<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های dorna Toobaee</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@fati.toobaee</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 15:32:58</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1752592/avatar/W6NkCe.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>dorna Toobaee</title>
            <link>https://virgool.io/@fati.toobaee</link>
        </image>

                    <item>
                <title>در میانه ٢٦سالی</title>
                <link>https://virgool.io/@fati.toobaee/%D8%AF%D8%B1-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%A2%D9%A6%D8%B3%D8%A7%D9%84%DB%8C-jdjulvuscsiv</link>
                <description>فرض کن این موشکا ستاره ان که ما تو خاورمیانه نیستیم نگاه کن چه دنباله دارن ما اونقدرا هم بی ستاره نیستیم فرض کن تو آسمون جشنهفرض کن  موشکا ترقه ان ساعت 11 شبه و در حالی که کف اتاق میرم و میام، لباسای روی تخت رو  تا میزنم  با آهنگ بلند بلند میخونم با من برقص زیر آوار با من بزن زیر آواز اینجا ی سکانس خوب از زندگی منه یکی دو ساعتی که گاهی وقت میارم با خودم کانکت بشم اینجا وسط مسطای ٢٦سالگی زندگی رو تردمیله آرزوها و خواسته هاستی مجموعه فول از حسای مختلف، که اکثرا پوست سخت و خشنی دارن و کمتر از احساسات لطیف و نرم ١٨ تا ٢٤ سالگی خبري هست و یا حداقلش اینه که من فکر می‌کنم انقدر اون حسای سخت و خشن اذیتت میکنن که دیگه کمتر نرم و لطيفا رو حس میکنی و وقتاییم که حس میکنی، ی عنوان بزرگ و بلد بالای همشون خورده دل تنگ یییدلتنگ نیمکتایی که روشون نشستی و دونه های خیس بارونو حس کردی، دلتنگ آدمایی که رو آسفالت پایین نیمکتا نشستن، دلتنگ صدای فواره، دلتنگ گرمی آغوش ی دوست، دلتنگ ی حامی، دلتنگ خنده های پر سر و صدات، دلتنگ ی لیوان چایی با دوستات، دلتنگ ی لاف و ی لپ تاب و چند تا ظرف پفک، دلتنگ ی شاخه گل مریم، دلتنگ روزای بی دغدغه ات و خلاصه این  لیست تمومی نداره و آخر هفته ها که ذهنت خالی میشه، یکی یکی میان کنارت میشینن و گلوله گلوله سر میخورن پایین و می‌افتن تو بغلت ٢٦سالگی تازه جایی که تلاش میکنی مثل ی بزرگسال به نظر برسی، در صورتی که تو هر لحظه اش میخوای فرار کنی و مسئولیت زندگیتو به یکی دیگه واگذار کنی  زمانی که باید واسه زندگیت تصمیم بگیری، نه های قاطع بگی، سرزنش بشی، پای تصمیمات وایسی و تاوانشم پس بدی و راستشم بخوای اینجا هیچ تصمیم درستی وجود نداره یعنی هر مسیری رو انتخاب کردی، باز بدون که پشیمون میشی، خسته میشی، به غلط کردن میافتی و دلتنگ میشی و این ذات آدمیه همه ی تصمیما تو این سن خاکسترین و درست مثل ی بچه ای که رو لبه ی بوم خونشون نشسته و مونده بين اين فکر که مامانش اجازه نداده بره بیرون و این فکر که دوستاش منتظرشن و اگه نره تا ابد ی بی عرضه شناخته میشه ، کدومو باید عملی کنهاون منطقی که میگه باید به حرف مامانت گوش بدی، نا خودآگاهه، همون چیزی که از ژنتیک و تربيت بهت رسیده و اون فکری که تو جامعه ی کوچیک دوستات قراره چطوری شناخته بشی خودآگاهه ،تصویری که تو از خودت پیش خود آگاهت و جامعه ات میسازی و این کشمکشه و این تقلایی که کجا درسته کجا غلطه کجا باید سازگار باشم کجا بجنگم، شخصیتتو شکل میده ٢٦سالگی واسه من شده ی جاده ای که صرفا فقط دارم تجربه میکنم تا ساخته بشم و اینجا ی بخش از کانکت شدنم با خودمه، با خود لطیفی که دوست ندارم از دستش بدم و میخوام برام بنویسه و حرف بزنه و بهم کمک کنه تا طعم واقعی و دلچسبی از زندگی بسازیم ٣٠ دی ١٤٠٣</description>
                <category>dorna Toobaee</category>
                <author>dorna Toobaee</author>
                <pubDate>Mon, 20 Jan 2025 02:26:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قطار</title>
                <link>https://virgool.io/@fati.toobaee/%D9%82%D8%B7%D8%A7%D8%B1-wururlepptz3</link>
                <description>دقیقا از اولین باری که سوار قطار شدم و به مثابه ی ی بچه ی پنج ساله با تعجب و غرق لبخند همه جا رو نگاه میکردم ی سالی میگذره ، از اون سالی که همه چی واسه اولین بار بود واسه اولین باری که از خیال خودم دیگه پیدات کرده بودم اون روز کل مسیر به انواع و اقسام موسیقیای بی کلام گوش میدادم و رد میکردم و دنبال ی چیزی میگشتم که به صدای حرکت قطار روی ریل و منظره ی سرسبز کنارمُ و اوج و فرودای زندگیم بیادتو دنیای موسیقی فرو رفته بودم و غرق  خیالت  درست روی صندلی بغلم بودی، سر من روی شونه هات بود،  تو اون برمودای مورد علاقه ام   یکی از هندسفریات تو گوشای من بود و   پلی لیست آهنگایی که دوست داری گوش بدیمُ با ذوق مرتب میکردی و بدون اینکه نگاهم کنی ازم نظر میپرسیدی و منم با لذت و سیر دل  نگاهت میکردم و هر از گاهی هم که برمیگشتی مچمو بگیری ، خنگ طور،  سریع جهت نگاهمو عوض میکردم ی جوری که حتما بفهمی و بخندی اون وقت که زیباترین صحنه تاریخ ُ میدیم قطار، منظره سرسبز پشت موهای تو، فرفریات ، بالارفتن ی لنگ از ابروهات،  شکنج لبات و لبخندی که عاشقش بودمُ و همیشه ازم دریغ میکردی به این فکر میکردم  یعنی ساعت چند راه بیافتیم که بتونیم چند ساعتی شهرُ قدم بزنیم و دوباره سوار قطار بشیمُ و  برگردیمُ و آبم از آب تکون نخوره آخه تو رویاهای من  تو هم عاشق هر وسیله ی نقلیه ی عمومی ای بودی که زندگی توش جریان داشت   عاشق بال زدن پرنده ها، عاشق ساعت ها پیاده رفتن دیوانه وار و بی هدف تو شهر ، عاشق  یواش یواش کنار گوشِ ت آهنگ خوندنا، عاشق بلند بلند توی خیابون خلوت بعد از ۱۲ شب ابی خوندنا ، عاشق خیس شدن زیر فواره های پارکامسال که دوباره سوار قطار شدم همه ی اون فکر و خیالای قشنگ واسم زنده شد، چقدر دلم میخواست هنوزم اونجوری دنیارو می دیدم ، هنوزم ذوق و اشتیاق اینو داشتم که منتظر نیمه ی گمشده ای باشم که تو قطار پیداش میکنم و از قضا تمام رویاهاش شبیه منه ، قرار بود من غرق بشم ، غرق خنده هاش، برق شیطون تو تیلیه ای قهوه ای چشماش   اونم  انگار آسمون شکافته بود و منُ خدا سفارشی براش فرستاده بود و نور خدا رو تو وجودم می دید عجیب بود ولی من ی سال پیش همینقدر بچگانه و خالصانه دنیارو میدید، خیلی کشیده بود از دنیا، میگم خیلی تا تهشو بخون  ولی انگار فقط همین یدونه سرزمینش واسش سرزمین عجایب بود امسال وقتی تو قطار نشستم، هنوز ذوق اینو داشتم که عکس بگیرم و آهنگ گوش بدم ولی هر چقدر تلاش کردم نتونستم ی رویای جدید بسازم ، نتونستم ی خطم واسه این عکسه بنویسم  و ذوق خودمو کنم که دارم به جایی که میخوام نزدیک تر میشم انگار آدمی شده بودم که یهو ی چیزی یادش میومد و تا میومد بنویسه ، میدید ذهنش خالیه ی اتفاقی می افتاد و می خندید و ی نوری روشن میشد ولی هنوز روشن نشده ، خاموش میشد و ی قطره اشک میچکید ، پاکش میکرد ولی نمیدونست اصلا این چیه  من امسال واقعی تره ، احساسات خودشُ داره میشناسه ، منطقشو داره محکم تر میچینه ولی کنار همه اینا هنوز میدونم خودشو پیدا میکنه و قوی تر و پر احساس تر و محکم تر از قبل برمیگرده </description>
                <category>dorna Toobaee</category>
                <author>dorna Toobaee</author>
                <pubDate>Sun, 08 Oct 2023 01:36:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وسط اتوبان ...</title>
                <link>https://virgool.io/@fati.toobaee/%D9%88%D8%B3%D8%B7-%D8%A7%D8%AA%D9%88%D8%A8%D8%A7%D9%86-wfy2b5klhnpg</link>
                <description>شاید به نظر دیوونگی بیاد که یکی وسط اتوبان در حالی که داره با سرعت ۷۰ تا میره ، یهو بزنه کنارُ و سریع از ماشین بپره پایین  و بدون مکث به سمت پل هوایی بدوِ ولی خب باید بگم که امکان داره امروز ی صحنه ای رو دیدم و با خودم فک کردم شاید دیگه تو زندگیم همچین صحنه ای رو ندیدم یا حتی دیدم ، شاید دیگه من اون آدمی نباشم که میتونه از این صحنه انقدر لذت ببره و فکر میکنم زندگی کردنم یعنی همین اگر وسط اتوبان داری با باترین سرعت میرونی ، اگر نه راه پس داری نه راه پیش ی نگاه به جلوت کن ببین داری کجا میری به چی میخوای برسی همیشه بابام میگه آدمی عجله داره که از اونجایی که هست لذت نبره پس اگر چیزی که الان داری میبینش همونی هست که میخوای ببینی سرعتتُ کم کن و بزن کنار زندگی به همینه که ی وقتایی متوقفش کنی و بگی من کجام ، من کی میخوام باشم باید بگم صحنه ی فوق العاده ای رو بدست آوردم که عکس توان گفتنش نداره ی پل هوایی با نرده های آبی ، از اون آبیای که روی نرده های حیاط مدرسه میزدن و همیشه هم خنک خنک بود و زیر پاهات ، کل اتوبان ، روبروت منظره ی غروب شیراز_بلوار رحمتپشت سرت ابرای پنبه ای سفید دو تا سر پل انگار ، ی ورودی داشت به بهشت ...</description>
                <category>dorna Toobaee</category>
                <author>dorna Toobaee</author>
                <pubDate>Sat, 20 Aug 2022 21:02:47 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی جات</title>
                <link>https://virgool.io/@fati.toobaee/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%D8%AC%D8%A7%D8%AA-hiqyfkyn82s9</link>
                <description>احتمالا تو بدو ورود همه ی آدما خودشونو معرفی کنن بیاین اینجوری شروعش کنیماز رشته ام ،  اون چیزی که انتخابش کردم که راجع بهش بیشتر بدونم و احتمالا اسم دانشجوی اون رشته بودن رو براش میذارن ، دامپزشکی بوده ، زمانش مال سال ۹۶ ِ که ۶۰ درصد اون منو انتخاب کرد و ۴۰ درصد من اونو مشاورم خودش دامپزشک بود و تقریبا میشه گفت سر بحث کردن با من ، که  تورو به جون هفت جدت این رشته رو انتخاب نکن ، داشتم تا مرز سکته میبردمش حرف از ی ۴۰ درصد شد ۴۰ درصدم دو تا دلیل بیشتر نداشت  اولیش ، اینکه همدم داشتن واسه من تو بچگی با گربه های حیاطمون معنی پیدا میکرد نه اینکه واقعا کسی نخواد همدمم باشه ها ، نه !نمیتونستم چیزایی که حسشون میکردمُ با آدما در میون بذارم و این هم ضعف من بود و هم مشکل بقیه وسط ی خانواده ای که همه آدمایی که درِش متولد شده بودن رسما برون گرا و شاد شنگول بودن و هر چی تو دلشون بود کف دستشون عیان ، متولد شده بودم و جالبیش اینجاست که تا قبل از ۶ سالگی منم شبیهشون بودما ، اونقدر که سر همه رو برده بودم تو حرف زدن یا حداقل این چیزیه که از خودم یادمه ولی بعد از ۶ سالگی اوضاع عوض شد دیگه اونقدرا هم دلم نمیخواست حرف بزنم جای حرف زدن ، رفتن رو پشت بوم و جمع کردن گلای رو پشت بوم کوچیکه ی خونمونو بیشتر ترجیح میدادم از گربه های حیاطمون  یادمه اسم یکیشون پپسی بود ، ی گربه پلنگی با چشمایی که دل همه رو میبرد  وقتایی که از دست همه دلخور بودم  و ی کنج تاریک حیاطُ پیدا میکردم واسه غصه خوردن ، میومد دمشُ میپیچید دور پاهام و انگشتای بیرون مونده از دمپاییمو لیس میزد و خب اشکای منم درجا خشکشون میزد ، لزوما از ی گربه توقع این همه محبت نداشتن !!و ی وقتاییم انقدر میو میو میکرد ، همه اهالی خونه رو خبر دار میکرد که بغلش میکردم و نازش میکردم تا ساکت بشه دومین دلیل انتخاب  واسه من ، تنوعش بود ، از بچگی عاشق هر چیزی بودم که نمی فهمیدمش ، چیزی که اونقدر پیچیده باشه که سال ها باید وقت صرف کرد تا بفهمیش و خب الان سال ۵ ام دامپزشکیمه ۱ سال دیگه فارغ التحصیل میشم و باید بگم تا همین جاش به غلط کردن افتادم و از الان تازه زمان یادگیریم بالینیم شروع میشه و  ذهنم این روزا خیلی بازخواستم میکنه که آیا راهی که تا الان اومدی درست بوده ؟ آیا بازم میخوای ادامه اش بدی و خب من ی جواب بیشتر براش ندارم چیز دیگه ای راضیم نمیکرد </description>
                <category>dorna Toobaee</category>
                <author>dorna Toobaee</author>
                <pubDate>Fri, 19 Aug 2022 19:09:16 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>