<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های پورمحمد</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@fatypoori</link>
        <description>ترنم؛صدای واژه هایی که از دلِ سکوت می آیند.


نویسنده ✍️
خالق آثار:
📚پیچک وحشی عشق
📚شاکو
📚هزارتوی سرنوشت</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 07:11:13</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/705085/avatar/A2vRVF.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>پورمحمد</title>
            <link>https://virgool.io/@fatypoori</link>
        </image>

                    <item>
                <title>نیسان آبی و سیندرلای دهه شصتی!</title>
                <link>https://virgool.io/@fatypoori/%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%A7%D9%86-%D8%A2%D8%A8%DB%8C-%D9%88-%D8%B3%DB%8C%D9%86%D8%AF%D8%B1%D9%84%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D9%87%D9%87-%D8%B4%D8%B5%D8%AA%DB%8C-e91lumm4yfnm</link>
                <description>سیندرلای دهه شصتی کنار نیسان آبیبا لجبازی کودکانه ای گفتم:_من این کفش پاشنه فلزی رو میخوام مامان! خواهش می کنم.مامانم با مهربانی لبخند زدو گفت:_داریم میریم روستا! اونجا که کفش پاشنه دار نمی پوشن! کفش ورزشی بپوشی راحتتری.ولی منِ هشت ساله این حرفها حالیم نبود. من دوست داشتم پیراهن صورتی آهاردارم رو با کفش صورتی پاشنه فلزی که لاکچری ترین کفشِ ما دخترهای دهه شصتی بود، بپوشم.از دوروز پیش که بابام گفته بود قراره بریم روستا و یک هفته بمونیم، من و خواهر برادرهام از ذوق و شوق خواب به چشممان نیامده بود.همه در تکاپو بودند. خواهر برادرهام از من بزرگتر بودند. اونها هم مثل من تابه حال، به روستای پدری که تعریفش رو خیلی شنیده بودیم نرفته بودند.تصورمون این بود قراره برای ما فرش قرمز پهن کنند و ما مهمان یک ضیافت شاهانه هستیم.هرچی مامان و بابام می گفتن لباس اسپورت و راحتی بپوشیم، انگار نه انگار!طی یک شور و مشورت خواهر برادرانه، برای تفریح بیشتر از بابام خواستیم که با ماشین روباز سفر کنیم.حالا خیال نکنین درخواست ماشین کروک یا سانروف داشتیم ها نه! دهه پنجاهی و شصتی قانع و ساده رو چه به این حرفها😉 زمان بچگی ما از این قرتی بازی ها نبود. ما دوست داشتیم پشت نیسان فرش بندازیم و بشینیم و تا خود روستا تخمه بشکنیم، جوک بگیم و بخندیم و آواز بخونیم.بالاخره با کلی التماس قرارشد بابام یک نیسان کرایه کنه تا ما به خواسته مون برسیم.هممون لباس مهمونی هامونو پوشیده بودیم، مثل روز اول عید که همه باذوق لباس نو تن می کنن و میرن عید دیدنی برای ما هم مسافرت به روستا همان حس و حال را داشت! حتی یکی از برادرهام که هیجده سال داشت رفته بود سلمانی و آرایشگر، موهاشو از جلو فرکرده و به حالت هفت تا روی پیشونیش آورده بود و پشتش هم حالت کفتری بود. مدل مویی که اون زمان، معمولا برای دامادها می زدند.خلاصه یه اوضاعی بود که نگم براتون!بالاخره با شوقی وصف نشدنی، سوار نیسان آبی مفروش شدیم و نشستیم.مامان بابام جلو سوار شدند و ما بچه ها هم با ذوق پشت سوار شدیم.دو خواهر بزرگم همراه دوتا از خواهرزاده هام، همراهمون بودند.راننده درِ بار بند رو بست و ما مثل گوسفندهای مجلسی😆 شیک و پیک کنار هم نشسته و منتظر راه افتادن ماشین شدیم.بالاخره ماشین به راه افتاد و ما از خوشحالی هورا کشیدیم.از لحظه ی راه افتادن ماشین، شروع کردیم به مسخره بازی و جوک گفتن و تنقلات خوردن...آنقدر بهمون خوش میگذشت که افتادن در دست اندازها و له شدن کمر و پا و اصابت سرمون به میله های کناری باربند رو ندید می گرفتیم و‌به روی خودمان نمی آوردیم.برادرهام می خوندن و ما دست می زدیم.از بچگی رویاپرداز بودم و همیشه آرزو داشتم پشت نیسان سوار بشم و در حالی که دراز کشیدم، به آسمان خیره بشم و ‌داستان زندگی ابرها و آسمون رو توی ذهنم بسازم.برادرم بالای اتاق راننده نشسته بود و برای اینکه موهای فر شده اش خراب نشه روسری سر کرده بود و ما از دیدن قیافه اش از خنده ریسه می رفتیم و اون داشت با ناز و عشوه ادای دخترا رو در می آورد.من که با لجبازی پیراهن صورتیمو تن کرده بودم، مواظب بودم لباسم خراب نشه و به روستا که رسیدیم همینقدر شیک و آراسته باشم، ولی درست نرسیده به روستا، بچه ی شیرخوار خواهرم روی دامن چین دار پیراهنم بالا آورد. جیغ و دادم همه ی جاده رو پر کرده بود جوری که راننده ماشین رو کنار جاده نگه داشت و مامانم لباسمو تمیز کرد و پایینشو شست و دوباره، خیس خیس تنم کردم تا استایلم بهم نخوره😬ماشین به روستا که پیچید منتظر دیدن یک فضای خارق العاده و عجیب بودم، ولی کنار خانه ی کاه گلی ساده ای نگه داشت.از ذوق کشف ناشناخته ها قبل از همه از ماشین پایین پریدم.نگاهی به دامن پیراهنم انداختم تا ببینم خشک شده یا نه؟ تا حدودی خشک شده بود ولی لکه ی آب روی لباسم سایه انداخته بود.بدون اینکه منتظر بقیه باشم با هیجان به طرف خانه پا تند کردم که بادیدن سگی که به طرفم می دوید قلبم از ترس ایستاد.از ترس جیغ بنفشی کشیدم و عقبگرد کردم و با همه ی توانم دویدم.ترس باعث شده بود پاهام بلرزن و نتونم خوب بدوم و بدتر از همه کفش پاشنه فلزیم بود که فرصت دویدن رو ازم گرفته بود.فاصله ی بیست سی متری خودم و ماشین برام به اندازه ی یک عمر گذشت.صدای نفس نفس زدن سگ رو پشت سرم می شنیدم و حس می کردم اینجا برای من آخر خطه...نرسیده به ماشین پام به سنگی گرفت و نقش زمین شدم.ضربان قلبم رو احساس نمی کردم. جوری از ترس قالب تهی کرده بودم که همه جا را در هاله ای از مه می دیدم.فقط به خودم و اون سگ که قراربود منو بخوره فکر می کردم.سگه که بالای سرم رسید، چشمهام سیاهی رفت و مثل کسی که قبل از مردن، خاطراتش رو مرور می کنه، خاطرات آمدنم به این روستای خوش آب و هوای پدری مثل فیلم از جلوی چشمهای از حدقه در آمده ام مرور شد.نگاه سگه هنوز روی چشمهام بود که حس کردم کسی بلندم کرد و روی هوا چرخ خوردم و سرم روی شانه ی بابام نشست.چشم که باز کردم هنوز پشت نیسان بودم و سرم روی پای مامانم بود ‌و با نگرانی نگاهم می کرد و همگی دورم رو گرفته بودند.دقایقی بعد، وقتی نیسان آبی داشت در امتداد خاکی روستا ناپدید میشد، نگاهم به لباسهاهامون کشیده شد.روی موهای برادرم خاک نشسته بود و مانتوی مشکی خواهرم که تاکید داشت مشکیش باید مات و ملیله هاش سربی و اصل و براق باشه، پر از خاک بودو به سفیدی می زد. لباس صورتیم که در اثر افتادنم قلوه کن و گلی شده بود و پاشنه ی کفش صورتیم که به خاطر دویدن در جاده ی خاکی شکسته بود، همه خنده دار و مسخره به نظر می رسیدند.از ان روزها سی سال بیشتر میگذره و هر وقت اسم روستای پدری وسط میاد، ما ساعتها با هیجان از نیسان آبی و غلتیدن روی هم و ریسه رفتن هامون تعریف می کنیم و می خندیم....یادباد آن روزگاران یاد باد.....</description>
                <category>پورمحمد</category>
                <author>پورمحمد</author>
                <pubDate>Fri, 31 Oct 2025 04:26:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فصل آمدنت...</title>
                <link>https://virgool.io/@fatypoori/%D9%81%D8%B5%D9%84-%D8%A2%D9%85%D8%AF%D9%86%D8%AA-qv49ila849y3</link>
                <description>ترنمفصل آمدنت، تمام پنجره‌های دلم را،به روی کبوتران عشق، باز خواهم کرد.قفس‌های انتظار را خواهم شکست،و درآغوشت، زمزمه ی عشق سرخواهم داد.فصل آمدنت ،نهال آرزو،جوانه خواهدزد،و باغِ دلم، از شوقِ دیدارت، ترانه خواهدخواند._✍️فاطمه پورمحمد(ترنم)</description>
                <category>پورمحمد</category>
                <author>پورمحمد</author>
                <pubDate>Tue, 28 Oct 2025 17:50:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سوگ نامه هامون</title>
                <link>https://virgool.io/myrozha/%D8%B3%D9%88%DA%AF-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%87%D8%A7%D9%85%D9%88%D9%86-xidb6gztv0jr</link>
                <description>سهم_من_برای_تالاب https://www.instagram.com/p/CO2jKHngq5z/?igshid=1b2hp25kfh1c5 ?️صدای فریاد از درد _درنایم_ چشمهای نیمه جانم را باز کرد نگاه خسته و بی سویم رابه _درنای طنازم دوختم که با بالهای زخمی و وجسمی خونین در زمین خشک و بی ابم میغلتید!!!چشمان ملتمسش را به من دوخته بود تا به یاریش بروم ...اما  فقط شاهد درد کشیدنش بودم و ازمن کاری ساخته نبود!رو به اسمان کردم و نالیدم خدایا این بود حق فرزندان من؟من مادری داغ دیده و تنهایم!چه عزیزانی جلوی چشمانم پرپر شده اند ومن یک به یک به سوگشان نشسته ام ...خدایااز دل رنجور و داغدیده و ترک خورده ام خون میبارد و کسی به تسلایم نمی اید...ای افتاب زیبا و جان بخش تنها تو و باد عصیان گر رفیق روزهای بی کسی ام بودید برمن نتاب تو بیا و رحمی کن من دیگر ان هامون پر اب و طغیانگر نیستم تا تلألو گیسوان  طلایی زیبایت را  دران نظاره گر باشی  تو شاهد بودی که چه ها برمن گذشته است!!!!!خدایا دردهای بی امانم را به که گویم؟؟کجاست فرزندان دلبندم؟چه شدند پلیکان ها و اردکهای سرسبزم؟چه بر سر درناها و عقابهای تالابم امده است؟کجا رفتند روزگارانی که فلامینگوهاو چنگرهای زیبایم برفرازم دلبری میکردند؟(نام پرندگان تالاب هامون)چه شد ان ماهی های درخشانم که در دلم به جست و خیز میپرداختند؟اه انجک(ماهی سفید هامون) دلبندم چطور پرپر شدنت را دیدم و سوختمو دم نزدم!!!چه شد خنده های بلند کودکان و شادی زنان و مردان تالابم؟خدایا تشنه ام ،تشنه ی قطره ای باران!تو یاورمان باش،تو شاهدی که چه بی رحمانه رودهایم رابه رویم بستند،وچه بی رحمانه برمن و فرزندانم تاختندونیزارهایم را ازتشنگی خشکاندند ،خدایا تو باران رحمتت را برمن ببار....نیزارهای سبز بینوایم،جگن و لوئی(نام نی های هامون) زیبایم مادر داغدیده و رنجورتان را ملامت نکنید من هم قربانی تقدیرم !!!!!درنای طنازم مراببخش که قطره ابی برای تیمار کردنت ندارم ،ارام بخواب دلبندم کاش هامون بار دیگر شاهد رقص زیبا و دلربایت بود...کاش بازهم شاهد پرواز باشکوهت بر فراز اسمان ابی، بال به بال پلیکانهای خاکستری و کاکایی هاو سنقرها(پرندگان هامون)بودم....اما افسوس ...افسوس که هامون این مادر داغدیده شاهد غلتیدنتان در خاک مصیبت است ودیگر نای ایستادگی و غم ندارد،اری هامون دیگر یارای حنگیدن نداردارام بخواب فرزندم........(((من ان هامون پر آبم پر از ماهی پرازردرناکنون خشکیده و بی جان ترک های دلم پیدا)))✒️✒️به قلم ف.پورمحمد(روژا)#سهم_من_برای_تالاب #سهم_من_برای_هامون #تالاب #تالاب_بان-درنای طنازمرگ پرندگان تالاب هامونهامون زمانی که زنده بود</description>
                <category>پورمحمد</category>
                <author>پورمحمد</author>
                <pubDate>Fri, 14 May 2021 17:13:04 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>?اسمارتیز طبیعت?</title>
                <link>https://virgool.io/@fatypoori/%D8%A7%D8%B3%D9%85%D8%A7%D8%B1%D8%AA%DB%8C%D8%B2-%D8%B7%D8%A8%DB%8C%D8%B9%D8%AA-foc8dvvjh5fc</link>
                <description>میوه درخت بنه (به زبان کوردی ونوشک) ?برای زمین می‌نویسم در ایران زمین مان?با خوشحالی دستهامو به طرفین باز کردم و نفس عمیقی کشیدم بوی درختان بلوط و گیاهان کوهی ادمو سرمست میکرد از دیدن انهمه زیبایی و عظمت خداوند زبانم بند امده بود به نظر من جنگلهای ایلام تداعی کننده ی بهشت زمینی هستند.  با هیجان رو به همسرم کردم و گفتم پس کو درختی که قولش را دادی نشانم دهی؟روح الله لبخندی زدو گفت بیا بریم بالاتر نشونت بدم کمی که راه رفتیم بوی اشنایی همه جارو پر کرد نفس عمیقی کشیدمو گفتم چه بوی سقزی(ادامس محلی)میاد ازاینجا روح الله باخنده گفت لابد کارخانه اش اینجاست دستمو کشید برد سمت درخت تنومندی که خوشه های سبز رنگ زیادی ازش آویزان بود همین که نزدیکش شدیم بوی سقز شدت گرفت به شوخی گفتم نکنه کارخونه اش اینه ؟ همسرم بشکنی زد و گفت افرین خود خودشه این درخت بنه یا همان پسته کوهی هست که ما کوردها بهش  میگیم ونوشک بیا این شیره هایی که از تنه ی درخت میاد بیرون رو نگاه کن اینها صمغ همون سقزی هست که تو عاشقشی ...دور درخت چرخیدم و بلورهای سبز روشن را روی تنه ی درخت که چون شبنم های زیبای صبحگاهی بر برگ درختان میدرخشید تماشا کردم دست بردم ویک بلور درشت که مثل ژله نرم و چسبناک بود رو برداشتم و به توصیه همسرم گذاشتم روی زبانمو قورت دادم بو و طعم بینظیرش منو به دوران بچگیم برد آن زمان‌ها مادرم همیشه از بازار تبریز میخرید ومن دوروزه همه رو تند تند میجویدم و تمامش میکردم الان باورم نمیشد که روبروی درختش ایستادم و سقز خام را از روی تنه اش برمیدارم واقعا برایم مثل رویا بود.شیره درخت بنه یا پسته کوهی (سقزمحلی)درحالی که داشتم درخت را وارسی میکردم پرسیدم روح الله این شیره ها چه خاصیتی دارد؟همسرم در حالی که با عشق به تنه اش دست میکشید گفت از سقز برای درمان زخم و ضد عفونی کردن،درمان درد و زخم معده،و هضم غذا و درمان افت های دهانی و خوشبو کردن ان و خیلی بیماریهای دیگه استفاده میشه  از میوه اش هم که  موجب درمان اسهال،کاهش قند و فشار خون و تقویت سیستم ایمنی بدن و رفع کم خونی و خیلی امراض دیگه استفاده میشه و از همه مهمتر انتی باکتریال است میتوان به عنوان انتی بیوتیک برای زخم های عفونی استفاده کرد در کل میتوانم بگویم درخت بنه اعجاز طبیعت است هرچی از خاصیتش بگم بازم کم گفتم همین درخت در فصل تابستان و پاییز منبع درامد بسیاری از مردم بومی اینجاست حالا بیا از قوره اش بخور ببین چه طعم بینظیری داره دست برد و یه خوشه ازش جدا کرد و داد دستم چند دانه ازش جدا کردم و گذاشتم دهنم تا رفت زیر دندونم صدای ترق ترق ترکیدنش و بوی خوش و طعم ترش بی نظیرش منو به هیجان واداشت مثل بچه ها یکم بالا پایین پریدم و گفتم وای خدا چه خوشمزه و باحاله صدای  ترق ترق ترکیدنش ... اینبار همه ی خوشه رو بالذت گذاشتم دهنم و صدای تق تقش فضا راپر کرد با افسوس گفتم خوش به حال شما ایلامی هاکاش ماهم در تبریز  از این درختان و جنگلها داشتیم همسرم لبخند مهربانی زد و گفت این درختان سرمایه ملی هستند و فقط به زاگرس نشینان تعلق ندارد مال همه ی این مرز و بوم است متاسفانه برای برداشت میوه و شیره اش بعضی افراد فقط به فکرسود بیشترهستندو به درختان اسیب میزنندبا تاسف دستی به تنه زبر و چسبناکش کشیدم و گفتم کاش  یکی ازاینهارو تو حیاط خانه مان داشتیم روح الله بلند خندید گفت  نمیشه که میدونستی که رویش این درخت فقط به صورت وحشی ودر اب و هوای خاصی میسره ونمیتوان در گلخانه  رویاند؟ان هم بیشتربه دلیل سفتی پوسته دانه بنه هست که باید به مدت چندین سال در طبیعت بماند و بر اثرسایش پوسته دانه در بین سنگها و شکننده شدن وترک خوردن انها در سرمای زمستان و یخبندان باعث شود تادر فصل بهار شروع به سبز شدن و جوانه زدن کند تازه سالیان سال وقت لازم است تا بزرگ شودو به ثمر بنشیند.اه بلندی کشیدم و گفتم برای همین میگم خوش به حالتان که حاضر و اماده در اختیارتان هست کاش می‌توانستم از تک تک افراد اینجا قول بگیرم که مواظب این نعمت زیبا و باارزش طبیعت باشند. تا عصر بین درختان گشتیم در موردش حرف زدیم ومن فهمیدم که بعد از  دوماه دیگر  دانه این خوشه ها سفت شده به رنگهای قرمز و نارنجی و سبز و ابی فیروزه ای  در خواهد امد و این خوشه های زیبا زینت بخش بساط دستفروشان کوچه و خیابان خواهد شد.هنگام غروب درحالی که داشتیم جنگل زیبارو ترک میکردیم گفتم کاش یک بلندگو داشتم که صدایش را همه ی مردم ایران می شنیدند میرفتم پشتش و خطاب به همه میگفتم:اهای آدم هاخود خواه نباشید این درختان فقط برای نسل من و شما نیست،فرزندانمان و ایندگان سهم بزرگی ازان دارند پس با نگهداری درست و کاشتن بذر درختان جنگلی دین خود را به زمین و آیندگان ادا کنیم باشد که مادر طبیعت و زمین از ما فرزندانش راضی و خوشنود باشد و دعای خیرش را بدرقه راهمان کند.??زیباترین خلقت خداوندی</description>
                <category>پورمحمد</category>
                <author>پورمحمد</author>
                <pubDate>Sun, 14 Mar 2021 17:57:56 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>