<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های آنه👒</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@fati_mohamadnzhad</link>
        <description>فاطمه محمدنژادم ،دانشجوی روانشناسی🧠👩🏻‍🎓
 دوستدار رویا و خیال 🪄
عاشق نور و شیفته ی غروب 🌅
 مجذوب ادبیاتِ  کلاسیک ، موسیقی و شعر📜🕯</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 05:41:14</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3487936/avatar/HKc3B5.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>آنه👒</title>
            <link>https://virgool.io/@fati_mohamadnzhad</link>
        </image>

                    <item>
                <title>دروغ‌های نفرت‌انگیز</title>
                <link>https://virgool.io/@fati_mohamadnzhad/%D8%AF%D8%B1%D9%88%D8%BA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D9%81%D8%B1%D8%AA-%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C%D8%B2-tnnanuerj3rj-tnnanuerj3rj</link>
                <description>می‌دانی دوست من؟می‌خواهم راحت‌ترین راهِ بریدن هر بند و نخی که روح و دلِ ما را به هم وصل می‌کند، به تو بگویم.شاید وقتی بفهمی چه چیزی می‌تواند باعث سقوط تو از محله‌ی اعیون‌نشینِ دلِ من شود، فکر کنی حرفم کلیشه‌ای‌ست.شاید بگویی خط قرمزِ همه‌ی آدم‌ها همین است که من می‌گویم.اما راستش را بخواهی، آن طلسمِ وحشتناک و بدبویی که حتی چهره‌ی زیبای تو را برای من نازیبا می‌کند، چیزی نیست که برای همه، به همان اندازه‌ای که برای من است، نفرت‌انگیز باشد.شاید بخشی از این نفرت، به خاطرِ خودِ من باشد.شاید که نه... احتمالا همین‌طور است.ویژگی‌ای در من هست که چندان دوستش ندارم؛ویژگی‌ای که مایه‌ی عذابِ من است: زودباوری.این عذاب، گاهی احساساتی آزاردهنده را در من بیدار می‌کند.گاهی قلبم از داشتنِ این ویژگی آن‌قدر فشرده می‌شود که برای چند ثانیه حس می‌کنم قطره‌قطره‌ی خونی که در تنم جریان دارد، به چشم‌هایم هجوم می‌آورد و سیلِ اشک پشتِ این سدِ نه‌چندان محکم جمع می‌شود.دور از ذهن نیست که آدم‌ها، هر روز، میانِ مکالماتِ معمولیِ خودشان، دروغ‌های ریز و درشتی را به خوردِ یکدیگر بدهند.اما برای من، این مسئله هیچ‌وقت عادی نشده است.عادت نکردن به این موضوع باعث شده هر بار که بوی دروغ از جملاتِ اطرافیانم به مشامم می‌رسد، هم‌زمان هم انزجار را تجربه کنم و هم حماقت را.حماقت از اینکه آن آدم و جمله‌های دروغینش را باور کرده بودم.اما سخت‌ترین بخشِ ماجرا، یادآوریِ احساسات و کلماتِ صادقانه‌ی خودِ من است؛وقتی در جوابِ حرف‌های یک آدمِ دروغگو، با واقعی‌ترین و امن‌ترین حالتِ خودم به گفت‌وگو نشسته‌ام.بگویید...بگویید درمانِ این دل‌شکستگی‌ها چیست؟کاش می‌توانستم تصورِ خوب و صادق بودنِ نزدیک‌ترین آدم‌هایم را از ذهنم بیرون کنم.کاش می‌توانستم یاد بگیرم همیشه چند درصد احتمالِ رو‌راست نبودنِ طرفِ مقابلم را بدهم.کاش احتمال می‌دادم حتی وقتی آدمی می‌داند چقدر از دروغ و حسِ حماقتِ بعد از برملا شدنش بیزارم، باز هم ممکن است به من دروغ بگوید.خلاصه، راحت‌ترین راه برای کشتنِ احساساتِ لطیف و واقعیِ من نسبت به نزدیک‌ترین و عزیزترین آدم‌ها، دروغ شنیدن از آن‌هاست.راحت... نه برای من؛برای سادگی و آسانیِ تولدِ تنفر.تنفری که شاید کوتاه باشد ، شاید فقط چند ثانیه زنده بماند ...اما همان چند ثانیه ،کافی ست تا چیزی درون ِمن ، دیگر شبیهِ قبل نشود.حتی اگر این تنفر، فقط چند ثانیه زنده بمان</description>
                <category>آنه👒</category>
                <author>آنه👒</author>
                <pubDate>Thu, 28 May 2026 02:00:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برایت گریه میکنم</title>
                <link>https://virgool.io/@fati_mohamadnzhad/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%DA%AF%D8%B1%DB%8C%D9%87-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%D9%85-y2eyxegfjfue</link>
                <description>دانه‌های برف نرم‌نرم روی زمین می‌نشینند و لایه‌های یخ سنگین‌تر می‌شوند. آسمان رنگِ غروب به خود می‌گیرد و لحظه‌ها نفس‌گیرتر می‌شوند.نگاه من به سرخیِ آسمان و غروبِ آفتاب است؛ به ابرها و نورِ صورتی، به هر چیزی جز چشمان تو. چشمانی که نجیبانه در پیِ ثبتِ این لحظه‌اند.هر بار همین است؛ نگاهی که مرا در آغوش می‌گیرد، نگاهی که مرا می‌بوسد و می‌بوید، و دستانی که فقط شال‌گردن را دور گردنم محکم می‌کنند. و در آخر، ضربه‌ای ملایم و کوتاه روی بینیِ سرخ‌شده‌ام.تمامِ لمس و ستایشِ ما همین است. لحظه‌های آخرِ مراسمِ خداحافظیِ دونفره‌مان این‌گونه می‌گذرد و خدا می‌داند این منِ خجالتیِ دست‌وپابسته، چقدر ناز دارد برای نوازش‌های تو؛  تویی که با چشم‌هایت همه‌ی نرسیده‌ها را جبران می‌کنی.حالا من خیره به آسمانم تا تو چشم‌های مرا نبینی؛ تا این منِ طلبکار را نبینی که آغوش می‌خواهد، لمسِ دست‌ها را می‌خواهد و حتی تکیه بر سینه‌ات را.منی که خط می‌گذاشتم و مرز می‌کشیدم؛ دختری که همه می‌دانستند دورِ خود دیوار و حصار دارد. همان که می‌گویی روزها را شمردی تا از پسِ دیوارهای بلندِ قلعه‌اش بگذری و نامت را بی‌پیشوندِ «آقا» از زبانش بشنوی.حالا همان دختر از تو نگاه می‌گیرد تا ندانی دل و دینش را برده‌ای؛ آن‌قدر دست و دلش را لرزانده‌ای که دست‌ها و نگاهِ همیشه محتاطش، حالا بی‌پروا به دنبال توست.لمسِ کوتاهِ انگشتت، بینی‌ام را چین می‌اندازد و تو خوب می‌دانی این یعنی دارم خودم را لوس می‌کنم.صدایم می‌کنی. نگاه از آسمان می‌گیرم، اما هنوز هم چشم می‌دزدم.خوب فهمیده‌ای تا چه اندازه گرفتار و دچار شده‌ام؛ آن‌قدر که برقِ شیطنت و شگفتی، جای آن غم و دلتنگی را در چشمانت می‌گیرد و می‌خواهی از من اعتراف بگیری؛  از منِ بینوایی که در همان خداحافظی‌های پیشین، دست و دلش پیشِ تو رو شده بود و امروز با اشک‌هایش بدرقه‌ات می‌کند.اشک‌هایم یکی‌یکی می‌ریزند و گونه‌هایم خیس می‌شوند. می‌بینم که شگفت‌زده و ناباور، دستپاچه می‌شوی و نمی‌دانی چگونه آرامم کنی.اولین بار است که برایت گریه می‌کنم، و این یک اعتراف است.می‌دانم یادت هست؛ گفته بودم هر وقت برایت گریه کردم، بدان عاشقت شده‌ام و سپر انداخته‌ام.و من یادم هست که تو گفتی روزی را نشانم خواهی داد که بیش از یک دوستِ ساده‌ی دانشگاهی که دور و برم می‌پلکد، دوستت خواهم داشت.حتی وعده‌ی شنیدنِ آهنگِ «غیرمعمولی»ِ چاووشی را با هندزفریِ صورتی‌رنگم دادی؛ یکی در گوشِ من و یکی در گوشِ تو.چقدر ساده بودم من، که خود را در برابر عشقِ تو مسلح می‌دانستم و آن جمله را به شوخی و برای سر باز کردن از تو به زبان آوردم.آن زمان، برخلافِ آنچه تو می‌گفتی، من حتی تو را دوستِ خودم هم نمی‌دانستم.و حالا چگونه برایت گریه می‌کنم؟چگونه مسیری را با تو طی کردم که لطیف‌ترین رؤیاها، عمیق‌ترین دردها و نازنین‌ترین کلماتم را با تو می‌گویم؟نقطه‌ی عطفِ ما کجا بود؟چگونه پسرِ سمجِ دانشکده، که بالاترین نمره‌ها در برابر تلاش و جسارتش سر خم می‌کردند، این بار در پیِ من، همه‌ی ویژگی‌های منحصربه‌فردش را تا نهایت خرج کرد و ذره‌ذره مرا به خود دلبسته کرد؟بعد از آن روز، زمان گذشت. تو دوست شدی، بعد مهم شدی، و دوستیِ ساده‌ی ما رنگی دیگر گرفت.نمی‌دانم امروز در وجودم چه شد؛  چه شد که به این همه احساسِ تو عادت کردم.امروز آن‌قدر دوستت دارم که هنوز نرفته، دلم برایت تنگ شده است. و اگرچه زبانم هنوز بسته است و شرم مجالِ اعتراف نمی‌دهد،  چشمانم کارِ خودشان را کردند.و من با چشمانم پشتِ پایت آب می‌ریزم؛  پشتِ پایت آب می‌ریزم  تا برگردی.تا جنگی که فاصله بر فاصله‌هایمان افزود،  شروع نشده تمام شود.  تا دانشگاه‌ها دوباره باز شوند.  تا تو برگردی  و آهنگِ غیرمعمولیِ خواننده‌ی محبوبم را با هم بشنویم.وقتِ حرکتِ اتوبوس است و تو باید بروی.  وقتِ رفتن است و میانِ سرانگشتانت و گونه‌ی تَرم فاصله می‌افتد.من برایت گریه می‌کنم و تو، پارادوکسی غریب در چهره داری؛  چشمانت بی‌اشک گریه می‌کنند  و لب‌هایت پیروزمندانه لبخند می‌زنند.تو می‌روی و من می‌دانم برمی‌گردی.  برمی‌گردی و به من نزدیک‌تر خواهی بود؛  محرم‌تر  و ماندنی‌تر.پی نوشت : لطفا وقتی این داستان رو می خونید ؛ تصور کنید که  هنوز زمستونه 🧣☃️---</description>
                <category>آنه👒</category>
                <author>آنه👒</author>
                <pubDate>Tue, 12 May 2026 02:00:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ترم یک👩🏻‍🎓🍂🍁</title>
                <link>https://virgool.io/@fati_mohamadnzhad/%D8%AA%D8%B1%D9%85-%DB%8C%DA%A9%F0%9F%8C%BB%F0%9F%91%A9%F0%9F%8F%BB%E2%80%8D%F0%9F%8E%93-udflefwvpxka</link>
                <description>۰6🌻امروز آخرین امتحان ترم یک رو دادم و اولین ترم دانشگاه تموم شددیگه هیچوقت قرار نیست دانشجوی ترم یک روانشناسی باشمدیگه هیچوقت دانشجو بودن به اندازه ی این ترمی که گذشت همراه با ذوق و شوق بی حد و حصر ، کنجکاوی زیاد و سردرگمی های جالب و بامزه نخواهد بود .دانشجو شدم و فهمیدم ۲۰ تومنی های ته کیف چقدر لازم و بدرد بخورن ، اینکه بعضی وقتا باید بدوم تا قبل از پرشدن اتوبوس یه جای خالی پیدا کنم و گاهی باید کلی منتظر پرشدن اتوبوس و سر وقت رسیدن باشم .شاید هیچوقت دیگه به اندازه ی ترم یک نگران دیر رسیدن سر کلاس نباشم و پله ها رو دوتا یکی بالا نرم .کاش همیشه یادم بمونهلذت اولین آماده شدنم برای دانشگاه،مزه ی فلافل های لشکر آباد بعد از آخرین امتحان ترم یک ، پرسه ها توی نادری و خرید کردن های غیر ضروری یا نشستن زیر درخت بزرگ پارک و شنیدن صدای قیمشی،نرگس و آفتابگردون خریدن یا سینما رفتن و دیدن فیلم آبکی و بی مزه .کاش همیشه یادم بمونههوای بارونی اهواز ‌، پل سفید و کارونی که هر روز با لذت از کنارش عبور میکنم .ترس اولین بار سوار تاکسی و اسنپ شدن توی این مسیر ِ تازه ، ترس از راننده ای که نگاهی نانجیب داره ، مکالمه های غیر واقعی و دست های عرق کرده.همه ی این لحظه ها ی کوچیک و خاطره ها، گلبرگ های خشک ، گردنبند صدفی که از بازارچه ی دانشگاه خریدم ، ترشینه ی بدمزه و گرون ، میان ترمی که استاد صادقی فراموش کرد برام رد کنه یا اون سوتی وحشتناک ِ توی اتوبوس ، ترمز آقای راننده و پرت شدنِ محضکم جلوی چشم اون همه دانشجو ، جمله ی همکلاسیم که گفت تو خیلی متینی و کنار خودش برام جا باز کرد .همه و همه برای من یادگاری ان ، یادگاری از دانشجوی ترمک ِ کوچولو .قدرشون رو میدونم، قدر خاطره ها و لحظه ها و حتی خستگی ها .حالا دیگه من جزو کوچولوهای دانشگاه نیستم.هستم؟!</description>
                <category>آنه👒</category>
                <author>آنه👒</author>
                <pubDate>Mon, 02 Feb 2026 21:14:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آنه نامه💌👒</title>
                <link>https://virgool.io/@fati_mohamadnzhad/%D8%A2%D9%86%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87%F0%9F%92%8C%F0%9F%91%92-gg6whs8itj7t-gg6whs8itj7t</link>
                <description>آنه ی همیشه عزیزِ من ، سلام !این اولین نامه ی من به تو ست . مدتی این خیال را در سر داشتم که برای کسی نامه بنویسم هرچند خیالی، هرچند دور اما فکر کردم چه کسی بهتر و آشنا تر از تو برای من ؟آنه میخواهم‌برای آنه بنویسمهمان که از تابستانِ کوچکش میگفت و در انتظار ِ پاییز خود را به گرمای تابستان و نور ِ امید ِ و خدا سپرده بود .آنه ی صبور و آرام‌ ‌ ! پاییز آمد و رفت و حال زمستان آمده . این زمستان نه زمستان ِ عمر بلکه دیروز ِبهار است برای توبگذار بگویم چه دیده امپاییز با شوق ها و امید های کوچک بسیاری که از تابستان در جیب های کوچکم جا کرده بودم ، شروع شد . غم را به خانه راه داد اما با دلخوشی های نو به پایان رسیددر پاییز من متولد شدم‌، دانشجوشدم ، بافتن شالگردن را یاد گرفتم ، هری پاتر را به عادت هرساله ام دوباره دیدم، بزرگ ش‌دم و آرام شدم.آنه امید آمد و من صبح را دیدم ، نور را و پاییز دلخواهم راو ببین که از کنکور گذشتم ، ببین که زمستانم و پاییزم و بهارم امسال چگونه می‌گذرد؟!من دانشجوی همان رشته ای شدم‌که همیشه گوشه ای از قلب و ذهنم را به خود مشغول کرده بود . روانشناسی می‌خوانم و میدانم با خواندن این جمله چشم هایت را میبندی ، لبخند میزنی و تاریکی پشت پلک هایت ستاره باران می‌شودآنه ببین که مسیر روشن شده و ابهام کم .ببین و بخوان و بدان که زمستان نیز زیبا می گذردبه آرزوی دیرینه ام رسیدم و باریدن برف را تماشا کردم. برای اولین بار زمستان را برفی و خیابان ها ، درخت ها ، ماشین ها و حتی مژه ها و دست های خودم را پوشیده از برف دیدمبلاخره دستکش های مشکی ِ من‌هم سفید شد ، من‌هم شال و کلاه کرده امراستی این را هم بگویم خیالت راحت نذرت را ادا کردم، روی برف ها دراز کشیدم و با دست و پاهایم پروانه درست کردم همانقدر کودکانه و با شوق که تو در خیالت داشتیآنه خوب است و حتی خوب تر از خوب که می‌توانم برای آنه ، نامه بنویسمآخر چه کسی به اندازه تو مشتاق به شنیدن خاطرات پاییز و زمستان ِمن است ؟ اینکه شالگردن سرخ بافته ام‌، برف دیده ام و با دست و پا زدن پروانه درست کرده ام ؟آنه میدانم که وقتی نامه ام را می‌خوانی و گاه گاهی لبخند بر لبت می آید ، ذوق و امید و شادی را در انحنای لبخندت جا می‌دهی پس دوباره و دوباره برایت خواهم‌نوشت و تو بخوان ولبخند بزن 💌⚘🌅🪄❄🍂آنه ِ ی تو 🫂💖پ.ن راستی تا یادم‌نرفته این را هم بگویم که یادگیری خیاطی را هم نم نم شروع کردم و شوق و ذوق زیادی برای دوختن دامن های چین و واچین در قلبم‌ دارم‌🪡👒۱۴۰۴/۱۰/۲۹ دوشنبه</description>
                <category>آنه👒</category>
                <author>آنه👒</author>
                <pubDate>Mon, 19 Jan 2026 02:32:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تابستون کوچک🌅</title>
                <link>https://virgool.io/@fati_mohamadnzhad/%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D9%88%D9%86-%DA%A9%D9%88%DA%86%DA%A9%F0%9F%8C%85-nbxykvqe9urd</link>
                <description>سلام👋🏻بعد از کنکور این اولین باریه که میام ویرگول ،اینبار برای نوشتنمیدونم شاید کمی دیر کرده باشم ولی باور کنید هنوز بعد از گذشت یک ماه (از کنکور تیر) هنوز نمیدونم چیکار باید بکنم و هنوز استرس کنکور همراه من هست منتها به شکلی دیگه .حالا استرس این رو دارم که با این تراز پایین و نتیجه ای که هر روز که به روز انتخاب رشته نزدیک تر میشیم من رو نا امید تر میکنه چه رشته ای میتونم قبول بشم که بند ِرهایی از پشت کنکور موندن و بلاتکلیفی باشه و در عین حال من رو به یک قفس نو نندازه و من رو دچار یک بی حاصلی دوباره نکنه ؟!دولتی ، آزاد ، پیام نور ، فلان رشته ، فلان شهر ، سایتی که این مشاور میگه رو ببینم ، عددی که اون یکی میگه رو کامنت کنم تا توضیح بیشتری دریافت کنم و کمی آگاه بشم !!!نمیدونم چکار کنمتنها کاری که تا الان تونستم انجام بدم ورزش کردنه بلاخره تونستم ورزش رو به عنوان یک فعالیت بسیار مفید و هر روزه وارد زندگی و اون رو تبدیل به عادت کنم تا بلکه آرامش و سلامتی بیشتری رو داشته باشمهمه ی این مدتی که دبیرستان بودم درگیر نوسانی درس خوندن اما خوندن بودم درحالیکه هیچوقت از خودم راضی نبودممنم خواب کافی نداشتم ، تفریح به حداقل رسیده بود ، ورزش اصلا نداشتن درحد هفته ای یک زنگ، اونم مدرسه ، سعی میکردم ویتامین ها رو سر وقت مصرف کنم ، قرص جوشان منیزیم برای خواب با کیفیت تر وووو کلی کار دیگه که بعنوان یک کنکوری باید انجام می‌دادم و بها می‌پرداختم فکر میکردم نتیجه بده نه خیلی خوب ولی چیزی بهتر از این ترازی که الان هست اما نهحالا حس میکنم دارم نا امید میشم بله من، منی که همیشه ی خدا میگفتم نا امیدی بدترین حسیه که یه آدم معتقد به خدا میتونه داشته باشه. مگه میشه یک آدمی که کم و بیش خودش رو معتقد میدونه نا امید بشه ؟حالا من فاطمه ای که دو کنکور اردیبهشت و تیر و امتحانات نهایی رو با استرس و اضطراب هر باره در هر جلسه از سر گذروندم دیدم بله که میشه .از خدا و مهربونیاش و نگاهش نه ولی از خودم نا امید شدم حالا میدونم که میشه منم نا امید بشم اونم آنقدر وسیع. میشه منم درعین خوشحال بودن بسیار زیادم برای دوستایی که کنکورشون رو خوب دادن و وضعیت معلوم و دلخواهشان رو دارن ( فرهنگیان) برای خودم هم ناراحت باشمبا وجود غم و شادی با وجود امید و ناامیدی سعی میکنم این نیمچه تابستون باقیمونده رو صرف خودم بکنم ،ورزشم رو ادامه بدم ، زبانم رو آروم آروم تقویت کنم، بیشتر و بیشتر خودم و بشناسم و مهم تر از همه سعی کنم به آرامش برسم و دختر تاب آور تر و صبور تری باشم و با حال و هوای بهتری به استقبال پاییز برم ( تابستون سخت تر بگذره ولی پاییز دلنشین تر باشه دختر راضی تریم🍁🍂🧘🏻‍♀️)در نهایت میدونم که خدا حواسش هست هم به کم کاری هامون هم تلاش و پشتکارمونبه ناامیدی مون از خودمون و به امید مون به خودش که پناه همونه 🕊این دوباره نوشتن هم باشه اولین قدم ِرسمی من برای دوباره زندگی کردن و یه کوچولو از درد دل گفتنآخه من همیشه برام سخت بوده با کسی درد دل کنم هرچند که همیشه شنونده ی عزیزانم هستم اما خودم کمتر میگماین تمرینیه برای اینکه منم آدما رو همدم و شنونده ی خودم کنم و یادبگیرم گاهی حسی به جز شادی رو باید به اشتراک گذاشت با اهلش 💌💭📍شما بگید اوضاع احوال چطوره ؟کنکوریا حال دلتون خوبه ؟ اگر میتونین درمورد نتیجه بگید برام بنویسین که بخونم 🌻تنها</description>
                <category>آنه👒</category>
                <author>آنه👒</author>
                <pubDate>Thu, 21 Aug 2025 04:17:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تولدِ من 🎂</title>
                <link>https://virgool.io/@fati_mohamadnzhad/%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF%D9%90-%D9%85%D9%86-zmxi2kzgm2fg</link>
                <description>۱۸ سالگی دور و دست نیافتنی دوران کودکی هم از راه رسید و عجیبه  احساسی که پیش از این نسبت به این عدد داشتم همین که رسیدم به ۲۹ مهرماه و ۱۸ سالگی تغییر کرد تا یک ماه پیش همچنان اصرار داشتم که ۱۸ سالگی خیلی خاصه ، فرق میکنه برنامه ها داشتم واسه ی فوت کردن شمع این عدد گفته بودم میخوام تولد امسال برای اولین بار طبق برنامه ریزی خودم پیش بره ، بیرون باشه ، فلان عکسو بگیرم و لباسم فلان رنگ باشه  اما  امروز که تولدمه ، هنوز عکسی نگرفتم ، چند دقیقه پیش از مدرسه برگشتم و خب فکر کنم درحال حاضر بهترین هدیه تولدی که میتونم به خودم تقدیم کنم کمی خوابیدن باشه  از اونجایی که من از یک ماه قبل و حتی بیشتر تولدم رو اعلام می‌کنم خانوادم حواسشون هست منتها از هر دری حرف میزنن به جز تبریک و مادر عزیزم که جانم فدای او در جواب انتظار من برای شنیدن تبریک تولد فرمودن که امروز ۲۸ امه و من تقویم رو بهشون نشون دادم و آگاهشون  کردم که ۱۸ سال پیش چنین روزی کجا بودیم و ...🥲اولین تبریک های تولد و ماچ و بغل ها رو مدرسه گرفتم و اولین کادو البته که یه کتاب بود سال پیش اصرارم بر این بود که فردای روز ۱۸ سالگی برا  گواهینامه  ثبت نام میکنم ،توی بانک حساب باز میکنم،  به اسم خودم سیمکارت میگرم و از این قبل کارا اما فردا امتحان فارسی دارم و پرسش زبان و پس فردا هم امتحان فیزیک از کل فصل یک که تا الان هیچیش نخوندم پس شما خواننده عزیز و  ویرگول رو به خدای بزرگ می‌سپارم باشد تا درسال جدید زندگی رستگار شویم و ببینم تا شب چی میشه من تا کیک تولدم رو نخورم و شمعم رو فوت نکنم و کادوهامو نگیرم آروم نمیگیرم😅😂</description>
                <category>آنه👒</category>
                <author>آنه👒</author>
                <pubDate>Sun, 20 Oct 2024 14:30:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در هوای او</title>
                <link>https://virgool.io/@fati_mohamadnzhad/%D8%AF%D8%B1-%D9%87%D9%88%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%88-am2raew2drvm</link>
                <description>پاییز در هوایش شعر دم می‌کشد،  پاییز برگ را می کُشد خیابان را اما زنده می کند شیشه را بوسیده و پنجره ها را باز می‌ کند   ، عطر آرامِ چای بیرون میدود عطر چای میدود تا در‌ رقص با بخار داغ لبو از سوزناک هوای ِپاییز پیشی بگیرد عطر ها  سوار بر مرکب خود به این سو و آن سو می روند از لای پنجره ها فرار می‌کنند وبه خیابان ها می‌ریزند عطر پیراهن تو اما هیچ کجا نمی رود نه همپای باد میشود و نه همراه فراری ها عطر تو جز در حوالی من جایی نمی‌پیچد عطر تو به من وفادار است همانگونه که دست هایم به توانگشتان دست من جز با نوازش های تو لب به سخن باز نمی‌کنند، گفت و گو نمی کنند .جز به دور بازوی تو هیچ کجا چنین حریص و آرام تنیده نمی شوند در نبود دستانت دستهای من گرمای پیراهنت ،لطافت نامه ها و رویای دیدار دوباره ات  را لمس می کنند دست های من به تو وفادارند همانگونه که چشم  هایت به من شیطنت چشم هایت، لبخندشان ،آرامش و تلاطمشان را تنها به من نشان می‌دهی و من چقدر ناتوانم در برابر سیاهی روشن چشم هایت  تو نمی دانی هر بار که من با شور و شوقی که در حضور تو شعله می‌کشد از روزمره ام برایت صحبت میکنم و تو خیره ام میشوی چگونه خستگی ملال آور روحم را در میکنی تو نمی دانی  که چشم هایت ، شانه ات ،آغوشت، پالتوی سیاه بلندت ،عینکی که موقع خواندن مجله همیشگی بر چشمانت داری، کتاب هایت وقتی من برایت می‌خوانم و موسیقی مورد علاقه ام وقتی تو هم رقص من میشوی را تا چه حد دوست دارم و پاییز را که تو را در خنک ایام سرخش یافتم من‌به تو می‌گویم دوستت دارم ،همیشه اما تو هرگز  نخواهی دانست عظمت تعلق روحم را ..من تو را به تعداد برگ های جان داده ی پاییز که نمی توان شمرد دوست دارم پی نوشت: وسط ریاضی خوندن نوشتمش همین الان داغ داغ یاد این آهنگه افتادم که میگه سر زنگ هندسه میگم این درسا بسه ...🤭</description>
                <category>آنه👒</category>
                <author>آنه👒</author>
                <pubDate>Sat, 05 Oct 2024 22:09:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>منِ  سرماخورده🤧</title>
                <link>https://virgool.io/Dabirestaniha/%D9%85%D9%86%D9%90-%D8%B3%D8%B1%D9%85%D8%A7%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%AF%D9%87-dszcknrwnjhz</link>
                <description>هفتمین روز مدرسه ساعت ۶ونیم صبح بیدار شدم تا به عنوان دانش آموز جدیدی که تغییر رشته داده برم مدرسه و روی صندلیِ تکیِ کلاس دوازدهم تجربی بشینم اما بیدار شدن همانا و بلند شدن صدای آژیر وضعیت قرمز همانا . وضعیت قرمز یعنی با شروع مدرسه و پاییز سرما بخوری ، آلرژی شروع بشه و دختر هم باشی (درسته هر سه باهم )این  باعث میشه مدرسه نرم و علیرغم بیدار بودنم پیچیده در پتو باشم و از سرما بلرزم امادو دقیقه بعدش از گرما کلافه باشم و کولر رو روشن کنم بله وضعیت قرمز همچین وضعیتیه و من عمیقا نیاز به غر زدن دارم بزارید شروع کنم _کتابای تست مورد نیازم هنوز به دستم نرسیدن _حوصله درس خوندن ندارم و هربار که میرم مدرسه و برمیگردم ترسم از کنکور بیشتر میشه و قلبم میلرزه _سردمه ، گرممه و گلوم دردمیکنه وحتی بیشتر از این حوصله ی غر زدن هم ندارم .بگذریم هفته ی پیش دوستام(بروبچ دوازده ریاضی ) رو دعوت کرده بودم بیان خونمون که خبر تغییر رشته رو بهشون بدمحدس بزنید بعد کلی آزار و اذیت من چطوری خبر رو بهشون دادم ؟ خیلی فیلمی طور با خوندن اولین پستی که اینجا گذاشتم خبر رو بهشون دادم  https://vrgl.ir/fpAFJ وقتی به جایی رسیدم که درمورد مشقت های تغییر رشته و درس خوندن در تابستون رسیدم  و چهره های بهت زدشون رو دیدم فرو ریختم ، ترسیدم و بغض کردم همه ی اینا زمانی شدت گرفت که چهره‌ی سرخ و چشمای نمناک فاطیما ی عزیز رو دیدم . همه ی لحظات ، مسخره بازیا و شیطنت های سرکلاس با دور تند از جلو چشام رد میشدن و من سعی داشتم خوشحال باشم از این تصمیم اما چاشنی غم اضافه شد الان بعد از یه هفته که من دانش آموز دوازدهم تجربی م و توی کلاس جدید جا افتادم کمی از شدت دلتنگی کم شد سعی میکنم حداقل یک زنگ تفریح هم که شده برم توی کلاس سابقم بشینم و از خنکی کولر لذت ببرم . درسته که من دیگه سر اون کلاس نیستم ولی هنوزم اونجا کلاس منه و مدیونید اگر فکر کنید گرما کلاس و جمعیت زیاد دوازده تجربی در دلتنگ تر شدن من اثری داره خب از یک سرماخورده ی وضعیت قرمزی انتظار بیشتر نوشتن نداشته باشید به خصوص الان که وقت ناهار 🤭🤧پی نوشت : الان دیگه کسره هم بین حروف کیبورد هست.راستی اینم بگم که دیروز بلاخره سر اولین کلاس زیست شناسی عمرم بودم و کلی لذت بردم </description>
                <category>آنه👒</category>
                <author>آنه👒</author>
                <pubDate>Sun, 29 Sep 2024 12:33:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک لبخند ،یک فریاد</title>
                <link>https://virgool.io/@fati_mohamadnzhad/%DB%8C%DA%A9-%D9%84%D8%A8%D8%AE%D9%86%D8%AF-%DB%8C%DA%A9-%D9%81%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%AF-g2aonc05iwcd</link>
                <description>یادگار از یک لبخندبه ستوه آمده از گرمای مهلک اهواز وارد کتابخانه می شوم .باد خنک کولر میهمان نوازانه مرا به آرامش و صبر دعوت می‌کند چنان که رفته رفته گره ی میان ابروانم باز و همان دختری می‌شوم که دیدن قفسه ی کتاب های کلاسیک سرذوق می آوردش.لمس غرور و تعصب و جین ایر چهره ی عبوسم را لطیف و نگاهم مرا دوباره براق می کند .با آنه شرلی کمی بیشتر وقت می‌گذرانم و بعد از آن به دنبال فروغ از قفسه ی کتاب های کلاسیک جدا میشوم .سهراب هم همیشه همان کنار است من اما هرگز برنمیدارمش نه که دوستش نداشته باشم نه کلمات سهراب مرا می رویانند ،تازه ترم میکنند به خصوص زمانی که باخط او روی کاغذ های کوچک رنگی نوشته شده باشند .منتظرم دست های آن سرو قد از بالای سرم رد شوند سهراب را برای خود و فروغ را برای دست های من که کوتاه ترند و کوچک تر ،بردارند .تا مثل همیشه نگاهش را در نگام بریزد ،لبخند بزند و برود روی یکی از آن دو صندلی رو به پنجره ،انتهای سالن بنشیند و منتظر شود. و من دستپاچه با گونه هایی گلگون شده در این فکر باشم که اینبار فریاد قلبم را شنید ؟منتظرم تا او منتظرم شود اما نه فروغ سرجایش هست و نه سهراب. هردو را به امانت گرفته اند همینطور صدای قلبم را که بی فریاد است ولال.نمیدانم از او گله کنم یا از هواپیما از او یا کتاب هایش از شعرهایی که می خواند و شوق رفتن به او میدادند یا از خود بی وفایش که لبخند ها و دست هایش را بی عاطفه کرد ؟! بزرگی آرزوهایش را نفرین کنم یه کوچکی قلبش را ، نمی دانمتنها همین را میدانم که هرگز انگشت کوچکم را برای هیچ پیمانی و به دور هیچ انگشتی نمیپیچمکه برای گرفتن فروغ از دست های دیگری منتظر نمیمانم و روی انگشتان پای خود می ایستم همانگونه که برای بوسیدن حوالی چانه اش قد دراز می‌کردم.میدانم که دیگر گلی را لای صفحات کتاب نمی‌گذارم و هرگز قلبم را ،فریاد قلبم را به لبخندش به آن لبخند بی وجدان پس نمیدهم .و شعر ها را روی کاغذ های کوچک رنگی نمی نویسم ،نمی خوانم و روی دیوار اتاق نمی چسبانم...پ.ن تماماً خیال🪄فاطمه محمدنژاد </description>
                <category>آنه👒</category>
                <author>آنه👒</author>
                <pubDate>Wed, 04 Sep 2024 15:00:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اولین ویرگول</title>
                <link>https://virgool.io/@fati_mohamadnzhad/%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D9%88%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%84-hlbypnyfk2ud</link>
                <description>درست مثل اولین حضور در میهمانی غریبه ها که نمی دانم آهسته سلام بگویم یا بلند  مردد ام ،عجیب و نا آشنا مرا ببخشید اگر نمیدانم اولین ویرگول جای درستی ست یا نه و ناشیانه سر صحبت را با شما باز میکنم   از آنجایی که همه خوابند و سکوت صدای خانه است برخورد نوک انگشتانم با صفحه موبایل برای اینگونه نوشتن کلمات، عامل ایجاد صدای آهسته ای نیست و برای هم اتاقی بهانه گیر بی‌خواب آوای قابل توجهیست هرچند که برای کمترین سر و صدا این راه را انتخاب کرده باشم باوجود کمبود کسره در میان حروف کیبورد که یار همیشگی من و نجات دهنده است، ادامه میدهم تا یخ خود را آب کنم .امروز بعد از تلاش های مستمر برای تغییر رشته و مشقت های درس خواندن در تابستان، تا زمانی که مطمئن  شدم ظهر است  در رختخواب ماندم و خستگی هایم را در کردم ؛این درحالیست که قبل تر بیدار شده بودم و برای دقیقه ای بیشتر چسباندن صورتم به خنکی بالشتک تقلا میکردم و این نشانه ی یک کمبود است بله کمبود خوابمطمئنم اگر دوران دانش آموزیتان گذشته و از مدرسه فارغ شده باشید بازهم میتوانید در ستایش خواب با من هم نظر باشید.کافیست صبح هایی را بیاد بیاورید که برای جلوگیری از نفوذ سرمای زمستان جوراب به پا و پیچیده لایه پتوی گرم و نرم مجبور به بیداری می شدید و مادرتان هم می‌دانست شکم دردی که از آن ناله میکنید تنها حناییست که دیگر رنگی ندارد و شما می بایست چشم های پف کرده تان را باز و به مدرسه می رفتید و دردناک تر از آن نزدیکی به  لحظه ایست که سیلی دردناک آب صورتتان را سرخ می کند .بله شما بیدار می شوید و رویای شیرین تان نصفه نیمه می ماند و شما هرگز نخواهید دانست که آن ساندویچ کالباسی که در خواب دیدید را می خورید یا آن هیولای زشتی که درحال نزدیک شدن به شما بود بالای سرتان می‌رسد یا نه و... .گفته بودم که نصف شب است پس طبیعتاً من در رخت خواب و در وسوسه ی بستن پلک هایم‌ به سر می برم .شب بخیر </description>
                <category>آنه👒</category>
                <author>آنه👒</author>
                <pubDate>Mon, 02 Sep 2024 03:08:16 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>