<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های هدهد</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@fatima.honarmand67</link>
        <description>کشف، خلق، رشد و تغییر کلیدواژه های زندگی من هستند.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 12:19:21</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/316161/avatar/avatar.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>هدهد</title>
            <link>https://virgool.io/@fatima.honarmand67</link>
        </image>

                    <item>
                <title>پروانگی</title>
                <link>https://virgool.io/@fatima.honarmand67/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C-p6ntvxv34vyo</link>
                <description>تیک تاکتیک تاکتیک تاکمرد به خواب عمیقی فرو رفته بود و صدای بلند نفس هایش در اتاق شنیده می شد زن اما بیدار بود و خواب به چشمانش نمی آمد.زن بر روی تخت غلتی زد و به ساعت نگاه کرد. هر دو عقربه بزرگ و کوچک ساعت به عدد سه رسیده بودن. برگشت و نگاهی به مرد انداخت و سعی کرد بی سر و صدا از تخت بلند شود. به سمت در اتاق رفت و از اتاق خارج و وارد راهرو شد. نور کم جانی از پنجره وارد فضای راهرو شده بود.چندین قاب بر روی دیوار جا خوش کرده بود. قفس هایی طلایی که پروانه هایی خشک شده را درون خود حبس کرده بودند. زن به قاب های روی دیوار نگاه کرد و لبخندی زد و با مهربانی بر روی آنها دست کشید و در گوش پروانه های محبوس نجوا کرد:« بیدار شید کوچولوها خیلی کار داریم»با صدای زن پروانه های درون قاب ها زنده شده و به تکاپو افتادند و شیشه قفسشان را شکسته و به سمتش پر زده و بر سر و شانه اش نشستند. زن با پروانه ها به سمت اتاق انتهای راهرو حرکت کرد.دستگیره در اتاق انتهای راهرو را فشار داد و در را به آرامی باز کرد و نور کم جان  راهرو به داخل اتاق تاریک و خالی دوید و اتاق تاریک خاکستری شد.زن اشاره ای به پروانه ها کرد و گفت:« حالا نوبت شماست، بال بزنید و آشوب به پا کنید»پروانه ها از روی سر و شانه زن به سمت سرانگشتانش حرکت کردند و به سمت دیوار خالی پریدند.زن دیوانه وار و مدهوش چرخید و رقصید و انگشتانش را حرکت داد. گویی با یک دست در حال نواختن آهنگی بود و با دست دیگر نقاشی می کشید ...پروانه ها مانند قلمویی در دست نقاش، مطیع حرکت انگشتان زن بودند و بر روی دیوار نقش می زدند... فضای اتاق پر شد از صدای موسیقی که زن با سازی نامرئی می نواخت ...زن با چشمان بسته دور اتاق چرخ می زد و موسیقی نواخته و نقش روی دیوار کامل تر می شد.یک دوردو دورسه دورتا دور نهم ...در پایان دور نهم ایستاد ... طرح روی دیوار کامل شد پروانه ها به سمت زن برگشتند و سکوت بر اتاق حکم فرما گشت.زن چشمانش را باز کرد و به طرح روی دیوار خیره شد و از دیدن طرح اشک شوق در چشمانش نشست.سپس به سمت دیوار دیگری در اتاق رفت و پرده ضخیمی را کنار زد. پنجره ای پشت پرده پنهان شده بود. پنجره را باز کرد.ماه کامل در آسمان در افق دیدش پدیدار شد.در گوش پروانه ها نجوا کرد:« تموم شد، حالا تا آخر عمر آزاد هستید می تونید پرواز کنید و برید»پروانه ها از پنجره خارج شدند...زن مانند مادری که جگر گوشه اش را بدرقه می کند تا آخرین لحظه به مسیر پرواز پروانه ها چشم دوخت تا در نهایت از نظرش پنهان شدند.گویی بار سنگینی بر زمین گذاشته باشد با لبخند نفس عمیقی کشید و چشمانش را بست.وقتی چشمانش را دوباره باز کرد در تخت بود. مرد به خواب عمیقی فرو رفته بود و صدای بلند نفس هایش در اتاق شنیده می شد.چند لحظه به سقف خیره شد و برای لحظاتی زمان و مکان را گم کرد و بعد به خود آمد.از تخت بلند شد و به سمت آشپزخانه رفت و لیوان آبی نوشید و قبل از بازگشت به اتاق خواب راهش را به سمت اتاق انتهای راهرو کج کرد. در اتاق باز بود.چراغ را روشن کرد و به اتاق خالی خیره شد. چشمانش را بست و دقایقی تصاویری که در خواب دیده به یاد آورد و دوباره به اتاق بازگشت.قبل از اینکه وارد تخت شود لکه خونی بر روی ملافه توجهش را جلب کرد.کمی مکث کرد قطره اشکی از چشم بر روی گونه و سپس چانه اش چکید و بر زمین افتاد ...با خودش زمزمه کرد:« فردا ملافه ها را عوض می کنم.»کشوی کمد کنار تخت را باز کرد پدی برداشت از اتاق خارج شد و بعد از چند دقیقه برگشت.بر روی تخت دراز کشید و چشمان بغض آلودش را بست و سعی کرد بخوابد.صدای عقربه های ساعت در اتاق به گوش می رسید ...تیک تاکتیک تاک</description>
                <category>هدهد</category>
                <author>هدهد</author>
                <pubDate>Fri, 30 Apr 2021 21:40:49 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رویای جمعی - جمعیت امام علی</title>
                <link>https://virgool.io/@fatima.honarmand67/%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%AC%D9%85%D8%B9%DB%8C-%D8%AC%D9%85%D8%B9%DB%8C%D8%AA-%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%85-%D8%B9%D9%84%DB%8C-khbaokvfetin</link>
                <description>اسفندماه سال نود بود.دقیق به خاطر ندارم دهم اسفند یا دوازدهم بود که به همراه یکی از دوستانم به دروازه غار پا گذاشتم.مقصد خانه ای بسیار خیلی قدیمی در انتهای یک کوچه بن بست بود. بن بستی که دیگر وجود ندارد...داخل خانه، در فضایی کمتر از دو متر، بر روی زمینی که با موکت ساده ای پوشیده شده بود، نشستیم و دختری همسن و سال خودم شروع به توضیح فعالیت های مرکز کرد.در فضایی که به نظر هم راهرو بود هم آشپزخانه و هم دفتر جلسات، در کنار ما خانم دیگری که کودکان «خانم محیا» صدایش می کردند، کنار ظرفشویی، از یک قابلمه بزرگ ماکارونی داخل بشقاب ها می کشید و مربی ها بشقاب ها را دست به دست به اتاق بغلی که کودکان کنار سفره ای نشسته بودند، می رساندند.در انتهای صحبت ها دختری که از فعالیت های مرکز صحبت می کرد، دفترچه ای دست نویس از ریز هزینه ها تحویلم داد تا وارد اکسل کنم و از همان لحظه من عضو مرکزی شدم که خانه ایرانی دروازه غار نام داشت.عضو خانواده بزرگ جمعیت امام علی...از آن روز نه سال می گذرد.این نوشته ها را داخل محوطه مجتمع قضایی شهید بهشتی در کنار حدود شصت نفر از اعضای جمعیت امام علی و در حالی که مدیرعامل جمعیت، زهرا رحیمی به همراه دو وکیل داخل اتاق دادگاه هستند، یادداشت می کنم.بعد از گذشت نه سال از آن روز که پا به دروازه غار گذاشتم دادگاهی به قضاوت سالها فعالیت هزاران داوطلب نشسته است. داوطلبانی که بی هیچ چشم داشت عمر و جوانی خود را در محلات محروم گذاشته اند...دنیای عجیبی است!!!«سنگ را بسته و سگ را رها کرده اند»اما بگذریم...آقای قاضی!مسیر ما از دیدن و شنیدن شروع شد. یک مشاهده ساده ... دیدن فرهاد، دیدن نصیر، دیدن ابوبکر و عثمان و سمیع، دیدن اشرف، دیدن حسین، دیدن صفیه، دیدن سمیر، دیدن انارگل، دیدن فاضل، دیدن آمنه، دیدن راحله، دیدن لطیفه، دیدن تبسم و تمکین و دنیا و علی ...دیدن کودکانی که به اجبار ساعت های طولانی زباله گردی می کردند، کودکانی که هویت و سرپناه نداشتند، کودکانی که درس و مدرسه برایشان آرزو محال بود ... دیدن زنانی که جانشان از دست جنون و اعتیاد همسر در خطر بود.در ابتدای مسیر هیچ نداشتیم و هیچ بلد نبودیم اما یاد گرفتیم ... با هر قدم بار مسئولیتمان سنگین تر می شد پس کفش های آهنی به پا کردیم...آقای قاضی!ما یاد گرفتیم برای تاثیرگذار بودن باید جمع بود. برای پیشگیری و کاهش آسیب نیاز به برنامه های طولانی مدت است.باید راهکار ارائه داد و مطالبه گر بود و نقد کرد.برای تغییر در زندگی این کودکان نیاز به تغییر قوانین است. مسائل این کودکان باید توسط قانون گذاران دیده شود تا دغدغه نماینده های مجلس شورای اسلامی ما فراتر از پوشیدن ساپورت و دوچرخه سواری زنان باشد!برای مسائل این کودکان سمینار برگزار کردیم. با نماینده های مجلس حرف زدیم در رسانه ها معضلات را انعکاس دادیم و تمامی اینها شد مصداق سیاه نمایی ما.آقای قاضی!ما، اعضای جمعیت امام علی و فرزندان این سرزمین، هر سال شب ۲۱ ماه رمضان در جمع اندکمان با خودمان و خدای خودمان عهد می بندیم در این مسیر استوار و تلاشگر باشیم تا اگر دردی بود درمان باشیم ...در مرام زیستن ما دیدن و گذشتن روا نیست ...به قول محسن رنانی‏«تنها جوامعی توسعه می یابند که رویا دارند. رویا یعنی افق مشترک، درد مشترک، امید مشترک، انگیزه مشترک و انرژی مشترک.»و رویای مشترک ما دنیایی پر از عدالت و صلح است و برای تحقق این رویا یاد گرفتیم غیرممکن را ممکن کنیم.#جمعیت_امام_علی#حفظ_نهاد_مدنی</description>
                <category>هدهد</category>
                <author>هدهد</author>
                <pubDate>Tue, 16 Mar 2021 12:58:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای تو که گل مریمم بودی ...</title>
                <link>https://virgool.io/@fatima.honarmand67/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%88-%DA%A9%D9%87-%DA%AF%D9%84-%D9%85%D8%B1%DB%8C%D9%85%D9%85-%D8%A8%D9%88%D8%AF%DB%8C-logtu87aukgo</link>
                <description>مرگمیمراگافیادتون هست اولین مواجهه با شما مرگ چه زمانی بود؟کی به این مفهوم فکر کردید؟ کی ازش ترسیدید؟مرگ من روزی فرا خواهد رسيدروزی از اين تلخ و شيرين روزهاروز تلخی همچو روزان دگرسايه‌ای از امروزها، ديروزهایادم نمی آید اولین بار چند سالم بود به این مفهوم فکر کردم اما چیزی که باعث شد به این مفهوم فکر کنم دقیقا در ذهنم نقش بسته است.یک مفهوم ساده و در عین حال پیچیدهمفهوم «من»نمیدانم کلاس چندم بودم اما در کتاب دینی نوشته بود: هر کس تعریف مشخصی از «من» دارد.و این جمله ساده شروع جستجوی دخترکی کنجکاو شد.به انواع بودن این «من» فکر می کردم و می پرسیدم و می خواندم.در مقابل بودن، نبودن حضور داشت. نبودن من ... مرگمیم را گافبا خیال پردازی انواع نبودن ها را تصور می کردم. لحظه ای که در گور گذاشته می شوم. لحظه ای که عزیزانم برایم اشک می ریزند و زاری می کنند لحظه ای که به نظر مبهم و ترسناک بود.خاك می خواند مرا هردم به خويش می‌رسند از ره كه در خاكم نهنددوران راهنمایی بودم که کم کم با تناسخ آشنا شدم و از دوزخ و بهشت و جهنم بیشتر خواندم.در دنیای خیال پردازی خود دعا می کردم نوع دیگری از مرگ هم وجود داشته باشد، نبودنی خاص خودم، نبودنی که در آن هشیار بودم به اتفاقات جهان. دلم میخواست بعد از مرگم بتوانم پاسخ سوالاتم را بفهمم. ببینم دنیای پنجاه سال دیگر چگونه است و بشر در این کره خاکی چه می کند.زمان گذشت و گذشت ...در این گذر زمان آنقدر به مرگ خودم و لحظاتی که در گور گذاشته می شوم فکر کرده بودم که به نظر دیگر برایم چندان مبهم و ترسناک نبود.9 خرداد 1382 بود. تولد خاله کوچکم که به تازگی فرزند دومش را به دنیا آورده بود. چند روز دیگر تعطیلات 14 و 15 خرداد بود و رسم خانوادگی ما این بود دور هم جمع شویم و تولد مادر و خاله و پسرخاله و برادر و خودم را در یک روز جشن بگیریم.امتحان ادبیات فارسی داشتم و بی صبرانه منتظر بودم این چند روز امتحانات هم بگذرد.تلفن زنگ خورد. خبر رسید پدربزرگ سکته کرده است. خودمان را به خانه پدربزرگ رساندیم.مادر و خاله ها به غیر از خاله کوچکم آرام گریه می کردند.پدربزرگ را گذاشته بودند وسط پذیرایی و ملافه ای سفید بر رویش کشیده بودند.خاله کوچکم گریه نمی کرد فقط خیره بود و به کودک شیرخوارش شیر می داد.نگاه خیره اش در ذهنم ثبت شد و آنجا بود که با نوع دیگری از مرگ آشنا شدم. مرگ آدمهایی که دوستشان داری، نبودنی برای ابد ...مرگ من روزی فرا خواهد رسيد در بهاری روشن از امواج نور در زمستانی غبار آلود و دور در خزانی خالی از فرياد و شور16 دی ماه 1382چند روز قبل خرگوش سفیدم بی دلیل مرده بود. پیکر خشک شده اش در حیاط افتاده بود و هیچ وقت نفهمیدیم چرا به این روز افتاد.چند روز قبل تر کیلومترها آنطرف تر هزاران نفر در کسری از ثانیه به دیدار مرگ شتافته بودند.نزدیک ظهر بود، فردا امتحان داشتم. ناگهان صدای شیون و زاری کوچه را پر کرد. دختر همسایه زنگ در را زد و گفت:« مریم ... مریم مرده ...»ديدگانم همچو دالانهای تار گونه‌هايم همچو مرمرهای سرد ناگهان خوابی مرا خواهد ربود من تهی خواهم شد از فرياد دردمریم ...تنها دوست صمیمی و همبازی بچه گی ام که چند خانه آن طرف تر زندگی می کردند.اولین کتاب شعر فروغ را با هم خریدیم ... قرار بود او روانشناس شود و من شیمیدان ... اما انگار قسمت بود راهمان از هم جدا شود.او نبودن را تجربه کند و من بودن بدون او را ...به همراه مادرم به سمت خانه اشان رفتیم. فهیمه خانم مادر مریم زن آرام و صبوری بود. آرام گریه می کرد و تا مرا دید گریه اش بلندتر شد و بغلم کرد...نمیدانستم چه کنم در آغوشش آرام گریه می کردم.با گریه گفت:« چند روز پیش تو کوچه با پدرت دیدمت، تحمل نداشتم، راهم رو کج کردم، دلم میخواست مریم منم به جای تخت بیمارستان با پدرش می رفت خرید»فکر کردم حالا در نبودن مریم بودن من مایه رنج مادرش است. چیزی شبیه آیینه دق چند خانه آن طرف تر در همسایگی...آمبولانس از بیمارستان آمد و مریم را بردند غسالخانه.همراه بقیه زنان رفتیم داخل غسالخانه. کسی جلوی من که دخترکی 15 ساله بودم را نگرفت که داخل نروم و من میخواستم برای آخرین بار مریم را ببینم.مدتها بود ندیده بودمش. دو سال بود درگیر بیماری عجیبی بود و کمتر فرصت دیدار داشتیم. دوست نداشت کسی در حال بیماری ببیندش و هرگز از بیماری اش صحبت نمی کرد. بعدها اسم عجیب و غریب بیماری اش را یاد گرفتم. لوپوس نوعی بیماری خودایمنی.برای آخرین بار بر روی تخت غسالخانه دیدمش. موهایش تا کمرش رسیده بود و مثل زیبای خفته بر روی تخت غسالخانه خوابیده بود و به جای شاهزاده ای که با بوسه ای بیدارش کند، کفن به تنش می پوشاندند.ليك ديگر پيكر سرد مرا می‌فشارد دست دامنگير خاك بی تو دور از ضربه‌های قلب تو قلب من می‌پوسد آنجا زير خاكمریم رفت و من ماندم ... و فهمیدم درد بودن و ماندن بعد از مرگ عزیزان سخت تر از خود مرگ است.تا سالها بعد جرات نکردم عزیزی به عزیزانم اضافه کنم و به آدمی نزدیک شوم مبادا دوباره درد نبودن دیگری را بکشم.می‌روم از خويش و می‌مانم به خويشهر چه بر جا مانده ويران می‌شودروح من چون بادبان قايقیدر افق‌ها دور و پنهان می شود</description>
                <category>هدهد</category>
                <author>هدهد</author>
                <pubDate>Wed, 23 Dec 2020 02:34:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خودآگاهی</title>
                <link>https://virgool.io/@fatima.honarmand67/%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%A2%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-w4zsnzpcdwja</link>
                <description>در آغاز کلمه بود. كلمه با خدا بود و كلمه خود خدا بود... (انجیل یوحنا)...آنگاه که کلمه نیست چه چیز حضور دارد؟آنگاه که کلمات عاجزند چه چیز سخن می گوید؟در خطوط خالی بین کلمات چه مفهومی نهفته است؟آیا ترجمه ی تجربه ی لمسی لطیف، صدایی دلنشین و طعمی ناب با کلمات امکان پذیرند؟...برقی از منزل لیلی بدرخشید سحروه که با خرمن مجنون دل افگار چه کرد</description>
                <category>هدهد</category>
                <author>هدهد</author>
                <pubDate>Fri, 04 Dec 2020 23:20:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کمانچه کلهر و حس</title>
                <link>https://virgool.io/@fatima.honarmand67/%DA%A9%D9%85%D8%A7%D9%86%DA%86%D9%87-%DA%A9%D9%84%D9%87%D8%B1-%D9%88-%D8%AD%D8%B3-zopzyjqeour9</link>
                <description>کمانچه کلهر پخش میشه و بی اختیار دست چپم در هوا شروع به رقصیدن می کنه ...خواستم دست راستم رو هم بهش اضافه کنم اما وصله ناجور اومد.ذهنم پرسید چرا اینطوری شد؟یکی در گوشم گفت دست چپ ت به قلب ت نزدیک تره :)</description>
                <category>هدهد</category>
                <author>هدهد</author>
                <pubDate>Tue, 24 Nov 2020 00:47:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خرس های پاندا و سیب میخک کوب شده</title>
                <link>https://virgool.io/@fatima.honarmand67/%D8%AE%D8%B1%D8%B3-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%A7-%D9%88-%D8%B3%DB%8C%D8%A8-%D9%85%DB%8C%D8%AE%DA%A9-%DA%A9%D9%88%D8%A8-%D8%B4%D8%AF%D9%87-evhsn166ly8h</link>
                <description>بعد از روزها غیبت در دورهمی آنلاین کلاس شرکت کردم.قرار بود نمایشنامه «داستان خرس های پاندا به روایت یک ساکسیفونیست که دوست دختری در فراکنفورت دارد» خوانده شود و خیلی کوتاه گفتگو کنیم.فقط به شوق حضور در جمع در زمان کلاس حاضر شدم و از موضوع گفتگو چیزی نمی دانستم.چند نفر که حضور یافتند مونا گفت:« دوست دارید به ترتیب از اول نمایشنامه شروع کنم یا مثل فال گرفتن یک بخشی را باز کنم و بخوانم.» رای دادیم به فال گرفتن و چند بخش را خواند.حتی با خواندن بخش های کوتاهی از نمایشنامه می شد فهمید نه فقط با یک داستان ساده عاشقانه که با مارپیچی پر از نماد و استعاره روبرو هستیم.گفتگوی بیشتر درباره نمایشنامه را گذاشتیم برای زمانی که همگی آن را خوانده باشیم و به سراغ موضوع بعدی رفتیم.از تاثیر مثبت ساختن خاطره جمعی مشترک در بین آدمها گفتیم و سعی کردیم از رسم و رسومات جذاب فرهنگ های مختلف مثال بیاوریم.ساختن خاطره جمعی مشترک در این دوران قرنطینه و کرونا شد تمرین مان برای جلسه بعدی تا با ایده های جذاب حضور داشته باشیم.اما چیزی که بیشتر از همه برای من بهانه ای شد تا بنویسم، شنیدن رسمی جذاب در فرهنگ کردی بود که دلم می خواست اینجا هم ثبتش کنم.سیب میخک کوب شده در فرهنگ کردیسیب میخک کوب شدهدر فرهنگ کردی وقتی پسر یا دختری عاشق می شوند، می گردند و سیب بزرگی را انتخاب کرده و میخک کوبش می کنند و به دلدار هدیه می دهند.اتفاقی که برای سیب می افتد این است: بعد از فرو کردن میخکها در سیب به تدریج در طی یک ماه آب سیب از طریق میخکها خارج شده و سیب تبدیل به چوب می شود و بعد از خشک شدن، سیب سالهای سال باقی می ماند و هر زمان به سیب کمی آب پاشیده شود عطر دل انگیزی به یادمان عشق منتشر می کند.</description>
                <category>هدهد</category>
                <author>هدهد</author>
                <pubDate>Tue, 24 Nov 2020 00:38:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خواستن توانستن است اگر ...</title>
                <link>https://virgool.io/@fatima.honarmand67/%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%86-%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%AA%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D8%A7%DA%AF%D8%B1-pakuzkckny1z</link>
                <description>تجربه و بازاندیشی امروزم بهم میگه انگار فقط وقتی بی ترس و با قاطعیت تمام چیزی رو میخوای اتفاق می افته.وقتی تمام قدرت ذهن و جسمت رو بسیج می کنی برای رسیدن، می رسی.وقتی ترس های ناخودآگاه و شک هات رو میشناسی و مثل یک مانع از داخل مسیر برشون میداری.به خودم گفتم: چیزی که میخوای زمزمه کن و بعد در سکوت به صدای ذهنت گوش کن ... ببین بعد از هر خواستن چه چیزهایی می شنوی؟+نمیشه!-نه اینطوری خوب نیست!+نه حالا زوده-اگر بشه بعد اون یکی رو چیکار کنم؟و ...اگر اینا رو نشنیدی و همون خواسته ات با همون جزئیات تکرار شد یعنی منتظر باش چون حتما اتفاق می افته :)</description>
                <category>هدهد</category>
                <author>هدهد</author>
                <pubDate>Mon, 23 Nov 2020 18:35:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آرمادیلو</title>
                <link>https://virgool.io/@fatima.honarmand67/%D8%A2%D8%B1%D9%85%D8%A7%D8%AF%DB%8C%D9%84%D9%88-ofohteftnvy4</link>
                <description>فرمودند که: اگر پول یک حیوون باشه به نظرت چه حیوونی هست؟بلادرنگ فرمودم: آرمادیلو!(باید مینوشتم عرض کردم؟هوم؟هیچوقت اینا رو یاد نگرفتم)و در پاسخ چرایی گفتم نمیدونم اصلا همینطوری به ذهنم اولین تصویری که اومد گفتم(فرمودم!).حالا آشنایی من با این جانور زیبارو از کجا آغاز گشته؟اگر شما طرفدار پر و پا قرص سریال «فرندز» باشید احتمالا ایشون رو یادتون هست.اگر هم نیستید که هیچی یک سرچ کوتاه مقدمات آشنایی شما رو با این عزیز دل فراهم می کنه.حقیقتا موشکافی اینکه چرا چنین تصویر ذهنی برام ایجاد شد رو باید بسپاریم به پیروان راستین مکتب یونگ که از حوصله این مطلب خارج هست ولی خب الان سوال اصلی اینجاست که با این تصویر ذهنی اصلا اینجانب شانسی برای به دست آوردن پول دارم؟ حتی لحظه ای تصور اینکه تماس کوچکی با این جانور زیبارو داشته باشم دارم؟ و البته سوالات دیگه ای از این دست ...همین مرور بازم تلنگر دیگه ای بهم زد که استعاره های ذهنت برای بقیه چیزها که میخوای و بهش نمی رسی چیه؟ ذهنت دیگه جلوی رسیدن به چه چیزهایی رو گرفته؟شما هم اگر از این نمونه ها دارید برام همین زیر بنویسید.پی نوشت: آرمادیلو پانگولین نیست!!!</description>
                <category>هدهد</category>
                <author>هدهد</author>
                <pubDate>Fri, 20 Nov 2020 22:22:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ما نقطه تسلیمیم</title>
                <link>https://virgool.io/@fatima.honarmand67/%D9%85%D8%A7-%D9%86%D9%82%D8%B7%D9%87-%D8%AA%D8%B3%D9%84%DB%8C%D9%85%DB%8C%D9%85-oimppmquedht</link>
                <description>دوشنبه بیست و شش خرداد32 سالگی خیلی زیبا شروع شد اما انگار کابوس خودشو پشت روزهای زیبا پنهان کرده بود...یکشنبه نیمه شب اول تیردنیا روی سرمون آوار شد.روزهای خشم و نفرت و ترس و تهدید و تهمت آغاز شد. می تونم این روزهای کش دار و نفس گیر رو از ده ها زاویه روایت کنم ...این روایت اول...دوشنبه دوم تیرآقای عیار زنگ زد با دلسوزی گفت:« بچه هاتون رو که گرفتن حالا محض احتیاط تابلو رو بیارید پایین تا ببینیم چی میشه»دو سال پیش خودش با یک عالمه پیگیری اینجا رو برامون جور کرده بود. رفت و آمد بچه ها و این همه جوان خوش انرژی رو که می دید سر ذوق می اومد، همیشه به شوخی میگفت:«هر چقدر اینجا ثواب می برید نصفش برای من هستا یادت باشه»حالا هم مطمئن بودم هر اتفاقی بیافته پشتمون هست که اینجا برای بچه ها بمونه ...اما...یکشنبه بیست و دو تیرزنگ زد گفت:« آقای عبداللهی(صاحب شرکت) گفته قفل رو عوض کنند که دیگه نتونید بیایید بلند شو بیا ماشین بگیر وسایل رو ببر»شوکه گفتم:«اجازه بدید بیام حضوری حرف بزنیم»گفت:«زود خودتو برسون»از اینکه ترسوندنشون و هر چی تلاش کرده نتونسته کاری کنه و ... صحبت کرد و در نهایت گفت:«حالا میخوای خودت برو بیرون یک تلفن بهش بزن ببینم میتونی با این زبونت راضیش کنی که بمونید؟ میدونی من از خدام هست شما اینجا باشید، بهترین مکان برای فعالیت شماست ولی خب خیلی بد آقای عبداللهی رو ترسوندن»رفتم بیرون و تلفن کردم به آقای عبداللهی . از هر دری وارد شدم بالاخره نشد که بشه، مدام میگفت سیاسی شدید و خطرناک شدید و نمیخوام ثواب کنم و ... . در آخرین جملاتم ازش تشکر کردم و گفتم فقط زمان بدید تا جایی برای وسایل پیدا کنیم.برگشتم داخل خدا رو شکر کردم عینک و ماسک قسمت زیادی از صورتم و بغضی که در شرف ترکیدن هست رو پوشونده. از آقای عیار خداحافظی کردم و یک مسیر طولانی رو پیاده رفتم و هی زنگ زدم و زنگ زدم تا بلکه یک دری باز بشه.حدود دو ماه آسه رفتیم و آسه اومدیم و هی جلسه و پیگیری و ... امید داشتیم به پادرمیانی های آقای عیار و دکتر یارمحمدی که از اعضای اصلی هیات مدیره شرکت بودند و خوش بین بودن به حفظ خونه برای بچه ها.اما در نهایت، در کمال ناباوری ...بیست و پنج شهریوروکیل شرکت زنگ زد که خونه رو اجاره دادن و قرارداد مستاجر جدید شروع شده و همین امروز بیایید وسایل رو ببرید وگرنه میذاریم بیرون ...با صحبت با مستاجر جدید کمی زمان گرفتیم که وسایل رو جا به جا کنیم.دل کندن از تک تک اتاق هایی که با عشق برای بچه ها درست شده بود خیلی سخت بود. دل چرکین بودیم از آدمهایی که بذر ترس کاشته بودن و هر تلاشی کرده بودن که ما اینجا نباشیم...تازه ماراتن بعدی شروع شد...پیدا کردن یک خونه که فضای کافی و مناسب رو داشته باشه.چیزی که شاید خیلی آسون به نظر می اومد تبدیل شده بود به هفت خوان رستم.بنگاهی نبود که سر نزده باشیم. قیمت ها چند برابر شده بود و به خاطر کرونا کسی جا به جا نمی شد.دیگه کم کم افتاده بودیم دنبال در زدن و پیدا کردن صاحبِ خونه هایی که به نظرمون مناسب بودن به این امید که قصد اجاره داشته باشن.چندین بار تا پای قرارداد رفتیم اما انگار طلسم شده بود، هر دفعه به بهانه ای صاحبخونه پشیمون می شد.بین همه خونه هایی که دیدیم یک خونه خیلی موقعیت مناسبی داشت، هر بنگاهی هم می رفتیم اونو معرفی میکرد اما صاحبخونه راضی نمی شد خونه رو بده به ما.به گرفتن خونه تو محله های دیگه هم فکر می کردیم. حتی به مدل دیگه ای از فعالیت که نیاز به فضای ثابت نداشته باشه. اصلا مگه خونه ایرانی یعنی یک چهاردیواری؟ خونه ایرانی یعنی همین مهر و عشق جاری بین ما و بچه ها...به خاطر بالا رفتن قیمت ها اکثر خانواده هایی که واقعا نیاز به حمایت داشتن از محله رفته بودن. انگیزه امون برای رفتن به محله دیگه بالاتر می رفت اما خب ... نوروزآباد رو چیکار می کردیم؟نو+روز+آباد=فرسوده+شب+خرابمنطقه ای پر از گاراژهای تفکیک زباله و یک عالمه بیقوله و ده ها معصومیت رها شده...با وجود کرونا و شرایط نوروزآباد امکان فعالیت سیار هم خیلی فراهم نبود و نزدیک ترین محل به نوروزآباد که می تونستیم مکانی برای فعالیت داشته باشیم احمدآباد بود.بیست و چهارم مهردیگه کم کم راضی شده بودم بریم یک محله دیگه خونه بگیریم. انباری که وسایلمون رو گذاشته بودیم فروخته شده بود و جایی برای اون همه اجناس که برای دونه دونه اش خون دل خورده بودیم نبود. زمان برای تصمیم گیری خیلی کم بود و باید سرعت عمل به خرج می دادیم.با مهدی و سمیرا رفتیم پیگیری یکسری کارها و به چند تا خانواده تو نوروزآباد هم سری زدیم. دوباره داغ دلم تازه شد...نوروزآباد رو چیکار می کردیم؟آخرین کارمون این بود یک فاکتوری از صاحبخونه یکی از خانواده ها بگیریم. عصبی و کلافه بودم از چندین ماه پیگیری برای این فاکتور. در نهایت رفتیم دم خونه پسر صاحبخونه و اصرار که دیگه حتما باید امروز فاکتور بهمون بدید. گفت:«برید دم خونه پدرم میام اونجا»در حالی که به زمین و زمین فحش میدادم رفتیم همونجا...یکدفعه همون آقایی که صاحبخونه همون خونه ای بود که چشممون رو گرفته بود و راضی نمی شد خونه رو بهمون بده دیدیم منتظر تو کوچه ایستاده.رفتیم صحبت کردیم و آشنایی دادیم و اون طرف گفت هنوز خونه نگرفتید؟ ما هم گفتیم نه.گفت خونه ما هم هنوز اجاره نرفته و هر کس میاد نمیشه...خلاصه اون گفت من قرار نبود الان این ساعت اینجا باشم و ما هم گفتیم اصلا یک کار دیگه داشتیم و قرار نبود اینجا باشیم و بالاخره بالا و پایین و یکسری شرط و شروط گذاشت در نهایت گفت این قضیه رو به فال نیک بگیریم و بریم برای بستن قرارداد.بیست و نهم مهرروز موعد به نظر فرارسید.چک آماده وکیل آماده جناب صاحبخانه(آقای صادقی) آماده در بنگاه که انشالله قرارداد رو ببندیم که آقای صادقی پاش رو کرد در یک کفش که با موسسه قرارداد نمی بندم و باید با شخص ببندیم. هر چقدر آسمان و ریسمون بافتیم که نمیشه و قانونی نیست و ... قبول نکرد و در نهایت در کمال ناباوری دست از پا درازتر از بنگاه اومدیم بیرون.دوباره ماراتن گشتن و رفتن تا پای قرارداد و نشدن شروع شد...چهارشنبه هفت آبانشماره آقای صادقی افتاد روی گوشیم. (شماره اش رو ذخیره کرده بودم)جواب دادم و گفت:«شما تماس گرفتید؟»گفتم:«نه والا»آشنایی دادم و یادش افتاد کی هستم.پرسید:«هنوز خونه پیدا نکردید؟»گفتم:«نه متاسفانه خیلی گشتیم ولی هنوز موفق نشدیم»گفت:«هر کس تا الان اومده معامله امون نشده، از این طرف و اون طرف هم ازتون تعریف کردن گفتن چرا خونه رو ندادم به شما. امروز هم قرار دارم با یک مستاجری، می رم بنگاه اگر معامله شد که هیچی اگر نشد بیایید خونه انگار قسمت شما هست.»پنجشنبه هشت آبانآقای صادقی پیام داد که بیایید خونه انگار قسمت شماست. :)و البته این داستان ادامه دارد ...</description>
                <category>هدهد</category>
                <author>هدهد</author>
                <pubDate>Fri, 13 Nov 2020 02:07:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ببار ...</title>
                <link>https://virgool.io/@fatima.honarmand67/%D8%A8%D8%A8%D8%A7%D8%B1-iiy5dwym2vg8</link>
                <description>صحنه اول:بارون می اومد، اولین پاییزی بود که میرفتم خونه علم…بارون رو لمس میکردم با تمام وجود، بوی خاک بارون خورده آدم رو مست میکرد…دیشب هم بارون اومده بود تقریبا چند ساعتی میشد و چه کیفی داشت گوش کردن به صدای بارون تو سکوت شب…تو خیام بودم که چند تا از بچه ها با ذوق از دور اومدن و صدام کردن و تا خونه علم هم مسیر شدیم.بچه ها از بارون دیشب تعریف میکردن، از اینکه یک گوشه از سقف خونه اشون سوراخ بود و چکه میکرد و ظرف گذاشته بودن تا آب تو خونه جاری نشه…من نمیدونستم چه عکس العملی باید داشته باشم خیلی عادی اتفاقی که افتاده بود رو تعریف میکردن شایدم بگم با هیجان حتی…من فکر کردم به مفهوم متفاوت باران برای من و بچه ها…من فکر کردم به در لحظه زندگی کردن بچه ها…و من فکر کردم به رابطه ی بدون ترحمی که کمک میکنه با بچه ها در همین لحظه و همین جا بدون قضاوت زندگی کنم و ازشون یاد بگیرم…ببار…صحنه دوم:دخترک یکم دیرتر از دوستاش اومد، در رو که باز کردم سریع رفت سمت روشویی حیاط و صورتش رو شست، بدون اینکه حتی سلام بگه.فهمیدم شب سختی داشته، رفتم پشت سرش که سر به سرش بذارم سر حال بیاد دیدم دستاش خیلی سیاه هستن…جا خورد منو پشت سرش حس کرد، اول خواست دستش رو ازم پنهون کنه ولی یکم مکث کرد و بعد با اعتماد به نفس گفت: خانم گردو تازه آوردم بشکنیم بخوریم.ببار…صحنه سوم:دخترک بیخودی از کارگاه می اومد تو دفتر بابهانه و بی بهانه…ناآروم بود، سر به سر بچه ها میذاشت و معلم های کارگاه رو اذیت میکرد…تو یک لحظه بی دلیل معلمش رو زد، وسایل دفتر رو به هم ریخت و نشست رو یکی از صندلی ها و هر چی پرسیدم چی شده هیچی نگفت…کم آورده بودم از صبح هر کاری کرده بودم نتونسته بودم آرومش کنم…جلو صندلی رو زمین نشستم جلوش و فقط نگاهش کردم، نگاهش رو از من میدزدید و تو چشم هاش بغض بود، بغضم ترکید و گفتم چی شده؟ به من بگو…نگاهش به اشک های من که افتاد گفت: الکی گریه نکن برای من…من خنده ام گرفت آخه خودشم داشت گریه میکرد…بعد اونم خندید بغلش کردم و سریع گفت الان میرم کارگاه رو مرتب میکنم از خانم هم معذرت میخوام…از دفتر که رفت بیرون من به معجزه عجز فکر کردم…به لحظه ای که ذهنم صفر بودببار…(چند سال پیش سه روز از روزهای دروازه غار)</description>
                <category>هدهد</category>
                <author>هدهد</author>
                <pubDate>Thu, 12 Nov 2020 22:56:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به کدامین گناه؟</title>
                <link>https://virgool.io/@fatima.honarmand67/%D8%A8%D9%87-%DA%A9%D8%AF%D8%A7%D9%85%DB%8C%D9%86-%DA%AF%D9%86%D8%A7%D9%87-q90ev9ty20p3</link>
                <description>دلم میخواد یک طرح بزنم از پروانه هایی که از داخل بطری شیشه ایی آزاد میشن…چشمام رو می بندم و سعی میکنم مجسمش کنم …با بستن چشمهام تاریکی قدم میذاره به ذهنم … تو تاریکی سرگردان میشم و خودم رو داخل یک کوچه بن بست پیدا میکنم…ته کوچه یک مرد دم در نشسته و از حال و روزش پیداست اعتیاد داره. از یک در که نیمه بازه میرم داخل یک خونه ی قدیمی… وارد خونه که میشم یک حیاط هست و یک عالمه اتاق دور و برش، زنی داره حیاط رو آب پاشی میکنه…بوی خاک پیچیده تو این ماتمکده، از حال و روز خونه میشه به حال و روز اهالی پی برد، زنی با چند با بچه دور و برش نشسته دم پنجره ی یکی از اتاق ها که به حیاط باز میشه … تو اتاق هم یک مرد معتاد هست. هنوز هم میشه تو چهره زن زیبایی رو تشخیص داد یک دستمال بنفش بسته به سرش که خیلی هم بهش میاد. ما میریم تو زیرزمین یک اتاق کوچک که بدون اینکه پنجره داشته باشه دور تا دورش پرده زده شده و اتاق پر از لباس هست به همراه یک زن و مرد و یک دختر که خوابیده… گاه و بیگاه بچه هایی میان تو اتاق و میرن. زن به شیشه اعتیاد داره و در حال ترک هست معلومه تازه از مرد کتک خورده. حرفها برام نامفهوم و گنگه جملات سر و ته نداره از دهن آدم ها فقط آواهای گنگی میشنوم. میریم تو حیاط دوباره در یک اتاق دیگه کمی باز میشه و یک زن با آرایش غلیظ بچه رو میکشه تو اتاق مردهای مشکوک میرن و میان. حرفهای زن دستمال به سر و سرگیجه …از صدیقه میگه از یوسف از بچه ایی که پیشش جا گذاشتن از سمیه که تو زیرزمین زندگی میکنه از زن همسایه از بچه ها…زنی وارد میشه که دستش شعله زرد نذری هست… می رم بیرون آدم ها از کنارم رد میشن چهره ایی آشناست اعتیاد چیزی از صورت زنانه اش نذاشته قبل از ورود به خونه دیده بودمش الان دستش یک نوزاد هست ، نگران نوزادم کجا میبرش؟دنیا دور سرم میچرخه بچه های سرگردان زنهای منتظر مشتری مردهای معتاد…صدایی تو گوشم جیغ میزنه محمد گفت به کدامین گناه عیسی به گهنم زمان خودش وارد شد و تو آیا مسئولیت این دیدن رو به عهده میگیری؟چشم هام رو باز میکنم اما اثری از روشنایی نیست …کسی در بطری رو باز نکرد تا پروانه ها رها بشن هر کس رد شد یک چوب کبریت آتش زد و انداخت درونش…پروانه ها سوختن.دروازه غار پنجشنبه 4 اردیبهشت 93</description>
                <category>هدهد</category>
                <author>هدهد</author>
                <pubDate>Thu, 12 Nov 2020 22:53:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شکستن و گذشتن</title>
                <link>https://virgool.io/@fatima.honarmand67/%D8%B4%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D9%86-%D9%88-%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA%D9%86-rymsvkvwzg8u</link>
                <description>ایستاد جلوی آیینه و هوار کشید: «بلند شو از جات خجالت بکش این قدر ضعف نشون نده» …تصویر توی آیینه بلند شد و بعد صدای شکستن چیزی در فضا طنین انداز شد…تصویر از قاب آیینه بیرون آمد و پا بر تکه های روی زمین گذاشت و گذشت…درون تکه های خرد شده ی آیینه یک انسان بود که خرد شده بود…تصویر با انسان خرد شده دیگه نسبتی نداشت…دیگه نداشت.</description>
                <category>هدهد</category>
                <author>هدهد</author>
                <pubDate>Thu, 12 Nov 2020 22:52:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من و بازی رنگ و نور ...</title>
                <link>https://virgool.io/@fatima.honarmand67/%D9%85%D9%86-%D9%88-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D8%B1%D9%86%DA%AF-%D9%88-%D9%86%D9%88%D8%B1-ybjo3e7layyk</link>
                <description>من و بازی رنگ و نور …من و بازی مکان و زمان …من و بازی ذهن…خورشید یک بار دیگر غروب جمعه را رقم میزند و من خیره به این صحنه نگاه میکنم…در میدان دید چشمانم یک مثلث و دو دایره قرار دارد…بعد از چند لحظه چشمانم را می بندم…انتظارم این است مثلث و دایره ها را ببینم اما قضیه یکم پیچیده می شود…نور بر عصب های چشمم اثر گذاشته و درون سیاهی اشکالی بازیگوش می رقصند…سعی میکنم از بازی این رقصنده های کوچک سر در بیاورم…یکی شبیه اسب دریایی است…اسب دریایی! از خودم می پرسم چرا اسب دریایی؟چرا ذهنم از این شکل چنین تعبیری کرد؟اگر موجودی به اسم اسب دریایی با شکل و مشخصات خاصی در گذشته برای من تعریف نشده بود ذهن من چه نامی بر این شکل عجیب که مقابل چشمانم ظاهر شده بود میگذاشت؟ذهن من براساس تجارب گذشته اش در مورد این شکل قضاوت کرد…آیا در مورد انسان ها هم همین گونه قضاوت میکند؟اصلا مثلث و دایره ها کجا رفتند؟</description>
                <category>هدهد</category>
                <author>هدهد</author>
                <pubDate>Thu, 12 Nov 2020 22:51:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هیچ بودن ...</title>
                <link>https://virgool.io/@fatima.honarmand67/%D9%87%DB%8C%DA%86-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-jkcw9ohieey0</link>
                <description>بگم؟؟ بگم؟؟اجازه رهایی به این کلمات بدهم یا در پیچ و خم های این ذهن آشفته پنهانشان کنم؟آخر میدانید بگم بگم های من از جنس سیاست این روزها نیست…بگم بگم های من از جنس فراموشی ست…از جنس دیدن و چشم بستن…از جنس بار مسئولیتی که هیچکس زیر بارش نمی رود…بگم بگم های من جنسش خوب نیست…بگم بگم های من خمار میکند و نئشگی می آورد…بگم بگم های من از جنس شیشه و کراک درون خون پدری است که داغ شکنجه بر روی تن دخترش میگذارد…بگم بگم های من از جنس ترحم مشمئز کنندگی است که تبدیل به مخدر میشود…بگم بگم های من از جنس قضاوت های مردمی است که نپرسیدند اما با لذت به تماشای اعدام نشستند….حرف نگفته زیاد و گوش شنوا کم…فریاد میزنی اما انگار صدای فریاد تو زیر آستانه شنوایی گوش این مردمان است…به خودت میگویی هیــــــــس آرام تر فریاد بزن…خواب غفلت شیرین است…تلخش نکن…همه ی این فراموشی ها همه ی این چشم بستن ها همه ی این مسئولیت های بی مسئول به کنار … همه یک طرف…دلسوزی کودکی که داغ شکنجه بر پشت دارد برای تو یک طرف دیگر … اینجاست که هیچ بودن تهی بودن همه ی وجودت را پر میکند…و تو میگردی و دوباره میگردی و میگردی به دنیال «خود» جدیدی که پر شوی … پر شوی از عشق پر شوی از آزادگی این کودک که هیچ نداشتنش همه ی چیزهای خوب عالم است…</description>
                <category>هدهد</category>
                <author>هدهد</author>
                <pubDate>Thu, 12 Nov 2020 22:50:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هست ها و نیست ها</title>
                <link>https://virgool.io/@fatima.honarmand67/%D9%87%D8%B3%D8%AA-%D9%87%D8%A7-%D9%88-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%87%D8%A7-vt0wekx9di40</link>
                <description>فعل هایی هستند … همان ها که در زمان گذشته صرف می شوند … همان هایی که دیگر نیستند … همچنین هستند لحظاتی که سپری میشوند … گذر لحظات فعل ها را از آینده به حال و از حال به گذشته و گاهی گذشته خیلی دور انتقال می دهد …دنیاهای دیگری هستند و امکان های بی شمار دیگری … تحقق هر امکان برابر است با نیست شدن امکان های دیگر …تو به هیچکدام از این هست ها و نیست ها فکر نکن فقط لبخند بزن … زمین نو می شود … زندگی جریانی پیوسته دارد … مقابل دوربین زندگی لبخند بزن …</description>
                <category>هدهد</category>
                <author>هدهد</author>
                <pubDate>Thu, 12 Nov 2020 22:47:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به دلت رجوع کن ...</title>
                <link>https://virgool.io/@fatima.honarmand67/%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D9%84%D8%AA-%D8%B1%D8%AC%D9%88%D8%B9-%DA%A9%D9%86-nzqclzi84ib6</link>
                <description>یک- ساعت ده و پانزده دقیقه صبح – خیابانعجله داشتم … به اندازه کافی دیر کرده بودم و با لجبازی اصرار داشتم حتما مسیر رو پیاده برم … قدم های بلند برمیداشتم …  پیرمردی ترکمن از روبرو می اومد … دستاش پر از روسری های رنگارنگ بود برای فروش … به صورتش خیره شدم و بعد نقش های روسری ها منو برد به دشت … جایی که مرد ازش اومده بود … قدم هام آهسته تر شده بود … چند لحظه پیرمرد رو در حال اسب سواری دیدم … رها و آزاد توی دشت …چشماش از غرور برق میزد …پیرمرد از کنارم رد شد و من برقی در چشماش ندیدم به جاش دلمردگی بود … دلم خواست  فریاد بزنم …برگرد … برگرد به همون جایی که ازش اومدی این شهر جای تو نیست اینجا قفس برای تو …دو – ساعت سه بعدازظهر – خیابانباز هم من و عجله برای کلاس بعد از ظهر … پیاده رو خلوت بود و عریض … چشمام رو بستم و چند قدم با چشم بسته طی کردم … چشمام رو باز کردم تا ببینم کسی از روبرو نیاد … دوباره چشم بست و چند قدم رفتم… حس کردم تعادل ندارم … ترسیدم بخورم زمین یا مسیرم رو کج برم تو جوب یا بخورم به دیوار … چشمام رو باز کردم … از این بازی خوشم اومده بود … چند بار انجامش دادم و هر دفعه زمان چشم بستن رو بیشتر کردم …از مسیر منحرف نشده بودم فقط حس میکردم اینطور شده … با چشمان بسته هم میشه راه مستقیم رو رفت … هنوز چند تا حس دیگه وجود داره که باید به کارشون انداخت.سه – ساعت سه و بیست دقیقه بعداز ظهر – متروکف مترو نشسته بود و کیک میخورد … به لباس هاش نگاه کردم مندرس بود … پوست صورتش خشکی زده بود .. چیزی برای فروش توی دستش نبود و حدس زدم جنساش تموم شده … فکر کردم چه جوری میشه ارتباط برقرار کرد …بعد از خوردن کیک شروع کرد با دستش روی شیشه شکل کشیدن … کنارش نشستم و دستم رو بردم کنار دستش … منم یک شکل کشیدم … عکس العمل نشون داد … الگویی رو که کشیده بودم با دستش تکرار کرد … لمسی بود … چند تا شکل کشیدم و اون باز هم تکرار کرد … حالا نوبت صدا بود … گفتم یک قلب کشیدم حالا برات یک ابر می کشم … حرف نمیزد فقط شکل رو تکرار میکرد … دستش رو گرفتم … اسمش رو پرسیدم و اسمم رو گفتم و چند تا سوال دیگه که معمولا از بچه ها می پرسم … به من نگاه نمی کرد اما اعتماد کرده بود … لکنت زبان داشت و کمی هم می لنگید … بچه های ما رو میشناخت … با هم از مترو اومدیم بیرون … گفت از مسیر اون برم … به هیچ وجه نمیخواستم بعد از استاد برسم اما هم مسیرش شدم … دیرتر از استاد نرسیدم … اسمش حامد بود …چهار – ساعت هشت و نیم  تا نه و نیم شبموضوع خیلی جالب بود اما به اندازه کافی دیر شده بود … چند تا از بچه ها داشتن میرفتن و من مونده بودم بین رفتن و نشستن …به اندازه کافی چوب خطم سر دیروقت رسیدن خونه پر شده بود … ترس تنهایی رفتن مسیر هم یک دفعه افتاد به جونم .. اشاره کرد برو و من رفتم …موقع بیرون رفتن از مترو حامد رو دیدم … از پله ها پایین می رفت و من روی پله برقی می رفتم بالا … تا جایی که میشد با نگاهم دنبالش کردم …رسیدم خونه … کسی که باید مواخذه ام میکرد خونه نبود که ببینه من دیر اومدم … چشمام رو بستم و اتفاقات رو مرور کردم …انتخاب های تصادفی که تصادفی نیستند … …پنجشنبه … اینجا رهیافتی به درون است …22فوریه2013</description>
                <category>هدهد</category>
                <author>هدهد</author>
                <pubDate>Thu, 12 Nov 2020 22:46:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خود شکن آیینه شکستن خطاست</title>
                <link>https://virgool.io/@fatima.honarmand67/%D8%AE%D9%88%D8%AF-%D8%B4%DA%A9%D9%86-%D8%A2%DB%8C%DB%8C%D9%86%D9%87-%D8%B4%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D9%86-%D8%AE%D8%B7%D8%A7%D8%B3%D8%AA-rbe8jjiei00n</link>
                <description>مجسمه ای به ظاهر ایده آل از خود میسازیم و در معرض نمایش دیگران قرار میدهیم بدون اینکه نیم نگاهی در آیینه به خود بیندازیم تا حداقل مجسمه اندکی به خود واقعیمان شباهت داشته باشد…با گذشت زمان به این مجسمه وابسته میشویم و حقیقت خود را فراموش میکنیم و فاجعه زمانی رخ میدهد که لحظه ای حقیقت را در آیینه مشاهده میکنیم و در می مانیم میان شکستن مجسمه ای دروغین یا شکستن آیینه ای که حقیقت را بازتاب میکند…</description>
                <category>هدهد</category>
                <author>هدهد</author>
                <pubDate>Thu, 12 Nov 2020 22:44:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>با همان یک حرکت اول نگاهم مات بود</title>
                <link>https://virgool.io/@fatima.honarmand67/%D8%A8%D8%A7-%D9%87%D9%85%D8%A7%D9%86-%DB%8C%DA%A9-%D8%AD%D8%B1%DA%A9%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%D9%85-%D9%85%D8%A7%D8%AA-%D8%A8%D9%88%D8%AF-tsjmkfyviege</link>
                <description>بیرون گود بی حرکت ایستاده بودم و خیره به بازی نگاه می کردم.زمان گذشت، میدان بازی بزرگ و بزرگ تر شد و من حالا وسط گود بودم.نمی دانم تماشاگر، بازیگر یا کارگردانم.نمی توانم متغیر مستقل آزمایش را پیدا کنم حالا من هم جزئی از بازی ام.</description>
                <category>هدهد</category>
                <author>هدهد</author>
                <pubDate>Thu, 12 Nov 2020 22:43:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آن چیز که مرا نکشد ...</title>
                <link>https://virgool.io/@fatima.honarmand67/%D8%A2%D9%86-%DA%86%DB%8C%D8%B2-%DA%A9%D9%87-%D9%85%D8%B1%D8%A7-%D9%86%DA%A9%D8%B4%D8%AF-plcqmpuef8pu</link>
                <description>کوزه ترک خورده از دست یحیی افتاد و هزار تکه شد.هر کس رد می شد و تکه های کوزه را زیر پا له می کرد.از کوزه شکسته مشتی خاک باقی ماند.یجیی خاک را برداشت و یک گوشه نشست و گریه کرد.اشکهایش خاک خشک را تبدیل به گل کرد.گل انعطاف پذیر بود و یحیی با گل مجسمه ایی ساخت.کارش که تمام شد لبخند زد، نتیجه بهتر از انتظارش بود.هدهد گفت: بهش دل نبند چون دوباره می شکنه.یحیی با غرور جواب داد: هر دفعه که بشکنه دوباره می سازمش بهتر از قبل…هدهد گفت: تا دلت نشکنه و اشک نریزی ساخته نمیشه، تحملش رو داری؟یحیی مردد ماند، در سکوت به مجسمه نگاه کرد… مجسمه صورت خودش بود!!!آیا واقعا این دفعه تحملش را داشت؟خام بدمپخته شدماما هنوز نسوختم!!!</description>
                <category>هدهد</category>
                <author>هدهد</author>
                <pubDate>Thu, 12 Nov 2020 22:42:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>راهرو گر صد هنر دارد توکل بایدش</title>
                <link>https://virgool.io/@fatima.honarmand67/%D8%B1%D8%A7%D9%87%D8%B1%D9%88-%DA%AF%D8%B1-%D8%B5%D8%AF-%D9%87%D9%86%D8%B1-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-%D8%AA%D9%88%DA%A9%D9%84-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF%D8%B4-psbw2ahu2sjj</link>
                <description>گفت: ایمان بیاورگفتم: چگونه؟ وقتی یقین از فرهنگ لغات ذهنم پاک شده؟گفت: باور کن حسی که در هر لحظه جاریستگفتم: واحد اندازه گیری حس چیست؟گفت: ضربان قلبت را بشمارو من شمردم اما باور نکردم یقین هم پیدا نکردماما انگار وقتی تو هستی رنگها زیباتر و صداها شنیدنی ترند.وقتی تو هستی همه چیز معنا دارد… نگاه کن حتی صدای باد را هم می توانم ترجمه کنم.واقعیت عوض می شود وقتی تو ناظر آزمایش زندگی من هستی.18مارس2012</description>
                <category>هدهد</category>
                <author>هدهد</author>
                <pubDate>Thu, 12 Nov 2020 22:40:13 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>