<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های فِ_اَلف</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@fe_alef</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-06 16:24:44</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/112456/avatar/SnZsmP.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>فِ_اَلف</title>
            <link>https://virgool.io/@fe_alef</link>
        </image>

                    <item>
                <title>قضای حاجت</title>
                <link>https://virgool.io/@fe_alef/%D9%82%D8%B6%D8%A7%DB%8C-%D8%AD%D8%A7%D8%AC%D8%AA-x1c6ughdycjf</link>
                <description>به اشتباه فاحشی که کردم فکر میکنم و همزمان که از سرم دود بلند میشه قلبم از شدت ناامیدی دوتا یکی تالاپ تلوپ میکنه یعنی زیادی اروم شده، یعنی نفس‌هام شمرده شمرده میان و میرن، یعنی نمیدونم باید به کی غر بزنم، یعنی دستم به هیچ جا بند نیست، یعنی خودم تنهایی باید تاوان پس بدم، یعنی تنهایی باید باهاش مواجه بشممیدونی، هیچی توی دنیا بدتر از این نیست که بدونی اشتباه کردی. هرجارو نگاه کنی چپ و راست میخوره زیر گوشت بد هم میخوره زیر گوشت اصلا یه جوری که قشنگ هوش از کله ات بپره.  جدی میگم. من همیشه جدی میگم. میدونی، من اصلا ادم شوخ طبعی نیستم. انقدر نیستم که اگه تلاش هم بکنم یه جوری تِرمال میشه که یارو برمیگرده صاف زل میزنه تو چشای بدرنگم و میگه: ریدی که..!  مثلا همین اخرین باری که رفتم جلوی اینه، طرف برگشت گفت از اینکه اینجوری اَنتر و مَنتر بقیه شدی، خودت عَن‌ت نمیگیره؟ راست می‌گفت داشت عَن‌م میگرفت. ولی آدم اگه نرینه چه جوری غذا بخوره. ادم باید برینه </description>
                <category>فِ_اَلف</category>
                <author>فِ_اَلف</author>
                <pubDate>Sun, 25 Jan 2026 00:07:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تُف</title>
                <link>https://virgool.io/@fe_alef/%D8%AA%D9%8F%D9%81-xn57ffx9o3yw</link>
                <description>من دیگر چیزی نمینویسم که معنا داشته باشد ، مینویسم که نوشته باشم. چی؟ هرچیزی .. متن‌های طولانی و بدون انسجام و دری وری و فُکاهی و زرد و بی‌بند و بار و سخیف و مبتذل..از همه بیشتر مبتذل نوشتن را دوست دارم جوری که خودم هم بعد از تمام شدنش برنگردم برای تصحیح و ویرایش و بازخوانی و اصلاح..نه که نخواهم، نتوانم. از تحملم خارج باشد کلماتی را ببینم که از بلند خواندنشان خجالت بکشم و فکر کنم چطور خودم را مضحکه‌ی خاص و عام کردم با این رسوایی هایی که پشت سرهم ردیف کرده‌امهزاران هزار نوشته‌ی بی محتوا هر روز نوشته میشود، مال من هم یکی از همان‌ها. چه کسی گفته همه‌ی این میلیارد میلیارد آدمی که روی این توپ گنده زندگی میکنن باید حرف حساب بزنند و پر نغز و سنگین و تکان دهنده و تاثیرگذار..من میخواهم آن یک نفرِ درون تُهی و سطحی و معمولی رو به افول باشم، همان که فقط کلمه پشت کلمه ردیف میکند و خودش هم نمیداند چرا ساکت نمیشوند و پشت سر هم خزعبلاتی تف میدهد و سر و صدای جهان را بیشتر و بیشتر میکندمیخواهم پَست باشم و بی مایه و احمق و خامکه اگر اندک درک و فهم و شعوری داشته باشم چیزی ندارد جززجر ورنج ودرد وسوز۲ بهمن ۱۴۰۴</description>
                <category>فِ_اَلف</category>
                <author>فِ_اَلف</author>
                <pubDate>Thu, 22 Jan 2026 20:46:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خزعبلات</title>
                <link>https://virgool.io/@fe_alef/%D8%AE%D8%B2%D8%B9%D8%A8%D9%84%D8%A7%D8%AA-xwxgydjikvah</link>
                <description>شما کجایی هستین؟کجاست که بعد یه ماه اموزش، اونم اینطور فشرده و با فاصله، شروع به کسب درامد میکنه؟ همه‌ی ما سرجمع اگه ۱۵ تا کار درست کرده باشیمکه اگه همه باهم یه مغازه هم بزنیم بازم پر نمیشهپر که نمیشه هیچی ،چه جوری باید حداقل ماهی ۱۵ اجاره بدیم؟اصلا از فاز فروش حضوری بیایم بیرون توی این شرایطی که نت نیست چه جوری فروش انلاین بزنیم؟جدا کجا زندگی میکنی؟چی میزنی؟از کجا اومدی؟ادم گاهی از خودش میپرسه شماها واقعا توی همون کشوری که من زندگی میکنم زندگی میکنین یا اینکه شماهارو از یه جای دیگه برداشتن آوردن اینجا؟!حداقل یه چیزی بگو بگنجه ، یه چیزی که ادم به عقل نداشته ات شک نکنه.         یه چیزی که چشماش درنیادبابا توی سر شماها رو با چی پر کردن؟ نه واقعا، با چی پر شده اون تاپاله‌ی روی سرت؟</description>
                <category>فِ_اَلف</category>
                <author>فِ_اَلف</author>
                <pubDate>Thu, 22 Jan 2026 20:07:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عنوان ندارد</title>
                <link>https://virgool.io/@fe_alef/%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-rz3d80gjwgor</link>
                <description>اگر بنا باشد ۳۰ سال دیگر عمر کنم، حالا نصف آن را گذرانده‌امو هیچ نقطه‌ی درخشانی نمیبینم. هر چیزی که با آن بتوانم خودم را راضی کنم که حالا خیلی هم به دریوزگی و مفلسی و بی‌هیچی نرسیده‌ام.اگر هیچوقت نتوانسته‌ام خودم را شرح و بسط دهم و از کمالات و افتخاراتِ هرچند ناچیزم بتی بسازم بزرگ و آن را در چشم این و آن کنم؛ همه‌اش برمیگردد به این سایه‌ی عظیم خود کم بینی‌ای که روی سرم سایه انداخته. نمیتوانم از این تاریکی‌ای که بیش از پیش هیچ بودنم را بزرگ و بزرگ تر میکند فرار کنم.و حالا در میانه‌ی این زندگی نامعلوم و پر از ابهامِ چگونگی و چرایی و فلان و فلان فکر میکنم در یک نقطه‌ی فرورفته ای به گِل نشسته‌ام و قرار نیست ازین گودال بیرون بیایم.خیلی پیش تر از این ها باید میفهمیدم که ادم چطور باید با ناکامی و نشدن کنار بیاید. باید یاد میگرفتم که همه‌ی آدم ها قرار نیست ادم مهمی بشوند و از قضا یکی از انهایی که قرار بود هیچی نشود، خود من بودم. باید یاد میگرفتم که چطور می‌شود معمولی باشی و بی هیچ دستاورد و در مواردی هم یک بازنده‌ی تمام و کمال</description>
                <category>فِ_اَلف</category>
                <author>فِ_اَلف</author>
                <pubDate>Wed, 17 Dec 2025 13:24:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سقوط</title>
                <link>https://virgool.io/@fe_alef/%D8%B3%D9%82%D9%88%D8%B7-gngahvsr5xh4</link>
                <description>&quot;سقوط&quot; رو تموم کردم.کامو برای من یک نویسنده خاصه. خیلی جاها نمیفهممش اما همچنان دوستش دارم.این ها فقط احساسات من هنگامِ &quot;سقوط&quot; است.اوایل کتاب رو بیشتر دوست داشتم، جایی که داشت از خودشیفتگی های بی حد و اندازه اش حرف میزد.. این قسمت رو بهتر درک میکردم تا وقتی که زد به سرش و شروع کرد به کثافت زدن به شخصیتش.آخرش هم احساس آدمی رو داشتم که تمام مدت فریبش دادن و اتفاقا اون آدم خودشیفته ای که فکر میکردی جرقه تحولش خورده شده و حالا راه و روشش رو تغییر داده،از قضا اصلا هم عوض نشده.فقط یاد گرفته جور دیگه ای از بالا به تو نگاه کنه .درنهایت با خوندن نقد ها و نظرات آدم های دیگه به دید کلی تری از کتاب رسیدمو خیلی احساس حماقت کردم که نتونستم جوری که بقیه انقدر راحت متوجه همه چیز شدن، من هم حتی شده اندکی متوجه بشم.به هرحال توی زندگیم درست فهمیده بودم ،که برای تلنگر خوردن نیازی به اتفاق فوق‌العاده بزرگی نیستگاهی نقطه عطف زندگیت شنیدن صدای خنده ای میشه که داره تو و همه ارزش هات رو مسخره میکنه که از قضا یه توهم بیشتر نیست&quot;سقوط&quot; رو دوست داشتم و تمام مدت خوندنش دلم میخواست ببینم تهش چی میشه و خب تهش هیچ چیز خاصی نمیشه‌مثل همه‌ی چیزهایی که توی زندگی براش زور میزنی و بدست میاری و درنهایت میبینی ، خب، هیچ تهِ خاصی هم نداشت و بعد باز ناامیدانه دوباره میگردی دنبال یه چیز جدیدی ؛تا این بار به یه تهِ متفاوت برسی ،چیزی که حداقل کمی ارضا کننده باشه.بدست آوردن به ناامیدی ختم میشه و بدست نیاوردن به حسرت.درد کدوم بیشتره؟من ناامیدی رو ترجیح میدم.ناامیدی ققط یدونه احساسِ و دیگه دنباله‌ای نداره..اما حسرت..مدام با احساسات متفاوت در حال پُرشدنی و هیچوقت تموم نمیشه.نااميدي آخرشه ،آخر هرچیزی،ناامیدی؛ نقطه است.</description>
                <category>فِ_اَلف</category>
                <author>فِ_اَلف</author>
                <pubDate>Thu, 29 Aug 2024 23:51:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاموشی</title>
                <link>https://virgool.io/@fe_alef/%D8%AE%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4%DB%8C-np1isduiuljq</link>
                <description>دروغه اگر بگم هنوز هم چیزی توی قفسه سینه ام میجوشه.دیگه مثل قبل تر ها نیست؛خاموشم.یک خاموشی سنگین اما.انگار برای نوشتن پیر شدمقبل تر احساسات تازه تری داشتمتازه تر ، شدید تر و برّنده تر..هر احساسی برام تازگی داشت و با شدت زیادی از  سلول های تنم میگذشت و خراش های تیزتر و عمیق تری روی روانم برجا میگذاشت.پرسید هنوزم هم خلاقی؟گفتم نه، دیگه ترومای سنگینی از سر نگذروندم که خلاقیتم فوران کنه..!راست گفتم. دیگه زخم ها خون ریزی ندارند؛ فقط سنگین ام میکنند.همه چیز کهنه اسمثل یک بریدگی عمیق روی آرنج دستت که توی 8 سالگی وقتی از روی دوچرخه افتادی زمین با 5 تا بخیه بسته شده.دیگه بابتش درد نمیکشی فقط گاهی که به خارش میوفته دستت رو میچرخونی و به رد بخیه ها نگاه میکنی و نمیفهمی چرا میخاره.احساساتی که دارم هم مثل زخم روی آرنج م شده.روی زخم هام گوشت اضافه آورده و یه برآمدگی جزئی که با لمس فهمیده میشه.کهنه اس..دیگه موقع زخم خوردن، احساس سوزش توی قفسه سینه ام نمیپیچه که بخوام در مورد چگونگی نحوه پخش این سوزش توی تنم حرف بزنم.فقط این گوشت های اضافه ی روی زخم ها سنگینم کرده ،همین.یه گلوله فلزی سنگین شدمکه گاهی خودم رو به سمت ادم ها پرتاب میکنمالبته نه به قصد صدمه زدن، به قصد ترسیدن و فراری دادنشان..</description>
                <category>فِ_اَلف</category>
                <author>فِ_اَلف</author>
                <pubDate>Sun, 18 Aug 2024 11:21:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اتوبوس</title>
                <link>https://virgool.io/@fe_alef/%D8%A7%D8%AA%D9%88%D8%A8%D9%88%D8%B3-dscjea8nx7ad</link>
                <description>. سرم درد میکرد و دلم بهم پیچ میخوردحالت تهوعم با هر #ترمز بیشتر میشد&quot;پلاستیک دارم؟&quot;کیفم را زیر و رو کردمفقط #پلاستیک ساندویچ املتم بود که برای ناهار، صبح که زدم بیرون، برداشتمنخوردمشگفت غذای بیرون بگیریمدلم نمیخواستگفتم باشدآب دهنم را به سختی قورت میدهم&quot;امروز چندم #ماه میشه؟ &quot;عق میزنمپنیرایی که توی ساندویچ زده بود تا وسط های #حلقم بالا می‌آیددست میبرم و چند تارمویی که بیرون ریخته را برمیگردانم زیر #مقنعهریشه ی موهایم خیس است&quot;چهاردهم بود یا سیزدهم؟ &quot;خانمی که روبه رویم نشسته با چشم‌های #گشاد شده برمیگردد و نگاهم میکندتوی چشم‌هاش نگاه میکنم و دوباره عق میزنمبلند می‌شود و صندلی اش را عوض میکنددلم میخواهد وسط اتوبوس تف بیندازمشاید ادم ها فرار کنندآب دهنم را جمع میکنممیخواهم تف بیندازم که یادم می‌آید ماسک زده امآب دهنم روی چانه ام، شُره میکند بوی آب دهان میپیچد زیر دماغمیکی داد میزند&quot;اخه گوه خور اگه مریضی واس چی سوار اتوبوس میشی؟&quot;داشتند یکی یکی فحشم میدادند&quot;گوه بگیرنش، سه هفته #عقب افتاده، اح&quot;بلند می‌شومآن که گفته بود گوه خور ردیف دومِ سمت مردانه نشسته. میروم جلو..آرام میپرسم شما گفتی گوه خور؟ تیز نگاهم میکند&quot; آرّه، که چی؟&quot;یکی میخوابانم زیر گوشش..! از اتوبوس پیاده میشومشماره اش را میگیرم.</description>
                <category>فِ_اَلف</category>
                <author>فِ_اَلف</author>
                <pubDate>Mon, 14 Dec 2020 21:43:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مورچه</title>
                <link>https://virgool.io/@fe_alef/%D9%85%D9%88%D8%B1%DA%86%D9%87-dgt1gtasvcvm</link>
                <description>. #روز_شصتم داد زد به خدا چشام نمیبینهبعد همونجا نشست روی زمین،#چهارزانو، چشماشو با دستاش پوشوند و زد زیر گریه. باد زد پنجره محکم خورد بهم و شیشه اش شکست. اقاجون از روی بوم داد زد تصویر اون سگ مصب اووومد یا نه.. سیا از توی کوچه مشت میکوبید به در#عربده میزد بگو اون توله سگ بیاد بیرون. حنا هم گوشه اتاق کز کرده بود، اشک می‌ریخت میگفت من دیگه برنمیگردم تو اون #سگ دونی. خانوم جون جواب داد ارره اومد؛ بیا پایین مرد، #میچای! بعدم نچ نچ کنون گفت بلند شو ذلیل مرده، در خونه رو کند از جاشبا لباس سفید فرستادمت، با لباس #سفید هم پَسِت میگیرمبعدم با جاروی پر تخمِ توی دستش یکی کوبید توی سر اِبی گفت پاشو پاشو، تو ننه مُرده چشات از منم سالم تره! مورچه ها با تخمای جارو ریختن روی فرش.  داشتم میدوییدم برم لبه پله واستم که پایین اومدن اقاجونو تماشا کنم، پام گرفت لبه‌ی فرش خوردم زمیناخمام رفت توی همسرمو آوردم بالا چشمم افتاد به اِبیازبین انگشتای بهم چفت شده اش داشت خون میچیکیدهول کردمسرمو برگردوندم سمت خانوم جون که داد بزنم خووندیدم حنا همه ی گردنش #کبود شدهاومدم دوباره داد بزنم گردنشکه یه دفعه اقا جون مثه یه توپتالاپ تالاپ از پله ها #قِل خورد افتاد جلوی چشامتو چشام زل زده بود و خِس خِس میکردگردنش لق شده بودقرمزی زبونش از گوشه لبای سیاهِ تریاک کشیده اش دیده میشدیه #مورچه از روی فرش، از اون گوشه رفت توی دهنش. صدای جیغِ حنا پیچید توی خونهچشم از اقاجون کندمدیدم سیا گردن کبودِ حنا رو گرفتهداره به زور لباس از تنش میکَنهخانوم جون واستاده بودچادرشو به نیش کشیده بود وچشماش #برق میزداولاً: شده دستت پر #خون شه نگاش کنی، کِیف کنی؟دوماً: میگفت #آسايشگاه سیلِ خون راه اُفتاده؛ از وقتی رفتی.. چهارماً: مامان میگفت #سه نحسی میاره!</description>
                <category>فِ_اَلف</category>
                <author>فِ_اَلف</author>
                <pubDate>Thu, 10 Dec 2020 23:06:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گنجشک</title>
                <link>https://virgool.io/@fe_alef/%DA%AF%D9%86%D8%AC%D8%B4%DA%A9-oabzgkedyprk</link>
                <description>. اوایل خوشم نمی آمد ریختش را ببینم‌. البته با ریخت پدرش هم مشکل داشتم‌. اما وقتی مامان گفت اگر ریختشان را تحمل نکنم باید برگردم پیش بابا و آن زن عفریته اش، کوتاه آمدم.___ما توی خانواده‌مان تا به حال تری زومی نداشته ایم. کور و کچل و عیب مادرزادی هم همینطورهمگی سالمیم، در واقع سلامت ظاهری‌مان را خوب نگه داشته ایم و خوب میپوشیم تا چیزی معلوم نباشد چون تا دلت بخواهد از درون آشفته و مریضیمنمیخواهم زیاد وارد جزئیات شوم _شاید بعدا شدم_ اما آمار خودکشی‌های موفق‌مان بالاست ناموفق ها که به مراتب بالاترمثلا من خودم جزو ناموفق ها هستم و برادرم در لیست موفق هاست___چند وقت پیش عماد میگفت توی موهایش گنجشک زندگی میکند و آن قدر آن بالا خرابکاری کرده است که باید برود و سرش را از ته بتراشدوقتی به اصرارش موهایش را نگاه کردم دیدم قوطی چسب چوب را روی سر نکبت اش خالی کرده استعماد بچه ی آن یکی پدرم است. از پدر جدا و البته از مادر هم جدا..  چهل و هفت کروموزومی استو نمیدانم با گفتن این جمله چقدر قضاوت میشوم اما درونم نسبت به او پر از انزجار است.</description>
                <category>فِ_اَلف</category>
                <author>فِ_اَلف</author>
                <pubDate>Fri, 09 Oct 2020 22:30:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بندانگشتی</title>
                <link>https://virgool.io/@fe_alef/%D8%A8%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86%DA%AF%D8%B4%D8%AA%DB%8C-te51p9uilcmt</link>
                <description>دستگیره در را فشار دادچیزی با صدای جیرینگ محکم افتاد روی پاهایشپایین را نگاه کرد و دسته کلید پنج تایی را دید، همان کلیدهایی که یک ماه است گم شده!توی این یک ماه همه جای خانه را زیر و رو کرده بود اما پیدا نکرده بودشزیر فرش، توی شومینه، یا توی بالشت خانوم جان ، همان بالشت رنگ و رو رفته اش که همه چیز را تویش قایم میکردحتی رفته بود توی دستشویی و توی افتابه‌ی مسی را هم گشته بوداخر چند وقت پیش دندان‌های مصنوعی خانوم جان را از همانجا پیدا کرده بودخانم جان حواس درست حسابی که نداشت هر ظرف آبی که میدید خیال میکرد میتواند دهانش را باز کند، دندان ها را بکشد بیرون و زارت بیندازد تویش. آن دفعه هم وقتی توی مستراح داشته کارش را میکرده، چشمش افتاده به افتابه و با خودش فکر کرده دیگر حوصله ندارد دندان هایش را توی دهانش نگه دارد و این افتابه چقدر پرآب است به به و زارت انداخته آن تو. به هرحال مساله گم شدن دسته کلید نبود. مساله این بود که بعد از گم شدن دسته کلید خیلی چیزهای دیگر هم همراهش گم شده بود. مثلا یک لنگه دمپایی انگشتیِ خال خالی که همیشه حامد برش میداشت و میرفت سرکوچه با دوستاش کارت بازی. لنگه دیگر همان دمپایی را پارسال عید که رفته بودند شمال توی دریا گم کرده بود. یا آن سبد پلاستیکی سبز رنگی که مامانش همیشه باهاش برنج ابکش میکرد. همان سبد که یک بار وقتی توی حیاط، شمسی و نگین ظرف های شسته شده را گذاشته بودند تویش و موقعی که بلندش کرده بودند تا ببرند توی اشپزخانه به اندازه ی یک خیار زیرش دهن باز کرده بوداز همه مهم تر جامدادیِ خودش بود. همان جامدادی ای که با مدادهای بند انگشتی اش پرش کرده بود. کلی طول کشیده بود تا این کلکسیون را جمع آوری کند.مدادهایی که تا جایی که میتوانستند چیز نوشته بودند و تراش شده بودند، به قدری که دیگر بین انگشت شست و سبابه جا نمیگرفتند. همه ی مدادهایش را میشناخت.مثلا میدانست از بین آن همه مدادِ اندازه ی بند انگشت_ که به زحمت طرح روی مداد تشخیص داده میشد _ اولین مداد گلی ای که باهاش خط فاصله کشیده بود، کدام استتا به حال یازده بار آن ها را از دست مامانش، که هرسال عید موقع خانه تکانی میخواست بریزد بیرون نجات داده بود.شمرده بود.یازده تا عید.. یازده تا خانه تکانی.. عمری بود برای خودش! مامانش داد زد: «کی بود در زد گلی، چیکار داره..؟» تازه یادش افتاددر را کامل باز کرد و دوید وسط کوچه. همه ی کوچه را با چشم‌هاش دور زدهیچ کس نبود</description>
                <category>فِ_اَلف</category>
                <author>فِ_اَلف</author>
                <pubDate>Fri, 04 Sep 2020 12:26:47 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>احتیاج</title>
                <link>https://virgool.io/@fe_alef/%D8%A7%D8%AD%D8%AA%DB%8C%D8%A7%D8%AC-gs89u6wntjof</link>
                <description>«به همه آن هایی که شبیه تو هستند، محتاجم»سه ماه پیش وقتی با برادرش خوابیدم، این را گفتم. تمام راه ها را امتحان کرده بودم و به نظرم آمده بود شاید این تنها راهی باشد که کمی مرا ببیند.آرام بود و ساکتتوی آن ده سال زندگیِ کسالت باری که باهم داشتیم هیچوقت هیچکدام از دعواهایمان بیشتر از بیست دقیقه طول نکشیده بود.که از آن بیست دقیقه هم، هجده دقیقه اش را من داد و بیداد کرده بودم و آن دو دقیقه باقی مانده او همه‌ی‌ تقصیر ها را گردن گرفته بود. جوری که انگار اصلا برایش مهم نباشد. نه من و نه هرچیزی که به من ربط داشته باشد. توی مهمانی ها، اگر با همه ی مردها بلندبلند هم میخندیدم حتی سرش را برنمیگرداند تا حداقل بخواهد بفهمد دلیلِ کوفتیِ این خنده های مصنوعیِ بلند چیستحتی یک بار از قصد خودم را انداخته بودم توی بغل یکی از مردهای توی مهمانی و لب هایش را بوسیده بودم. مردک بیچاره تا گوش هایش سرخ شده بود و سعی کرده بود تا مرا از خودش جدا کندخوشتیپ و خوش قیافه بود فکر کرده بودم این بار دیگر یک کاری خواهد کردمثلا کمی ابروهایش در هم برودیا با یک تک سرفه بخواهد مرا متوجه خودش کندیا حتی برای چند ثانیه هم که شده به چشمانم زل بزند. توی ماشین، موقع برگشت فقط گفته بود شاید بهتر باشد کمتر الکل بخورم.همیناصلا با برادرش خوابیدم تا سرم داد بزندآن قدر کتکم بزند تا خون بالا بیاورمتمام زندگی ام را به هم بریزد و اخر سر بپرسد چرااصلا من دنبال شنیدنِ همین &quot;چرا&quot; بودمآن وقت بهش میگفتم چون به او محتاجمتنها به او نه آن برادر وحشیِ لعنتی اش که هیچ شباهتی هم به او نداشتمحتاجم به توجهشبه نگاه هایشبه اینکه حس کنم دوستم داردرویم غیرت داردو اینکه برایش مهم هستم.اما او چه کار کرده بود..! برای خودش یک لیوان چای ریخته بود روی کاناپه لم داده بودتلویزیون را روشن کرده بودنفس عمیقی کشیده بود وگفته بود «بالاخره تمام شد»</description>
                <category>فِ_اَلف</category>
                <author>فِ_اَلف</author>
                <pubDate>Thu, 13 Aug 2020 23:25:26 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جنازه های کفن‌پیچ</title>
                <link>https://virgool.io/@fe_alef/%D8%AC%D9%86%D8%A7%D8%B2%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%81%D9%86%D9%BE%DB%8C%DA%86-apunuwglw13v</link>
                <description>ما غرق بودیم در دعاهای خاله‌خان‌باجی های سر گذردلمان خوش بود که حالا که روگرفتیم، آن دنیامان حل است و حوری‌ها قرار است از سروکولمان بروند بالا و مِی بزنیم و نگران سرخ شدن در هیچ آتشی نباشیمما پیچ وتاب موهامان را زیر پارچه های تیره‌وتار قایم میکردیم تا شاید روزی برای یک نفر تابش را باز کنیم و کمی از خودش بفهمد و دلش بُرده شودما آمده بودیم تا دل ببریمکسی نگفته بود میشود دلمان هم بُرده شودکسی نگفته بود میشود موهامان را به دست باد بسپاریم و دل خودمان را از جا بکنیممیتوانیم با آواز برقصیم و بچرخیم و دلمان مثل یک پر سبک شودما را غرق کرده بودند در پوشیدن ساق‌های کُرک‌دارمان زیر دامن های هزار تکه تا مبادا کسی چشمش به آن تراشه های سفید بیفتد و خودش را خیس کندما برای تار موی رهاشده از زیر روسری‌هامان، صورتمان سرخ شد و فکرکردیم &quot;باید&quot; سرخ میشدیمباید سرخ میشدیم تا یادمان نرود نگذاریم تار مویی بازی‌اش بگیرد و کسی خودش را...  اصلا مارا گذاشته بودند مسئول تمام لکه‌های روی شلوارهاشلوارهای کِش‌دارشلوارهای زیپ‌دارشلوارهای دکمه‌ایتا مبادا دکمه ای باز بماندیا مبادا به زیپ شلواری فشار بیاید  آه از این شهر که حتی جنازه های عُریانمان هم عده‌ای را لوچ میکرد؛ اما کبودی‌هامان راه گلوی کسی را نمی‌بست..</description>
                <category>فِ_اَلف</category>
                <author>فِ_اَلف</author>
                <pubDate>Mon, 27 Jul 2020 23:22:14 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پس لرزه</title>
                <link>https://virgool.io/@fe_alef/%D9%BE%D8%B3-%D9%84%D8%B1%D8%B2%D9%87-nmykgemqqtbm</link>
                <description>«صداشو میشنومداره هق هق میکنهبه خدا همینجاست» از یک ساعت پیش چسبیده ام به امدادگر هلال احمر و التماسش میکنم تا این قسمت را بگردد  «خانوم توروخدا عقب واستاآوار تازه ریختهسستهبه خدا پیداش می‌کنم  فقط عقب واستا» چند امدادگر شروع کردند به گشتن.   «اقا صداش از اون زیر میاداقا به خدا قسم بچه ام همونجاس» هرشب کنار خودم میخوابیداما دیشب گفت دیگر بزرگ شده و میخواهد توی اتاق خودش بخوابد. کاش نمیگذاشتم برود  «حامد مراقب باش  این تیرآهنه فقط نصفش به این دیوار زرده تکیه دادهاگه از زیرش در برهتمومهدیوار که بریزه همه ی آواری که پشتش جمع شده اونام میریزهبیا اینطرف واستا» امدادگر به چشم هایم خیره شد و از جایش تکان نخورد ناگهان سرش را انداخت پایین و خم شد  «صداشو میشنوم» پاهایم سست شدشروع کرد به جابه جا کردن آوار   اجرها، تابلوی ان یکادی که از وسط نصف شده بود، سر جداشده ی عروسکی که تازه برایش خریده بودم آن قدر همه چیز را کنار زد تا انگشت های کوچک لاک خورده ی  پایش پیدا شدنفسم بالا نمی‌آمد بلوکه ها و اجرها و خاک را از روی تن دختر کوچکم  کنار میزد دیدم که دست انداخت زیرش و ارام کشیدش بالاو  گرفت توی بغلش  سرش را گذاشت روی قفسه سینه اش و لبخند زدزنده بوددستم را گرفتم جلوی دهنم تا صدای فریادم بلند نشودداشت می آمد به سمتم که زمین زیر پایمان دوباره لغزید  «یا ابلفضل..  پس لرزه اس، پس لرزه اسپناه بگیرین» نشستم روی زمین.   دیدم که  تیرآهن از لبه ی دیوار کنار رفت دیوار لرزید و فرو ریخت و سونامیِ آوار خراب شد روی تن امدادگری که دخترتازه  نجات یافته ام توی بغلش بود</description>
                <category>فِ_اَلف</category>
                <author>فِ_اَلف</author>
                <pubDate>Fri, 10 Jul 2020 22:13:59 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگیِ فرضی</title>
                <link>https://virgool.io/@fe_alef/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%90-%D9%81%D8%B1%D8%B6%DB%8C-gttovf879dxk</link>
                <description>«اینجا کجاست؟»   «خونه ی ما. یعنی خونه ی من و اون، کفشاتو دربیار..»   «مگه خونه داشتین؟نگار تو چیکااار کردی؟»   «با کفش نیا میگم، فرش کثیف میشه»   «چی زل زدی به فرش، منو نگاه کن تو چیکار کردی؟»   «این فرشُ باهم رفتیم از سمساری خریدیمقرار بود چیزایی که لازم داریم اولش دست دوم بخریم»   «باهم خونه گرفتییین؟من نمیفهمم.. »   «میگفت بعد یه مدت همه چیزو نو میخریمخیلی چیزا رو هم نو کردیم اما این فرشُ نگه داشتم حس خوبی بهم میدهیه ماه اول همین خونه بود و همین یه #فرش»   «خدای من! نمیتونم باور کنم»   «باهم قرار گذاشتیم پول رهن هرچی شد نصف کنیمالبته اون قبول نمیکردولی راضیش کردممنم میخواستم توی این زندگی #سهم داشته باشم»   «لعنتی.. چندوقته؟.. »   «بیست و چهارم این ماه میشه سه سال. باورت میشه توی این سه سال حتی یه بارم دعوا نکردیم؟»   «تو سه سال باهاش #پنهونی زندگی کردی اونوقت من الان باید بفهمم؟»   «تو نبودی چه جوری باید بهت میگفتم.. سه ماه پیش گفت میره ماوریتقراربود یه هفته بعدش برگردهرئیس شرکتشون میگه اصلا ماموریتی در کار نبودهمیگه سه ماه پیش استعفا داده و رفتههمه جارو گشتمنیست»   «ببین هرچی بوده دیگه مهم نیستاصلا مهم نیستمن خودم همه چیو درستش میکنمخب؟فقط نباید بزاریم بابا بفهمه»   «حامد من #حامله ام»</description>
                <category>فِ_اَلف</category>
                <author>فِ_اَلف</author>
                <pubDate>Fri, 26 Jun 2020 16:56:20 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گلدسته‌ی آبی</title>
                <link>https://virgool.io/@fe_alef/%DA%AF%D9%84%D8%AF%D8%B3%D8%AA%D9%87%DB%8C-%D8%A2%D8%A8%DB%8C-hejmdgoufzpp</link>
                <description>تابستان یا زمستان؛ فرق نداشت.مستوره توی خانه دامن میپوشید با شلوار، یک جوراب پشمی هم تا روی شلوارش بالا میکشیداما فقط یک پارچه ی نازک به دور سینه هایش می‌بست عمه گفته بود حق نداریم چیزی بهش بگوییمگفته بود به چیزی که میبینیم عادت میکنیماما نمیشدنمیشد فقط نگاه کنیم و به دلمان حالی کنیم نمیشود به آن لعنتی دست بزنیموقتی باهاش حرف میزدیم باید به فاصله ی بین سینه های سفید و تپلش نگاه میکردیماگر خطِ نگاهمان به دامنش یا جوراب‌های پشمی‌اش یا حتی  چشم‌هایش می‌اُفتاد، جیغ میزدآنقدر که به سرفه می‌اُفتاد و خون بالا می‌آورد و تا دو روز صدایش در نمی‌آمداصلا علت صدای بم و دورگه اش همین جیغ های ممتدش بودحسام قسم میخورد بین سینه هایش دوتا گلدسته‌ی آبی دیده، از همان ها که مسجدِ کوچه پشتیِ مدرسه اش دارد همان مسجدی که اولین بار  هما را با چادر گلدار آنجا دیده بود. اما مرضیه میخندید و دهان کج میکرد که اراجیف استفتانه میگفت دلش میخواهد حداقل یک‌بار دست بزند به آن هامیخواست بداند لمس سینه های یک نفر دیگر چه فرقی با لمس سینه های خودش دارداز وقتی دیده بود دوتا از همکلاس هایش زنگ های تفریح اخر کلاس دست میبرند زیر مانتوهای تیره‌شان و با چشم های نیمه باز به هم خیره می‌شوند، میخواست امتحان کند  یک جورهایی برایش حکم مرگ و زندگی داشتحتی یک‌بار توی خواب رفته بود که به جنس دست بزنداما عمه مچش را گرفته بود من اما در آن فاصله خودم را میدیدممیدیدم که دارم خونش را میمکم و با دندان‌هایم گوشت های تنش را تکه تکه میکنم و رد دندان هایم را روی تنش جا می‌گذارم شاید به خاطر همین بود که آن روز وقتی به جای سینه هایش توی چشم هایش زل زدم، جیغ نزدنزدیکم آمد و سعی کرد زبانش را به دندان‌هایم بکشدمامان که دید؛ محکم کوبید توی صورتش و یک دسته از موهایش را کَندبچه‌ها را برد توی حماممستوره را توی انباری زندانی کردتمام پرده های خانه را کشید و من را برد روی پشت باملباس‌هایم را توی تنم پاره کرد و گذاشت تن لختم را بهش بچسبانمحس کردم چشم‌هایم دارند روی هم می‌روند شب که شد؛ جنازه‌ی مامان را مورچه ها خورده بودند، من اما مَرد شده بودم.</description>
                <category>فِ_اَلف</category>
                <author>فِ_اَلف</author>
                <pubDate>Mon, 25 May 2020 07:16:35 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خواب‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/@fe_alef/%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8%D9%87%D8%A7-yyumqfpezhqi</link>
                <description>  از دور نگاهم میکند. لبخند میزند. با دست اشاره میکند تا نزدیکش شوم. با خودم فکر میکنم مُرده بود یا فقط فکر میکنم مُرده، نمیتوانم به خاطر بیاورم. از جایم تکان نمیخورم.  میترسم. همه چیز سیاه میشود.میبینمش، این بار نزدیکتر. هراسان میان لحاف ها و تشک های روی هم چیده شده را می‌گردد. حرف نمیزندانگار چیزی گم کرده باشد و حالا باید حتما پیدایش کند که اگر پیدا نشود همه چیز خراب می‌شوددستش را بیشتر از قبل بین تشک ها فرومی‌برد.دیگر نمیخندد. میدانم که تازه مُرده.یعنی حواسم هست که، چیزی که میبینم نباید واقعی باشد. در را باز میکنم تا از پله ها بیایم پایین و بروم توی حیاط. روی اولین پله که می‌ایستم نگاهم به سمت راست کشیده میشود، روی طاقچه‌ی جلوی پنجره، میبینمش.جنازه اش را گذاشته اند آن بالا. قلبم محکم میکوبدچشم ازش برنمیدارنممیخواهم داد بزنم اما نمیشودیک جوریست که انگار حتما باید آنجا باشد تا همه او را ببینند و او هم همه را ببیند. نمیفهمم که واقعا دارد میخندد یا چون دهانش کمی باز مانده شکلِ خندیدن را توی صورتش نشانده. حیاط شلوغ است. هیچ کس به او توجهی ندارد. انگار هیچ جنازه‌ی نشسته‌ی خشک شده ای که توی صورتِ در حال تجزیه اش نیشخندی پنهان شده، آن بالا نیست! تُف بهشان.. چوبِ توی دستش محکم روی کمرم فرود می‌آید آهم بلند میشوداز زورِ درد چشم‌هایم را باز میکنمبه سختی نفس میکشمچشمم به پایه های صندلی می‌اُفتدو ملافه ای که بین پاهایم مچاله کرده امدوباره وسط پذیرایی خوابیده ام باید قبل ازاین که مامان بیدارشود برگردم توی اتاقم. سعی میکنم خودم را تکان دهمخشک شده ام. به صورتم دست میکشم. دستم خیس میشود.</description>
                <category>فِ_اَلف</category>
                <author>فِ_اَلف</author>
                <pubDate>Tue, 12 May 2020 00:59:56 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>