<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های فاطِمه_اِف.ميم_</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@fatmi1382</link>
        <description>اينروزها فقط ميكوشم كه از لغزش قدم هايم بكاهم...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 17:43:13</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/136780/avatar/xucygK.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>فاطِمه_اِف.ميم_</title>
            <link>https://virgool.io/@fatmi1382</link>
        </image>

                    <item>
                <title>شناور در خلاء ِ ناتواني!</title>
                <link>https://virgool.io/@fatmi1382/%D8%B4%D9%86%D8%A7%D9%88%D8%B1-%D8%AF%D8%B1-%D8%AE%D9%84%D8%A7%D8%A1-%D9%90-%D9%86%D8%A7%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%8A-eg6gsegyjul9</link>
                <description>چراغ اضطراري را بر ميدارم-به رسم هر شب-و همين طور دفتر چرم مصنوعي به رنگ مشكي را كه خودماني اش را بگويم مي شود همان سررسيدِ هفت،هشت سال پيش.روي تخت دراز مي كشم و قصد ميكنم به نوشتن،اما قلم اصلا نمي لغزد فقط ايستاده يك جا و تقلاي مرا براي نوشتن تماشا مي كند نمي دانم شايد به سخره مي گيرد اين تلاش فوقِ بيهوده را.به ياد دارم زمان هايي را كه كلمات آنقدر به در و ديوارِ سرم ميخوردند و آنقدر عجز و لابه مي كردند براي اجازه خروجشان، كه گاهي در همين به در و ديوار خوردن ها مي شكستند و خرد شده ،در ديگر كلمات و جملات جاي ميگرفتند و آنها را هم نا مفهوم و بي مصرف مي ساختند. درست مثل يك خطا ي تايپي نا به جا ، عجيب و خجالت بر انگيز!مثل يك جهش ژنتيكي منجر به سرطان ، دردناك!اما اين من نبودم كه ويزاي خروج كلمات بي پروا را صادر نميكردم ، قلم مقصر بود. او بود كه تند و سريع مثل يك آهو بره ي جوان و چالاك روي سطور دفتر دور گرفته بود و گه گاهي حتي از دستانم سر مي خورد و دفتر خط خطي ميشد. اما خط خطي هايي متشكل از خطوط با مفهوم براي صاحب قلم، كلمات خرد شده و قلم حتي!اما حالا!كلمات تا مي آيند تكاني به خودشان بدهند در نطفه خفشان مي كند درست مثل يك خزنده ي مرموز-در ديد يك دختر-مثل يك خزنده ي پير و بيمار كه فقط ادعاي شكارچي بودن دارد .راستش كلمات هم آنقدرها مصر نيستند –مثل قبل منظورم است-   و با اخمي يا چشم غره اي و شايد جهشي كوتاه از قلمِ شبه خزنده ي من ،مي نشينند سر جايشان و آنها هم مشغول زل زدن به من مي شوند.از سرِ خالي من متولد شوند و بشوند موجب آزارِ همين پوچيِ سر!عجب بي رحميِ بي رحمي!از آن خزنده ي پيرِ بيمار و حتي از آن كلماتِ صامت نيز انتظاري نميرود، اما درد آنجاست كه من ، خودِ خودِ من،ايستاده ام و از دور به خودم زل زده ام!چه عجيب و بيش از آن تحقير آميز است نگاه من به من از بيرون!از اين بيرون فاطمه يك پوچيِ بنا شده بر هيچ و ،هيچِ بنا شده بر پوچي است و اين بنا در خلاء شناور!يعني عملا من و ذهنم در ديد كلمات،خزنده هاي پيرِ بيمار و حتي من _ها_ تهي و خالي هستيم.يعني شايد در واقعيت چنين باشد،(پنهاني و درِگوشي بگويم كه،مطمعنم از اين پوچي اما ميترسم *من* بفهمد و هيچ در هيچ بكوبد و دنيايم را نابود كند_نابود تر منظورم است_)برگرديم سرِ بحث كلمات گستاخِ لگام گسيخته كه از دسترسم خارج اند ، مي ترسم يك وقت به خودم بيايم و ببينم كه نوشتن را از پيِ فرار كلمات و زل زدن هاشان به فراموشي سپردم.ميترسم از روزي كه نتوانم حرف هايم را بنويسم(درست مثل امروز).پ.ن1:بله،يكي از دغدغه هاي ديوانه كننده ي من اينروزها ناتواني در بيان حرف هايم است !ناتواني در نوشتن!در خواندن!و در نهايت فهميدن...پ.ن2:شرمنده بابت بي مفهومي و گنگي نوشته و همينطور منسجم نبودنش...فاطِمه_اِف.ميم_</description>
                <category>فاطِمه_اِف.ميم_</category>
                <author>فاطِمه_اِف.ميم_</author>
                <pubDate>Mon, 15 Jun 2020 19:57:48 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دل،خانه خدا !</title>
                <link>https://virgool.io/@fatmi1382/%D8%AF%D9%84%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%AE%D8%AF%D8%A7-wlvam4gxmwxy</link>
                <description>دل خانه خداست اما كوچك است،كوچك بود؛به كوچكي بي خدايي و تنهايي اما وقتي مهمان مي شود خدا ميشود خالق،دل ديگر حقير نميماند كوچك نمي ماند بزرگ ميشود به عظمت دريا به پهنه ي شهر،به وسعت دنيا،دنيايي كه پيش از اينها جايي براي خوردن بود و خفتن!البته ايراد از دل نيست از دنياهم نيست؛ايراد از فريبنده هاي هستي است.فريبنده هايي كه گاهي شيرينيش ميزند به زندگي شيرين،به زندگي سالم،به روزگار با خدايي و مهر.اما خدا هم مهمان نيست،صاحب خانه است؛صاحب خانه اي كه از بزرگي و كرامتش به انسان بخشيد تا ببخشد.ببخشد به همان هايي كه دل شان خانه خدا هست و نيست؛دلشان مهربان هست و نيست.وحتي اگر نيست باشد؛بشود.ببيند كه انسان ها هنوز هم روح خدايي دارند؛ببيند كه در اين كوچه پس كوچه هاي شلوغ شهر؛درميان اين همه خنده و اشك و درد كسي هم هست كه حواسش به همه باشد.خدايي كه كريم هارا ميكند وسيله تا بنده اي بي روزي نماند؛كه اگرهم مي ماند،ايراد از گرسنه نيست،از كوچه هاي تنگ و كاه گلي شهر هم نيست،ايراد از من و تويي است كه كوتاهي ميكنيم و احترام صاحب خانه دل را نگاه نميداريم.همان خدايي كه حرف همه را مي شنود؛حرف *دل* همه را ميشنود،مي داند چه ميگذرد از ذهنت از دنياي افكارت كه گاهي ناخواسته ميشود خلاف خواسته ات،خلاف خواسته مهربان بي همتا؛خدا...اما او مي بخشد او حق خود را نمي خواهد؛حق مخلوقش اما،فرق ميكند.نمي بخشد يعني مخلوق نمي بخشد!بنده اش وقتي روي ديگري خطا ميكند؛از خانه خود مي رود اما نه با اولين اشتباه؛او تنها در دل سياه نمي ماند.سياهي نه به رنگ شب،سياهي شب آرامش است.اما سياهي دل خبر خوش نمي دهد،بد مي گويد؛مي گويد:«كسي در فرمان هاي روز و شبت دخيل است كه خدا نيست.» واين بدترين خبري است كه مي شنوي، كه عادل و روزي ده از خانه ات رفته؛از خانه *خودش* رفته !همان قصري كه حالا شده ويرانه اي امن براي گذر رهگذراني كه آن ها هم بي صاحب خانه اند و فرمان روزگارشان به حق نيست.ايراد از رهگذر سياه دل نيست،ايراد از دل به سياهي قهر نيست،ايراد از مني است ،صبوري كه صبوري را به مادران آموخته از خانه اش دل زده كردم ؛اما خدا بخشنده است.راهي بود و هست براي جبران.                                                           «خدا مي بخشد»پ.ن:اين انشايي بود از سه يا شايد دو سال پيش_امتحان انشا ي پايان ترم:)_شايد زيبا نباشد يا هرچه اما براي من لبريز از مهر است،براي مني كه مدتهاست ديگر اميدوار نمينويسم حتي اميد به آنكس كه بايد،خدا...من اينروزها _كه به ماه و حتي سال ميكشد_خسته مي نويسم از خستگي ،نا اميد مينويسم از اميد_ي كه نيست_خاموش مي نويسم از تيرگي و الي الابد از *بدي تا بدي*...زيبايي اين نوشته نسبتا خاك خورده برايم همين بود،اميد مشهود در سطور...همين:)همين اميدي كه همه چيز است.پ.ن2:ديگر اينكه به ياد دارم آن سال در دوران امتحانات، كتاب قيدارِ اميرخاني را به هزار دردسر قرض گرفته بودم به دردسر هاي فراوان تر_خيلي،حالا بماند._خواندمش،و حالا كه بعد از گذشت مدتها متني را خواندم كه نا خواگاه تاثير پذيرفته بود از قيدار و راه و رسم نوشتنش.و كتابها چه در خاطر ثبت مي شوند و چه خاطره ها كه نمي سازند _و چه نوستالژي بهتر از كتاب_فاطِمه_اِف.ميم_</description>
                <category>فاطِمه_اِف.ميم_</category>
                <author>فاطِمه_اِف.ميم_</author>
                <pubDate>Fri, 29 May 2020 18:39:35 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تنهايي!من؟نه،ناممكن است...</title>
                <link>https://virgool.io/@fatmi1382/%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%D9%8A%D9%8A%D9%85%D9%86%D9%86%D9%87%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%85%D9%83%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-hlrpsleh3cgg</link>
                <description>چشمانش برايت_برايم_ترجمه تنهايي است .از زيبايي و جلال و جذبه و در نهايت برقي كه مي گيرد و مي خشكاند.خشك مي كند،آدمي را زندگيش را آرزوهايش را ،همان جايي كه هستي نگهت مي دارد و مي گذارد كه همه دور شوند از تو و هيچ كس مرام نمي كند و همه مي روند و در نداشته هايت محو مي شوند .و تنها داشته ي واضحت مي شود ياد او ،و آنقدر شفاف و روشن است كه مي شود تمامت .و تو خيره مي ماني به رو به رو و به ياد مي آوري برق چشمانش را و چيزي نمانده كه دوباره خشكت كند .ولي تو نمي خواهي تمام تو_كه همان ياد اوست_براي چند دهمين بار بخشكد و اينبار دقيق تر مي شوي در دنيا و به ياد مي آوري دوراني را كه كسي بوده تا از او بگويي و تو تا كسي بوده از او مي گفتي . و آنقدر گفتي و ساختي و خواندي كه تكراري شد ياد او براي ديگران و تو اين تكراري شدن را توهين تلقي كردي و به همه گفتي _به زبان بي زباني_كه بروند ، كه يادش كه چشمش و برق آن بماند الي الابد در تو و حالا تو هستي و تو. نه! تو هستي و يادش كه تمام توست كه تمام جهان و جهانيان را مي ارزد.(اين تو،من بود)و اين تويي كه من است به نظرم دليل كافي است كه تناقض نوشته هايم را و ابهامشان را تبرئه كند.فاطِمه   اف.ميم</description>
                <category>فاطِمه_اِف.ميم_</category>
                <author>فاطِمه_اِف.ميم_</author>
                <pubDate>Thu, 28 May 2020 11:51:54 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خواب!از جنس زمستاني!</title>
                <link>https://virgool.io/@fatmi1382/%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D8%B2-%D8%AC%D9%86%D8%B3-%D8%B2%D9%85%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D9%8A-kqnyl2iitazs</link>
                <description>امروز حس كردم نياز دارم به يك خواب طولاني،خيلي طولاني...خوابي با ماهيت و علت خواب زمستاني_كه غذا كم هست و خواب به منظور كاهش مصرف انرژي است،نوعي دفاع انگار!_اما من آرزو دارم بخوابم چون ميبينم هر لحظه نفس كشيدن و بيدار بودن و بودن در اين دنيا سخت تر است از نفس نكشيدن،مي خواهم بخوابم چون انگار كوپن شاد بودن و شاد زيستنم تمام شده بايد آزاد بخرم و من ،آنقدر غني _از نيكي_نيستم كه گرانبها ترين كالا و ميراث جهانيان را به رسم اغنيا _آزادانه_داشته باشم ،به قدر كافي نمي دانم و نمي شناسم مغازه هاي منصف اين شهر را،نه تنها اين شهر بلكه من هيچ كجا،در هيچ جهاني _انگار!_آشنايي ندارم كه بداند فقر من را ، و منصف باشد و شادي را ارزان يا حتي به قيمت_بفروشد.و حالا تنها چيزي كه ميدانم اين است كه يا بايد بخوابم تا بهار، يا بگردم از پي منصفي،يا همينطور زندگي كنم_نفس كشيدن هايي كه سخت تر از نفس نكشيدن است_پ.ن:نتايجي در قرنطينه...فاطِمه_اِف.ميم_</description>
                <category>فاطِمه_اِف.ميم_</category>
                <author>فاطِمه_اِف.ميم_</author>
                <pubDate>Wed, 27 May 2020 18:54:01 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تعداد زيادي مخرب_با توهم انسان بودن_</title>
                <link>https://virgool.io/@fatmi1382/%D8%AA%D8%B9%D8%AF%D8%A7%D8%AF-%D8%B2%D9%8A%D8%A7%D8%AF%D9%8A-%D9%85%D8%AE%D8%B1%D8%A8%D8%A8%D8%A7-%D8%AA%D9%88%D9%87%D9%85-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-rimpkpjtlida</link>
                <description>اين روزها نه تهران به تنهايي همه جاي ايران و جهان كمر خم كرده اند زير دود و آلودگي تب كرده ي آسفالت هاي سياه اند وله شده ي چرخ ماشين ها و متور ها شده اند برده ي انسان و پايه خانه هاي قوطي كبريتي ايستاده و همه و همه تهران و ماشين و موتور مديونند به آنهايي كه سخت نفس مي كشند سخت راه مي روند سخت زنده مانندند و زندگي مي كنند در دنياي امروز و مادري كه براي كودك كم نفس خود مي گويند :((من و مادر دو صندلي تاشو ارج داشتيم كه باز مي كرديم و مي نشستيم زير درخت نارون و وسط صبحانه زل ميزديم به مسير كلك چال پدر صبح زود مي رفت براي كوهنوردي نمي شد ديد پدر را سر صبحانه ي ما .پدر كه آينه ي كوچك آرايش مادر را برداشته بود مي نشست روي سنگي در مسير و آينه ي بلژيكي را مي گرفت سمت خورشيد صبح بعد نور شرق رامي انداخت سمت خانه روي درخت نارون كه تاب كنفي از آن آويزان است.))((امير خاني،16،1396))تهرات به اين مادر دلتنگ هم مديون است كه نفس فرزندش را گرفته وسينه و ريه و شب و روز مادر را خسته ساخته.كم نيستند اين طور آدم ها كم نيستند آنهايي كه بار دود و سياهي اگزوز ماشين هارا به دوش سلامتيشان مي كشند و زندگيشان نيست مي شود زير اين سنگيني بي سابقه زندگي همه نيست خواهد شد روي زميني كه گسل هايش باز تر شده و هوايش گرم تر به گرماي روغن سوخته جرثغيل ها:((من و ايليا تاب مي خوريم روي طناب كنفي اي كه به درخت نارون كهنه وصل است. صدايي مهيب.شكستن...افتادن...ناگهان....ت....ا....ب...تاب...آسمان مي چرخد درخت نارون همسايه از كمر مي شكند صداي شكستن ساقه جوري است كه انگار مي كنم استخوان خودم شكست،بازوي چرثغيل مي چرخد چرخ مي خورد ستاره هاي مبهم تهران آلوده همانجور در ابهام مي چرخند دست هارا ستون مي كنم منتظرم سرماي جرثغيل به پشت گردنم بنشيند اما نمي افتد زمان كش مي آيد صورت روي خاك است خاك هم بوي خاك نمي دهد بوي روغن سوخته است انگار.))((امير خاني،30،1396))آري گرماي جهان گرماي خاكي است كه فرسوده است و قاطي روغن سوخته ها كه در نهان سرما دارد و در بطن غرق كردن جهان در شراره هاي آتش يخبندان را و پوسيدگي درخت نارن و كاج را دارد زردي سبز درختان و سياهي تنه هاشان را دارد درد سينه و كمبود اكسيژن زنده هاي بدون زندگي را دارد .و اين سنگين باري است كه به دوش زمين و آيندگان نهاده ايم .دردي كه سخت جبران ميشود جبران نمي شود اصلا...    پ ن:بخش هايي از اين متن از كتاب *رهش*از امير خاني هست كه به قول كتاب نگارش نهم جهت عمق بخشيدن به نوشته آمده.                       فاطِمه_اِف.ميم_                                                                                                                                             </description>
                <category>فاطِمه_اِف.ميم_</category>
                <author>فاطِمه_اِف.ميم_</author>
                <pubDate>Wed, 27 May 2020 16:45:58 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>كي يخ هاي كينه آب مي شوند؟</title>
                <link>https://virgool.io/@fatmi1382/%D9%83%D9%8A-%D9%8A%D8%AE-%D9%87%D8%A7%D9%8A-%D9%83%D9%8A%D9%86%D9%87-%D8%A2%D8%A8-%D9%85%D9%8A-%D8%B4%D9%88%D9%86%D8%AF-im8yus0hnmkd</link>
                <description>به نام خدايخ هاي كينه سختند به سختي كوه و سردي سرد تر از يخ و تلخ تر از هر قهوه اصل بي شكري هر روز و هر لحظه بيشتر مي شود اگر باشد و اگر بها ببيند و توجه ،مي شود مثل گلوله ي برف غلتان در كوه پر برف و كم كمك زياد مي شود و بهمن مي شود و همه چيز را در سردي فرو مي برد زندگي را آبي مي كند و سفيد.آبي و سفيد گرما و زيبايي نه سفيدي خالي بوددن صفحه زندگي از رنگ و حس و حسن است و از آبيش لحظه به لحظه نفس به نفس دم به دم سرم مي تراود و كينه به روي كينه و نفرت به نفرت مي نشاند.دست ها را مشت مي كند و برق چشمان را به سردي و داغي خاكستر مي كشاند.آب شدنش گرم شدنش حرارت مهر مي طلبد و گرماي عفو نه به زبان و به جبر نه براي رفع تكليف و دل خوش كردن از اعماق دل بخشيدن كار هر كس نيست قلب گرم مي خواهد و سبزي فكر .يخ هاي كينه روزي آب مي شوند كه گرماي لبخند جايگزين سرماشان شود و روزي كه دل شاد شود و لبريز از مهر و عشق ، نه به ديگري مهر و عشق به صاحب دل به خودم به خودتكه بدانني يخ سرد مي كند اطرافش را و اطراف اطرافشان را و سرما ذره ذره وجودت را مي بلعد و ديگر مي شوي مرده از احساس مرده از شادي مرده از زندگي.مي شوي موجودي كه نفس مي كشد كه نفس بكشد مي خورد كه نفس بكشد قدم بر نمي دارد كه قدم زده باشد و ماندن و مردن در هر لحظه مي شود زندگي اتكينه سمي است كه درمان ندارد اگر نخندي اگر نبخشي اگر بزرگ نباشد دلت و سياه باشد روحت .وقتي راحت مي شوي سبك از بار كينه اي كه به گناه ديگري به دوش مي كشي كه بداني انتقام درد است براي تو و آزار براي قلبت سياهي به وجودت و سرشاري از نفرت براي روحت روحي كه از خداست به همان زلالي و پاكي يخ هاي كينه آب مي شوند آب خواهند شد اگر خودت باشي خودي كه خدايي و زلال است خودي كه مي بخشد خودي كه مي خندد خودي كه با موهبت محبت آشنا است و مي شناسد مهر ورزي را و عشق را و دريغ نمي كند از همنوعش كه خطا مي كند و پشيمان مي شود.يخ هاي كينه آب ميشوند آب خواهند شد اگر خودت باشي اگر خدايي باشي،اگر خودي خدايي باشي.فاطِمهاف.ميم</description>
                <category>فاطِمه_اِف.ميم_</category>
                <author>فاطِمه_اِف.ميم_</author>
                <pubDate>Wed, 27 May 2020 11:35:08 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>و اين منم در آرزوي ده سالگي</title>
                <link>https://virgool.io/@fatmi1382/%D9%88-%D8%A7%D9%8A%D9%86-%D9%85%D9%86%D9%85-%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%D8%B1%D8%B2%D9%88%D9%8A-%D8%AF%D9%87-%D8%B3%D8%A7%D9%84%DA%AF%D9%8A-lgzkozdmvrp9</link>
                <description>به نام خدا+فاطمه ميخواي بفهمي كه ديگه ده سالت نيست؟_ن،ن اصلا ترجيح ميدم ده ساله باشم،كه ديگه نفهميدنامو نفهمم،ترجيح ميدم ده ساله باشم اما دنيا همونقدري باشه....بزرگ به اندازه مهربوني...روشن به اندازه صداقت....پاك به اندازه كودكي...ده ساله باشم تا وقتي از مدرسه ميام خونه باذوق بگم از تشويق شدنام...از ته ته ته دلم گريه كنم به خطر دعوا هاي كودكانه...ده ساله باشم تا نظر بقيه برام مهم نباشه...زندگي كنم به خاطر بازي كردن با جوجه هام...گريه كنم براي لنگيدنشون...اره اصلن من آرزو دارم ده ساله باشم...فاطمه_اِف.ميم_</description>
                <category>فاطِمه_اِف.ميم_</category>
                <author>فاطِمه_اِف.ميم_</author>
                <pubDate>Tue, 26 May 2020 17:58:41 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>و زندگي در يك خاموشي عميق</title>
                <link>https://virgool.io/@fatmi1382/%D9%88-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%D9%8A-%D8%AF%D8%B1-%D9%8A%D9%83-%D8%AE%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4%D9%8A-%D8%B9%D9%85%D9%8A%D9%82-iaiprbpm2jja</link>
                <description>به نام خدااين روزهايم را همه نوجواني مي نامند اما هم همه و هم من ميدانيم كه دلم در روزهاي كودكي گير است يك پايم هميشه اينطرف است و يك پايم هميشه آن طرف و شايد اصلا نوجواني نيمي در كودكي و نيم در جوانيست و اين هم ميشود مايه آزار.ازار كسي كه يا بهتر بگويم تك دختري كه حقيقتا سلطنت ميكرده تا يك سني دنيا بهترين روزهايش را برايم فراهم كرده بود،تاقدري كه شايد بهشتي را تجربه كردم در كودكي هايم پله هاي آن خانه هنوز هنوز اولين و زيباترين گوشه ذهنم را اشغال كرده اند هر راه پله اي كه مي بينم آن پله ها و شيريني هايش تمام وجودم را كودك مي سازد.و دوباره از روي پله ها غلط مي خورم گريه مي كنم و پدر دست دختر كوچك را مي گيرد و او را در مغازخه هاي كل شهر دور مي دهد،دختر كوچك به مغازه هاي سر كوچه مي گويد مغازه هاي تمام شهر!دختر كوچك هميشه يك كاميون باري پلاستيكي مي خريده و ليوان و چه دنيايي داشته با ليوان هايش.و دوباره غلت مي خورده از روي پله و اشك جاي لبخند را مي گرفته و اينبار با ليوان پلاستيكي قرمز بر مي گشته.گذر از هر پله اي چنان مرا در رويا غرق مي كند كه شايد ذهن تشنه كودكيم چندين برابر سالهاي زندگي در خردسالي و حتي نوجواني خاطره بسازد.از مهد با سرويس بر مي گردم شايد ده نفر هم باشيم حتي،جا نيست ميروم كنار شيشه عقب دراز مي كشم،راه طولاني است و دختر كه ساعت يك از مهد بيرون مي آيد دو و نيم يا حتي در ترافيك ها تا ساعت سه هم منتظر خانه است يا شايد خانه منتظر او.كنار شيشه عقب راحت ترين جاست چشمانش تاب نمي آورد خستگي آنها را مي خواباند دختر كه چشم وا مي كند دارند وارد خانه مي شوند دستان پدر او را در بر گرفته پله ها پاهاي خسته ي كوچكش را اذيت مي كند چيزي از بيدار شدن نمي گويد در آغوش پدر تا اتاق مي رود دختر بعد ها فهميده كه پدر ميدانسته كه او بيدار است!وقتي پنج ساله مي شوم مهد عوض مي شود خانه عوض مي شود شهر هم عوض مي شود حتي،يك سال كه مي گإرد يا شايد دو سال دختر در بيمارستان است با پدر و مادر و برادري كه هنوز نمي شناسدش،دختر مي رود كه برادر نو را ببيند اما دور از انتظار است آنچه مي بيند ؛در دلش مي گويد:«چه زشت!»مي رود كه مادر را ببيند دلش تنگ اوست مادر نگران پسر است و انگار تك دختر گم مي شود لا به لاي اشك هاي مادر،دختر هنوز دلخو است از مادر...كودكيم دو بخش شده از بعد از برادرم بعد او يا بهتر بگويم كودكي با او همراه شده با كمي حسادت و دعوا .فاطِمه_اِف.ميم_</description>
                <category>فاطِمه_اِف.ميم_</category>
                <author>فاطِمه_اِف.ميم_</author>
                <pubDate>Mon, 25 May 2020 19:45:12 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>