<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های رویا</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@fatemme</link>
        <description>تنها کسی که در میان انبوهی از احساسات گم شده و سعی در بیان پیچیدگی های آن دارد</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-06 03:41:24</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4903508/avatar/2dehsr.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>رویا</title>
            <link>https://virgool.io/@fatemme</link>
        </image>

                    <item>
                <title>دفترچه خاطرات</title>
                <link>https://virgool.io/@fatemme/%D8%AF%D9%81%D8%AA%D8%B1%DA%86%D9%87-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-ikeu4rtjnjp7</link>
                <description>داستان ما در حالی که دستی به سر و روی اتاقم می‌کشیدم، ناگهان چشمم به دفتر خاطرات سال گذشته‌ام افتاد؛ دفتری که پر بود از افکار، احساسات و تجربه‌هایم. دفترم تنها مکانی بود که می‌توانستم در آن صادق باشم. زمانی که زندگی برایم سخت می‌شد، می‌نوشتم و می‌نوشتم تا ذهنم آرام شود.شروع کردم به خواندنش؛ متوجه شدم چقدر نگرانی و اضطراب‌های بی‌موردی داشتم که خیلی از آن‌ها هم اتفاق نیفتاد، یا آن‌گونه که در ذهنم تصور می‌کردم، بزرگ نبود.ناگهان به خودم آمدم و دیدم دارم به خاطراتی می‌خندم که زمانی به‌خاطرشان گریه می‌کردم یا خشمگین می‌شدم؛ خاطرات و اتفاقاتی که یک زمان برایم حکم مرگ و زندگی را داشتند. دغدغه و چالش‌هایی که فکر نمی‌کردم از پسشان بربیایم، حالا تنها تبدیل شده بودند به نوشته‌هایی که می‌خواندم و به برخی از آن‌ها می‌خندیدم.چقدر این زندگی می‌تواند جالب باشد! مطمئنم چالش‌هایی که اکنون نیز دارم، روزی تبدیل به نوشته‌هایی خواهند شد که بعداً با خواندنشان، احساس شرم یا خشنودی به من دست خواهد داد.با خواندن خاطراتم متوجه شدم هیچ‌چیز در سال گذشته آن‌گونه که برنامه‌ریزی کرده بودم پیش نرفت، بلکه بهتر از آن برایم رقم خورد. درست است؛ همیشه همه چیز طبق خواسته ما پیش نمی‌رود. شاید گاهی لازم است رها کنیم؛ شاید گاهی خداوند، سرنوشت، کائنات یا هر چیزی که می‌خواهی اسمش را بگذاری، برایت مسیری بهتر در نظر گرفته باشد.«۱۴۰۵/۴/۱۰»</description>
                <category>رویا</category>
                <author>رویا</author>
                <pubDate>Wed, 01 Jul 2026 20:48:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یخ زدگی</title>
                <link>https://virgool.io/@fatemme/%DB%8C%D8%AE-%D8%B2%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D9%86%D8%AC%D8%A7%D9%85-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-tqft43fph4vy</link>
                <description>چرا مدام فکر می‌کنیم زمانی که همه چیز عالی شود، کارها را به بهترین روش ممکن انجام خواهیم داد؟احتمالاً همان کمال‌گرایی لعنتی است؛ همان کمال‌گرایی‌ای که مرا از حرکت کردن باز داشته و در حالتی شبیه به یخ‌زدگی یا سنگ‌کوب شدن نگه داشته است. چرا حتماً باید مجبور باشیم تا کاری را انجام دهیم؟ و چرا دقیقاً زمانی که بیش از حد احساس اجبار می‌کنیم، دست از انجام دادن آن برمی‌داریم؟شاید تا به حال کلی سیب گاز زده باشم که هنوز تمام نکرده‌ام؛ از هنر، ورزش، زبان و دروس گرفته تا تغییرات درونی که همیشه می‌خواستم انجام دهم. این‌طور هستم که یا باید تمام ویژگی‌های درونم و بیرونم را تغییر دهم، یا اگر از پس هیچ‌کدامشان بر نمی‌آیم، پس اصلاً هیچ کاری نمی‌کنم.سرعت… کلمه‌ای عجیب و وسوسه‌انگیز؛ کلمه‌ای که مفهوم «صبر» و «آهسته و پیوسته» را از بین می‌برد. همین سرعت و جوگیر شدن، انگیزه درونی انسان را ناگهان خاموش می‌کند. ناگهان انسان دچار پرخوریِ بیش از حد در یادگیری یا کار زیاد می‌شود و نه تنها پیشرفت نمی‌کند، اتفاقاً دچار پسرفت نیز می‌شود.چقدر لیستی از برنامه‌هایمان در ابتدای هر سال، ماه و هفته درست کرده‌ایم و چقدر آن‌ها را انجام نداده‌ایم؟ چقدر با یک اتفاق حواسمان پرت شده؟ چقدر بهانه آورده‌ایم؟ و چقدر خود را شبیه به رباتی در نظر گرفته‌ایم که باید همه کارها را بدون هیچ خطایی و کاملاً منظم انجام دهد؟اکنون که سرشار از ناامیدی هستم و کوله‌باری از کارهای انجام‌نشده دارم، می‌توانم حسرت و پشیمانی را حس کنم. می‌توانم ببینم چقدر حسی که الان دارم به گذشته‌ام، و حسی که در آینده خواهم داشت به امروز و کارهایی که انجام می‌دهم، بستگی دارد.اگر قرار است «منِ فردا» کمی آسوده‌تر باشد، «منِ امروز» باید یک قدم به سمت جلو حرکت کند.۱۴۰۵/۴/۹</description>
                <category>رویا</category>
                <author>رویا</author>
                <pubDate>Tue, 30 Jun 2026 16:13:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انفجار درونی</title>
                <link>https://virgool.io/@fatemme/%D8%A7%D9%86%D9%81%D8%AC%D8%A7%D8%B1-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86%DB%8C-gui2ouihyqpq</link>
                <description>بومممممم!صدای انفجار آمد.بیرون را نمی‌گویم، مغزم را می‌گویم.همان لحظه که از خواب بیدار شدم، همان لحظه که مغزم هم بیدار شد؛ناگهان انبوهی از حسرت‌ها، نگرانی‌ها، برنامه‌های انجام‌نشده، سرزنش‌ها و… آمدند و مانند بمبی منفجر شدند.فکر نمی‌کنم نوشتن دیگر به دادم برسد.گاهی با خودم فکر می‌کنم شاید باید مغزم را در بیاورم و تمامی وسایل نامربوط را دور بریزم، یا اصلاً هست و نیستش را نابود کنم.شاید زندگی بدون مغز، پر از خوشحالی بود؛ شاید پر از بی‌خیالی بود؛ شاید زندگی‌ای می‌بود که در آن هیچ بی‌عدالتی‌ای نبود…نمی‌دانم این مغز، این سیستم پیچیده، این خانه‌ی به‌هم‌ریخته، چه موقع قرار است منظم شود؟ چه موقع قرار است تمامی افکار منفی و نشخوارهای فکری بیرون بروند؟شاید کافی است تنها کمی خانه‌ام را گردگیری کنم و برخی وسایل را دور بریزم؛ همان افکار مسخره‌ای که زندگی مرا به تمسخر گرفته‌اند.۱۴۰۵/۴/۸</description>
                <category>رویا</category>
                <author>رویا</author>
                <pubDate>Mon, 29 Jun 2026 14:19:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بزرگ شدن</title>
                <link>https://virgool.io/@fatemme/%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-%D8%B4%D8%AF%D9%86-kdsnrrxddqt6</link>
                <description>گاهی زندگی آن‌قدر به تو فشار می‌آورد که از یک جایی به بعد، آگاه شوی، بالغ شوی و بفهمی و بشناسی خودت را و انسان‌های اطرافت را.به جرأت می‌توانم بگویم زمانی که دبیرستانی بودم، فکر می‌کردم مدرسه‌ام که تمام شود، دیپلمم را که بگیرم، کنکورم را که بدهم، دانشگاه که بروم، همه‌چیز آسان خواهد شد و من موفق خواهم شد؛ اما نه، این‌طور نبود. دنیا و جامعه‌ی بیرون آن‌طور که در رویاهایم فکر می‌کردم نبود.بله، اینکه به‌طور ناگهانی کلی مسئولیت بر دوشت باشد، سخت است و استرس‌آور…وقتی در زمانی تنها کارت درس خواندن بوده، اما اکنون باید همزمان درس، کار، هزینه‌ها، شغل، مدرک، مهاجرت، ارتباطات و … را با هم مدیریت کنی و از همه بدتر اینکه باز هم حس می‌کنی پیشرفتی نکرده‌ای و هنوز عقب مانده‌ای و هیچ پشتوانه‌ای نداری، دردناک است.اینکه گاهی از فشار روحی و جسمی زیاد، لبخند می‌زنی و گریه‌هایت را نگه می‌داری تا آخر شب تخلیه کنی، دردآور است.اینکه شخصیتت و ذاتت درون‌گرایی است و ارتباطات گسترده نداری و انسان‌ها مدام فکر می‌کنند مغروری، دردآور است. از همه بدتر اینکه به نظرات و افکار و رفتار دیگران بیش از حد بها می‌دهی که نکند کار اشتباهی از تو سر بزند…برای رسیدن به چیزهایی دست‌وپا می‌زنی که می‌دانی انتهایی ندارد و به امید آن روزهای بهتر، این لحظات ناب را با نگرانی و ترس از دست می‌دهیم…و شاید بزرگ شدن یعنی همین؛ یاد گرفتنِ زندگی در میان فشارها، بدون آنکه خودت را گم کنی.«۱۴۰۵/۴/۷»</description>
                <category>رویا</category>
                <author>رویا</author>
                <pubDate>Sun, 28 Jun 2026 14:58:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پایان شروع نکردن ها</title>
                <link>https://virgool.io/@fatemme/%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-%D9%86%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D9%87%D8%A7-z4bbmg1wessm</link>
                <description>کمبود اعتمادبه‌نفس؟ یا کمال‌گرایی؟نمی‌دانم، هر چه که هست، آزادی عمل را از من گرفته است.حتی به من اجازه شروع کردن را نمی‌دهد؛ با افکاری از این دست که: نکند کاری را بد انجام دهم؟ نکند دیگران در موردم قضاوت کنند؟ نکند مسخره شوم؟ نکند ببازم؟ نکند تصمیم بدی گرفته باشم؟ آیا اصلاً از پسش برمی‌آیم؟ من که اصلاً آدمی نیستم که تا به حال از این کارها کرده باشد و…بله، این‌ها همان افکاری هستند که نه به تو اجازه شروع کردن می‌دهند و نه اجازه می‌دهند با خیال راحت زندگی کنی…می‌دانی، هم از شروع کردن می‌ترسی و هم از شروع نکردن.اما صبر کن، ما دقیقاً چه نوع ترسی را می‌خواهیم؟ ترس از داشتنِ یک عمر حسرت برای شروع نکردن؟ یا ترس از انجام دادن و شروع کردن؟نمی‌دانم، اما با توجه به تجربه‌هایم تا به این لحظه از زندگی‌ام، فهمیده‌ام که ما تنها انتخاب می‌کنیم که چه نوع درد و ترسی را در زندگی داشته باشیم. هیچ‌چیز آسان نخواهد بود، حتی کاری نکردن؛ چرا که تاوانش را با دردِ پشیمانی و حسرت پس خواهیم داد.پس بیا و پایان دهیم به این شروع نکردن‌ها، به این «از فردا و شنبه انجامش می‌دهم»ها. بیا و فقط یک قدم، فقط یک کار کوچک، هرچقدر بد و هرچقدر ناکافی، فقط انجامش دهیم.پس</description>
                <category>رویا</category>
                <author>رویا</author>
                <pubDate>Sun, 28 Jun 2026 01:42:52 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>