<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ف.دال</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@fdal</link>
        <description>پناهگاه کوچکم fdal.blogfa.com</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 14:00:09</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4629/avatar/QXiLtI.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>ف.دال</title>
            <link>https://virgool.io/@fdal</link>
        </image>

                    <item>
                <title>حبابِ زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@fdal/%D8%AD%D8%A8%D8%A7%D8%A8%D9%90-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-w0zvxtewzgsc</link>
                <description>حالا که نمیتونم طبق معمول از بلاگفا استفاده کنم، به ناچار اینجا می‌نویسم... بار‌ها از ترس‌هام نوشتم و بعد پاک کردم... یعنی از قدرتِ نوشتن ترسیدم! فکر کردم نکنه بنویسم از چی میترسم و بعد زندگی دقیقاً همون ترس‌هارو بذاره جلوی روم!به هرحال ما نفس میکشیم، هرچند که هوا آغشته به بوی هولناکِ مرگه، و روی زمین راه میریم، هرچند که زمینِ زیر پامون سست و لرزانه، و به آسمون نگاه میکنیم، هرچند که دیگه آسمونِ اینجا رنگ آسمونِ بقیه جاها نیست! و غذا میخوریم، هرچند که نمی‌دونیم فرصت میشه لقمه‌هامون رو قورت بدیم یا نه؟ و صبح ها قبل از رفتن سرکار، از هم خداحافظی میکنیم و طبق معمول بهم میگیم:&quot;روز خوبی داشته باشی، مواظب خودت باش!&quot;، هرچند که دیگه نمی‌دونیم و مطمئن نیستیم که واقعاً چه روزی پیش رومون هست و آیا میتونیم مواظب خودمون باشیم تا دوباره عصر همو ببینیم یا نه...در واقع این روزها ما توی حباب زندگی میکنیم... حبابی که وقتی نور بهش میخوره پر از درخششِ رنگ‌های زیباست و سبک‌وار و معلق بالا می‌ره و توی هوا می‌رقصه اما همه می‌دونیم که اونقدر ناپایدار و نازکه که اگر دستمون رو دراز کنیم حتی برای نوازش، ممکنه در چشم بهم زدنی بترکه و از بین بره!</description>
                <category>ف.دال</category>
                <author>ف.دال</author>
                <pubDate>Sat, 21 Jun 2025 23:59:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دردهایی که نگفتیم، فریادهایی که نکشیدیم</title>
                <link>https://virgool.io/@fdal/%D8%AF%D8%B1%D8%AF%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%86%DA%AF%D9%81%D8%AA%DB%8C%D9%85-%D9%81%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%86%DA%A9%D8%B4%DB%8C%D8%AF%DB%8C%D9%85-fxvsjs6zdlzw</link>
                <description>آرزو کردم که کاش نشستن زیر دوش حمام، اوضاع رو تغییر می‌داد! قسم می‌خورم حاضر بودم بیست و چهارساعت کامل بخار گرم و مرطوب و هوای گرفته‌ی حمام رو تحمل کنم اما وقتی میرم بیرون، خانواده‌ام عوض شده باشن! یا حداقل به پنج سال جلوتر یا پنج سال عقب‌تر پرت می‌شدم... از لحظاتی که توش دست و پا می‌زدم متنفر بودم و از تک تک ثانیه‌هایی که میدونستم پشت در صف کشیدن تا عذابم بدن، بیزار!به آخرین باری که بابا تشویقم کرد فکر میکردم. کی بود؟ وقتایی که شاگرد اول دبستان میشدم و میگفت تو دبستان اگر کسی نمره‌ی کمتر از بیست بگیره تعجب داره؟ یا وقتی شاگرد اول سال چهارم دبیرستان بودم و گفت ولی معدلت بیست نیست! نه... آخرین تشویقش وقتی بود که داد زدم بخدا خودمو میکشم که خلاص شم از دست شما! و بلندتر داد زد: آفرین! حتما این کارو بکن که ماهم راحت شیم از دستت و بعد به عنوان هدیه چنان مشت و لگدی حواله‌ام کرد که مبادا از تصمیمم پشیمون بشم. چرا همیشه ناراضی بود؟ چی خوشحالش میکرد؟ من که برای رضایتش سال‌ها با خط به خط کتاب‌های چرت یا فرمول‌های به دردنخور ریاضی سر و کله زدم! ولی نمره‌های بیست توی کارنامه دیگه جواب نمیداد. نتیجه‌ی قبولی دانشگاه دولتی روزانه هم جواب نداد هیچ، اونقدر از درصدها و رقم‌های رتبه‌ام ایراد گرفت که اندازه‌ی یک اقیانوس اشک ریختم! میگفت تو چی کمتر داشتی از رتبه‌ی یک؟ تازه اون حتما کلاس کنکورهم نرفته! خیلی‌هاشون روستایی هستن نصف امکانات تورو ندارن! و من متنفر میشدم از تمام امکاناتم، از زندگیم، از رتبه‌ام، از دانشگاهم، از خانواده‌ام و حتی از خودم!الان سالها میگذره... همه‌ی ما وقتایی که ناراحتیم از اطرافیانمون یه جمله میشنویم: غصه نخور، میگذره همش یادت میره! و بعد با امیدواری دل خوش میکنیم به گذشت زمان... شمارو نمیدونم اما من بعنوان کسی که سالها منتظر گذشتن دردهام بودم، دیگه مطمئنم نه تنها نمیگذره بلکه خیلی چیزهارو یادم نمیره.</description>
                <category>ف.دال</category>
                <author>ف.دال</author>
                <pubDate>Thu, 10 May 2018 00:52:14 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای آنها که خواستند اما نتوانستند</title>
                <link>https://virgool.io/@fdal/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%D9%86%D9%87%D8%A7-%DA%A9%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%86%D8%AF-%D8%A7%D9%85%D8%A7-%D9%86%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%AA%D9%86%D8%AF-kf0tyfiqedxj</link>
                <description>من همیشه فکر میکردم نرسیدن خیلی درد داره... واقعا تصور کنید از ته دل چیزی یا کسی رو بخواید ولی نشه یا بهش نرسین! چه حسی داره؟ به نظر من شبیه گیر کردن توی یه راهروی تنگ و تاریک با سقف کوتاهه! پر از حس خفگی. پر از کلافگی...در تمام زندگیم بارها و بارها این حس رو تجربه کردم و سنگینی این درد رو روی تک تک سلول‌هام تحمل کردم. بارها خواستم ولی نشد. بارها و بارها دست به دامن خدا و دعا شدم و جواب نداد... اما یه روز فهمیدم دردهای بزرگ‌تری هم هست... مثل وقتی به چیزی که میخوای برسی و تازه بفهمی اونقدرا هم مهم نبوده... اونقدرا هم بهت حس خوب نمیده... از خودت بپرسی این بود خواسته‌ام؟ همش همین؟ پس چرا اونجوری که فکر میکردم نیست... و اون وقته که میفهمی درد رسیدن و خوشحال نشدن، رسیدن و آروم نشدن، هزار بار بدتر و سخت‌تر و وحشتناک‌تره...</description>
                <category>ف.دال</category>
                <author>ف.دال</author>
                <pubDate>Thu, 22 Feb 2018 00:29:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غرق در آسمان و زیر آوار ابرها</title>
                <link>https://virgool.io/@fdal/%D8%BA%D8%B1%D9%82-%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%D8%B3%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%88-%D8%B2%DB%8C%D8%B1-%D8%A2%D9%88%D8%A7%D8%B1-%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D9%87%D8%A7-bomqbeykdkrw</link>
                <description>روی مبل بزرگ قهوه‌ای رنگ چهارزانو زده بودم و پرتقال پوست میکندم، که خبر سقوط هواپیمای تهران-یاسوج از تلویزیون پخش شد. به این فکر می‌کردم که پوست‌های پرتقال رو کجا بذارم... زیر چشمی به مامان نگاه کردم که دستش رو گذاشته بود زیر چونه‌اش و آه میکشید و سرش رو تکون میداد... گفت: وای خدا به خانواده‌هاشون صبر بده و دوباره آه کشید و کانال رو عوض کرد. عوض کردن کانال، راهکار همیشگیش برای مقابله با اخبار دردناک بود. وقتی تصویر بچه‌های زخمی و مردم آواره‌ از جنگ در اون سر دنیا پخش می‌شد هم نگاهش رو از تلویزیون می‌گرفت و میگفت صداشو قطع کن. یا آه می‌کشید و کانال رو عوض میکرد. بابا شروع میکرد به بحث‌های مختلف انتقادی از جامعه‌ی انسانی، تحلیل وضعیت دنیا و یا افسوس برای آینده... من ولی همیشه این لحظات سوال می‌پرسیدم و دنبال نکته میگشتم... پرتقال می‌خوردم و از خودم می‌پرسیدم فرضا اگه کسی بعد سقوط زنده بمونه باید برای نجات خودش چیکار کنه؟ یا مثلا به افراد جامونده از پرواز و حسشون فکر میکردم... یادمه وقتی خبر زلزله‌ی کرمانشاه و گزارش وضعیت مردم، پخش می‌شد ما مشغول شام بودیم و من بین سبزی‌ها دنبال نعنا میگشتم. همه سر تکون میدادیم و میگفتیم چه بلای بزرگی... خدا کمکشون کنه... اما پروسه‌ی صرف شام و پیدا کردن نعنا متوقف نمی‌شد... من از بابا می‌پرسیدم که اگه وقتی زلزله میاد بدون چادر بدویم وسط کوچه اشکال داره؟ و بعد باید همینطور سرلخت وسط خیابون بمونیم؟ به هرحال وقتی خونه‌ها خراب شه کی تو اون شلوغی میتونه چادر یا روسری یا مانتو پیدا کنه؟روزهایی که بحث کشتی سانچی بود، دختر خاله کوچیکه عکس غرق شده‌هارو نشون میداد و میگفت ببین چه خوش تیپ بودن طفلیا! چقدر جوون! حتما مجرد هم بودن! بعد یکی میگفت چه داغی دارن خانواده‌هاشون الان و اون یکی میگفت معلوم نیست چقدر حقوق میگرفتن و... دو دقیقه بعد بحث عروسی دختر دایی بزرگه پیش می‌میومد و این سوال بزرگ که: حالا چی بپوشیم؟بعدِ همه‌ی این اتفاقات، فضای مجازی پر می‌شد از خبرها، پست‌ها و عکس‌های مختلف... از پیام‌های &quot;ایران عزیز تسلیت&quot;، از پروفایل‌های سیاه، از انتقادهای تند، پر می‌شد از گشتن دنبال پرتقال فروش و یافتن مقصر اصلی، گروه‌های فامیلی یا دوستانه پر می‌شد از اظهارنظرهای متفاوت، شخم زدن اتفاقات گذشته، قضاوت‌های مختلف و اختلاف نظرهای سیاسی-اجتماعی کسل کننده!و من همیشه اینجور مواقع به مردمی فکر میکنم که بی‌صدا میمیرن. مثل مامان بزرگ. مثل شوهر خاله بزرگه... به مردمی که بعد از مرگشون نیمی از مردم پروفایلشون رو سیاه نمیکنن. کسی پیام تسلیت برای ایران، توی صفحه‌ی شخصیش نمی‌ذاره و کسی دنبال مقصر نمی‌گرده و جز فامیل نزدیک کسی خبردار نمیشه و توی مراسم ختم همه برای دلداری میگن: مرگ حقه. بله مرگ حقه و یه روز میاد یقه‌ات رو هرکجای دنیا که باشی میگیره، چه وسط دریا، چه در ارتفاع چندهزار پایی آسمون، چه توی خونه و غرق خواب... مرگ به هرحال میاد و آدم‌هارو با خودش میبره ولی مرگ برای بعضی‌ها آروم و ساکته و برای بعضی‌ها پر سر و صدا و پر هیاهو... اما مگه آخر آخر آخرش مرگ همه‌ی آدم‌های دنیا دست خدا نیست؟ مگه هواپیما و کشتی و زلزله و آتیش گرفتن و ... بهونه و وسیله نیست؟من به آدم‌هایی فکر میکنم که اینجور مواقع کارشون فوروارد کردن پیام‌های تسلیت یا انتقاد آمیز، کپی کردن استوری‌های غمگین، و سیاه کردن پروفایله... به آدم‌هایی که فقط حس میکنن بهتر اینه که خودشون رو بی‌تفاوت نشون ندن و به دیگران بگن که ما هم ناراحتیم. درحالی که ته دلشون آب از آب تکون نمی‌خوره. درحالی که وقتی خبر این فجایع رو از تلویزیون میشنون اشک توی چشماشون جمع نمیشه. به مردمی که هر اتفاقی رو بهانه میکنن تا از اوضاع ایراد بگیرن و توی دنیای مجازیشون پیام‌های غمناک بفرستن ولی صبح روز بعد زندگی معمولیشون رو در دنیای واقعی ادامه بدن بی اینکه حس کنن اتفاقی افتاده...</description>
                <category>ف.دال</category>
                <author>ف.دال</author>
                <pubDate>Tue, 20 Feb 2018 21:51:18 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>