<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های fatemeh.ahoonbar</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@fatious</link>
        <description>اقتصاد خونده ی پر دغدغه و یه ذره خسته</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 13:09:39</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/26992/avatar/bbNfqp.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>fatemeh.ahoonbar</title>
            <link>https://virgool.io/@fatious</link>
        </image>

                    <item>
                <title>میل به کنترل</title>
                <link>https://virgool.io/@fatious/%D9%85%DB%8C%D9%84-%D8%A8%D9%87-%DA%A9%D9%86%D8%AA%D8%B1%D9%84-dy83dkuwfb09</link>
                <description>من برای پیدا کردن کار مصاحبه‌های زیادی میرفتم و میرم. این _سخت‌گیر، بهانه‌جو، ایده‌آل‌گرایی_ یا هر اون چیزی که اسمشو میذارین، توی من زیاده. من نمونه بارز آدمی هستم که خدا و خرما رو باهم میخوام و حاوی این خبر ارزنده هستم که بر خلاف چیزی که میگن، گاهی میشه خدا و خرما رو باهم داشت. اما اون چیزی که این‌جا میخوام درباره‌ش صحبت کنم، درباره دفعاتی هست که خدا و خرما رو باهم نداشتم. از تجربه کاری‌های خدا و خرما نداشتن!تجربه کاری یکتوی مجموعه‌ای برای مدتی کار میکردم. به مدیر اون‌جا گفته بودن میتونی جمهوری اسلامی رو شبیه‌سازی کنی؟ گفته بود بله، چرا که نه؟! مجموعه‌ای ساخته بود با مازاد نفرات، اتلاف وقت و هزینه بسیار، تحمیل عقاید و ایجاد فضای خفقان و گاهی انواع آزارهای روانی و روحی و البته که از دید خودش مجموعه، مجموعه شاد و صمیمی و پرشوری بود و همه توی این مجموعه شاد بودن. کنترل غیر مستقیم و مستقیمی رو کار و عقاید افراد صورت می‌گرفت. هرچند وزن کنترل عقایدی بیشتر بود. تجربه کاری دومجموعه دومی که توش فعالیت میکردم، یادآور یکی از استادام بود و یاد و خاطره گرانقدرش رو واسه‌م زنده کرد. دوره ارشد ترم آخر یه درس داشتم که رفتم به استادش گفتم من میرم سرکار، اشکالی نداره که تکالیف رو بیارم و امتحان‌ها رو شرکت کنم ولی کلاس نیام؟ مشکلی پیش نمیاد؟ گفت نه چه حرفیه. اگه امتحاناتتو پاس بشی، قبولی.شاد و خرم، نمره امتحانات رو گرفتم، نمره تکالیف رو گرفتم ولی دیدم نمره حضور در کلاس رو یه درصد بالا در نظر گرفته و اونو صفر داده! بهش گفتم تو که دم از منش علی میزدی، این بود آرمان‌هات؟ بعدش فهمیدم متاسفانه منشش، عمر و عاص محوره!شرکت مذکور هم مثل این استاد بود. با خودشون میگفتن ما نوآوریم و بها میدیم به نیروی انسانی و میخوایم چنان روی ترند جهانی حرکت کنیم که بعد از مدتی ترند پشت سر ما حرکت کنه(مِن باب مبالغه) ولی مداوما رفتار، برخورد، خرده تسک‌ها، ساعات کاری و هر حرکت ریز و درشتی که امکان داشت عضله استخوان رکابیت تکون بخوره هم رصد می‌شد.تجربه کاری تجمیعیتجربه کاری تجمیعی(صرفا از این دو شرکت)، بهم میگه که خیلی از شرکت‌ها میل به کنترل درونشون بالاست و ارزشی به &quot;فردیت&quot; افراد نمیدن و گاهی کنترلگری رو با نظم ذهنیشون اشتباه میگیرن. فرض اینکه نظم میتونه کاری باشه یا نظم عقیدتی و یکدست بودن پرسنل مجموعه.این کنترل‌گری میتونه یه چیزعرفی اما ناخوشایند باشه مثل شرکت دوم که به ظاهر مشغول کنترل چیزهای عام و عادیه و میتونه مسموم و زشت باشه مثل شرکت اول که اعتقادی افراد رو کنترل می‌کرد.ماحصل این کنترل‌گری‌ها انزجار بچه‌ها و فرارشون از شرکت اول و رکود نیروها و مرداب شدن شرکت دوم بود.راستش از دید من، شرکت خوب شرکتی هست که مرزها و محدودیت‌های اصلی و خیلی مهم مشخص بشه و بعد از اون بشه راحت توش کار و فعالیت و &quot;زندگی&quot; کرد. حالا شاید خیلی‌ها (و یحتمل شرکت‌های مذکور)، کنترل و نظم رو با هم اشتباه بگیرن. در حالی که نظم یعنی همین که هدف کلی شرکت مشخص باشه در عین حالی که آزادی عمل هم توی اون تشویق میشه نه اینکه با چوب و تیکه‌پرانی و کنترل دقیقه‌هات، سعی کنیم نظم رو جاری کنیم. خیلی وقت‌ها قوانین دست و پاگیر، باعث از بین رفتن تلاش و شور آدم‌ها واسه رسیدن به هدف میشه. خلاصه که &quot;کنترل&quot; و روحیه &quot;کنترل‌گری&quot; نابودکننده‌ست، چه توی روابط کاری و چه توی روابط شخصی. واسه عاقبت به خیر شدن، نیروی خوب استخدام کنید، اعتماد کنید و بها بدین به آدم‌ها قبل اینکه مجبور شین بهای گزاف از دست دادنشونو بپردازین!پ.ن: هر زمان احساس کردین کنترل بهتر از نظمه و نتیجه کنترل، نظم هست؛ به مهاجرت پرنده‌ها توی مسافت‌های طولانی و نحوه کار کردن مورچه‌ها فکر کنین و ایمان بیارید که کنترل لازم نیست و چه بسا قلب مورچه‌ها رو هم بشکونه و کاری کنه اون‌ها هم دیگه متحدانه کار نکنن.</description>
                <category>fatemeh.ahoonbar</category>
                <author>fatemeh.ahoonbar</author>
                <pubDate>Sat, 17 Dec 2022 16:22:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فیفا 2021</title>
                <link>https://virgool.io/@fatious/%D9%81%DB%8C%D9%81%D8%A7-2021-wryhzxmdxw2y</link>
                <description>سوالی که همیشه مطرحه اینه که چرا فوتبال و گیم بین پسرا محبوب تر هست تا دخترا. من بارها بهش فکر کردم و خب دوس داشتم خط مشی فکری خودمو بنویسم:پارت 1 انسان ذاتا به &quot;محبوبیت&quot; و &quot;مورد تشویق واقع شدن&quot; علاقمند هست. تلاش برای رسیدن به نفر اول المپیاد ریاضی، تلاش برای تبدیل به محققی نمونه، تلاش برای نوازنده ای حرفه ای شدن، تلاش برای بهترین بازیگر تئاتر اکران شده و امثالهم. شاید بسیاری از انسان ها رو ببینیم که &quot;تلاش&quot; می کنند. برای کارمند نمونه شدن و &quot;مورد تشویق&quot; واقع شدند و نمی دونم چه تعداد از این آدم ها تلاش می کنن و تا آخرین قطره ی توانشون رو صرف بهبود اوضاع می کنن و اینکه جوابی برای سوال های بی پایان هستی پیدا کنن و چه تعداد تلاش می کنن برای بهتر دیده شدن و مورد تشویق واقع شدن!در حقیقت تو دنیای روان شناسا از این موضوع به عنوان &quot;مهر طلبی&quot; یاد میشه. مقداری هم بیماری محسوب میشه ولی من آدم های زیادی رو دیدم با این گرایش. گرایش به محبوبیت عام! به اینکه مورد تایید همه انسان ها واقع بشن. خوب یا بد، این موضوع وجود داره.پارت 2همیشه از تصویر تلویزیون خونه ما و یحتمل تمام خونه های ایرانی فوتبال پخش می شده، فوتبال مردونه! بسکتبال پخش می شده، بسکتبال مردونه! والیبال هم همینجور و همین طور فوتبال ساحلی. کشتی و تکواندو هم همینجور بوده.من تو دنیای کودکانه خودم، همیشه خودمو جای شخصیت اول بازی ها میذاشتم. علی کریمی که گل زد! عابدزاده که توپ رو گرفت و هر بازیکن خوب دیگه ی زمین که یک ورزشگاه واسش دست می زدن! حس قشنگی بود. محبوب شدن. تشویق شدن. مشهوریت همراه با محبوبیت.همینجور که بزرگتر شدم متوجه شدم من هیچوقت نمی تونم جای اونا باشم. نمی تونم تو دنیای مردونه وارد شم. شاید بتونم وارد دنیای فوتبال بانوان بشم و محبوب هم بشم ولی به جای تشویق یک کشور، تشویق تعداد اندکی رو دارم که لطف کردن و اومدن ورزشگاه که بازی بانوان رو هم ببینن. با هزاران محدودیت.اینجوری بود که هیچوقت &quot;فوتبال&quot; برای من مهم نبود. بسکتبال هم. والیبال هم. کشتی و جودو و تکواندو و فوتبال ساحلی هم. چون هیچوقت اون &quot;محبوب بودن&quot; رو بهم نمی داد. حس محبوبیت و مورد تشویق واقع شدن.حالا نتیجه این 2 پارت فکری من چی میشه؟!اینکه آدم ها با دیدن و بازی کردن(فیفا و پس و امثالهم) در حقیقت خودشون رو جای اونا میذارن. آدم هایی که موفقن. آدم هایی که دنیا اونارو تشویق می کنه و خب این عقده ی معروف شدن تو ورزش ها، به خاطر دلیلی که گفتم بین آقایون بیشتر بوده همیشه و فک می کنم واسه همینه که خیلی از پسرها موقع فیفا بازی کردن، بازی رو خیلی جدی تر می گیرن و خیلی براشون مهمه.آدمایی که رویاهاشون رو توی گیم دنبال می کنن و احساس برتری دارن. احتمالا هم جالبه. حس خوبی نیس؟ بازی آنلاین با یه نفر اون سر دنیا و بردن از اون و حس ناب مورد تشویق واقع شدن! </description>
                <category>fatemeh.ahoonbar</category>
                <author>fatemeh.ahoonbar</author>
                <pubDate>Thu, 10 Feb 2022 18:07:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فرهنگ تحمل</title>
                <link>https://virgool.io/@fatious/%D9%81%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF-%D8%AA%D8%AD%D9%85%D9%84-oeqhj6hwyoig</link>
                <description>خیلی از ماها توی روابطی هستیم که اون‌هارو دوس نداریم. در قالب رفاقت یا رابطه عاطفی. مشغول خوندن رشته‌ای هستیم که هر روز از خدا میخوایم که تموم بشه. کاری رو انجام میدیم که ازش لذت نمی‌بریم. همیشه این فرایند استعفا، مهاجرت، انصراف یا هرچیزی که منجر به رهایی ما بشه، سخته. سخته چون ما همیشه دنبال حاشیه امن هستیم و وقتی بهش رسیدیم دوس نداریم رهاش کنیم! از طرفی ما تو فرهنگی بزرگ شدیم که بهمون میگه تحمل کن. رشتتو دوس نداری؟ حالا 2 ساله! ازدواجتو دوس نداری؟ &quot;حالا بچه بیاد درست میشه&quot; یا &quot;اگه اون خوب نیس، تو خوب باش.بساز&quot; شغلتو دوس نداری؟ &quot;مهم اینه که حقوقش/مزایاش/بیمه/جاش/آدماش، خوبه&quot; جامعه همیشه مارو سوق داده به سمت تحمل. روزای بد رو تحمل کن، چون ساده‌تره. راستش واسه من هیچوقت اینجوری نبوده. همیشه کوله‌بارم رو دوشم بوده. چیزی که دوس نداشتم رو رها کردم و همیشه هم ضربه‌های شلاق انتقاد رو با پوست و گوشتم حس کردم و به جون خریدم. راستش خوشحالم. آدم خوشحال‌تریم نسبت به روزهایی تحمل! خیلی وقتا شاید ندونیم که داریم اینکارو می‌کنیم ولی میخوام تجربه شخصی خودمو در قالب راهکار بگم.پایش 10 روزهده روز به صورت مداوم حالتون رو نسبت به انجام کارها ثبت کنین. ببینین چند روزش واقعا خوشحالین از شغلتون. چند روزش واقعا حال خوبی داشتین تو رابطه‌هاتون. می‌تونین تو فاصله‌های زمانی یک ماهه، این ده روزه‌هارو تکرار کنین. اگه تعداد روزهایی که حالتون خوب نبود زیاد باشه، شاید باید تحمل کردن رو تموم کنین.اهداف صریحراستش خیلی تکراریه ولی دقیق بدونین چی میخواین. اگه دوس دارین کسب و کار بزرگی داشته باشین، شاید تحصیل تا دکترا خیلی هم بهتون کمک نکنه. حواستون باشه چی میخواین و نقشه راه رو قدم به قدم مشخص کنین و ببینین کدوم یکی از کارایی که انجام میدین صرفا به خاطر جبر جامعه و فشار اجتماعی ناشی از اون، توش گیر کردین. مثل کار کردن تو شرکت بزرگ و معروف وقتی هدفت بازیگر شدنه و می‌تونی مدتی تو شرکت کوچیکتری کار کنی و یحتمل به خاطر حرف مردم، دوس داری تحمل کنی!سوال خیلی خطرناک &quot;که چی&quot;از خودتون بپرسید &quot;که چی&quot;؟! دوس دارم زبان چینی یاد بگیرم که چی؟ دکترا بخونم که چی؟ تو رابطه بمونم که چی؟ سعی کنین جوابای قانع کننده پیدا کنین و به جوابای کلیشه‌ای رضایت ندین. نگید تو رابطه می‌مونم چون بچه دارم! میرم دانشگاه تا با سواد بشم! جواباتون قانع کننده باشه. مثل اینکه تو رابطه هستم چون احساس ارزشمندی بهم دست میده. چون روزهای زیادی بوده و هست که خوشحالم. چون عشق تو رابطمون جریان داره. درس می‌خونم چون میخوام استاد دانشگاه بشم. درس می‌خونم چون میخوام مهاجرت کنم. شغلمو ادامه میدم چون از کاری که انجام میدم لذت می‌برم. چون هر روز صبح با اشتیاق از خواب بیدار میشم که برم سرکار. چون بهم احساس ارزشمندی میده.جلو ضرر رو از هرجا بگیری، منفعته!خیلی وقتا حاضر نیسیم از رابطه بیام بیرون یا استعفا بدیم چون معتقدیم کلییی زمان گذاشتیم. این بدترین تفکر دنیاست. اینکه وسط راه ببینیم عه ما که می‌خواستیم بریم بهشت ولی این جاده جهنمه ولی بازم اصرار کنیم که حالا میریم، شاید راه فرعی‌ای چیزی پیدا شد، تفکر اشتباهیه. شاید فردا نباشی بدون اینکه لحظه‌ای لذت برده باشی از زندگی.خلاصه که این تجربیات من بود. یادمون باشه طلاق گرفتن، رها کردن، استعفا دادن، انصراف دادن و چیزای این مدلی؛ کار زشتی نیست و اینکه بقیه دوس دارن که مارو تو همون قالب ببینن دلیل نمیشه که ماهم همون مسیر رو بریم صرفا واسه در امان موندن از حرف مردم.</description>
                <category>fatemeh.ahoonbar</category>
                <author>fatemeh.ahoonbar</author>
                <pubDate>Thu, 09 Sep 2021 04:36:37 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روانکاوی قند و نبات</title>
                <link>https://virgool.io/@fatious/%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%DA%A9%D8%A7%D9%88%DB%8C-%D9%82%D9%86%D8%AF-%D9%88-%D9%86%D8%A8%D8%A7%D8%AA-cf2e8mdbicfo</link>
                <description>سه ماه گذشته رو تو یه شرکت خوب کارآموزی می‌کردم. چون نمی‌دونم آدم‌های اونجا دوس دارن که اسم شرکتشون فاش بشه یا نه، بهشون میگم شرکت&quot;قند و نبات&quot; :))داستان از یه جای خیلی ساده شروع شد. یه شب تو گشت و گذار با یه دوست، بهم گفت که شرکت قند و نبات داره کارآموز می‌گیره و اعتقاد داشت که برو و اونجا مشغول شو. اونجا احتمالا خیلی سخت برات خواهد بود ولی استانداردهای زندگی و کاریتو می‌بره بالا. گفتم نمی‌تونم و نمی‌رسم و تمایل ندارم برم جایی کارآموزی. مقداری دیرتر که برگشتم خونه، لینکدین شرکت رو چک کردم و وسوسه شدم که رزومه بفرستم.چند روز بعد تماس گرفتن برای مصاحبه. خوشحال شدم. زنگ زدم به دوستم و خوشحالیمو شریک شدم. احساس می‌کردم تا همین‌جا هم کافیه برام. واقعا قصد نداشتم برم و خب تایم کاری خودم هم اجازه نمی‌داد. از طرفی هزینه‌های زندگیم اینقدری بالا بود که نتونم برم کارآموزی!مصاحبه من نسبتا طولانی و سوزناک بود. مقداری استرس طبیعی داشتم و خب مقداری هم نمی دونستم حتی برای چه پوزیشن و برای چه کاری دارم مصاحبه میدم!آقایی که باهام مصاحبه کردن ازم پرسیدن که چقد درباره شرکت قند و نبات و این دوره می‌دونی و من گفتم هیچی! اینقد این جوابم عجیب بود که ازم پرسیدن شما اگه جای من بودی الان چه احساسی داشتی؟ :))راستش کلا به صداقت اعتقاد دارم: )) یه سری سوال می‌پرسیدن که دوس نداشتم جواب بدم و فکر می‌کردم به میزان کافی جوابم درست نیست! روند مصاحبه جوری بود که در انتها همینجور که عصبانی بودم که حالا درسته نمیخوای بری اونجا ولی چرا یه تصویر احمقانه ساختی از خودت؛ با خودم گفتم مشکلی نیست، تجربه میشه برات.یه مدت بعد تماس گرفتن. از بین خیل عظیمی آدم، فقط چند نفر محدود رو انتخاب کرده بودن. نمی دونم منی که نمی‌خواستم برم چرا اینقد خوشحال شدم! زنگ زدم و خوشحالیمو با همه تقسیم کردم.روزی که بهم اطلاع دادن که می‌تونی از فلان روز بیای، بهم گفتن که شنبه ساعت 10 بیا. فقط یادت باشه این حوالی ترافیک زیاده و سعی کن حواست به این موضوع باشه.روز شنبه کلی زودتر آماده شدم و همینجور که توی مپ بهم نشون می‌داد که فقط 30 دقیقه راه داری، از حدود 1 ساعت قبل راه افتادم و هزاران هزار تومن پول اسنپ دادم. به شکل زیبایی، حدود ساعت 10.20 دقیقه رسیدم! (واقعا به گوگل مپ اعتماد نکنید).احساس می‌کردم نهایت وجهه زشتمو به نمایش گذاشتم: ))خلاصه که روز کارآموزی منم شروع شد.اون روز تو یه فضای عجیب بودم. تو شرکت قند و نبات، همه‌چی قند و نبات‌طور بود! مدیر شرکت برامون صحبت کرد. اساس صحبت‌هاش در خصوص شرکت و ارزش‌ها بود! چه عجیب!مدیر شرکت ازم پرسید درباره شرکت قند و نبات چه فکری می‌کنی؟ گفتم استانداردترین شرکت قند و نبات فروشی تو ایرانه! اونم گفت البته به حرف! هنوز ندیدی که. چه عجیب‌تر و چه متواضعانه!تو اون روز همه‌چی عجیب بود. آدما خیلی مهربون بودن. خیلی احترام میذاشتن بهم و به طرز خیلی عجیبی درکت می‌کردن!راستشو بگم؟ چه فکری می‌خواستین بکنم؟ اگه مغزمو یه قابلمه در نظر بگیریم و رشته‌های افکارم رو ذرت‌؛ بعد از سپری شدن اون روز، واسم اینجوری بود ک همه ذرتا بالا پایین می‌پریدن و می‌گفتن&quot; اینا همش دروغه، فیکه&quot;.چند روز ابتدایی گذشت و منم همچنان گارد همیشگی خودمو نسبت به تمام چیزای جدید دنیا داشتم. فرهنگ جدید که اصلا واسم قابل تحمل نبود!درک نمی‌کردم چرا خانم فلانی وقتی یه سریا تو جلسه هستن، بیاد درو وا کنه و سلام کنه و بعد بپرسی خب کارت چیه و اونم بگه هیچی و می‌خواستم سلام کنم فقط! خیلی عجیب بود برام که همه موقع اومدن و رفتن، اتاق به اتاق به هم سلام و خدافظی می‌کردن. عجیب بود برام که مدیر مجموعه لپ‌تاپشو برمیداره و میاد تو مجموعه کنار همه کار می‌کنه. حجم فیدبک‌هایی که بهت میدن و فیدبک‌هایی که درباره خودشون دریافت می‌کنن هم قابل تامل بود. آدمای اونجا حتی ادبیات مخصوص خودشون رو داشتن. هیچوقت بهت نمی گفتن برو فلان تغییر رو ایجاد کن، می‌گفتن اگه فلان چیز هم به این فایل اضافه بشه،&quot;اتفاق خوبیه&quot;. تمام صحبتاشون در راستای اینه که تورو بهبود بدن ولی خدشه‌ای به احساساتم وارد نکنن:))بعد از اینکه دوره تعجبم گذشت و وارد دوره پذیرش شدم، از همه‌چی اونجا لذت می‌بردم. تو زندگی روزمره و عادیم من شبیه یه جوجه تیغی بودم که همیشه تو جامعه احساس خطر کرده و تیغاشو وا کرده و شرکت قند و نبات، نماد آرامشه و اونجا می‌تونم راحت و آزاد و رها باشم و تیغارو جمع کنم: )محیط اونجا و آدماش و همینجور ورکشاپ‌ها و تلاشاشون، مث چندین جلسه روانکاوی عمیق بود. تلاش برای بهبود تو، التیام زخم‌هات و آموزش مهارت‌های جدید.من تو شرکت قند و نبات چی یاد گرفتم؟اولین چیزی که یاد گرفتم، پذیرش خودم بود. پذیرش ضعف‌ها. من همیشه در حال فرار بودم. از صحبت کردن تو جمع، از بیان ایده‌هام، از پذیرش فرهنگ جدید، از ارتباط با آدما حتی. معتقد بودم &quot;من دوست ندارم&quot; و انجام نمیدم. ولی داستان عمیق‌تر بود. من فرار می‌کردم. دوس داشتم وجهه قدرت خودمو حفظ کنم و می‌گفتم &quot;دوست ندارم&quot;. اونجا با ملایمت و مهربونی، مث آدمی که از ارتفاع می‌ترسه، دستتو می‌گرفتن و از روی پل رد می‌کردن و بهت می‌گفتن ببین، ترس نداره.یادمه دفعه اولی که قرار بود پروژه‌ای رو پرزنت کنیم، مطمئن بودم که من اون کار رو نخواهم کرد. اطمینان داشتم یکی دیگه از اعضای گروهم اینکارو می‌کنه. دفعه دوم و سوم هم همینجور. متاسفانه هرچقدرم که آدما فرار کنن، بازم محشر کبرایی هست. رسیدیم به ارائه‌های فردی. راه فراری نبود. ارائه دادم. عالی بودم و همه ایستاده برام دست زدن؟ نه! ولی پذیرفتم! پذیرفتم که میشه معمولی بود و نمرد! مهم این نیس که عالی باشی، مهم اینه که رشد کنی. تو ارائه گروهی بعدی، به هم تیمیم گفتم که بیا 2تایی ارائه بدیم. دیگه می‌تونستم استقبال کنم. استرسم خیلی کم باشه. می‌تونستم گاهی تو مکالمه‌ها و بحث‌ها شرکت کنم و همه اینا دستاورد‌های بزرگی بود برام. شاید سال‌هاست که غول کمال‌گرایی درونم رو نتونسته بودم رام کنم.آموزه‌های من از اونجا، یه دنیاست. هر لحظه رفتار مدیر شرکت قند و نبات هم درس بود برام. میزان شوخ طبعی و جدی بودن، میزان صمیمیت و حفظ فاصله و همه رفتاراش به جا و به اندازه بود. رفتار‌های من مث غذایی بود که یه آدم ناوارد پخته. یه روز نمکش زیاده و یه روز یادش رفته زردچوبه بریزه و یه روز برنج شفته شده! نحوه رفتار مدیر شرکت قند و نبات مثل بهترین غذا تو بهترین رستوران‌های دنیاست. با هر قاشقی که می‌خوری، مدهوش میشی و میگی چطور میشه همچین چیزی پخت آخه!نمی‌دونم اونجا خواهم موند یا نه ولی این تجربه‌ای بود که خیلی حیف می‌شد اگه به اشتراک نمیذاشتم و دوس دارم بگم با تجربه‌ها متعددم تو شرکت‌های مختلف و حوزه‌های مختلف، کاش یکی از این شرکتا ذره‌ای از تخصص، فرهنگ سازمانی و محبوبیت شرکت قند و نبات رو داشتن.همین.</description>
                <category>fatemeh.ahoonbar</category>
                <author>fatemeh.ahoonbar</author>
                <pubDate>Sat, 07 Aug 2021 22:21:33 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>علم یا فخر؟</title>
                <link>https://virgool.io/@fatious/%D8%B9%D9%84%D9%85-%DB%8C%D8%A7-%D9%81%D8%AE%D8%B1-volciphnic5n</link>
                <description>1. پیامی از دوستم دریافت کردم مبنی بر اینکه &quot;کسیو می شناسی پروژه متلب انجام بده؟&quot; به چند نفر که می شناختم پیام دادم و خب بهم گفتن مگه کسی با متلب هم کار می کنه دیگه؟ الان همه رفتن سمت R و python. به دوستم اطلاع دادم و اونم گفت می دونم ولی دانشگاه ازمون متلب میخواد.2. دوست عزیزی که خیلی از دکترا خوندن شاکی بود رو مواخذه کردم که چرا دکترا می خونی پس؟ گفت برادر دوقلویی داره که دکترا داره و ترس از اینکه بچه هاش تو آینده اونو مورد قضاوت قرار بدن و یا احساس کمبود کنن، باعث میشه که دکترا بخونه.3. با دوست مهربون دیگه ای صحبت می کردم و می پرسیدم از ارشد خوندن راضیه؟ می گفت وقتی همه لیسانس دارن و لیسانس شده مث دیپلم، خب خوبه که ارشد دارم.دانشگاه عقب مونده! دانشگاه نه تنها از آموزش مطالب علمی به دانشجوها بلکه از تربیت و پرورش آدم ها هم عقب مونده.اینا گوشه ای از دلایل مردم برای درس خوندن هست و این ناراحت کنندس. ناراحت نیستم برای بعد علمی کشور و ناراحت نیستم برای اینکه افرادی دکتر و متخصص این جامعه میشن که ذره ای علاقه خالص به تحصیل ندارن، ناراحتی من از بابت رنج آدمی هست. محدودیت هایی که برای خودمون تعیین می کنیم، اندازه ها و معیارهای عجیب و غریبی که خودمون واسه خودمون قرار میدیم و با اونا خودمونو به دام میندازیم و همدیگه رو قضاوت می کنیم.دکتر امینی استاد دانشگاه تهران تازگیا یه مصاحبه جالب داشته که بریده هایی از اونو میخوام بنویسم.دکتر امینی میگه: برخی از دانشجوها فقط به علت دست یافتن به موقعیت اجتماعی بالا وارد دانشگاه می‌شوند و باید گفت که این موضوع یک خطای خطرناک است که معضلات جدی را در جامعه به وجود می‌آورد، چراکه دانشگاه برای این هدف ساخته نشده بلکه انگیزه اصلی از ساخت دانشگاه‌ها ترغیب جوانان علاقه‌مند و جویای علم به تحصیل است.در هیچ جای دنیا صد درصد فارغ التحصیلان دبیرستانی وارد دانشگاه نمی‌شوند و شاید حداکثر ۲۵ تا ۳۰ درصد از آنان علاقه به تحصیل داشته باشند. طبق آخرین آمار‌ها در کشور‌های پیشرفته این رقم به حداکثر ۱۰ درصد رسیده و مابقی آنان به دنبال کار و زندگی هستند بنابراین ورود همه دانشجویان به دانشگاه علی رغم مشکلات جدی باعث کاهش سرانه مطالعه کتابخوانی می‌شود.او با بیان اینکه طراحی نظام آموزش عالی دانشگاه‌ها به سمت کتاب نخواندن دانشجویان سوق داده شده است، تاکید کرد: امروزه دانشگاه‌ها درصدد هستند تا به اجبار دانشجویان و استادان به جای مطالعه کتاب وقت خود را به مقاله نویسی و کتاب سازی صرف کنند، این موضوع برای آنان امتیاز دارد. برخی از دانشگاه‌ها حتی دارای کتابخانه مرجع هم نیستند و همین عامل باعث ایجاد مشکلات جدی می‌شود که نیاز به کمی تفکر دارد.امینی با بیان اینکه دانشگاه‌های ایرانی باید محدود شوند تاکید کرد: دانشگاه‌ها باید تنها به پذیرش ۲۰ تا ۳۰ درصدی دانشجویان علاقه‌مند به تحصیل اقدام کنند چرا که خیلی از افراد انگیزه‌ای برای درس خواندن ندارند و با ورود به دانشگاه تنها عمر خود را هدر می‌دهند. این عامل هیچ مشکلی ایجاد نمی‌کند اما برخی از افراد قبول نشدن دانشجویان به دانشگاه را تنها به علت کم هوش بودن آنان اختصاص می‌دهند.راستش من خیلی دوست دارم معیار آدما عوض شه، دوست دارم دانشگاه جای بهتری برای تحصیل و یادگیری باشه، دوست دارم آدما خردمند باشن نه با سواد. نمیگم &quot;امیدوارم&quot; چون چیزی که ترسیم می کنم شبیه یه آرمان شهر هست ولی خب قلبا دوست دارم که این اتفاق بیفته.یادمون باشه که جایگاه ودمون رو تو این دنیا پیدا کنیم و جایگاه ما مدرک ما نیست.جایگاه ما حرف مردم نیست!</description>
                <category>fatemeh.ahoonbar</category>
                <author>fatemeh.ahoonbar</author>
                <pubDate>Sun, 31 Jan 2021 21:00:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خمیدگی مکان زمان</title>
                <link>https://virgool.io/@fatious/%D8%AE%D9%85%DB%8C%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%85%DA%A9%D8%A7%D9%86-%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-mpvfvaothm2t</link>
                <description>زمانفکر می کنم حدودا 15 ساله بودم که دوس داشتم برم و یه ساز یاد بگیرم. مثل اکثریت آدما تمایل من هم به پیانو بود( اینکه من به پیانو علاقه داشتم یا یک قسمت از یک زندگی لاکچری هم هنوز موضوعی هست که بر خودم و دیگران پوشیدس). اون زمانا طی مشورت با افراد خانواده و دوستان همیشه به این نتیجه می رسیدم که &quot; دیره&quot;. آدم هایی تو موسیقی سرآمد میشن که از کودکی شروع کرده باشن. متاسفانه این رویه برای کلاسای ورزشی مختلف هم تکرار شد. اون روزا برای هرچیزی دیر بود. 2.مکان1 ماه قبل با دوستی ملاقات داشتم، بسیار زیرک و خلاق. سرآمد در رشته خودش و آدمی با سواد. این آدم تا یک قدمی اپلای رفته بود. تافل و جی آر ای رو گرفته بود و یهو استاپ شده بود. و الان نه تنها نمی خواست بره شیکاگو! بلکه تو یه شهر کوچیک نشسته بود. دلیلش چی بود؟ می گفت من روزها تلاش کردم و خودمو آپدیت کردم و مقاله نوشتم و می خواستم که برم و اینقدر بزرگ بشم که توی حوزه ی خودم، کتابام رفرنس بشن. ولی خب متاسفانه وقتی مقالشو فرستاده، استادای اونور آب بهش گفتن خیلی عقبه و این چیزایی که میگی خیلی منسوخ شدس.  دوستم می گفت با خودم منطقی فک کردم. من توی کشوری رشد کردم که خیلی از امکانات رو نداشتم و من باید بپذیرم که &quot;نمی تونم&quot; آدم بزرگی بشم. دلایلی داشت مبنی بر اینکه اگر آدم هایی از ایران رفتن و خیلی موفق شدن، واقعا محیطشون فرق داشته و محیط خیلی مهمه. شاید من و دختر آقای وزیر و دختر فالگیر محلمون هر سه تامون بخوایم بریم از ایران، ولی دختر وزیر رانت داره، من باید برای رسیدن به خواستم بجنگم و احتمال رفتنم 50-50 هس و  دختر فالگیر محلمونم باید واسه بقا بجنگه و احتمال رفتنش 5 درصده. 3.زمان و مکان شده توی زمان و مکان نامناسب گیر کرده باشین؟ تو ذهنتون دنیاها باشه ولی تو قفس مونده باشین؟ یا موقع فرار از قفس لای در گیر کرده باشین و جون بدین؟ زندگی من شبیه این شده. شرایط و حوادث منو قرار داده بین یک خوددرگیری بزرگ.  روزها جنگیدم با مغزم. همیشه به من می گفت دیره. هنوزم میگه. انجام هرکاری واسه من اگه از تایم مقرر شده ی جامعه و عرف یه مقدار تخطی می کرد، مغزم داد می زد که دیره! که نتیجه نداره! ولی همه ی تلاشمو کردم که بگم اینجوری نیس.  ولی الان جاییم که انگاری برای هرچیزی دیره. برای اصلاح، برای فرار... ذهنم درگیر زمان و مکان شده. نمی دونم خودمو بیشتر تکون بدم و از قفس بیام بیرون یا یه قدم برگردم عقب و بشینم تو محیط امن خودم. فارغ از هیاهوی بیرون. فارغ از زندگی.</description>
                <category>fatemeh.ahoonbar</category>
                <author>fatemeh.ahoonbar</author>
                <pubDate>Sat, 27 Jun 2020 19:22:06 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من و گنجشکهای خونه، غصه خوردن عادتمونه</title>
                <link>https://virgool.io/@fatious/%D9%85%D9%86-%D9%88-%DA%AF%D9%86%D8%AC%D8%B4%DA%A9%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%BA%D8%B5%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D8%B9%D8%A7%D8%AF%D8%AA%D9%85%D9%88%D9%86%D9%87-uqiuodb6eyeb</link>
                <description>دکتر شاکری از استادان بسیار باسواد و اقتصاددان متواضع و مطرح ایران هست. کتاب هاش و کلاس هاش سرتاسر نکات آموزنده هست. اولین باری که با ایشون برخورد داشتم تو دفترشون، رفتار متواضعشون واقعا آدم رو مجذوب می کرد. آدم دغدغه مندی هست و بسیار دلسوز. چند دقیقه ای که پیششون بودم، گفتن که سال هاست که مریضم و غصه ی اقتصاد ایران داره منو مریض می کنه. فکر به آینده این اقتصاد، اجازه نمیده شبا بخوابم. منم جهت همراهی کردن سری تکون می دادم و لبخند می زدم. ولی حقیقتا با خودم فک می کردم حالا اینقدم بزرگنمایی نداره دیگه!ولی انگاری آدم هرچی بیشتر می دونه، بیشترم عذاب می کشه. این روزا با افزایش تورم، درد منم بیشتر شده و بله، منم دیشب رو نتونستم بخوابم! (اصلا ادعای باسوادی ندارم و واقعا رااااه دارم تا اقتصاددان شدن، ولی خب ی سری چیزا رو متوجه میشم).از مهم ترین تبعات تورم همین شکاف بزرگی هست که بین طبقات ایجاد میشه. جامعه شده قشر سرمایه دار که همون قانون گذارای عزیز هستن و از این وضع سود می برن و قشر ضعیف. ارزش ریال اینقدر پایین اومده که باید باهاش خداحافظی کرد و عملا پول الان خیلی داغ شده: )) پول از بازار میره به بازار دیگه واسه کسب سود. هرچند توصیه من اینه ک پول رو تبدیل به دارایی کنین. جا داره تاکید کنم مواظب بورس هم باید بود. عامه ی مردم که وارد این بازار شدن خیلی خوشحالن. هم به خاطر سود خودشون و هم به خاطر اینکه فک می کنن دارن به تولید کمک می کنن!! ولی حقیقت ماجرا اینه ک توی بورسِ الان، کارخونه ی 1 میلیاردی ارزشش شده 10 میلیارد. مردم سهامشو خریدن ولی حقیقت امر اینه ک سهام اصلی رو همون اولیا خریدن، ینی اگه چندتای اول سهمشون رو بفروشن، ارزشش سقوط می کنه و عملا نفرات اخری که سهام این کارخونه رو خریدن، هوا خریدن نه سهام! و فقط تو ضررن. پس لطفا مواظب بازارایی که دولت می تونه اینقدر توش مداخله کنه، باشین(اینا رو با اطلاعات محدودم درباره بورس میگم؛ تصمیم با خودتون).اگه روند همین جور ادامه پیدا کنه که یحتمل ادامه پیدا می کنه با این حجم از درایت در اداره ی کشور، نیروی کارِ ارزون بهترین راه دولت برای بقا هست. ینی بهترین راهِ پیشِ روی دولت برای کم کردن هزینه های تولید همینه. ینی شما باید مدرک و تخصصتون رو بکشین رو سرتون و ک*ن ها بدرین برای زنده موندن.خلاصه ی حرفم اینه که ریال نگه ندارین تو خونه و قدر امروزتون رو بدونین و امید ندارم ولی دوس دارم سال دیگه این موقع اوضاعمون بدتر نشده باشه (چقد تراژدی نوشتم ولی حقیقی بود متاسفانه.)پ.ن 1: دوست عزیزی دارم که تو حوزه بازار های مالی سرآمد شده. وقتی که باهم صحبت می کنم بسیار معمولی و عادی وقت می گذرونیم ولی همین که بحث بازار میشه یا سوالی ازش می پرسم، جهت جامع جواب دادن پرسش من، ویس میدن و همیشه لفظ صحبتش تو اینجور مواقع یه لحن بسیار رسمی و مودبانه میشه. لبخندی به لبای من میاره ولی جالبه. همچنین وقتی من توییتر فعالیت داشتم همیشه یه نقد وارد بود از جانب آشنایان که چرا آدمی که دوس داره تو محافل بزرگ قدم بزنه، لحن صحبتش مشابه افراد 16 ساله ای هست که رپ هم گوش میدن حتی!( هرچند که هنوزم رپ گوش میدم: )) ). اینارو گفتم که بگم قالب هارو دوس ندارم. من اینجوری صحبت نمی کنم که متفاوت باشم، یا من رسمی صحبت نمی کنم که مورد پسند عامه ی مردم باشه، لحن صحبت من اینجوریه چون من اینجوریم! من آدمیم که اقتصاد رو دنبال می کنه، آرزوهای بزرگ داره، رپ گوش میده، کتاب می خونه و می رقصه. معمولا اینا رو تفکیک می کنیم واسه آدم های مختلف ، شما یا باید مودب و کتابخون و باهوش باشی یا یه آدم لاتی که موسیقی زیرزمینی گوش میده می رقصه و نهایتا باید بره یه کافه تاسیس کنه. ولی خب میشه یک نفر مخلوطی از این ویژگی هارو داشته باشه و آسمون هم به زمین نیاد: ))پ.ن 2: می خواستم عذرخواهی کنم که پی نوشت اولم طولانی شد: ))))))</description>
                <category>fatemeh.ahoonbar</category>
                <author>fatemeh.ahoonbar</author>
                <pubDate>Thu, 25 Jun 2020 17:49:32 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بهشت سوداگری</title>
                <link>https://virgool.io/@fatious/%D8%A8%D9%87%D8%B4%D8%AA-%D8%B3%D9%88%D8%AF%D8%A7%DA%AF%D8%B1%DB%8C-mgejdw0jepxt</link>
                <description>اولین کاری که یک نظام سرمایه داری با شما می کنه چیه؟ اینکه پول رو تبدیل به هدف می کنه و صفرهای جلوی حسابتون براتون خیلی مهم میشه.این روزا، شدیدا شاهد همچین چیزی هستیم. افرادی که تمام مدت به خرید و فروش تو بازار بورس، طلا، سکه، دلار، ماشین، بیت کوین و ... مشغولن. در حقیقت پول و دلالی اصلی ترین هدف جامعه شده. خود واژه ی &quot;کار&quot; از بین رفته و افراد درگیر سوداگری و دلالی شدن.قطعا این روند برای خیلی از مردم لذت بخشه. برای حجم عظیمی از مردم. این روزا با مثبت بودن سراسری بورس و تمام بازار ها، مردم بدون کار کردن پول در میارن به زعم خودشون. اینجوری میشه که مفهوم مدرک و سواد و تلاش از بین میره. شما می تونی بدون سواد مالی وارد بازار سرمایه بشی. می تونی بدون هیچ تخصصی و با دلالی، ماشین بخری و بفروشی و پولدار باشی. توی سال ها ما شاهد این موضوع بودیم و هیچوقت نمیشه منکر روحیه سوداگری مردم شد. ولیکن این روزا، سوداگری مفهوم دیگه ای پیدا کرده و عامه ی مردم رو درگیر کرده: ))))تو این شرایط، تمام سرمایه گذارها هم تمایل به سرمایه گذاری تو همچین بازارهایی دارن و کسی سرمایشو برای تولید خرج نمی کنه. به همین منوال شاهد ورشکستگی پی در پی تولیدی ها و بنگاه ها میشیم و کاهش اشتغال و افزایش بیکاری و بالطبع همه این ها فقر و مهاجرت رو به همراه داره و به همین سادگی، مرگ یک ملت و کشور رو می بینیم. همیشه از مسئولین نالیدیم، اینبار از مردم! شاید بگید رفتار امروز، واکنشی به به سیاست های غلط هست که باید عرض کنم سیاست های امروز و غلط دولت و رفتار ملت، کاملا یک لوپ هست. دقیقا مشخص نیس کی اینهمه فساد و اشتباه رو شروع کرده، ملت یا دولت! ولی خیلی مشخصه که همه باهم داریم به قهقرا میریم و عاجزانه دوس دارم بگم فکر می کنم دیگه امیدی نیس. اگه دستتون می رسه خودتونو نجات بدین از اینجا:))) </description>
                <category>fatemeh.ahoonbar</category>
                <author>fatemeh.ahoonbar</author>
                <pubDate>Wed, 10 Jun 2020 12:36:31 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شرکت های خصوصی عجیب و غریب!</title>
                <link>https://virgool.io/Bartarinha/%D8%B4%D8%B1%DA%A9%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D8%B5%D9%88%D8%B5%DB%8C-%D8%B9%D8%AC%DB%8C%D8%A8-%D9%88-%D8%BA%D8%B1%DB%8C%D8%A8-qrjyuvsfmnmn</link>
                <description>یه موضوعی که مدتی هست ترند شده، استخدام نیروی کار توی شرکت های خصوصی و پرداخت نکردن حقوقه! اینقدر این موضوع جالب و روتین شده که تو آگهی های شغلی اخیر، پرداخت به موقع حقوق رو جز مزایای شغل ذکر می کنن!مدتی قبل توی شرکتی حدود 5 ماه کار می کردم و این شرکت حقوق پرداخت نمی کرد. شرکتی با حداقل 60 نفر نیروی کار. بدو ورودم به شرکت، بعد از چند روز این موضوع رو شنیدم که خیلی از نیروهای کار قبلی، از شرکت رفتن. ولی خب بنا به دروغ های مکرر و وعده های بیخود، متاسفانه ما هم تا مدتی اونجا گیر بودیم. شرکت به خاطر قرارداد عجیب غریبی که می بست، اجازه ی ترک کار رو نمی داد. و خب من خیلی با مشاورای اداره کار و وکیل صحبت کردم تا تونستم خودمو نجات بدم: )))) جالب این بود که من خیلی سر و صدا می کردم( شاید به عنوان دانشجویی که مث باقی افراد اونجا خرج خانواده رو نمی داد حتی!) ولی بقیه ترس عجیبی از صحبت کردن داشتن. و انگار من با موجی که راه انداختم باعث شدم خیلیا هم جرات کنن و حرف بزنن. یادمه روز اخر، باید خیلی از بخشا می رفتم و امضا می گرفتم واسه تحویل وسایلا و اینا، و خب پیش میومد با بچه های واحد های مختلف هم صحبت می کردم و مدیرعامل شرکت هم ک از دوربین می دید، خواسته بود که قبل 12 شرکت رو ترک کنم تا با کسی صحبت نکنم دیگه! یه قسمت خیلی عجیب تر دخترایی تو اون شرکت بودن که می گفتن این شرکت، واسه پسرا خوب نیس! استدلالشون این بود که چون خانومن، مشکلی نداره حقوق نگیرن یا دیر بگیرن! واقعا دنیای عجیبی بود اونجا. انگاری یه شرکت فسقلی، یه گوشه دنیا تو خیابون بزرگمهر بود که از تو کارتون آلیس در سرزمین عجایب جدا شده بود و افتاده بود اونجا! ما اونجا هر روز پشم ریزون داشتیم: )))خلاصه که بعد از رهایی، رفتم اداره کار برای شکایت. تو صحنه نخست که اداره ی کار اینقدر شلوغ هست و نیروی کاری که در حقشون ظلم شده اونجان، که ادم مبهوت می مونه. بعدش که می خواستم شکایت تنظیم کنم، مسئول اونجا که اسم شرکت رو پرسید، گفت آهان، اون شرکته!عملا یه شرکت معروفی بود که همه می رفتن واسه شکایت!بعد از مدتی هم با خبر شدم که دوباره کلی از بچه های شرکت(حدود 3/4) از شرکت رفتن و بااااز نیروی جدید. ینی دیگه کار به جایی رسیده بود که مدیر بخش ما هم که معتقد بود شرکت قراره دنیا رو جا به جا کنه و قراره بترکونیم هم از شرکت رفته بود: ))تا اینجای قضیه همون روتین همیشگی هست و ترند این روزا: ))))ولی اون روز داشتم فک می کردم که چرا این شرکت همچنان داره فعالیت می کنه؟ یه شرکتی که اینهمه نیروی کار رو بدبخت کرده(بالای 200 نفر تو دوره های مختلف) و بازدهی نداره. برای شکایت از خود شرکت باید قضایی اقدام بشه که واقعا اینقدر دنگ و فنگ داره و کاغذبازی و زمان بر هست، که همه به شکایت تو اداره کار اکتفا می کنن و پولشونو می گیرن و میرن. ولی چرا ارگانی نیس که نظارت کنه؟ نگاه کنه به شرکتای خصوصی و عملکردشون؟ جدا از ارگان ها، شرف صاحب کار کجا رفته؟ چرا همه اینقدر کلاهبردار و کلاش شدن؟ واقعا مملکت گل و بلبل که میگن ماییم! بخش دولتی و خصوصی ما در کنار هم، کمر به نابودی این مردم بستن: )))و باز و بااااز من هر روز فک می کنم این دنیا ارزش نجات دادن داره!</description>
                <category>fatemeh.ahoonbar</category>
                <author>fatemeh.ahoonbar</author>
                <pubDate>Mon, 25 May 2020 17:28:16 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من دوس دارم متخصص باشم</title>
                <link>https://virgool.io/@fatious/%D9%85%D9%86-%D8%AF%D9%88%D8%B3-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-%D9%85%D8%AA%D8%AE%D8%B5%D8%B5-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D9%85-k9d9nnttf64j</link>
                <description>قبل از اینکه وارد رشته اقتصاد بشم و بخوام اقتصاد بخونم، با خودم فک می کردم که هیچی از اقتصاد نمی دونم! و خب کاملا درست بود.اوایل کارشناسی(حدود ترم 3)، فک میکردم ما دیگه اقتصاد رو می دونیم! سر کلاسا همیشه بحث این بود که تا کی اقتصاد خرد و کلان، پس کی میشه مسائل روز رو تحلیل کنیم و چیزایی از این قبیل. استادمون همیشه می گفت باید اول الفبا رو یاد بگیرین. در حقیقت اون روزا ما دچار &quot;وهم دانایی&quot; شده بودیم.همین جور که به اخرای کارشناسی رسیدم و ارشد خوندم، هر روز به این فکر می کردم که چرا من هیچی نمی دونم! یه دنیای عجیب و عمیقی بود.امروز که پیگیر دنیای اقتصادم، سیل آدم هایی رو می بینم که فارغ از تحصیلات نظریاتی میدن که روح و روان تک تک اقتصاد دان هارو خدشه دار می کنه: )))) و خب اشکالی هم نداره! من به عنوان معلم، راننده، پزشک یا هر شغل دیگه ای این حق رو دارم که نظر بدم چون اقتصاد آمیخته شده با زندگی من و قطعا من تایم مطالعه ی تخصصی رو هم ندارم.ولی متاسفانه شاهد حجم بالای خزعبلات( با عرض پوزش) از جانب خبرنگارهایی هستیم که با کار کردن تو این حوزه، خودشون رو کارشناس اقتصادی می دونن و باااز درگیر وهم دانایی شدن! دوس دارم دست تمام مردمو بگیرم و بگم بخدا اگه متن نوشته شده ی من قلمبه سلمبه باشه و جملات طولانی و سخت داشته باشه، دلیل به پرمحتوا بودنش نیس. اگه من 10 سال تو حوزه اقتصاد به عنوان خبرنگار کار کردم، من شایسته ی کارشناس بودن و تحلیل آبدوغ خیاری نیستم. اگه من دختر برادر سردبیر روزنامه ی فلانم، دلیل بر چاپ شدن مطلبم تو روزنامه ی عموم هست! ولی مبنی بر با سواد بودن من نیست.میخوام خواهش کنم از خودم و از شما که کتاب بخونید.این روزا کتاب بخونید جای مجلات. جای تحلیل بیهوده ی مافیای مطبوعات.فرهنگ، تنها امید ما برای بهبود این جامعه و کشوره. امید دارم این فرهنگ &quot;ما خودمون بیشتر از (پزشکا، اقتصاددانا، روان شناسا، لوله کش خونمون و ...) می دونیم&quot;، ریشه کن بشه: )))</description>
                <category>fatemeh.ahoonbar</category>
                <author>fatemeh.ahoonbar</author>
                <pubDate>Mon, 18 May 2020 20:15:22 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تبر به دستان</title>
                <link>https://virgool.io/@fatious/%D8%AA%D8%A8%D8%B1-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-g70fahvhjjhy</link>
                <description>مخالف هر نوع جو رسانه ای هستم که راه میفته؛ همه صاحب نظر و متخصص. همه باید حرف بزن، بدون عمل. خیلی اذیتم می کنه این قضایا. در ظاهر لبخند میزدم و در باطن پوزخند! به تحلیل ها و تمام حوادث اخیر. عمیقا فکر می کردم( و تا حدودی فکر می کنم) صرفا جو رسانه ای هست و چون رسانه همیشه خبرهای بد رو بازتاب میده، حس ناامیدی و یاس بیشتر شده و آدم مدام فکر می کنه همه چی رو به زوال و بدتر شدنه. اشتباهات بیشتر به چشم میاد و و و...ولی چرا دروغ بگم؟ امروز صبح آتیش گرفتم. کیو دیدم از خودم امیدوارتر؟ هیچکس!کیو دیدم از خودم بی احساس تر؟ هیچکس!کیو دیده بودم طی این سال ها که اصرار داشت باید موند و ساخت، رفتن که فایده نداره و انتخاب ترسوها و عیاشایی هست که فقط میخوان تو یه دوره زندگی کنن، بدون ارزش آفرینی و خلق هویت اعجاب انگیز واسه خودشون؟  هیچکس! امروز ناراحت شدم، ناامید شدم. اول از همه خودمو دور کردم. دی اکنتیو کردن اینستا، لفت دادن از گروه هایی که افراد غیر متخصص توش بحث سیاسی می کردن، خواهش از اطرافیان که جلوی من صحبت نکنند.موزیک گوش کردم، لایت و دلنشین.چایی خوردم. همه ی سعیمو کردم که پایان نامه بنویسم. همه ی سعیمو کردم که آروم باشم...ولی هی یاداوری میشه غمی که تا یک ماه دیگه به دست فراموشی سپرده میشه. غم من از دست رفتن جون 176 نفر آدمی که سهوا رفتن، نیست. غم من این نظامه، این مردم. انگار نظام هر روز با صدای بلند تری فریاد می زنه که برید! برید از این خراب شده! تا کجا باید دهنتون سرویس بشه آخه سگ مصبا!سخته، خیلی سخته. مثل شکستن قلبت تو رابطه ای که همه ی عمر ازش دفاع کردی و خواستی نگهش داری، ولی آخرش خیانت دیدی.کاش به صلح برسیم، با خودمون، با کشورمون، با دنیامون...</description>
                <category>fatemeh.ahoonbar</category>
                <author>fatemeh.ahoonbar</author>
                <pubDate>Sat, 11 Jan 2020 22:53:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چگونه غیر حرفه ای باشیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@fatious/%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%BA%DB%8C%D8%B1-%D8%AD%D8%B1%D9%81%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D9%85-bfldbwitc0s4</link>
                <description>نزدیک به دو سال هست که من از خدمات #تخفیفان و #نت_برگ برای خدمات زیبایی و یا تفریحی استفاده می کنم.همیشه فکر می کردم عملکرد این مجموعه ها اینجوری هست که شما با هزینه کمتر، محصولی رو تست می کنید که اگه باب میلتون بود مشتری اون سالن یا کافه و غیره بشین.ولیکن طی تمامی ادواری که من از این خدمات استفاده کردم همیشه شاهد کم کاری های متعدد مجموعه های عضو #تخفیفان و #نت_برگ شدم. اگر شما مشتری سالن آرایشی باشید و از تخفیف استفاده کرده باشید، به ازای هر حرکت اضافه قیچی از شما 20 تومن پول می گیرن. اینقدر اوضاع مسخره هست که احتمال داره  نصف موهاتون رو کوتاه کنن و بگن تا اینجاش خدمات تخفیفان هست و اگه دوس داری بقیشو هم کوتاه کنی باید 30 تومن اضافه بدی!! یا اگه شما بری کافه و رستوران، غذایی که برای افرادی که از کوپن های تخفیفان و نت برگ استفاده می کنند به طرز فاحشی با افراد دیگه متفاوت هست و این موضوع واقعا جای سوال بوده برای من که مسئولین کافه و رستوران فکر می کنند افرادی که با استفاده از کوپن های تخفیف میان اونجا، گرسنه موندن و دنبال یه لقمه غذا هستن؟! امید دارم افرادی که خدمات و محصولشون رو تو #تخفیفان و #نت_برگ ارائه میدن، متوجه باشن که هدف از انجام این کار چی هست و امیدوارم تیم پشتیبان #تخفیفان و #نت_برگ، این افراد رو توجیه کنه.  </description>
                <category>fatemeh.ahoonbar</category>
                <author>fatemeh.ahoonbar</author>
                <pubDate>Thu, 26 Sep 2019 13:39:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درونگرایی</title>
                <link>https://virgool.io/@fatious/%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86%DA%AF%D8%B1%D8%A7%DB%8C%DB%8C-bl8hhyk7zzkz</link>
                <description>یه بار تو یکی ار سخنرانی­ های تد،یه دختر بود که داشت درباره درون­گرایی صحبت می­کرد. می­گفت&quot; زندگی کردن تو دنیایی که برای برون گراها طراحی شده، خیلی سخته&quot; و من –به عنوان یک درونگرا- هر روز این موضوع رو درک می­کنم.چرا &quot;به انداره کافی&quot; خوشحال نیستی؟چرا &quot;به انداره کافی&quot; ناراحت نشدی؟چرا &quot;به انداره کافی&quot; صحبت نمی­کنی؟و هزار تا چرا &quot;به انداره کافی&quot; های دیگه.آدمو کلافه می­کنه. اوایل توضیح میدی واسه بقیه. مثلا اینکه دوس نداری زیاد بروز بدی، یا اینکه هی باید حرفاشونو به شوخی و خنده رد کنی و بگی که جز شخصیت ­های پوکر فیسی. ولی حقیقت امر چیز دیگست.اینکه یه موضوعی خیلی واست مهمه و استرس داری، یا ناراحتی به شدت و یا حتی خوشحالی و اهمیت میدی ولی باید همزمان توضیح بدی ک حست دقیقا چیه، جز آزاردهنده ترین موضوعات دنیاست.یه وقتایی در کنار فکر کردن به همه چی، به جامعه و اقتصاد و فرهنگ، به اینم زیاد فکر می کنم:&quot; ینی درست میشه؟&quot;امیدوارم بهبود پیدا کنه شرایط و اینکه میخوام بگم اگه درونگرا نیستین، لااقل درونگراها رو درک کنید تا هم خدا خشنود بشه و هم ما رستگار.</description>
                <category>fatemeh.ahoonbar</category>
                <author>fatemeh.ahoonbar</author>
                <pubDate>Sat, 07 Sep 2019 11:31:18 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تردید</title>
                <link>https://virgool.io/@fatious/%D8%AA%D8%B1%D8%AF%DB%8C%D8%AF-h23rdnmtwoof</link>
                <description>&quot;تردید&quot; افتضاح ترین حس دنیاست.برم یا بمونم؟ بخونم یا بخوابم؟ بنویسم یا برقصم؟ منتظر بمونم یا فراموش کنم؟ روزه بگیرم یا نگیرم؟ ....؟ ...؟ یا چی؟تا جایی که آدم قراره بین اینا انتخاب کنه،همه چی اکی و خوبه،مشکل از جایی شروع میشه که زیادی شروع می کنیم به فکر کردن. شاید حداقل 10 سال هست که تو تردید زندگی می کنم! می تونه کشنده باشه،می تونه ادم رو دمدمی مزاج نشون بده. اشکال کار هم از همین جا شروع میشه دقیقا.حقیقت امر مهم این نیست که برقصی یا درس بخونی، بهش زنگ بزنی یا نزنی، درس بخونی یا کار کنی،مهم اینه ک خالصانه انتخاب کنی و ادامه بدی. ولی تردید داشتن همیشه ادم رو بین یه برزخ نگه میداره تو یه حالتی که در عین حالی که مهربون باشی باید مغرور باشی،در عین حال که شب و روز می رقصی باید درس بخونی، در عین حال که دوس داری بری باید بمونی... .انگار نه &quot;این&quot; رو انتخاب می کنی و نه &quot;اون&quot; . من همیشه تردید دارم . حالا نوشتی که چی؟ اینجا بنویسم یا تو دفترم؟ منتشر کنم یا پاک کنم؟ انتشارش چه کمکی به بقیه می کنه؟ چه کمکی به من می کنه؟ پ.ن: نمی دونم تردید افتضاح ترین حس دنیاست یا انتظار یا دوس داشتن ادمی که دوست نداره یا دوست نداشتن ادمی که دوست داره یا خوردن کشمش پلو حتی!</description>
                <category>fatemeh.ahoonbar</category>
                <author>fatemeh.ahoonbar</author>
                <pubDate>Tue, 07 May 2019 18:34:40 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خستگی</title>
                <link>https://virgool.io/@fatious/%D8%AE%D8%B3%D8%AA%DA%AF%DB%8C-y7s8qmlwmsso</link>
                <description>فکر می کنم چند میلیون نفر ادم تو همه ی دنیا روزانه درگیر زندگی شدن! اینکه کی بیان،کی برن،کی بخورن،چی بپوشن،چیکار کنن،چجوری ورزش کنن،چجوری ارتباط برقرار کنن،کی برن دیدار،چجوری قدردان باشن و هزارتا کار بیهوده و غیر بیهوده ای که زندگی رو تشکیل میده.قدرت تعقل و تکلم یه نوع موهبته یا عذاب؟با خودم فکر می کنم اگه یه حیوون بودم یا حتی نه؛به جای الان سال ها قبل به دنیا میومدم و جز انسان های اولیه بودم،زندگیم راحت تر بود.نمی دونم این راحتی،زیبایی رو هم به دنبال خودش میاورد یا نه ولی مطمئنم راحت تر بود.خسته شدم از فکر کردن به اینکه کی حرف بزنم،کی ورزش کنم،چجوری لباس بپوشم و چرا و چگونه و چطور!!خسته شدم از فکر به اینکه چطور زندگی سالم داشته باشم.فکر می کنم کاش یه ماشین بودم،بقیه میومدن تعمیرت می کردن و روغن می زدن بهت و عمرتم یه حد مشخص داشت: )))) ولی انسان یه ماشین بدبخته که باید فکر کنه کی ورزش کنه و چی بخوره و چیکار کنه و هزار تا کوفت و زهرمار.خستم از تمام توقعایی که از خودم دارم و بقیه از من دارن!ولی متاسفانه من تو این عصر و در کالبد یه انسان خسته به دنیا اومدم و من باید هر روز فکر کنم امروز چیکار کنم و چی بخورم و کجا برم و چجوری به فلانی بگم دوسش دارم و هزار تا چیز دیگه و من نهایتا می تونم به خودم بگم &quot; خسته نباشی! &quot;</description>
                <category>fatemeh.ahoonbar</category>
                <author>fatemeh.ahoonbar</author>
                <pubDate>Mon, 04 Mar 2019 15:40:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>محتویات یهویی مغز من</title>
                <link>https://virgool.io/@fatious/%D9%85%D8%AD%D8%AA%D9%88%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%DB%8C%D9%87%D9%88%DB%8C%DB%8C-%D9%85%D8%BA%D8%B2-%D9%85%D9%86-jgveztpiniwe</link>
                <description>فکر می کنم اون چیزی که آدما رو واقعا آزار میده،روابط انسانی هست.همیشه آدم نمره ی بد می گیره،تو کارش شکست می خوره،تا خرخره تو قرض فرو میره،از بیماری رنج می بره و هزارتا درد این مدلی.همه ی اینا ادمو از پا میندازه،شاید ساعت ها فکر و گریه و مشغولیت ذهن واسش ایجاد بشه ولی اون چیزی که درد زیادی داره،خدشه تو روابط انسانی هست.آدم هایی که دوسشون داریم شدیدا به ما آسیب می زنن.حداقل واسه من اینجور بوده.آدم بعد اینکه با خانوادش،دوستش،پارتنرش یا هرکس دیگه بحث می کنه،پا میشه و زندگیشو می کنه.ولی همیشه یه زخم تو اعماق وجودش هست.شاید به خاطر اینه که میگن نمره بد هم بگیری،جبران می کنی یا حتی اگه ورشکست شدی همه میگن &quot;خدا روزی رسونه&quot; و جمله های اینجوری.ولی همیشه تو روابط انسانی یجور دیگه برخورد کردیم.از شکست های عاطفی بگیرین که همیشه جمله هایی مثل &quot;آدم فقط یه بار واقعا عاشق میشه&quot; یا &quot; عشق اول فرق می کنه&quot; ، به آدما گفته میشه.جمله هایی که بار منفی و بدی دارند و آدم همیشه فکر می کنه چه خبره حالا!ولی تجربه چند ساله ی من نشون داده ک اصلا اینجوری نیس! اون چیزی که یه رابطه رو واسه آدم ویژه می کنه،دقیقا خود اون آدمه.توی روابط خانوادگی هم همینه.دعوا کردن با خانواده و بزرگتر همیشه اینا رو به دنبالش داشته که اگه از دلشون در نیاری،خیر نمی بینی یا عاق والدین میشی یا هم بچه هات همین بلا رو سرت میارنا!!!ولی جالب اینجاست که همیشه اینجوری نیس.بازم اون چیزی که سبب ارامش تو روابط خانوادگی (یا هرنوع رابطه دیگه ) میشه،احترام متقابل هست.حالا واقعا چرا دارم اینا رو می نویسم؟!خودمم نمی دونم!اصلا اومده بودم درباره &quot;فال گرفتن&quot; صحبت کنم!اومده بودم بگم آدما هرچقدرم ادعای روشن فکری داشته باشن،باز فال ها رو باور می کنن و خیلی جالبه که من نمی دونم واقعا رویکرد صحیح نسبت به فال هایی که همه میگیرن چیه!تازگیا مد شده این قضیه چشم سوم و یوگا و چاکرا بازکنی و این صحبتا: ))) بعد یجوری علمی جلوه میدن کارشونو که آدم دوس داره باور کنه.واقعا هم نمی دونم داستان چیه.ولی سوال اینه ک آدمی که اونقدر به خدا و سرنوشت از پیش تعیین شده و اینا اعتقادی نداره چجور فکر می کنه فال و اینجور چیزا میشه درست باشه!؟</description>
                <category>fatemeh.ahoonbar</category>
                <author>fatemeh.ahoonbar</author>
                <pubDate>Fri, 22 Feb 2019 23:24:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من نگرانم</title>
                <link>https://virgool.io/@fatious/%D9%85%D9%86-%D9%86%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%85-dwmiuj34dxrb</link>
                <description>این روزا و در عنفوان 24 سالگی(شایدم 25 سالگی) دغدغه هام مداوما بیشتر میشن.متاسفانه تو جامعه ای داریم زندگی می کنیم که هر روز به ما القا میشه برای هر کاری &quot;داره دیر میشه&quot;! بارها و بارها تو جوامع غربی یا شرقی پیشرفته تر(!!) دیدیم که آدم ها تو سن 45 سالگی تازه میرن دنبال خواننده شدن،یه بیزینس جدید،یا حتی ازدواج و هرچیز مشابهی که برای ما تو سن 30 سالگی هم تابو هست!فکر می کنم آدم ها تو همه جای دنیا مداوما تلاش می کنند و خیلی بیشتر از ما کار می کنند ولی حدودا جز محدود کشور هایی هستیم که مداوما غر می زنیم و می نالیم و نمی دونم بنا بر کدوم فرهنگ غلط و قانون از پیش نوشته ای دوس داریم همه چی برامون آماده و بهترین باشه.خلاصه که این روزا خیلی تلاش می کنم تا آگاهی بدم،بیشتر کتاب بخونم،بیشتر پادکست گوش کنم و تمام کار هایی که منو از یه آدم احمق به یه انسان متمدن تبدیل می کنه.ته دلم نگرانم ولی سعی می کنم امیدوار بمونم و  I&#x27;m breaking the habit : )</description>
                <category>fatemeh.ahoonbar</category>
                <author>fatemeh.ahoonbar</author>
                <pubDate>Wed, 09 Jan 2019 11:49:22 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>