<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های شقایق ابی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@fatmhkrymy616</link>
        <description>یه‌پشت‌کنکوری‌که‌خوب‌نمینویسه</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 11:26:19</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3840225/avatar/l69tBm.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>شقایق ابی</title>
            <link>https://virgool.io/@fatmhkrymy616</link>
        </image>

                    <item>
                <title>حکایت من از یکسال گذشته</title>
                <link>https://virgool.io/konkurfightclub/%D8%AD%DA%A9%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D9%85%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%DB%8C%DA%A9%D8%B3%D8%A7%D9%84-%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA%D9%87-xxxzi0yzjxuk</link>
                <description>یکسال از اخرین باری که اینجا نوشتم میگذره....اون موقع کنکوری بودم و الانم کنکوری ام,!بکگراند لب تاپم...اون موقع سخت میخوندم و بازم دارم سخت میخونم... به قدری تلاش کرده بودم و همه چی خوب پیشرفت که خودمو برنده بازی میدونستم که هنوز اتمامی براش اعلام نشده بود و شاید این بزرگترین اشتباه من بود...گیر و دار امتحانات خرداد نتایج اولیه اعلام شد و من دعوت شده بودم برای مصاحبه ای که سال قبل از اون محروم بودم و به قدری بابت این موضوع خوشحال بودم که حد نداشت خب حداقلش خوشحالیمم به جا بود...همه چی از نظرم عالی پیشرفته بود امتحاناتم رو خوب داده بودم و کنکورمم خوب بوددفترچه انتخاب رشته اومده بود و الویت اول انتخابی من اموزش استثنایی بود و سیر سرزنش اطرافیان رو در پی داشت!نگم که چقدر سر این انتخاب سر زنشم کردن که بابا دبیری بزن تهران و بزن فلان کن و بیسار ولی گوشم به این حرفا بنده نبود و ارزوی داشتن شرجینا توی سرم وول میخورد و این شرجینا برای هست شدنش نیاز به گام گذاشتن توی این مسیر داشت!خلاصه که اره ....رفتم برای مصاحبه، همه چی عالی بود فراتر از عالی و من از خوشی توی پوست خودم نمیگنجیدم.ایتقدری همه چی عالی بود که خانم مصاحبه گر گفت امسال دانشجو منی دیگه؟ و من توی اسمون ها سیر میکردم...حتی توی سایت استانمون عکس منو و چند نفر دیگه سر تیتر خبر مصاحبه ها شد و من ساده لوح همه اینارو گذاشتم نشونه!کنکور تیر و دادم و فرداش باید برای مصاحبه تربیت بدنی عازم یزد میشدم شهر بادگیر های بلند شهر طلایی شهر شیرینی های لذیذمحل ازمون دانشگاه فرهنگیان یزد بود اونجا خیلی بهم خوش گذشت و مردمون خوب یزد نهایت زحمت خودشونو برای مهمانوازی از ما کشیدن ..ازمون تربیت بدنی واقعا سخت بود هرچقدر از سخت بودن و نفس گیر بودم ااین ازمون بگم کم بود واقعا فشار زیادی رو تحمل کردم ولی به هر حال تمام شد و من میدونستم نتایج چند روز تمرین سختی که انجام دادم حتما عالیه!گذشت و گذشت و من هر روز توی ذهنم نقشه شرجینا رو بزرگتر میکردم! شرجینا قرار بود موسسه ای باشه برای فرشته هایی که توی دنیای ما دیوای بد به گیر افتادن و سر گردونن، برنامه چیده بودم برم و خط بریل یاد بگیرم قصد داشتم کلاس قالیبافی هم ثبت نام کنم چون شرجینا قرار بود جایی باشه که به افرادی که توانمند نیستن توان کار بدهقرار بود یه برند جهانی بشه که کودکانی با سن شناسنامه بزرگتر از ماهیتشون اداره اش میکردن و من قرار بود مربی قالی بافی این بچه ها باشم تا زمینه رو برای تولد شرجینا محیا کنمحتی این چند وقت تو بهر حساب و کتاب مالی ام رفته بودم که خب اینقدر سرمایه دارم اینقدر وام بگیرم این تعداد هم نظر با خودم پیدا کنم و از بهزیستی هم کمک بگیرم شرجینا به دنیا میاد فقط قبلش باید توی محیط مدرسه خوب نیازهای این فرشته هارو بشناسم !و هر شب تا صبح خواب بچه هایی رو میدم که قراره من بهشون زندگی دومی بدم و توی رویاههام خودمو نوعی جبار باغچه بان جدید تصور میکردم!اصلا برام کنکور دومم مهم نبود اصلا! میدونستم اونو هم خوب دادم ولی برام اهمیتی نداشت چون من هدفمو راهمو پیدا کرده بودم و وجودم با اون اروم میگرفت! و چه ساعات خوشی بود...روز اعلام نتایج رسید و من از استرس کل وجودم به لرزه نشسته بوددستام میلرزید و نمیتونستم صفحه رو باز کنم اما بازگردن صفحه همانا و ترکیدن بغض من همانا!حس ادمی رو دارم که بین هزار نفر نفر سوم مسابقه ای شده که فقط دو نفر برنده داشته!چشمه اشکم خشک نمیشد کوه ارزو هام جلوی چشمم تخریب شده بود و توانی برای ادامه دادن توی خودم حس نمیکردم!از رشته های انتخابیم با این فاصله یک نفر خط خوردم و افتادم ته گود، از حال بدم افسردگی طولانی مدتم بی خبری چند وقته ام از دنیا چیزی نمیگم که سرتون و درد نیارم ولی نامردی دنیا وقتی در حقم تموم شد که متوجه شدم یکی که باورم نمیشد چطور با یه پارتی بازی کوچولو جای منی رو گرفت که براش تلاش کرده بودم! اون نفر اخر کد رشته انتخابی من بودبه قدری حالم بد بود که متوجه نشدم کارنامه ها کی اومد و انتخاب رشته چطور گذشت و من موندم با کارنامه ای که بعدا فهمیدم که چه اتفاقات خوبی رو میتونستم باهاش رغم بزنم.......خلاصه که تا به خودم اومدم خیلی طول کشید اما در نهایت به خودم اومدم و این مهم ترین اتفاق بود و باز شروع کردم به خوندن به امید اینکه بشه چیزی که باید فقط هر روز حین درس خوندنم میگم خدایا چیزی رو در عوض این غصه بهم بده که بگم خدایا شکرت که نشد....و من هر روز خسته از دیروزشما بگید حکمتش چیه ؟ اصلا به حکمت خانم اعتقاد دارید؟</description>
                <category>شقایق ابی</category>
                <author>شقایق ابی</author>
                <pubDate>Sun, 01 Feb 2026 14:48:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خیلی بغضی ام...</title>
                <link>https://virgool.io/@fatmhkrymy616/%D8%AE%DB%8C%D9%84%DB%8C-%D8%A8%D8%BA%D8%B6%DB%8C-%D8%A7%D9%85-psdy1ehvynal</link>
                <description>چیز زیادی تا کنکور نمونده، اعصابم شدید خرابه خیلی ناراحتم، الان گریه دارم....همه نگاشون به منه، اگه باز نشه نمیدونم چه خاکی باید به سرم بگیرماصلا نمیدونم واکنش پدر مادرم قراره چی باشه، بقیه به جهنم با چه رویی تو چشم اونا نگاه کنم بگم نشدمن خیلی بی عرضه ام خیلی.</description>
                <category>شقایق ابی</category>
                <author>شقایق ابی</author>
                <pubDate>Sun, 13 Apr 2025 00:57:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گل بود به سبزه نیز آراسته شد</title>
                <link>https://virgool.io/@fatmhkrymy616/%DA%AF%D9%84-%D8%A8%D9%88%D8%AF-%D8%A8%D9%87-%D8%B3%D8%A8%D8%B2%D9%87-%D9%86%DB%8C%D8%B2-%D8%A2%D8%B1%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%87-%D8%B4%D8%AF-led0ldlwu5th</link>
                <description>سه شنبه ۳۰ بهمن ۱۴۰۳ ساعت 10:57از دست مامانم کفری ام... حس میکنم باید روی کتابام جون بدم تا باور کنه که بله من درس میخونم ، بله من تست میزنم، بله  من شقایق بیخیال سال قبل نیستم! هر دم باید بگه کی با این مدلی درس خوندن قبول میشه، کدوم کنکوری ساعت ۱۱ شب درسشو تموم میکنه، کدوم کنکوری میگه منو ببرید کنار ساحل (منی که از اخرین بار که رفتم بیرون ۳ الی ۴ ماه میگذره) کدوم کنکوری باید فیلم ببینه، چرا اصلا هنوز طبقه رمان هات هست!!! آخرین باری که رفتم ساحلخلاصه که حسابی خسته، عصبی و ناراحتم و تمایل جدیدی به گریه دارم ...شما نمیدونین کدوم عزیزی برای اولین بار گفت که برای قبول شدن توی کنکور باید تارک دنیا شد؟ کاش بهم معرفی میشدیم...میدونم در راه رسیدن به اهداف موانع زیادی وجود داره، میدونم مامانم می‌ترسه باز نشه و باز من به حال بد قبلم برگردم، میدونم مامانم میدونه که من برای رسیدن به هدفم حاضرم مدتها وقت بذارم و از تایم های جوانی و خوشیم بگذرم و نگران منه ولی نگرانی زیادش باعث میشه کوه آتش درونم فوران کنه و همه رو به شعله اتش بکشه... معمولا بعد از اینکه خیلی خوب فوران میکنم و همه رو از خودم میرنجونم متوجه میشم که وای من چکار کردم و کلی پشیمون میشم و خب کار از کار گذشته و تلاش من برای جبران کلا بی فایده است!!!امروز  از صبح که بیدار شدم درگیر همین حس پشیمانی و عذاب وجدان کوه فوران کرده درونم بودم که هیچ اتش نشانی نتونست خاموشش کنه و  گلزار  دل مامانمو سوزوند و با هیچ رنگین کمونی از جانب من جبران بشو نیست...در همین حین عذاب وجدان طبق عادت روزانه و رفتاری که باید تا ۴ ماه دیگه در پی بگیرم کتابامو باز کردم و مشغول خوندن و نوشتن شدم و گوشه ذهنم از ناراحت کردن مامانم پشیمون بودم(البته بگم تقصیر خودش بود، خودش فیتیله منو کشید) ورق میزدم و میخوندم و نت بر می‌داشتم و وسط یه مبحث مهم برق رفت! بله برقا رفتن و من موندم با یه عنک ته استکانی روی چشمام و عذاب وجدان ناراحت کردن مامانم و برقای رفته و کتابی که حس میکنم کلمه به کلمه عین به عین در حال پوزخند زدن به منن🤌🏼بی برقی وهوای ابری و چراغ مطالعه خراب...خلاصه که اره همینطور که تیتر کردم گل بود و به سبزه نیز آراسته شد.</description>
                <category>شقایق ابی</category>
                <author>شقایق ابی</author>
                <pubDate>Tue, 18 Feb 2025 11:26:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درد این روزای من، کنکور!</title>
                <link>https://virgool.io/konkurfightclub/%D8%AF%D8%B1%D8%AF-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-%DA%A9%D9%86%DA%A9%D9%88%D8%B1-ppg7gybg4i23</link>
                <description>زیاد نوشتن بلد نیستم و دست به قلم نمیشم، اما گاهی نیازه که بنویسم تا از همه چیزی که وجودمو به فشار گذاشته رها بشم.روزای زیادی به کنکور نمونده و هر روز خسته تر از دیروز به راه ادامه میدم، به امید اینکه انتهای مسیر به دریای آبی رویاهام برسم...ساعت ها پشت میز مطالعه و سر جنگ داشتن با تست های عذاب اور و ورق زدن کتاب هایی که روزی با عشق جلدشون کردم اما الان تمایل شدیدی به تکه تکه کردن ورق به ورقشون دارم واقعا سخته.گاهی با توجه به نتیجه هایی که میگیرم، حس میکنم خنگم! وقتی پشت کنکور موندم از همه جا بریدم و با خیلی ها قطع رابطه کردم...فکر میکردم با توجه به فضاحت امتحان نهایی حتما معدلم به شدت تنزل داشته... اینقدر حالم گرفته بود که حتی پرونده امو هم نگاه نکردم.مامانم که رفت برای ثبت نام دوباره کنکور گفت معدلتو بگم چند وارد کنه؟ گفتم بگو ۱۵!همینقدر از خودم نا امید بودم، بعدا متوجه شدم معدل دیپلمم چیزی حوالی ۱۹ است، اما برام دیگه مهم نبود... من خودمو یه گناهکار میبینم ، حس میکنم اگر وارد جمعی بشم همه با انگشت منو نشون میدن، اگر کسی از مامان یا بابا بپرسه شقایق چه میکنه پشت مونده؟ انگار قیر داغی به دهانم سرازیر میشه، همونقدر سوزنده چرا که احساس خجالت بابا و مامانم و با وجود حس میکنم!تایم انتخاب رشته خیلی ها بهم پیشنهاد دادن برم دانشگاه آزاد... دانشکده ادبیات و علوم انسانی، حقوق بخونم، میگفتن استعدادشو داری میتونی..ولی من هم اون روز و هم امروز هربار که بهم این پیشنهاد و بدن خودمو به کوچه معروف علی چپ میرسونم، من ساعت به ساعت زندگیمو درس نخوندم شب بیداری نکشیدم سر نیم نمره ها بغض و گریه نکردم، سر دوستام بابت ارامش کلاس داد نزدم که برم دانشگاه آزاد...من خودمو موظف میدونم که محال ترین حال ممکنه برای خودم برآورده کنم... هیچوقت گریه بابامو ندیدم اما دوست دارم یکبار از ذوق و خوشحالی قبولی من اشک خوشحالی توی چشماش ببینم، راه درازی باقی نیست... امیدوارم این جاده پر پیچ و خم در نهایت به دریای نیلگون رویا ها منو برسونه، دریایی به قدر و زیبایی خلیج فارس..ساعت ۱۰:۴۰ روز یکشنبه ۲۸ بهمن ۱۴۰۳ بماند به یادگار </description>
                <category>شقایق ابی</category>
                <author>شقایق ابی</author>
                <pubDate>Sun, 16 Feb 2025 10:43:49 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>