<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Ladyy_booker</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@fatimah.mAk83R</link>
        <description>{سوگند به قلم و آنچه مى ‏نويسند}? در میان هیاهوی این جماعت، شلوغی این روزها، من چنان کبوتر سفید آزادی، دیوانه وار برای پرواز تا بی‌نهایت بال گشوده‌ام...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 13:09:57</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2921972/avatar/jr95sN.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Ladyy_booker</title>
            <link>https://virgool.io/@fatimah.mAk83R</link>
        </image>

                    <item>
                <title>مجموعه داستان های آقای [اون]_قسمت آخر: فرار از آقای [اون]</title>
                <link>https://virgool.io/@fatimah.mAk83R/%D9%85%D8%AC%D9%85%D9%88%D8%B9%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%D9%82%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%88%D9%86%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A2%D8%AE%D8%B1-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%A2%D9%82%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%88%D9%86-dwuqvzoawtiw</link>
                <description>آقای [اون] میگفت زندگی ادما مثل داستان میمونه، مث کتابهای داستان که خیلی‌هاش جذابیت ادامه دادن ندارن، حال آدم موقع خوندنشون گرفته میشه، روح و احساس ندارن، حوصله سر برن..میگه این کتاب‌ها، کدر شدن، ته یه کتابخونه افتادند و هیچکس بهشون توجه نمیکنه، نه جلدشون به دل میشینه، نه کاغذای با کیفیتی دارند، انقدر بد که هیچ انتشاراتی حاضر نیست زحمت چاپ این کتاب‌هارو گردن بگیره...اگه به این کتاب‌ها یکم توجه بشه، اگه نویسنده یکم به خودش بیاد و کتاب زندگیش رو از اون زیر میرا بکشه بیرون، اونموقع‌ست که ادم دلش میخواد غرق توی این کتاب ها بشه...و منم میگم: شنیدن این داستان‌ها بشرطی قشنگه و حوصله سر بر نیست که جذاب بشند، بهشون رسیدگی بشه و اونقدر کلمه توش جا بگیره که ادم میخکوب اون داستان بشه...آقای [اون] در کنار جوگیر و نچسب و پیگیر بودنش، گاهی وقتا -تاکید میکنم گاهی وقتا فقط- حرفای خوبی هم میزد.حرفایی که ذهنت رو -اگر کمی دغدغه‌مند و عمیق باشی- درگیر میکرد.با این‌حال بنظر من خودش هم نمیدونست که بعضی حرف‌هاش -هرچند کم- عمق دارند، چون باز هم بنظر من و با توجه به برخورد هایی که باهاش داشتم ادمی بود بشدت سطحی و ظاهر بین.گذشته از این صحبت‌هاش، اونشب، تا جایی پیشرفت، که ما در حالی که سردرد امانمون رو بریده بود و فک و گوشمون درد گرفته بود و روانمون از میزان انرژی تمام نشدنی آقای [اون] توی حرف زدن، متلاشی شده بود، تند تند راه میرفتیم و هی مسیر عوض میکردیم بلکه بیخیال ادامه صحبت هاش بشه و راهش رو کج کنه و بره...اما اون با سماجتی باور نکردنی همچنان میدوید تا به ما برسه و مبادا گوشه‌ای از حرف‌هاش رو جا بندازه و یا ما نشنویم..حتی محترمانه خداحافظی کردن های مارو هم نادیده میگرفت و همچنان به حرف زدن ادامه میداد. شاید با خودتون فکر کنید که ممکنه مبتلا به ADHD بوده باشه و این رفتار های تا مقدار زیادی آزار دهنده دست خودش نباشه، من براتون میگم، بعنوان کسی که با بچه های ADHD و دیگر اختلالات شدید کار کردم و در این حوزه درس خوندم، هیچگونه مشکلی جز جوگیری -وتعدادی طرحواره قابل درمان خفیف- در ایشون مشاهده نکردم..در این مدت تا زمان فارغ‌التحصيلی، هربار ما ناگهان با آقای [اون] روبرو میشدیم، کاملا غریزی راهمون رو کج میکردیم، تا مبادا با دیدن دوباره ما یادش بیاد که جمله آخرش رو ناتمام گذاشته و دوباره شروع به گفتن حرف‌های بیهوده بزنه.امیدوارم آقای [اون] مسیر درست خودش رو پیدا کنه و براش آرزوی موفقت دارم.پ‌ن: حقیقتا خیلی فکر کردم که اسمی جایگزین [اون] بکنم، اما به نتیجه‌ای نرسیدم.●پایان</description>
                <category>Ladyy_booker</category>
                <author>Ladyy_booker</author>
                <pubDate>Thu, 14 May 2026 21:50:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مجموعه داستان های آقای [اون]_قسمت سوم: آقای [اون]، گل سرخ و تقدیر</title>
                <link>https://virgool.io/@fatimah.mAk83R/%D9%85%D8%AC%D9%85%D9%88%D8%B9%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%D9%82%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%88%D9%86%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%B3%D9%88%D9%85-%D8%A2%D9%82%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%88%D9%86-%DA%AF%D9%84-%D8%B3%D8%B1%D8%AE-%D9%88-%D8%AA%D9%82%D8%AF%DB%8C%D8%B1-kxfnk6icysad</link>
                <description>گفتم که سر فرصت به مفهوم گل سرخ میپردازم.از نظر آقای [اون] ادم ها باغچه‌هایی دارند توی قلبشون که باید توش گل سرخ کاشته بشه، حالا این گل سرخ هارو کی میکاره؟ ادم های دیگه.. کسایی که دوستشون داریم و دوستمون دارند..این گل سرخ انگاری که مصداق محبت و عشقه، مصداق اشتیاق، ایثار، امید و شادی...گل سرخ حتی میتونند افراد مهم و دوست داشتنی زندگی‌هامون باشند؛ مادر و پدر و خانواده، دوستان و همه کسانی که بخشی از روابط عاطفیمون رو تشکیل میدن.***گل سرخ یعنی لبخندِ سرخی که جهان روی لبِ سکوت نشانده.گل سرخ یعنی آتشی که آموخته آرام سوختن را.  گل سرخ یعنی قلبی که در لباسِ ساقه و تیغ و گلبرگ پنهان شده.  گل سرخ یعنی قطره‌ای از غروب که روی شاخه مانده.  گل سرخ یعنی رؤیایی که زمین جرأت شکوفایی‌ش را رقم زده.  گل سرخ یعنی زخمی زیبا بر دستِ باغبان.گل سرخ یعنی بوسه‌ای که طبیعت روی آسمان گذاشته.و در نهایت، گل سرخ یعنی اعترافِ آرامِ جهان به این‌که زیبایی هنوز نفس می‌کشد.***داستان از جایی برای من جذاب میشه که بعد از توضیح اینکه گل‌سرخ چیه، آقای [اون] سر میزنه به کلیشه‌های ادبی و عرفانی که قطعا جذابیت زیادی برای اهل ادب داره.کلیشه‌ای به‌نام تقدیر...آقای [اون] میگفت اگه ادما توی تقدیر تو باشند، اگ متعلق به زندگی تو باشند، نه الان، نه اینجا و نه به همین زودی، اما یه جایی از زندگیت و به نحوی دیگه سر راهت قرار میگیرند و بخشی از زندگیت میشند..!در نتیجه نمیتونی الان همه رو به زور توی زندگیت نگه‌داری، باید زمان بدی، به خودت، به آدما، به دنیا حتی، به همه... جایگاه vip زندگیت رو دست هر کسی نده...تا اینجا اولین چیزی که توی ذهن من به صدا در اومد این بود: انگار که بالاخره کسی پیدا شد که بتونه احساسات من رو توی کلمات بگنجونه! بالاخره یکی از دل من حرف زد..ولی یه‌چیزی ذهنم رو درگیر کرده، اگه قراره تلاشی برای رسیدن به اهداف (یا در این مورد، آدم ها) نکنیم، اگه قراره فقط به تقدیر چشم بدوزیم، پس رسیدن چه معنایی داره؟ تجربه چه معنایی داره؟ از نظر دینی اگه بهش نگاه کنیم پس معنی &quot;اگر بنده یک وجب به من نزدیک شود، من یک ذراع به او نزدیک می‌شوم… اگر به سوی من راه برود، من به سوی او می‌دوم&quot; چی میشه؟از نظر عرفانی پس معنای «تو پای به راه در نه و هیچ مپرس/خود راه بگویدت که چون باید رفت» چی میشه؟یا در ادبیات مدرن، مفهوم «تو مسئولِ چیزی هستی که اهلی کردی.» کجا میره؟؟نوچ!کلیشه تقدیر هیچوقت تمومی نداره، درست!اما من میخوام بجنگم، میدونم، خسته میشم، زخمی میشم، ناامید و دلسرد میشم، اما حداقل اگه شکست خوردم، میدونم که یه شکست خورده سربلندم...کسی که برای چیزی که میخواست جنگید و شکست، نه کسی که نجنگیده تسلیم تقدیر شده...اگه جنگیدم و شکست خوردم و گذر زمان بازهم اون آدم (یا هدف) رو سر راهم قرار داد...این اسمش تقدیره¿¡جانا به غریبستان چندین به چه می‌مانیبازآ تو از این غربت تا چند پریشانیصد نامه فرستادم صد راه نشان دادمیا راه نمی‌دانی یا نامه نمی‌خوانیگر نامه نمی‌خوانی خود نامه تو را خواندور راه نمی‌دانی در پنجهٔ ره-دانیبازآ که در آن محبس قدر تو نداند کسبا سنگ دلان منشین چون گوهر این کانیای از دل و جان رسته دست از دل و جان شستهاز دام جهان جسته بازآ که ز بازانیهم آبی و هم جویی هم آب همی‌جوییهم شیر و هم آهویی هم بهتر از ایشانیچند است ز تو تا جان تو طرفه تری یا جانآمیخته‌ای با جان یا پرتو جانانینور قمری در شب قند و شکری در لبیا رب چه کسی یا رب اعجوبه ربانیهر دم ز تو زیب و فر از ما دل و جان و سربازار چنین خوشتر خوش بدهی و بستانیاز عشق تو جان بردن وز ما چو شکر مردنزهر از کف تو خوردن سرچشمه حیوانی...</description>
                <category>Ladyy_booker</category>
                <author>Ladyy_booker</author>
                <pubDate>Wed, 13 May 2026 08:34:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مجموعه داستان های آقای [اون]_قسمت دوم: آقای [اون] شگفت انگیز</title>
                <link>https://virgool.io/@fatimah.mAk83R/%D9%85%D8%AC%D9%85%D9%88%D8%B9%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%D9%82%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%88%D9%86%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-%D8%A2%D9%82%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%88%D9%86-%D8%B4%DA%AF%D9%81%D8%AA-%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C%D8%B2-kas6bbmqb4ea</link>
                <description>از قسمت رو مخ بودن آقای [اون] که بگذریم، میرسیم به داستان جذاب جوگیر بودنش، آقای [اون] انتظار داشت وقتی دوستم رو دعوت کرده تنها ملاقاتش کنه؛_هرچند درباره اینک فقط میخواد با دوستم صحبت کنه هم حرفی نزده بود_ و خب طبیعتا بخاطر شناختی که از شدت رو اعصابی این بنده خدا داشتیم، دوستم از من خواست تا همراهیش کنم، و همه نقشه های آقای[اون] مبنی بر دل بردن از دوست من منتفی شد!و حالا میپرسید چرا جوگیر؟؟بله.. آقای [اون] شگفت انگیز همراه خودش دوتا فنجون چینی اورده بود تا بتونه با دوستم قهوه و کیک بخوره، اون هم دقیقا در اولین باری که دوستم رو دعوت کرده بود.و با حضور بی‌جای من، مجبور شد دوتا لیوان بدبخت رو برگردونه توی کیفش...هرچند دلم براش میسوخت، اما بنظرم توقع نابجایی بود که وقتی یک‌نفر رو _که حتی زمانی که بهش پیام میدی درست جوابت رو نمیده_ حالا که دعوت کردی تنها ملاقات کنی...با این حال عمیقا امیدوارم آقای [اون] مسیر و آدم درست خودش رو در این مدت پیدا کرده باشه.در ادامه صحبت های قبلی، آقای [اون] میگه اگه یکی به تو آسیب بزنه حقش نیست که از تو فقط سکوت بشنوه؟لزومی نداره که نگران آسیب دیدن بقیه باشی وقتی بهت آسیب زدند، نیازی هم نیست که بهشون آسیب بزنی، فقط کافیه که سکوت کنی، تو نمیتونی توی باغچه زندگی همه گل سرخ بکاری، نمیتونی وزن زندگی همه رو به دوش بکشی، پس شاید بهترین کار سکوت کردنه...این صحبت، دقیقا از همون صحبت هاییه که گفتم بهت می‌آموزه، یاد میده، باعث میشه بهش فکر کنی و شاید الان به کارت نیاد، اما دونستنش بهتر از ندونستنشه.گفتم که سکوت همیشه قرار نیست به ادم کمک بکنه، اما گاهی هم سکوت بهترین انتخاب و بهترین گزینه‌ست...لزومی نداره برای هرچیزی حرف بزنی، فریاد بزنی یا حتی عکس‌العملی داشته باشی...گاهی همین که سکوت کنی، صبر کنی، زمان بدی، همین گذر زمان خیلی موضوعات رو فیصله میده...مرهم میگذاره روی زخم‌ها، آتش خشم قلب هارو خاموش میکنه و حتی کدورت هارو از بین میبره.سکوت، سکوت، سکوت...چیه این سکوت که شبیه لبه تیغ می‌مونه؛ اگه جای خطایی سکوت کنی، بعید نیست که حق و حقوقت رو از دست بدی یا دچار سوءتفاهم بشی؛و اگه جای درستی سکوت کنی، ناراحتی ها و کینه هارو از بین میبری...سر فرصت به توضیح مفهوم گل سرخ هم میرسیم...</description>
                <category>Ladyy_booker</category>
                <author>Ladyy_booker</author>
                <pubDate>Tue, 12 May 2026 00:30:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مجموعه داستان های آقای [اون]_قسمت اول: آقای [اون] اعصاب خورد کن</title>
                <link>https://virgool.io/@fatimah.mAk83R/%D9%85%D8%AC%D9%85%D9%88%D8%B9%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%D9%82%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%88%D9%86%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D8%A2%D9%82%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%88%D9%86-%D8%A7%D8%B9%D8%B5%D8%A7%D8%A8-%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%AF-%DA%A9%D9%86-ur7tr0aqwjor</link>
                <description>بزارید اینطور شروع کنم:حدود ۳ سال پیش از این روزی که دارم این متن رو مینویسم، یک مصاحبت نه چندان جذاب اما عمیق و طولانی و به حد زیادی خسته کننده داشتیم، با یک دوست (؟!)، بهتره بگم با یک همکلاسی.اگر قسمت های کلافه کننده و عجیب اون صحبت هارو کنار بگذاریم، چیزهای زیادی از این مکالمه آموختم و با چیزهای جدیدی هم آشنا شدم، از جمله همین فضا.قسمت هایی از اون مکالمه عجیب، طولانی و کلافه کننده رو در همون روزها نوشتم و مدام بدنبال فرصتی برای تدوین و انتشارشون بودم؛ بنظر میرسه الان که اتفاقا در اوج شلوغی کار و درس و.. هستم فرصت مناسبی برای بازنگری اون مکالمه و صحبت های رد و بدل شده با چاشنی نظرات خودم و پی‌نوشت ها باشه؛اگر اشتباه نکنم ترم سوم کارشناسی بودیم، داستان از اونجایی شروع شد که دوست من دعوت شد به یک مکالمه و از قضا من هم همراهیش کردم، ۳ نفر ادم حساس روی حضور در کلاس ها حدود بیش‌از ۱۲ ساعت درحال صحبت و نرفتن سر کلاس‌هاشون بودند!نظر کلی من درباره اونروز میشه گفت نگاهی کلیشه‌ای، عجیب و اعصاب خورد کنه؛ البته من معتقدم هر مکالمه‌‌ای، چه کوتاه و چه بلند، چه بی هدف و چه با برنامه‌ریزی و پرستیژ، اطلاعاتی به تو اضافه میکنه که شاید در اون لحظه به‌دردت نخوره، اما قطعا دونستن‌شون بهتر از ندونستن‌شونه...تصمیم داشتم یک اسم مستعار برای این همکلاسی انتخاب کنم اماااااا...واقعا اسمی به نظرم نمیرسه 🫤! باز هم بهش فکر میکنم که چه اسمی میشه براش انتخاب کرد.فعلا به همون آقای [اون] بسنده میکنم🙂دقیقا یادم نمیاد که کدوم حرف‌هاش رو اول زده تا بخوام به ترتیب بیان کنم و نظر بدم،با این حال از یه جایی شروع میکنم دیگه...آقای [اون] میگفت ادما x و y نیستند که توی معادله ها بگنجند، ادم‌ها در قالب سکوتند، روابط اجتماعی محدود به موج و سکوتند، میگفت از کمک کردن خوشش نمیاد، که ما اینجا نیستیم که بهم کمک کنیم، ما اینجاییم تا باهم جمله بسازیم، از کلمات جمله بسازیم، اعتقاد داشت که ادم ها در قالب جملات باهم زندگی و رفتار می‌کنند.میدونی؛ از نظر من اصلا رسالت انسان بودن یاد گرفتن شفقت، مهربانی و همدلیه؛ چرا کمک نه؟نمیدونم متوجه تضاد داخل صحبت های آقای [اون] هستید یا نه؟اگر ادم ها معادله ریاضی نیستند پس چرا به کمک کردن نه میگی؟شاید بهتر بود بجای واژه کمک از کلمه ترحم استفاده میکرد..از طرف دیگه، سکوت همیشه پاسخگوی نیاز انسان ها نیست، اتفاقا ادمی نیازمند شنیدن و گفتنه، ادمی نیازمند مکالمه‌ست، نیازمند روابطی که خارج از هر سلیقه و تفکری فقط به فرد اجازه شنیده شدن بده.این حجم تفکر سورئالی، اونم توی این اوضاع جامعه یکم غیر طبیعیه..ما اصلا توی این زمان و این شرایط اگر کمک نکنیم پس به چه دردی میخوریم؟شاید یکی بگه بحث، یاد دادن ماهیگیریه، نه ماهی گرفتن و دادن به ادما؛من در پاسخ میگم، یاد دادن ماهیگیری خودش یه نوع کمکه دیگه.بعد هم توی این شرایط خشکسالی، کی دیگه میتونه ماهی و ماهیگیری کنه؟توی این شرایط که آدم ها نیاز دارند به همدلی و محبت، تا کِی میخوای از منطق و کلمات و جملات حرف بزنی؟نمیگم منطق رو کنار بگذاریم؛ میگم حداقل توی این تنگنا فاصله قلب‌هامون رو کم کنیم، همدیگه رو در آغوش بگیریم و هرجا که تونستیم، دستی برسونیم و حال همدیگه رو خوب کنیم💕</description>
                <category>Ladyy_booker</category>
                <author>Ladyy_booker</author>
                <pubDate>Sun, 10 May 2026 16:40:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اقیانوس؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@fatimah.mAk83R/%D8%A7%D9%82%DB%8C%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%B3-vcgo2ozbf0ft</link>
                <description>این متن، جدید نیست؛ اما عمیقا به احوالات کنونی من نزدیک است:حال عجیبی دارمانقدر عجیب که حتی دربارش با خودم هم نمیتونم صحبت کنممیخوام حرف بزنم اما انگار مهر و موم کردن زبون صاحب‌مردموانگار قفل زدن به دوتا لبامبه زنجیر کشیدند حنجره‌موحالم مثل ادم درحال غرق شدنیه که آب توی مجرای تنفسی و دهان و بینی و گوش هاش جمع شده و دیگ توانی برای فریاد زدن، کمک خواستن و تقلا کردن واسه نجات نداره..من دارم غرق میشم و نمیتونم راجب این اقیانوسی که توش گیر کردم صحبت کنم..من دارم تقلا میکنم و با هربار تقلا کردن بیشتر به زیر آب کشیده میشم..دارم نفس کم میارمدارم ناامید میشماما ادامه میدمفرق من با ادمی که داره توی دریای واقعی غرق میشه اینه کهمن زیر این اقیانوس نمی‌میرم، فقط پایین میرم، بی‌تفاوت میشم، سنگدل میشم و یادم میره که بجز خودم باید بقیه ادم هارو هم در نظر بگیرم...می‌ترسم نکنه یه‌روزی به خودم بیام و ببینم از شدت بی‌تفاوتی آدمخوار شدم...من فقط دارم بی‌حس میشم، بی‌حال میشم؛ یادم میره باید حرف بزنم یادم میره باید ذوق کنم، یادم میره باید برای تنفس هوای تازه و خنک دم صبح نفس بکشمدستام دور گلوی روحم پیچیده شده و فشار بی‌امانش رو حس میکنم، دارم زیر خرواری از تنفر ها و سکوت ها خفه‌ میشم...دارم دفن میشم لابلای کلی بی‌تفاوتی، حبس میشم میون کلی ناخوشی، گیر افتادم وسط جایی، وسط آدم‌هایی، وسط شرایطی که متعلق به من نیست؛ که مال من نیست.. که من جایی بینشون ندارم...من دارم فرو میرم تو ژرفای اقیانوس بی‌تفاوتی، و این واقعا ترسناکه...!</description>
                <category>Ladyy_booker</category>
                <author>Ladyy_booker</author>
                <pubDate>Sun, 10 May 2026 02:10:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرثیه‌ای برای سوگ</title>
                <link>https://virgool.io/@fatimah.mAk83R/%D9%85%D8%B1%D8%AB%DB%8C%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D9%88%DA%AF-pv3gkptfdva5</link>
                <description>«تا حالا به عمق درد از دست دادن عزیز نگاه کردی؟وقتی بعد از خاکسپاری، باید برگردی توی همون خونه‌ای که شب قبلش کنار هم خوابیده بودید...وسایلش...لباس‌هاش...مسواکش...کفش‌هاش...تار مویی که توی شونه جا مونده...بوی عطرش...دست‌خطش...غذای مورد علاقه‌ش...عکس‌هاش...صداش...لعنت به تکنولوژی.لعنت به ویس‌هایی که ازش باقی مونده...لعنت به فیلم و عکس‌هاش...لعنت به آهنگ‌های مورد علاقه‌ش...به مکان‌های دوست‌داشتنی‌ش...لعنت به من که بعد از اون زنده موندم...لعنت به جای گرمِ لب‌هاش روی صورتم...***فقط خدا خبر داره از قلب اونی که این حس رو تجربه کرده...تا کی قراره یادت بمونه که یه عزیزی رو داشتی و حالا ازش فقط یه سنگ قبر یادگاری مونده؟کی قراره از لباس‌هاش دل بکنی؟ از قاب عکسش؟کی قراره پیرهن‌هاشو تا کنی، بچینی توی چمدون و روونه تنِ بقیه کنی؟کی قراره شماره‌شو از تو گوشیت پاک کنی؟اصلاً کی قراره دست از زنگ زدن بهش و درد و دل کردن برای بوق آزاد برداری؟چقدر طول می‌کشه تا با دیدنِ موردعلاقه‌هاش، دیگه یادش نیوفتی؟چند تا پنج‌شنبه و جمعه دیگه باید بگذره تا سر مزارش نری؟ تا این غصه سنگینِ عصر جمعه رو حس نکنی؟چقدر دیگه مونده تا با دیدنِ آدم‌ها کنارهم، زوج‌ها، خانواده‌ها، مادر و بچه‌ها... دیگه به یاد خاطراتِ از دست رفتتون نیوفتی؟قبطه نخوری برای نبودنش...برای زمان‌هایی که نبودی کنارش...برای روزهایی که دلش رو شکوندی...برای روزهایی که جواب تلفنش رو ندادی؟چقدر ترسناکه... چقدر عمر و زندگی ترسناکه...اینکه نمی‌دونی این ممکنه آخرین لحظات دیدارتون باشه...اینکه نمی‌دونی ممکنه بعد از این دعوا، بعد از این گریه‌ها، بعد از این آغوش، بعد از این قهقهه‌ها؛ برای همیشه از پیشت بره...و تا اخر عمر فقط همین دقایق آخر رو به یاد بیاری و حسرت بخوری که ای کاش تموم نمی‌شدند...***از نظر من، واقعاً خوش‌بحال اون‌هایی که واقعیت مرگ رو فهمیدند و باهاش کنار اومدند... پذیرفتنش و قلبشون رو آماده رو در رو شدن با مرگ کردند؛ مرگی که اجتناب‌ناپذیر، قطعی و بدون درمانه...و بَدا به حال من و تو که هر سوگ و فقدان قراره تَرکی غیرقابل ترمیم روی قلبمون باشه...بَدا به حال من و تو، که قراره تا آخر عمر لحظاتِ از بیمارستان تا غسالخانه و از غسالخانه تا قبرستان رو بیاد بیاریم و هر بار انگار که همین دیروز بود، اشک بریزیم و حسرت بخوریم...بدا به حال من و اشک‌های تمام‌نشدنی‌م...و بدا به حال تو و حسرت‌هایی که هیچ‌وقت برآورده نمی‌شن...»</description>
                <category>Ladyy_booker</category>
                <author>Ladyy_booker</author>
                <pubDate>Tue, 05 May 2026 18:10:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آقای ماه</title>
                <link>https://virgool.io/@fatimah.mAk83R/%D8%A2%D9%82%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D9%87-uiexydpjd6dg</link>
                <description>از آسمون گفتم برات؟از قشنگیاشآرامششآبی بودنشپرنده هاشستاره هاشابراشماه و خورشیدشگفتم برات از اون همه وسعتش؟گفتم از آرزوی دیرینه‌م برای ساختن یه خونه وسط ابرا؟برات گفتم از حس لذت بخش راه رفتن روی ابرا وسط خیالاتم؟گفتم از رنگ آبی آسمون بالای سرم که برای غرق شدن توش روح از تنم جدا میشه؟گفتم از دونه دونه ستاره هایی که با ذوق به چشمک زدن هاشون نگاه میکنم؟گفتم از حس آزادی پرنده هایی که میون آسمون بال میزنند و دل منو اسیر آزادیشون میکنند؟از عشق میلیون ها ساله آقای ماه به خانوم خورشید گفتم برات؟ از این داستان تکراری نرسیدن عشاق بهم دیگه...گفتم برات از دوده های تو دل این آسمون آبی که گاه و بی‌گاه نفسم رو تنگ میکنه؟از سیاهی شبش چی؟ یا از سرخی بغضش برات تعریف کردم؟از اینکه دوست دارم فقط و فقط با تو درباره این چیزا صحبت کنم چی؟ از این حرفی زده بودم؟ </description>
                <category>Ladyy_booker</category>
                <author>Ladyy_booker</author>
                <pubDate>Tue, 19 Aug 2025 04:44:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرا ببوس...</title>
                <link>https://virgool.io/@fatimah.mAk83R/%D9%85%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%A8%D9%88%D8%B3-xh32kjz7plxt</link>
                <description>میدونستی خیلی خوشگلی؟جمله‌ای که هیچوقت براش جوابی نداشتم.. نمیدونم چجوری باید جواب بدم؟بگم مرسی؟ چشمات خوشگل میبینه؟بگم میدونستم؟بگم ممنونم که به زیبایی هام توجه میکنی؟چی بگم؟چی بگم که حق مطلب ادا بشه؟کاش میتونستم حس واقعیم بعد شنیدن این جمله رو نشون بدم..اونموقع بود که از ذوق زیاد ذوب میشدم و گلگونی گونه هام تبدیل به گل های سرخی میشد که پر پر شده و روی سرت میریزه..اونموقع بود که میتونستی پروانه های توی دلم رو میدیدی که چه قشنگ مشغول بال زدن و رقصیدن شدند...شنیدن همین یک جمله کافیه تا بفهمم چقدرررر دلم برات تنگ شده بود و به روی خودم نمیاوردم..بفهمم که چقدر دوستت دارم! دیگه برام مهم نیست که بقیه چی فکر میکنند.. اون پیرمردی که رد میشه و زیرلب میگه استغفرالله یا اون خانم سی‌و چندساله که یاد حسرت های دهه بیست‌سالگیش میوفته..اون دختر بچه‌ای که ذوق میکنه از دیدن این صحنه و مادری که دست بچه رو میکشه دنبال خودش..از ذوق دیدنت هرآن ممکن بود قلبم از کار بیوفته..من دلتنگ و تشنه آغوش تو بودم و تنها راه این بود که تا آغوشت بال دربیارم و پرواز کنم!و اون لحظه...اون لحظه‌ای که تنم گره خورد به تن تو.. دستام حلقه شد دور گردنت!بينيم رو مجبور میکردم تا عمیق تر نفس بکشه و بوی عطرت جای اکسیژن رو توی ریه‌هام بگیره...قلبم تحمل این آرامش و هیجان یهویی رو نداشت و محکم به سینه میکوبید، انگار که بخواد قفسه‌سینم رو بشکافه و خودش رو مستقیم توی آغوشت جا بکنه..!تو چطور انقد عزیز شدی برام؟ چجوری عاشقت شدم؟وقتی جدا شدیم.. پشت در آسانسور که محو شدی...  اشک از گوشه چشمم چکید، اشکی که التماسش کرده بودم جلوی دیدن صورتت رو نگیره..فقط خدا خدا میکردم که به هق‌هق نیوفتم، من تحمل این فشار روی قلبم رو ندارم! مقنعه‌مو زیر بينيم کشیدم و ازش خواهش کردم که بوی تورو بده.. ولی خب...و نهایتا توی مغزم تکرار شد: مرا ببوس... برای آخرین بار.. تورا خدانگهدار ! که میروم به سوی سرنوشت...</description>
                <category>Ladyy_booker</category>
                <author>Ladyy_booker</author>
                <pubDate>Wed, 24 Jul 2024 12:31:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای تو</title>
                <link>https://virgool.io/@fatimah.mAk83R/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%88-mwp9fdy1gngt</link>
                <description>حدود ۷ ماه پیشینی دقیقا قبل از اینک رابطمون شروع بشه، هیاهوی صبر رو نوشتم...حافظه دوری، یاری نمیکنه که بیاد بیارم که گفتم این متن رو برای تو نوشتم یا نه...با اینحال الان میگم..من اون متن رو برای تو نوشتم‌، برای بلاتکلیفی بودن یا نبودن، بلاتکلیفی داشتن یا نداشتن، خواستن یا نخواستن..الان اما میخوام بنویسم..۷ ماه پیش این رابطه آغاز شد، آغاز تمام اولین تجربه ها و قشنگترین احساسات دنیا..شروع دوست داشتنی ترین اتفاقاتِ حتی سخت و تلخ و ناامید کننده‌ای که فقط کنار تو و برای تو بود که تحملشون کردم...این ۷ ماه پر فراز و نشیب و گاهی عجیب و غریب باعث شد تا نه‌تنها یک لحظه به علاقم شک نکنم، بلکه مطمئن بشم تو تمام اون چیزی هستی که برای تا آخر عمر نیازش دارم...الان که ۷ ماه از رابطمون و یکسال و ۲ ماه از اولین دیدارمون می‌گذره میخوام بهت بگم که، حاضرم با تمام سختی ها و نشدن ها و نرسیدن ها و تجربه های سختی که تا الان نداشتم، کنارت بمونم و با موهای سفید شده و پوست چروک افتاده و کمر خم‌شده، دست توی دست تو، تو کوچه پس‌کوچه های پر از خاطره قدم بردارم،شاید ۷ ماه مدت کمی برای این تصمیم باشه؛ اما...بعد از دیدن این‌روزها و این سختی ها، مطمئنم که توی انتخابم اشتباه نکردم..در نهایتنزار زمانی برسه که فکر کنم تمام این حس‌‌ها اشتباه بوده..همیشه بمونی برام پسرکم❤️‍🩹</description>
                <category>Ladyy_booker</category>
                <author>Ladyy_booker</author>
                <pubDate>Fri, 12 Jul 2024 03:00:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قشنگترین حس دنیا ( رندوم ترین عنوان ممکن)</title>
                <link>https://virgool.io/@fatimah.mAk83R/%D9%82%D8%B4%D9%86%DA%AF%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%AD%D8%B3-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7-%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%88%D9%85-%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-%D9%85%D9%85%DA%A9%D9%86-bk3wyocllwt2</link>
                <description>امروز فهمیدم من خوشبخت ترین و خوشحال ترین دختر دنیام...دقیقا جایی که از شدت اعصاب خوردی و گریه انگار که عقلمو از دست داده باشم، فهمیدم من واقعا واقعا خوشبختم و خدا همه‌جوره هوامو داره‌..امروز فهمیدم که ته همه ناامیدیام خدا وایساده و دستشو دراز کرده و نور امید زندگیمو بهم نشون میده...و اینبار، مثل همه این ۸ ماه و اندی؛تو شدی نور امید زندگیم.. دقیقا اونی که وقتی به ته خط رسیدم آغوشش میشه تمام امیدم برای ادامه دادن...کسی که با تمام بداخلاقیا و رفتارهای مزخرفم، با همه دلخوری هایی که براش ایجاد کردم و ناراحتیا، وقتی ازش میخوام کنارم باشه، سریع خودشو بهم میرسونه و انگار که تمام اون حرفا و اخلاقای بدردنخور رو یادش رفته و آغوششو باز میکنه برام..تو بهم ثابت کردی عشق واقعی چیزی بیشتر از یه علاقه خشک و خالیه‌..تو ثابت کردی تو انتخابم اشتباه نکردم...ببخشید اگه یه وقتایی زیادی غیرقابل کنترل و تحمل میشم..ببخشید بخاطر بعضی حرفا و رفتارام.. ببخشید که یه‌وقتایی دلتو میشکنم؛و مرسی... مرسی که با اینحال بازم دوسم داری...بازم هوامو داری..بازم کنارمی و آرومم میکنی...مرسی که بعد اون بحثا و گریه هام و حتی داد هایی که میزنم، بازم کنارمی، بغلم میکنی و با اون بوسه‌های گرمت روی گونه‌م غم رو از دلم میبری...نمیدونم چطوری ازت تشکر کنم بخاطر تمام اون لحظه‌های داغونی که برام قشنگشون کردی..میدونم که بداخلاقم، میدونم رفتار های کنترل نشده دارم..و نمیدونم یه آدم چقدر میتونه یه‌نفر رو دوست داشته باشه که تمام این اخلاق و رفتار ها رو نادیده بگیره و باز هم عشق بورزه ازت ممنونم قشنگترین حس دنیام❤️‍🩹</description>
                <category>Ladyy_booker</category>
                <author>Ladyy_booker</author>
                <pubDate>Fri, 12 Jul 2024 02:43:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هیاهوی صبر</title>
                <link>https://virgool.io/@fatimah.mAk83R/%D9%87%DB%8C%D8%A7%D9%87%D9%88%DB%8C-%D8%B5%D8%A8%D8%B1-gvm3xw6wvkqx</link>
                <description>توی یه بلاتکلیفی عاطفی موندمنمیدونم چی درسته و چی اشتباههنمیتونم حسم رو توصیف کنمیچیزی بین آرامش و بی‌قراری.. انگار که توی یه تخت گرم و نرم خوابیده باشی ولی ذهن مشغولت اجازه بستن چشمات رو صادر نکنه...بین یه دوراهی موندم که میتونم درست و غلط رو تشخیص بدم اما تصمیم گیری برام سخت تر از اونیه که فکرشو میکردم...انگار که یه بخشی از من فریاد میزنه برای انجام کاری که درسته و یه بخش دیگه خیلی ضعیف و آروم از من میخواد که کاری رو انجام بدم که درست نیست...بدی ماجرا اونجاییه که اون صدای آروم فریاد بلندتری سرم میزنه، انگار رسا تره، انگار که عمیقا وجودم رو احساس میکنه و ذره ذره همه روحم رو به سمت خودش میکشه و من رو آروم آروم توی خودش هضم میکنه، مثل این میمونه که تو از صدای رعد و برق نترسی اما از صدای نم‌نم بارونی که روی پنجره دلت میشینه وحشت کنی، استرس توی سلول به سلول بدنت بپیچه و نتونی روی ضربان قلبت کنترل داشته باشی، در عین حال اونقدر آروم باشی که بتونی بی دغدغه روی تخت دراز بکشی و با یه لبخند ملیح چشماتو ببندی و از افکار پرتلاطم رها بشی...مثل اینه که من توی یه چاه عمیق گیر افتاده باشم و از صدای فریادی که توی اون چاه میشنوم وحشت نکنم اما از صدای زوزه ضعیف باد بین سوراخ های توی دیوار اون چاه وحشت زده و هراسون بشم..نمیدونم باید چجوری توصیف کنم حالی که دارم روشاید بگنجه توی کلمات اما الان، ترجیه میدم لابلای سکوت خیالیم حبصش کنم.دقیقا مثل قلبم، که بدون توجه به تلاش های بی‌وقفه من برای زندانی کردن رازهام میخواد سینه‌م رو بشکافه و خودش رو از دست اون استخون های افقی قفسه سینه نجات بده و رازهایی که توی خودش گنجونده رو مثل پروانه‌هایی که از قفس رها میشن، توی آغوش جنگل سردرگمی ها به پرواز دربیاره.حس و حال عجیبیهدرواقع فقط میتونم بگم که، توی یه بلاتکلیفی عاطفی موندممیدونم چی درسته و چی اشتباهه، اما ترس از درخت‌های سربه فلک کشیده غرور بهم اجازه هیچکاری رو نمیده...</description>
                <category>Ladyy_booker</category>
                <author>Ladyy_booker</author>
                <pubDate>Fri, 01 Dec 2023 23:41:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انسانیت یا زنجیر های سنگین جنسیت</title>
                <link>https://virgool.io/@fatimah.mAk83R/%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86%DB%8C%D8%AA-%DB%8C%D8%A7-%D8%B2%D9%86%D8%AC%DB%8C%D8%B1-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D9%86%DA%AF%DB%8C%D9%86-%D8%AC%D9%86%D8%B3%DB%8C%D8%AA-awfrmy24rv99</link>
                <description>دیروز تاحالا فک میکنم چی میشد اگ ما آدما بدون نگاه جنسیتی کنار هم فقط زندگی میکردیم؟چی میشد اگه بجای دختر و پسر بودن، فقط آدم بودیم؟آدم‌هایی که تصمیم میگیرند بدون هیچ انتظاری و خواسته‌ای کنار هم دیگه فقط زندگی کنند.میدونم که خیلی سورئال فکر میکنم و بنظر میرسه دوستی دو جنس بدون دیدگاه غریزی و جنسی واقعا ناممکنه، ولی من دوست‌دارم درباره دوستی بدون چشم‌داشت صحبت کنم..ما ادم ها نیاز داریم تا حد زیادی از فضای جنسیت زده ذهنمون خارج بشیم، نیاز داریم از یاد ببریم که اشتراکاتی با میمون ها داریم، نیاز داریم یکم بریم جلوتر، با عقلمون فکر کنیم، با منطقمون معاشرت کنیم، از فضای قلبیمون بیشتر محافظت کنیم، کلید قصر دلمون رو دست هرکسی ندیم، باید بیاد بیاریم که این دل جای رژه رفتن هرکسی نیس، استراحتگاه آدما نیست که خیلی راحت بهشون اذن ورود بدیم!که خیلی راحت بعد ازینکه استراحتشون تموم شد بدون هیچ تشکری، تازه با یه پوزخند، از قلبمون برن بیرون و مارو با دنیای خاطراتشون و یادشون تنها بذارن...باید یاد بگیرم قلبم رو خاموش کنم اصلا..باید یاد بگیرم با عقلم جلو برم...باید یاد بگیرم هیچکس اجازه نداره قلب منو لگد کنه، قلب من جای هرز تابیدن ادما نیست، قلب من حرمت داره، قلب همه ادما حرمت دارهاما جدای از زن و مرد بودن همه نیاز داریم که با انسان بودنمون معاشرت کنیم، برای همینه که من عاشق روابط خانوادگی(تا حدودی)، روابط دوستانه و کاری هستم...توی اینجور رابطه ها ادم ها بزرگ میشن...ساخته میشن...تو اینجور رابطه ها مهم نیست که تو دختری یا پسر، صرفا دوتا انسانید که باهم صحبت میکنید، گپ میزنید، میخندید حتی گریه میکنید..توی تموم این زمان ها شماها فقط و فقط دو روح گاهی شاد، گاهی گریان و بعضی اوقات هم متفکر هستید...اما اگه یهو یکی ازین معاشرت ها عمیق تر شد.. اونقدر که بدون دادن کلید قلبت، از در و دیوار و پنجره ها نفوذ پیدا کرد چی؟ کاش فقط انسان بودیم...</description>
                <category>Ladyy_booker</category>
                <author>Ladyy_booker</author>
                <pubDate>Fri, 27 Oct 2023 19:20:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عضو نامنسجم خانواده نوشتن</title>
                <link>https://virgool.io/@fatimah.mAk83R/%D8%B9%D8%B6%D9%88-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%86%D8%B3%D8%AC%D9%85-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-%D9%88-%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85-igvujcymmfxn</link>
                <description>چجوری باید شروع کنم؟باید از خودم بگم؟از علاقه هام بگم؟از کارایی که انجام میدم بگم؟چجوری باید شروع کنم؟باید اول از اسم و سنم شروع کنم؟ اینجوری چه فرقی بین منو و کلیشه هاییه که ازون فراریم؟باید از علایقم بگم؟ پس چجوری دیگه بنویسم؟باید از کجا شروع کنم؟ ازینکه توی این چندسالی که عمر کردم چیکارا کردم؟ خب، اصلا مگه مهمه؟ چجوری باید شروع کنم؟...چطوره اینجوری شروع کنم؟:بعد خوردن میوه ممنوعه، بعد تبعید ادم و حوا به زمین، برای اینکه تنها نباشند خدا دوتا پسر بهشون داد، هابیل و قابیل، همه داستان این دوتا برادر رو شنیدند و نیازی به تکرار مکررات و گفتن قصه های قدیمی نيست...روند تنها نبودن انسان از لحظه پیدایش شروع شد.. اول آدم و سپس حوا...بعد آدم و حوا و سپس فرزندانشون...طی میلیون ها سال انسان و نه فقط انسان که همه موجودات عالم به قصد بقاء و تنها نبودن، زاییدند و جمعیت زمین رو به افزایش گذاشت...تا همین الان که حدود ۷.۸۸۸ میلیارد انسان روی این کره خاکی نفس میکشند...بین این ۷.۸۸۸ میلیارد نفر، یکیشون منم.. بلحاظ جنسیت فیزیکی و روانی دختر هستمتا این لحظه‌ ۱۹ بهار و تابستان و پاییز و ۱۸ زمستان رو دیدماز تابستان اولین سال تا ۱۹مین پاییزی که دارم طی میکنم به هرطرف سر چرخاندم کتاب دیدم و کتابخوان و عضوی پایدار اما نامنسجم ازین خانواده شدم...به طور ناگهانی نوشتن رو کنار گذاشتم و بطور ناگهانی تر تصمیم به شروع دوباره گرفتم..فعلا همین و تمام?</description>
                <category>Ladyy_booker</category>
                <author>Ladyy_booker</author>
                <pubDate>Sat, 21 Oct 2023 16:39:07 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>