته باشه. جلد کتاب «حسرت»کتاب حسرت به دو زندگی موازی ما می‌پردازه که یکی زندگی حقیقی و دیگری زندگی‌ایه که می‌تونستیم داشته باشیم. آدام فلیپس برای نشان دادن زندگی‌های نازیسته، مطالبی رو پیرامون این موضوعات در فصل‌های مجزا بیان می‌کنه. سرخوردگی؛ این بخش به تراژدی سرخوردگی‌های امیال انسانی اختصاص داده شده و به نوعی حسرت آدمی رو مربوط به این سرخوردگی‌ها نشون می‌ده. نگرفتن مطلب؛ در این فصل به ستایش آگاهی نداشتن از همه مسائل پرداخته شده. قسر در رفتن؛ یا انجام کاری با مصونیت از مجازات، موضوعی است که در این فصل به تفضیل بیان شده.  خلاص کردن خود؛ بر خلاف چیزی که به نظر می‌رسه این بخش به خودکشی ربطی نداره و به عملگرایی پرداخته.  هدف در اینجا متوقف کردن انتقال مداوم فلاکت است. باور بر صرفا خلاص کردن خود است، یا شکستن این دور باطل انتقال شوربختی.رضایتمندی؛ با اشاره‌های فراوان به نمایشنامه اتللو اهمیت به رضایتمندی خود و دیگران رو بررسی می‌کنه. و ضمیمه: بازی کردن نقش دیوانگان؛ نویسنده سه نمایشنامه مکبث، شاه لیر و یادداشت‌های یک دیووانه رو به کار برده تا سخنرانی‌ای رو در وصف دیوانگی ایراد کنه. با توجه به اسم کتاب، نوشته پشت جلد اون و مخصوصا مقدمه، انتظار بیشتری از محتوای این کتاب داشتم. به نظرم می‌تونست انسجام بیشتری بین فصل‌های کتاب وجود داشته باشه. حتی اگر یک فصل در انتها برای جمع‌بندی و ارتباط برقرار کردن بین مطالب گفته شده نوشته می‌شد می‌تونست رضایت‌بخش‌تر باشه؛ یعنی توقعی که از فصل ضمیمه داشتم ولی متاسفانه برآورده نشد. برای من این‌طور به نظر می‌رسید که تمام زحمات نویسنده برای جمع‌آوری این مطالب، بی‌هدف بوده.با این که کمبود جمع‌بندی مناسب در انتها ذوقم رو کور کرد، خوندن کتاب خالی از لطف نیست. اشاره‌هایی که به نمایشنامه‌های شکسپیر می‌شه و بررسی شرایط روانی شخصیت‌های این داستان‌ها جالب بود. می‌تونم بگم هوس کردم تو فرصت مناسب ولی نزدیک (!) دوباره این نمایشنامه‌ها رو بخونم. جملاتی از کتاب حسرت که به نظرم جالب بودن:سرخوردگی افزون بر هرچه که هست، صحنه و عرصه اغواگری و وسوسه‌گری هم هست؛ چیزی است که وسوسه می‌شویم از دستش خلاص شویم، چیزی است که در طلب راه‌حل‌های کاذب برایش هستیم، چیزی است که ما را به دام خودفریبی اساسی‌تری می‌اندازد. ارزشش را دارد به خاطر داشته باشیم که در آنچه بلوغ و بزرگ شدن می‌نامند، نگرفتن مطلب پیش از گرفتن آن رخ می‌دهد. سرخوردگی ما، پیش شرط رضایت ماست و پیش از آن رخ می‌دهد؛ نگرفتن مطلب پیش از گرفتن آن رخ می‌دهد و ما را به شکست‌ها و فقدان‌هایمان متصل می‌سازد؛ و شاید موجب شود از خودمان بپرسیم که آن تجربه اولیه و بی‌واسطه نگرفتن قصیه در دوران کودکی چه بوده است. اینکه مومنان فکر نمی‌کند که خداوند قسر در می‌رود به این دلیل است که این عبارت خود بر وجود مرجعیت و اقتدار بالاتری نسبت به خداوند دلالت دارد. شاید تنها در دوران کودکی باشد که کتاب‌ها تاثیر عمیقی بر زندگی ما دارند. بعدها در زندگی به ستایش و تمجید می‌پردازیم، سرگرم می‌شویم و بعضی از نگرش‌هایی که قبلا داشته‌ایم را تغییر می‌دهیم. اما بیشتر متحمل است که در کتاب‌ها تنها چیزهایی را پیدا کنیم که تاییدی باشیند بر آنچه که از قبل در ذهن داشته‌ایم...(نقل قول از مقاله «کودک گمشده» گراهام گرین)احمقانه است که فکر کنیم هرگاه که خود را از چیزی خلاص می‌کنیم صرفا داریم جیم می‌زنیم، صرفا داریم از چیزی می‌گریزیم با از آن اجتناب می‌کنیم. گرچه خود خلاص کردن خود از چیزی نیز تلویجا بر همین معانی دلالت دارد. ... هرگاه داریم از چیزی فرار می‌کنیم، داریم با سر به سمت چیز دیگری می‌رویم. مثلا خوب است که از هر متنی، یا در واقع از هر نظریه‌ای بپرسیم: این متن/نظریه ما را از چه چیزی خلاص می‌کند؟ نه فقط اینکه این نظریه/متن شما را از اجبار به باور و تن سپردان به چیز خلاص می‌کند، بلکه شما را از چه احوالی، چه وضعیت ذهنی‌ای رها می‌سازد؟ ...پس ما ناگزیریم که با تصور میل ورزیدن آغاز کنیم، البته نه بدون ابزه میل، بلکه بدون اطمینان خاطر بیش از اندازه به رضایتمندی‌هایی که ممکن است حاصل شوند، یعنی نباید خیلی سریع سراغ راضی کردن خود در عالم خیال برویم، و هنگامی که چنین می‌کنیم بتوانیم آن رضایتمندی‌ها را به شیوه‌ای کنایی در نظر آوریم ( نه اینکه آنها را عینا توقع داشته باشیم یا کاملا جدی‌شان بگیریم).کتاب حسرت رو می‌تونین از طاقچه بخونین و یا بشنوید: https://taaghche.com/book/122639/ </description>
                <category>فاطمه نجفی</category>
                <author>فاطمه نجفی</author>
                <pubDate>Tue, 19 Mar 2024 22:39:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتاب‌خوانی طاقچه: چشم‌هایش</title>
                <link>https://virgool.io/@fatemenajafi135/book-her-eyes-ptdwkwpf0hjv</link>
                <description>کتاب: چشم‌هایشنویسنده: بزرگ علویبرای بهمن‌ماه، از دید طاقچه «کتابی که عاشق‌شدن را یادت می‌دهد» نماینده‌ای برای «زمستان؛ فصل زندگی، عشق، مرگ و دوباره زندگی» بود. از آخرین باری که کتابی از نویسنده‌ای ایرانی خونده بودم، زمان زیادی گذشته بود و چون تا این روز هیچ کتابی از بزرگ علوی نخونده بودم، «چشم‌هایش» می‌تونست گزینه مناسبی برای مطالعه در این ماه باشه. جلد کتاب «چشم‌هایش» علوی کتاب رو با معمای چشم‌های به تصویر کشیده شده از یک نقاش معروف شروع می‌کنه. پس از مرگ استاد ماکان، تابلویی از چشم‌ها، توجه یکی از نزدیکان استاد رو جلب می‌کنه که از قضا این ناظم مسئول نگهداری از نقاشی‌های باقی‌مانده از او می‌شه. کنجکاوی و پیگیری‌های فرد، پاسخی برای معمای صاحب چشم‌ها پیدا نمی‌کنه. به نظر می‌رسید چشم‌ها متعلق به خانمی هستند که کسی از وجودش خبر نداره تا این که بعد از سال‌ها انتظار، صاحب اثر «چشم‌هایش» برای دیدن نقاشی بر می‌گرده و پیش ناظم پرده از این راز برمی‌داره. ⚠ در ادامه کمی(!) خطر لوث شدن داستان وجود داره ⚠فرنگیس، صاحب چشم‌ها، از اولین ملاقات با استاد که به خوبی پیش نمی‌روه تصمیم به تحصیل در فرانسه می‌گیره تا مهارت‌های نقاشی خود را تقویت کنه اما پس از سال‌ها خوش‌گذرانی قید این کار را زده و به ایران برمی‌گرده تا در مبارزات سیاسی مفید واقع شه. به نوعی به دلیل فعالیت‌های استاد ماکان، فرنگیس نیز به شخصیتی سیاسی تبدیل شده، در کنار او به مبارزه پرداخته و ریسک رو می‌پذیره. داستان روایت شده داستانی سیاسی-عاشقانه است که از نظر تاریخی به سال‌های پیش از ۱۳۲۰ و مبارزه بر علیه رضاشاه برمی‌گردد. شاید اطلاعات تاریخی بیشتر می‌تونست به بیشتر لذت بردن از مطالعه کمک کنه. برای من قسمت‌هایی که در مورد به تصویر کشیدن حس‌های مختلفی که در چهره انسان می‌تونه منعکس شه صحبت می‌شد خیلی جالب بود. همچنین که این مسئله رو مهمترین بخش از هنر نقاشی عنوان می‌کردند و اعتقاد داشتن چشم‌ها می‌تونن بیشتر حس رو نشون بدن. به همین دلیل فرنگیس از نحوه تصویر چشم‌های خودش در این تابلو رنج می‌برد. شاید در زمان مطالعه این کتاب، هزاران هزار داستان عاشقانه به این شکل نوشته و روایت شده باشه. سیر داستانی عاشقانه که از لجبازی و دلخوری، دوری، غرور و فداکاری تشکیل شده باشه، داستان جدیدی نیست. اما این اثر با توجه به زمان و زبان نگارش، ارزشمند و جذاب به نظر می‌رسید و من از خوندنش رضایت دارم. جمله‌هایی از کتاب «چشم‌هایش»:کسی که در عمرش گرسنگی نکشیده، کسی که از سرما نلرزیده، کسی که شب تا سحر بی‌خواب نمانده، چگونه ممکن است از سیری، از گرما، از پرتو آفتاب صبح لذت ببرد.به من گفت: «دختر، اینطور به من نگاه نکن! این چشم‌های تو بالاخره مرا وادار به یک خبط بزرگی در زندگی خواهد کرد.» گفتم: «این خبط شما آرزوی من است.»«چشم‌های تو مرا به این روز انداخت. این نگاه تو کار مرا به اینجا کشانده. تاب و تحمل نگاه‌های تو را نداشتم. نمی‌دیدی که چشم به زمین می‌دوختم؟» به او می‌گفتم: «در چشم‌های من دقیق‌تر نگاه کن! جز تو هیچ چیزی در آن نیست.»گاهی آدم نادانسته دنبال چیزی می‌رود، وقتی آن را پیدا نمی‌کند، اصلاً خود را گم شده احساس می‌کند.عشق پنهانی، عشقی که انسان جرأت نمی‌کند هرگز با هیچکس درباره آن گفتگو  کند، به زبان بیاورد، به هر دلیلی که بخواهید ـ از لحاظ قیود اجتماعی، از  نظر طبقاتی، به سبب اینکه معشوق ادراک نمی‌کند و به هر علت دیگری آن عشق  است که درون آدم را می‌خورد و می‌سوزاند و آخرش مانند نقره گداخته شفاف و  صیقلی می‌شود.تو از هزار راه می‌توانی سودمند باشی. شاید همین دردی که امروز تحمل می‌کنی، راه نجات تو باشد.آقای ناظم، بعضی چیزها را نمی‌شود گفت. بعضی چیزها را احساس می‌کنید. رگ و پی شما را می‌تراشد، دل شما را آب می‌کند، اما وقتی می‌خواهید بیان کنید می‌بینید که بی‌رنگ و جلاست. مانند تابلوئیست که شاگردی از روی کار استاد ساخته باشد. عینا همان تابلوست. اما آن روح، آن چیزی که دل شما را می‌فشارد، در آن نیست.روزی که خبر مرگ او در تهران منتشر شد، دوستان و نزدیکانش بیخ گوشی با هم  صحبت می‌کردند.   می‌گفتند: «یکی دیگر هم به سکته قلبی درگذشت.» چون روزنامه‌ها معمولاً  قربانی‌های حکومت را که در زندان و تبعید جان می‌دادند، مبتلایان به چنین  بیماری قلمداد می‌کردند.اگر از مطالعه رمان‌های عاشقانه خوشتون میاد، خوندن این رمان رو پیشنهاد می‌کنم. «چشم‌هایش» رو می‌تونین از طاقچه بخونین و بشنوین: https://taaghche.com/book/5992/ </description>
                <category>فاطمه نجفی</category>
                <author>فاطمه نجفی</author>
                <pubDate>Tue, 19 Mar 2024 22:05:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتاب‌خوانی طاقچه: مردی به نام اوه</title>
                <link>https://virgool.io/@fatemenajafi135/book-a-man-called-ove-psjfjud1nd96</link>
                <description>کتاب: مردی به نام اوهنویسنده: فردریک بکمن / مترجم: الناز فرحناکیانطاقچه برای معرفی کتاب‌های فصل زمستان «زندگی، عشق، مرگ و دوباره زندگی» رو در نظر گرفته و برای دی ماه، اولین ماه از زمستان، از ما خواسته تا کتابی «برای اینکه با مرگ چهره به چهره شویم» رو بخونیم. کتاب‌های متنوعی با این موضوع معرفی شده بودن که به خوندنشون علاقه داشتم ولی چون یکی از کتاب‌هایی که مدت زمان زیادی توی لیست کتاب‌هایی که دوست دارم بخونم «مردی به نام اوه» بود. تصمیم گرفتم به سراغش برم. تصویر جلد کتاب «مردی به نام اوه»فردریک بکمن، نویسنده سوئدی، در این کتاب، روزهایی از زندگی پیرمردی به نام اوه رو به تصویر می‌کشه. مواجهه‌ای که اوه با مرگ داشته باعث شده رفتارها و شخصیت ضداجتماعی که از کودکی با خودش داشته بیشتر خودش رو نشون بده. اوه پیرمرد سردی نشان داده می‌شه که عاطفه براش تعریف نشد. داستان زندگی اوه به صورت غیر خطی روایت شده. به گونه‌ای که زندگی زمان پیری رو در لابه‌لای زندگی اوه از زمان کودکی، نوجوانی و جوانی قرار گرفته. این پرش‌های زمانی روان و بدون پیچیدگی انجام می‌شه. در بیشتر روایت‌هایی که به مرگ و به نحوی رویارویی با مرگ مربوط می‌شه، ردپای ترس از زندگی هم دیده می‌شه. با این که مواجهه با مرگ در این داستان به گونه‌ای نبوده که شخصیت اصلی خودش رو در معرض مرگ ببینه و درواقع مواجهه با از دست دادن شخص دیگه‌ای به وسیله مرگ بوده، همچنان ترس از زندگی رو می‌تونیم ببینیم. شخصیت داستان بعد از دست دادن همسرش نمی‌تونه با ترس زندگی کردن مقابله کنه، قصد خودکشی داره و شاید تسلیم زندگی شده. متاسفانه یا خوشبختانه روند تغییر ویژگی‌های شخصیتی اوه و همچنین پایان داستان قابل پیش‌بینی بود. به نظر می‌رسید یک سیر داستانی مرسوم برای افراد منزوی و یا افرادی که ارتباط گرفتن باهاشون مشکله رو پیش رو داریم. می‌تونم بگم متاسفانه از این جهت که نمی‌شد هیجان خاصی رو انتظار داشت و همچنین خوشبختانه به خاطر این که می‌شد کتاب رو تو دسته داستان‌های آرامش‌بخش قرار بدیم چون سیر این تغییرات دلچسب بود. وجود شخصیت یک خانم ایرانی به جذابیت رمان اضافه می‌کرد. این شخصیت باعث دیده شدن تفاوت فرهنگی می‌شد که به خاطر هم‌ذات پنداری با این خانم و دو دخترش به صورت بامزه‌ای جذب داستان می‌شیم. «هانس هولم» و «مارک فورستر» در سال‌های ۲۰۱۵ و ۲۰۲۲ دو اقتباس سینمایی از این اثر پدید آورده‌اند. در نسخه آمریکایی همسایه ایرانی به ملیتی مکزیکی تغییر داده شده.وقتی کتاب رو می‌خوندم یاد رمانی از یک نویسنده سوئدی دیگه‌ای می‌افتادم. «پیرمرد صدساله‌ای که از پنجره بیرون پرید و ناپدید شد» داستان پیرمردی با سرگذشت عجیب بود. هرچند عجیب بودن رفتارهای این دو پیرمرد به یک شکل نبود، طرز زندگی هر کدوم به شیوه‌ای متفاوت با عموم مردم به نظر می‌رسید. بخش‌هایی از کتاب که به نظرم جالب میومد:«همهٔ آدم‌ها دلشان می‌خواهد زندگی شرافتمندانه‌ای داشته باشند؛ مسئله این است که شرافت برای آدم‌های مختلف معانی متفاوتی دارد.»«می‌گن بهترین مردها از نقص‌هایشان زاده می‌شوند و اگر اشتباه نمی‌کردند، بهترین نمی‌شدند.»«آدم‌ها رو باید از روی عملشون شناخت، نه از روی حرف‌هایی که می‌زنن.»کسی که زیاد وراجی نکنه به‌ندرت حرف مفت می‌زنه.»مرگ مسئلۀ عجیبی است. آدم‌ها در کل عمرشان جوری زندگی می‌کنند که انگار مرگ  اصلاً وجود ندارد، در صورتی که بیشتر وقت‌ها مهم‌ترین دلیل زندگی است.  بعضی‌ها آن‌قدر زود متوجه حضور مرگ می‌شوند که با شور و هیجان بیشتر، با  لج‌بازی یا با دیوانه‌بازی بیشتر زندگی می‌کنند. بعضی‌ها باید حضور مداوم  مرگ را حس کنند تا بفهمند نقطۀ مقابلش چیست. بعضی‌ها آن‌قدر درگیرش هستند  که حتی قبل از این‌که اجلشان سربرسد، توی اتاق انتظار نشسته‌اند. ما از مرگ می‌ترسیم ولی ترس واقعی بیشترمان از این است که این شتر درِ خانۀ شخص دیگری بخوابد.وقتی کسی را از دست می‌دهید، دلتان برای خاطرات عجیبش تنگ می‌شود. دلتان  برای چیزهای کوچکش تنگ می‌شود، برای لبخندش، رفتارش، آن‌طور که توی تخت از  این پهلو به آن پهلو می‌شد یا این‌که به‌خاطرش رنگ دیوارها را عوض می‌کردید.این روزها آدم باید با هر آدم کندذهنی که بغل‌دستش ایستاده از این در و آن  در حرف بزند تا بگویند طرف «خونگرم» است. اُوه اصلاً نمی‌دانست چطور این  کار را بکند. شاید این‌جوری تربیتش کرده بودند، شاید آدم‌های هم‌نسلش برای  دنیایی آماده نشده بودند که آدم‌ها در آن فقط حرف می‌زنند، ولی عمل کردن  دیگر مهم نیست.مردم این روزها دیگر هیچ احترامی برای کاربرد درست و مناسب وسایل قائل نیستند، این روزها همه چیز فقط باید خوشگل باشد و توی کامپیوتر ذخیره شود. ولی اُوه کارها را طوری انجام می‌دهد که آدم باید انجام دهد.وقتی آدم مجبور می‌شود تنها کسی را که او را درک می‌کرد توی خاک بگذارد، چیزی در درونش تکه‌تکه می‌شود. چنین زخمی هرگز درمان نمی‌شود. و زمان هم چیز عجیبی است. بیشتر ما فقط برای همان زمانی که پیش رویمان است  زندگی می‌کنیم. چند روز، چند هفته، چند سال. احتمالاً یکی از دردناک‌ترین لحظات زندگی هر آدم زمانی است که می‌فهمد به سنی رسیده که سال‌های پشت سرش  خیلی بیشتر از سال‌های پیش رویش هستند. و وقتی دیگر زمانی پیش رویمان باقی نمانده مجبوریم به دنبال چیزهای دیگری باشیم که به‌خاطرشان زندگی کنیم. مثلاً، خاطرات. بعدازظهرهایی که زیر نور آفتاب دست کسی را توی دستمان گرفته بودیم. عطر غنچه‌های تازه‌شکفته. یکشنبه‌ها در کافه. یا شاید نوه‌ها. آدم راهی پیدا می‌کند که به‌خاطر آیندهٔ کسی دیگر زندگی کند.سونیا همیشه می‌گفت: «وقتی عاشق کسی می‌شی، مثل اینه که به یه خونهٔ جدید  نقل مکان کردی. اولش همهٔ چیزهای تازه برات دوست‌داشتنی‌ان، هر روز صبح از  اینکه همهٔ اون‌ها متعلق به تو هستن شگفت‌زده می‌شی، و مدام می‌ترسی یکی از  راه برسه و بگه یه اشتباهی پیش اومده و قرار نبوده تو توی چنین خونهٔ  باحالی زندگی کنی. بعد در طول سال‌ها نمای خونه از ریخت می‌افته، چوب‌ها  ترک می‌خورن، و کم‌کم شروع می‌کنی به دوست داشتن خونه‌ات نه به‌خاطر بی‌نقص  بودنش که به‌خاطر نقص‌هایی که داره. همهٔ گوشه‌ها و سوراخ‌سنبه‌هاش رو  می‌شناسی. یاد می‌گیری که وقتی هوا سرده چطور باید کلید رو توی قفل بچرخونی  که گیر نکنه، کدوم‌یک از کف‌پوش‌ها تاب برداشته و وقتی روش پا می‌گذاری لق  می‌زنه، یا اینکه چطور باید در کمدها رو باز کنی که جیرجیر نکنن. این‌ها  همه ریزه‌کاری‌هایی هستن که باعث می‌شن حس کنی اون خونه متعلق به توئه.»خوندن کتاب رو برای این که لحظاتی به دور از هیاهو گذرونده شه توصیه می‌کنم. «مردی به نام اوه» رو می‌تونین با طاقچه بخونین و بشنوین: https://taaghche.com/book/12618 </description>
                <category>فاطمه نجفی</category>
                <author>فاطمه نجفی</author>
                <pubDate>Tue, 19 Mar 2024 20:51:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتاب‌خوانی طاقچه: زنان سیبیلو و مردان بی‌ریش</title>
                <link>https://virgool.io/@fatemenajafi135/book-women-with-mustaches-and-men-without-beards-mescyzjtvb2n</link>
                <description>کتاب: زنان سیبیلو و مردان بی‌ریش، نگرانی‌های جنسیتی در مدرنیته ایرانینویسنده: افسانه نجم‌آبادی / مترجم: آتنا کامل، ایمان واقفیاز اونجایی که قرار بود کتاب‌هایی که در فصل پاییز برای طاقچه خونده می‌شه موضوع «آموزش و یادگیری» رو پوشش بده، برای آذرماه، باید کتابی انتخاب می‌شد که «جامعه را به ما بشناساند». شاید اسم بامزه کتاب، از اولین ویژگی‌هاییش باشه که می‌تونه کنجکاویمون رو برای خوندن کتاب تحریک کنه اما موضوع نگرانی‌های جنسیتی در مدرنیته ایرانی برای من موضوع مهمی بود و دوست داشتم اطلاعات بیشتری در این زمینه داشته باشم. جلد کتاب «زنان سیبیلو و مردان بی‌ریش»به عقیده نویسنده تاثیرات فرهنگی دو طرفه میان ایران و اروپا در قرن ۱۹ باعث تغییراتی در حساسیت‌های جنسی و جنسیتی برای جامعه ایران شده. نجم‌آبادی از دورانی پیش از این تغییرات تعریف می‌کنه که زن و مرد (در سن نوجوانی و جوانی) به یک اندازه می‌تونن زیبا و دلفریب باشن و میل به هم‌جنس در عرف به زشتی چیزی که امروزه به نظر می‌رسه نیست. یا به عبارتی حتی زیبایی زن، به زیبایی مرد جوان نزدیک می‌شده. نمایش عریان بدن زن در نقاشی‌ها به منظور دگرجنس‌خواهانه کردن میل، همراه با ناپدید شدن غلمان، نشانه‌ای از این تغییرات پس از سفرهایی به اروپا به حساب میاد. معاشرت مختلط از دیگر تاثیراتیه که این سفرها تونستن داشته باشن. تا وقتی کتاب رو خریدم و شروع کردم به خوندن، متوجه نشده بودم که کتاب نویسنده و دو مترجم داره. انگار برام خیلی بدیهی بود که این کتاب باید توسط یک ایرانی و به زبان فارسی نوشته شده باشه ولی با شروع کتاب متوجه شدم این کتاب در ابتدا به زبان انگلیسی نوشته شده. کمی بعد متوجه شدم که حجم کتاب اصلی خیلی بیشتر بوده و شامل ۸ فصله اما تو این کتاب فقط ۲ فصل ابتدایی ترجمه شده‌ان. همون موقع حسرت خوردم چون به نظر می‌رسید فصل‌های بعدی باید جذابیت بیشتری داشته باشه. با پایان این جلد احساس تموم کردن کتاب رو نداشتم و به نظرم کتاب ناقص بود. این احساس منفی وقتی که نتونستم جلد دومش رو پیدا کنم تشدید شد. حتی نمی‌دونم ترجمه شده یا نه. یا ممکنه به خاطر موضوعات حساسی که داره، بهش اجازه ترجمه و چاپ داده نشه. این قضیه برام فعلا در هاله‌ای از ابهامه. اما همچنان متوجه دلیل تقسیم‌بندی کتاب به دو جلد نمی‌شم با توجه به این که این جلد خیلی کم‌حجم بود و بخش قابل توجهی از صفحات به منابع و یادداشت‌ها اختصاص داده شده بود. شاید این تقسیم‌بندی نقش مهمی داشت تا بتونم اعتراض کنم این کتاب بیشتر از این که به نگرانی‌های جنسیتی بپردازه، (موضوعی که دلیل من برای مطالعه این کتاب بود) بیشتر به نگرانی‌های جنسی پرداخته بود. نکته حسرت برانگیز دیگه در مورد این کتاب برای من تصاویر و نقاشی‌ها بودن. به نظرم این کتاب با چاپ سیاه و سفید توهین بزرگی به نقاشی‌های زیبا و تاریخی می‌کنه. یک راه‌کار ساده می‌تونست این باشه، تصاویری که در صفحات پخش شده‌ان در انتهای کتاب جمع‌آوری بشن و اون صفحات رنگی باشن. من کتاب رو چاپی خوندم ولی با بررسی کتاب توی طاقچه، کم‌لطفی که به تصاویر شده بیشتر خودش رو نشون می‌داد. بخش‌هایی از کتاب:در منابع مکتوب، زیبایی زن و مرد به طور یکسانی وصف شده است. برای نمونه،  رستم‌الحکما، مردان جوانی را که طهماسب میرزا (صفوی) به آن‌ها تمایل جنسی  داشت، این‌چنین توصیف می‌کند: «امردان گل‌رخسار، سمن‌بر سروقد، نرگس‌چشم،  کرشمه‌ساز، شکرلب و ساقیان لاله‌عذار ماهروی زهره‌جبین، هلال‌ابروی، چشم  جادوی مشکین موی پرعشوه و ناز و بلورین‌غبغب در غایت عیش و کامرانی»  (رستم‌الحکما، ۱۳۵۳: ۱۹۹). صفاتی که امروزه بیشتر تداعی‌کننده زیبایی زنانه  است، در قرن نوزدهم به طور یکسان برای زنان و مردان به کار می‌رفت.ازدواج به‌سان پیمانی رمانتیک، از زنان می‌خواست که عشق و وفاداری به شوهرانشان را به پیوندهای زنانه ترجیح دهند. این مورد از ابتدا، مسیری پرخطر برای زنان محسوب می‌شد و خود آن‌ها نیز این نکته را درک کرده بودند. به‌ویژه مردانی که از عاشقانه کردن ازدواج جنسی/تولیدمثلی دفاع می‌کردند، همچنان بر امتیازاتی چون حق چندهمسری و طلاق اصرار داشتند. نوشته‌های اولیه زنان درباره ازدواج در این دوره، بر انتقاد از چندهمسری و سهولت طلاق برای مردان متمرکز بود. این انتقادات همراه بود با درخواست از مردان برای پایان بخشیدن به کردارهای همجنس‌خواهانه‌شان که تهدیدی برای ازدواج همدلانه محسوب  می‌شد.چگونه چنین تغییر فرهنگیِ بزرگی روی داد؟ عامل نخست از نظر من این است که  در قرن نوزدهم ایرانیان از این نکته آگاه شدند که کردارهای جنسی و عشق مرد  بالغ به اَمرد که در ایران متداول بود، از دید اروپاییان رذیله اخلاقی  محسوب می‌شود. هنگامی که «نگاه خیره دیگری» عرصه میل را نشانه گرفت، مردان  ایرانی که با اروپاییان در داخل یا خارج از ایران تعامل داشتند، نسبت به  اینکه امیالشان زیر نگاه موشکافانه دیگران قرار گرفته است، به‌شدت حساس  شدند. تمایلات همجنس‌دوستانه باید مخفی می‌ماند و انتقال همجنس‌دوستی به  زیر نقاب دگرجنس‌دوستی یکی از ویژگی‌های مدرنیته شد.ناپدید شدن معشوق مرد از تصاویر، همچون ناپدید شدنش از شعر عاشقانه در همان  دوره، احتمالاً راه‌حلی جایگزین برای چالش‌های اخلاقی و فرهنگی‌ای محسوب می‌شد که قضاوت‌های اروپاییان ایجاد کرده بود.در حقیقت، در وهله نخست عشق و ازدواج، اشتراکی با هم نداشتند. دگرجنس‌خواهانه کردن عشق و ورود آن به حوزه ازدواج، چنان‌که در فصل ششم خواهیم دید، نه تنها ازدواج را از یک قرارداد جنسی با کارکرد تولیدمثل به پیمانی عاشقانه تغییر داد، بلکه همچنین عشق را از پایه دگرگون ساخت. دوستی، عشق و میل جنسی مفاهیمی متعلق به حیطه مناسبات اجتماعی بود و در مناسبات اجتماعی مردان می‌توانست آشکارا مدح شود. در مقابل میل جنسی، تولیدمثل و خانواده، در حوزه دگرجنس‌خواهی قرار داشت. نمی‌تونم بگم خوندن این کتاب رو توصیه می‌کنم. با این که همزمان با یکی از دوستانم، کتاب رو جلو می‌بردیم، از گفته‌های نویسنده با هم تعجب می‌کردیم و درموردش حرف می‌زدیم، کامل نبودن فصل‌هاش و در دسترس نبودن ترجمه بقیه فصل‌هاش تو ذوقم می‌زد. الان که دارم این ریویو رو می‌نویسم با خودم فکر می‌کنم کاش با این موضوعی که برای چالش در نظر گرفته شده بود، کتاب دیگه‌ای خونده بودم. با این حال می‌تونین کتاب رو از طاقچه بخونین: https://taaghche.com/book/36799 </description>
                <category>فاطمه نجفی</category>
                <author>فاطمه نجفی</author>
                <pubDate>Fri, 23 Feb 2024 21:06:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتاب‌خوانی طاقچه: طرز فکر</title>
                <link>https://virgool.io/@fatemenajafi135/book-mindset-nlllko4jh157</link>
                <description>کتاب: طرز فکرنویسند: کارل دوک / مترجم: شهناز ثریاصفتطاقچه برای پاییز «فصل آموزش و یادگیری» در نظر گرفته بود و در این راستا برای آبان‌ماه پیشنهادش کتابی بود که کنترل زندگی را به دست خودمون بده. از بین کتاب‌هایی که لیست شده بود، دو کتاب «اصل‌گرایی» و «طرز فکر» رو از پیش دوست داشتم بخونم و خوندن کتاب طرز فکر رو شروع کردم.نمی‌تونم بگم کتابی که این ماه انتخاب کردم و خوندم. با شروع سال و شروع همکاریم با شرکت جدید و فعالیت حضوری بعد از مدت‌ها اونم تو تهران، حس می‌کردم امکان خوندن کتاب متنی ازم گرفته شده. فقط برای این که کم نیارم و مسیرم رو ادامه بدم، بر خلاف علاقه قلبی و به دلیل فرصت‌های جدیدی که ایجاد شده بود مثل بودن تو مسیر، با شنیدن کتاب‌های صوتی می‌تونستم تو خط چالش بمونم. آبان‌ماه تصمیم به خوندن کتاب گرفتم و این شد که تازه اوایل دی‌ماه کتاب تموم شد و اواخر دی‌ماه دارم در موردش می‌نویسم. هرچند لذت‌بخش بود و خوشحالم. :) جلد کتاب «طرز فکر»ایده اصلی کتاب معرفی و یه جورایی ستایش طرز فکر رشده و در کنارش طرز فکر ثابت مطرح می‌شه. خصوصیاتی از آدم‌هایی که طرز فکر رشد و طرز فکر ثابت دارن تو کتاب بیان شده و می‌تونیم با مثال‌هایی ببینیم هر کدوم از این دو گروه تو موقعیت‌های مشابه چه رفتاری از خودشون نشون می‌دن. دوک آدم‌هایی با طرز فکر رشد رو اینجوری تعریف می‌کنه که شرایطشون رو ثابت نمی‌بینن، برای بهتر شدن تلاش می‌کنن و حتی شاید از چالش‌های در مسیر لذت ببرند. در مقابل آدم‌هایی با طرز فکر ثابت عقیده دارن شرایطشون همیشه همون‌طور که هست خواهد بود، امکان بهبود وجود نداره و تمام انرژیشون صرف اثبات خودشون می‌شه. در واقع کتاب مجموعه‌ای از مقایسه‌ها بین دو نوع طرز فکریه که آدم‌ها می‌تونن تو زندگی نسبت به هرچزی داشته باشن. هرچند عنوان می‌شه آدم‌های مختلف می‌تونن ترکیبی از این دو نوع طرز فکر رو داشته باشن و یا تو ابعاد مختلف زندگی یکی از این نوع طرز فکر‌ها خودش رو نشون بده. تو این کتاب طرز فکر رشد در مقابل طرز فکر ثابت معرفی می‌شه. در فصل‌‌های اول می‌تونیم معرفی و مصداق‌های کلی از هر کدوم از این دو رو بخونیم و باهاشون آشنا شیم. فصل انتهایی به تغییر طرز فکر اختصاص داده شده. کارل دوک در فصل‌های میانی طرز فکر رشد و ثابت رو در هر کدام از این عناوین به صورت اختصاصی مورد بررسی قرار داده:ورزش‌ها: طرز فکر یک قهرمانکسب و کار: طرز فکر و رهبریروابط: طرز فکرها در روابط عاشقانهوالدین، معلمان و مربیان: طرز فکرها از کجا می‌آیند؟جملاتی از این کتاب:هر کسی با میل شدید به یادگیری متولد می‌شود. نوزادان روزانه مهارت‌های خود را گسترش می‌دهند. نه‌تنها مهارت‌های عادی، بلکه سخت‌ترین کارهای طول عمر، مانند یادگیری راه‌رفتن و صحبت‌کردن را به‌دست می‌آورند. آن‌ها هرگز تصمیم نمی‌گیرند که این کارها بیش‌ازحد سخت هستند یا ارزش تلاش‌کردن ندارند. نوزادان نگرانِ اشتباه‌کردن یا تحقیرشدن نیستند. آن‌ها راه می‌روند، می‌افتند، بلند می‌شوند. آن‌ها فقط به‌سوی پیشرفت تقلا‌ می‌کنند. چه چیزی می‌تواند به این آموزش پرشور و هیجان پایان دهد؟ طرز فکر ثابتاز طرف دیگر، گمان می‌کردم که ویژگی‌های انسان تغییرناپذیرند. شما یا باهوش هستید یا نیستید و شکست یعنی که باهوش نبوده‌اید. به همین سادگی! اگر بتوانید به سمت موفقیت بروید و از شکست (به هر قیمتی) اجتناب کنید، می‌توانید باهوش باقی بمانید. مبارزات، اشتباهات و پشتکار، غیرضروری و بی‌اهمیت بودند.بردم؟ باختم؟ این‌ها سؤالات اشتباهی است. سؤال درست این است: آیا همه تلاشم را به‌کار بردم؟تغییر‌ می‌تواند سخت باشد، اما هرگز نشنیده‌ام که کسی بگوید ارزشش را نداشت.«این خیلی مشکل‌تر از آن چیزی است که فکر می‌کردم، اما چیزی است که می‌خواهم انجام دهم، به‌طوری‌که مرا مصمم‌تر می‌کند. ‌زمانی‌که به من می‌گویند نمی‌توانم، این موضوع واقعاً مرا به ادامه‌دادن ترغیب می‌کند.»چرا هنگامی‌که می‌توانید بهتر شوید، زمان خود را برای اثبات عالی بودن خود به‌صورت مکرر اتلاف می‌کنید. چرا به‌جای غلبه بر نقاط ضعف خود، آن‌ها را پنهان می‌کنید؟ چرا به‌جای اینکه در‌ جست‌وجوی دوست یا همسری باشید که فقط می‌تواند عزت‌نفس شما را تقویت کند، به دنبال فردی نیستید تا شما را به‌چالش کشیده و موجب رشد شما شود؟ و چرا به دنبال چیزهایی هستید که آزمایش‌شده و درست می‌باشند و نه تجاربی که شما را رشد خواهند داد؟ داشتن شور و شوق برای رشد و پایبند ماندن به آن، حتی (و یا به‌خصوص) هنگامی‌که اوضاع به‌خوبی پیش نمی‌رود، مشخصه طرز فکر رشد است. این طرز فکری است که به افراد اجازه می‌دهد تا در طول برخی از بحرانی‌ترین زمان‌های زندگی‌شان رشد کنند.یک رابطه خوب و ماندگار از طریق تلاش و کنار آمدن با تفاوت‌های اجتناب‌ناپذیر به‌وجود می‌آید.بسیاری از افرادی که طرز فکر ثابت دارند، فکر می‌کنند که جهان نیازمند تغییر است، نه آن‌ها.اگر والدین می‌خواهند به فرزندان خود هدیه بدهند، بهترین کاری که می‌توانند انجام دهند این است که به فرزندان‌شان بیاموزند که عاشق چالش‌ها باشند، شیفته اشتباهات شوند، از تلاش لذت ببرند، به دنبال استراتژی‌های جدید باشند و به یادگیری ادامه دهند.خوندن این کتاب رو با اطمینان بالایی می‌تونیم به اطرافیانم پیشنهاد کنم. آدم‌هایی که در حال حاضر هم طرز تفکر رشد دارن، می‌تونن متوجه بشن چه نعمتی رو دارن (یا بهتر بگم، به دست آوردن) و آدم‌هایی با طرز فکر ثابت می‌تونن اینقدر نمونه‌هایی شبیه خودشون رو ببینن که به فکر تغییر و بهبود بیفتن. می‌تونین کتاب رو با طاقچه بخونین و بشنوین: «طرزفکر»را از طاقچه بخوانید:  https://taaghche.com/book/11412  «طرزفکر» را با طاقچه گوش کنید:  https://taaghche.com/audiobook/75841 </description>
                <category>فاطمه نجفی</category>
                <author>فاطمه نجفی</author>
                <pubDate>Tue, 21 Nov 2023 22:54:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتاب‌خوانی طاقچه: دختر پرتقالی</title>
                <link>https://virgool.io/@fatemenajafi135/book-the-orange-girl-apypcc8holj2</link>
                <description>کتاب: دختر پرتقالینویسنده: یوستین گوردر / مترجم: مهوش خرمی‌پوراحتمالا به خاطر شروع مدرسه‌ها از ماه مهر، یادگیری رو هم کنار زیبایی‌های پاییز می‌تونیم ببینیم و طاقچه تصمیم گرفته موضوع کتاب‌های این فصل رو «آموزش و یادگیری» قرار بده و برای مهرماه «کتابی که با عینک فلسفه به جهان می‌نگرد» در نظر گرفته شده بود. تو لیست کتاب‌هایی که قراره بخونم، کتاب‌های فلسفی زیادی وجود داره و به خاطر همین گزینه‌های زیادی پیش روم وجود داشت. با کتاب «در باب حکمت زندگی» چالش رو شروع کردم اما به خاطر مشغله‌های این روزهام، فرصت کمی برای خوندن کتاب‌های چاپی دارم. به خودم اومدم و دیدم فقط چند روز به پایان ماه مونده و باید خیلی سریع یک کتاب داستانی مرتبط که نسخه صوتی هم ازش موجود باشه رو انتخاب کنم. با توجه به تجربه خوب خوندن «دنیای سوفی» به نظر می‌رسید که «دختر پرتقالی» گزینه مناسبی باشه. جلد کتاب صوتییوستین گوردر از پسر ۱۵ ساله‌ای برامون روایت می‌کنه که داره نامه‌ای از پدرش می‌خونه. پدرش این نامه رو یازده سال قبل، پیش از این که از دنیا بره نوشته بود. این نامه یک داستان عاشقانه‌است. داستان عاشقانه‌ای که پدر از زندگی خودش تعریف می‌کنه، از ماجراهای رسیدن به معشوقه‌ش تا زمانی که زندگی رو از دست می‌ده. اما تا اواخر داستان باید منتظر رسیدن به قسمت‌هایی  باشیم که کمی به فلسفه ربط داره. این رگه‌های فلسفی رو فقط تو سوال‌هایی که پدر جورج ازش می‌پرسه می‌تونیم ببینیم که بخش کمی از کتاب رو به خودش اختصاص داده.   با این که شنیدن کتاب با صدا و اجرای سلطان‌زاده همیشه لذت‌بخشه، با جلو رفتن داستان هی می‌خورد تو ذوقم،‌ چون انتظار نداشتم کتاب رمانتیکی بخونم که خیلی کوتاه به چندتا مسئله فلسفی اشاره کرده. به عنوان یه کتاب رمان نوجوان کتاب بدی نبود که در آخر ممکنه یکم خواننده رو به فکر بندازه ولی این که کتاب رو تو دسته رمان‌های فلسفی قرار بدیم هم خیلی جالب به نظر نمی‌رسه. مهم‌ترین سوال مطرح شده تو این کتاب، چیزی بود که من رو یاد ویلیام جیمز می‌انداخت و پاسخ ویلیام جیمز براش این بود که «زندگی شاید ارزش زیستن داشته باشد.» (نقل به مضمون)در ادامه نقل قول‌هایی از کتاب رو می‌تونین بخونین:برای کسانی که قادر به درک این نکته‌اند که زندگی در این جهان به طور قطع روزی به پایان می‌رسد، زندگی بسیار کوتاه است. اما این نکته که روزی برای ابد باید رفت، برای همه قابل درک نیست. چیزهای بسیاری هست که این یافته‌ها و کشفیات را ساعت به ساعت و دقیقه به دقیقه، سخت‌تر می‌کند. بخشیدن زندگی به کودک، تنها به معنای بخشیدن بزرگ‌ترین هدیه‌ی دنیا به او نیست؛ بلکه این معنای باورنکردنی را نیز دارد که این هدیه را دوباره از او پس می‌گیریم. در هفته‌های گذشته بارها این سوال را از خود پرسیده‌ام. اگر می‌دانستم که یک‌دفعه به طور ناگهانی مرا از زندگی بیرون می‌کشند آن هم در اوج خوشبختی، آیا باز هم زندگی در کره‌ی زمین را انتخاب می‌کردم؟ ما فقط یک بار به این دنیا می‌آییم و در این ماجرای بزرگ قرار می‌گیریم. بعد کلاغه به خانه‌اش نمی‌رسد ولی قصه‌ی ما به سر می‌رسد. نه، به راستی نمی‌دانم که چه تصمیمی می‌گرفتم. به گمانم این شرایط و پیشنهاد شرکت در این ماجرای بزرگ را رد می‌کردم. یک بار دیگر از تو می‌پرسم که اگر حق انتخاب داشتی چه تصمیمی می‌گرفتی؟ آیا زندگی کوتاه در کره‌ی زمین را انتخاب می‌کردی تا بعد از مدت کوتاهی همه‌چیز را بگذاری و بروی و تا ابد اجازه‌ی بازگشتن به آن را نداشته باشی؟ یا با تشکر، این پیشنهاد را رد می‌کردی؟ تو فقط همین دو گزینه را داری؛ زیرا قواعد این‌طورند. وقتی برای زندگی تصمیم بگیری، برای مرگ هم تصمیم گرفته‌ای. اما به من قول بده که قبل از جواب‌دادن، درباره‌ی همه‌چیز خوب فکر کنی.کتاب صوتی «دختر پرتقالی» رو می‌تونین از طاقچه و با صدای آرمان سلطان‌زاده بشنوین:  https://taaghche.com/audiobook/70412 </description>
                <category>فاطمه نجفی</category>
                <author>فاطمه نجفی</author>
                <pubDate>Sun, 22 Oct 2023 22:49:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتاب‌خوانی طاقچه: فقر احمق می‌کند</title>
                <link>https://virgool.io/@fatemenajafi135/book-scarcity-why-having-too-little-means-so-much-kvhocd7pt0yp</link>
                <description>کتاب: فقر احمق می‌کند.نویسنده: سندهیل مولاینیتنا، الدار شفیر / مترجم: سید امیرحسین میرابوطالبی«کتابی که در ۱۴۰۱ آدم‌های بیشتری خریدارش بوده‌اند» آخرین کتابی بود که برای فصل تابستون، فصلی برای اعتماد به دیگران باید سراغش می‌رفتیم. وقتی طاقچه لیست بلندبالایی از کتاب‌های پرفروش سال گذشته منتشر کرد، «فقر احمق می‌کند» یکی از کتاب‌های پر فروش معرفی شده بود. من همیشه از کنار این کتاب به عنوان یه کتاب زرد (کتاب زرد چیست؟!) گذشته بودم و تعجب نکردم که این کتاب رو تو لیست پر فروش‌ها می‌بینم. فقط از سر کنجکاوی می‌خواستم بدونم عنوان اصلی کتاب چی بوده که با Scarcity: Why Having Too Little Means So Much مواجه شدم. نمی‌دونم چرا ولی این عنوان زرد به نظر نمیومد و متوجه شدم این کتاب نتیجه مجموعه پژوهش‌ها تو حوزه کمیابیه و شاید نباید اینقدر ساده کتاب رو بر اساس جلدش قضاوت کرد. :)جلد کتاب صوتی «فقر احمق می‌کند» انتشارات ترجمان علوم انسانیبر خلاف چیزی که از عنوان فارسی کتاب به نظر می‌رسه، این کتاب فقط در مورد فقر و تاثیر منفی فقر روی عملکرد ذهن نیست. به طور کلی این کتاب میاد تاثیر کمبود مسائل مختلف رو روی زندگی و کارایی آدم‌های مختلف با پژوهش‌های مختلفی بررسی می‌کنه. این پژوهش‌ها و فرضیه‌ها در زمینه کمبود مالی و فقر، کمبود زمان، محدودیت کالری برای رژیم‌های لاغری، کمیابی اجتماعی و ... بیان می‌شن. «فقر احمق می‌کند» از سه بخش اصلی تشکیل شده که در ادامه هر کدوم از بخش‌ها رو مرور می‌کنیم.ذهنیت کمیابیاین بخش که شامل دو فصل می‌شه، ایده‌ش رو با مثال‌های متنوعی از انواع کمبود معرفی می‌کنه و چگونگی تاثیرش رو تو زندگی افراد نشون می‌ده. تمرکز می‌تونه یکی از موارد مثبتی باشه که کمیابی به ارمغان میاره، چون به نوعی منجر به مدیریت بهتر شیوه استفاده از منابع حساب می‌شه. مثلا تصور کنید فرصت اتمام پروژه‌ای محدود باشه و ددلاین نزدیک؛ توجه فرد از تمام مسائل پرت و متمرکز روی همین مسئله می‌شه. البته نتیجه‌ی این تمرکز بیش از اندازه، تونل‌زنیه که می‌تونه در زمانی دورتر مشکل‌ساز بشه چون باعث غفلت از مسائل مهم دیگه‌ای شده که فقط در همون لحظه اورژانسی به نظر نمی‌رسیدن. در نهایت مسئله غیرارادی بودن عملکرد آدم‌ها موقع کمیابی بیان می‌شه که به دلیل تنگنای پهنای باند رخ داده.  کمیابی کمیابی به بار می‌آوردبخش دوم کتاب با پنج فصل مثال‌ها، توضیحات و پژوهش‌های بیشتری تو زمینه کمیابی ارائه می‌ده. بده بستان تو حالت کمبود با مثال‌های گوناگون بیان (برای به دست آوردن چیزی، چه چیزهایی رو باید از دست داد؟) و تصمیم‌ها برای این بده بستان با توجه به ادراک نسبی گرفته می‌شه. مسئله بررسی شده دیگه تو این بخش، بررسی قرض گرفتنه که با نمونه‌هایی گفته می‌شه که تو شرایط کمبود و نیاز (مالی یا حتی زمانی) چطور آینده نادیده گرفته می‌شه و توانایی برای برنامه‌ریزی برگردوندن قرض از بین می‌ره. تو فصل دیگه‌ای به دام کمیابی پرداخته می‌شه و سختی‌های بیرون اومدن از حلقه بی‌نهایت کمبود گفته می‌شه. در این زمینه از پژوهشی یاد می‌شه که حتی تو حالتی که بدهی‌های افراد صاف شده، پس از مدتی، به وضعیت قبل دچار شدن. فصل آخر از این بخش تنها به بررسی مسئله فقر مالی اختصاص پیدا کرده.طراحی برای کمیابینویسندگان برای بخش سوم سه فصل در نظر گرفتن. فصل اول که به بهبود زندگی فقرا مربوط می‌شه، بیان می‌کنه که حتی با در نظر گرفتن آموزش‌های رایگان، می‌شه همچنان شاهد رفتار فقیرانه بود و دلیلش رو مشوق‌های ناکارآمد می‌دونه که شکستن این حصار برای فقرا رو آسون‌تر نمی‌کنه. فصل دوم به مثال‌ها سازمانی اشاره می‌کنه تا تاثیر کمبود رو نشون بده. با مثال اول از همیشه پر بودن اتاق‌های عمل یک بیمارستانه، از جای خالی دست کم گرفته شده صحبت می‌شه که با اختصاص دادن یکی از اتاق‌های برای جراحی‌های فوری، نظم و ساختار رو توی بیمارستان به ارمغان آورده. مثال  دیگه نشون می‌ده نظم حاصل از بدهی شرکت‌ها باعث بهبود عملکرد می‌شه. و مثال بعدی به مدارگرد مریخ ۱۹۹۸ ناسا مربوط می‌شه که تاخیر اولیه منجر به ناکارآمدی بیشتر شده و عملیات با شکست رو به رو شد. در این فصل دام آتش‌نشانی معرفی می‌شه و فصل آخر که کمیابی در زندگی روزمره رو بررسی می‌کنه، راهکارهایی براش داره.  سازمان‌هایی که درگیر آتش‌نشانی هستند چند ویژگی مشترک دارند. اول اینکه، آن‌ها «مشکلات متعدد و زمان ناکافی» دارند. دوم اینکه آن‌ها مشکلات را فوری حل می‌کنند اما موارد غیرفوری را، هرقدر هم که مهم، به بعد موکول می‌کنند. سوم اینکه، این شرایط به تلنبار کارهای انجام نشده و افزایش روزافزون آن‌ها می‌انجامد. به بیان ساده، زمان صرف مهار آتش مشکلات فوری و عینی می‌شود و در عین حال آتش‌های جدید دیگری مدام سر بر می‌آورند، چرا که کاری برای جلوگیری از آن‌ها انجام نگرفته است.  مسئله عجیبی که موقع خوندن کتاب باهاش رو به رو شدم، عصبانیتم از کمیابی بود. زمانی به خودم اومدم و دیدم خشم زیادی رو دارم همراه خودم می‌کشونم که از اتفاق خاصی ایجاد نشده و فقط با خوندن هر روزه‌ی کتاب روی هم جمع شده. انگار هر چقدر جلو می‌رفتم، بیشتر متوجه می‌شدم این کمبودها چقدر می‌تونن تو نحوه زندگی آدم‌ها موثر باشن و از اونجایی که اغلب ناخواسته‌اس، ناعادلانه بودن دنیا خودش رو پررنگ‌تر بهم نشون می‌داد. خوشبختانه فصل آخر تونست پادزهری برای این ناعدالتی باشه (هرچند کم) و راهکارهایی برای جلوگیری از کمیابی بیشتر معرفی کرد. طبق گفته‌های کتاب، متاسفانه نه! آدم همیشه تو محدودیت‌ها ستاره نمی‌شه. من بیشتر کتاب رو صوتی می‌شنیدم و خیلی دیر متوجه شدم که بهتر بود کتاب رو متنی/الکترونیکی می‌خوندم یا حداقل بیشتر با کتاب جلو می‌رفتم چون برای بسیاری از مثال‌هایی که تو کتاب هست، تصویر، نمودار یا جدولی آورده شده که به درک بهتر مسئله کمک می‌کنه در حالی که تو نسخه صوتی از این ویژگی محروم می‌شیم. «فقر احمق می‌کند» کتابی بود که می‌تونم خوندنش رو به سادگی به بقیه پیشنهاد کنم به خصوص کسایی که همه‌ش زمان کم میارن در حالی که نمی‌تونن به گرفتن پروژه‌های جدید نه بگن.کتاب رو می‌تونین با طاقچه بخونین و بشنوین، https://virgool.io/p/kvhocd7pt0yp/%C2%AB%D9%81%D9%82%D8%B1%D8%A7%D8%AD%D9%85%D9%82%D9%85%DB%8C%E2%80%8C%DA%A9%D9%86%D8%AF%C2%BB%D8%B1%D8%A7%D8%A7%D8%B2%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%81%D8%AA%DA%A9%D9%86%DB%8C%D8%AF  https://taaghche.com/audiobook/94457  https://virgool.io/p/kvhocd7pt0yp/%C2%AB%D9%81%D9%82%D8%B1%D8%A7%D8%AD%D9%85%D9%82%D9%85%DB%8C%E2%80%8C%DA%A9%D9%86%D8%AF%C2%BB%D8%B1%D8%A7%D8%A7%D8%B2%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%81%D8%AA%DA%A9%D9%86%DB%8C%D8%AF  https://taaghche.com/book/61077 </description>
                <category>فاطمه نجفی</category>
                <author>فاطمه نجفی</author>
                <pubDate>Fri, 22 Sep 2023 22:16:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتاب‌خوانی طاقچه: همه دروغ می‌گویند</title>
                <link>https://virgool.io/@fatemenajafi135/book-everybody-lies-ih7vs4n5nbln</link>
                <description>کتاب: همه دروغ می‌گویند نویسنده: ست استیونز / مترجم: ریحانه عبدیکتاب مرداد قرار بود ادامه ماجراجوییمون با طاقچه برای تابستون؛ فصل اعتماد به دیگران باشه که با خوندن «کتابی به پیشنهاد آدم‌ها یا پادکست‌ها» گذرونده شد. چند سالی می‌شد که «همه دروغ می‌گویند» معروف شده بود و تعریفش رو از اطرافیان شنیده بودم. این تعریف‌ها خیلی کلی بودن و من که زیر عنوان کتاب رو نشنیده و نخونده بودم، فکر می‌کردم فقط یک کتاب محدود به حوزه علوم انسانیه. یک شبی که تو راه رشت-تهران بودم، (حتی یادم نیست کدومش مقصد بود) اپیزود مربوط به معرفی این کتاب رو از پادکست بی‌پلاس شنیدم. «اینترنت چه چیزهایی درباره‌ی خود واقعی‌مان به ما می‌گوید؟». این موضوع برای من که فعالیتم حرفه‌ایم حوزه داده‌ست خیلی جالب‌تر خودش رو نشون می‌داد و وقتی تو لیست کتاب‌های پیشنهادی دیدمش، تصمیم گرفتم بخونم.جلد کتاب صوتی «همه دروغ می‌گویند» از نشر گماننویسنده کتاب رو با این فرضیه شروع می‌کنه که بیشتر آدم‌ها تو گفتن موضوعات شخصی‌شون به افراد دیگه صداقت ندارند اما ممکنه جایی دور از چشم سایرین بتونن خود واقعی‌شون رو نشون بدن، و این‌جا جایی نیست جز صفحه جستجوی گوگل. برای بررسی درستی فرضیه راستگو نبودن از تفاوت‌های بین آمارهای واقعی و نظرسنجی‌ها استفاده کرده و در مواردی به مشاهده تعداد کوئری‌های* سرچ شده در گوگل که به کمک Google trends** بهش دسترسی پیدا کرده رو با اون‌چیزی که از نظرسنجی‌ها حاصل شده رو برای چندین موضوع مختلف مقایسه کرده. کتاب فقط به پژوهش‌های مروبط به جستجوی اینترنتی محدود نمی‌شه. به جز مواردی که به شبکه‌های اجتماعی مثل فیس‌بوک پرداخته شده، اهمیت بررسی داده رو با مثال‌هایی که ربطی به تکنولوژی ندارن هم می‌بینیم. مثلا بررسی ویژگی‌های بیولوژیک اسب‌های مسابقه‌ای برخلاف روش‌های قدیمی که تنها به نژاد اسب توجه داشتند برای پیش‌بینی عملکردشون تو مسابقات و هزینه‌ای که برای خریدشون باید بپردازن. یا پیدا کردن همزاد ورزشکارا تا بتونن دوران اوج و عمر مفیدشون رو حدس بزنن.  موضوعاتی از قبیل دلیل پیش‌بینی نشدن برد ترامپ در انتخابات، نژادپرستی، جنسیت‌زدگی جستجوهای والدین در مورد فرزندانشون، بررسی تاثیر تبلیغات، شرایط زندگی بازیکنای NBA و بررسی امکان موفق شدن فردی با خانواده فقیر، بررسی نظریات فروید و تعبیر خواب‌هاش، تشخیص افرادی که برای دریافت وام قابل اعتماد هستند، بررسی این که آیا آمریکا واقعا سرزمین فرصت‌هاست یا نه از پژوهش‌هایی بودند که نویسنده برای نشون دادن قدرت تحلیل داده در طول کتاب ازشون استفاده می‌کرد. مسئله‌ای که از این کتاب توجهم رو جلب کرد این بود که احتمالا هم نویسنده و هم مترجم متوجه تمایز بین علیت و  همبستگی بودن. البته با توجه به حوزه کاری نویسنده عجیب نیست که نسبت به این مفاهیم آگاه باشه اما چون تو صحبت‌های روزمره خیلی وقت‌ها افراد این مفاهیم رو جای همدیگه استفاده می‌کنن و نتایج غیرقابل قبول می‌گیرن، از استفاده درست کلمات تو متن خوشحال می‌شدم. فکر می‌کنم حتی اگه تصمیم می‌گرفتم یه جایی دیگه خوندن کتاب رو ادامه ندم هم بخش موخره رو به خاطر عنوان جالبش بخونم؛ «چند نفر کتاب‌ها را تا آخر می‌خوانند؟» تو این بخش در کنار داستان‌سرایی از وضعیت زندگی عاطفی، خلاصه‌ای از کتاب گفته شده بود و بعد از کلی مقدمه‌چینی به این نتیجه رسیده بود که چون طبق بررسی‌های پژوهش‌گران، درصد کمی از افراد کتاب رو به انتها نمی‌رسونن،(بر اساس تعداد نقل‌قول‌هایی که از فصل‌هایی ابتدایی و انتهایی کتاب منتشر و یا هایلایت می‌شه) شاید لازم نباشه وقت زیادی صرف نوشتن یک موخره عالی گذاشته شه.با خوندن این کتاب از کاربردهای دیتا و بیگ‌دیتا شوکه نمی‌شدم ولی برام جالب بود. اگه بخوام کتاب همه دروغ می‌گویند» رو معرفی کنم، بیشتر به کسایی معرفی می‌کنم که تو حوزه تک نیستن و دیدی نسبت به داده ندارن. فکر می‌کنم این روزا پیشرفت تقریبا هر حوزه‌ای با علم داده گره خورده و افراد باید تا بیش از این دیر نشده نسبت به موضوع آگاهی پیدا کنن.* به معنای درخواست اطلاعات از پایگاه داده ** سایت trends.google.com امکان بررسی تعداد جستجوهای مورد نظر به تفکیک منطقه را می‌دهد.من کتاب «همه دروغ می‌‌گویند» رو از طاقچه شنیدم: https://taaghche.com/book/63772 </description>
                <category>فاطمه نجفی</category>
                <author>فاطمه نجفی</author>
                <pubDate>Tue, 22 Aug 2023 23:04:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتاب‌خوانی طاقچه: درک یک پایان</title>
                <link>https://virgool.io/@fatemenajafi135/book-the-sense-of-an-ending-lwpegm4iko2r</link>
                <description>کتاب: درک یک پایاننویسنده: جولیان بارنز / مترجم: حسن کامشادبه پیشنهاد طاقچه تصمیم گرفتیم تابستون ۱۴۰۲ رو با اعتماد به دیگران بگذرونیم. تیر ماه زمان اعتماد به کتابی بود که «که برنده‌شدن را بلد است»، به خاطر همین سراغ کتاب‌هایی رفتیم که جوایز معتبری دریافت کرده بودن.  یکی از مهم‌ترین جوایز ادبی دنیا که تنها می‌تونه به رمان‌های انگلیسی‌زبان اعطا بشه جایزه بوکره. سال ۲۰۱۱ این جایزه به کتاب «درک یک پایان» تعلق گرفته و این مسئله همراه با توضیحاتی از داستان باعث می‌شد که شروع کنم به خوندن و شنیدنش.جلد کتاب صوتی «درک یک پایان» نویسنده ماجرا رو تو دو بخش اصلی تعریف می‌کنه. بخش اول بیشتر به خاطرات راوی از زمان نوجوانیش مربوط می‌شه. روزهای این دوران با دو دوست دیگر در مدرسه و آدریئن تازه‌وارد می‌گذره. راوی رابطه عاطفی عجیبی که در اون زمان با ورونیکا داشته رو با جزئیات به خاطر میاره و ماجرای یک هفته‌ای که مهمان خانواده ورونیکا بوده رو تعریف می‌کنه. بخش دیگر کتاب به ماجراهای زمان حال پرداخته می‌شه، زمانی که سنی از تونی گذشته، داره به اتفاقای گذشته فکر می‌کنه و ماجراهای ارث غیرمنتظره‌ای که از سمت خانواده ورونیکا نصیبش می‌شه رو دنبال می‌کنه. این در حالیه که حتی بعد از طلاق رابطه خوب با همسر سابقش داره و هنوز برای خیلی از کارها ازش مشورت می‌گیره. در این بخش از داستان هم که تونی دوباره با ورونیکا ارتباط می‌گیره و از حال و روزش آگاه می‌شه، به مرور گذشته پرداخته می‌شه و با نزدیک شدن به پایان، یک سری واقعیت‌ها برای تونی مشخص می‌شه. تونی با نشخوار فکری دائمی که داره، بیشتر اوقات نتونسته برداشت درستی از اتفاقات داشته باشه.بخش‌هایی از کتاب که برام جالب‌تر بود:او شعوری برتر و طبيعتی جدی‌تر از من داشت، منطقی فكر می‌كرد، و بعد حاصل فكر منطقی را به اجرا می‌گذاشت. در حالی‌كه به حدس من، اكثر ما برعكس عمل می‌كنيم: خود به خود تصميمی می‌گيريم، بعد زيربنايی از استدلال برای توجيه آن می‌سازيم. و نتيجه را شعور عادی می‌ناميمپا كه به سن می‌گذاريد، انتظار كمی آسايش داريد، نه؟ فكر می‌كنيد استحقاقش را داريد. به هر حال، من اين جور فكر می‌كردم. ولی بعد می‌فهميد كه زندگی پاداش شايستگی سرش نمی‌شود.من كه در زندگی نه برده‌ام نه باخته، بلكه زندگی را از سر گذرانده‌ام؟ من كه بلندپروازی زياد نداشته‌ام و پيش از آن‌كه آرزويی تحقق يابد فوری عقب نشسته‌ام؟ من كه از رنج كشيدن فرار كرده‌ام و اسمش را قابليت بقا گذاشته‌ام؟ من كه صورت‌حساب‌هايم را بموقع پرداخته‌ام و با همه كس تا حد امكان دوست و موافق مانده‌ام؟ آدمی كه خيلی زود جذبه و يأس برايش كلماتی شد كه روزگاری در رمان‌ها خوانده بود؟ آدمی كه سرزنش‌هايش به خود هيچ‌گاه به‌راستی به‌دردش نياورد؟ آری، بايد به همه اينها می‌انديشيدم، و نوعی خاص از پشيمانی را تحمل می‌كردم.می‌توان از حالات روحی امروز به اعمال گذشته پی برد.من سخت معتقدم كه همه ما به‌نحوی آسيب می‌بينيم. چه‌طور ممكن است نبينيم، مگر اين‌كه دنيايی از پدران و مادران، خواهران و برادران، همسايگان و دوستانِ بی‌عيب و نقص داشته باشيم. و بعد می‌رسيم به مسئله‌ای كه اساس كار است، يعنی واكنش ما در برابر آسيب: آن را اعتراف می‌كنيم يا پيش خود نگه می‌داريم، و اين در رفتار ما با ديگران چقدر اثر می‌گذارد؟ بعضی‌ها آسيب را اعتراف می‌كنند، و سعی می‌كنند آن را تخفيف دهند؛ بعضی زندگی‌شان را وقف ياری به آسيب‌ديدگان ديگر می‌كنند؛ و سرانجام هستند كسانی كه تمام توان‌شان را در اين راه خرج می‌كنند كه، به هر قيمت شده، ديگر آسيب نبينند. و اينها افراد بی‌رحمی می‌شوند كه بايد مراقب‌شان بود.با توجه به مشغله‌های این روزها، کتاب‌ها رو به صورت ترکیبی از الکترونیکی و صوتی می‌خونم و می‌شنوم، خوندن «درک یک پایان» هم به همین شکل انجام شد بر خلاف بیشتر کتاب‌هایی که با طاقچه شنیدم،‌ نمی‌تونم توصیه کنم از این کتاب به صورت صوتی استفاده کنین. به نظرم خوانش کتاب هیچ جذابیتی نداشت و حتی بیشتر مواقع این حس رو می‌داد که به صورت مصنوعی داره خونده می‌شه. اما از این قضیه بگذریم، ماجراهای داستان به اندازه شنیدن کتاب ناامیدکننده نبود. راستی سال ۲۰۱۷ فیلمی با عنوان اصلی کتاب «the sense of an ending» بر اساس این کتاب ساخته شده. taaghche.com/book/38302/  https://taaghche.com/book/38302/ </description>
                <category>فاطمه نجفی</category>
                <author>فاطمه نجفی</author>
                <pubDate>Sat, 22 Jul 2023 23:32:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتاب‌خوانی طاقچه: مستاجر</title>
                <link>https://virgool.io/@fatemenajafi135/book-the-tenant-x53ehfh4es8b</link>
                <description>کتاب: مستاجرنویسنده: رولان توپور / مترجم: کوروش سلیم‌زاده در ادامه خوندن کتاب‌هایی در راستای «شناخت و تجربه‌کردن حس‌ها» تو فصل بهار، «کتابی چنان ترسناک که نفست را بند می‌آورد!» قرار بود یه جورایی برعکس حس‌هایی باشه که ماه پیش از خوندن کتاب‌ها تجربه کرده بودیم. تماشای فیلم‌ها و یا خوندن کتاب‌هایی تو ژانر ترسناک، چیزی نیست که خودجوش به سراغش برم. به کمک لیست پیشنهادی طاقچه و انتخاب دوستای همراهم تو این چالش، «مستاجر» رو انتخاب کردم و تو روز‌هایی می‌خوندمش که به تازگی یه جورایی مستاجر شده بودم، تنها زندگی می‌کردم و وقتی از کسایی که پیش از من کتاب رو به انتها رسونده بودن در مورد تجربه‌شون پرسیدم،‌ توصیه کردن شب‌ها کتاب رو نخونم. :)جلد کتاب مستاجر، نشر چشمه⚠️ خطر لوث شدن داستانوحشت از تقابل با موجودات خیالی مثل روح و جن، جستجو قاتل مرموز و این مدل داستان‌‌ها دلیل پیشنهاد «مستاجر» به عنوان کتاب دلهره‌آرور نبوده. ترکیب جستجو و از دست دادن هویت، شک و توهمی که تو ذهن شخصیت اصلی می‌خونیم عامل اصلی قرار گرفتن این کتاب تو این دسته است. ترلکوفسکی در آغاز ماجرا، مستاجر قبلی رو بعد از خودکشی و پیش از مرگش می‌بینه. مدت کوتاهی بعد از این ملاقات ساکن اتاق می‌شه. انتهای این حکایت جوری به نظرش می‌رسه که انگار کاراکتر اصلی تو این خودکشی مرموز مستاجر، شخص خودش بوده و حتی نمی‌تونه هویت خودش رو با هویت اون خانم تمیز بده. با این که مرگ ترلکوفسکی به همون شیوه خودکشی روایت شده از مستاجر قبلی قابل پیش‌بینی بود، تغییر شخصیت به این شکل با ترکیب واقعیت و خیالی که ذهن مستاجر برامون تصویر می‌کنه شنیدنی می‌شد. ما از ابتدا روند گوشه‌گیر شدن شخصیت رو برای اجتناب از دردسر و هیاهوی بیشتر می‌بینم که در نهایت با چاشنی پارانویا به تغییر هویت خودش می‌رسه.درگیری ذهنی ترلکوفسکی مرتبط با هویت قبل از این تغییر و تحولات عمیق شخصیتیش برامون آشکار می‌شه. قبل از این که بیشتر آنچه که تو مغزش می‌گذره به توهم آغشته شه، می‌خونیم که با پیدا کردن یک دندون تو خونه، به اتفاق‌هایی فکر می‌کنه که باعث می‌شه یک انسان با خودش متفاوت باشه؛ مثل از دست دادن دست یا پا. چون بین شروع و اتمام خوندن کتاب فاصله افتاد، اگر بعد از تموم شدن، بخش‌هایی رو به صورت صوتی نمی‌شنیدم احتمالا این قسمت به نظرم اونقدر مهم نمیومد اما متوجه شدم این ماجرا کاشت‌ها و برداشت‌های فراوانی تو دل خودش داره که شاید به خاطر این که جزئی بودن، دفعه اول به چشم نیان. صحنه‌ی مربوط به مراسم بعد از مرگ مستاجر قبلی هم، بعد از دونستن پایان داستان مهم‌تر به نظر می‌رسید.قبل از شروع مطالعه کتاب، تو مرحله تحقیق و بررسی :) متوجه شدم داستان به نوشته‌های کافکا شباهت داره، که چون متاسفانه هنوز کتاب‌های مسخ و محاکمه رو نخوندم، فقط می‌تونم این چیزی که شنیدم رو انتقال بدم که اگه شما خوندین تایید یا رد کنین. (یا این که خودم زودتر برم سر وقتشون.)خوندن و شنیدن این کتاب برام تجربه جالبی بود. با این که ترس و سردرگمی اصلی بعد از اتمام کتاب سراغم اومد من این کتاب رو نسبتا دوست داشتم و فکر می‌کنم سر فرصت برم سراغ دیدن فیلمی که پولانسکی ازش ساخته. جمله‌هایی از «مستاجر»:اگر چیزی برای آموختن از هنرمندان بزرگ باشد «شیوهٔ درست در اختیار گرفتن تنهایی انسان است. تنهایی‌یی که در رویارویی با مرگ به فرجام نهایی خویش می‌رسد.»سفید. ترلکوفسکی با انزجار عمیقی متوجه شد روی فک بالایی زن، جای یکی از دندان‌های پیشین خالی است. «شما از دوست‌هاش هستید؟»تظاهر به مردانگی و قدرت جنسی، یکی از چیزهایی بود که ترلکوفسکی را به‌شدت منزجر می‌کرد. هرگز علت وجود این غرور کاذب را که بعضی‌ها به جسم و قدرت جنسی‌شان دارند، درک نکرده بود. آن‌ها مثل خوک خرناس می‌کشیدند و در لباس‌های‌شان غلت می‌زدند، اما با این حال، باز هم خوک بودند. چرا خودشان را پنهان می‌کردند؟ چرا احساس می‌کردند باید خودشان را بپوشانند درحالی‌که از هر عملی که مرتکب می‌شدند، بوی پایین‌تنه و اندامی که با لباس پوشانده بودند، می‌آمد؟باید می‌گریخت. البته گفتنش ساده بود، اما به کجا؟ ترلکوفسکی به امید پیداکردن کسی که بتواند در این شرایط از او کمک بگیرد، با همان حال تب‌دار و شوریده‌اش تک‌تک چهره‌هایی را که می‌شناخت در ذهنش مجسم کرد. اما همهٔ آن‌ها به‌نظرش به‌طرز عجیبی سرد، بی‌اعتنا و ناپذیرا بودند. او هیچ دوستی نداشت. در دنیای به این بزرگی کسی نبود که کوچک‌ترین علاقه‌ای به او داشته باشد. اما نه، این حقیقت نداشت. بودند کسانی که به او علاقهٔ بسیاری داشتند، اما آن‌چه برایش می‌خواستند، جنون و مرگ او بود.طاقچه می‌تونه به راحت‌تر خوندن یا شنیدن کتاب «مستاجر» بهتون کمک کنه. https://taaghche.com/book/56477/ </description>
                <category>فاطمه نجفی</category>
                <author>فاطمه نجفی</author>
                <pubDate>Wed, 21 Jun 2023 23:14:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتاب‌خوانی طاقچه: اضطراب وضعیت</title>
                <link>https://virgool.io/@fatemenajafi135/book-status-anxiety-iqdzffbehsrj</link>
                <description>کتاب: اضطراب وضعیتنویسنده: آلن دوباتن / مترجم: مهدی نمازیانطاقچه برای چالش دومین ماه بهار ۱۴۰۲ که قراره فصلی برای «شناخت و تجربه‌کردن حس‌ها» باشه، خوندن «کتابی که آرامش را به قلبت تزریق می‌کند» رو پیشنهاد کرده بود و من با دیدن لیست کتاب‌های پیشنهادی، کتاب «اضطراب وضعیت» رو انتخاب کردم. جلد کتاب «اضطراب وضعیت» از نشر نونکتاب «اضطراب وضعیت» که برخی از مترجم‌ها با عنوان «اضطراب موقعیت» به زبان فارسی برگردوندن، از دو فصل علل و راه‌ حل‌ها تشکیل شده. تو فصل اول، دلایل بروز اضطرابی که  انسان به خاطر جایگاه و موقعیت اجتماعی می‌تونه تو زندگیش داشته باشه و به نوعی عطش رسیدن به موقعیت رو شرح می‌ده. این فصل نوعی از عشق انسان رو معرفی می‌کنه که اسرارآمیز به نظر می‌رسه. این عطش باعث می‌شه هیچی شیطانی‌تر از گم یا نامرئی شدن فرد تو جامعه نباشه. نویسنده در این فصل بیان می‌کنه میزان رضایت افراد در زندگی نسبیه و برای هر فرد با توجه به وضعیت اطرافیان تعریف می‌شه. در ادامه شایسته‌سالاری، اشرافی‌گری و سایر وابستگی‌هایی که فرد به وسیله اونا می‌تونه موقیعت بهتری رو تو جامعه کسب کنه بررسی می‌شه. تنها زمانی می‌توانیم خودمان را خوشبخت بدانیم که به اندازه یا حتی بیشتر از افرادی داشته باشیم که با آن‌ها بزرگ شده‌ایم، در کنارشان کار کرده‌ایم، آن‌ها را مثل دوست در کنار خود داشته‌ایم یا در قلمروی عمومی مشترکی قرار گرفته‌ایم. دموکراسی، چنانچه از تعریفش برمی‌آید، هر مانعی را فروریخت و آن را به توقع و انتظاری بدل کرد. تمام اعضای جامعه دموکراتیک حتی آن زمان که اسباب کافی برای رسیدن به برابری مادی ندارند نیز خود را از منظر تئوری با یکدیگر برابر می‌دانند.فصل دوم تعدادی از رویکردهای متفاوتی رو که افراد در طول تاریخ و در جوامع مختلف برای وصال به این عشق و عطش دنبال کردند رو بررسی می‌کنه. این دسته‌ها و رویکردها عبارتند از: فلسفه، مردم گریزی هوشمندانه، هنر، هنر و فخرفروشی، تراژدی، کمدی، سیاست، تغییرات سیاسی، دین، جامعه و بوهم‌ها. چیزی که می‌شه از این زیرفصل‌های مختلف کتاب متوجه شد اینه که منزلت افراد در جامعه رو شرایط مختلف و ناپایداری می‌تونه مشخص کنه. نحوه زندگی جامعه از مهمترین مسائلیه که اعتبار افراد رو تعیین می‌کنه. ترس از نگرش بی‌اعتنا و بی‌عاطفه دنیا در مقابل افراد شکست‌خورده، ترس از عواقب مادی شکست را دو چندان خواهد کرد. نگرشی که در آن افراد شکست‌خورده را بازنده لقب می‌دهد. کلمه‌ای بی‌رحمانه که نه‌تنها بر ناکامی ایشان تاکید می‌ورزد، بلکه حق هرگونه همدردی و دلسوزی را برایشان سلب می‌کند. (تراژدی)به نظر می‌رسد، زندگی فرایند جایگزینی یک اضطراب با اضطراب دیگر و عوض کردن یک تمنا با تمنای دیگر است؛ البته این مسئله بدین معنا نیست که هرگز نباید برای غلبه بر اضطراب‌هایمان یا برآورده کردن آرزوهایمان از تلاش دست برداریم، بلکه بدین معناست که باید تلاش‌هایمان را به سمت اهدافی معطوف داریم که برایمان آرامش به ارمغان آورند و همواره این مسئله را گه چنین اهدافی شاید نتوانند این مهم را برای ما به ارمغان آورند در ذهن داشته باشیم. (سیاست)[ویرجینیا وولف] متوجه خیل عظیمی از پیش‌داوری‌های خارق‌العاده و حقایقی احمقانه شد که کشیش‌ها، دانشمندان و فلاسفه با سواستفاده از قدرتشان در طول تاریخ به زن‌ها تحمیل کرده بودند. (تغییرات سیاسی)آلن دوباتن تو دو صفحه انتهایی از فصل دوم با ارائه راه‌حلی کلی به جمع‌بندی کتاب پرداخت:یک راه‌حل معقول که برای حل مشکل نگرانی از موقعیت وجود دارد این است که بدانیم موقعیت را طیف گوناگونی از مخاطبان تعریف و اعطا می‌کنند؛ صنعتگران، بوهمین‌ها، خانواده‌ها، و فلاسفه و این ماییم که باید از میان آن‌ها دست به انتخابی آزادانه و خودخواسته بزنیم.این کتاب دومین کتابی بود که از آلن دوباتن می‌خوندم. «تسلی‌بخشی‌های فلسفه» کتاب قبلی بود که خیلی به دلم ننشسته بود چون گفتن از زندگی یک فیلسوف از زمان‌های دور و گاهی خیلی خیلی دور باعث نمی‌شد قانع شم که سطح انتظاراتم رو بیارم پایین تا با ناملایمات زندگی کنار بیام. شاید چون این کتاب نمی‌خواست چیزی رو بقبولونه برام قابل قبول‌تر بود. هرچند چیزی که از هر دو کتاب من رو آزار می‌داد نحوه تقسیم‌بندی موضوعی تو هر کدوم از زیرفصل‌ها بود که با عدد جدا می‌شدن بدون داشتن عنوان، ارتباط منطقی یا نتیجه‌گیری که آخر هر کدوم حس بهتری به خواننده بده. حتی این که جمع‌بندی مناسب و کافی‌ای تو این دو کتاب نبود برام جالب نبود. بین تمام کتاب‌هایی که از سال ۱۴۰۰ با چالش طاقچه خوندم، این کتاب بیشترین تطابق رو با شرایط و نیاز من تو زمانی که می‌خوندمش داشت. من نیاز داشتم موقعیتم رو بشناسم و با اضطرابی که پیدا کردنش برام به وجود آورده بود کنار بیام که از این جهت خوندن کتاب برام جذابیت بیشتری داشت، هرچند نتونستم راه حل مستقیم‌تری براش پیدا کنم. «اضطراب وضعیت» رو می‌تونین از طاقچه بخونین و بشنوین:‌ https://taaghche.com/book/113953 </description>
                <category>فاطمه نجفی</category>
                <author>فاطمه نجفی</author>
                <pubDate>Sun, 21 May 2023 22:41:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتاب‌خوانی طاقچه:‌ درباره معنی زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@fatemenajafi135/book-meaning-of-life-udmowkqilm6h</link>
                <description>کتاب:‌ درباره معنی زندگینویسنده: ویل دورانت / مترجم: شهاب‌الدین عباسیطاقچه برای چالش کتاب‌خوانی، بهار ۱۴۰۲ رو فصل «شناخت و تجربه‌کردن حس‌ها» می‌دونه و برای فروردین، «کتابی که جان تازه‌ای به تن امیدت می‌دمد»‌ رو بهمون پیشنهاد کرده بود. چه زمانی بیشتر از الان به امید نیاز داریم برای ادامه دادن؟ مفهوم «امید» همیشه برام جالب بوده و دوست داشتم بهش فکر کنم. (دلیل نمی‌شه حتما به نتیجه‌ای رسیده باشم.) ولی هیچ‌وقت نتونستم با خودم در این مورد کنار بیام که امید به چیزی باعث زندگی می‌شه و این که امید چقدر می‌تونه کشنده‌تر از چیزی باشه که به نظر می‌رسه.بین کتاب‌های معرفی شده، کتاب‌های آدمی، کاروان امید، و امید برای من جالب‌تر بودن. به خاطر مشغله‌ای که داشتم فکر می‌کردم تموم کردن کتابی به حجم کتاب آدمی ساده نباشه. (بهش امید نداشتم.:)) خوندن کتاب کاروان امید وقتی که روتین دوییدن روزانه‌ام را از دست دادم، عذاب‌آور می‌شد. با کتاب امید شروع کردم اما در کمال ناباوری با متنی روبه‌رو شدم که نشخوار فکری نویسنده بود و نتونستم ادامه بدم. تصمیم گرفتم وقتی تو مغزم به اندازه کافی اورتینکینگ دارم، اورتینک‌های مکتوب یه آدم دیگه اونم بین معنی دو کلمه امید و آرزو رو کنار بذارم. اینجا رسید که متوجه شدم وقتی دوستام می‌گفتن «درباره معنی زندگی»‌ دلیلی نداشته که اون رو با «انسان در جستجوی معنا» نوشته فرانکل اشتباه بگیرم و فکر کنم سال‌ها قبل خوندمش یا این که ویل دورانت رو فقط با یازده جلد کتاب تاریخ تمدن نشناسم. خلاصه این شد تصمیم نهایی، که صبح‌ها تو مترو به سختی می‌تونستم بخونمش. :) کتاب دیگه‌ای که می‌تونست جوابی به پرسش‌های این ماه بده، کتاب «جان‌های بیمار، ذهن‌های سرحال»ه چون جواب سرراستی که ویلیام جیمز برامون داره اینه‌:‌ «زندگی شاید ارزش زیستن داشته باشد.»جلد کتاب «درباره معنی زندگی»در پی نامه‌های ناامید کننده‌ای که ویل دورانت از افراد مختلفی که قصد خودکشی داشتن دریافت می‌کرد، سوال‌هایی براش جدی‌تر شد و برای رسیدن به جواب و بررسی دیدگاه‌های دیگران، به افراد اندیشمند و مهم هم‌عصر خود نامه‌ای یکسان فرستاد و ازشون خواست در مورد چند مسئله مرتبط جواب بدن. نامه ویل در کنار پرسش بنیادی معنی زندگی و لزوم یافتن پاسخی برای آن در عصر خود، از این افراد می‌خواست درمورد سرچشمه‌های الهام و انرژی، تسلی خاطر و شادمانی، تاثیر دین، هدف و انگیزه تلاش‌هایشان صحبت کنند و نامه را با پرسش «گنجتان در کجا نهفته است؟» به پایان رساند.بخش اول کتاب چرایی آغاز این دعوت به اندیشیدن از زبان دورانت مطرح می‌شه. بخش دوم کتاب رو، نامه‌های دریافتی تشکیل می‌دن با نظر کوتاهی از دورانت که بیشتر در وصف فرد نویسنده هر کدوم از نامه‌هاست. نویسنده‌ها در مشاغل متنوعی مشغول به کارند و بررسی دیدگاه‌ها با دسته‌بندی کتاب (اهل ادبیات، بازیگران/هنرمندان/دانشمندان/مربیان/رهبران، دینداران، سه زن، زندانیان، شکاکان) جذاب بود. در بخش سوم دورانت تلاش می‌کنه پاسخی قانع‌کننده به این مسئله از زبان خودش ولی برگرفته از آنچه دریافت کرده به مخاطب خود، فردی که به خودکشی فکر می‌کنه، بده. این فصل رو بیشتر می‌پسندیدم.به معنی واقعی کلمه این کتاب سخن بزرگانه و گفتن تنها چند جمله بی‌توجهی به بقیه می‌شه ولی با توجه به روحیه‌ی این روز‌های شلوغم، با اون دیدگاه‌هایی که کار و نتیجه کار رو انگیزه‌ و امید می‌دونن موافق‌ترم. از کتاب این‌ها رو داشته باشیم: گوته می‌گوید هر اندیشه‌ای که به عمل منتهی نشود، مرض است.فقط آدمی که وقت آزاد زیادی دارد و کار زیادی نمی‌کند، به ناامیدی رو می‌آورد.شاید نظر کسانی که زندگی کرده‌اند با نظر کسانی که فقط اندیشیده‌اند فرق داشته باشد.کسی که باید معیشت خانواده‌اش را تأمین کند وقتی برای تفکر و فلسفه‌ورزی هشیارانه ندارد.باید یاد بگیریم که حتی به دانشمندان هم شک داشته باشیم.آن‌کس که بر دانش خود می‌افزاید بر اندوه خود می‌افزاید، و در حکمتِ بیشتر، بیهودگی بیشتر است.حقیقتی که آدم‌های مختلف فکر می‌کنند کشف کرده‌اند، احتمالاً اصلاً حقیقت نیست.«درباره معنی زندگی» را از طاقچه دریافت کنید https://taaghche.com/book/22379 </description>
                <category>فاطمه نجفی</category>
                <author>فاطمه نجفی</author>
                <pubDate>Thu, 20 Apr 2023 23:19:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تجربه‌ی کتاب‌خوانی با چالش ۱۴۰۱ طاقچه</title>
                <link>https://virgool.io/taaghche/taaghche-1401-book-challenge-h4clkiovmg9p</link>
                <description>احتمالا باورش برای فاطمه دو سال پیش سخت باشه که قراره حداقل ۲۴ ماه مرتب در مورد بخشی از کتاب‌هایی که می‌خونه بنویسه، اونم تو فضای عمومی، ولی واقعیت اینه که شد. مثل چالش ۱۴۰۰، بازم از طاقچه و دوستای خوبم که همراه هم بودیم ممنونم و خوشحالم باهم آشنا شدیم. (هر سال که ادامه بدم میام می‌گم که باورش سخته و خوشحالم، :) منتظر باشین.)این نوشته به جز این که قراره لینکی به تمام کتاب‌هایی که برای چالش کتاب‌خوانی طاقچه ۱۴۰۱ خونده بودم باشه، برای اینه که یادم بمونه تو چه شرایط سختی ادامه دادم به انجام کاری که شاید کوچیک به نظر برسه و تو چه شرایط سختی کتاب خوندن تنها پناهم بوده. برای این که یادم بمونه سال گذشته کتاب‌ها تو سفرهام همراهم بودن، شیراز زیبا، گشت و گذارهای رشت و تهران آلوده ولی دوست‌داشتنی. برای این که یادم بمونه کتاب‌ها تو هر شرایط کاری‌ای همراهم بودن، وقتی از شغلم راضی بودم، وقتی ازش ناراضی بودم، وقت‌هایی که برای موقعیت‌های فراوانی اپلای می‌کردم، وقت‌هایی که ایگنور می‌شدم یا با دلیل و بی‌دلیل رد می‌شدم، وقت‌هایی که مصاحبه می‌رفتم و مشغول بودم، وقت‌هایی که از حرفه‌ام ناامید می‌شدم و به فکر تغییر می‌افتادم.  برای این که یادم بمونه کتاب‌ها همراهم بودن از وقتی که بعد از دو سال فایل پروپوزال رو بازم کردم که یادم بیاد قراره چیکار کنم تا وقتی که بلاخره دفاع کردم. برای این که یادم بمونه کتاب‌ها وقتی همراهم بودن که شور و شوق و حس مبارزه با ناامیدی و امید برای آزادی گره می‌خورد. برای این که یادم بمونه کتاب‌ها قراره همیشه همراه من باشن.راستش قرار نبود نوشتن این متن در وصف چالش کتاب‌خوانی طاقچه ۱۴۰۱ تا این حد به عقب بیفته ولی حالا که بلاخره نوشته شد، باید بگم که نوشته‌های من برای کتاب‌هایی که همراهم بودن رو می‌تونین در ادامه می‌بینید:فروردین، کتابی که می‌تواند به کارهایت سر و سامان بدهد:‌ بی‌حدومرز (توجه! توجه! تنها با خواندن یک کتاب بی‌حدومرز شوید!)اردیبهشت، کتاب شعری که می‌تواند آهنگ زندگی‌ات را عوض کند: دیوان اشعار فروغ فرخزاد (نیاز به شعر همچون نیاز انسان به هوا)خرداد، کتابی که تو را با سخت و آسان زندگی آدمی معروف همراه می‌کند با آخرین نفس‌هایم (زندگی‌نامه خودنوشت کارگردان سورئالیست)تیر، کتابی که می‌تواند کمک کند خودت را بهتر بشناسی:‌ زندگی خود را دوباره بیافرینید (معرفی طرح‌واره‌ها و درمان به صورت خودیاری)مرداد، رمانی طولانی که با تمام‌شدنش دلت برای شخصیت‌هایش تنگ شود: جزء از کل (شرح زندگی عجیب و غریب سه نفر از دو نسل)شهریور، کتابی که هم کودک‌ها و نوجوان‌ها دوست دارند و هم بزرگترها: آن در گرین گیبلز (همه آن شرلی رو با موهای قرمزش دوست داریم)مهر، کتابی که داستانش در مدرسه یا دانشگاه اتفاق می‌افتد: انجمن شاعران مرده (انجمن شاعران مرده، گریزی از از قوانین خشکی که صدسال پیش وضع شده‌ان)آبان، رمانی که در آن عشق حرف اول را می‌زند:‌ غرور و تعصب ( عاشقانه‌ای کلاسیک از جین آستین)آذر، رمانی که با آن به دل تاریخ سفر می‌کنی: پیرمرد صدساله‌ای که از پنجره بیرون پرید و ناپدید شد ( داستان پیرمردی که ماجراجویی‌هاش تموم نمی‌شه)دی، کتابی که با آن می‌توانی از نگاه یک زن به ماجراها نگاه کنی: هرس (تاییدی بر «جنگ برای کسایی که درگیرش بودن هیچ‌وقت تموم نمی‌شه.»)بهمن، کتابی که تو را با ادبیات ژاپن یا فرهنگش آشنا می‌کند: کافکا در کرانه (انگشتان دختر مغروق، سنگ ورودی را می‌جوید، و بیش از آن را. دامن پیراهن لاجوردی‌اش را بالا گرفته،‌ می‌نگرد، به کافکا در کرانه)اسفند، کتابی که داستانش در طبیعت اتفاق می‌افتد: پیرمرد و دریا ( روایت صیدی که برای پیرمرد ماهی‌گیر سه روز طول کشید)</description>
                <category>فاطمه نجفی</category>
                <author>فاطمه نجفی</author>
                <pubDate>Wed, 19 Apr 2023 21:40:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتاب‌خوانی طاقچه:‌ پیرمرد و دریا</title>
                <link>https://virgool.io/taaghche/book-the-old-man-and-the-sea-vgretjufcyxi</link>
                <description>کتاب:‌ پیرمرد و دریانویسنده: ارنست همینگوی / مترجم: نجف دریابندریبرای چالش کتاب‌خوانی ماه اسفند طاقچه از بین کتاب‌هایی «که داستانش در طبیعت اتفاق می‌افتد»، پیرمرد و دریا که سال‌ها تو کتاب‌خونه‌ام داشت خاک می‌خورد رو انتخاب کردم. پیش‌تر از همینگوی دو کتاب «وداع با اسلحه» و «زنگ‌ها برای که به صدا درمی‌آیند» رو خونده بودم. «وداع با اسلحه» از اولین کتاب‌های بزرگسالی می‌شد که تو نوجوانی خوندم و خیلی چیزی ازش یادم نیست. با خوندن کتاب «زنگ‌ها برای که به صدا درمی‌آیند» در جوانی به این نتیجه رسیدم که وقتی توصیف نویسنده از حدی بیشتری بشه، حوصله‌ام سر می‌ره هرچند خود داستان خوب پیش بره و از خوندنش راضی باشم. «پیرمرد و دریا» به خاطر کوتاه‌تر بودنش نسبت به دو کتاب خونده شده و جایزه نوبلی که نویسنده به خاطرش دریافت کرده، به من و همینگوی فرصت دوباره‌ای برای وقت گذروندن با هم می‌داد. جلد کتاب «پیرمرد و دریا» انتشارات خوارزمیترجمه نجف دریابندری از کتاب «پیرمرد و دریا» دو بخش داره. داستان اصلی در بخش دوم قرار گرفته. بخش اول با عنوان «ارنست همینگوی:‌یک دور تمام» که نیمی از کتاب به اون اختصاص داده شده، نوشته‌ای از مترجمه درباره همینگوی. این بخش به زندگی‌نامه همینگوی، معرفی آثارش، هر چیز و هر کسی که همینگوی ازش تاثیر گرفته (مثل جیمز جویس عزیز) و بررسی سبک نوشتارش پرداخته. تو صفحه اول از این بخش، واقعیت جالبی در مورد همینگوی گفته می‌شه که وقتی فهمیدم کتاب‌های قبلیش برای جالب‌تر به نظر میومد. همینگوی تو ۱۵ سالگی متوجه می‌شه دوست داره نویسنده شه و فقط برای این که تجربه‌ای برای نوشتن کسب کنه، تو جنگ جهانی اول وقتی ایالات متحده امریکا وارد می‌شه، داوطلبانه به جبهه‌های اروپا می‌ره. الان فکر می‌کنم اگه کتاب دیگه‌ای از همینگوی مربوط به جنگ باشه (چندتا هست؟ :دی) با علاقه بیشتری می‌رم که بخونمش. ⚠️ خلاصه داستان (خطر لوث شدن): کتاب روایتی از چند روز زندگی و تنهایی یک پیرمرد ماهی‌گیره که هشتاد و چهار روز نتونسته حتی یک ماهی صید کنه. پسرکی که دستیارش بوده به خاطر خانواده‌ش با ماهی‌گیرهای دیگه‌ای به صید می‌ره ولی همچنان به پیرمرد علاقمنده، بابا صداش می‌کنه و بهش سر می‌زنه. روز هشتاد و پنجم برای صید، تنها، می‌زنه به دل دریا. بعد از چند ساعتی ماهی بزرگ و سنگینی صید می‌کنه. دو روز به محکم نگه‌داشتن ریسمان و جنگیدن با نیزه‌ماهی سپری می‌شه در حالی که تلاش می‌کنه خودش زنده بمونه، آسیب بیشتری نبینه و از گرسنگی ضعف نکنه. وقتی در این نبرد پیروز می‌شه، نبرد دیگه‌ای برای نجات لاشه این نیزه ماهی از دست کوسه‌هایی که بوی خون رو شنیدن آغاز می‌شه. برنده این نبرد کوسه‌هایی هستن که تلاش چند روزه پیرمرد رو بی‌ثمر می‌ذارن و پیرمرد رو با اسکلتی از نیزه‌ماهی راهی بندر می‌کنن. پایان خطر ⚠️وقتی کتاب رو می‌خونیم حس دوگانه‌ای از شخصیت داریم. پیرمرد داستان، سانتیاگو، قهرمان داستان هم شکست‌خورده‌ست و هم شکست‌ناپذیر و به چشم من این هنر نویسنده رو برای پرداختن به این دوگانگی نشون می‌ده. همینگوی سانتیاگو رو نمادی از مسیح می‌دونه، و در ادامه نیزه‌ماهی نمادی از دین و دریا نمادی از زندگی حساب می‌شه. با این که همیشه در حین مطالعه، خیلی پیش میاد به نمادهای داستان فکر کنم، خودم نتونستم این نمادها رو کشف کنم. در طول خوندن داستان اصلا احساس نمی‌کردم دارم روایت رو از انسانی که تو یه کشور خیلی دور زندگی می‌کنه با فرهنگ، شرایط و زمان متفاوت می‌خوندم. به من این حس رو می‌داد که شاید وقتی تنها تو دل طبیعتیم، فرهنگ و مرزبندی بین حکومت‌ها و حتی تفاوت زبان‌ها برای آدم‌ها تعریف نشده باشه، هرچند تجربه‌ها متفاوته. بخش‌هایی از کتاب:سپس به پهلوی قایق تکیه داد. روی دگل و بادبان برنیفراشته نشست و کوشید فکر نکند و فقط تحمل کند.با خود گفت:‌ نه من از پس او برمی‌آیم، و نه او از پس من. تا او به این روال می‌رود همین است که هست.دعایش را که خواند حالش خیلی بهتر شد، ولی دردش همان بود که بود، شاید هم بیشتر. آنگاه به تخته فنه تکیه داد و بی‌اختیار شروع کرد به حرکت دادن انگشت‌های دست چپش. گفت: «به پسرک گفتم من پیرمرد غریبی هستم. حالا باید ثابت کنم.» هزار باری که پیش از آن ثابت کرده بود حساب نبود. اکنون داشت بار دیگر ثابت می‌کرد. هر بار، بار دیگری بود و او در گرما گرم کار هرگز به گذشته نمی‌اندیشید. مترجم، کلمات مربوط به دریا و ماهی‌ها رو با واژه‌های جنوبی جایگزین کرده بود. این کار جالبی برای آشنا شدن با لغات مناطق جنوبی حساب می‌شه در عین حال برای کسی مثل من وقتی متن رو می‌خوندم ملموس نبود، مثلا استفاده از بَمْبَک به جای کوسه.خوندن بخش دوم کتاب، یعنی خود داستان زمان زیادی نمی‌گرفت و روان بود. این بخش تو یه روز خونده شد و من هم خوندنش رو توصیه می‌کنم.  «پیرمردودریا»راازطاقچهدریافتکنید  https://taaghche.com/book/95807 </description>
                <category>فاطمه نجفی</category>
                <author>فاطمه نجفی</author>
                <pubDate>Mon, 20 Mar 2023 19:29:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتاب‌خوانی طاقچه: کافکا در کرانه</title>
                <link>https://virgool.io/taaghche/book-kafka-on-the-shore-buntv7jqssb8</link>
                <description>نام کتاب: کافکا در کرانه (ساحل)نویسنده: هاروکی موراکامیبین کتاب‌هایی که بهمن ماه می‌خواستم بخونم، باید یه کتاب هم با موضوع «کتابی که تو را با ادبیات ژاپن یا فرهنگش آشنا می‌کند» انتخاب می‌کردم. «کافکا در کرانه» کتابی بود که از مدت‌ها قبل دلم می‌خواست بخونمش و نسخه چاپیش رو هم دوستی بهم هدیه داده بود و برام عزیزتر شده بود. من از موراکامی «از دو که حرف می‌زنم از چه حرف می‌زنم»، «سوکورو تازاکی بی‌رنگ و سال‌های زیارتش» و چندتا داستان کوتاه خونده بودم و خوشم اومده بود. هرچند سبک این کتاب‌ها مثل کافکا در کرانه رئالیسم جادویی نبود، حس می‌کردم می‌تونم این ذهنی رو که به راحتی قانع نمی‌شه رو بسپرم به دست موراکامی که وقتی می‌خونم پیرمردی با گربه صحبت می‌کنه، مثل یه مسئله عادی بهش نگاه کنم. چندتا از دوستای چالش طاقچه‌ایم «کتاب‌خانه عجیب» رو انتخاب کرده بودن، اون کتاب رو هم روزای اول ماه خوندم. شاید افتادم تو ماراتون موراکامی، چون الان هم «به آواز باد گوش بسپار» رو دست گرفتم. Philip Gabriel جلد کتاب «کافکا در کرانه»، ترجمه کافکا، یک پسر نوجوان و ناکاتا، یک پیرمرد، دو شخصیت اصلی هستن که یک فصل در میون به هر کدومشون پرداخته می‌شه. کافکا که بعد از ۴ سالگی دیگه مادر و خواهرش رو ندیده، با پدرش رابطه خوبی نداره و تو تولد ۱۵ سالگی از خونه‌شون فرار می‌کنه. ناکاتا به خاطر حادثه مبهمی در ۹ سالگی، توانایی خوندن و نوشتن رو از دست می‌ده ولی متوجه می‌شه توانایی‌های دیگه‌ای مثل حرف زدن با گربه‌ها رو داره. هر دو از محل زندگیشون، توکیو به شهر دیگه‌ای از ژاپن می‌رن و زندگیشون به طریقی به هم مربوط می‌شه اما خودشون اطلاع ندارن. هر دو دوستی رو دارن که تو انجام کارها بهشون کمک می‌کنه. اوشمای کتاب‌دار کافکا و هوشینو که راننده کامیونه ناکاتا رو برای رسیدن به اهدافش همراهی می‌کنه. رابطه‌ی کافکا با خانم سائکی و ساکورا از بخش‌های رمزآلود کتابه. داستان پر از معماست و تا آخر کتاب هم خیلی از این معماهای تو ذهن بدون جواب باقی‌ می‌مونه ولی در حین خوندن کتاب، اینقدر ماجرا جذاب جلو می‌ره که شاید بشه از این کوه سوال‌های بی‌پاسخ صرفه نظر کرد. هرچند، موراکامی تو مصاحبه‌ای گفته که این کتاب باید چندین بار خونده بشه. ممکنه در اون حالت گره رمزهای بیشتری باز بشه. با این که موراکامی یه نویسنده ژاپنیه، نمی‌شه تاثیرات فراوانی که از افسانه‌ها، نویسندگان و فیلسوف‌های غربی گرفته رو نادیده گرفت. توی این کتاب هم خیلی جاها تاثیرش دیده می‌شه. مثلا وقتی از موسیقی شوبرت یا بتهوون تعریف می‌کنه، یا کتاب‌هایی که توسط شخصیت‌ها خونده می‌شه (آیشمن در اورشلیم، کتابی از اشغال روسیه توسط ناپلئون و ...) و بیشتر از هر چیزی وقتی می‌بینیم افسانه ادیپ چه سایه بزرگی روی کل داستان انداخته. خوشبختانه، تو این کتاب به فرهنگ، ادبیات و افسانه‌های ژاپنی هم اشاره می‌شه. به خاطر این که بخش از داستان تو کتاب‌خونه اتفاق میفته، از کتاب‌های داستان و هایکو ژاپنی زیادی اسم برده می‌شه. «افسانه بیرون رفتن روح از بدن»، «داستان‌های گنجی (جنجی)»، «مجموعه داستان مهتاب و باران» داستان‌های ژاپنی‌ای بودن که تونستن خودشون رو تو دل داستان اصلی جا کنن. خدا فقط در ذهن‌های مردم وجود دارد. به خصوص در ژاپن، خدا همیشه نوعی مفهوم تغییرپذیر است.     باورش برام سخته اگه یکی بگه کتاب رو خونده و آقای ناکاتا رو دوست نداشته. بامزه‌ترین شخصیت داستان برای من آقای ناکاتا بود و قطعا یکی از دلایلش علاقه ایشون به انواع غذاهاست.« * یکی از غذاهای مورد علاقه‌ی ناکاتاست. »چون شنیده بودم که ترجمه‌های فارسی این کتاب، سانسور شده، ترجیح می‌دادم کتاب رو به زبان انگلیسی بخونم. اثر جانبی این تصمیم باعث می‌شد که سرعت خوندنم بیاد پایین و روزای بیشتری رو با شنیدن از ناکاتا و کافکا بگذرونم. ایده‌آل من از خوندن کتاب‌های داستانی اینه که چند روزی رو با کاراکترای داستان زندگی کنم ولی خیلی وقت‌ها موفق نمی‌شم تعداد صفحات کمی رو به صورت مستمر بخونم. امتیاز من به این کتاب ۵ از ۵ بود، برای ساختن تمام لحظاتی که بهم اجازه می‌داد دنیا رو فارغ از تمام قوانین سفت و سختش، جوری که دوست دارم ببینم. ترجمه‌هایی از این کتاب رو می‌تونین با طاقچه بخونین: https://virgool.io/d/buntv7jqssb8/%C2%AB%DA%A9%D8%A7%D9%81%DA%A9%D8%A7%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D8%A7%D8%AD%D9%84%C2%BB%D8%AA%D8%B1%D8%AC%D9%85%D9%87%DA%AF%DB%8C%D8%AA%D8%A7%DA%AF%D8%B1%DA%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C  https://taaghche.com/book/4571  https://virgool.io/d/buntv7jqssb8/%C2%AB%DA%A9%D8%A7%D9%81%DA%A9%D8%A7%D8%AF%D8%B1%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%87%C2%BB%D8%AA%D8%B1%D8%AC%D9%85%D9%87%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C%D8%BA%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C%DB%8C  https://taaghche.com/book/140118 </description>
                <category>فاطمه نجفی</category>
                <author>فاطمه نجفی</author>
                <pubDate>Sun, 19 Feb 2023 19:00:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتاب‌خوانی طاقچه: هرس</title>
                <link>https://virgool.io/@fatemenajafi135/book-haras-ebwmusxh5zsl</link>
                <description>کتاب: هرسنویسنده: نسیم مرعشیاولین بار که عنوان چالش دی‌ماه رو دیدم، با کتاب‌هایی که کنارش معرفی شده بود، فکر می‌کردم باید کتابی بخونیم که شخصیت اصلیش خانمه ولی با معرفی کتا‌ب‌های دیگه (مثل آیشمن در اورشلیم که موفق نشدم تا آخر این ماه تمومش کنم.) متوجه شدم مهم اینه نویسنده خانم باشه که جا خوردم. مثل تمام وقت‌هایی که وقت بحث زن و مرد می‌شه شاخک‌هام تیز می‌شه بهم برخورد که چرا موضوعمون باید این باشه. از اواخر ۲۰۲۰ کتاب‌هایی که می‌خونم رو تو سایت گودریدز ثبت می‌کنم. رفتم سراغشون تا ببینم چه تعداد از نویسنده‌های کتاب‌هایی که خوندم، خانم بودن. چیزی که دیدم جالب نبود هرچند قصد ندارم نتیجه یا تصمیم خاصی بگیرم.سال ۲۰۲۰: ۲ از ۳ کتاب ثبت شدهسال ۲۰۲۱: ۸ از ۳۳ کتابسال ۲۰۲۲: ۷ از ۳۴ کتابسال ۲۰۲۳: ۱ کتاب از ۳ کتاب تا امروز (تازه اونم به لطف طاقچه)کاور کتاب صوتی «هرس»نسیم مرعشی تو دومین رمان منتشر شده‌ش، هرس، داستانی از اثر جنگ عراق بر یک خانواده خرمشهری رو روایت می‌کنه. کتاب «جنگ چهره زنانه ندارد» و «بهار» که همراه با چالش سال گذشته طاقچه خونده بودم، فضایی از خود جنگ رو برام نمایان کردن و این اثر از زاویه دیگه‌ای نشون می‌داد که برای کسایی که جنگ و جنایت رو دیدن، جنگ هیچ‌وقت تموم نمی‌شه. زمان داستان چندین سال بعد از اتمام جنگه. با این‌که ما تو داستان خیلی از جنگ و درگیری طرفین جنگ با هم مستقیم نمی‌خونیم ولی اثرات انکار ناپذیرش رو می‌بینیم که ادامه زندگی رو برای آدم‌ها غیرممکن کرده و دردناک‌تر این که تاثیرش رو بر روی نسل‌های بعد هم می‌بینیم که می‌تونه اجازه‌ی یه زندگی معمولی رو هم ازشون بگیره. جنگ شخصیت‌ها رو دگرگون می‌کنه؛‌ می‌تونه آدم‌های کوشا، شاد و پرانرژی رو تهی از حس سرزندگی کنه. به نظر می‌رسه بیرون اومدن از شرایطی که جنگ ایجاد کرده مثل بیرون اومدن از باتلاقه. این کتاب مثل هر داستان مربوط به جنگ دیگه‌ای غم‌انگیزه. هر چه رسول بیشتر می‌راند جاده ویران‌تر می‌شد. آسفالت جا به جا شکافته بود. از گرما بود یا شکافندگی موج بمباران که هنوز بعد از نُه سال از آخر جنگ، نوبت صاف کردنش نرسیده بود.«ما آدم نیستیم رسول. برده‌نمون ته ته سیاهیه نشونمون داده‌ن و آورده‌ن‌مون زمین. ما از جهنم برگشته‌یم. نگاه‌مون کن؛ ما مرده‌یم، خودمون، زمین‌مون، گاومیشامون؛ همه مرده‌یم. فقط راه می‌ریم.»روایت غیرخطی کتاب رو می‌پسندیدم. در زمان حال رسول داره با پسرش مهزیار می‌ره دنبال زنش، نوال، تو یه روستای عجیبی که بعد از جنگ فقط خانم‌هایی که تمام خانواده‌شون رو از دست دادن اون‌جا ساکنن. همراه با خوندن زمان حال و وضعیت رسول و مهزیار، خاطرات زندگی مشترک نوال و رسول از ۱۷ سال گذشته و به صورت پراکنده گفته می‌شه. کتاب سرشاره از علاقه زیادی که افراد به فرزند پسر دارن و این علاقه به خاطر تعدد مردهاییه که جنگ ازشون گرفته و تو اون فضا حس زن‌ستیزی نمی‌ده. برای من نحوه روایت زیبایی خودش رو زمانی نشون داد که تا پایان داستان سوال‌هایی که موقع خوندن برام پیش میومد به مرور جواب داده می‌شد.«تو جنگه ندیدی. دروغ می‌گی که دیدی. اگه دیده بودی می‌دونستی فرقی نداره کی سر قبر کی گریه کنه. کی بچه کیه بزرگ کنه. می‌دونستی همین که زنده‌ن بس‌شونه.»متن کتاب با لهجه جنوبی نوشته شده. چند فصل از کتاب رو موقع پیاده‌روی شنیدم. نسخه‌ی صوتی از رادیو گوشه با لهجه جنوبی خونده شده بود که با همراهی موسیقی ابتدایی هر فصل حس بودن تو فضای داستان رو بهم می‌داد. البته من هیچ‌وقت به شهرهای جنوبی ایران سفر نکردم و این حس هم از مدیوم‌های دیگه بهم منتقل شده ولی اینقدر برام جذاب بود که اگه بخوام کسی رو به خوندن کتاب تشویق کنم، توصیه می‌کنم برای این که بیشتر با شخصیت‌ها و فضای داستان ارتباط برقرار کنه، کتاب رو بشنوه.کتاب هرس رو می‌تونین با طاقچه بشنوین یا بخونین. «هرس»شنیدنی:  https://taaghche.com/audiobook/84842  یا«هرس»خواندنی:  https://taaghche.com/book/54637 </description>
                <category>فاطمه نجفی</category>
                <author>فاطمه نجفی</author>
                <pubDate>Fri, 20 Jan 2023 18:33:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتاب‌خوانی طاقچه: پیرمرد صدساله‌ای که از پنجره بیرون پرید و ناپدید شد</title>
                <link>https://virgool.io/@fatemenajafi135/book-the-hundred-year-old-man-who-climbed-out-the-window-and-disappeared-vndzy0wo1vhy</link>
                <description>کتاب: پیرمرد صدساله‌ای که از پنجره بیرون پرید و ناپدید شدنویسنده: یوناس یوناسون / مترجم: شادی حامدیچالش کتاب‌خوانی طاقچه برای ماه آذر «رمانی که با آن به دل تاریخ سفر می‌کنی» رو در نظر گرفته بود. با دیدن اسم «پیرمرد صدساله‌ای که از پنجره بیرون پرید و ناپدید شد» تو لیست پیشنهادی طاقچه، تصمیمی که از قبل برای خوندن این کتاب گرفته بودم عملی شد. من از اسم کتاب هم خوشم اومده بود ولی نکته جالب اینه که حتی ناشرها هم اوایل به خاطر عنوان طولانی کتاب، امید نداشتن که به این کتاب توجه بشه. جلد کتاب «پیرمرد صدساله‌ای که از پنجره بیرون پرید و ناپدید شد»کتاب به صورت موازی داستان زندگی آلن، پیرمرد صد ساله رو تو زمان حال و زمان گذشته جلو می‌بره. داستان زمان حال، از وقتی شروع می‌شه که آلن تو روز تولد صد سالگیش از پنجره اتاقش تو آسایشگاه فرار می‌کنه و ماجراجوییش با چاشنی داستان‌های جنایی و پلیسی ادامه پیدا می‌کنه. داستان سرگذشت آلن هم از کودکیش آغاز می‌شه و می‌تونیم خلاصه‌ای از تاریخ صد سال اخیر دنیا رو با حضور آلن بشنویم.  از فصل‌هایی که گذشته زندگی آلن رو می‌گه، می‌فهمیم که متخصص بمب‌سازیه و به خاطر تخصصش تو سال‌هایی که حکومت‌ها در حال مبارزه با هم‌دیگه‌ان هر تیکه‌ای از دنیا یه جوری درگیر جنگه، فرد مفیدی به نظر می‌رسه. همین‌طور که با آلن تاریخ جهان رو مرور می‌کنیم، می‌بینیم که این فرد ناخواسته درگیر ماجراهای مهمی شده. آلن بدون این که قدرت تحلیل مسائل سیاسی رو داشته باشه، از جبهه‌ای به جبهه دیگه برده می‌شه تا از مهارتش برای ساخت بمب و منفجر کردن مناطق مختلف استفاده کنن. این مهارت حتی تا ساخت بمب اتم هم جلو می‌ره. در این حین آلن با افراد سیاسی مهم دیدار داره و حتی گاهی باهاشون صمیمی می‌شه. آلن با وجودش تو موقعیت‌های مختلف حوادث سرنوشت‌سازی رو می‌سازه. سفر آلن به ایران در سال‌های ابتدایی به سلطنت رسیدن محمدرضا شاه بوده. فکر می‌کنم خیلی جالب‌تر می‌شد اگه سفرش همزمان یا اطراف انقلاب ۵۷ می‌بود تا مردم سایر کشورها هم با سیاست خدعه آشنایی پیدا کنن مخصوصا این روزها که توجه آدم‌های بیشتری به سمت ایران و اسلام جلب شده. با این که کتاب برام جذاب و دوست‌داشتنی بود و چون به نظرم بامزه میومد خوندنش سخت نبود، با شخصیت خود آلن نمی‌تونستم خیلی ارتباط برقرار کنم. شاید به این خاطر که «آلن کارلسن هیچ‌وقت مسائل را سبک‌سنگین نمی‌کرد» ولی من یک اورتینکر قهارم و نمی‌تونم زندگی‌ای که تا این حد به سبک «هر چه پیش آید خوش آید» پیش بره رو درک و تحمل کنم و این رو هم تو گذشته و هم تو زمان حال آلن می‌بینیم. ماجراجویی‌هایی که تو این کتاب می‌خونیم خودخواسته نیست.این کتاب نباید به قصد خوندن کتاب تاریخی انتخاب شه چون اصلا وارد جزئیات اتفاقا نمی‌شه و فقط می‌تونیم به طور کلی ببینیم چه اتفاقایی و به چه ترتیبی رخ دادن هرچند با عنوان چالش این ماه، به خوبی تناسب داره چون واقعا می‌شه باهاش به دل تاریخ معاصر سفر کرد. قسمت‌هایی از کتاب:وقتی آلن بچه بود، پدرش به او یاد داده بود که به آدم‌هایی که وقتی فرصتش  پیش می‌آید مشروب نمی‌نوشند مشکوک باشد. کمی بیش از شش سالش بود که روزی  پدرش دست روی شانۀ او گذاشت و گفت: «پسرم، تو باید از کشیش‌ها حذر کنی.  همین‌طور از کسانی که ودکا نمی‌نوشن. از همه بدتر، کشیش‌هایی که ودکا  نمی‌نوشن.»«کی بود که واقعاً از شاه راضی باشد؟ نه اسلام‌گراها، نه کمونیست‌ها، و  بی‌شک نه حتی کارگران شرکت نفت که واقعاً تا سر حد مرگ کار می‌کردند برای  پولی معادل یک پوند بریتانیا در هفته.»ظاهراً ناممکن‌ترین نبردها روی زمین بر اساس این گفته شکل می‌گیرند که: «تو  احمقی... نه، تویی که احمقی... نه، این خودتی که احمقی...»کتاب «پیرمرد صدساله‌ای که از پنجره بیرون پرید و ناپدید شد» رو می‌تونی با طاقچه بخونی: https://taaghche.com/book/7240 </description>
                <category>فاطمه نجفی</category>
                <author>فاطمه نجفی</author>
                <pubDate>Wed, 21 Dec 2022 20:31:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتاب‌خوانی طاقچه: غرور و تعصب</title>
                <link>https://virgool.io/@fatemenajafi135/book-pride-and-prejudice-f9dtwfjwqc1g</link>
                <description>کتاب: غرور و تعصبنویسنده: جین آستین / مترجم: کیوان عبیدی آشتیانیبرای همراهی با چالش کتاب‌خوانی طاقچه، «رمانی که در آن عشق حرف اول را می‌زند» موضوع آبان‌ماه ۱۴۰۱ بود. «شاید» چون اون قدیما که آبان خونین نبود، می‌گفتیم تولد جمشید آبانه و سوال می‌شد چرا همه رفته بودناشون رو می‌ذارن واسه پاییز؟ «شاید» چون اومده بودناشون رو هم گذاشته بودن برای پاییز. بگذریم.جلد کتاب «غرور و تعصب» نشر افق   از اولین انتشار رمان غرور و تعصب در بریتانیا، بیش از دویست سال می‌گذره. از این کتاب همیشه به عنوان یکی از عاشقانه‌های کلاسیک یاد می‌شه. اقتباس‌های این داستان تو فیلم، سریال، تئاتر و حتی ماجراهایی که بقیه نویسنده‌ها در ادامه‌ش نوشتن می‌تونه میزان محبوبیتش رو تو این سال‌ها بین مردم ملت‌های مختلف نشون بده. ⚠️ خطر لوث شدن داستانداستان حول زندگی خانواده‌ی بنت با پنج‌تا دختر می‌گرده و از زمانی شروع می‌شه که در همسایگی‌شون خانواده بینگلی، یکی از خانواده‌های ثروتمند انگلیس، ساکن شده و رفت و آمد‌های اهالی روستا با مهمونی‌های مجللی که آقای بینگلی برگزار می‌کنه زیاد می‌شه. خانم بنت تمام تلاشش رو می‌کنه که آقای بینگلی از بزرگ‌ترین دخترش خوشش بیاد و تو این کار موفق می‌شه. شخصیت‌های اصلی دختر دوم خانواده بنت، الیزابت و دوست آقای بینگلی، آقای دارسی هستن. داستان با غروری که هر دو دارن و پیش‌داوری‌هایی که برای هردو ایجاد شده، جلو می‌ره. این پیش‌داوری‌ها روی زندگی بقیه‌ی افراد داستان هم تاثیر می‌ذاره ولی به مرور زمان، سوءتفاهم‌های پیش‌اومده برطرف می‌شه و در نهایت دو شخصیت متوجه عشقشون به هم می‌شن. همراهی با شخصیت‌ها، ما رو با ارزش‌های اون زمان و مکان آشنا می‌کنه. مثل ارزش و احترامی که طبقه ثروتمند تو جامعه داشتند و اختلاف طبقاتی که به وضوح دیده می‌شد، تاکیدی که افراد به درستی تربیت فرزندان دارند و حتی اهمیت و جایگاه دین که با حضور کشیش نشون داده می‌شد. به خاطر شرایط و طرز فکر آدم‌ها زمان نوشته شدن این داستان، نمی‌تونم کتاب رو از این که دیدش به زنان اینقدر سطحیه سرزنش کنم. (هرچند نمی‌تونم بگم موقع خوندن کتاب غصه نمی‌خوردم.) این که خانم‌ها خودشون به این اعتقاد داشتن که تنها هدفشون تو زندگی ازدواجه و بعدا این هدف به ازدواج فرزندان دخترشون تغییر می‌کرد، آزاردهنده بود. تا جایی که مادر خانواده با این که یکی از دخترها با فرد معقولی ازدواج نکرده بود هم خوشحال بود و کنار همه اشکالاتی که اون ازدواج داشت، تنها نگرانیش برای لباس و برگزاری مراسمشون دیده می‌شد. قضیه ازدواج وقتی اذیت‌کننده‌تر بود که معیارهای انتخاب، بیشتر بر اساس زیبایی دختر یا پشتوانه مالی خانواده‌ش استوار بود و اون دختر خانواده که از نظرشون زیبا نبود، باید زمانش رو صرف کسب کمالاتی(!) مثل یادگیری موسیقی می‌کرد. با این که تمرکز کل داستان روی ازدواج دختراست، موارد دیگه‌ای از تبعیض رو هم می‌تونیم ببینیم. وقتی که خانواده بنت برای سرنوشت خانه و املاکشون بعد از مرگ پدر خانواده نگرانه، چون این املاک به دخترای خودشون به ارث نمی‌رسه و باید برسه به دست نزدیک‌ترین فامیل مذکر. خیلی سخته که می‌بینیم بعد از این همه سال، هنوزم زنا حقوق برابری با مرد‌ها ندارن و گذشته از بحث حقوق، همچنان بخش بزرگی از جامعه ما، از خانم‌ها توقع داره خانم خانه‌داری باشن که وقتشون رو فقط به تربیت فرزند می‌گذرونن. با این که شرایط به تلخی اون دوران نیست، ولی انگار هنوزم راه درازی رو در پیش داریم. ?️کتابی که من خوندم، به خوبی ترجمه شده بود. با این که داستان هیجانی نیست، به خاطر متن روانش تو اون دسته از کتاب‌هایی قرار می‌گیره که وقتی دست می‌گیریم، نمی‌فهمیم زمان چه‌جوری گذشت. کتاب «غرور و تعصب» رو می‌تونین با طاقچه بخونین و بشنوین: https://taaghche.com/book/121311/  https://taaghche.com/audiobook/125657/ </description>
                <category>فاطمه نجفی</category>
                <author>فاطمه نجفی</author>
                <pubDate>Mon, 21 Nov 2022 21:51:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتاب‌خوانی طاقچه: انجمن شاعران مرده</title>
                <link>https://virgool.io/@fatemenajafi135/book-dead-poets-society-s49ksw0vyj6t</link>
                <description>کتاب: انجمن شاعران مردهنویسنده: ان. اچ کلاین باوم / مترجم: زهرا طراوتیبرای چالش کتابخوانی مهرماه ۱۴۰۱ طاقچه، باید کتابی انتخاب می‌کردیم که داستانش تو مدرسه اتفاق افتاده باشه. کتاب «انجمن شاعران مرده» رو از خیلی وقت پیش تو لیست کتاب‌هایی که می‌خواستم بخونم گذاشته بودم و همون موقع که لیست موضوعات امسال رو دیدم برای مهرماه رزروش کردم. جلد کتاب «انجمن شاعران مرده»مدرسه ولتون که تو کتاب درموردش می‌خونیم، مدرسه‌ای با قوانین سفت و سخته که دانش‌آموزا با برنامه‌های از پیش تعیین شده برای آینده‌شون، واردش می‌شن. برنامه‌ای برای آینده که خودشون هیچ نقشی توی برنامه‌ریزیش نداشتن. تو سال تحصیلی تازه، کیتینگ، معلم جدیدی که زمانی دانش‌آموز همین مدرسه بوده، برای تدریس زبان انگلیسی، دانش‌آموزا رو با مفهوم carpe diem (دم را غنیمت شمار) آشنا می‌کنه. آقای کیتینگ از تشکل مخفی زمان دانش‌آموزی خودش با چندنفر از دانش‌آموزا حرف می‌زنه و شور و هیجان تو وجودشون زنده می‌شه.تو این روزا که شاید به سرانجام رسوندن خیلی از کارهای روزمره برامون سخت باشه، خوندن این کتاب به خاطر موضوعی که بهش پرداخته شده بود برام خیلی جذاب بود. مدرسه‌ای که نویسنده برامون تصویر می‌کنه بی‌شباهت به مدارس و جامعه خودمون نیست؛ با مجموعه قوانینی که لزوما سازنده نیستن و حتی مانع شکوفایی فردی می‌شن چون همه رو یکسان می‌بینه و در نهایت یکسان و یک‌شکل تحویل می‌گیره. چون توقع داره دانش‌آموزا هرجوری که وارد ولتون می‌شن مثل ربات تکالیف زیاد درسی و کارهای مشخصی رو به خوبی انجام بدن. نویسنده تو فصل اول کتاب و تو شروع سال تحصیلی ١٩۵٩، با سخنرانی یکی از دانش‌آموخته‌های سال ١٨٨۶، نشون می‌ده شرایط و ساختار مدرسه حتی با گذشت این همه سال تغییری نکرده و از دانش‌آموزای چندین نسل بعد از اون فرد، توقع داره همچنان به همون سبکی آموزش ببین و به رستگاری برسن که جد بزرگشون شاید باهاش به یه نتایجی رسیده باشه. لازمه اینجا فریاد بزنم: HEY, TEACHER!LEAVE THEM KIDS ALONE! دانش‌آموزا خودشون مسیر زندگیشون رو انتخاب نمی‌کنن. از سال‌ها قبل خانواده براشون تصمیم گرفته و انتظار می‌ره چون براشون زحمت کشیده شده، اونا هم تمام خواسته‌ها رو برآورده کنن. کتاب از والدینی می‌گه که به خاطر میل خودشون به جاودانگی، زندگی فرزندشون رو متعلق به خودشون می‌دونن و طاقت دیدن هیچ مخالفتی با این تمایلشون رو ندارن. انگار هدف فرزندآوری رسیدن به آرزوهایی باشه که والدین موفق نشدن تو زندگی خودشون بهش برسن و فرزندان باید بابت تحمیل این موضوع خوشحال و قدردان باشن. اینجاست که حتی با کسی که آزادی‌های فردی فرزندشون رو می‌گیره، مثل مسئول‌های مدرسه، تیم می‌شن و فرزندشون رو سرزنش می‌کنن. نتیجه مجموعه این رفتارها می‌تونه بشه موجودی که هر وقت جرات می‌کنه و به سمت علایق خودش بره هم عذاب وجدان داشته باشه و به خاطر دینی که به والدین و خانوده‌ش داره، نتونه زندگی آرومی رو تجربه کنه. برای منی که بچه ندارم به نظر می‌رسه شاید سخت‌ترین وظیفه والد بودن این باشه که بپذیری فرزندت یه موجود جدا از توئه که خواسته‌ها و هویتش باید برات به رسمیت شناخته شه، هرچقدر هم با شخص تو مخالف باشه. ⚠️⚠️⚠️ اسپویل!! پایان دردناک داستان اونجاییه که دانش‌آموزی خودکشی می‌کنه. به نظر من نویسنده داشت از ما می‌پرسید: اگه آدم آرزوهاش رو تو وجودش بکشه و با خواست شخص دیگه‌ای زندگی کنه، بازم یه موجود زنده‌س؟ پایان اسپویل  ⚠️⚠️⚠️فداکاری‌های زیادی کردم و خیلی از خودم گذشتم تا تو به اینجا برسی. نیل، نذار ناامید شم.تو فرصت‌هایی داری که من به خواب هم نمی‌دیدم. نمی‌ذارم همه رو بر باد بدی. برای من زیبایی کتاب فعالیت مخفیانه دانش‌آموزا تحت عنوان «انجمن شاعران مرده» بود. جایی که می‌تونستن شعرهایی که خودشون سرودن رو برای هم بخونن. جایی بیرون از محوطه خشک مدرسه که می‌تونستن زمانی، هرچند کوتاه، خودشون باشن؛ به دور از هرگونه سرکوب، آزاد و رها.از جنگ می‌گریزیموقتی باید با آن بجنگیم. فیلمیباهمینعنوانتوسال١٩٨٩ساختهشده.کتابکم‌حجمبودوباترجمهروانیکهداشتخوندنشزمانزیادیازمنگرفت.«انجمنشاعرانمرده»راازطاقچهدریافتکنید  https://taaghche.com/book/49054 </description>
                <category>فاطمه نجفی</category>
                <author>فاطمه نجفی</author>
                <pubDate>Sat, 22 Oct 2022 21:01:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتاب‌خوانی طاقچه: آن در گرین گیبلز</title>
                <link>https://virgool.io/@fatemenajafi135/book-anne-of-green-gables-pnfarwa31pkz</link>
                <description>کتاب: Anne of Green Gablesنویسنده: Lucy Maud Montgomeryآن شرلی با موهای قرمز برای همه آشناست و دوسش داریم. لوسی منتگمری داستان زندگی آن و فرزندانش رو تو ۹ جلد برامون تعریف می‌کنه. انتشارات قدیانی ترجمه‌ای از این مجموعه ۹ جلدی رو تو ایران منتشر کرده ولی خیلیامون آن رو با قسمت‌های ۲۰ دقیقه‌ای که تلویزیون بعد از ظهرها برای کودک و نوجوونا نشون می‌داد می‌شناسیم و به خاطر تیتراژش با Careless Whisper خاطره داریم. هرچند تو نسخه اصلی تیتراژ این مجموعه چیز دیگه‌ای بود. البته از داستان آن سریال‌ها و فیلم‌های دیگه‌ای هم ساخته شده و آخرین سریال (تا الان) ساخت نتفلیکسه که با اسم «Anne with an E» تو سه فصل از سال ۲۰۱۷ تا ۲۰۱۹ بخش می‌شد.تصویری از آن تو انیمیشن «آن در گرین گیبلز» که تو ایران به اسم «آن شرلی با موهای قرمز» بخش می‌شد.آن، دختر مو قرمزیه که مادر و پدرش رو وقتی کودک بوده از دست داده و روزای سختی رو تو پرورشگاه یا خونه‌های مختلفی که توش زندگی می‌کرده داشته. تو یازده سالگی آن متیو و ماریلا خیلی اتفاقی سرپرستیش رو قبول می‌کنن و این می‌شه شروع مجموعه داستان. آن شرلی دختر خیال‌باف، پراحساس و پرحرفه که با حواس‌پرتی و بازیگوشیاش برای ما لحظات قشنگی رو می‌سازه. اینقدر می‌ره تو خیال که باور می‌کنه یه آدم دیگه‌است. اینقدر پراحساسه که برای هرچیزی می‌خواد اسم شاعرانه و رمانتیک انتخاب کنه،‌ برکه و درخت و اسب براش تفاوتی نداره. اینقدر پرحرفه که تا بهش گوشزد نکنن ادامه می‌ده. مهربونی و تلاشش برای رسیدن به چیزایی که می‌خواد، یه شخصیت بانمک و دوست‌داشتنی رو برامون تصویر می‌کنه.من و کتابمن کتاب رو به زبان انگلیسی می‌خوندم و همزمان نسخه صوتیش رو از castbox می‌شنیدم. با توجه به این که کتاب‌های زیادی رو به زبان انگلیسی نخوندم، بین رمان‌هایی که خوندم، فکر می‌کنم سطح این کتاب بالاتر از متوسطه و احتمالا به این خاطر که از نوشته شدن کتاب بیشتر از ۱۰۰ سال می‌گذره. کلمات نسبتا سنگین رو بیشتر وقتی تو کتاب می‌خونیم که آن برای توصیف دقیق احساسات خودش، محیط و آدم‌های اطرافش استفاده می‌کنه و همین آن رو بامزه‌تر نشون می‌ده.برای خودم هم غیرقابل باور بود. یه جاهایی رو وقتی از کتاب می‌خوندم، اشک می‌ریختم. منظورم اون قسمت‌هایی از کتاب نیست که واقعا غم‌انگیز بود، و من فقط به خاطر غم‌انگیز بودن داستان اشک نمی‌ریختم. به خاطر اون همه ذوقی که آن داشت. به خاطر ذوق‌هایی که داشتم و الآن ندارم. به خاطر از دست دادن توانایی دیدن زیبایی‌ها بین زشتی‌های بی‌شمار دنیا. به خاطر این حجم از بی‌تفاوتی که تو خود الآنم می‌بینم. به خاطر این که ناامید شدم. به خاطر زمان‌هایی که رویاپرداز حرفه‌ای بودم و به خاطر این که خیال‌های الانم قشنگی ندارن. روحیاتی که دوست داشتم داشته باشم رو  آن به خوبی نشون می‌داد؛ خیال‌باف، خوش‌بین، مهربون و کوشا، در حالی‌که تو هر کدوم از اینا خودم رو نقطه مقابل آن می‌بینم و فکر می‌کنم اون فاطمه‌ی خیال‌باف چی شد؟برای من خوندن از ذهنیات، ذوق‌ها و رویا‌پردازی‌های یه نوجوان خیالی از یه رمانی با داستانی از صد سال پیش تو سرزمین دور، جرقه‌ای از نور و روشنایی بود که روحم رو نوازش می‌داد و بعد از تموم شدن این جلد، نمی‌تونستم جلوی خودم رو بگیرم و سریع رفتم سراغ کتاب بعدی، یعنی Anne of Avonlea هرچند تو این روزهای پرشور و غم‌انگیزی که داریم، هنوز تمومش نکردم.کتاب انگلیسی رو می‌تونین با طاقچه بخونین و یا به زبان فارسی بشنوین: https://virgool.io/d/pnfarwa31pkz/%C2%ABAnneofGreenGables%C2%BB  https://taaghche.com/book/20405  https://virgool.io/d/pnfarwa31pkz/%C2%AB%D8%A2%D9%86%DB%8C%D8%B4%D8%B1%D9%84%DB%8C%D8%AF%D8%B1%DA%AF%D8%B1%DB%8C%D9%86%DA%AF%DB%8C%D8%A8%D9%84%D8%B2%C2%BB  https://taaghche.com/audiobook/123301 </description>
                <category>فاطمه نجفی</category>
                <author>فاطمه نجفی</author>
                <pubDate>Thu, 22 Sep 2022 09:03:33 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>