<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های youjin</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@fazeli13862007</link>
        <description>فقط منم - همین !</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 18:05:25</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2718477/avatar/emp1va.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>youjin</title>
            <link>https://virgool.io/@fazeli13862007</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بعد از 8ماه برگشتم !</title>
                <link>https://virgool.io/Sakkoo/%D8%A8%D8%B9%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-8%D9%85%D8%A7%D9%87-%D8%A8%D8%B1%DA%AF%D8%B4%D8%AA%D9%85-kuqo5oud3qeh</link>
                <description>خب سلام مجدد به ویرگولی های عزیز به خصوص  گلی - بتی - توت فرنگی - علی شیمی دان- استلا- لونارکید- ماهو- هیهات و حتی انولین عزیزم ( روحش شاد )  و چند تا دوست صمیمی دیگه که الان اسشمون رو یادم نیست خلاصه که سلام به همههه     اگر پست های منو خونده باشین قبل پست خداحافظی چیزای زیادی نوشتم و اگر خونده باشیدشون متوجه میشید که من چقدر مردد و مظطرب بودم راجب همه چیز.یه جورایی سردرگم بودم- ترسو بودم- اعتماد به نفس ام رو با خاک یکسان کرده بودم- یه روزای حتی واسه 10 ساعت من اهنگ گوش میدادم-  و هیچ دوستی به جز چندتا تو ویرگول نداشتم که حتی باهاشون حرف بزنم.راستش علائمم بیشتر به افسردگی میخورد و حتی پیش دکترم رفتم یه مدت قرص ارام بخش و اینا داد بهم خوب بودن ولی مشکل من جای دیگه  ای بود.......من اعتماد به نفس نداشتم همین! همه ی مشکلاتم ریز و درشتم به خاطر همین دو کلمه به وجود اومده بودن و سرنخش توی همه بخش های زندگی من آشکار بود.   فکر میکردم که هیچ کاری از دستم بر نمیاد و هر اشتباهی بوده رو من کردم و ادم بدیم و.....هزارتا  خودتخریبی  دیگه.الان که به اون رفتارا فکر میکنم واقعا به این نتیجه رسیدم حق یه بچه 16ساله نبود اونطوری باهاش رفتار کنم..... جدای از همه این موضوعات استرس درس و کنکور و اینده نامعلوم هم بهش اضافه شده بود و من عملا یک سال کامل در یک جهنم زندگی که نه یعنی زنده موندم. تصمیم گرفتم برا اینکه خودمو از این وضیعت نجات بدم یه فرصت اخر به خودم بدم روی اعتماد به نفسم کارکنم / درسمو درست بخونم و کم کاری هامو جبران کنم/ به هر حال که چیزی برای از  دست دادن نداشتم پس شروع به امتحان کردنش کردم. نمیدونم شما تایپ تون چیه ولی من یه INTJ درجه یکم که به برنامه ریزی و اینده نگری معروفه. خلاصه که شروع کردم برنامه هامو اجرا کردن و سعی کردم منطقی با خودم صحبت کنم که اره نیازی نیست از چیزی بترسی اگه همه تلاشتو بکنی از پسش برمیای و اگه دیگران تونستن پس  تو هم حتمن میتونی و حتی اگر قبول نشدی دوباره تلاش میکنی انقدری تلاش میکنی که بهش برسی و این حرف ها.شاید باورتون نشه ولی الان دیگه از  هیچ اتفاقی که قراره پیش بیاد نمی ترسم( جدا از اتفاقات ناراحت کننده منظورمه). روی خودم کار کردم و دارم اعتماد به نفسم رو دوباره به دست میارم با چندتا از دوستام اوکی شدم و از اون برزخ بیرون اومدم. سخت بود؟ ارهههههههه- پاره شدم تا تونستم خودمو از این چرخه باطل بیرون بندازم! اون زمان فکر میکردم که قراره تا ابد توی این وضعیت زندگی کنم که باعث میشد بخوام زندگیمو تموم کنم خیلی سختتتتتتت بود .شاید یکی از نقطه قوت هام و البته از نظر بعضی ها نقطه ضعف هام اینه که عجیب غریب فکر میکنم خودم دوسش دارم باعث میشه متفاوت از. بقیه باشمشاید باورتون نشه که من هیچی در این مورد با والدین ام(تک فرزند نیستم) صحبت نکردم. یعنی فقط بعضی اوقات میگفتن چرا انقدر تو خودتی و من چیزی نمیگفتم و همه ی حس های بد و منفی مثل ناکافی بودن رو تو خودم میریختم.. ...و حالا خودمم باور نمیشه از اون جهنم خودم تنهایی بیرون اومدم. فاز نصیحت برنداشتم بلکه تجربمه   رفقا هیچ کس جز خودمون نمی تونه نجات مون بده یا باعث سقوط مون بشه. پس سعی کنید با خودتون صلح کنید و یه فرصت دوباره بهش بدید و بدونید بدترین کاری که یه انسان میتونه با خودش بکنه اینه که رهاش کنه به حال خودش و ازش فرار کنه. پ.ن1= میدونم زیاد شد ولی دیگه ببخشیدددد.پ.ن2= دلم براتون تنگیده بود زیاددد.پ.ن3= میدونید الان دگیه 17سالمه یا زوده بگمممم(شایدبه این دلیله که  یکم بالغ تر شدم الکی مثلا * -* ) پ.ن4= اهنگ یوکی اسمش فریک</description>
                <category>youjin</category>
                <author>youjin</author>
                <pubDate>Fri, 27 Sep 2024 09:58:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مایل به خداحافظی؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@fazeli13862007/%D9%85%D8%A7%DB%8C%D9%84-%D8%A8%D9%87-%D8%AE%D8%AF%D8%A7%D8%AD%D8%A7%D9%81%D8%B8%DB%8C-xkya3llezb4s</link>
                <description>شاید یه غیبت کبری....دوستان  بدون مقدمه چینی بریم که پست جدید و احتمالا آخرین پست بنده رو ادامه بدیم. اواخر تابستون بود که با ویرگول آشنا شدم و خیلی نویسنده های خوش ذوق و جالبی داره . از اینکه تونستم با آدمایی متفاوت از خودم آشنا بشم خوشحالم.از اینکه اینقدر واضح و زیبا همه چی رو تشریح میکردن و داستانای عالی مینوشتن بعضی وقتا به وجد می اومدم که وااای فلان پست چقدر خفنه و قلم نویسنده اش چقدر خوبه. وقتایی بوده که نوشتن مثل یه دوست کمکم کرده و از تمام دوستای ویرگولی عزیز که بهم کمک کردن حتی واسه لحظه ای لبخند بزنم ممنونم. به دلیل مشغله فراوان و ریختن کلی درس روی سرم راستش وقتی واسه بودن توی فضای مجازی ندارم. حالا نه اینکه استفاده نکنم اما خب دیگه مثل قبلا نمیتونم باشم. اما یه روزی وقتی رشته و دانشگاه مورد علاقم رو قبول شدم و از هر نظر نسبت به الانم قوی تر و بالغ تر شدم حتما برمیگردم و باهاتون درمیون میذارم. روزایی بوده که از شدت احساسات منفی  فکر میکردم دیگه دوام نمیارم و همین الانه که از بپاشم اما هنوزم اینجام....نفش میکشم    مینویسم     و احساس میکنم. شاید تا به حال فکر میکردم قوی نبودم و از پس هر چی که براومدم شانسی بوده. اما یه چیزی که هست اینه که زندگی هیچ وقت واسه هیچ کس آسون نبوده.شاید یه چیزی که بقیه فکر کردن سخته واسه تو راحت بوده و برعکس چیزی که فکر میکردی سخته واست واسه دیگران مثل آب خوردن بوده( پیچیده شد که... ادامه بدیم....)در جایگاهی نیستم که همچین حرفی بزنم اما به عنوان یکی که 17سالشه چیزی که از زندگی و دنیا برداشت کردم اینه که........باید سختی کشید......  باید تحمل کرد..... باید شکست و دوباره قوی تر برگشت..... چون هرچیزی پایانی داره .پس بیاید سعی خودمون رو بکنیم  که قوی باشیم.  سعی کنیم نهایت تلاشمون رو واسه بهترین ها بکنیم و حتی زمانایی که خسته و زخمی بودیم امیدمون رو از دست ندیم و بازم ادامه بدیم.یه دیالوگی بود میگفت کسی که برنده شد بیشتر از تمام کسانی که باختند اشتباه کرده بود.جمله ی جالبیه اگر بهش فکر کنی. خودم همیشه فکر میکردم با یه اشتباه همه رشته هات پنبه میشن و بوووووم به فناااا میری.از اینکه همینطور زخمی و غمگین روی  زمین بمونم چیزی  به جز نابودی و افسرده بودن نمیرسم.بعضی وقتا همین که پاشی انگار بازی رو بردی و من باید از رو  زمین پاشم.وقتشه که نسخه هایی از خودم  که همیشه توی ذهنم وجود داشتن خودشون رو نشون بدن و منو نجات بدن.
رفقا لطفن خوب خوب مراقب خودتون باشید , و هر چیزی رو که بهتون آسیب میزنه رو رها کنید و به سلامتی تون خیلی اهمیت بدید .پایان  ^---^</description>
                <category>youjin</category>
                <author>youjin</author>
                <pubDate>Sun, 28 Jan 2024 23:08:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>dear self</title>
                <link>https://virgool.io/@fazeli13862007/dear-self-iubycs5lsvdh</link>
                <description> دلم یهو خواست بنویسم.اگر ننویسم کلمات و جملات توی ذهنم پرواز میکنن و حتی شاید به جاهای دوری میرن و من هرگز دستم بهشون نمیرسه.پس بهترین راه نوشتن و تخلیه کردن ذهنمه.فردا امتحان ریاضی دارم تو پست قبلی بهش اشاره کرده بودم.از 4فصل فقط یک فصل اونم دست و پا شکسته خوندم و قراره تاصبح 3فصل دیگه رو از روی جزوه بخونم.لازم به گفتن نیست که هیچ جوره نمیرسم70صفحه کتاب رو توی 5ساعت اونم خیلی عالی جمع کنم. درنتیجه تصمیم گرفتم از جزوه خلاصه شده استفاده کنم.بیشتر غر زدنام از دست خودم/ زندگی/ جامعه و رفتارای دیگرانه. یه جورایی نمی تونم باهاشون خودمو وفق بدم حس میکنم توی یه جهان دیگه دارم زندگی میکنم جایی که فقط مختص خودمه و توش احساس امنیت میکنم.راجب امتحان لابد کنجکاوید پس تا به امروز چه غلطی میکردم و چی شد که کارم به اینجا کشید.....خب بذارید خیلی رک و پوست کنده بهتون بگم که هیچ کار خاصی نمیکردم....فقط صبح میشد صبحانه میخوردم / چندتا کتاب میخوندم و جوگیر میشدم که به به از فردا برم زندگیمو بترکونم و این چنین خزعبلات.... که به انگیزشی زرد معروفن  / ذره ای به چیزی که میخوندم اعتماد نداشتم بیشتر مثل یه دروغ سرگرم کننده بودن واسم چیزی که فقط کمک میکرد از 24ساعت شبانه روز چندساعت بیشتر بگذرونم. بقیه روز رو هم به برنامه ریزی های آرمانی / تصورات فانتزی و سریال و آهنگ و فضای مجازی میگذروندم....کلن داشتم خودمو به فنا میدادم همین کلمه به خوبی توصیفش میکنه / خود تخریب گری یا یه همچین چیزی.در حالی که من خیلی وقت بود توی دنیای سیاه و تاریکی که خودم درست کرده بودم دست و پا میزدم و مثل کسی که توی یه بیابون گم شده داره به هرسو میدوئه که یه راه نجاتی واسه خودش پیدا کنه.بعداز خوندن چندین کتاب فهمیدم که واقعن مشکلم جدی شده دیگه بی حوصلگی و بی تفاوت بودنم خیلی داشت غیر عادی میشد. به اصرار مادرم پیش چندتا دکتر نوبتم گرفتیم و باهاشون صحبت کردم.راستش چیز خاصی نگفتن یعنی چیزایی که میگفتن خیلی مسخره بود / آخه تو چه دکتری هستی که بهم میگی برو ورزش کن و این افکار و احساسات رو رها کن/ خب وقتی بهم نگفتی چطوری از دستشون خلاص شم چطور باید به حرفت عمل کنم.     بگذریم خلاصه اینکه دکتر رفتن جواب نبود. fallingشاید اطرافیانم متوجه  نمیشدن که تغییر کردم و خودمم به طور تدریجی متوجه شدم که از سال گذشته تا به حال هزار درجه عوض شدم و مشکل اینجا بود که نمیدونستم تغییرم مفید بوده یا مضر ؟! اکثر اوقات فکر میکردم شاید اعتماد به نفس و اینجور حرف ها خیلی اهمیتی نداشته باشن تا وقتی که تلاش کنم. اما مثل اینکه گفتوگو های درونی واقعن روی عملکردم اثر گذاشتن. و میتونن منو قوی تر یا ضعیف تر کنن.اما خب درست نبود چون همون تلاش کردنه خودش نیاز به شجاعت و غلبه به موانع داره چون مسیرت قرار نیست خیلی صاف و هموار باشه. بعضی وقتا شک میکنی/ بعضی وقتا دلت میخواد برگردی به بچگی وقتایی که از ته دل به جوک پسر داییت میخندیدی و نمیدونستی زندگی اصلن چیه تو فقط زندگی رو توی روزای عید و عیدی گرفتن و بازی  کردن میدیدی در حالی که واقعیت چیز دیگه ای بود./ بعضی وقتا دلت میخواد از ته دل گریه کنی و برای هراتفاقی فارغ از منطقی بودن یا نبودنش واسش زار بزنی و سوگواری کنی.   میگن هر کسی یه جوری سوگواری میکنه و نمیشه گفت کدومش غلطه یا کدومش درسته.شاید برای هرچیزی با اندازه ای که باید سوگواری کنیم و ناراحت باشیم و بعد از اون رهاش کنیم  بره / شاید اینطور آسیب کمتری ببینیم.غم خطرناک بود / غم میتوانست همه چیز را نابود کند/ و همین کار را هم کرد و من کاری جز تماشا از دستم برنیامد چون خودم آن را ایجاد کرده بودم.بعد این همه مدت فهمیدم که هیچ کس نمیاد... هیچکس.. هیچ نجات دهنده ای جز خودت نیستفقط یه شعار نیست که یهو جوگیر بشی بلکه خود واقعیته .... منتظر موندن هیچ کمکی بهت نمیکنه فقط سردرگم تر میشی توی یه کلاف پیچیده که هر چی بیشتر دور انگشتت بچرخونی گره های بیشتر و بزرگتری ایجاد میشن و تو از یه جایی به بعد میبینی که  حتی نمی تونی انگشتات رو از زیر نخ ها ببینی چه برسه به اینکه بخوای گره هارو باز کنی.گیر کردن توی سردرگمی و تکرار هزار باره سوال بالا با خودت و همچنان پیدا نکردن پاسخی ......یه جورایی که یه دنده ام و ت اسرم  به سنگ نخوره حرف کسی رو باور نمیکنم..... دوست دارم خودم به هرچیزی پی ببرم و درست و غلطشو تعیین کنم.همیشه استرس زمان و گذشتن دقایق رو داشتم که ازشون درست استفاده کنم و همین خودش مانع از استفاده کردنشون شد.میشه گفت یه جور کمال گرایی بوده که همیشه میل به انجام بهترین کار رو داری و تا به اون ایده الت نرسی احساس رضایت نمیکنی و این یه چرخه جهنمیه که پایانی نداره.بیشتر از بقیه خودم به خودم آسیب زدم اما دیگران هم بی تقصیر نبودن و من نمیدونم باید کی رو سرزنش کنم. مدام خودم رو با بقیه مقایسه میکردم/ واسه استعداد و توانایی هام محدودیت قائل میشدم در حالی که چنین چیزی توهم و دروغی جز ساخته مغزم و برداشت شده از حرف های بقیه نبود. به نوعی دروغ گفتن به خودت بوده و میگن بخشش خود از بخشش بقیه سخت تره.  چون خودت هم قربانی  و هم مقصر و نمیدونی باید چکار کنی.        بین یه دوراهی گیر میکنی که چیکار باید بکنی.من میتونم بارها و بارها هزاران تکه بشم هربار طوری رفتار کنم که انگار هرگز اتفاق نیفتاده این چیزیه که انسان هارو خاص میکنه .....سرزنش کردن خودم هیچ سودی نداشته و نخواهد هم داشت شاید باید بذارمش پای خام و بی تجربه بودن یا شایدم  پای حماقت خودم.مهم نیست کدومشه.  اگر میخوام دووم بیارم باید تغییر کنم طبیعت همیشه اونایی رو انتخاب میکنه که بهتر خودشون رو وفق بدن و اونایی که تغییر نکنن محکومن به نابودی این همیشه قانون طبیعت بوده.از فردا ! نه وایسا..... از همین الان میخوام به خودم باور داشته باشم و همیشه بهترین تلاشم رو کنم و هرگز خودم رو دست کم نگیرم و باهاش مهربون باشم. شاید اگر با خودم بهتر بودم الان آدم قوی تری بودم.اگر خودم هوای خودمو نداشته باشم دیگه کی  باید حواسش بهم باشه؟! وقتی به خودم اعتماد نداشته باشم چطور دیگران باید بهم اعتماد کنن؟!میخوام  خودمو به خاطر اشتباهاتم ببخشم / با خودم بهتر رفتار کنم و بهش امید داشته باشم و به خاطر اینکه تا الان زنده مونده و تلاش کرده و ازم مراقبت کرده ازش ممنون باشم. تا وقتی هنوز نفس میکشم فرصت جبران کردن اشتباهاتم رو دارم این خوشحال کننده نیست؟کاملن بی ربط اما زیباافکر کردن زیادی باعث میشه همه چی پیچیده بشه. یعضی وقتا پاسخ ها خیلی سادن. فقط باید بتونی پیداشون کنی حتی وقتایی که فکر میکنی وجود ندارن.وقتایی که هیچ نوری دیده نمیشه به خودت اعتماد کن من عزیز و لطفن دست از تردید داشتن بردار چون چیز خوبی واست نداره جز پریشانی و نگرانی.من عزیز برای بهترین ها بجنگ همه خوشحالیتو به رسیدن بهشون گره نزن چون بعداز رسیدن بهش دیگه احساس خوشحالی نخواهی کرد. لطفن وقتایی که آسمونت تاریک و سیاهه درون خودت دنبال نور بگرد اون جایی در درون توئه لطفن سعی کن ببینیش.من عزیز لطفن هرچیزی که تا الان درمورد خودت فکر میکردی/ باورهات و چیزایی که فکر میکردی درستن رو دور بریز... و چیزی رو دنبال کن که به رشدت کمک کنه .تعریف جدیدی از خودت رو پیدا کن/ به هیچ محدودیتی باور نداشته باش تو فقط انجامش بده و اونوقت بفهم که میتونی انجامش بدی یا نه / هیچی چیزی رو پیش بینی نکن و فقط با جریان زندگی هماهنگ شومهم نیست عقبی یا جلو  تو فقط با سرعت خودت حرکت کن وخیلی به کار و روند دیگران توجهی نکنچیزی که باعث نمیشه بهتر از قبل بشی رو رها کن. من عزیز میشه یکم شجاع تر باشی و نترس باشی در دنبال کردن اهدافت و با اولین مانع عقب نکشی؟!من عزیز لطفن درست رفتار کن و به خودت عشق بورز. هیچکس کامل نیست اما این خودش نباید یه دلیل باشه که تو هر روز رشد کنی و بهتر از دیروزت بشی؟!آینده هنوز نیومده پس مال تو نیست/ گذشته رفته و اونم مال تو نیست/ تنها چیزی که داری زمان حالبرنامه ریزی کن و اهداف ات رو دنبال کن اما خیلی استرس نگیر و نگرانش نباش. همه چیزو بسپر دست خدا خودش بهتر از همه کس توی دنیا همه چیو واست ردیف میکنه. ازش کمک بگیر و سپاس گذار نعمت هاش باش.پ.ن= امدوارم از موسیقی لذت ببرین/ مرسی که چرت و پرت های زیاد و  شلخته ذهنمو خوندین.</description>
                <category>youjin</category>
                <author>youjin</author>
                <pubDate>Wed, 27 Dec 2023 00:57:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اتفاق برگ ریزان امروزم.</title>
                <link>https://virgool.io/@fazeli13862007/%D8%A7%D8%AA%D9%81%D8%A7%D9%82-%D8%A8%D8%B1%DA%AF-%D8%B1%DB%8C%D8%B2%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%85-orcknvllztpu</link>
                <description>حقیقتن برگام ریخت و هنوز تو شوکم.سلااام به دوستای ویگولی. امروز اتفاق خیلی زییایی واسم افتاد که حیفم اومد توی ویرگول آرشیوش نکنم.نمیدونم کدوم استان زندگی میکنید اما اگر دبیرستانی باشید تا الان دیگه باید امتحانت ترم تون شروع شده باشه.( وی درحالی دارد چرت و پرت هایش را مینویسد که پس فردا امتحان درس دوست داشتنی ریاضی را دارد 6 دی )مدیرمون برنامه رو داده بهمون و من امتحانات خودمو مشخص کردم از روی نمودار تاریخ و درس ها (چون برنامه همه پایه ها و رشته ها رو توی  یک برگه چاپ کردن ) و گذاشتم توی کشوی میزم.  امروز امتحان زیست داشتم یعنی 4دی.خیلی ریلکس صبح ساعت8 بیدار شدم خلاصه دست و صورتمو شستم و صبحانه خوردم مادرم گفت امروز امتحان نداری؟گفتم نه ندارم.  منم خلاصه یه دعوای ریز کردم و برگشتم اتاق خودم.  گفتم به نام خدا حالا برم ببینم چی بخونم(قصد داشتم زیست بخونم اما همش پشت گوش انداختمش).تازه امتحان تا گفتار اول فصل 5بود و من فقط تا گفتار اول فصل 3خونده بودم و فکر میکردم میشه یک فصل و نصفی رو تو دو روز جمع کرد. چشم تون روز بد نبینه اینو واسه دشمن خودمم آرزو نمیکنم.....😂ساعت 8 و چهل دقیقه بود گوشی مادرم زنگ خورد.... مدیر مدرسه بود .... مادرم برداشت و مدیرمون گفت خانم فلانی کجایی شما؟ اگر خدا بخواد امروز امتحان زیست دارین الان ساعت 8 و 45 دقیقه است زودتر تشریف نامبارک تون رو بیارید خبر مرگتون.....من اون لحظه اینجور بودم که پرسیدم وات د فاز؟ مگه امتحان 6 ام نبود امروز که4 ام هست.  مادرم گفت گفته نه &lt; امروز امتحانه و برگام همونجا توی آشپزخونه ریخت و گفتم خدااایا الان چه خاکی تو سر بریزم؟! چه غلطی بکنم؟؟من رو مشاهده میکنید.مثل برق و باد آماده شدم(شما حساب کن داری جوراب میپوشی اونوقت داری گفتار اول فصل یک یاخته پشتیبان میخونی)تو راه بابام کلی غر زد.... کجا بودی؟ چی کار میکردی؟ چقدر بی نظمی..... به توهم میشه گفت دانش آموز ...گذشت تا رسیدم در مدرسه رفتم تو بچه ها ساعت8 شروع کرده بودن و من بدبخت هم که از همه جا بی خبر بودم ساعت 8 و 45 دقیقه امتحان رو شروع کردم. هر چی که دوماه پیش خونده بودم الان یادم نمی اومد هر چرتی بلد بودم نوشتم. اما از نظر خودم خیلی خوب جمعش کردم. اصلن تخصصم توی همینه نخونده درسا رو جواب میدم  اونم با چندتا ترفند جادویی مختص خودم(جهت خنده😂 ) . جدای از شوخی خیلی خوب میتونم بیخیال همه چی بشم یه جورایی انگار کاریه که توش خیلی عالیم.در کل امروز این اتفاق زیبا گند زد به حالم...یه جورایی دیگه بیخیال شدم. یه بی حسی عجیب غریب. حتی دیگه واسم مهم نیست که درموردم چی فکر کننبذار اصلن یه بارم شده 10 ببرم نه اصلن صفر ببرم ببینم چطوره. تا الان هرچی 20 بردم هیچ سودی به حالم نداشته پس خیلی فرقی ندارن باهم صفر و 20 / فرق شون توی یه 2 فقط.</description>
                <category>youjin</category>
                <author>youjin</author>
                <pubDate>Mon, 25 Dec 2023 13:36:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سخنی بسیار حق که تا به حال نشنیده ام</title>
                <link>https://virgool.io/@fazeli13862007/%D8%AD%D8%B1%D9%81%DB%8C-%D8%AD%D9%82-%DA%86%D9%86%D8%AF-%D9%82%D8%B7%D8%B9%D9%87-%D8%B9%DA%A9%D8%B3-%D9%88-%DA%86%D9%86%D8%AF-%D8%AC%D9%85%D9%84%D9%87-s4xbrvfyyoc2</link>
                <description>از مقدمه چینی متنفرم هیچ وقتم مقدمه خوبی به ذهنم نمیرسه . پس بریم سر اصل مطلب..اول از همه با گذشت یک روز از شب چله.  یلداتون مبارک ! دیشب داشتم شبکه دو رو نگاه میکردم بعد خانم گلی توی مل مل رو دعوت کرده بودن. خودم خیلی علاقه ای بهش ندارم اما اخر برنامه یه حرفی گفت و با خودم گفتم انگار بلاخره یکی یه چیزی گفت و درست بود...داشت توضیح میداد تو حوضه  نوجوان خیلی کمبود داریم و مشکل نوجوان های الان ما اینه که یهویی از کودکی میپرن میرن جوانی و دیگه چیزی به اسم نوجوانی خیلی وجود نداره و یه خلاء بزرگ به وجود میاد که بچه ها رو گیج میکنه و نمیدونن کی هستن؟ چه کار باید بکنن؟ و کلا اصلن چرا باید اینجا باشن. حرف هاااش خیلی حق بودن و بعداز حرف هاش گفتم شاید مشکل اصلیم همنیه که نمیتونم به سوالای بالا جواب بدم.قیافم مثل این عکسه بوددد....خلاصه اینکه کاری کرد اورثینک های رگباریم که همیشه سعی در کنترل و رام کردنشون داشتم دوباره شروع بشن و تموم شدنشون دست من نبود. توی اورثینک و جزئی نگری به جایی رسیدم که تا بخوام چیزی رو بنویسم  هزارتا دیگه از ذهنم رد میشن و من اصلن تمرکز کافی رو ندارم.نمیدونم تست mbtiرو دادید یا نه (تست شخصیت شناسیه) خیلی کمک تون میکنه بهتر خودتون رو بشناسین. چندین بار دادم و هر بارم intj   در اومدم. نمیدونم شاید رفتارم مرتبط با تایپم باشه. عصبانیتم مثل آتیش گرفتن میمونه و سریع بعدش از رفتارم پشیمون میشم. تخصص خوبی توی نادیده گفتن همه چیز و اهمیت ندادن بهشون دارم. همیشه ساز مخالف میزنم و کاری رو که دوست نداشته باشم انجام نمیدم.جخنده شما دوست عزیز&gt;......جخنده شما دوست عزیز&gt;...جخنده شما دوست عزیز&gt;...جخنده شما دوست عزیز&gt;.........جخنده شما دوست عزیز&gt;......جخنده شما دوست عزیز&gt;.........جخنده شما دوست عزیز&gt;.........جخنده شما دوست عزیز&gt;...جخنده شما دوست عزیز&gt;......جخنده شما دوست عزیز&gt;...جخنده شما دوست عزیز&gt;...جخنده شما دوست عزیز&gt;...جخنده شما دوست عزیز&gt;......جخنده شما دوست عزیز&gt;...جخنده شما دوست عزیز&gt;...جخنده شما دوست عزیز&gt;.........جخنده شما دوست عزیز&gt;......جخنده شما دوست عزیز&gt;.........جخنده شما دوست عزیز&gt;.........جخنده شما دوست عزیز&gt;...جخنده شما دوست عزیز&gt;......جخنده شما دوست عزیز&gt;...جخنده شما دوست عزیز&gt;.........جخنده شما دوست عزیز&gt;.........جخنده شما دوست عزیز&gt;...جخنده شما دوست عزیز&gt;......جخنده شما دوست عزیز&gt;...جخنده شما دوست عزیز&gt;...جخنده شما دوست عزیز&gt;...جخنده شما دوست عزیز&gt;......جخنده شما دوست عزیز&gt;...جخنده شما دوست عزیز&gt;...جخنده شما دوست عزیز&gt;.........جخنده شما دوست عزیز&gt;...............جخنده شما دوست عزیز&gt;.........جخنده شما دوست عزیز&gt;...جخنده شما دوست عزیز&gt;......جخنده شما دوست عزیز&gt;...جخنده شما دوست عزیز&gt;...جخنده شما دوست عزیز&gt;...جخنده شما دوست عزیز&gt;......جخنده شما دوست عزیز&gt;...جخنده شما دوست عزیز&gt;...جخنده شما دوست عزیز&gt;.........جخنده شما دوست عزیز&gt;.........جخنده شما دوست عزیز&gt;......جخنده شما دوست عزیز&gt;...جخنده شما دوست عزیز&gt;...جخنده شما دوست عزیز&gt;.........جخنده شما دوست عزیز&gt;......جخنده شما دوست عزیز&gt;.........جخنده شما دوست عزیز&gt;.........جخنده شما دوست عزیز&gt;...جخنده شما دوست عزیز&gt;......جخنده شما دوست عزیز&gt;...جخنده شما دوست عزیز&gt;...جخنده شما دوست عزیز&gt;...جخنده شما دوست عزیز&gt;......جخنده شما دوست عزیز&gt;...جخنده شما دوست عزیز&gt;...جخنده شما دوست عزیز&gt;.........جخنده شما دوست عزیز&gt;......جخنده شما دوست عزیز&gt;.........جخنده شما دوست عزیز&gt;.........جخنده شما دوست عزیز&gt;...جخنده شما دوست عزیز&gt;......جخنده شما دوست عزیز&gt;...جخنده شما دوست عزیز&gt;.........جخنده شما دوست عزیز&gt;.........جخنده شما دوست عزیز&gt;...جخنده شما دوست عزیز&gt;......جخنده شما دوست عزیز&gt;...جخنده شما دوست عزیز&gt;...جخنده شما دوست عزیز&gt;...جخنده شما دوست عزیز&gt;......جخنده شما دوست عزیز&gt;...جخنده شما دوست عزیز&gt;...جخنده شما دوست عزیز&gt;.........جخنده شما دوست عزیز&gt;...............جخنده شما دوست عزیز&gt;.........جخنده شما دوست عزیز&gt;...جخنده شما دوست عزیز&gt;......جخنده شما دوست عزیز&gt;...جخنده شما دوست عزیز&gt;...جخنده شما دوست عزیز&gt;...جخنده شما دوست عزیز&gt;......جخنده شما دوست عزیز&gt;...جخنده شما دوست عزیز&gt;...جخنده شما دوست عزیز&gt;.........جخنده شما دوست عزیز&gt;............جخنده شما دوست عزیز&gt;.........جخنده شما دوست عزیز&gt;...جخنده شما دوست عزیز&gt;......جخنده شما دوست عزیز&gt;...جخنده شما دوست عزیز&gt;...جخنده شما دوست عزیز&gt;...جخنده شما دوست عزیز&gt;......جخنده شما دوست عزیز&gt;...جخنده شما دوست عزیز&gt;...جخنده شما دوست عزیز&gt;.........جخنده شما دوست عزیز&gt;...............جخنده شما دوست عزیز&gt;.........جخنده شما دوست عزیز&gt;...جخنده شما دوست عزیز&gt;......جخنده شما دوست عزیز&gt;...جخنده شما دوست عزیز&gt;...جخنده شما دوست عزیز&gt;...جخنده شما دوست عزیز&gt;......جخنده شما دوست عزیز&gt;...جخنده شما دوست عزیز&gt;...جخنده شما دوست عزیز&gt;.........جخنده شما دوست عزیز&gt;......جخنده شما دوست عزیز&gt;...جخنده شما دوست عزیز&gt;......جخنده شما دوست عزیز&gt;...جخنده شما دوست عزیز&gt;...جخنده شما دوست عزیز&gt;.........جخنده شما دوست عزیز&gt;......جخنده شما دوست عزیز&gt;.........جخنده شما دوست عزیز&gt;.........جخنده شما دوست عزیز&gt;...جخنده شما دوست عزیز&gt;......جخنده شما دوست عزیز&gt;...جخنده شما دوست عزیز&gt;...جخنده شما دوست عزیز&gt;...جخنده شما دوست عزیز&gt;......جخنده شما دوست عزیز&gt;...جخنده شما دوست عزیز&gt;...جخنده شما دوست عزیز&gt;.........جخنده شما دوست عزیز&gt;......جخنده شما دوست عزیز&gt;.........جخنده شما دوست عزیز&gt;.........جخنده شما دوست عزیز&gt;...جخنده شما دوست عزیز&gt;......جخنده شما دوست عزیز&gt;...جخنده شما دوست عزیز&gt;.........جخنده شما دوست عزیز&gt;.........جخنده شما دوست عزیز&gt;...جخنده شما دوست عزیز&gt;......جخنده شما دوست عزیز&gt;...جخنده شما دوست عزیز&gt;...جخنده شما دوست عزیز&gt;...جخنده شما دوست عزیز&gt;......جخنده شما دوست عزیز&gt;...جخنده شما دوست عزیز&gt;...جخنده شما دوست عزیز&gt;.........جخنده شما دوست عزیز&gt;...............جخنده شما دوست عزیز&gt;.........جخنده شما دوست عزیز&gt;...جخنده شما دوست عزیز&gt;......جخنده شما دوست عزیز&gt;...جخنده شما دوست عزیز&gt;...جخنده شما دوست عزیز&gt;...جخنده شما دوست عزیز&gt;......جخنده شما دوست عزیز&gt;...جخنده شما دوست عزیز&gt;...جخنده شما دوست عزیز&gt;.........جخنده شما دوست عزیز&gt;......جخنده شما دوست عزیز&gt;...جخنده شما دوست عزیز&gt;......جخنده شما دوست عزیز&gt;...جخنده شما دوست عزیز&gt;...جخنده شما دوست عزیز&gt;.........جخنده شما دوست عزیز&gt;......جخنده شما دوست عزیز&gt;.........جخنده شما دوست عزیز&gt;.........جخنده شما دوست عزیز&gt;...جخنده شما دوست عزیز&gt;......جخنده شما دوست عزیز&gt;...جخنده شما دوست عزیز&gt;...جخنده شما دوست عزیز&gt;...جخنده شما دوست عزیز&gt;......جخنده شما دوست عزیز&gt;...جخنده شما دوست عزیز&gt;...جخنده شما دوست عزیز&gt;.........جخنده شما دوست عزیز&gt;......جخنده شما دوست عزیز&gt;.........جخنده شما دوست عزیز&gt;.........جخنده شما دوست عزیز&gt;...جخنده شما دوست عزیز&gt;......جخنده شما دوست عزیز&gt;...جخنده شما دوست عزیز&gt;...</description>
                <category>youjin</category>
                <author>youjin</author>
                <pubDate>Fri, 22 Dec 2023 13:11:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مغز افسار گسیخته ام.</title>
                <link>https://virgool.io/@fazeli13862007/untitled-qpcnlnepqnq6</link>
                <description>هی فکر کنم کنترلشو از دست دادم....زیر چشام گود شده و جوشای صورتم روز به روز بیشتر و عمیق تر میشن...دیگه نمی تونم به هیچ چیزی فکر کنم......اونقدری آشفته ام که فکر میکنم مغزم الان منفجر میشه.....خدایااا چطور میشه از این اوضاع نجات پیدا کنم؟! کنترل همه چی از دستم خارج شده حتی خودم.....    همش استرس این زمان کوفتی و حساب کردن اینکه چقدر دیگه وقت دارم و چرا روزای قبلی رو تلف کردم  ولم نمیکنه .....کارایی انجام میدم که ذره ای بهشون علاقه ندارم اما واسه مشغول شدنم و فکر نکردن به نگرانی ها انجامشون میدم و هر لحظه بیشتر در اعماق ذهنم فرو میرمهر دفعه میگم باید این جنون ویران کننده رو کنترل کنم و دوباره و دوباره شکست میخورم مثل یه چرخه جهنمیه احساس میکنم تموم شدم.....فقط مثل یه روح سرگردانم توی این دنیا.....که معلوم نیست باید چه کاری انجام بده.....خودویرانگریم سر به فلک کشیده اونقدری که دیگه رام نمیشه و هیچ کاری از دستم ساخته نیست....کلمه ها  همش تو ذهنم پرواز میکنن.... و پیش بینی هام واقعن منو میترسونن........خسته شدم خستههه   دیگه تحمل چیزایی که اذیتم میکنن رو ندارم تحملم دیگه تموم شده لعنتی ! چرا باید به این زندگی ادامه بدم؟!واقعن دلیل زندگی کردنم رو نمیفهمم؟ ! خیلی دنبال جوابش گشتم اما هیچ وقت پاسخ منطقی و درستی پیدا نکردم....واقعن نمیدونم جواب چیه..... لعنت بهش.پ.ن= یکی از اهنگای موردعلاقم از بیلی رو  هم گذاشتم...  بابت چرت و پرتام sorryپ.ن2= تا اوضاع رو درست نکنم کلمه ای نمی نویسم دیگههه</description>
                <category>youjin</category>
                <author>youjin</author>
                <pubDate>Sun, 26 Nov 2023 23:19:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یهو چی شد که دیگه.....</title>
                <link>https://virgool.io/@fazeli13862007/%DB%8C%D9%87%D9%88-%DA%86%DB%8C-%D8%B4%D8%AF-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D9%87-jwik8p5koo1p</link>
                <description>بدون توضیحات خاصی .بعداز چند روز ننوشتن حس میکنم مغزم داره منفجر میشه.  عواقب اعتیاد داشتن به نوشتنه دیگه. شاید حروف  و جملات برای این به وجود اومدن تا بتونیم این زندگی رو تحمل کنیم/ همیشه با خودم میگم خدا اشک رو مثل یه جور دارو واسه تحمل درد خلق کرده. از آخرین باری که گریه کردم فکر کنم یک ماهی میگذره با خودم عهد بستم دیگه گریه نکنم . همیشه بعد از گریه کردن حس بهتری داشتم و بعد از مدتی  یهو دیگه نمی تونستم گریه کنم...نمیدونم چی شد اما دیگه حتی وقتایی که دلم میخواست فقط محو بشم و کسی منو یادش نیاد بازم نتونستم مثل قبلنا گریه کنم. شاید به یه سطح جدید رسیدم .  نمیدونم شاید اینجوری کردن باعث بشه بیشتر درد رو حس کنم یا شایم عواقب زیاد تحمل کردن درد و احساسات منفیه.میگن احساسات رو اگر بروز ندی مثل یه کوه آتشقشان روی هم تلنبار میشه و یه روزی که انتظارش رو نداری...یهو منفجر میشه و عواقب زیادی به همراه داره.....فکر کنم کوه آتشفشانم بدجوری فوران کرده ....دیگه حتی خودمم نمی شناسم چه برسه به دیگران. چهره ای که هر روز میبینم منه قدیمیه اما درونش انگار یکی دیگس که من نمی شناسمش.... و این بدترین حس دنیاس که با خودت غریبه باشی. دیگه دست از دنبال کردن سوالای فلسفی مغزم برداشتم. دیگه دنبال اینکه زندگی چیه نمی رم . نمیدونم چطور باید بفهمم از این دنیا چی میخوام؟! اصلن اینجا چی کار میکنم؟ چرا باید اینجا باشم و هزار تا سوال دیگه.....مثل یه جور بی حسی عمیق میمونه....چیزایی که دیگه اهمیت ندارن واست...کارایی که دیگه خوشحالت نمیکنه....دوستایی که دیگه نیستن باهاشون حرف بزنی....تنها نقطه امن کره آبی میشه کنج اتاقتجایی که با تمام وجودت حاضری ازش دور نشی و یه نصف روز دور بودن از تختت مثل گم کردن راه خونتون اونم وقتی 5سالت بوده.....آهنگایی که انگار فقط واسه خودت توی جهان نوشته شدن ..... اعتیادم به آهنگام روز به روز بیشتر میشه.... لیریکایی که هی توی ذهنت پلی میشن.....  وایبی که از اون آهنگا گرفتی و فکر میکنی گذشته دوباره در حال تکرار شدنه......میگن مردن یعنی هیچ کاری نکردن و امید نداشتن.... فکر کنم خیلی وقته که مردم پس......          .         .        .         .       .     .     .      .        .           .            .          .       .           .         .          .      .     حس می کنی از درون خالی هستی ...بی رغبتی و مالخولیا پای ثابت روز هایت شده اند ...در حس خوب نوستالوژی &quot;روز های خوب قدیم&quot; اغراق می کنی ...کار هایی که قبلا لذت بخش بودن، دیگر جذاب نیستند ...زیر چشم هایت از کم خوابی یا خستگی پف کرده اند ... از آدمایی که میگن میفهمیمت اما حرفایی میزنن که باعث بشن از خودت بدت بیاد متنفرم....ذهنم مدام داره چرت و پرت بهم میبافه.... روحم فکر میکنه تیکه تیکه شده مثل یه شیشه.....بدنم دیگه توان دوام آوردن نداره..... خلاصه که تموم شدم همین! دیگه نمی تونم تشخیص بدم به چی فکر بکنم به چی فکر نکنم .... چه کاری رو انجام بدم  چه کاری رو انجام ندم....کنترل هیچی رو ندارم...انگار ساعت زمان من با زمان این دنیا فرق داره ....عقربه های ساعتم یا خیلی تند دارن میرن جلو یا خیلی کند.....و انگار تلاشام برای هماهنگ کردن زمانم با این دنیا بی فایده  بوده و وقتش رسیده که دست از تقلای بیهوده بکشم....هیچ وقت از گفتن کم آوردم نترسیدم..... و الانم با تمام وجودم فریاد میزنم.......آره درسته من کم آوردم.....جا  زدم..... تا سر حد مرگ خودم رو سرزنش کردم.....اشتباه تا دلت بخواد کردم......هزاران بار درهم شکستم..... و دوباره تکه هام رو جمع کردم......از کارایی اشتباهم پشیمونم اما هرچقدر فکر میکنم با خودم میگم شاید بهترین راه برای فرار از خودم در اون زمان فقط انجام اون اشتباهات بوده....... اما ذهنم کمال گرام میگه نهههههه! تو حق انجام این کارو نداشتی ......چرا اون کارو کردی؟! خودتو به فنا دادی.... و دیگه نمیتونی جبرانش کنی......از صداهای لعنتی توی مغزم متنفرم...... کاش میشد خاموششون کرد. از تخریب خودم متنفرم اما هربار ذهن کمالگرام برنده میشه و حسابی سرزنشم میکنه........فقط میخوام فرار کنم همین..... جایی که دیگه چیزی باعث نشه خودمو مقایسه و سرزنش بکنمچیزی باعث نشه کنترلم رو از دست بدم...... چیزی نباشه که استرسی وحشتناک رو  بهم تزریق کنه.... الان دنیا دیگه اهمیتی واسم نداره /دنیا که نه همه چی دیگه اهمیتی نداره حتی خودم هیولاهای درونم دارن به هر طرف که دلشون میخواد می تازنو من چاره ای جز همراه شدن باهاشون ندارم..... اگه اینطوری پیش برم فکر نکنم خیلی بتونم دوام بیارم.پ.ن1 = ببخشید اگه چرت و پرت زیاد گفتم.پ.ن 2= امیدوارم تصاویرم بتونن نمایانگر احساس نوشته هام باشن.</description>
                <category>youjin</category>
                <author>youjin</author>
                <pubDate>Wed, 22 Nov 2023 21:39:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای آنولین عزیز.....</title>
                <link>https://virgool.io/@fazeli13862007/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%D9%86%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D8%B9%D8%B2%DB%8C%D8%B2-h6awqw9rovlq</link>
                <description>هیچی ندارم بنویسم فقط شوکه ام.....راستش تقریبن همین چند دقیقه پیش فهمیدم آنولین از بین مون رفته. اولش فکر کردم شاید یه پست برای ارزوی سلامتی باشه اما تا انتها که خوندم متوجه شدم آنولین عزیزم از دنیا رفته. با اینکه هرگز از نزدیک ندیمش اما  احساس عجیبی نسبت به نوشته ها و نظراتش داشتم یادمه یه بار زیر یکی از پستام کامنت گذاشته بود شاید یه روزی یه فیلسوف بزرگ بشم و چقدر با خوندنش خوشحال شدم و همینجا میخوام بگم ممنونم آنولین که در اون زمان که دنیا داشت دور سرم میچرخید و ناامید بودم بهم امید دادی .آنولین جان امیدوارم روحت در آرامش باشه و دیگه دردای طاقت فرسای این دنیا رو تحمل نکنی..     .     .    .     .    .    .    .  .       .          .      .    .     .        .       .         .         .          .         .        .       . و همیشه در قلب مون میمونی.روحت شاد دوست نادیده ام !  </description>
                <category>youjin</category>
                <author>youjin</author>
                <pubDate>Thu, 16 Nov 2023 14:04:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزمره نویسی!</title>
                <link>https://virgool.io/@fazeli13862007/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%85%D8%B1%D9%87-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-c5flzhjuaylu</link>
                <description>شرحی از یک روز چرت. ساعت هفت و هجده دقیقه با صدای الارم گوشی و صدای مبهم پدرم از خواب بیدار میشم . مادرم دیروز تهدید ام کرده بود امروز باید حتمن آزمون  رو بدم و هیچ جوره راه نداره نرم چون2تا آزمون رو پشت سر هم غیبت کردم. شخصیتم طوریه که حتی اگر قرار باشه بمیرم کاری رو که دوست ندارم انجام نمیدم حتی خدا هم نمیتونه محبورم کنه. دیشب تا دیروقت بیدار بودم نیمدونم چراا چند روزه خوابم نمیبره احساس میکنم شکستم و همه چیزایی که تا الان براشون تلاش کرده بودم رو به باد دادم.  تا ساعت حدودن4صبح بیدار بودم و اصلن قصد رفتن و ازمون دادن نداشتم. این روزا واضاع و احوالم اوکی نیست . پدر و مادرمم بیشتر از همه میرن رو مخم.......با یه جرو بحث کوچیک صبح دل انگیز و چرت ام رو شروع کردم تا جایی که کار به جاهای باریک کشیده شد و کلن اعصابم خط خطی شد. مادرم هر جوری بود مجبورم کرد برم سرجلسه درواقع مجبور که نه تهدید کلمه بهتریه. پسر خالم همسن خودمه میگفت فقط واسه اینکه دهن پدر و مادرشو ببنده میره سرجلسه و حتی یک کلمه هم خوب نخونده.اصلن ولش کنن لعنت به هرچی درس و تست و ازمونه....  با عرض پوزش هم لعنت به قلم چی کوفتی که فقط پول پارو میکنه/ لعنت به این سیستم اموزشی که کاری کرده فقط مافیای کنکور روز به روز پولدار تر بشن / دانش اموزا روز به روز بد بخت تر و افسرده تر/ خودشونم که هر از چندگاهی انگاری سیرک راه انداختن مصوبه تصویب میکنن.... به هر بدبختی بود رفتم سرجلسه ازمون درسای اختصاصی رو نخونده بودم و فقط به امید چیزایی که قبلن بلد بودم رفتم. درسای عمومی بد نبود یکمی ازشون خونده بودم و یه چیزایی بلد بودم. اونقدری دلم نمیخواست برم که حتی به سرم زد آزمون رو بپیچونم و فقط تا در مدرسه برم و بعد از رفتم مادرم برم توی خیابونا مثل یه ولگرد بگردم و بعداز2ساعت برگردم و انگار که هیچ کار اشتباهی  نکردم برگردم خونه دوباره با خودم گفتم ولش کن اصلن چه کاریه جهنم و ضرر میرم میدم اخر دنیا که نیست / بذار گند بزنم تا حالم جا بیاد اصلن انگار جدی جدی مرض خودآزاری پیدا کردم.....به مادرم گفتم نمیخوام هیچ کس بیاد دنبالم از مدرسه تا خونه رو پیداه برگشتم میخواستم با خودم تنها باشم و کمی فکر بکنم که چطور از  این وضیعت شخمی خودم رو نجات بدم؟! چه غلطی باید بکنم. تو راه اومدن یه نوشابه زدم با دوتا ویفر ترکیب بدی نبود ولی نوشابه تلخ بود. کل راه رو تاخونه قدم زنان و انگار هیچ اتفاقی نیافتاده راه رفتم. برام مهم نبود چه گندی زدم تو زندگیم. رفتم نشستم رو یه سکو و داشتم نوشابه ام رو میخوردم که یهو دختر همسایمون بیرون اومد. کوچولو و ریزه میزه اس  چند کلمه باهاش حرف زدم و گذاشتمش رو سکو نمیدونم چی شد خواستم بلندشم دیدم مانتوم به یه میخ گیر کرده و پاره شده حالا زیادم مهم نبود ولی گفتم  اینم شانس ماست. کلن روز چرت بودی و حسابی حالم گرفته شد. باید دست به یه ی کار متفاوت بزنم/  دیگه از فرار کردن خسته شدم / از بهونه آوردن/ از در رفتن از زیر کارام/ انگاری بهونام جدنی ته کشیدن. نمیدونم شاید از امروز مثل آدم رفتار کردم و.....تمام کارامو جبران کردم شاید  ام مثل همیشه جوگیر شده باشم .... چیزی معلوم  نیست همه چیز مبهمه! </description>
                <category>youjin</category>
                <author>youjin</author>
                <pubDate>Fri, 10 Nov 2023 12:56:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این داستان لیست آرزوهایم چقدر بلند است؟</title>
                <link>https://virgool.io/@fazeli13862007/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%84%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D8%A2%D8%B1%D8%B2%D9%88%D9%87%D8%A7%DB%8C%D9%85-%DA%86%D9%82%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D9%84%D9%86%D8%AF-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-cnrspdjieyck</link>
                <description>لیست آرزوهای ام خیلی عجیب است نمی دانم چقدر بلنداند یا چقدر کوتاه آنها را در جایی از ذهنم یادداشت کرده ام هرازگاهی چندتا یشان را که آن لحظه میخواهم رو کاغذ مینویسم و دقایقی را به آنها فکر میکنم به حسی که موقع رسید بهشان دارم---  به دیدی که به زندگی  پیدا خواهم کرد و هزاران چیز عجیب دیگر که اکنون به یاد ندارم.در این قسمت میخواهم یکی از آن آرزوها را که به دست آوردنی نیست بیان کنم. آرزو میکنم روزهایی که در سال 1400 گذشتند هرگز و هرگز برای من و مردم جهان به خصوص ایران عزیزمان تکرار نشود. راستش سال خیلی  خوبی نبود به معنای واقعی در جهنم زندگی میکردم . یک حبس خانگی و اجباری نام بهتری برای این دوران است.بگذریم.....تا امتحانات مدرسه در تیر که یادم نمیاد مجازی بود یا حضوری بیمار نشده بودیم من و خانواده ام. اما امان از دست این ویروس کوچک و خطرناک که جان خیلی از عزیزانمان را گرفت و باعث ناراحتی ما شد . اولین نفر پدرم بیمار شد و در یکی از اتاق ها که خیلی ارتباطی با ما نداشت هفته ای را به سر برد. بعد از پدرم من هم مبتلا شدم نمیدانم چگونه اما دیگر برای پیشگیری دیر بود. خلاصه آنکه رفتم تست دادم و متاسفانه جواب تستم مثبت بود. و کرونا بدنم را تسخیر کرده بود. تجربه ای جدید در زندگی به دست آوردم نمیدانم خوب بود یا بد اما هرچه بود گذشت.مادرم در تمام این دوران برای من و پدرم غذا میپخت از انواع سوپ گرفته تا اب میوه طبیعی و داروهای مختلف و البته ناگفته نماند که مادربزرگ و خاله ام هم برایمان غذا درست کردند از آنها و مادرم ممنونم که هوایم را داشتند. مادرم شاغل است و همیشه باید غذا را با عجله درست کند از اینکه مادرم حتی برایم صبحانه درست میکرد خیلی خوشحال بودم مثل یک جور مراقبت خاص بود که غذا و صبحانه ات اماده تحویلت داده میشد و تو فقط لازم بود بخوری و ظرف هارا کنار بگذاری و به استراحتت بپردازی.  شاید تعجب کنید اما من 31روز تمام نه کمتر و نه بیشتر در اتاقم حبس بودم در واقع همان قرنطینه تنها کارم شده بود خوردن -خوابیدن - فیلم دیدن- موزیک گوش کردن -مرتب کردن اتاق و لش کردن روی تخت. در آن زمان تمام سریال هایی را که دلم میخواست ببینم و انیمه هایی را که ندیده بودم تماشا کردم . مثل یک جور تعطیلات بود اما امان از دست سرفه های مکرر که حتی اجازه خوابیدن هم نمیدادند. گاهی اوقات آنقدر سرفه میکردم که تمام بدنم درد میگرفت و دنده هایم میسوختند شاید باورش سخت باشد ما اگر کمی از ته دل میخندیدم دنده هایم درد میگرفتند. آن روزها فقط صبر میکردم که روز شود دوباره متظر بودم شب شود و گذر روزها تا دوباره خوب شوم . حالم دقیقن مثل این حلزون بود...... دیگر یادم نمی آمد کی بیرون را دیده بودم ؟ کی با بستگان نزدیکم  صحبت کرده بودم؟ زمان زیادی گذشته بود. بعضی ها می گویند زمان نسبی است معنای دقیق این عبارت را با تمام وجودم درک کرده ام تمام ان یک ماه برایم اندازه 1000سال طول کشید اما خوشی هایم مثل روز تولد و فوت کردن و آرزو کردنم یا شاید لحظه تحویل سال و ذوق سال جدید یا شاید تماشا کردن حباب ها زیر نور خورشید در حد دو دقیقه بوده اند. من هم نمیدانم چرا اینطور است شاید این خاصیت زمان است. آرزو میکنم هرگز آن روزه های تاریک و تلخ هرگز برنگردند و شادی ها بیشتر از دو دقیقه برایمان دوام بیاورند. و دوباره  سبز خواهیم شد از میان تمام تاریکی ها....با آرزوی روزهای خوب و شاد...</description>
                <category>youjin</category>
                <author>youjin</author>
                <pubDate>Thu, 09 Nov 2023 20:51:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>a little different.....</title>
                <link>https://virgool.io/@fazeli13862007/a-little-different-gt2i8ommylgp</link>
                <description>سلااام. این پست حاوی جملاتی است که با تمام وجودم انها را درک کرده ام . لطفن با دقت بخوانید شان  مررسی. پ.ن: (بخش اعظم نوشته ها از کتاب عروس دریایی برداشت شده اند)  *من فقط تصمیم گرفته بودم دنیا را پر از حرف هایی نکنم که نباید گفته شوند. **حقیقت این است که هر وقت به چیزی که در پیش داشتم فکر میکردم دلم میخواست ذهنم را به چیز دیگری مشغول کنم .خودم را همان طوری میبینم که تو دیدی ،  مثل کسی که جایی در این دنیا ندارد.** آدم هیچ وقت فرق بین یک شروع تازه و یک پایان ابدی را نمیداند.** غم خطرناک بود. غم میتوانست همه چیز را نابود کند. غم تنها چیزی بود که می توانست سد راهم شود. *ناگهان خودم را بیرون از خودم دیدم  ، انگار گوشه ای ایستاده بودم و خودم را تماشا می کردم. بعضی وقت ها آدم بدجور دلش میخواهد تغییر کند ، انگار حتی طاقت ایستادن در یک جای واقعی با چیز های واقعی را ندارد. دردناک ترین بخش ماجرا اینحا بود که ما تا بلندترین پرتگاه ها رفتیم و کسی نگران مان نشد، شاید آنقدر گفتیم خوبیم که باور کردند.   تو که خوب باشی، همه چیز خوب می شود باور کن.هرگز منتظر فردای خیالی نباش، سهم ات  را از شادی های زندگی را همین امروز بگیر.کلمه های پوچی که هیچ معنایی نداشتند و فقط در هوا پخش میشدند، و من بین خواب و بیداری شناور بودم. 
انگار میان آن چه درونم بود و آن چه بیرونم ،فاصله ای بزرگ بود. چیزی که در قلبم بود با چیزی که بیرون میریختم زمین تا آسمان فاصله داشت.فاصله آنقدر زیاد بود که انگار مرا می شکست و میلیون ها تکه می کرد. به کلمه هایی که بعد از مدت ها از وجودم بیرون افتاده بودند، گوش میکردم. می توانستم درک کنم که هیچ معنایی نداشتند موضوع این نبود که چقدر سخت تلاش میکردم توضیح بدم، موضوع این بود که توضیحاتم منطقی نبودند.فقط وایب این مکان... ارامش خالصیکی از کتاب های موردعلاقم آل استار عزیزم...پ.ن2 : امیدوارم از تصاویر هم  لذت برده باشین. </description>
                <category>youjin</category>
                <author>youjin</author>
                <pubDate>Thu, 02 Nov 2023 18:54:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش بیو ^^</title>
                <link>https://virgool.io/@fazeli13862007/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%D8%A8%DB%8C%D9%88-uv5vva2db4ky</link>
                <description>خب سلااام. این چالش واسم جالب بود پس تصمیم گرفتم شرکت کنم. ^^ ۱- پررنگ ترین کلمه ای که تو ذهنمه: امید --- استعداد و توانایی --- شک۲- اگه تعداد یه چیزو تو جهان بیشتر می‌کردم: گل ها / ادمای مثبت اندیش۳- اگه یه رایحه بودم: بوی گل رز ۴- اگه یه شیء بودم: خودکار - کتاب / عروس دریایی(میدونم شی نیست ولی دلم خواست) ۵- اگه یه رنگ بودم: قرمز یا شاید آبی کمرنگ آسمون۶- اگه یه قدرت ماوراءالطبیعی داشتم: پاک کردن خاطرات ناراحت کننده ۷- اگه یه ژانر بودم: درام - فانتزی۸- اگه یه نوع قهوه بودم:حالا اهل قهوه زیاد نیستم اما نسکافه۹- اگه یه حس بودم: درهم شکستن- شادی۱۰- اگه یه مکان بودم: آکواریوم۱۱- اگه یه چیز تو طبیعت بودم: شاید یه جنگل۱۱- از چی متنفرم: دروغ  گفتن/ پشیمون شدن/ حسرت خوردن۱۲- چی باعث میشه تصمیم جدی واسه خودکشی نگیرم: ترس- فکر کردن به آینده۱۳- تو چه کاری استعداد دارم:اورثینک /هیچ کاری نکردن ( خداای هیچ کاری نکردن تشریف دارم) ۱۴- چی منو از دپرس بودن نجات میده: سریال/ اهنگ/ نوشتن/ مرور دست نوشته هام۱۵- طولانی ترین تایمی که رو یه آهنگ قفلی بودم: 3ماه ۱۶- کاراکتر انیمه مورد علاقم:  توتورو۱۷- چیزایی که دوسشون دارم: عطرها / گل رز/ هودی/ کلاه/ اهنگا /  ابرها / رنگین کمان/ عروس دریایی/ روباه چون یه جورایی خاصن خوشم میاد ازشونhttps://www.aparat.com/v/IcjXs   اینم لینک سینمایی توتورو دلم خواست بذارمش.  با اینکه قدیمیه انیمه قشنگیه.https://virgool.io/@m_55302108   و مرسی از طراح</description>
                <category>youjin</category>
                <author>youjin</author>
                <pubDate>Sun, 22 Oct 2023 19:33:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شاید گم شدم !</title>
                <link>https://virgool.io/@fazeli13862007/%D8%AE%D8%A8-%D8%AF%D9%88%D9%85%DB%8C%D9%86-%D9%BE%D8%B3%D8%AA-%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%88%D9%86%D9%85%D9%85-dkmh3fyz4avm</link>
                <description>سلام مجدد.  قصد نوشتن و کلا بودن توی ویرگول رو نداشتم که به دلیل دیدن یه پست نظرم عوض شدم و تصمیم گرفتم  بمونم.        راستش زیاد اهل نوشتن طومار نیستم و فکر میکنم اگه بخوام حرفام رو بنویسم احتمالن یه کتاب بشن واسه خودشون*-----*     البته بیشتر حرفام توی ذهنم زده میشن و خیلی کم چیزی رو مینویسم توی دفتر خاطراتم البته اگه بشه اسمش رو گذاشت دفتر خاطرات چون تنها چیزی که ازش اونجا نمینویسم خاطراته !   این روزا دارن مثل برق و باد میگذرن و واقعن هیچ جوره نمیشه جلوشون رو گرفت.   تمام فکرام مثل پرنده توسرم پرواز میکنن اینقدر پراکندن که فکر میکنم این روزا کاملن کنترل همه چی رو از دست دادم.  به قدری سر یه چیز کوچیک زود داغ میکنم که اون لحظه احساس میکنم هر لحظه ممکنه مثل یه بمب ساعتی منفجر بشم و نمیدونم عواقب بعدش چطوره!                این روزا بیشتر از همه چی از اینده میترسم از اینکه نهایت تلاشمو بکنم و به نتیجه دلخواهم نرسم چی میشه؟ خودم بهتر از هرکسی میدونم که ایندم چقدر مهمه اما خب با کارای مسخره ای که این روزا انجام میدم  بعید میدونم اینده از این روزای حال بهتر بشه .  چیزی که خیلی هم عجیبه هم مسخره اینه که میدونم اون کاری که دارم انجام میدم به ضررمه و باعث پایین کشیدنم میشه رو انجام میدم.  احساساتی که بعد از گفتن این حرفا دارم مثل یه جنگل مه الود میمونه که اینقدر توش گم شدی که برات فرقی نداره کدوم طرفی بری فقط دلت میخواد از اون شرایط فرار کنی. </description>
                <category>youjin</category>
                <author>youjin</author>
                <pubDate>Tue, 05 Sep 2023 21:25:43 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>