<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های شقایق ابی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@fatmhkrymy616</link>
        <description>یه‌پشت‌کنکوری‌که‌خوب‌نمینویسه</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 19:02:56</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3840225/avatar/l69tBm.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>شقایق ابی</title>
            <link>https://virgool.io/@fatmhkrymy616</link>
        </image>

                    <item>
                <title>تولد عزیز ترینم</title>
                <link>https://virgool.io/@fatmhkrymy616/%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF-%D8%B9%D8%B2%DB%8C%D8%B2-%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86%D9%85-zlxdvolqr1ek</link>
                <description>سایه همه پدرا مستدام و دست قدرتشون پشت کمر همه بچه هاشون...بابا...خوش‌آواترین لفظی که بر لب جاری ساختم، نام تو بود؛ نامی که هر بار زمزمه‌اش کردم، دلم به امنیتی بی‌انتها رسید.تو برای من فقط پدر نیستی؛ سایه‌ای از مهر خدایی که در روزهای سخت، پناه خستگی‌هایم شدی و در روزهای روشن، دلیل آرامش لبخندهایم.اگر امروز قد کشیده‌ام و در برابر طوفان‌های زندگی ایستاده‌ام، ریشه‌هایم در محبت توست. من از تکیه دادن به شانه‌های تو، معنای اعتماد را آموختم و از نگاهت، امید را.پدر جان، در مسیر زندگی هر جا که رسیدم، ردّ دعای تو را پیش از قدم‌های خودم دیدم. تو همان چراغ خاموشی هستی که بی‌هیاهو سوختی تا راه من روشن بماند.امروز، در سالروز تولدت، از خدا می‌خواهم همان‌گونه که دل مرا با حضورت آرام کرده‌ای، دلت را سرشار از آرامش و برکت کند. سایه‌ات بلند، لبخندت ماندگار و قلب مهربانت همیشه گرم و روشن بماند._شقابق آبی ۲۱ خرداد ۱۴۰۳</description>
                <category>شقایق ابی</category>
                <author>شقایق ابی</author>
                <pubDate>Thu, 11 Jun 2026 10:58:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بغض کهنه من حسد نیست!</title>
                <link>https://virgool.io/@fatmhkrymy616/%D8%A8%D8%BA%D8%B6-%DA%A9%D9%87%D9%86%D9%87-%D9%85%D9%86-%D8%AD%D8%B3%D8%AF-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-zqkldv5pxuwy</link>
                <description>تصویر رو هوش مصنوعی ادیت زد...گاهی شب، آن‌گاه که هیاهوی جهان در خوابِ خود فرو می‌رود،کنارِ ویرانه‌های دل می‌نشینمو از خویش می‌پرسم:این چه آتشی‌ست که در سینهٔ من زبانه می‌کشد؟حسد است؟یا داغِ راهی که ناتمام مانده است؟و هر بار، از ژرفای جانم ندایی برمی‌خیزد:نه...حسد، آرزوی خاموشیِ چراغِ دیگری‌ست؛و من هنوز،هر جا نوری می‌بینم،به حرمتِ روشنایی‌اشسر تعظیم فرود می‌آورم.قصهٔ من،قصهٔ مردی نیست که از شکوفه‌های باغِ دیگران آزرده باشد؛قصهٔ درختی‌ست‌که سال‌ها با طوفان جنگیده،اما میوه‌هایش را پیش از رسیدن چیده‌اند.من از ستاره‌های آسمان شکایتی ندارم؛من از ابرهایی می‌گریمکه درست بر فرازِ رؤیاهای من باریدند.اگر در صدایم خشمی هست،از حسرتِ نعمتِ دیگری نیست؛از زخمِ اعتمادی‌ستکه روزی دستِ کسی را گرفتو در تاریکی رها شد.من از آنچه دیگران یافته‌اند رنج نمی‌برم؛من از آنچه از من ربوده شد، سوگوارم.سوگوارِ جاده‌هایی که به من وعدهٔ رسیدن دادندو ناگهان به پرتگاه ختم شدند.سوگوارِ روزهاییکه صادقانه جنگیدم،اما داوریِ زمانهپیش از شنیدنِ دفاعِ من،حکمِ شکست را نوشته بود.شاید تنها گناهِ من این باشدکه زبانِ اندوهم را نمی‌شناسم.درد،وقتی راهی برای سخن گفتن نیابد،گاه به هیبتِ خشم درمی‌آید،گاه به چهرهٔ سکوت،و گاه چنان می‌نمایدکه نامش حسادت است.اما خدا می‌داند...در این دلِ خسته،هیچ آرزویی برای خاموش شدنِ هیچ چراغی نیست.من تنها رهگذری‌امکه در ازدحامِ کاروان،کوله‌باری از رؤیا بر دوش داشتو بازگشت،در حالی که دست‌هایش خالی بود.و این بغضِ کهنه،نه از دیدنِ رسیدنِ دیگران،که از نرسیدنِ خویش است...از نرسیدنِ خویش...هفده خرداد ۱۴۰۵؛شقایق آبی</description>
                <category>شقایق ابی</category>
                <author>شقایق ابی</author>
                <pubDate>Tue, 09 Jun 2026 13:07:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تَنگِ بلور</title>
                <link>https://virgool.io/@fatmhkrymy616/%D8%AA%D9%8E%D9%86%DA%AF%D9%90-%D8%A8%D9%84%D9%88%D8%B1-kryyfjw3gidj-kryyfjw3gidj</link>
                <description>محرک من برای نوشتن بعد از چند ماه...ماهی، در حصارِ تنگِ بلور،گرد خویش می‌چرخد و خیالِ دریا در دل می‌پرورد؛از پسِ شیشه، جهانی را می‌نگردکه در وهمِ او، رهایی‌ست و زیباییِ بی‌انتها…دل می‌کند از دایره‌ی امنِ خویش،به شوقِ آن نادیده‌ی فریبنده،خود را به بیرون می‌سپارد…اما چه زود درمی‌یابدآنجا که گمانِ وسعت بود،هوایی برای نفس کشیدن نیست؛و آزادی، بی‌جانِ او،تنها رؤیایی بود در آینه‌ی آب...✍🏻 شقایق آبی</description>
                <category>شقایق ابی</category>
                <author>شقایق ابی</author>
                <pubDate>Sun, 31 May 2026 11:00:26 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>