<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های fattemeh1.hosseini</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@fattemeh1.hosseini</link>
        <description>نوشتن جادویی است که به من قدرت می دهد.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-06 14:32:43</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/174918/avatar/5B29L1.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>fattemeh1.hosseini</title>
            <link>https://virgool.io/@fattemeh1.hosseini</link>
        </image>

                    <item>
                <title>فروتنی</title>
                <link>https://virgool.io/@fattemeh1.hosseini/%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%AA%D9%86%DB%8C-ls9h4cdgzcdc</link>
                <description>یکی از ارزش های اخلاقی که به ما آموزش داده شد و با آن بزرگ شدیم،&quot;فروتنی&quot; بود.اگر نمرات خوب می گرفتیم، فروتنی ایجاب می کرد که از زحمات معلمان، والدین و هر آن کس که در روند آموزش ما دخیل بوده تشکر کنیم.اگر مهارت جدیدی را آموخته بودیم و آن را به نمایش می گذاشتیم، بهتر بود با فروتنی مهارتی را که به سختی فرا گرفته بودیم، آسان معرفی می کردیم و به کار بستن آن را یک امر پیش پا افتاده حلوه می دادیم.اگر لطف و محبتی را که وظیفه ما هم نبود انجام می دادیم، بر طبق اصول نانوشته فروتنی بهترین واکنش به تشکر طرف مقابل، تعارفات بسیار زیاد و کوچک شمردن لطف و محبت انجام شده بود.اصول و قوانین نانوشته &quot;فروتنی&quot; مثل عنکبوتی که بدون توقف گستره تار هایش را افزایش می داد، هر روز مرزهای تازه ای ایجاد می کرد.فروتنی ما را به کار زیاد، مهارتهای فراوان و رسیدن به تعالی سوق می داد و در عین حال همه این دستاوردها کوچک، حقیر و غیر قابل نمایش بودند. زندگی در سایه بسیار به اصول فروتنی نزدیک بود.شبکه های مجازی با ورود یکباره به زندگی اجتماعی ما، مرزهای فروتنی را هر روز کوچکتر کردند.هر مهارت، هر دستاورد، هر لطف و حتی هر ناتوانی به یک فضیلت تبدیل شد و دنیا با معیارهای جدید بهتر خو گرفت.شاید در همین روزها، فروتنی یک رذیلت اخلاقی معرفی شود و شاید برای رفع آن و رهایی از دام فروتنی، متخصصان روان شناسی، مقاله بنویسند، کنفرانس بگذارند و جلسات درمانی شکل بگیرد.شاید فروتنی به کلمه ای در کتاب های تاریخ، رمان های کلاسیک و تاریخ روان شناسی محدود شود.شاید برای خداحافظی با فروتنی، مثل رهایی از اعتیاد جشن بگیریم.ولی با فروتنی یا هر چیز دیگری، هر لحظه  و هر دستاورد شایسته جشن گرفتن و شادی کردن است. </description>
                <category>fattemeh1.hosseini</category>
                <author>fattemeh1.hosseini</author>
                <pubDate>Fri, 03 Jun 2022 20:40:06 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من مرگ هستم</title>
                <link>https://virgool.io/@fattemeh1.hosseini/%D9%85%D9%86-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D9%87%D8%B3%D8%AA%D9%85-qxruoopm0gvj</link>
                <description>ماهیت مرگ با وجود ترسناک بودنش، غیر قابل انکار هم هست.مثل سایه به زندگی چسبیدهمثل دم و بازدم حرکت می کنهمثل آوار یک دفعه روی سر موجودات فرود میاد یا مثل پتوی گرم و نرمی، لبخند آخر را از زنده سابق به جا میگذارهخیلی از ما، مرگ را نادیده میگیریم و حتی به خواندن این جمله هم نمی رسیمخیلی از ما کنجکاوی می کنیم و سعی می کنیم با این ناشناخته بیشتر آشنا شویممقصد اول گردشگری مرگ سوار بر ارابه کرونا، سرطان، تصادف، جنگ و قحطی همیشه کشورهای جهان سوم است؟ جواب این سوال به نظرم باید خیلی جالب باشد.برای توصیف مرگ، چیستی آن و یا هر چیز دیگری، متخصصان و متقلبان زیادی صحبت کردند. ( من جزو هیچ کدوم از این دو دسته نیستم و سکوت می کنم.)تحمل و درک مرگ برای بزرگسالان متفاوت از کودکان است. کتاب &quot; من مرگ هستم&quot; اثر الیزابت هلاند، از زبان مرگ  ساده و زیبا با بچه ها صحبت کرده است.بچه هایی که یتیم شده اند، بچه هایی که مرگ را دیده اند،بچه هایی که عزیزی را از دست داده اند اما کلماتی برای توصیف این تجربه ندارندو بچه هایی که کنجکاو شده اند، کتاب بسیار جالبی برای خواندن منتظر آن هاست.م. ع. ز.</description>
                <category>fattemeh1.hosseini</category>
                <author>fattemeh1.hosseini</author>
                <pubDate>Tue, 31 May 2022 22:05:41 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هزار درهم یا یک کیسه کاه؟</title>
                <link>https://virgool.io/@fattemeh1.hosseini/%D9%87%D8%B2%D8%A7%D8%B1-%D8%AF%D8%B1%D9%87%D9%85-%DB%8C%D8%A7-%DB%8C%DA%A9-%DA%A9%DB%8C%D8%B3%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D9%87-inflz8j2ll1b</link>
                <description>امروز بیست و پنج فروردین ماه روز بزرگداشت عطار نیشابوری است. فریدالدین ابوحامد محمد بن ابوبکر ابراهیم بن اسحاق عطار کَدکَنی نیشابوری مشهور به عطّار نیشابوری متولد ۵۴۰ در کدکن – درگذشتهٔ ۶۱۸ هجری قمری در شادیاخ نیشابور،  یکی از عارفان و شاعران ایرانی بلند نام ادبیات فارسی در پایان سدهٔ ششم و آغاز سدهٔ هفتم است. او در سال ۵۴۰ هجری برابر با ۱۱۴۶ میلادی در کدکن زاده شد.نام او «محمّد»، لقبش «فریدالدّین» و کنیه‌اش «ابوحامد» بود و در شعرهایش بیشتر عطّار و گاهی نیز فرید تخلص کرده‌است. نام پدر عطّار ابراهیم کدکنی (با کنیهٔ ابوبکر) و نام مادرش رابعه بود.از او آثار ارزشمندی به جا مانده است مانند:الهی نامه، اسرار نامه، مصیبت نامه، تذکره الاولیا، منطق الطیر، جواهرنامه، خسرونامه، مختارنامه، مظهره العجایب،پندنامه، اشترنامه، نزهه الحجاب، بیان الارشاد، سی فصل، بلبل نامه، هیلاج نامه، وصلت نامه بیشترین شهرت عطار نیشابوری در زمان ما به سبب اشعار عاشقانه  اوست، مانند:عشق تو و بلای جانجان من و وفای تویا هرچه در فهم تو آید آن بود مفهوم توساعتی در خود نگر تا کیستییاگفتم دل و جان در سر کارت کردم      هر چیز که داشتم نثارت کردمگفتا تو که باشی که کنی یا نکنی        آن من بودم که بی قرارت کردمو گر سیر نشد تو را دل از ما        یک لحظه مباش غافل از ماکشته شدن عطار هم داستان عجیبی دارد. او که پس از تصرف چنگیزخان مغول به دست لشکر چنگیز اسیر شده بود، در آن زمان پیرمردی بود. مغول قصد کرد تا او را بکشد اما شخصی کفت:او را نکش که خونبهای او هزار دهم میدهم. عطار مخالفت کرد و وعده بیشتر به مغول داد، پس از ساعتی شخص دیگری گفت : او را نکش تا خونبهای او یک کیسه کاه به تو بدهم.عطار گفت بفروش که بیش از این نمی ارزم. مغول از این گفته خشمگین شد و شیخ فریدالدین عطار نیشابوری را کشت.ما چقدر ارزش داریم و خون بهای ما چقدر است؟ </description>
                <category>fattemeh1.hosseini</category>
                <author>fattemeh1.hosseini</author>
                <pubDate>Wed, 14 Apr 2021 14:36:35 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از نوروز تا نوروز</title>
                <link>https://virgool.io/@fattemeh1.hosseini/%D8%A7%D8%B2-%D9%86%D9%88%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%AA%D8%A7-%D9%86%D9%88%D8%B1%D9%88%D8%B2-af1n6hxuzyta</link>
                <description>بسیاری از سنت‌ها و آیین‌های مردم ایران یادگاری از گذشته‌های دور این کشور است و بی‌گمان پیروان دین زرتشت سهم بیشتری در شکوفایی و گسترش ویژگی‌های فرهنگ ایرانی داشته‌اند زیرا از آغاز در این سرزمین با همت و پشتکار به پاسداشت سنت‌ها همت کرده‌اند و برای رسیدن به آسایش و آرامش در زندگی و بهره‌مندی از جلوه‌های مهر، شادی و هنر آیین‌هایی را در هر زمان به فرهنگ پیشین خود افزوده‌اند.کتاب &quot;از نوروز تا نوروز&quot; آیین ها و مراسم سنتی زرتشتیان ایرانپژوهش و نگارش از کورش نیکنامبه چگونگی برگزاری و فلسفه جشن‌ها و مراسم زرتشتیان ایران در گذر یک سال خورشیدی از نوروز تا نوروز یک سال دیگر می‌پردازد. چند سطر از متن کتاب هرودت تاریخ‌نگار یونانی می‌نویسد:&quot; پارس‌ها عادت دارند که روز تولد خود را جشن بگیرند، در آن روز آن‌ها مجالس میهمانی برگزار می‌کنند و جشن و شادی می‌نمایند و این را رسمی شایع می‌دانند که باید برگزار شود؛ در آن روز حق خود می‌دانند که جامه‌هایی نو بپوشند و خوراکی‌های خوب و متنوع تهیه کنند به طوری که با دیگر روزها تفاوت داشته باشند...&quot;روز ششم از ماه فروردین، &quot;خورداد&quot; نام دارد در این روز پیامبر ایرانی از مادر زاده شده و در سن سی‌ سالگی در همین روز به پیامبری برگزیده شده است‌.آیین‌ها و مراسم سنتی زرتشتیان  &quot;چله بزرگه&quot; و &quot;چله کوچیکه&quot; را شنیده بودید؟حالا &quot;پنجه بزرگه&quot; و &quot;پنجه کوچیکه&quot; را هم داشته باشید و بدونید که  ده روز مانده به نوروز، یعنی روز اشتاد از ماه اسفند، پنجه کوچک آغاز می‌شود و تا پایان روز انارم به مدت پنج شبانه روز ادامه دارد.پنج روز پایان سال، پنجه بزرگ نام دارد که جزء ماهِ گاتابیو به حساب می‌آید و ویژه برگزاری گاهنبار پنجه است.#کتاب_خوب_بخوانیم#کتاب_بخوانیم_تا_بدانیم#کتاب_بخوانیم#معرفی_کتاب</description>
                <category>fattemeh1.hosseini</category>
                <author>fattemeh1.hosseini</author>
                <pubDate>Tue, 06 Apr 2021 21:30:30 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آمار بازدید پست‌های من در سال ۹۹</title>
                <link>https://virgool.io/@fattemeh1.hosseini/%D8%A2%D9%85%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%D9%BE%D8%B3%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%DB%B9%DB%B9-wlffucx09qa4</link>
                <description>در طول تاریخ از اعداد استفاده کردیم تا اغلب داد و ستد کنیم و آن‌چیزی که شمردنی است را بشماریم. برای هر عدد واحد درست کردیم تا عددهای زندگی قاطی نشوند و از اعداد، شفاف‌تر استفاده کنیم؛ مثلا وقتی می‌گوییم ده هزار تومان به پول اشاره داریم و وقتی می‌گوییم ده هزار بلیط به بلیط!روز به روز که در زندگی جلو‌تر رفتیم عددها فرقی نکردند ولی این واحدها بودند که زیاد شدند. واحد کریپتو، واحد اصله درخت، واحد فاصله و …«واحد» یک توافق عمومی است برای شمردن؛ تا همانطور که گفتم شمردن‌ها قاطی نشود. مشاهده افراد دارای ثروت (اجتماعی یا مالی) به من ثابت کرده اینکه چه چیزی را بشماریم از اینکه چطور بشماریم مهم‌تر است. هرکس با واحد خاصی مسائل زندگی را می‌شمارد. اینطور به نظرم آمده که مشخص کردن واحد یعنی مشخص کردن اینکه من در زندگی برای چه چیزهایی ارزش قائلم و می‌خواهم چه چیزهایی را در زندگی بشمارم. https://cdn.virgool.io/annual-report/1399/bvgf2wlrgirz-IgeGo.mp4 اعدادی که بدون واحد ثبت کردمبه ویدیویی که ویرگول برایم ساخته که نگاه می‌کنم میبینم که در سال ۹۹، من در مجموع ۲۳,۲۱۳ کلمه در ویرگول نوشتم و منتشر کردم و مخاطبین، پست‌های من را ۳۳۰ مرتبه پسندیدند و  ۶۵ بار هم نظر خود را روی پست‌های من به اشتراک گذاشتند. در سال ۹۹، ۴۶ نفر در ویرگول من را دنبال کردند تا پست‌های بعدیم را بخوانند. این اعداد نشان میدهند من کاری کرده‌ام. هرکدام به واحدی وصل هستند. از خودم می‌پرسم من کدام واحد را شمارش کرده‌ام؟ کدامیک از واحدهای بالا از همه برای من مهم‌تر است؟ ادامه ویدیو را می‌بینم.آمار از اثر بیرونی می‌گویندطبق آمار پست‌های من ۷۰۹ بار خوانده شدند و ۶۶,۱۵۴ ثانیه صرف مطالعه آنها شده است، که با توجه به جمعیتی که در ایران به اینترنت دسترسی دارند، ویرگول به من می‌گوید که توانستم  ۰/۰۰۰۹۰۶۹۶۵ ثانیه، سرانه مطالعه دیجیتال کشور را بالا ببرم.از طرف دیگر ویرگول به من می‌گوید که اگر قرار بود پست‌هایم را چاپ و به دست تک تک خوانندگان برسانم باید ۴,۶۶۹ کاغذ مصرف می‌کردم.آن عددهای کوچک ابتدای ویدیو حالا تبدیل شده‌اند به عددهای بزرگ به اینکه من جلوی مصرف این تعداد کاغذ را گرفتم یا به اینکه من  ۰/۰۰۰۹۰۶۹۶۵ ثانیه، سرانه مطالعه دیجیتال کشور را جابه جا کرده‌ام. واحد این عددها برای من ملموس‌تر است.واحد نوشتن چیست؟همه عددهای بالا و همینطور اثر بیرونی که روی خوانندگان و همینطور در مقیاس بزرگتر طبیعت و جامعه اطرافم گذاشتم اعدادی هستند که من دوستشان دارم و به آنها افتخار می‌کنم. اگر چنین ویدیویی دست شما نیز رسید به شما بابت تک تک اعداد تبریک می‌گویم.اثر هر نوشته تا حدودی معلوم است، اگر بنویسید جلوی قطع درخت را می‌گیرید، به سرانه مطالعه کشور اضافه می‌کنید و خوانندگانی جذب می‌کنید که شما را از طریق نوشته‌هایتان می‌شناسند و …به نظرم می‌رسد که نوشته‌های من و شما واحد ندارند ولی اثر بیرونی دارند.</description>
                <category>fattemeh1.hosseini</category>
                <author>fattemeh1.hosseini</author>
                <pubDate>Tue, 23 Mar 2021 13:30:01 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جایزه نوبل ادبی و جمالزاده</title>
                <link>https://virgool.io/@fattemeh1.hosseini/%D8%AC%D8%A7%DB%8C%D8%B2%D9%87-%D9%86%D9%88%D8%A8%D9%84-%D8%A7%D8%AF%D8%A8%DB%8C-%D9%88-%D8%AC%D9%85%D8%A7%D9%84%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87-tal1zvvjeaya</link>
                <description>&quot;روزی خبر می رسد که احتمال دارد جایزه نوبل ادبی به جمالزاده برسد، به شرطی که سه نفر از بزرگان ایران او را معرفی کنند. سید محمدعلی جمالزاده ۱۹۱۵سیدمحمدعلی جمالزاده ۱۹۲۲ سیدمحمدعلی و اگی ۱۳۵۴محمد علی جمالزاده هم به تشخیص خود علی اکبر سیاسی، یار شاطر و تقی زاده را انتخاب می کند. آن ها بایستی در وصف جمالزاده مطلبی به تفصیل می نوشتند که تقی زاده و یار شاطر به درستی از عهده این کار بر نمی آیند.&quot; محمدعلی جمالزاده و ایرج افشار ۱۹۶۵این ها را از روی کتاب باصدای بلند می خوانم و نگاهم به محمدعلی است که برای در امان ماندن از کرونا در ظاهر و مصون ماندن از مواجهه با آثار هجوم فرهنگ فضای مجازی در فضای حقیقی _در اصل، مدت هاست بین چهار دیواری اتاق محبوس شده است. در کتابخانه شخصی اشاو در یک قدمی به دست آوردن جایزه نوبل ادبیات، از دست یافتن به آن بازمانده بود.درژنو1340استاد علی اکبر صنعتی در حال تکمیل مجسمه استاد محمدعلی جمالزاده نوشته های او در گذر زمان هنوز از ظرافت فکر، لطافت بیان، نکته سنجی، شوخ طبعی و بذله گویی همراه با احاطه بر کلمات و اصطلاحات عامیانه لبریزند و همین دلیل جذب خواننده است. او در غربت خبردار شد که در ایران نام خیابان جمشیدآباد را برای بزرگداشت نوشته هایش و تلاش در جهت اعتلای زبان فارسی به خیابان جمالزاده تغییر داده‌اند به تصور اینکه بعد از هزار سال این نام هم تغییر می‌کند در نامه‌ای به این موضوع اشاره می‌کند. اما در ایران یک مامور سرخود شهرداری بدون اطلاع مافوق! تابلو را به نام جمشیدآباد تغییر می دهد. در کتاب یاد محمد علی جمالزاده چنین آمده است:دست شما درد نکندقیافه متین و عارفانه جمالزاده را می بینم که با لبهای متبسم می گوید: دست شما درد نکند. الحق که خوب از بزرگان ادبی خود تجلیل می کنید! اطمینان دارم که نام بلند جمالزاده اگر از خیابان هم برداشته شود در تاریخ ادب ایران محو شدنی نیست.به تاریخ ایران بود ثبت نامتچه غم گر که ثبت خیابان نباشد در چنین روزی _۱۷ آبان ماه_ از این کره خاکی به دنیای بزرگانِ فراموش نشدنیِ ادب فارسی سفر کرد.  جسم پدر داستان کوتاه زبان فارسی و آغازگر سبک واقع‌گرایی در ادبیات فارسی در غربت آرام گرفته است. اما یادِ او در میان مردم و ادبیات ایران، جاودانه است.</description>
                <category>fattemeh1.hosseini</category>
                <author>fattemeh1.hosseini</author>
                <pubDate>Sat, 07 Nov 2020 17:55:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به یک عدد عشق از نوع سازنده نیازمندیم</title>
                <link>https://virgool.io/@fattemeh1.hosseini/%D8%A8%D9%87-%DB%8C%DA%A9-%D8%B9%D8%AF%D8%AF-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D8%A7%D8%B2-%D9%86%D9%88%D8%B9-%D8%B3%D8%A7%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%86%DB%8C%D8%A7%D8%B2%D9%85%D9%86%D8%AF%DB%8C%D9%85-nujoz9vxb0z0</link>
                <description>زمانی بود که داستان هایی که می خواندم با الهام از داستان سیندرلا، عشق های عجیب و غریبی را روایت می کرد. عشق یک شاهزاده خوش قد و بالا به یک دختر فقیر، ازدواج و زندگی شاد تا پایان داستان ادامه داشت. گاهی نویسنده ای با خلاقیت! دختر ثروتمند و زیبا یا پرنسسی دست نیافتنی و شجاع و با موهای ابریشمی و کمر باریک و چشم های بزرگ  را عاشق پسری فقیر و  ولگرد در کوچه ها یا دزد می کرد.عاشقانه در نظر من این عشق، جذابیتی نداشت تا این که به دنبال &quot; سفید دندان&quot; در جنگلِ کتاب های کتابخانه مردی را دیدم که با دقت در حالِ مطالعه کتاب بود. آنقدر غرق خواندن شده بود که متوجه عبورِ سفید دندان نشد!کتاب خواندن دنیای بهتری را به نشان می دهد.مردِ دیگری با چند کتاب گلچین شده از راه رسید. &quot; جک لندن&quot; بود. &quot;مارتین ایدن&quot; و &quot; جک لندن&quot; چنان مشغول خواندن کتاب و اشتراک مطالعاتشان بودند که متوجه حضور من نشدند. مارتین چهره آفتاب سوخته و بدن عضلانی یک ملوان را دارد که درست شبیه چهره آفتاب سوخته جک لندن است. اگر پس زمینه کتابخانه را به دریا و ساحل تغییر دهم برای این دو مرد مناسب تر است.هیس! نویسنده به داستان جدیدی می اندیشد.با وجود اینکه مارتین یک شخصیت ساخته شده توسط جک لندن است اما بیشتر شبیه زندگینامه ای از نویسنده به نظر می رسد. چیزی که من را نسبت به مارتین کنجکاو کرد نه سفر های دریایی اش و نه زندگی سخت و پر ماجرایش و نه فقرش بود. اولین دیدار ناگهانی اش با &quot;روت&quot; و عاشق شدنش برای من یک قصه تکراری عشق در نگاه اول بود   . اما تلاش های مارتین برای از میان برداشتن فاصله طبقاتی بین خودش و روت، یک جرقه برای جلب توجه من بود. شاید بین داستان های عاشقانه و فیلم های بسیاری مرد فقیر با تلاش فراوان یک شبه ثروتمندد می شود و به معشوق می رسد اما در این داستان مارتین جنگجویی می شود که با قلم و نوشتن برای تغییر مسیر زندگی اش تلاش می کند. شکست های مداوم مارتین را مایوس نمی کند و عشق روت، مثل نوری روشنی بخش راه او می شود. مارتین با عشق روت جان می گیرد و از خاکستر یک کارگر بی نام و نشان به  یک نویسنده مشهور تبدیل می شود.</description>
                <category>fattemeh1.hosseini</category>
                <author>fattemeh1.hosseini</author>
                <pubDate>Wed, 04 Nov 2020 16:54:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot;پروژه شادی&quot; پروژه ای برای ارتقای خود</title>
                <link>https://virgool.io/@fattemeh1.hosseini/%D9%BE%D8%B1%D9%88%DA%98%D9%87-%D8%B4%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D9%82%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%AF-txattyukjxvx</link>
                <description>پروژه شادی من بر خلاف پروژه شادی گریچن رابینز وقتی شروع شد که تحریم ها و گرانی سکه و دلار مثل بختک، گلوی ایران را گرفته است. قیمت ها هر روز نوسان دارد و رقصی چنین میانه میدان، فقط کروناز جان را کم داشت که آمد و کنگر خورد و لنگر انداخت. هر روز با یک حادثه ( تصادف ماشین، سقوط هواپیما و...) و اخبار کامل و دقیق از وضعیت نابسامان مردم در اروپا و آمریکا! شروع می شود. زمانی که طالبان و دولت به گفتگو های صلح رو می آورند و داعش و القاعده به دلیل کرونا، ماسک زده اند و مرتب دست هایشان را با آب و صابون شستشو می کنند تا مبادا در حملات انتحاری، ویروس کرونا را انتقال دهند. درست در همین زمان که همه مردم در حال شستشوی مرتب دست ها و رعایت فاصله اجتماعی بر اساس پروتکل های بهداشتی هستند. کشور های آذربایجان و ارمنستان برای دفاع از شهرت خاورمیانه با رعایت کامل پروتکل های بهداشتی برای حفظ فاصله اجتماعی، جنگ افروزی می کنند.- آیا درست است که به دنبال شادی بود؟برای پاسخ به این پرسش باید بین زندگی به عنوان یک زامبی ( یک مرده متحرک با کمترین واکنش ممکن) و  زندگی به عنوان یک انسان، یکی را انتخاب کرد. متاسفانه یا خوشبختانه من اگر در شهری آرام و با ثبات اقتصادی بودم یا در حال قدم زدن روی شن های ساحلی در یک کشور گرمسیری، درست مانند اینجا روز هایم شب می شد و شب هایم روز! ( قبول دارم که آسمان همه جا یک رنگ نیست و روز و شب های ما به طور کل با دیگران متفاوت است، اما وقتی امکان مهاجرت به مکان مورد نظرم را ندارم و توان کافی برای تغییر وضعیت فعلی را هم ندارم؛ بهتر است با قبول واقعیت و بهره بردن از امکانات محدودی که دراختیار من است تا حد امکان برای شادی تلاش کنم.لیستی که گریچن برای شادی تهیه کرده بود فعالیت های زیر برای ماه های مختلف بود. ( وقتی هر کدام از فعالیت ها را مطالعه می کردم، مخاطبِ خاصِ کلمات گریچن من بودم.)  شب ها زودتر بخوابم ( 8 ساعت خواب)بیشتر ورزش کنم (  یک ساعت در روز)دور بریزم، درست کنم، نظم ببخشم ( خیلی سخته اما واقعا حس خوبی دارد.)وظایف عذاب آور را در اولین فرصت انجام دهم ( قورباغه را قورت بده دیگه)پر انرژی تر باشم ( چشم)از نق زدن دست بردارم ( این یکی را فعلا نگه می دارم.)انتظار تعریف و قدر دانی نداشته باشم ( ممممم)درست دعوا کنم( بزن بریم)بیرون ریختن ناراحتی ها ممنوع ( باشه)عشق خود را اثبات کن ( گرفتم چی میگه)وبلاگ درست کن( کردم)لذت شکست را بچشم( تلخ بود  ااااه)کمک بخواهم ( سخته)سخت کار کنم ( حتما)از لحظه حال لذت ببرم ( عالیه)صبح ها آواز بخوانم( بقیه با این مشکل دارند من می خونم)حقیقت احساسات دیگران را بشناسم ( !)گنجینه ای از خاطرات شاد باشم ( چشم)بیشتر تفریح کنم ( همه جا فعلا بسته است ...)زمانی را برای شوخ طبعی صرف کنم ( استاد جوک های بی مزه و آبکی وارد می شود.)فعالیت های جدید را امتحان کنمیک کلکسیون درست کنم ( هه هه هه ه  ه من سه تا دارم)روزهای تولد را به یاد داشته باشم ( 12-14-17-20)دست و دلباز باشم( ...)دوستی ام را  نشان بدهمغیبت نکنم ( نمی کردم)سه دوست جدید پیدا کنم( سخته واقعا )کمی ولخرجی کنم ( حرفه ای در پول تمام کردن)چیز های مورد نیازم را بخرم( دست ما کوتاه و خرما بر نخیل فعلا)محبت و دارایی هایم را خرج کنماز چیزی صرف نظر کنم.( اجازه خانم، میشه کسی هم باشه؟)خاطرات مصایب و بلایای دیگران را بخوانیک دفترچه شکر  داشته باشیک رمان بنویسم ( بزن بریم)برای علایقم وقت بگذارم ( حتما)به نتیجه فکر نکنم ( قبول)به یک فناوری جدید تسلط پیدا کنم ( از این خوشم اومد)قوانین درست خود را بازنگری کنمذهنم را با روش های تازه ای تحریک کنمیک رژیم غذایی داشته باشم( البته)با صدای بلند بخندم ( الان بخند)خوب رفتار کنم ( مممم)نقد مثبت  انجام دهم ( باشه)یک پناهگاه روحی برای خود بیابم( در حال جستجو...)در آخر این مطلب باید اضافه کنم ، برای شاد بودن فقط بر روی خودت تمرکز کن. شاد باشید و سلامت</description>
                <category>fattemeh1.hosseini</category>
                <author>fattemeh1.hosseini</author>
                <pubDate>Tue, 20 Oct 2020 16:46:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دعوت به کار در &quot;پروژه شادی&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@fattemeh1.hosseini/%D8%AF%D8%B9%D9%88%D8%AA-%D8%A8%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%AF%D8%B1-%D9%BE%D8%B1%D9%88%DA%98%D9%87-%D8%B4%D8%A7%D8%AF%DB%8C-tte5ja0gc2yn</link>
                <description>کتاب &quot;پروژه شادی&quot; را زمانی دیدم که از یافتن یک شادی در طول یک ماه گذشته، یک هفته گذشته و حتی امروز زندگی ناامید شده بودم. قبل از خواندن کتاب با دیدن طراحی روی جلد، شخصیتِ قضاوت کننده ام با اطمینان گفت که این هم یک کتابِ بازاری با ایده های غیر واقعی است. اما من به شناختن شادی نیاز داشتم اگر چه در پست قبلی شادی عزیزم را به شما معرفی کرده بودم اما شادی بیشتری برای ساختن جملات انگلیسی و همچنین نوشتنِ داستان نیاز داشتم.الکی خوشحال باشیم یا وافعی؟مانند یک متهم که به دادگاه کشانده می شود تا حکمی را که قبلا صادر شده است را بشنود، کتاب را  روی میز گذاشتم و با شک و تردید به دنبال نقطه ضعفی در مقدمه و فهرست مطالب، جستجو کردم. یک نفر قبل از من با روش باز جو ها با یک مداد زیر هر مطلبی را که به نظرش مهم بوده را خط کشیده بود. ( از نظر من گناهی بدتر از نوشتن در صفحات کتاب نیست به خصوص کتاب های کتابخانه!)&quot;گریچن رابین&quot; به درستی در ابتدای کتاب اشاره می کند که &quot;این کتاب شرح پروژه شادی من است، که بر اساس شرایط، ارزش ها و علایق خاص من پایه گذاری شده است.&quot; و به نظر من هم استفاده از تجربه موفق یک نفر دیگر هیچ اشکالی ندارد. یک روز صبح او در حالی که از داخل اتوبوس به قطره های بارانی که روی شیشه می لغزند نگاه می کند به این پی می برد که:&quot; من با ریسک هدر دادن زندگی ام روبرو بودم.&quot;و بعد از خودش می پرسد:&quot;اما من از زندگی چه می خواهم؟ خب، می خواهم شاد باشم.&quot;و مشکل اصلی نمایان می شود. او هیچگاه به اینکه چه چیز باعث خوشحالی اش می شود و یا اینکه چطور می تواند خوشحال باشد، فکر نکرده بود. او زندگی، ازدواج، خانه، شغل، بچه ها و روابطش را مرور می کند و به این نتیجه می رسد که :&quot;من گرفتار شکایت های پیش پا افتاده و بحران های گذرا و خسته از نبرد با ذات خود، اغلب قادر نبودم شکوه آنچه را که داشتم درک کنم.&quot;بخندیم؟ نخندیم؟و اینجا شخصیت غُرغُروی من با بدبینی همیشگی  و زبان تند تیزش حرف های زشتی در مورد خانم رابین زد که من با نهایت خویشتنداری با حفظ مفهوم اصلی و ویرایش های فراوان صحبت هایش را بازگو می کنم.&quot;این خانم می خواهد برای من نسخه  بپیچد که برو برای همه چیز شکر گذاری کن! امروز قلب عزیزم ممنونم که بدون خستگی تلاش می کنی! و بعد یکی یکی اعضای بدن!فردا هم به خاطر اینکه نان می خورم یا آب از گلویم پایین می رود یا می توانم گریه کنم یا ...&quot;در ادامه خواندن متوجه شدم که نویسنده در مواجهه رویای شادی و یافتن شادی دست به انتخاب دشواری زده است. او تلاش کرده تا شادی را در هر لحظه و هر مکانی که می تواند بسازد. نمونه ای از مثال&quot;قطره قطره جمع گردد وانگهی دریا شود.&quot;و اینجا بود که از سبک نویسنده خوشم آمد و برای دنبال کردن تجربه او مصمم شدم. در ضمنِ خواندن کتاب به جستجوی عنوان انگلیسی آن &quot;The happiness project&quot;، در سایت های خارجی، متوجه شدم که افراد زیادی با هدفِ دنبال کردن تجربیات نویسنده با پروژه شادی او همراه شده بودند. جایی که او می گوید:&quot;به دو نتیجه رسیدم: یکی این که می توانستم شادتر از این که هستم باشم و دیگر این که زندگی ام تغییر نمی کرد، مگر این که خودم تغییرش دهم.&quot;شاید با فاصله زمانی و مکانی زیاد اما من هم درست به این نتیجه رسیده بودم که یک تمرین ساده زبان انگلیسی من را به جایی کشانده بود که برای یافتنِ مفهوم شادی در تکاپو بودم. به خودم گفتم شاید بهتر باشد به دروغ  از شادی بنویسم اما برای یافتن شادی مشتاق تر شدم. چیزی که کتاب گریچن را از دیگر کتاب های با جملات مثبت و موفقیت های رویایی متمایز می کرد شروع کار او با تحقیق های گسترده در زمینه شادی بود. بر اساس تحقیقاتی که قبل از شروع پروژه داشت او به این نکته پی برد که :&quot; مهم ترین عامل شادی، پیوند های اجتماعی است.&quot; او با بررسی موضوعات &quot; ازدواج&quot; ، &quot; فرزند پروری&quot; و &quot; دوستی&quot; به این دیدگاه دست یافت که شادی تا حد زیادی به نگرش فردی مرتبط است. بنابر این او &quot; معنویت&quot; و &quot; نوع نگرش&quot; را هم به فهرست شادی خود اضافه کرد. در شرایطی که ما در ایران با گرانی و تورم و بیماری دست و پنجه نرم می کنیم به نظر من طبیعی است که فهرست شادی ما در مقایسه با فهرست شادی نویسنده متفاوت باشد یا اولویت بندی های متفاوتی داشته باشیم. او برای شروع پروژه اش جدولی را تنظیم کرد که با تصمیم هایی که قصد دارد عملی کند، پُر شده بود. قبل از آغاز به کار، او متعهد می شود که هر ماه فقط به کاری که برای آن برنامه ریزی انجام داده است بپردازد.درست در همین لحظه، شخصیت غُرغُروی من با بدبینی بی همتایی که دارد با یک ظرف پُر از پاپ کورن پنیری( یا شکوفه یا همان اسمی که  بهتر می دانید!)  با سلاح انگشتِ اشاره ای که در هوا مانند &quot;پرچم دیدی بهت گفته بودم&quot;، تکان می داد گفت : &quot;ببین وقتی میگم این خانمه یِ چیزیش میشه!!!  آخه سیر چه خبر از حال گشنه داره!  اینا چه می دونن ما برای یک ساعت دیگه هم نمی تونیم برنامه ریزی کنیم! چه برسه یک سال تمام....&quot;  خاورمیانه و آرامش! ایران و شادی!گرچه به عنوان یک خاورمیانه ای زخم خورده او را درک می کردم اما به عنوان یک انسان هنوز برای شادی دلتنگ بودم.این مطلب ادامه دارد...</description>
                <category>fattemeh1.hosseini</category>
                <author>fattemeh1.hosseini</author>
                <pubDate>Mon, 19 Oct 2020 11:25:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شادی برای من یا دیگری؟</title>
                <link>https://virgool.io/@fattemeh1.hosseini/%D8%B4%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-%DB%8C%D8%A7-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1%DB%8C-tycmpe80gqzg</link>
                <description>قبل از شروع کتاب &quot; پروژه شادی&quot; و بعد از رد شدن از تیغ خود سانسوری، برای وفاداری به خودم  و البته مخاطبی که این مطلب را می خواند بهتر دیدم که تجربه قبل از خواندن کتاب را بنویسم.شادی برای من پول است.قبل از اینکه این مطلب را بنویسم با خودم خیلی کلنجار رفتم و خودسانسوری کردم، اما من منم نه دیگری.شادی واقعا برای من پول است. وقتی بچه بودم حدود ده ساله، دخترِ همسن یکی از آشنایان که وضعیت مالی خوبی نداشتند هر زمانی که فرصت پیدا می کرد برای من از مزایای فراوان فقر می گفت.داستان او این بود: ( لحن بچگانه و جمله بندی های عجیبش را هنوز به طور واضح به خاطر دارم اما به دلیل اینکه روند خواندن متن راحت تر شود، متن داستان را ویرایش می کنم.)&quot; افرادی که ثروتمند هستند حتما حق کسی را پایمال کرده اند و به بدترین شکل مجازات می شوند. -و با یک مثلا یک داستان از یک آشنای خیالی تعریف می کرد.- مثلا حاج اصغر * ( یک سری اسامی عجیب) که همسایه عمه ام است، سر شریکش کلاه گذاشته و حالا یک خانه بزرگ و دو باب مغازه دارد، اما همیشه مریض است و یکی از بچه هایش هم دیوانه به دنیا آمده...( در نظر این افراد بیماری یک نوع مجازات برای گنهکاران یا امتحان الهی برای مقربان است.)یا مثلا پسر خواهر ***( باز هم یک سری اسامی فقط برای اینکه حقانیت حرفش ثابت شود.) را دیدی؟ خیلی چاق و بزرگ است و چشم هاش باریک و کشیده است. ( به پسری اشاره می کرد که منگول بود.- اگر اصطلاح دیگری برای منگول وجود دارد، لطفا اطلاع بدهید.) مادرش هر دو دستش پُر از النگوی طلاست و پدرش هم باغ و زمین زیاد دارد، اما مردم می گویند از راه دزدی ثروتمند شده! روز قیامت هر کسی که پولدار بوده و این دنیا را با خوشی زندگی کرده است بیشتر معطل می شود و بعد هم بیشتر در آتش جهنم می سوزد.&quot;توصیف های دقیق از شکنجه های روز قیامت و سوخته شدن ها و ضجه زدن ها و همین طور فلز مذاب به قدری دقیق و با جزییات بود که گاهی آرزو می کردم که مانند داستان &quot; شاهزاده و گدا&quot;، جای من و او عوض شود و من از مزایای فقر بهره مند شوم.بیا جاهامون را عوض کنیم.تلاش می کردم تا لباس های پاره بپوشم. مراقب بودم غذایی که می خورم کمترین مقدار ممکن باشد. با این وجود باز هم وضعیت من از او بهتر بود . من با سن کم در انتظار روز قیامت هر روز مضطرب تر از قبل می شدم. بعد از قطع رفت و آمد با این دوست عزیز! داستان هایش در جایی،گوشه ی تاریک مغزم  طبقه بندی شد و هر زمان صحبتی یا داستانی در ستایش فقر و مذمت دنیا دوستی و ثروت اندوزی  می خواندم، همه خاطرات برای من زنده می شد.اگر چه پیش زمینه فکری من با این روش آلوده شده بود اما از طرف دیگر اُنس با کتاب و نوشتن و جستجوی علت هر چیزی، راه را برای اصلاح دیدگاه من نسبت به پول هموار کرد.وقتی بزرگتر شدم متوجه تفاوت پدرهایمان شدم: پدر من هر روز حتی روز های تعطیل از صبح زود تا بعد از اذان مغرب و گاهی تا ساعت نه یا ده شب مشغول کار بود. پدر او فقط یک کار (و در ساعات اداری ) انجام می داد و روز های تعطیل یا زمانی که شرکت تعطیل بود، در حال استراحت بود. تصویر من از پدرم فردی همیشه فعال و کوشا و پدر او مردی که همیشه گوشه اتاق منتظر چایی یا میوه نشسته بود و یا درحال چرت زدن بود باقی مانده است.پدر من بلند پرواز بود، بعد از اینکه یک هدف تعیین می کرد تمام تلاش خود را برای رسیدن به آن به کار می بست. پدر او با توجیه اینکه داشتن قناعت یک فضیلت اخلاقی است از روبرو شدن با هر چالشی طفره می رفت.پدر من همیشه در حال آموختن مهارتی تازه بود و یا مهارت های قدیمی اش را به روز می کرد اما پدر او به این که هیچ چیزی نمی داند افتخار می کرد. در هر مرحله ای می توانستم از پدرم مشورت بگیرم اما پدر او نه تنها خود از منطقه امن خارج نمی شد بلکه بچه هایش را هم به شدت برای ماندن در آن منطقه تشویق می کرد.پدر من برای کمک کردن به دیگران پیش قدم بود و پدر او برای کمک گرفتن از دیگران همیشه آماده بود.مهم تر از همه این که پدر من خواندن کتاب را محدود به موضوع خاصی نمی کرد و کتابخانه شخصی اش موضوعات متنوعی را در بر می گرفت. در حالی که در خانه آن ها کتاب نایاب بود.بفرمادر باور من زندگی برای همه مردم چه ثروتمند و چه فقیر می گذرد، روز ها، ماه ها، سال ها و عمر توقفی ندارد تا لحظه رسیدن منزلگاه مرگ. کسی که ثروتمند است، لزوما دزد یا کلاهبردار نیست. پول هم چرک کف دست نیست.ذهن و جسم و زمانی که هر انسانی در اختیار دارد به عنوان سرمایه اولیه می تواند به کار گرفته شود و یا به بطالت برود. هیچوقت از تلاش دست بر نمی دارم، ممکن است خسته شوم یا ناله کنم اما مسیر من به سمت موفقیت برنامه ریزی شده و دوباره برای ادامه دادن تلاش می کنم.شاید به نظر عجیب برسد اما پول به واحدی برای سنجش میزان موفقیت من هم تبدیل شده است. زمانی که تلاش می کنم، مغرورانه نیست که بگویم کاملا منتظر دریافت نتیجه (پول و شادی) هستم. از تواضع و فروتنی در این مورد بیزارم.البته قبل از خواندن کتاب &quot; ثروتمند ترین مرد بابل&quot; گاهی حس گناه برای  پول داشتم مثل شیطانی که در من برای اعمال شیطانی بهانه های قابل قبول می آورد. اما بعد از آن فهمیدم که پول شیطان نیست بلکه انسان تنبل شیطان است.و باز هم یادآوری برای  پست بعدی &quot; پروژه شادی&quot; </description>
                <category>fattemeh1.hosseini</category>
                <author>fattemeh1.hosseini</author>
                <pubDate>Sun, 18 Oct 2020 16:36:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آیا می توانیم در ایران شاد باشیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@fattemeh1.hosseini/%D8%A2%DB%8C%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%85-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%B4%D8%A7%D8%AF-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D9%85-fab47ohrbtgv</link>
                <description>قبل از اینکه به خواندن متن بپردازید از شما می خواهم به سه سئوال جواب بدهید.1- آیا در یک ماه گذشته خاطره شاد یا اتفاق خوبی که باعث شده لبخند به لب بیاورید را به یاد می آورید؟2- آیا در یک هفته گذشته توانسته اید خود را شاد کنید؟3- برای امروز شادی ای داشته اید؟برای من این سوال ها وقتی به وجود آمد که برای تمرین زبان انگلیسی نیاز داشتم تا پنج اتفاق خوب و پنج اتفاق بد را بنویسم. برای نوشتن اتفاق های بد و ناراحت کننده تا بیست اتفاق را هم می توانستم به راحتی به یاد بیاوریم و به خوبی با جزییات تمام بنویسم اما برای نوشتن اتفاق های خوب و شادی آفرین هیچ چیزی به ذهنم نمی رسید.چرا هیچ اتفاق خوبی به ذهنم نمی رسد؟به خودم حق می دادم چون در این شرایط و با وجود بیماری کرونا، گرانی افسار گسیخته و خبرهایی که هر روز از اعدام، کشتار، سرکوب، اختلاس، ممنوعیت، فیلتر و غیره همه ما را احاطه کرده اند، شاد بودن مسخره ترین چیز ممکن است.( مگر این که دیوانه باشم!)در این میان خواندن کتاب هایی که سرگذشت های غم انگیز داشتند هم مزید بر علت شده بود و من در به یاد آوردن شادی واقعا ناتوان شدم. البته من علاقه ای نداشتم تا چشم بر واقعیت های اطرافم ببندم و خودم را با دروغ محاصره کنم، فقط به این نکته آگاه شده بودم که :به شادی نیاز دارم.شادی جان کجایی؟مطابق روش معمول برای یافتن شادی و چگونه شادی کردن بهترین راه برای من &quot; کتاب خواندن&quot; بود. کتاب&quot;پروژه شادی&quot; از &quot;گریچن رابین&quot; با ترجمه آرتمیس مسعودی از بین کتاب هایی که در دسترسم بود بهترین گزینه بود و من با این کتاب شروع کردم.در پست بعدی تلاش می کنم تا تجربه شخصی ام از این کتاب و همچنین خلاصه ای از آن را برای شما باز گو کنم. ( هنوز در حال خواندن هستم و این کتاب را تمام نکرده ام.) امیدوارم شما هم در یافتن شادی، موفق باشید.</description>
                <category>fattemeh1.hosseini</category>
                <author>fattemeh1.hosseini</author>
                <pubDate>Sat, 17 Oct 2020 12:16:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سفر یا فرار؟</title>
                <link>https://virgool.io/@fattemeh1.hosseini/%D8%B3%D9%81%D8%B1-%DB%8C%D8%A7-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%B1-oininmzxe8sj</link>
                <description>اگر بخواهم به شیوه فلسفی و عرفانی  حرف بزنم باید بگویم که &quot;سفر همان فرار از تکرار عادت هاست اما فرار سفر به لذت ها نیست. شما با انتخاب سفر، به طور ارادی آماده مقابله با تجربیات جدید هستید اما فرار شما را ناخودآگاه وارد بازی &quot;این را هم تجربه کن&quot;، می کند.&quot;قال فاطمه حسینی کتاب رهبر عزیز نوشته جنگ جین سونگکتاب &quot; رهبر عزیز&quot; اثر جنگ جین سونگ، روایت متفاوتی از زندگی در کره شمالی است به این دلیل که نویسنده مانند بقیه فراری ها از کره شمالی فقیر و یا زندانی و محروم نبوده است.  پدر پزشک و خانه خوب  و کودکی با دسترسی به آموزش موسیقی-پیانو- که در سن کم، مورد توجه رهبر عزیز قرار می گیرد و به طور ویژه استخدام سازمان می شود. جیره غذایی و امکاناتی که بقیه مردم نداشتند و همین طور برگزیده بودن به او مصونیت های زیادی در مقابل خطراتی که به طور عادی دیگر شهروندان کره شمالی را تهدید می کند، داشته است.فقر و گرسنگی زبان مشترک( خطرات عادی: گرسنگی، فقر، مورد سو استفاده قرار گرفتند، اعدام، شکنجه، اردوگاه کار اجباری، بیگاری و...)یکی از امتیازات او هنگام فرار، داشتن مقداری پول و بدنی متفاوت تر از بقیه هموطنانش که به دلیل فقر و گرسنگی و همچنین عدم دسترسی به آب سالم و مواد شوینده چروکیده و کثیف و بوگندو بوده اند، است. بازار در کره شمالیبا وجود تمام این موارد که وضعیت او را بهتر از بقیه هموطنانش نشان می داد، هنگام خواندن کتاب هر قدم با او ترسیدم، دویدم، پنهان شدم، از سرما لرزیدم و برای رسیدن به آزادی او، خوشحال شدم. اگر کسی دوست دارد کتابی درباره کره شمالی بخواند این کتاب به دلیل اینکه وضعیت اداره کشور و حاکمان را از دیدی متفاوت تر از مردم عادی  بیان می کند گزینه مناسبی است. رفیق معاون! بیا اینجا همین الان?مطالب بعد از این حاوی قسمت هایی از کتاب است که ممکن است روند داستان را افشا کند، پس اگر قصد خواندن کتاب را دارید، از خواندن بقیه مطلب خودداری کنید.گرسنگی و فقر از بدترین تجربه های هر انسانی هستند. در جایی که نویسنده بعد از مدت ها که به شهر زادگاهش سر می زند تا دوست دوران کودکی اش را ببیند، چهره های فلاکت زده دوستش و همسایه های قدیمی او را مایوس می کند. دیدن اینکه آنها برای پخت غذا برنج را نه به صورت پیمانه ای و کیلویی که به صورت دانه ای می پزند در مقابل او که جیره گوشت تازه و غذاهای خارجی و مشروب دارد، اشتهایش را کور می کند. ما خیلی خوبیم همه بگین خیلیدر بازار هفته ای یک بار مراسم اعدام در ملا عام دارند.زن ها در ایستگاه قطار فیتیله های سیگار را برای پر کردن بالش و رو انداز ها جمع می کنند.آب برای شستشوی دست و صورت فروخته می شود.قحطی و خشکسالی در همه جا بیداد می کند.منابع طبیعی از بین رفته و غارت شده اند.هنگام فرار در یک خانه به گروهی از زنان کره شمالی برخورد می کند که در چین منتظر مانده اند تا به طریقی بتوانند از کره شمالی دور تر شوند. یکی از زنان داستان هایی از زنان فراری از کره شمالی تعریف می کند که باور کردنش غیر ممکن است اما حقیقت دارد. زنانی که به بردگی گرفته می شوند و بارها مورد تجاوز قرار می گیرند. زنانی که شب ها زنجیر می شوند تا فرار نکنند.یکی از زن ها برای دومین بار فرار کرده و تعریف می کند که حتی دستبند های چینی براق و نو هستند و دستبند های کشورش کهنه و زنگ زده اند.ما همه به صورت خودجوش اومدیم اینجا?&quot; تمام ما تبعیدی ها نه تنها از نظام فرار کردیم بلکه با به خطر انداختن جانمان حس تعهد به زندگیمان را هم رها کردیم.&quot;فرار برای رسیدن به آزادی که حق هر انسانی است برای این افراد سخت تر از چیزی است که با کلمات بیان شود. در جایی نویسنده به درستی اشاره می کند که:&quot;وضعیت حقوق بشری هیچ کشوری بدون ترقی در آزادی بیان پیشرفت نخواهد کرد.&quot; و  هنگام فرار به این می اندیشد که :&quot;آیا انسان های خاصی وجود داشتند که آزادی  برای آنها کنار گذاشته شده بود یا آزادی  سرنوشتی از پیش تعیین شده بود که من هیچ حقی برای لذت بردن از آن نداشتم.&quot;&quot;تصور کرده بودم که زیر این آسمان  آزادی به وسعت جهان به من اجازه خواهد داد زندگی خودم را انتخاب کنم اما معلوم شد که آزادی چیزی جز سوراخی سرد و کوچک نیست.&quot; وقتی مایوسانه می گوید که :&quot; جایی نبود که بتوانم ادعا کنم مال من است.&quot; این جمله ای بود که اغلب تبعیدی ها و مهاجران به آن باور داشتند و البته زیباترین جمله کتاب این بود:&quot;آزادی وطن من است.&quot;با اینکه در طول زمان خواندن کتاب  از فقر و فلاکتی که  سرتاسر کشور را گرفته بود و از حاکمانی که تلاش می کردند تا به هر صورت ممکن و با هر هزینه ای در چشم خارجی ها موجه و خوب به نظر برسند، مایوس و سر خورده شده بودم اما بعد از اینکه نویسنده در کره جنوبی دفتر خودش را تاسیس کرد تا به مقابله با کره شمالی در حد توانش بپردازد واقعا خوشحال شدم. تمام دنیا به آدم هایی که ساکت نمی مانند و برای خود و دیگران می جنگند نیاز دارد.شرمنده همه چند تا قطره اشک می ریزم بیخیال بشین دیگه! اه&quot; آرامش و صلح من در جنگ علیه استبداد است.&quot;از روحیه جنگنده و حقیقت طلب او خیلی خیلی خوشم آمد.</description>
                <category>fattemeh1.hosseini</category>
                <author>fattemeh1.hosseini</author>
                <pubDate>Fri, 16 Oct 2020 16:25:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک سفر ترسناک و شاید بی بازگشت</title>
                <link>https://virgool.io/@fattemeh1.hosseini/%DB%8C%DA%A9-%D8%B3%D9%81%D8%B1-%D8%AA%D8%B1%D8%B3%D9%86%D8%A7%DA%A9-%D9%88-%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DA%AF%D8%B4%D8%AA-bite3mut4ylq</link>
                <description> به قول شاعر که می فرماید :&quot; بسیار سفر باید تا پخته شود خامی&quot;من اگرچه برای پخته شدن و کسب تجربه های جدید مشتاق هستم اما نسبت به مسافرت با شرایط سخت ( بدون دسترسی به سرویس بهداشتی و حمام و تغییر جای خواب) بدبینی شدیدی دارم. برای رفع این مشکل و ایجاد تعادل بین خواسته ها و واقعیت، خواندن کتاب و استفاده از تجربه های به اشتراک گذاشته شده برای من تا به حال لذت بخش ترین روش بوده است.دو روز قبل خواندنِ کتابی را به اتمام رساندم که حسِ &quot; شرایط مشابه &quot; و &quot; ما مثل همیم&quot; را به من داد. شخصیت اصلی داستان، سفری ( یا شاید بهتر است بگوییم فراری) را روایت می کرد که من به عنوان خواننده با هیجان تا انتهای مسیر  بدون وقفه همراهش شدم.سیاره سرخشاید سفر به مریخ به عنوان سفر بی بازگشت تبلیغ می شود و البته مثل همیشه تعداد قابل توجهی از هم وطنان عزیزمان برای این سفر بی بازگشت ثبت نام کرده اند. اما مایلم توجه شما را به این نکته جلب کنم که قبل از این سفر، فراگیری مهارت هایی چون مهندسی و پزشکی و باغبانی و گلکاری ضروری است.داوطلبان برای پروژه Mars Oneافرادی که به مریخ فرستاده می شوند هرگز به زمین باز نخواهند گشت  و به همین دلیل بهره هوشی مناسب و سلامت کامل جسمی و روحی از جمله شروط اصلی برای ثبت نام اولیه در این طرح عنوان شده است و پس از انتخاب اعضای نهایی، دوره هشت ساله تمرین و آماده سازی برای سفر به مریخ آغاز می شود.اما بر خلاف سفر به مریخ برای سفر به جایی که می خواهم از این طریق با من همراه شوید باید به دقت موارد زیر را رعایت کنید. ( هشدار! در غیر این صورت با جان عزیز خود خداحافظی کنید.)1- احترام بگذارید. شاید در نگاه اول بگویید احترام گذاشتن که چیز بدی نیست اما منظور از احترام گذاشتن در این جا، خم شدن مقابل تصویر یا مجسمه آدم های چاق و زشت و نفرت انگیزی می شود که تقریبا جزو منفورترین ها هستند.)2- بدون مراقب و راهنما جایی نروید.اگر تصور می کنید که چون آدم عاقل و بالغی هستید می توانید هر جایی که دوست دارید تنهایی بروید و هر زمان که  تمایل داشتید برگردید، کامل در اشتباهید. در این کشور مثل یک روح در دو بدن  در همه جا همراه با مراقب یا راهنمای عزیزتان خواهید بود. ( وظیفه او این است که تمام حرکات و رفتار شما را گزارش دهد این کار فقط برای تامین سلامت شماست! (الکی میگه! با تلفظ بابا پنجعلی) )به نظر می رسد که قوانین خانه های ایرانی برای تردد جوان تر ها( کودکان خانه که حالا در سنین نوجوانی و جوانی هنوز هم بچه هستند.) چند درجه از قوانین این کشور سبک تر است.3- بدون اجازه، با کسی ( بومی ها) صحبت نکنید.نصیحت مادر و پدرتان را از سال های طفولیت به خاطر بیاورید و در هنگام سفر به این کشور بدون اجازه با شهروندان صحبت نکنید. این اخطار کاملا جدی است و شاید به جرم تشویش اذهان بی گناه و پاک مردم این کشور با روش های جدید مرگ از نزدیک آشنا شوید.هشدارتوجه داشته باشید که اگر فکر می کنید که به طور ناخودآگاه در طول این سفر حسِ بچه زرنگ  را خواهید داشت ماجرای عاقبت جوان بیست و یک ساله آمریکایی که به عنوان گردشگر به این کشور رفت و بعد از هفده ماه به عنوان جنازه بیرون آمد را آویزه گوش خود کنید.. اوتو وارمبیر&quot; دانشجوی 21 ساله آمریکایی که در 2 ژانویه سال جاری میلادی به اتهام برداشتن یک بنر حاوی شعارهای سیاسی از هتل محل اقامت خود دستگیر و بازداشت شد در پست بعدی ماجرای فرار را با شما به اشتراک می گذارم شاید روزی به کار آمد. </description>
                <category>fattemeh1.hosseini</category>
                <author>fattemeh1.hosseini</author>
                <pubDate>Thu, 15 Oct 2020 19:50:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آیا شما هم تحت تاثیر قرار گرفته اید؟</title>
                <link>https://virgool.io/@fattemeh1.hosseini/%D8%A2%DB%8C%D8%A7-%D8%B4%D9%85%D8%A7-%D9%87%D9%85-%D8%AA%D8%AD%D8%AA-%D8%AA%D8%A7%D8%AB%DB%8C%D8%B1-%D9%82%D8%B1%D8%A7%D8%B1-%DA%AF%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D8%AF-gs2pzpcidwg6</link>
                <description>یک ضرب المثلی هست که میگه &quot; این شتری هست که در خونه همه می خوابه!&quot; یا شاید اون یکی که میگه : &quot;آش کشک خالته بخوری پاته نخوری پاته!!&quot;  درست نمی دونم کدوم یکی بهتر بود، اما جان کلام  اینکه  کرونا با ناز و ساز و آواز بالاخره اومد و ما را پسندید و قابل دانست و مهمان شد. من هم که مهماندار بسیار مهربان دو سه روزه، پس فرستادم پیش خانوادش!گذشته از شوخی اما کرونا، روی زندگی ام مثل بختک سایه انداخته است. اگر بخواهید دقیق تر بدانید این را باید بگویم که زندگی عادی من را مثل سیل به یغما برده است  و حالا جزییاتش را در ادامه می نویسم:سلام بر پفک1- هر چیزی  که از بیرون وارد می شود، باید شسته شده و بعد ضد عفونی شود.بسته پفک را که می شستم به این فکر می کردم خوب اگر من برای سلامتی ام دارم این  بسته را اینچنین با  جدیت ضدعفونی می کنم ، خب اساسا چرا می خواهم پفک بخورم.در نتیجه با وجدان آشفته یک بسته پفک را تنهایی خوردم بعد یک بسته چیپس و بعد هم یک بسته کرانچی!2-  وقتی با آب، مواد شوینده روی خربزه را می شستم حس کردم خربزه دهن واکرده و می گوید : &quot; ما با هم از این حرفا داشتیم؟&quot;3- هر بار که برای خرید بیرون می روم احساس می کنم یک جایی حساب بانکی ام هک شده است و من نمی  دانم. هر بار نسبت به قبل کمتر خرید می کنم اما بیشتر پول می دهم!4-سریال یا فیلم سینمایی در هر ژانری که می بینم، صحنه های مختلف من به فکر نکات ایمنی کرونا هستم.وسیله ای که از دست بازیگران روی زمین می افتد و بعد بدون اینکه شسته شود، بر می دارند و مستقیم استفاده می کنند، از تماشای فیلم &quot;اره&quot; برایم وحشتناکتر است. در طول تماشای این صحنه ها کاملا نگران  وضعیت بهداشتی شخصیت ها هستم  و داستان فیلم  را اصلا نمی فهمم.ماسک نزدند و با هم دست می دهند کاش حداقل  توی رستوران غذا نمی خورد- گرگ وال استریتژانر عاشقانه که مصیبت های بیشتری هم دارد. صحنه های بوسه تنها نگرانی من، سرایت بیماری است نه دیده شدن یا لو رفتن ها!حالا بغلش کردی خواهش می کنم بوسش نکن یکی از فانتزی هایم، خانه های بزرگ اشرافی شده که یک میز غذا خوری بزرگ دارد و زن و مرد با فاصله زیاد در سکوت  غذا می خورند، به نظرم هم فاصله اجتماعی را رعایت کرده اند و هم اینکه بهداشتی است.5- عمق فاجعه را وقتی حس کردم که موقع کتاب خواندن هم نگران رفتارهای غیر بهداشتی شخصیت ها بودم.دلم برای زمانی که توت را از درخت می خوردیم بدون شستن،بدون ماسک در خیابان قدم می زدیم ، نان تازه از نانوایی را در راه خانه می خوردیم،بستنی قیفی را از دستگاه های مغازه می گرفتیم ( نه بستنی پاستوریزه)،و یک شیشه نوشابه را بدون نی شریک می شدیم، تنگ شده است.</description>
                <category>fattemeh1.hosseini</category>
                <author>fattemeh1.hosseini</author>
                <pubDate>Wed, 26 Aug 2020 19:15:44 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بزرگان - محمد علی جمالزاده (شروع کلاس ها - قسمت آخر)</title>
                <link>https://virgool.io/@fattemeh1.hosseini/%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF-%D8%B9%D9%84%DB%8C-%D8%AC%D9%85%D8%A7%D9%84%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-%DA%A9%D9%84%D8%A7%D8%B3-%D9%87%D8%A7-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A2%D8%AE%D8%B1-dbkewtfxoblm</link>
                <description>داستان من و محمد علی (جمالزاده) از جایی شروع شد که برای درک بهتر سفر یک نویسنده در دنیای داستان نویسی، آشنایی با &quot;پدر داستان نویسی نوین ایران&quot; شروع خوبی به نظر می رسید. کتاب های زیادی در رابطه با چگونگی داستان نویسی و نویسندگی وجود دارد اما در زبان فارسی همه کتاب ها به طریقی مستقیم یا غیر مستقیم وامدار جمالزاده هستند. پس من هم مستقیم رفتم پیش &quot;سید محمد علی جمالزاده واعظ اصفهانی &quot; .محمد علی جمالزاده کاملا از طرف پدر برای تحصیل و کسب دانش تشویق می شد و خود نیز جوینده و دانشجو بود. روحیه صراحت لهجه و آزادی خواهی و مبارزه پدر در دوران مشروطه در روح و جان محمد علی هم تاثیر گذاشته بود و از نوجوانی دست به قلم شده بود. فعالیت نویسندگی جمالزاده از سال 1290 ه. ش به طور جدی شروع شده بود و یادداشت های پراکنده به داستان ها تغییر ماهیت می دادند. تجربه های گوناگون او در طول دوران اقامت در خارج از ایران و علاقه اش به زبان فارسی در پدید آوردن &quot;فارسی شکر است&quot; و &quot;خلقیات ما ایرانیان&quot; و دیگر داستان ها نمودار می شد.در زمان کودکی او، مدرسه های رسمی چیزی به نام آموزش ادبیات فارسی و زبان فارسی نداشتند و تنها به آموزش زبان عربی و زبان فرانسه بسنده می کردند. محمد علی در این مدارس زبان فرانسه و عربی را آموخت و آموزش ریاضی دید. بعد از سفر به خارج برای تحصیل در دانشگاه، فقدان آموزش ادبیات فارسی برای او بیشتر نمایان شد. بیش از صد ها مقاله و پنجاه عنوان کتاب باقی مانده از او و مجموعه یادداشت هایی که پس از مرگش به سازمان اسناد ملی ایران تحویل داده شد، همگی نشان دهنده تلاش های بی وقفه مردی هستند که به زبان فارسی عشق می ورزید و در راه اعتلای آن پرچمدار بود.جمالزاده مثل اغلب نویسنده های دوره مشروطه با زبانی آشنا و قابل درک برای همه دست به قلم می برد اما از بین داستان ها برای من &quot; کباب غاز&quot; ، &quot;فارسی شکر است&quot; و &quot; خلقیات ما ایرانیان&quot; بسیار ارزشمند است.تلاش های خودم را برای نوشتن داستان با کمک محمد علی جوان شروع کرده ام و در حال حاضر زیر نگاه تیز بین استاد جمالزاده صد ساله در تلاش برای نوشتن داستان های کوتاه هستم. به دلیل قدیمی بودن محتوای کتاب ها به رغم جذابیتی که برای بنده دارند تلاش می کنم تا معادل های به روز تر و جدید تری را برای معرفی پیدا کنم. پ.ن.1یک مورد جالب در داستان نویسی، آشنایی با &quot;شاهین کلانتری&quot; است که با حوصله و دقت برای آموزش نویسندگی به دوست داران  نوشتن کمک می کند. امیدوارم در مسیر نوشتن، دوستان و راهنمایان خوبی پیدا کنید. پ.ن.2من و محمد علی هنوز با هم در حال نوشتن داستان هستیم. نوشتن داستان با یک پیرمرد صد ساله که لهجه اصفهانی را با لهجه جواب می دهد، جالب ترین کار این روز هایم شده است. </description>
                <category>fattemeh1.hosseini</category>
                <author>fattemeh1.hosseini</author>
                <pubDate>Sun, 26 Jul 2020 21:12:16 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان با عکس! صبر کن اومدم...</title>
                <link>https://virgool.io/@fattemeh1.hosseini/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%A7-%D8%B9%DA%A9%D8%B3-%D8%B5%D8%A8%D8%B1-%DA%A9%D9%86-%D8%A7%D9%88%D9%85%D8%AF%D9%85-jfmjskmihx14</link>
                <description>با سکوت وارد شوید!اگر به دست گرفتن قلم شروع یک داستان باشد، داستان ها از خلاقیت نویسنده به سمت مقصد خود از قلم عبور می کنند. اما آدم ها از درها عبور می کنند. ورود به هر مکانی از باز کردنِ همین در هاست که شروع می شود. در هایی که هر کدام، ما را از جایی که هستیم به جایی که می خواهیم برویم، می برند. گاهی درهای آهنی، چوبی و گاهی درهای مجازی؛ اندازه، شکل و نوع این درها، اهمیتِ زیادی ندارد وقتی مقصد، پشت در منتظر باشد. فقط باید اراده کنیم، دستگیره را بگیریم و با باز شدن در به سمت مقصد حرکت کنیم. داستان این در کمی متفاوت است. سرزمینِ افسانه ای پشتِ این در، سرزمینِ درهایی است که هر کدام به دنیا های گوناگون باز می شوند. هزار تویِ شگفت انگیز و بی انتهایی که پشت این در منتظر نشسته است، هر مسافری را به مقصدی متفاوت می رساند. انتخاب آسان نیست اما با هر انتخاب مقصد هیجان انگیزی را تجربه می کنم. برای این سفر شگفت انگیز آماده ام و با حسِ ترس، کنجکاوی و شوقِ یافتن جواب مانند &quot;آلیس در سرزمین عجایب&quot; وارد می شوم. از این در که وارد شدم به احترام بزرگانی که در حال سخن گفتن هستند، سکوت می کنم. نردبانی برای تخیلقفسه های کتاب و کتاب هایِ مرتب در ردیف هایی نشسته در کنار هم، مثلِ پری دریایی، آواز های زیبایی سر می دهند. گیج و متحیر از راهرو به میان قفسه ها می روم و کتاب ها، نجوای نامشان را با سکوت در چشمم زمزمه می کنند. حرص و طمع و عطشِ برداشتن در جانم چنگ می زند. دستم بی اراده برای برداشتن همه ی کتاب ها چون طفلِ گرسنه ای، بی طاقت شده است. تپشِ قلبم بیشتر می شود و آب دهانم مثل گلوله ای پایین می رود. چشم هایم روی کتاب ها راه می روند و میان اسامی بزرگان، کم کم حسِ مرگبارِ حقارت، پیچک وار در درونم رشد می کند.به دست گرفتن قلم و نوشتن و وارد شدن میان این بزرگان دور از دسترس می نماید. شیطان حقیر درونم صدایش را بلندتر کرده است و مرا مخاطب آواز آشنایی می کند. آوازش را تکرار می کند تا جایی که شیشه های ظریف شخصیتم ترک بردارند.&quot;ای مگس عرصه سیمرغ نه جولانگه توست&quot;صدای گرم و آشنایی از پشت سر، به چشمم می آید. اُبهت و بزرگی در کلامش آشکار است. تا به حال یک شاه را از نزدیک ندیده ام. شاهِ شاعران!شاهِ شاعران دستش را به سمتم آورد، نگاهش کردم. شکوه و جلال ِکاخ سخنِ او پیچکِ حقارت را خشکاند و مثل جانوری ترسیده گریزان کرد.صدای نجوای گرم و آرام او در قفسه کتاب چرخید و مردمک چشم من را نوازش کرد:شاه شاعران&quot;منم فردوسی، شاهِ شاعراناین یادداشت ها را برای تو می نویسماگر می توانید حرف بزنید پس حتما می توانید بنویسید&quot;ترس بعد از حقارت  بدون نشانه ای رفته بود. جوانه کوچک امید بر کاغذِ سفیدِ با یک داستان  روییده بود.</description>
                <category>fattemeh1.hosseini</category>
                <author>fattemeh1.hosseini</author>
                <pubDate>Sat, 11 Jul 2020 15:23:49 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به نقاشی گوش کن!</title>
                <link>https://virgool.io/painters/%D8%A8%D9%87-%D9%86%D9%82%D8%A7%D8%B4%DB%8C-%DA%AF%D9%88%D8%B4-%DA%A9%D9%86-mmt1vpdiw4cb</link>
                <description>حرفهایی که یک نقاشی برای گفتن دارد، خیلی جالب و متنوع هستند. با دقت گوش کنید و دنیای متفاوتی از دیدن نقاشی را همراه با شنیدنش تجربه کنید.اثر Johannes vermeerمستخدم آرام به بانو نزدیک شد و کنار میز ایستاد. بانو سرش را به طرف مستخدم چرخاند و با دست مانع از دیدن حرکت لب هایش شد. نجوای بانو به طور نامفهوم به گوش می رسید. با تمام شدن نجواها، دست بانو به سمت پایین آمد و زیر چانه متوقف شد. دستِ زیرِ چانه آماده بود تا هر لحظه دوباره پوشش لب های بانو شود. بدون دیدن حرکتِ لب ها، حدس زدن مکالمه ی بین آن دو برای پیرزنی که جلوی شومینه توی مبل فرو رفته بود، سخت شد. مستخدم، ندیمه ای بوده که از کودکی مراقبت از بانو را برعهده داشته و همراه بانو بعد از ازدواج، به املاکِ پسرش آمده بود. مستخدم، محرم اسرار و چشم و گوش بانو در بین مستخدمین بود. نامه ها و یادداشت های خصوصی بانو، فقط در دسترس او بودند. حتی خبرهای آشپزخانه را هر روز برای بانو بازگو می کرد. بدون توجه به پیرزن برای صحبت های بانو به نشانه اطاعت، سر تکان می داد. پلک یکی از چشم های مستخدم شروع به پریدن کرد. پیرزن به یاد آورد که این پریدن پلک، واکنش غیر ارادی مستخدم در مواقعی است که هیجانزده و مضطرب است. چهره ی بانو مطمئن و جدی به نظر می رسید. پیرزن زیر پتوی قلاب بافی شده تکان خورد و سرش را نزدیکتر کرد. چشمهایش را بست و بر روی شنیدن تمرکز کرد. _ :&quot; دو برابر سمّی که دکتر گفته را از این داروخانه بگیرم؟&quot;  ذهن پیرزن آتش گرفت، از اول هم با این ازدواج موافق نبود. از لحظه ای که بانو را با آن موهای نارنجی و پوست مهتابی دید با خودش گفت که پسرش سزوار بهتر از این است. اما لبخند های زیبا و چشم های درشت بانو او را شیفته کرده بود. قلبش لرزیده بود و حتی به عنوان هدیه، گردن بند مرواریدی که مادرش از مادربزرگش به ارث برده بود و به او داده بود را همراه با گوشواره های مروارید ی که هدیه شوهر مرحومش بود  بخشیده بود. خشم میان قلب و مغزش زبانه می کشید. پسر عزیزش، در دستان این زن اسیر بود. تا آمدن او باید صبر می کرد. پیش خودش نقشه می کشید که چطور گردن بند و گوشواره ها را از این متقلب پس بگیرد که صدای بانو را شنید:&quot;اطراف انبار موش ها بیشتر شده اند، خانه های کارگری هم در اَمان نمانده اند برای آنجا می خواهم.&quot;جلوی شومینه، لبخند بانو دل پیرزن را گرم کرد.پرش  پلکِ مستخدم بیشتر شده بود، بانو ساکت بود و در نهایت پیرزن آرام خوابیده بود.</description>
                <category>fattemeh1.hosseini</category>
                <author>fattemeh1.hosseini</author>
                <pubDate>Sat, 11 Jul 2020 11:57:26 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بزرگان- صائب تبریزی ( به بهانه دهم تیر روز بزرگداشت صائب تبریزی)</title>
                <link>https://virgool.io/@fattemeh1.hosseini/%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF%D8%A7%D9%86-%D8%B5%D8%A7%D8%A6%D8%A8-%D8%AA%D8%A8%D8%B1%DB%8C%D8%B2%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%A8%D9%87%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%AF%D9%87%D9%85-%D8%AA%DB%8C%D8%B1-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-%D8%B5%D8%A7%D8%A6%D8%A8-%D8%AA%D8%A8%D8%B1%DB%8C%D8%B2%DB%8C-lvfdu1pgynk0</link>
                <description>یک شاعر تبریزی که اتفاقا هم نام با استاد جمالزاده هم هست. میرزا محمد علی صائب تبریزیآرامگاه صائب تبریزی در اصفهانمانند اسامی &quot;امیر حسین&quot; و &quot;نازنین فاطمه&quot; که مدتی همه استفاده می کردند، اسم &quot; محمد علی &quot; هم در قدیم خیلی مورد استفاده بوده. از دو روز پیش این  محمد علی (جمالزاده) با آن محمد علی ( صائب) هر دو مهمان اتاق من هستند. محمد علی هنوز به اتاق بزرگان بنده عادت نکرده اند چون به محض اینکه آمدم یک سئوال بپرسم با یک شعر جوابم را داد:معنی بسیار را از لفظ کم، جان می دهمبحر را در کاسه ی گرداب جولان می دهمزیادتی نکند هیچ لفظ بر معنیز راست خانگیِ خامه ی عدالت ما  از &quot;لفظ کم &quot;، پیش خودم فکر کردم نباید زیاد حرف بزنم و تقریبا داشتم سکوت اختیار می کردم. اما  محمد علی با ایما و اشاره فهماند این رسم شاعران است که با شعر سخن بگویند. پس با ذوق فراوان یک دفعه ای حس مشاعره ام را بیدار کردم و نمی دانم چرا این شعر را در جواب با حالت آهنگین خواندم:از گران سنگی نمی جنبم ز جای خویشتنتیغ اگر چون کوه بر بالای سر باشد مرامی گذارم دست خود را چون صدف بر بروی همقطره ی آبی اگر همچون گهر باشد مرابا افتخار شعر را تمام کردم. از نگاه پر از سوال و تعجب هر دو مهمان فهمیدم که شعر اشتباهی خوانده ام ( الآن هم که در حال نوشتن هستم هنوز نمی دانم چه اشتباهی کردم...اگر متوجه شدید به من هم اطلاع بدهید.)محمد علی رو به محمد علی کرد و دوباره شعری خواند:این غافلان که جود فراموش کرده اندآرایشِ وجود فراموش کرده انداز شنیدن غافلان باز فکر کردم با من هست. (از شدت خجالت تقریبا کر شده بودم)جان ها هوای عالم بالا نمی کننداین شعله ها صعود فراموش کرده اندیاد جماعتی ز عزیزان بخیر بادکز ما به یادبود فراموش کرده اندمستمع بزرگان بودن افتخار بزرگی است.محمد علی (صائب) صاحب سخنی بود که با مستمع گل? و ناز? و ماه ?و خانوم ☺و یادداشت بردار? مثل بنده، چنان بر سر شوق آمده بود که یکسره شعر می خواند. من که چند سالی بود از گلستان ادبیات و کتاب و شعر و شاعری به برهوت بی در و پیکر فضای مجازی مهاجرت کرده بودم در حال و هوای عجیبی بودم. از یک طرف شنیدن شعر ها برای من مثل دیدن همشهری و هموطن در غربت مسرت بخش بود و از طرف دیگر آهنگ WTF? (وات دِ  فاز؟) پخش می شد.کم کم حجم متوجه نشدن اشعار و مضامین، مثل نوری که از خورشید بر زمین می تابد و پستی و بلندی ها را مشخص می کند، بر چهره من تاثیر گذاشت و محمد علی فهمید با چه گلی ? طرف حساب شده است.محمد علی (جمالزاده) که اوضاع را چنین دید، گفت:در زمان های قدیم نظم بر نثر تقدم داشته تا جایی که عنصر المعالی در کتاب &quot;قابوسنامه&quot; به پسرش نصیحت می کند که:&quot;سخنی را که اندر نثر بگویند تو اندر نظم مگوی که نثر چون رعیت است و نظم چون پادشاه و آن چیز که رعیتی را شاید پادشاهی را نشاید.&quot;شعر و شاعری دنیای زیبایی دارد، اما برای شناخت هرکدام از بزرگان این عرصه و درک آثارشان به تحقیق زیادی نیاز است. استاد جمالزاده و ملک الشعرا مولانا صائب با زبان شعر با هم در حال گفتگو هستند. میان این بزرگان تا بیش از این رسوا نشده ام، نمی مانم. دیوان اشعار صائب را همراه با یک کتاب توضیح و تفصیل اشعار صائب برمی دارم و مبلی را برای نشستن انتخاب می کنم که بتوانم به راحتی شعرها (صحبت ها) یشان را بشنوم و از کتاب ها کمک بگیرم تا مفهوم صحبت ها را درک کنم. </description>
                <category>fattemeh1.hosseini</category>
                <author>fattemeh1.hosseini</author>
                <pubDate>Tue, 30 Jun 2020 17:06:22 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تقلب! کردن یا نکردن؟</title>
                <link>https://virgool.io/@fattemeh1.hosseini/%D8%AA%D9%82%D9%84%D8%A8-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-%DB%8C%D8%A7-%D9%86%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-zcwmiemxlusg</link>
                <description>امروز رفتم پیش استاد زین العابدین موتمن، چقدر آقا و باشخصیت جای دوستان خالی. موقع برگشتن یک مهمان داشتم چه مهمانی...مااااه... یک پارچه نویسنده...بهمن فرسی! داشتم با بهمن جان سلام و احوال پرسی می کردم که دیدم یک نفر از بین قفسه ها   با صدای زمزمه وار من را صدا می زند !یک آدم حسابی با کلی اطلاعات در مورد استاد محمد علی جمالزاده!!!!حس دانشجویی را داشتم که درس نخونده و امتحان را پاس نمی کنه و یک دفعه فرشته نجاتش با تقلب های طلایی جلو میاد و تقلب ها را تقدیم می کنه...محمد علی، فاطمه مجهز به تقلب داره میاد.چرا اینجا شکلک لبخند شیطانی نداره؟؟؟؟؟ دیگه داشتم جلو استاد کم میاوردم. تیم ویرگول یک فکر اساسی برای رفع این مشکل بکنید دیگه ...مرسی... اَه </description>
                <category>fattemeh1.hosseini</category>
                <author>fattemeh1.hosseini</author>
                <pubDate>Mon, 29 Jun 2020 00:01:27 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بزرگان - استاد  محمد علی جمالزاده ( قسمت ششم)</title>
                <link>https://virgool.io/@fattemeh1.hosseini/%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF-%D8%B9%D9%84%DB%8C-%D8%AC%D9%85%D8%A7%D9%84%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87-exk7av74zona</link>
                <description>استاد کنار قفسه کتاب ها ایستاده بود. آرنج دست چپ را به قفسه کتاب ها تکیه داد و مثل یک سخنران در جمع دانشجویان شروع به صحبت کرد. دست راست توی هوا حرکت می کرد و من محو تماشای استاد بودم که از هر حرکتش مشخص بود چقدر به حرف هایش اعتماد و اعتقاد قلبی دارد. بالا رفتن صدای استاد و خودکاری که از بین انگشتانم روی زمین افتاد من را به یادداشت نویسی برگرداند و نوشتم.یادداشت برداری را فراموش نکنید.اکنون می رسیم به داستانسراییهمه می دانید که اساس داستانسرایی دارای شش رکن عمده است که در حقیقت شرایط مهم این کار است و از این قرار می باشد:1- اندیشه2-ذوق3-دانش و بینش4- تصور و تخیل5-موضوع6- نگارش ( انشا و تحریر)سرمایه اصلی داستانسرایی و روح آن، اندیشه است. هرچقدر بزرگتر و توانا تر باشد ارزش نویسنده و اثر بالاتر است. با مردم معاشرت کن و جاهای متفاوت و آداب گوناگون را ببین. از منطق پیروی کن و مطالعه دشته باش. از بحث و جدل بیهوده دوری کن. مثل کودکان کنجکاو  باش. ( البته استاد خیلی توضیح دادند اما مثل اینکه صحبت گل انداخته باشد و سرعت سخن گفتن هم زیاد بود و البته جسارت اینکه بگویم استاد ببخشید می شود تکرار کنید را هم نداشتم پس خلاصه نوشتم .)استاد که انگار با دیوار حرف می زد سرش را سمت پنجره گرداند و از پشت پرده حریر که می شد آن طرفش را راحت دید کوه های دور دست را نگاه کرد اما صحبتش را قطع نکرد.در زمینه داستانسرایی ذوق حکم حسن و زیبایی را دارد.( پیش خودم گفتم پس خیلی خیلی مهم است و یک ستاره کنارش کشیدم تا یادم بماند بیشتر از بقیه مهم است.)رکن سوم هم دانش است که به قول حافظ :&quot; با عقل و فهم و دانش، دادِ سخن توان داد.&quot; یا &quot; عالم شدن چه آسان، آدم شدن چه مشکل&quot;.داستانسرایی بدون تصور و تخیل، دلپذیر و گیرا نمی شود.( تصمیم گرفتم کنار این مورد هم یک ستاره بگذارم اما کمی بعد منصرف شدم! یادم آمدم که چه کتاب هایی عنوان پر فروش گرفته بودند و چه کتاب هایی به چاپ چندم رسیده بودند! نگاهش را روی نوشته های دفتر حس کردم و فکر می کنم این جملات را دقیقا خطاب به من گفت:&quot; تصور و تخیل صفتی است که بدون آن کسی نه شاعر می شود و نه فیلسوف و حتی بدون آن کسی نمی تواند دانا باشد و قدم را بالاتر نهاده می گویم نمی تواند وجود عاقلی باشد و خلاصه آنکه آدم باشد.&quot; این را از قول دیدرو DIDEROT فیلسوف فرانسوی آویزه گوش کن. در زندگی لحظه های بسیاری بود که آرزو می کردم احمق بودم . آرزو می کردم نمی دانستم . آرزو می کردم نمی دیدم . آرزو می کردم نمی فهمیدم. و برای خودم متاسف بودم اما الان جلو استاد از تمام آرزوها شرمنده بودم. چیزی درونم شکست مثل بغضی که سال ها فرو خورده شده و من گریه کردم برای منی که سالها زندانی اش کرده بودم و به خاطر توانایی اش مسخره اش کرده بودم و تا جایی که می شد مورد بی مهری قرار داده بودم. این من به خاطر نوع بینش و تفکرش رنج کشیده بود و  زندانی شده بود. این من به آزادی نیاز داشت و یک معذرت خواهی رسمی به خاطر تمام رنج هایی که کشیده بود. دستمالی به طرفم تعارف شد. اما نیازی به پاک کردن اشک ها نبود. من زندانی رها شده بود و شادمانه می رقصید این اشک ها سند آزادی من بود از من. نگاهم کرد با خودش حرف می زد یا با من را درست متوجه نشدم اما شنیدم که شعری از حافظ می خواند.خیال حوصله بحر می پزد هیهات        -           چهاست در  سر این نقطه محال اندیشتخیل و تصور ارزشمندند.برگشتم و کنار تصور و تخیل دو ستاره گذاشتم و لبخند زدم. آرزو کردم این من به من افتخار کند.رکن بعدی موضوع است که حکم استخوان بندی را دارد. مستقیم به من نگاه کرد و گفت در مملکت ما پیدا کردن موضوع برای داستان به کاوش زیادی نیاز ندارد کافی است یک نگاه به روزنامه ها بیاندازی.( لبخند زدم و با خودم گفتم روزنامه که سهل است فقط یک نگاه به شبکه های اجتماعی و فضای مجازی کفایت می کند. شاید لبخندم را دید!) تنها به انتخاب موضوع نباید قناعت کرد بلکه  باید تحقیق و موشکافی و مطالعه نیز انجام داد و به اصطلاح ته و توی قضیه را درآورد. ( با خودم فکر کردم مثل یک خبرنگار و ناخودآگاه یاد شبح اپرا افتادم.)فن انشا یا نگارش و تحریر به عبارتی همان بیان معانی و نکات و مطالبی است که برای ادای موضوع انتخاب شده به کار می بریم. مثل معماری و نقشه برداری و بنایی و ساختن عمارت داستان است. ( به عمارت هایی که دوست داشتم بسازم فکر کردم و نقشه ها کشیدم...)استاد به قفسه کتاب ها اشاره کرد جایی که کتاب های زبان انگلیسی با جلد های زیبا انگار درخشان تر از همیشه به چشم می آمدند را نشانه رفته بود. با یک قدم عقب رفتن روی صندلی نشست و با حالتی که تاسف از آن می بارید گفت:&quot; تنها چیز گرانبهایی که از نیاکان و اجداد ما به ما رسیده است و دو سه هزار سال عمر دارد همین زبان فارسی است که بدان تکلم می کنیم و بدان می نویسیم...&quot;منظورش را کاملا گرفتم. اما مدرک زبان برایم مهم بود. نیاز به خواندن کتاب ها و متن های انگلیسی و آموختن زبان انگلیسی داشتم. اما دلیل این نیاز را نمی توانستم به استاد بگویم.ادامه دارد...</description>
                <category>fattemeh1.hosseini</category>
                <author>fattemeh1.hosseini</author>
                <pubDate>Sun, 28 Jun 2020 08:30:03 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>