<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های farzane ebrahimzade</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@febrahimzade</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 06:50:37</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/95016/avatar/avatar.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>farzane ebrahimzade</title>
            <link>https://virgool.io/@febrahimzade</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بهرام بيضايي: اشتباهات خود را گسترش می‌دهیم</title>
                <link>https://virgool.io/@febrahimzade/%D8%A8%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%85-%D8%A8%D9%8A%D8%B6%D8%A7%D9%8A%D9%8A-%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D9%87%D8%A7%D8%AA-%D8%AE%D9%88%D8%AF-%D8%B1%D8%A7-%DA%AF%D8%B3%D8%AA%D8%B1%D8%B4-%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D9%87%DB%8C%D9%85-p1dftovgldnj</link>
                <description>✍︎فرزانه ابراهيم زاده : تیرماه ۱۳۸۴ در روزهایی که به حکم تقدیر روزگارمان در معرض نغییر قرار گرفت و در سپهر سیاست ایران کسانی آمدند که وضعیت ایران را دیگرگونه و به آستانه سقوط بردند بهرام بیضایی بزرگ نمایش مجلس شبیه در ذکر مصائب استاد نوید ماکان و همسرش رخشید فرشید را روی صحنه برد که از بخت‌یاری این مجال به من داده شد که با ایشان مصاحبه کنم. آن جایی که مصاحبه منتشر شد دیگر نیست اما این یکی از معدود مصاحبه‌های آقای بیضایی در مجال کوتاه اجرای آن نمایش بود که به حکم سیاست تازه از صحنه به زیر آمد. جوان بودم و تازه‌کار و نشستن در برابر مردی که سحر شده کلماتش بودن سخت و حاصل شد این. :صحنه‌اي تيره با سازه‌هاي بزرگ سياه‌رنگ فلزي و موسيقي تاثير گذاري كه دل را در لحظه نخست با موضوعي ترس‌آور روبه رو مي كندو گروه ‌همسراياني با لباس‌ها تيره جين  كه در ميان صحنه با هم مي‌خوانند:«  اين نغمه‌اي است ناهنگام از مرگ و زندگي و زندگي و مرگ» اين صحنه آغازين « مجلس شبيه در ذكر مصائب استاد نويد ماكان و همسرش مهندس رخشيد فرزين» نمايش نامه‌اي نوشته و كارگرداني بهرام بيضايي نويسنده و كارگردان صاحب‌نام ايراني است كه پس از مدت‌ها انتظار اين روزها، در قاب صحنه سالن اصلي مجموعه تئاتر شهر را در تسخير خود گرفته. داستان نمايش حكايت زن و شوهري امروزي است كه در كابوس‌‌هاي  مشترك خواب مرداني پالتوپوش را مي‌بينند. براي آن‌هايي كه سال‌هاست، آثار بيضايي را دنبال مي‌كنند اين اثر بيضايي متفاوت‌تر از ساير كارهاي او نيست. بيضايي در جلسه نقد و بررسي اين كار با مخاطبانش تاكيد كرد:« اين نمايش مانند همه آثارم داستاني است درباره ميل جمعي به فراموشي.»داستاني از تكرار اشتباهات گذشته از طرف نخبگان و جامعه ايراني و چنانچه از نام داستان برمي‌آيد تعزيه اي مدرن كه به قول استاد اگر به حال خود رها مي‌شد به اين جا مي‌رسيد. او معتقد است كه نمايش به اين شيوه اجرا شده چون قرار بوده در سالن اصلي تئاتر شهر به صحنه بيايد، اگر در تكيه نياوران به صحنه مي‌رفت به طور قطع شكل ديگري داشت. بيضايي در اين اثر پروايي از شعار دادن ندارد. او معتقد است كسي كه زير فشار فرياد مي زند شعار نمي‌دهد. به بهانه به روي صحنه رفتن «مجلس شبيه در ذكر مصائب استاد نويد ماكان و همسرش رخشيد فرزين» بهرام بيضايي گفت‌گويي با ميراث خبر انجام داده است كه مي‌خوانيد:🔵 مجلس «شبيه در ذكر مصائب استاد نويد ماكان و همسرش رخشيد فرزين» در نگاه اول به نسبت ساير كارهاي ديگر شما كاري متفاوت به نظر مي‌رسد. اما در حقيقت اين نمايش اثري است در ادامه كارهاي شما با مضاميني كه در ساير آثار شما است و  پر از  نشانه‌هايي كه در ساير آثار شما تكرار مي‌شود. انگار يكي از حلقه‌هاي زنجيري است كه مجموعه نوشته‌هاي شما را كامل مي‌كند؟🔶اين چيزي است كه تماشاگران و خوانندگان آثار من مي‌گويند نه خود من . من مفسر كارهاي خودم نيستم فقط مي‌نويسم وترجيح مي‌دهم راجع به كارهايم نظريه پردازي نكنم. 🔵 اما مثلا تحت فشار بودن و سرخوردگي  روشنفكري  و ديگر انديشان كه در اين اثر به روشني  از آن سخن مي‌گوييد، در ساير آثار شما به چشم مي‌خورد. از نخستين نمايشنامه‌ها يا فيلم نامه‌ها  تا همين آخرينشان، در اثري مثل سياوش‌خواني يا طومار شيخ شرزين و يا ندبه كه به نظر من يكي از بي‌نظيرترين نمايش‌نامه‌هايي است كه به زبان فارسي نوشته شده و حتي آخرين كتاب منتشر شده شما «اتفاق خودش نمي‌افتد».🔶 اين موضوع از موضوعاتي  است كه  در تاريخ ما جريان دارد و تا اين تداوم وجود دارد در آثار من هم تكرار مي‌شود. اين نكته مختص  من هم نيست در نوشته‌هاي بسياري از نويسندگان ما وجود دارد، فكر مي‌كنم تا زماني كه اين شدت و حدت هست، اين مسئله منعكس مي‌شود و پايان نمي‌گيرد. 🔵 برخي از صحنه‌هاي اين كار بي اختيار ذهن را به سمت ساير كارهاي شما مي‌برد. صحنه كابوس‌هاي رخشيد، من را به ياد صحنه اي در سگ‌كشي و يا شايد وقتي ديگر انداخت. اين شباهت ها به خاطر انديشه‌هايي است كه در ذهن شما وجود دارد يا اتفاقي بوده است؟ 🔶 شباهتي ميان اين ها نمي‌بينم .كابوس‌ها غير از كابوس بودن هيچ نقطه شباهت ديگري ندارند. كابوس منطقي براي خودش دارد و  در بحران‌هاي رواني آدمي ريشه دارد كه كابوس مي‌بيند. در واقع غير از اين، صحنه‌هايي كه گفتيد شباهتي به هم ندارند. 🔵 در‌ مجلس شبيه ... در كنار داستان اصلي كه در حال وقوع است مسئله‌اي مطرح مي‌شود كه همواره از دغدغه‌هاي شما است و  آن از بين رفتن ميراث فرهنگي و گذشته تاريخي ما است. البته ميراث فرهنگي به معني عام آن تنها از بين رفتن مظاهر مادي نيست و به از بين رفتن آن چه از گذشته به جاي مانده را در بر مي‌گيرد. در اين نمايش اين موضوع پررنگ تر است. شخصيت اصلي نمايش كارشناس مرمت آثار تاريخي است ، ماكان چندين بار مي‌گويد خانه‌ كودكيش از بين رفته است. اين نشانه دغدغه شما در از دست رفتن گذشته ما است. 🔶اين كه مي‌گوييد اين آثار از بين مي‌روند، من معتقدم كه نه اين ماييم كه در حال از بين بردن ميراث گذشتگانمان هستيم، شهرداران و كساني در حال برنامه ريزي هستند اين آثار  را از بين مي‌برند. گاهي وقت ها به صورت چشم بستن در برابر تخريب طبيعت و ميراث فرهنگي و گاهي همكاري با بساز و بفروش‌ها براي از بين بردن خانه‌هاي قديمي به جرم اين كه اين ها بافت فرسوده است. تمام ميراث فرهنگي و طبيعي اين مملكت را يا از بين مي‌بريم و يا مي‌فروشيم تا خراب كنند و يك مشت آشغال بي مصرف جديد بسازند. روزبه روز با افزوني گرفتن اين تخريب‌ها، حساسيت مردم هم افزوني مي‌گيرد. در حقيقت من به دنبال پاسخ اين سئوالم كه چرا اين اتفاق رخ مي‌دهد و چرا ميراث فرهنگي ما غارت مي‌شود انگار نه انگار و كوچكترين اتفاقي نمي‌افتد. تنها كساني كه بايد سير شوند سير مي‌شوند و من منظورم محرومين نيست، منظورم كساني است كه در حال چاپيدن مردم هستند، جيب‌هاي خود را پر مي كنند. اما در اين ميان  ‌آن‌چه از بين مي‌رود، ميراث فرهنگي ما است و ما فقط حرف‌هاي بزرگ و مهم مي‌زنيم. 🔵 در اين نمايش چرا  از منظر زن نمايش به اين موضوع پرداختيد، در واقع رخشيد راوي نهايي نمايش و از بين رفتن‌ها است؟ دليلش همان نيست كه  در نمايش هم گفته مي‌شود زنان يكي از عوامل انتقال فرهنگ و ميراث فرهنگي هستند؟🔶اين تعبير  درستي است.  در حقيقت آن چيزي است كه شايد درست يا غلط به آن معتقدم. در كنار تاريخ نوشته ما يك روايت شفاهي خاموش نگفته و پنهاني وجود دارد كه در قصه هاي مادربزرگ‌ها و  در فرهنگ عامه شنيديم و در واقع جنبه غير رسمي دارد، اما توضيح  درست  تاريخ ما است. رخشيد فرزين زني امروزي است، ميراث دار زناني كه در گذشته، در تاريخ ما وجود داشتند و راويان شفاهي تاريخ هستند.  🔵 در صحنه آخر روانشناس به رخشيد مي‌گويد من يك عظمت تاريخي را مي‌بينم كه در هم شكسته، اين همين جمله اي است كه يكبار رخشيد درباره يك بناي تاريخ مي‌گويد. به نظر مي‌رسد كه اين جا از شباهتي كه ميان زن و تاريخ و طبيعت وجود دارد، استفاده شده است ؟ 🔶جمله اي كه گفتيد يكبار رخشيد درباره نويد ماكان مي‌گويد و در انتها همين را درباره رخشيد مي‌گويند . در واقع هر فكر بزرگ شكست خورده‌اي در اين مملكت شبيه خود تاريخ اين مملكت است. 🔵 به نوعي توضيح اين نكته نيست  كه ما خودمان را حداقل در 100 ساله اخير تكرار كرده‌ايم. از مشروطه تا امروز ما هرچه كرديم دور زدن حول يك دايره بوده است. اين مضمون در اين نمايش و ساير آثار شما هست يعني از ياد بردن گذشته كه به واسطه تخريب آن صورت مي‌گيرد، باعث تكرار آن مي‌شود؟🔶 مطمئن نيستم كه ما داريم تاريخ خودمان را تكرار مي‌كنيم ما اشتباهات خودمان را گسترش مي‌دهيم. در واقع ما به‌روي اشتباهاتمان چشم مي بنديم و از روي عادت فقط از روي گودال ها مي‌پريم. ما نمي‌خواهيم پلي بزنيم، هيچ وقت هم نمي‌خواهيم خودمان را اصلاح كنيم، يا از گذشته ياد بگيريم، فقط مي‌گذريم. تلاش مي‌كنيم  هرچه بيشتر خودمان را شبيه كساني كنيم كه موفق هستند. خودمان از نظر ظاهري، بصري و حتي پوشش، شبيه آن ها مي‌كنيم. هيچ وقت  نمي‌خواهيم اشتباهاتمان را جبران كنيم  و نمي‌خواهيم خودمان را نقد كنيم و فقط مي‌خواهيم اين اشتباهات را تكرار كنيم. 🔵 انتخاب نام اين نمايش نامه به مخاطب مي گويد كه تو يك مجلس تعزيه مدرن مي‌بيني، نمايشي كه قراردادهاي تعزيه در آن به چشم مي‌خورد، چرا اين شيوه را براي اجراي اين نمايش برگزيديد؟ 🔶 فكر مي‌كنم تعزيه اگر به حال خود رها مي شد تا زندگي طبيعي خودش را طي كند  به شكلي از نمايش غير مذهبي مي رسيد. در واقع با تغيير فضا و مكان، به قراردادهاي مشابهي مي‌رسيد كه در اين نمايش به آن‌‌ها رسيدم. البته من اين نمايش را براي اثبات اين موضوع ننوشتم.  نوشتم چون تعزيه هميشه به كمكم آمده است.🔵 از چه خصوصيت تعزيه بهره برديد؟🔶 سيال بودن زمان و مكان در تعزيه، هميشه به كمكم آمده، فكر مي كنم. وارث سنت نمايشي هستم كه امروزه جواب مي‌دهد و مي‌شود موضوعات مدرن را در قالب آن ريخت. 🔵 البته در اين كار فقط تعزيه نبود ما قوانين نقالي را هم مي‌ديديم؟در رواياتي كه نقل مي‌شد، حتي در برخي موارد،  توضيح صحنه را از طريق نقل مي‌شنيديم اين هم از قراردادهاي تعزيه بود؟🔶از نقالي استفاده كردم اما اين را نكته را از پرده‌داري گرفتم. داستان و شخصيت اصلي در ميانه قرار دارد و دور تا دورش داستان‌هايي است كه يك نفر آن ها را روايت مي‌كند..  🔵 در مورد تعداد پرده‌ها و نوع آن‌ها چطور، چرا  اين تعداد در نظر گرفته شد؟🔶 دليلش نياز و كشش نمايش بود. از ابتدا تعداد مشخصي در نظر نداشتم. 🔵 برداشت‌هاي اجرايي در اين كار به چشم مي‌خورد، شيوه‌اي است كه در بيشتر تئاترهاي شما مي‌بينم و جابه‌جا در آثار سينمايي.  گويي نه آن جا برداشت تئاتري محض است  نه در اين يكي كه برداشت سينمايي محض؟ 🔶من چنين نظري ندارم. نه در اين كار و نه ساير كارها، برداشت سينمايي وجود ندارد. اين نگاه من است كه گاهي درتئاتر اين جوري است و در سينما به آن شيوه ديگر. يعني به نظر من اين نظر اشتباه است كه چون سينما هم كار مي‌كنم، چنين شيوه اجرايي دارم. 🔵 البته منظورم اين نبود.  🔶نه اين پاسخ به شما نيست. اين نكته‌اي است كه منتقدان حرفه اي بارها تكرار كرده‌اند كه فكرمي‌كنند كسي كه سينما كار مي كند در تئاتر سينمايي كار مي‌كند و برعكس 🔵 مجلس شبيه ...  از ابتدا براي اجرا در صحنه نوشته شده بود ؟🔶زماني مي خواستم در شكل ديگري آن را  براي فيلم كار كنم. اما بعد از آن كه از سيستم ويران سينما،  مديريت آن،‌ برنامه‌ريزي‌هايش و ساير عنوان‌هاي گنده‌تر و توخالي‌تر اين حرفه و سياستگذاري هاي كلان آن نااميد شدم ترجيح دادم آن را به روي صحنه بياورم.  🔵 زماني كه با به اجرا رفتن يكي از  كارهاي شما موافقت شد، همين كار را پيشنهاد داديد؟ 🔶بله البته مي‌خواستند من نمايش ديگري را به صحنه بياورم اما من اين را پيشنهاد كردم .🔵 آقاي بيضايي در كارهاي اخير برخلاف آثار قديمي‌ترتان  پوشيده صحبت نمي‌كنيد در كارهايي كه طي سال‌هاي اخير جلوي دوربين يا به روي صحنه رفته يا چاپ شده، مانند سگ كشي،‌شب هزار و يكم و حتي اتفاق خودش نمي‌افتد و بخصوص اين كار كه صريح حرف زده‌ايد و در لفافه نگفته‌ايد، البته در دوره كنوني صراحت بهتر از در پرده سخن گفتن است دليل اين تغيير نگاه چيست؟🔶 هميشه صريح صحبت مي‌كردم و هيچگاه پوشيده حرف نزده‌ام. برخي موضوعات خودشان پيچيده ترند اما اين صراحت در آن‌ها وجود دارد. 🔵 اما اين كار به نسبت برخي آثار شما مانند شايد وقتي ديگر و مسافران پيچيده نبود، حتي در مقايسه با  آثاري كه در چند سال اخير به مسئله قتل‌هاي زنجيره اي پرداختند و اين موضوع را دستمايه كار قرار داد، هيچ كس به اندازه شما اين قدر واقعي و بي‌پرده از اين موضوع صحبت نكرده‌است . اين صراحت به خاطر شرايط اجتماعي است؟🔶اين كار هم پيچيدگي‌هايي دارد. تصور من اين است كه وقتي كه پرده اين صراحت برداشته شود پيچيدگي‌هاي نمايش ديده مي‌شود. صراحت به خاطرشرايط اجتماعي در آثار من هميشه وجود داشته  اما برخي وقت‌ها نمي‌گذارند بيان شود. همان‌طور كه تا به حال چندين كار اجازه چاپ و اجرا ندادند. با اين همه هميشه تلاش كردم صريح حرف بزنم. اما اين صريح بودن مانع پيچيدگي‌هاي كار نيست. 🔵 در مورد مجلس شبيه... همه اين تلقي را دارند كه درباره قتل‌هاي زنجيره‌اي و يك جور كابوس ‌هاي خود شما است. 🔶اين برداشت‌هايي  است كه درباره اين اثر مطرح‌ مي‌كنند. بله اين نمايش كابوس‌هاي من هم هست. اما اصرار ندارم بگويم درباره قتل‌هاي زنجيره‌اي است، راجع به شرايط روشنفكري در ايران است. متعلق به  هرجايي جهان است و در شرايط مشابه دارد، هرجايي كه از طريق ترس خواسته مي‌شود روشنفكري منزوي شود. چنان كه گفته ام هم اداي دين به چندين تن از دوستانم كه الان در ميان ما نيستند. 🔵 بعد از اين كار تصميم نداريد كار تازه اين به صحنه ببريد؟🔶نمي‌دانم . اصلا نمي توانم پيش‌بيني كنم. </description>
                <category>farzane ebrahimzade</category>
                <author>farzane ebrahimzade</author>
                <pubDate>Thu, 01 Jan 2026 16:32:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قطعه ۱ گور شماره ۱</title>
                <link>https://virgool.io/@febrahimzade/%D9%82%D8%B7%D8%B9%D9%87-%DB%B1-%DA%AF%D9%88%D8%B1-%D8%B4%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DB%B1-ahbnsrnyltvs</link>
                <description>محمدتقی‌خیال وقتی لحظات آخر عمر در بیمارستان شرکت نفت می‌گذراند، به خیالش هم نمی‌رسید اولین ساکن شهر خاموشان تازه پایتخت گورستان جدید تهران باشد. اما وقتی دکتر از اتاق بیرون آمد و به خانواده‌اش گفت:« تمام کرد.» خبری در روزنامه‌های تهران زیر چاپ بود:«بهشت‌زهرا گورستان مدرن تهران افتتاح شد.»مهین‌دخت خیال همین طور که برای از دست رفتن پدر اشک می‌ریخت، چشمش به روزنامه‌ای افتاد که از گورستان جدید نوشته بود. همین گورستانی که می‌گفتند اولین کسی که در آن دفن شود خانواده‌اش یک پیکان می‌گیرد؛ همان‌جایی که قرار بود خانه همیشگی پدرش باشد.حالا امروز ۵۰ سال است که محمد تقی خیال بازنشسته شهربانی و گمرک در گور شماره یک ردیف یک قطعه یک بهشت‌زهرا ساکن شده است. او نخستین کسی است که در روز ۲۸ تیر ۱۳۴۹ یک روز بعد از افتتاح بهشت زهرا در نخستین گورستان مدرن تهران به خاک سپرده شد. محمد تقی خیال متولد ۱۲۶۴ شبستر بود و تحصیلکرده دانشگاه پلیس ترکیه و سالها ریاست شهربانی کردستان را داشت. او در ارومیه ازدواج کرده بود و ۳ فرزند اولش که پسر بودند حاصل این ازدواج بود. بعد از مرگ همسرش با زنی دیگر ازدواج کرد و ۵ دختر از ازدواج دوم داشت. آقای خیال بعد از سالها فعالیت در شهربانی در سال ۱۳۰۹ خود را به گمرگ منتقل کرد و تا زمان بازنشستگی رییس گمرک تبریز بود. دخترش مهین رشته مامایی خوانده بود و در تهران ساکن بود. آقای خیال مدتی قبل از تیر ۱۳۴۹ به تهران آمد تا در کنار مهین زندگی کند. هفته قبل از فوتش به خاطر از کار افتادن کلیه‌هایش در بیمارستان شرکت نفت بستری شد و در روز ۲۷ تیرماه درگذشت. بعد از مرگش خانواده با روابط عمومی گورستان جدید که شماره‌اش در روزنامه بود تماس گرفتند و اعلام کردند که می‌خواهند پدرشان را در این گورستان دفن کنند. گورستان تازه با وجود افتتاحش و تبلیغاتی که برای غسالخانه مدرن شده بود هنوز به آب کر مجهز نبود و پیکر آقای خیال را به مسگرآباد بردند و در گورستان قدیم تهران غسل و کفن کردند و آن طور که خانواده خیال می‌گویند با یک ماشین بنز سیاه مدرن پر از گل جنازه را به گورستان جدید بردند و در نخستین قطعه قبری که در آن جا بود دفن کردند. دفن آقای خیال در بهشت زهرا باعث شد تا گورستانی که مردم نسبت به دفن مردگانشان در آن تردید داشتند در کمتر از چند ماه آن طور که طی چهارسال برنامه ریزی و ساماندهی آن پنج شهردار تهران تلاش کردند گورستان اول مسلمانان شهر تهران شد.ماجرای برنامه ریزی برای ساخت گورستان جدید تهران از سال ۱۳۴۵ در زمان شهرداری تیمسار صفاری شروع شد. این اتفاق در چهارمین دوره تحول شهری بود که شهرداری تهران تصمیم گرفت گورستان‌های پراکنده اطراف شهر را متروک و یک گورستان مدرن در خارج از مرز آن روز تهران برنامه ریزی کند. تا آن زمان گورستان‌های تهران در اطراف امامزاده‌ها و اماکن متبرکه بودند. یکی از قانون‌هایی که در آغاز قرن جدید و بعد از کودتای سوم اسفند صادر شد ممنوعیت دفن افراد در خانه‌هایشان و انتقال آن‌ها به گورستان‌های عمومی‌تری بود که غسالخانه داشتند. مهمترین گورستان تهران در آن زمان در مسگرآباد بود. اما همزمان با این گورستان که در سال ۱۳۰۴ افتتاح شد بخشی از تهرانی‌ها متوفیانشان را در گورستان‌هایی چون ابن‌بابویه، امامزاده عبدالله، باغ توتی و سلیمانیه هم دفن می‌کردند.در سال ۱۳۴۴ انجمن تهران یا همان شورای شهر قانونی را تصویب کرد که شهرداری را مامور مطالعه و یافتن زمینی برای ساخت گورستانی متمرکز در تهران می‌‌کرد. در سال ۱۳۴۵ قطعه زمینی به وسعت ۳۱۴ هکتار در جنوب تهران در مسیر جاده قم توسط شهرداری پیدا شد. گفته می‌شود این زمین مربوط به خانمی بود که آن را به شهرداری تهران فروخت و کار آماده سازی آن آغاز شد. کارهای مطالعاتی آن در زمان منوچهر پیروز انجام و درخت‌کاری آن در زمان جواد شهرستانی انجام و قطعه‌بندی‌هایش در زمان شهرداری غلاامرضا نیک‌پی به پایان رسید. براساس برنامه‌ریزی قرار بود گورستان تازه تهران در سال ۱۳۵۰ آماده شود اما با تسریع برنامه‌ریزی یکسال زدوتر این گورستان در تیرماه ۱۳۴۹ با تکمیل غسالخانه و شش قطعه آماده دفن افتتاح شد. قرار بود نام این گورستان مدرن گورستان عمومی شهر تهران باشد؛ اما از آن‌جا که افتتاح آن با روز وفات حضرت فاطمه س بود به پیشنهاد آیت‌الله خوانساری و موافقت شاه نام گورستان بهشت زهرا نامگذاری شد. بهشت زهرا براساس اطلاعاتی که منتشر شد مجهز به غسالخانه‌ای مجهز با ظرفیت کفن و دفن همزمان ۲۰ مرده زن و مرد و ۲۰ آمبولانس بنز سیاه‌رنگ بود. هزینه قبر و کفن و دفن در ابتدای افتتاح ۱۴۰ تومان بود. این گورستان با در نظر گرفتن شرایط اضطراری تا سال ۷۶ ظرفیت دفن داشت. ر سال ۱۳۷۶، ۱۱۰ هکتار به آن اضافه شد و در نهایت در سال ۱۳۸۸ باز هم زمینی به وسعت ۱۶۰ هکتار به آن اضافه شد تا مساحت بهشت زهرای تهران به ۵۸۴ هکتار برسد. قرار بود گورهای بهشت زهرا به ترتیب در اختیار متوفیان قرار گیرد و قیمت گورها یکسان باشد. هیچ تفاوتی میان فقیر و غنی وجود نداشت. اما چندی بعد تصمیم گرفته شد غرفه‌های خانوادگی در بخش از بهشت‌زهرا راه‌اندازی شود. در حال حاضر بهشت زهرا خانه ابدی بیش از دو میلیون نفر از اهالی تهران با پایگاه‌های اجتماعی و سنین مختلف است. مساحت بهشت زهرا(س) در حال حاضر 584 هکتار بوده که با احتساب مرقد امام 750 هکتار می‌رسد.سه قطعه برای کودکان و قطعه شهدا، قطعه نام‌آوران و قطعه هنرمندان از قطعات شناخته شده بهشت زهرا هستند. در قطعه ۲۴ نیز بسیاری از مسولین نظام و کسانی که بعد از انقلاب کشته شدند از جمله شهدای هفتم تیر قرار دارد. اما دو قطعه ۳۳ و ۴۱ از قطعاتی هستند که در سالهای اخیر سر و صدای بسیاری کرد. قطعه ۳۳ قطعه اعدامی‌های قبل از انقلاب است و محل دفن افرادی چون حمید اشرف و بیژن جزنی و قطعه ۴۱ به اعدامی‌های دهه شصت اختصاص دارد. در چند سال گذشته سنگ‌های این قطعه بارها شکسته شده و از بین رفته است. تا سه سال پیش نام برخی از اعدامی‌ها مانند پری بلنده و بیژن جزنی در جستجوی بهشت‌زهرا قرار داشتند اما مدتی است که از سامانه حذف شدند.بهشت‌زهرای تهران امروز ۲۸ اردیبهشت ۱۳۹۹ شمسی در روزهایی که کرونا ساختار کفن و دفن را تغییر داده است ۵۰ ساله شد و شاید مهمترین افسانه‌ای که در اطراف آن مانده این است که خانواده خیال هیچ پیکانی برای دفن پدرشان نگرفتند.</description>
                <category>farzane ebrahimzade</category>
                <author>farzane ebrahimzade</author>
                <pubDate>Sat, 18 Jul 2020 18:54:58 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قتل با بوی نفت</title>
                <link>https://virgool.io/@febrahimzade/%D9%82%D8%AA%D9%84-%D8%A8%D8%A7-%D8%A8%D9%88%DB%8C-%D9%86%D9%81%D8%AA-qvcdxw24fwyd</link>
                <description>رابرت ایمبریهیاهوی غریبی جلوی سقاخانه آشیخ‌هادی برپاشد. انگار بیمار دیگری شفا گرفته بود. ۲۷ روز از سرطانه سنه ۱۳۰۳ خورشیدی گذشته بود و چندروزی بود که شایعه‌اش پیچیده بود این امامزاده نوظهور شفا می‌دهد. اما صدای کافر، کافر و ناسزاهای مردان نشان از ساز دیگری داشت. سازی که ساعتی بعد صدایش در همه تهران پیچید:« نایب کنسول آمریکا، ماژور ایمبری را کشتند.»۹۶ سال پیش پنج‌شنبه ۲۷ تیر ۱۳۰۳ ماژور رابرت ایمبری نایب‌کنسول سفارت آمریکا که همراه ملوین سیمور که برای عکاسی از سقاخانه آشیخ‌هادی رفته بودند، به بهانه بی‌حرمتی به سقاخانه مورد ضرب و شتم مردم قرار گرفتند و ساعتی بعد در بیمارستان با ضربات سنگ یک نوجوان شانزده ساله کشته شد. او در حالی در تهران کشته شد که مدتی بود که تهران دستخوش حوادث زیادی بود و کمتر از ۲۰ روز پیش از این محمدرضا کردستانی ملقب به میرزاده عشقی در مقابل خانه‌اش ترور شده بود. مدتی هم بود که مردم تهران در مخالفت با بهایی‌ها دست به تظاهرات زده بودند.ماجرای ماژور ایمبری از آن جا شروع شد که چند روز بود در تهران شایعه شده بود که آب سقاخانه آشیخ‌هادی نجم‌آبادی که در کنار مزار او در محله شیخ‌هادی از توابع سنگلج قرار داشت شفا دهنده است و هر بیماری از آن بخورد شفا می‌گیرد. حتی خبر پیچیده بود که مردی که سالها فلج بود با خوردن این آب کاملا شفا گرفته و روی پایش ایستاده است.سقاخانه آقا شیخ هادی یا آشیخ هادی از سقاخانه های قدیمی و مشهور تهران است، که قدمت آن به دوره قاجار میرسد. این سقاخانه در محله آشیخ هادی بنا شده و منسوب به آقا شیخ هادی نجم آبادی عالم و مجتهد برجسته و معروف تهران است که از سال 1305 هجری قمری در آن محله سکونت داشته است. درباره این که این سقاخانه را خود آقاشیخ هادی ساخته یا کسی دیگر بین پژوهشگران تهران اختلاف وجود دارد، اما می‌دانیم که مدفن خود شیخ هادی در پشت این سقاخانه است.سقاخانه آشیخ‌هادی در خیابان شیخ هادینفتبه دنبال این شایعه مردم زیادی به سمت خیابان باریک سقاخانه رفتند تا با چشم خودشان معجزه را ببیند. شب و روز جلوی سقاخانه پر از بیمارانی شده بود که به نیت شفا آمده بودند. خبر این واقعه در روزنامه‌های آن روز لابه‌لای اخبار مذاکرات کمپانی نفتی سینکلر برای گرفتن حق امتیاز نفت شمال و غوغای جمهوری منتشر شده بود و به گوش خارجی‌های مقیم تهران هم رسید. یکی از این خارجی‌ها رابرت ویتنی ایمبری بود که ۴ ماه پیش‌تر با عنوان نایب کنسول سفارت آمریکا به تهران آمده بود هم رسید و تصمیم گرفت از نزدیک آداب شفاگرفتن از سقاخانه را ببیند و با دوربینی که نشریه نشنال جئوگرافیک در اختیارش قرار داده بود تصاویری بگیرد تا در شماره‌های بعدی آن‌ها را منتشر کنند. حکم نایب کنسولی او در تاریخ 21 تیر ماه سال 1303ش، در سربرگی که دارای آرم « دفتر مخصوص شاهنشاهی» بود، چنین صادر شد:«چون مستر روبرت . و . ایمبری از طرف دولت جمهوری امریکا ویس قونسول آن دولت جمهوری در طهران معین گردیده، لهذا به کارگزاران امور دیوانی امر و مقرر می شود که مشارالیه را  به سمت مزبوره شناخته و در انجاح مطالب حقه او مساعدت و همراهی لازم به عمل آورند.»او صبح روز پنج‌شنبه ۲۷ تیرماه ۱۳۰۳ همراه با یک آمریکایی دیگر به اسم ملوین سیمور که بدون ویزا و غیر قانونی وارد ایران شده بود، با کالسکه به سمت مرکز شهر تهران و سقاخانه آشیخ‌هادی رفت. ایمبری و سیمور در گوشه‌ای ایستاده بودند و آرام از مردم عکس می‌گرفتند که دعاگویان به سقاخانه دخیل می‌بستند. میان شور مردمی که برای شفا آمده بودند ناگهان کسی فریاد زد:«یک نفر اجنبی بهایی کافر در میان جمعیت است که به سقاخانه شفا دهنده بی‌حرمتی کرده است.»به نوشته برخی منابع درویش بلندقد لاغراندام ژنده‌پوشی از میان جمعیت بیرون آمد. چشم‌های درشت او در چشم‌های ماژور خیره شد و در حالی که دست‌ها را به سوی آسمان بلند می‌کرد، فریاد زد: مؤمنین این است شیطان رجیم، مردی که سه چشم دارد. نگاه کنید ای مؤمنین او دو چشم در سر دارد و یک چشم در دست. ای ایرانی‌ها کیست که سه چشم دارد فقط شیطان است که سه چشم دارد و با فریادهای وحشیانه خود را روی ماژور انداخت.بهار در تاریخ سیاسی احزاب نوشته:«ايمبري با رفيقش سه پايه عكاسي را درست مقابل سقاخانه نصب مي‌كند. مردم مي‌گويند:«اينجا زنها نشسته‌اند، مسيو نمي‌شود…»ايمبري در طرف چپ سقاخانه در خيابان مخصوص، مقابل قهوه‌خانه، سه پايه را به زمين مي‌گذارد. مردم با خنده و ملايمت جلو رفته كلاه و عبا برابر دهنه دوربين نگاه مي‌دارند و مانع عكس گرفتن مي‌شوند! . . . قونسول عصباني مي‌شود. داد و قال راه انداخته، باز دوربين را بلند كرده، در وسط چهار راه نصب مي‌كند. مردم هم عصباني مي‌شوند و نمي‌گذارند عكس برداشته شود و كار به جدال و كشاكش مي‌انجامد. موتورسيكلت سوار باز از دور پيدا مي‌شود. يكي فرياد مي‌زند:«اينهايي كه مي‌خواهند عكس بگيرند همانهايي هستند كه مي‌خواستند زهر در سقاخانه بريزند!»ایمبری و سیمور ناگهان جماعتی خشمگین را دیدند که به سمت آنها آمدند و شروع به زدنشان کردند. این حرکت آنقدر سریع بود که آن‌ها نتوانستند به سمت درشکه فرار کنند و زیر مشت و لگد مردم قرار گرفتند. مامورین نظمیه که برای نظم بخشیدن آمده بودند خارجی‌ها را از زیر دست و پای مردان خشمگین در آوردند و آن‌ها را با سروکله شکسته به مریضخانه شهربانی منتقل کردند.البته برخی از منابع معتقدند که این دو را به نزدیکترین مریضخانه بردند که با توجه به مسافت باید یکی از دو مریضخانه دولتی (سینا) یا وزیری باشد، اما دکتر موحد در خواب آشفته نفت معتقد است آن‌ها در مریضخانه شهربانی مردم اما انگار راضی نبودند و دنبال کالسکه مریضخانه رفتند. در بیمارستان آن دو را در اتاق جداگانه بستری کردند. اما هنوز به وضعیت ایمبری رسیدگی نکرده بودند که مردم اتاقش را پیدا کردند و نوجوانی شانزده به اسم سید حسین سنگی را به سر ایمبری زد و او را کشت. خبر کشته شدن نایب‌کنسول آمریکا در تهران در رسانه‌های آن زمان منتشر شد و آمریکایی‌ها دولت ایران را که در آن زمان با ریاست سردار سپه بود، برای گرفتن قاتلان و مسببان و رسیدگی به این موضوع تحت فشار قرار داد.روزنامه ستاره سرخ در گزارشی درباره این اتفاق نوشت:«چند روز است به واسطه معجزه عدیده سقاخانه چهارراه آقاشیخ هادی اجتماع و ازدحام فوقالعادهای در آنجا میشود… [امروز] قونسول آمریکا همراه یک نفر آمریکایی دیگر برخلاف حزم و احتیاط برای برداشتن عکس به محل ازدحام میروند. بدواً مقابل سقاخانه ایستاده که عکس بردارند. مردم به عنوان اینکه زنها در آنجا نشسته و شاید کاملاً خود را محفوظ نکرده باشند مانع می‌شوند. سپس حضرات در خیابان وثوق‌الدوله مقابل قهوه‌خانه رفته دوربین عکاسی را نصب می‌نمایند. باز هم مردم ازدحام کرده کلاه و اشیاء دیگر جلوی دوربین نگاه‌داشته مانع برداشتن عکس می‌شوند. در این موقع قونسول و رفیقش متغیر می‌شوند و دوربین خود را به طرف خیابان آقاشیخ هادی در ملتقای چهار راه قرار می‌دهند. در آنجا مردم عصبانی شده حمله می‌کنند. در این موقع فوراً پلیس و نظامی مداخله به محافظت آنها می‌نمایند، ولی مردم به آنها نیز هجوم آورده با سنگ و چاقو و چوب قونسول و مأمورین تأمینیه را می‌زنند. بالاخره همان درشکه کرایه که حضرات را تا چهارراه آورده بود سوارشان کرده از طرف خیابان مخصوص و خیابان استخر حسن‌آباد می‌رود، ولی مردم همواره درشکه را عقب می‌کردند تا در خیابان استخر سورچی را با سنگ سخت مجروح کرده از جای خود پرت می‌سازد و بی‌هوش می‌شود. فوراً یک نفر نظامی به جای او نشسته درشکه را می‌راند. در چهارراه حسن‌آباد عابرین و تعقیب‌کنندگان سورچی دوم را می‌زنند و به قسمی مجروح می‌شود که… فوت می‌کند. در این بین همواره پلیس و نظامی به کمک مأمورین سابق رسیده، عده‌شان زیاد می‌شود. بالاخره از چهارراه و آن طرف حضرات را به اتومبیل انداخته به مریض‌خانه نظمیه می‌رسانند. مردم هم در ازدحام خود به تعقیب اتومبیل باقی، تا جایی که در و پنجره نظمیه را شکسته، مأمورین پلیس و نظامی و قونسول متوفی و رفیق او را کتک می‌زنند. از مریض‌خانه فوراً دکتر ویلهلم، دکتر سفارت آمریکا و چند نفر از اطباء مریضخانه احمدیه و پرستارهای آنجا به کمک دکتر علیم‌الدوله طبیب مریضخانه نظمیه آمده مشغول پانسمان و مداوا می‌شود تا این که قونسول به هوش آمده چند کلمه با خانم خود که از طرف نظمیه احضار شده بودند تکلم می‌کند، ولی متأسفانه چهار پنج ساعت بعد فوت می‌شوند. »در آن زمان به نظر می‌رسید که قتل ماژور ایمبری با همه تبعاتش یک قتل ساده و از سر اعتقاد است. اما کمتر از چند روز اسنادی منتشر شد که نشان داد واقعه مرگ نایب‌کنسول آمریکا ان طور که نشان می‌داد اتفاق ساده‌ای نبوده است و دست‌هایی در کار بودند تا این اتفاق رخ دهد. روزنامه نیویورک هرالد تریبون در ۱۹ دسامبر ۱۹۲۴ از مقام‌های نفتی آمریکا اعلام کرد:« کشته‌شدن ایمبری بر اثر تحریک سرمایه‌دارانی بود که به امتیازات نفت ایران نظر دارند صورت گرفته است. » این خبر اجزایی از مرگ این نظامی آمریکایی را روشن کرد.ماجرا این بود که رابرت ایمبری که یک نظامی ارتش آمریکا و تحصیلکرده دانشگاه ییل بود با عنوان نایب‌کنسول آمریکا، اما در حقیقت به عنوان مذاکره کننده یا به قول برخی از منابع دلال شرکت سینکلر برای دریافت حق امتیاز کشف چاه‌های جدید در ایران بخصوص در شمال بود. کمپانی سینکلر در خرداد ۱۳۰۰ مذاکره برای دریافت حق امتیاز نفت شمال را با قوام آغاز کرده بودند. مذاکره‌ای که اعلام مبارزه با دیگر شرکت‌های نفتی در ایران به ویژه شرکت نفت ایران و انگلستان بود که انحصار اصلی نفت جنوب را در دست داشت. به نوشته کتاب خواب آشفته نفت سینکلر با دولت شوروی روابط نزدیکی داشت و به نسبت رقبایی مثل استاندارد اویل و رویال داچ شل دستش جلوتر بود. براساس فصل ششم امتیاز دارسی دولت ایران حق نداشت به هیچ شرکتی اجازه دهد که لوله‌های نفت را به سمت بندرها و رودخانه‌های جنوبی ببرند. پس هر شرکتی قصد کشف چاه‌های جدید را داشت باید می‌توانست نفوذی در شمال ایران داشته باشند. این نکته‌ای بود که قوام‌السلطنه نیز به دنبال آن بود و تصمیم داشت اجازه حفاری به شرکت‌های مستقل بدهد تا از طریق شمال بتوانند به ایران نفت بیشتری برسانند. در خرداد ۱۳۰۱، در دولت دوّم قوام‌السلطنه، کابینه ایران تصویب کرد که امتیازی پنجاه ساله به یک کمپانی صد در صد آمریکایی برای استخراج نفت شمال واگذار کند. سهم ایران نیمی از تمامی عواید این امتیازنامه پیش‌بینی شده بود. رقابت سختی صورت گرفت و در نهایت در ۲۳ خرداد ۱۳۰۲ شرایطی را در برابر دو شرکت سینکلر و استاندارد اویل قرار داد که در نهایت سینکلر آن را برد. در حقیقت کمپانی آمریکایی استاندارد اویل، که با رویال داچ شل و انگلو پرشین اویل کمپانی زدوبندهای پنهان داشت، شروط ایران را نپذیرفت و این حق به سینکلر رسید و این شرکت در فروردین ماه ۱۳۰۳ همزمان با ریاست رضاخان به رییس‌الوزرایی قراردادی را پذیرفت و دولت آن را برای مجلس فرستاد. براساس این قراداد قلمرو امتیاز سینکلر هفت ساله و پنج ایالت شمالی منهای گیلان بود. این شرکت هفت سال فرصت داشت تا در این منطقه به نفت برسد. براساس بند دیگری از این قراداد سینکلر مکلف بود که به عنوان حق‌الامتیاز ۲۸ درصد از سود خالص را به ایران بپردازد و ده میلیون دلار وام در اختیار دولت ایران قرار دهد. در این امتیاز همچنین راهکار حل اختلاف براساس قضاوت بین‌المللی گنجانده شده بود.مصطفی فاتح در کتاب پنجاه سال نفت ایران نقل می‌کند؛ رضاخان در مراسم جشنی به کاردار آمریکا گفت:« من این موقع را یکی از بهترین مواقع تاریخ ایران می‌دانم. ما می‌خواهیم سلطه اقتصادی انگلیس و روس را از بین ببریم و امضای این امتیاز با یک شرکت آمریکایی مقدمه روابط مستحکم‌تری بین ایران و آمریکا خواهد بود. » البته برخی منابع معتقدند که رضاخان برخلاف این نظر خیلی هم راضی به امضای این قراداد نبود و تنها به دنبال محدود کردن دست شرکت نفت ایران و انگلستان بود.با این که مجلس و دولت و شرکت آمریکایی به جای خوبی از مذاکرات رسیده بودند اما ماجرای سقاخانه آن را کاملا متوقف کرد. به نوشته دکتر موحد در کتاب خواب آشفته نفت مشوق ایمبری برای رفتن به سقاخانه شیخ هادی سیمور بود که گفته شد پیش از این به صورت غیر قانونی و بدون ویزا به ایران آمده بود و در سفارت آمریکا مانده بود تا تکلیفش مشخص شود. به نوشته دکتر موحد سیمور از حفاری نفتی بود، اما روایت رسمی آمریکایی او را کارگر نفت می‌دانند که به خاطر شرارت بازداشت بود و ایمبری برای حفاظت از خودش او را همراه برده بود. سیمور بعدها شهادت داد که سردسته مهاجمان طلبه جوانی با لباس آخوندی بود که در حوادث قبلی یعنی ماجرای تظاهرات هفته قبل هم لیدر بود. ایمبری چند روز پیش از مرگش گزارشی با محوریت کشته شدن عشقی نوشته و در آن به ماجرای شلوغی‌ها اشاره کرده بود:« در هر قهوه‌هانه‌ای مردم را تحریک می‌کنند. مردم با وعظ تهییج می‌شوند به خیابان می‌ریزند و بدون ممانعت پلیس علیه بهایی‌ها شعار می‌دهند.»او در این گزارش که با عنوان تظاهرات سیاسی و مذهبی در تهران تنظیم شده بود نوشت که سی‌هزار نفر در تهران در مراسم تشییع عشقی شرکت کردند. چند روز بعد از آن تظاهراتی برضد بهاییان برگزار شده بود و دو زن آمریکایی را محاصره کرده بودند که می‌گفتند برای این آیین تبلیغ می‌کردند. نکته این بود که به خود ایمبری هم تهمت بهایی بودند زدند. البته بعدتر معلوم شد که ایمبری مامور امنیتی اطلاعاتی آمریکا هم بوده است.البته برخی از منابع در ایران رد پای برخی از چهره‌های ایرانی را در کشته شدن ایمبری و ماجرای سقاخانه بی‌تاثیر نمی‌دانند. سلیمان بهبودی پیشکار رضاشاه در خاطراتش نوشته که این خرابکاری بود و ماجرای شفادادن سقاخانه شایعه‌ای بود که مدرس و نصرت‌الدوله فیروز منتشر کرده بودند. البته او این اقدام را با همدستی محمدحسن میرزا ولیعهد برای سرنگویی دولت سردار سپه می‌داند. بهبودی در خاطراتش نوشته:« جالب آن که بیشتر شفایافته‌ها بیمارانی بودند که از منزل نصرت‌الدوله برای طلب شفا به سقاخانه هدایت شده و دخیل بسته بودند.»با کشته شدن ایمبری مذاکرات سینکلر متوقف شد. آمریکایی‌ها گران‌ترین و مجهزترین ناو انگلیسی یعنی یواس‌اس ترنتون را به خلیج فارس فرستادند. هزینه این سفر ۱۱۰ هزار دلار بود که دولت ایران آن را پرداخت کرد. جنازه ایمبری در گورستان آرلینگتون دفن شد. کاترین بیوه ایمبری ۶۰ هزار دلار بابت مرگ شوهرش دریافت کرد که از نظرش مبلغ کمی بود و خواستار دو برابر آن شد و بعدتر توانست پول بیشتری بگیرد. به سیمور اما ۳۰۰ دلار غرامت دادند. دهم آبان ۱۳۰۳ حاکم تهران دو جوان مقصر قتل ایمبری یعنی سیدحسین پسر سید موسی و علی پسر ابوطالب را به جرم قتل ایمبری اعدام کرد. البته سیدحسین ١٧ ساله و علی ١۴ ساله در حکم قشونی نمره ٢٣۶ با یک درجه تخفیف به حبس ابد محکوم شده بودند اما با اعتراض آمریکایی‌ها این دو به چوخه اعدام سپرده می‌شوند.اما پرده آخر واقعه سقاخانه آقا شیخ‌هادی و ماژور ایمبری زمانی اجرا می‌شود که شرکت سینکلر از بستن قرارداد با ایران برای نفت شمال منصرف می‌شود و این پرونده بسته می‌شود تا ۱۳۲۴ زمانی که روس‌ها نفت شمال را گروگان خروج از ایران می‌کنند.منابعخواب آشفته نفت از قرارداد دارسی تا سقوط رضا شاه دکتر محمدعلی موحد نشر کارنامهرضا شاه (خاطرات سلیمان بهبودی، شمس پهلوی و علی ایزدی) نشر علمپنجاه سال نفت ایران مصطفی فاتحاسناد قتل ماژور ایمبری کسنول‌یار آمریکا در تهران فتح‌الله نوریروابط ایران و آمریکا گوهر اسکندریان نشر ثالثخون قدرت و عوام فریبی: قتل رابرت ایمبری و تاثیر ان برروابط ایران و آمریکا…) مایکل زیرینسکی فصل نامه فرهنگی هنری گفتگو بهار ۷۹ شماره ۲۷</description>
                <category>farzane ebrahimzade</category>
                <author>farzane ebrahimzade</author>
                <pubDate>Fri, 17 Jul 2020 13:21:13 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نوزاد گمنامی که عزیز سلطان شد</title>
                <link>https://virgool.io/@febrahimzade/%D9%86%D9%88%D8%B2%D8%A7%D8%AF-%DA%AF%D9%85%D9%86%D8%A7%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%B9%D8%B2%DB%8C%D8%B2-%D8%B3%D9%84%D8%B7%D8%A7%D9%86-%D8%B4%D8%AF-kbpp2zshwer6</link>
                <description>با چشمان‌قی‌کرده و صورتی کثیف قنداق پیچ شده داخل گهواره‌ای چوبی داشت با دست‌هایش بازی می‌کرد که ناگهان بی‌دلیل به آن مرد با آن سیبل از بناگوش درفته‌ بداخلاق بالای سرش خندید و مهرش به دل او نشست. مهری که همان‌جا او را عزیز سلطان کرد و سرنوشتش را برای همیشه تغییر داد.سلطان صاحبقران آن روزها بابت مردن ببری‌خان دلمرده بود و کمتر سری به امین‌اقدس می‌زد. خوب می‌دانست که از کم توجهی امین‌اقدس نبوده که ببری مرده اما اتاق زبیده خانم او را یاد گربه محبوبش می‌انداخت. اما آن روز کاری داشت که سر از اتاق امین‌اقدس در‌آورد. شاید قطعه جواهری را می‌خواست بدستش بدهد یا یکی از جقه‌ها را از او بگیرد که به سرای امین‌اقدس وارد شد. امین‌اقدس با آن چشمان نیمه بینا تا شاه را دید که سرزده وارد شده بلند شد و عذرخواهی کرد و با آن لهجه کردی شیرینش که اگر می‌دانسته اتاق را قرق می‌کرده و رفت پی فرمان شاه. تا او بیاید توجه شاه به گهواره‌ای جلب شد که کنار اتاق بود. شاه می‌دانست امین‌اقدس هم مانند فاطمه خانم انیس‌الدوله بچه‌اش نمی‌شود. بالای سر گهواره رفت و نگاهی به کودک انداخت که داشت با خودش بازی می‌کرد. بچه بدیدن او لبخندی به لبانش نشست و شاه که عبوس و بداخلاق بود یک دفعه به لبخند بچه دلش شاد شد و مهر این بچه به دلش نشست. امین اقدس که وارد اتاق شده بود گفت روم سیاه قبله عالم این بچه غلام شما محمد است. برارم نامش غلامعلی است. بی‌اجازه شما گفتم چند روزی پیش من بماند. شاه همین طور که چشم از بچه بر نمی‌داشت گفت:« خوب کردی زبیده خانم خوب کردی به مادر بچه و پدرش هم بگو بیایند همین جا. به خواجه باشی می‌سپرم جایی را برایشان نزدیک شما در حرم پیدا کنند بماند نزدیک خودمان.حالا این داستان دقیقا همین جوری که نوشتم رخ داده یا نه را نمی‌دانم این روایتی است که من از داستان‌هایی دوستعلی‌خان معیرالممالک و خاطرات خود غلامعلی‌خان عزیزالسلطان و سایر منابع مربوط به ناصرالدین‌شاه قاجار برداشت کردم. درباره غلامعلی‌خان عزیزالسلطان یا ملیجک معروف داستا‌ن‌های زیادی وجود دارد. داستان‌هایی از کسانی که زمان حیاتش نوشتند و داستان‌هایی که بعداز او روایت شده است. اما آن چه این روایت‌های را تا حدی تحت تاثیر داده برداشت کسانی است که از شخصیت او در فیلم‌های سینمایی بخصوص ملیجک سلطان صاحبقران علی حاتمی با بازی درخشان پرویز فنی‌زاده است. تصویری که او را دلقک دربار ناصرالدین‌شاه معرفی می‌کند و از آن به بعد کلمه ملیجک معادل دلقک می‌شود و برای کسی که برای خوش‌خدمتی صاحب قدرت مسخره بازی در می‌آورد اطلاق می‌شود. در حالی که ملیجک نه تنها دلقک نبود که محبوب‌ترین کسی بود که در بیست سال پایانی سلطنت ناصرالدین‌شاه قاجار از شش ماهگی تا بیست سالگی در کنارش قرار گرفت و در همه جا همراه او بود و یکی از زیباترین دختران شاه را به عقد خود در آورد.متولد ۲۷ شهریور ۱۲۵۷ شمسی بود. گویا روز ۲۱ ماه مبارک رمضان۱۲۹۵در عباس‌آباد تهران به دنیا آمده بود و برای همین نامش را غلامعلی گذاشته بودند؛ بدون آن که بدانند قرار است مقرب‌ شاه شود. پدرش محمد نام داشت که به ملیجک اول ملقب شده است. اصلیت خانواده عزیزالسلطان از گروس بیجار بود و نقطه اتصال آن‌ها به دربار شاه زبیده‌خانم خواهر محمد بود. زبیده به روایتی به عنوان ندیمه جیران و به روایت نزدیکانش برای همراهی انیس‌الدوله وارد دربار شد اما از آن‌جایی که زنی معتمد و قابل اطمینان بود شاه او را مسئول خزانه شخصی و جواهراتش کرد و برای این که مشکلی نداشته باشد او را صیغه خود کرده و به او لقب امین‌اقدس داد. مهمترین وظیفه امین‌اقدس جز نگهداری از جواهرات شخصی شاه نگهداری ببری خان گربه عزیز شاه بود. ببری خان گربه سیاه و سفیدی شبیه بسیاری از گربه‌های خیابانی بود که نظر ناصرالدین‌شاه را به خود جلب کرد و حیوان محبوب او شد. گویا زمانی شاه بیماری سختی گرفت و همان زمان ببری خان از کنار بستر شاه رد می‌شود و او بهبود پیدا می‌کند و این را به فال نیک می‌گیرد. برخلاف تصور ببری خان گربه ماده بود. این ببری خان داستان‌های خودش را دارد که در پستی‌جدا باید به آن پرداخت. اما مرگ ببری خان شاه را بسیار ناراحت کرد و در همین زمان بود که غلامعلی‌خان را پیدا کرد و او را در حرم نگهداشت و برایش دده و لله‌ای هم انتخاب کرد. یکی از روزهایی که این کودک تازه زبان باز کرده بود در باغ گلستان پیش شاه بود که چشمش به یک گنجشک افتاد و با لهجه کودکانه‌ای کلمه‌ای را تکرار کرد که شبیه ملویجک بود. با شنیدن این کلمه ناصرالدین‌شاه خندید و گفت از این به بعد به غلامعلی خان بگویند ملیجک. این لقبی بود که پدر او نیز دادند که البته به مقرب‌الخاقان هم ملقب شد. در حقیقت غلامعلی‌خان که بعدها به لقب عزیز السلطان ملقب شد ملیجک دوم است. غلامعلی‌خان در بیست سال پایانی سلطنت ناصرالدین‌شاه نزدیک‌ترین فرد به او بود. خودش در خاطراتی که به توصیه احتشام‌السلطنه نوشته است درباره ورودش به دربار گفته:« امین‌الخاقان برادر زبیده‌خانم امین‌اقدس یکی از زوجات شاه بود. خیلی طرف میل شاه بود. جواهرآلات و یک مقدار نقدینه و خوراک شاه به دست او بود و بسیار زن امین و درستی بود و مال شاه را خوب جمع آوری و ضبط و ربط می‌کرد از این حیث بیشتر تقرب و التفات بود. گویا همین باعث شد تا جزو زنان شاه شد و بعد از آن برادرش محمد را نیز به عنوان غلامبچه وارد دربار شد و بعدها به عنوان فراش خلوت که پیشخدمت درجه بالاتری بود مشغول شد. امین‌اقدس برای او نوه حاجی ننه که به جیران بسیار نزدیک بود و بعد از آن به خدمت امین‌اقدس درآمد را می‌گیرد و بعد از چند بچه مرده سرانجام غلامعلی بدنیا می‌آید و آن طور که خودش هم نوشته در بغل شاه می‌رود و شاه از او خوشش می‌آید و شاه از امین‌اقدس می‌خواهد او را نگهدارد. غلامعلی در حرم اصلی شاه صاحب مکان و لله و خدمتکار می‌شود و همیشه همراه شاه بوده است. شاهمعتقد بود که او برایش قدم دارد. گویا آن طور که ملیجک خودش تعریف کرده یک بار پیش شاه بوده که رختخواب شاه را می‌اندازند. ملیجک با ایما و اشاره می‌گوید آن جا نخوابد و شاه هم جای دیگری می‌خوابد و فردا چلچراغ در همان جا به زمین می‌افتد:«یکی از همان شبهای اول ورود من به حرم خانه، شب اول، یا دوم یادم نیست که شاه امر می فرمایند که بستر استراحت را از زیر چهلچراع بردارند و یک طرف دیگر بیاندازند. فردای آن روز بند چهلچراغ پاره می شود و پایین می افتد و خرد می شود. شاه آنرا به فال نیک گرفته و ناشی از ورود من می داند و روزبروز محبت شاه نسبت به من بیشتر می شود، تا به حدی که خودم از نوشتن آن عاجزم. به سن دو سالگی، دیگر شاه برای من بی اختیار بود و هر وقت هم سفر تشریف می بردند من در رکابشان بودم. له له ها ، دده ها، عملجات، حکیم مخصوص، خواجه های مخصوص و نوکر داشتم، ولی تحت محافظت امين اقدس بودم.»شاه در سفرها غلامعلی را به همراه خود می‌برد و در تخت روانی او را جای می‌داد. این نزدیکی به شاه باعث شده بود که بسیاری از نزدیکان شاه به او حسادت کنند. البته خود عزیزالسلطان در خاطراتش این را کتمان نمی‌کند که بچه‌لوسی بوده که خیلی هم به تمیزی اهمیت نمی‌داده و از حمام کردن بدش می‌آمده است. این را در خاطراتش هم نوشته است:«بچه چرک و کثیفی بودم و در زمستانها اكثر ناخوش می شدم. با این کثافت فوق العاده، شاه مرا می بوسید و میبویید سر و صورتم را هم نمیشستم غذا خوردن در آن زمان با کارد و چنگال معمول نبود و با دست غذا می خوردند من هم بچه بودم، و با دست غذا میخوردم. سرم دائما چرب و کثیف بود و معلوم است که با این کثافت شپش هم تولید می شود. صورت نشسته، موهای شانه نکرده و سر پر شپش و بی نهایت کثیف بودم. با تمام این احوال شاه مرا در بغل میگرفت و مرا می بوسید و ابدا به رویم نمی آورد که کثیف هستم. …»او در بخشی از خاطراتش درباره بی‌ادبی‌اش هم نوشته:« به مقتضای کودکی بسیار بی‌ادب بودم. ابدا ملاحظه و مراعات شاه را نمی‌کردم، هرچه بیشتر بی‌ابی می‌کردم به نظر می‌رسید که بیشتر مطبوع خاطر شاه است. در مدتی که پیش شاه بودم گاه دراز می‌کشیدم، زمانی می‌دویدیم، بعضی اوقات بغل شاه می‌پریدم و قوطی انفیه، ساعت، جواهرات شاه را زیر و رو می‌کردم شاه کوچکترین حرفی نمی‌زد. در حالی که حالا می‌فهمم که همان خانم‌هایی که بغل دست من نشسته بودند با تمام نزدیکی به شاه، جرات نداشتن به اسباب خصوصی دست بزنند، در حالی که من همه را زیر رو می‌کردند و زن‌ها دق می‌کردند.»هیچ کسی حق تشر زدن به ملیجک را نداشت. گاهی فقط امین‌اقدس او را دعوا می‌کرد و او با بی‌ادبی جواب عمه‌اش را می‌داد. این رفتار باعث شده بود که خیلی از نزدیکان و همسران شاه با او دچار مشکل باشند و از او بدگویی کنند. یکی از کسانی که به حد مرگ از عزیزالسلطان تنفر داشت اعتمادالسلطنه بود. او از ملیجک به عنوان بچه چرک و کثافت یاد می‌کرد و بارها در خاطراتش می‌گوید شاه با داشتن این همه فرزند زیبا چرا به این بچه بی‌ادب و کثیف و بدبو دل بسته است. او در یکی از خاطراتش از دعوایی که میان شاه و انیس‌الدوله سوگلی‌اش نوشته که بدون توجه به حضور آن‌ها اتفاق افتاده است:« دیشب میان انیس الدوله و شاه، باز در سرشام انیس الدوله به شاه متغیر شده بود که پسر ملیجک مثل گه چه است که هر شب در سر شام حاضر می کنی؟ شاه برآشفته بود و همان شبانه بچه را از آندرون بیرون کردند…»البته اعتمادالسلطنه در بخشی از خاطراتش از کشتن کسی به دست ملیجک هم نوشته است:«« تفصیلی امروز شنیده ام که مینگارم، عزیزالسلطان باز با گلوله تفنگ آدمی را کشته است و این پنجمین مقتول است که شکار شصت مبارك این جوان مقتول می شود و عجب این است که این پنج نفر مقتول را بيك وضع و طرز شهرت مید هند همه فحش شنیده بودند و تغیر دیده بودند از عزیزالسلطان و خودشان را کشته اند.»دکتر فوریه فرانسوی در کتاب سه سال در در بار ایران می نویسد: « وجود این بچه کثیف خود رأی در دربار گذشته از اینکه چیزی بر شأن شاه نمی افزود،باعث سر شکستی او نیز شده و همه مردم این کارها را تقبیح می کنند، به نظر من محبتی که شاه به این بچه حیوان چشم دریده دارد بکلی غیر طبیعی است.»به نوشته مهدی بامداد میرزا رضای کرمانی در استنطاقاتش گویا گفته بود:«« همه ساله برای عزیزالسلطان که نه برای دولت فائده دارد نه برای ملت ونه خدمتی انجام میدهد نیم میلیون تومان که با این خونخواری و بی رحمی وظلم از مردم مفلوك در آورده خرج او می کنند اینها را همه مردم این شهر می دانند ولی جرأت نمی کنند فریاد بر آورند».شاه اما با همه این حرف‌ها توجه زیادی به او می‌کرد و برایش حتی گروهی را راه انداخته بود و دسته مخصوص راه انداخته بود. بیماری ملیجک شاه را تا حدی مضطرب می‌کرد که برای خیلی‌ها قابل درک نبود. خود عزیزالسلطان نوشته:«وقتی که من مریض می شدم بایستی دو سه نفر حکیم باشی در اندرون بخوابند یعنی یکی همان فخرالاطباء حکیم من. دیگری هم کشیک و دکتر طولوزان. خوب به خاطرم می آید که یک شب خواب بودم، البته خودم را به خواب زدم. شاه از در وارد شد، پزشکان بالای سرم نشسته بودند، اول چند ماچ از صورتم کرد، بعد احوال مرا از اطباء پرسید و سفارشهای لازم را به آنها به عمل آورد و به خوابگاه مراجعت کرد. حقیقت آن است که خودم هم از آن همه محبت تعجب می کنم و همین ها سبب شد که عداوت و دشمنی بالا بگیرد اول از حرمخانه شروع شد، همه نسبت به من و به امین اقدس دشمنی ها کردند.»حتی اعتمادالسلطنه نوشته یک بار در حضور همه ملیجک دستشویی‌اش گرفت و در شاه گلدان طلایی‌اش را به او داد و خودش ایستاد تا او قضای حاجت کند. ناصرالدین‌شاه در سفر سومش به فرنگ ملیجک را با خود برد. البته داستان‌های زیادی هم از این ماجرا وجود دارد که برای خواندنش باید به منابع مراجعه کنید. در این سفر ملکه ویکتوریا به ملیجک نشان و حمایلی را داد.البته با وجود این رابطه نزدیک نه کسانی که با شاه نزدیک بودند و نه کسانی که از او منتفر بودند این رابطه را به هیچ عنوان شاهد بازی نمی‌دانند. ناصرالدینشاه این پسر را بسیار دوست داشت و برای این او را نزدیک خودش نگه می‌داشت که گمان می‌کرد او برایش یمن دارد. البته نظر عباس‌امانت در کتاب قبله عالم درباره ملیجک نیز قابل توجه است. به نظر آقای امانت:« ملیجک در واقع شاخه وحشی پیوند یافته نهال شخصیت شاه بود که پرویده اختلالات روان شکنجه‌شده‌اش بود.» ناصرالدین‌شاه کودکی سختی داشت اختلاف میان محمدشاه و مهدعلیا و وضعیت لرزان ولیعهدی از ناصرالدین‌میرزا پسر بچه‌ای ضعیف و ترسو ساخته بود که اگر حضور امیرکبیر و مهدعلیا مادرش نبود نمی‌توانست سالهای اول دوام بیاورد. او کودکی نداشته خود را در این کودک می‌دید و گویا سعی می‌کرد با رسیدگی به او آن سالها را جبران کند. ناصرالدین‌شاه از میان دخترانشان دو تا از محبوب‌ترین دخترانش یعنی تاج‌السلطنه و اخترالدوله را برای ملیجک انتخاب کرد. تاج‌السلطنه در برابر این انتخاب سرکشی کرد ولی اخترالدوله از نظر پدر تاجدار سرپیچی نکرد. شاه بخشی از باغ بزرگ سپهسالار را که میراث مرحوم میرزا حسین‌خان و همسرش بود را پشت قباله ملیجک کرد و به گفته منابع یکی از بزرگترین جهازبرون‌ها را برای این عروسی گرفت. عروسی که با ترور شاه بابا به طلاق منجر شد.زندگی عزیزالسلطان بعد از کشته شدن ناصرالدین‌شاه با افت و خیزهای زیادی رو به رو شد. با این که اخترالدوله طلاق گرفت اما مظفرالدین‌شاه با او رفتار بدی نداشت، اما خیلی هم محبوب نبود و یک سمت خیلی معمولی یعنی به منصب کشیک چی باشی داشت. او بعد از اخترالدوله گویا با یکی از دختران کامران‌میرزا نایب‌السطنه پسر چهارم و محبوب ناصرالدین‌شاه به اسم غنچه که به معززالملوک ملقب بود، ازدواج کرد. درست همان روزهایی که جنبش مشروطه آغاز شد و وقایع به توپ بستن مجلس در جریان بود صاحب یک دختر شد. در دوران محمدعلی شاه عزیزالسلطان با این که سمتی داشت و باجناق او نیز بود با اقبالی مواجه نبود. اما به خاطر نزدیکی با کامران میرزا به دربار رفت و آمد می‌کرد. در دوران احمدشاه نیز کم کم رفت و آمدش کم و کمتر شد. در نهایت شاهد سقوط سلطنت قاجار و به روی کار آمدن پهلوی بود. خانه دو طبقه‌ای که به عمارت عزیزیه معروف بود و شاهد زنده به توپ بستن مجلس را واگذار کرد. سرنوشت این خانه بعد از ملیجک عبارت است:«جزئی از ساختمان‌های مجلس، دفتر کار اولین رئیس مجلس سنا، سید حسن تقی زاده و کتابخانه مجلس سنا، محل سکونت و کار سپهبد زاهدی، محل کار رئیس دفتر مجلس، عباس جمیدی، محل استقرار کمیسیون بودجه مجلس، دفتر کار هیات رئیسه و کارپردازی مجلس، محل استقرار کمیسیون اصل ۹۰ ، دفتر مدیر خدمات مجلس، کارگزینی مجلس. این ساختمان بعد از انقلاب نیز مدتی محل استقرار کمیسیون عرایض بود و بعد در اختیار مسولان کمیته امداد (شفیعی، نیر و عسگراولادی)، محل نگه‌داری اموال مصادره‌ای، نمازخانه و بعد از آن واگذاری به کارکنان برق مجلس و بخش از حراست و محل نگه‌داری اشیا موزه بود.این خانه هنوز در میان کتابخانه مجلس و عمارت قدیم کتابخانه و عمارت مجلس شورای ملی یا خانه سپهسالار قرار دارد. قرار بود این خانه تبدیل به موزه مجلس شود اما این اتفاق نیافتاد و موزه مجلس به جای درست خود منتقل شد. قرار بود این خانه برای بازدید عموم باز شود اما هنوز اتفاق نیافتاده است.عزیزالسلطان تا سال ۱۳۱۹ زنده بود. اما زندگی سختی را داشت. نه از آن مرحمت‌های شاه بابا به او چیزی رسیده بود و نه از ثروت کامران میرزا چیزی به او رسید. او سالهای پایانی عمر در چهارراه سیدعلی در خیابان سعدی زندگی می‌کرد. در یکی از شبهای سرد زمستان ۱۳۱۹ خورشیدی موقعی که شب هنگام به خانه بازمی‌گشت در بین راه ناگهان پایش درون تلی از کاهگل که وسط کوچه ساخته و رها کرده بودند فرورفت و به علت ضعف و سکته قلبی در همان‌جا درگذشت. پسر محبوب ناصرالدین‌شاه را در آرامگاه خانوادگی مستوفی‌الممالک در ونک در وسط جایی که حالا دانشگاه الزهرا قرار دارد به خاک سپردند. بهرام افراسیابی نوشته:« پس از مرگ عزیزالسلطان سفیر انگلیس بلافاصله در منزل وی حاضر شد تا پس از تسلیت به خانواده اش حمایل و نشانی را که ملکه ویکتوریا، ملکه انلگیس در سفر سوم ناصرالدین شاه به وی اعطاء کرده بود باز پس گیرد.»از او تنها چیزی که باقی مانده است، تصویر کودکی با چشمان شیطان با چهره‌ای خاص در کنار ناصرالدین‌شاه و مجموعه چهارجلدی خاطراتش باقی مانده که از نظر شخصی یکی از بهترین خاطرات در فاصله سالهای ۱۲۷۰ تا ۱۳۰۰ شمسی است. این مجموعه را آقای محسن روستایی که نسبتی هم با ملیجک دارد منتشر کرده است.منابعروزنامه خاطرات عزیزالسلطانخاطرات اعتمادالسلطنهخاطرات امین‌الدولهیادداشت‌هایی از زندگی خصوصی ناصرالدین‌شاه قاجارقبله عالم</description>
                <category>farzane ebrahimzade</category>
                <author>farzane ebrahimzade</author>
                <pubDate>Tue, 24 Mar 2020 00:46:23 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نذر جناب وزیر</title>
                <link>https://virgool.io/@febrahimzade/%D9%86%D8%B0%D8%B1-%D8%AC%D9%86%D8%A7%D8%A8-%D9%88%D8%B2%DB%8C%D8%B1-xrhdlord5rwu</link>
                <description>میرزا عیسی وزیر می‌دانست چند روزی بیشتر از زندگیش باقی نمانده است. وبای سخت تهران به جان او هم افتاده بود. پس شیخ‌هادی نجم‌آبادی را خواست و گفت نذری که برای ساخت بیمارستان را کرده برای خیراتش انجام دهد. نذری که شد: بیمارستان وزیری.در طول تاریخ ایران و جهان گاهی اتفاق‌های سخت و ناگوار در کنار آسیب‌هایش باعث اتفاق‌های مهم نیز شده است. یکی از این اتفاق‌های مهم بعد از وبای ۱۲۷۰ شمسی تهران با وصیت میرزا عیسی‌وزیر رخ داد و به ساخته شدن بیمارستان وزیری منجر شد. بیمارستانی که حالا پس از ۱۰۰ و چند سال از تاسیسش تنها یک سردر و بخشی از درمانگاهش و خاطره همه بیمارانی که در آن جا شفا گرفتند چیزی نمانده است.پایین‌تر از تقاطع جمهوری ولیعصر یا همان سه راهی شاه سابق کوچه‌ای قرار دارد که حالا چندین سال است که به جای وزیری نام شهید سخنور روی تابلوی آن نوشته شده است. اما کمتر کسی در این جا نام سخنور را می‌شناسد و همه آن را به اسم وزیری می‌شناسند که یادآور آن سردرقدیمی نیمه خیابان با آن زمین متروک پستش هست. بیمارستانی که با وصیت میرزا عیسی وزیر ساخته شد.میرزا عیسی وزیر بی‌تردید یکی از سومین چهره سیاسی مهم تهران بعد از شاه و مستوفی‌الممالک بزرگ بود. میرزا عیسی تفرشی معروف به وزیر، فرزند میرزا موسی وزیر تفرشی و برادر سیدعبداللّه‌خان انتظام‌السلطنه است. وی شوهرخواهر میرزایوسف مستوفی‌الممالک (صدراعظم ناصرالدین شاه) بود.   او بعداز نظم‌الدوله، میرزا عیسی خان وزیر رئیس نظمیه شد و بر عده‌ای از افسران ارشد و رصدباشی و داروغه و سایر عواملی که آسایش و امنیت شهر را تأمین و با متخلفان در مبارزه بودند، ریاست داشت. گفته شده وی وظایف خود را به دقت انجام می‌داد و در اجرای دستورهای مقامات بالا بسیار جدی بود.اما مهمترین سمتی که او را به آن می‌شناسند وزارت تهران بود. این سمت در دوران ناصرالدین‌شاه سمت مهمی بود. چرا که کامران‌میرزا حاکم تهران سن و سال کمی داشت و کارهای حاکم تهران را برعهده داشت. زمانی که ناصرالدین‌شاه تصمیم به گسترش تهران گرفت چون مثل همیشه خزانه خالی بود از دو نفر از آدم‌های سیاسی کمک گرفت یکی میرزا یوسف مستوفی و دومی میرزا عیسی وزیر و از آن‌ها خواست تا به جای این پول زمین بردارند. بخش غرب تهران بخصوص منطقه تابع سنگلج و بالای امیریه از زمین‌هایی بود که به میرزا عیسی رسید. اما وبا سر رسید و میرزا عیسی را هم دچارش کرد. او نذر کرده بود که بیمارستانی بسازد و با توجه به این که متوجه شد نمی‌تواند جان بدر برد؛ پیش از مرگ آشیخ هادی نجم آبادی را مامور ساخت بیمارستان کرد. به وصیت میرزا عیسی آشیخ‌هادی ثلث مالش را برای ساخت و هزینه‌هایی درمانگاهی گذاشت تا آن را در اختیار خانواده‌های بی‌سرپرست قرار دهد.میرزا عیسی در25 شهریور ۱۲۷۱ درگذشت. عبداللّه مستوفی درباره وبا و مرگ میرزا عیسی خان وزیر می‌نویسد: «آن روزها البته آمار و احصایی‌های نبوده است که عده مبتلایان وبا و اموات آنها را تشخیص دهد ولی از قراری که می‌گفتند، عده امواتِ تهران در یکی دو هفته به روزی ۳۰۰ نفر هم رسیده بوده است. از جمله وفیات، میرزا عیسی وزیر تهران بود که در سال گذشته قبل‌از واقعه تنباکو و بعد از مردن محمد ابراهیم خان وزیرنظام وزیر تهران، مجدداً به این شغل منصوب شده بود.»شیخ‌هادی هم زمینی از زمین‌های میرزا عیسی که نزدیک خانه‌اش بود را به ساخت بیمارستان اختصاص داد. بیمارستانی که به نام میرزا عیسی به نام وزیری معروف شد.ساخت بیمارستان بعد از درگذشت میرزاعیسی به دلیل اختلاف ورثه تا ۱۲۷۵ شمسی به تاخیر افتاد. در این سال بود که شیخ‌هادی بین فرزندان میرزا عیسی صلح برقرار گرد و طبق وصیت در زمین ۴۰۰۰ متری که انتخاب کرده بودند بنای بیمارستان را آغاز کرد. بیمارستان سال ۱۲۷۹ به پایان رسید و در اختیار مردم قرار گرفت. در بالای سردر این بیمارستان کتیبه‌ای نصب شد که نوشته شده بود:« مریض‌خانه ملتی که حسب‌الوصیه مرحوم مبرور میرزا عیسی وزیر الحسینی طابرثراه آقای شیخ‌هادی نجم‌آبادی از ثلث اموال آن مرحوم بنیاد نهاد.»هزینه این بیمارستان در هر ماه یک هزار ریال بود که از محل درآمد قنات نزدیک اشتهارد کرج و یک یخچال نزدیک دروازه ری تامین می‌شد. مریض‌خانه در ابتدا ۱۰ تخت داشت و دکتر سیدابوتراب و دکتر ولف آلمانی آن را ادامه می‌کرد. این بیمارستان تا سال ۱۳۰۳ از محل اوقاف میرزا عیسی تامین می‌شد بعد از آن بنا به مصوبه دولت از درآمدهای گمرکی اداره شد. درمانگاه این مریض‌خانه تا سال ۱۳۷۴ فعال بود و بعد از آن تعطیل شد و به روزی در آمد که حالا فقط دیواری از آن به جای مانده است. دیواری به آدرس خیابان ولیعصر نرسیده به چهارراه جمهوری کوچک سخنور وزیری سابق.</description>
                <category>farzane ebrahimzade</category>
                <author>farzane ebrahimzade</author>
                <pubDate>Mon, 16 Mar 2020 20:15:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پزشکی که بیماری خود را ندید</title>
                <link>https://virgool.io/@febrahimzade/%D9%BE%D8%B2%D8%B4%DA%A9%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%DB%8C%D9%85%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%AF-%D8%B1%D8%A7-%D9%86%D8%AF%DB%8C%D8%AF-l1in8nqhtrne</link>
                <description>در شلوغی بیمارستان و ناله بیماران صدای جیغ یکی از پرستاران همه را در جا میخکوب کرد. دکتر روح‌الله دکتر روح‌الله… چند روزی بود در تب می‌سوخت و در همان حال به مریضان بدحال‌تر از خودش سر می‌زد. اما آن روز ضعف شدید بیماری او را از پا انداخت و ساعتی بعد دکتر روح‌الله سپیر درگذشت در حالی که آخرین حرفش این بود:« نگذارید درمانگاه از هم بپاشد.»این سرگذشت دکتر روح‌الله سپیر است. پزشکی ایرانی و تهرانی الاصل از اهالی اودلاجان محله کلیمیان که تا لحظه آخر زندگی دمی از درمان بیماران شانه خالی نکرد و در نهایت هم با بیماری بیمارانش درگذشت. پزشکی که حالا درست در مرکز تهران یکی از بزرگترین مراکز درمانی هم وطنان یهودی به نام او است.یکی از ویژگی‌های مردم ایران در سالهای سخت و پر از درد گذشته تاریخی این بود که وقتی مصیبتی می‌آمد دیگر گروه و مذهب و قوم و قبلیه و زبان و گویش و شهر فرقی نمی‌کرد. همه یک تن واحد بودند که در کنار هم قرار می گرفتند و برای کمک به هم دست بالا می‌زدند. این روایت روایت یکی از همین همدلی‌هاست. همدلی که شاید کمتر کسی در هنگام گذر از خیابان سیروس (مصطفی خمینی) به آن دقت کرده است.سال ۱۳۲۱ سال سختی برای مردم ایران و تهران بود. سال که تیفوس و تیفویید از مهمانان سرزده متفق و آوارگانی لهستانی وارد ایران و تهران شد. مردم ناخواسته درگیر جنگ با کمبود و مشکلات زیادی سر می‌کردند اما بیماری واگیردار حصبه و تیفوس با همه این ناخوانده‌ها فرق می‌کرد. جان می‌گرفت و بیماری از خانه‌ای به خانه‌ای دیگر می‌رفت. وضعیت تهران از باقی شهرها بدتر بود و با وجود هشدارهای وزارت بهداری هنوز دولت قصدی برای اعلام وضعیت بحرانی نداشت. در این میان وضعیت امکانات بهداشتی شهر تهران نیز خوب نبود و تعداد بیمارستان‌ها و درمانگاه‌های کم بود. در چنین شرایطی در برخی از محله‌های مهم مردم خودشان به این نتیجه رسیدند که باید کاری بکنند. یکی ازاین مناطق منطقه کلیمی‌های اودلاجان بود که کانون مهم خیرخواهان با همراهی جمعی از یهودیان تهران تصمیم گرفت تا درمانگاهی در منطقه راه اندازی کند. کانون خیرخواهان یهود در سال ۱۳۲۰ با حضور مهندس بنژامین نخورایی، دکتر رحیم کهن، مهندس ربیع‌الی، مهدی محبوبیان، دکتر ناصر اخترزاده، دکتر ناصر اخترزاد، خانبابا ذهابیان، دیدیا ربانی، یوسف حقانی، عزت‌الله سلیمی، نعمت‌الله شهرارا، نعمت‌الله گبای، ابراهیم‌میرزا حی و دکتر روح‌الله سپیر راه افتاد. دکتر سپیر در نخستین جلسه به عنوان رییس هیات مدیره این کانون انتخاب شد و پیشنهاد ساخت این درمانگاه هم از طرف او با موافقت روبه رو شد.دکتر روح‌الله سپیر فرزند دوم میرزا‌آقاجان و خانم نصرت بود که از سوی مادری نوه حکیم شملو یا حکیم ماشیه پزشک دربار ناصرالدین‌شاه بود. پدرش میرزا آقاجان یا اسحق‌فتح‌الله‌خان سپیر از طلافروشان شناخته شده بازار بود. مادرش نصرت‌خانم حکیم هم به سنت خانوادگی ماما بود و کودکان زیادی را در خانواده‌های بزرگ بدنیا آورده بود. دکتر روح‌الله سپیر در سال ۱۲۹۰ در تهران بدنیا آمد و پایان تحصیلات ابتدایی‌اش در مدارس نور و صداقت و کالج آمریکایی همزمان شد با افتتاح دانشگاه تهران و او جزو نخستین دانش‌آموختگان رشته پزشکی دانشگاه تهران بود. هرچند که در دوران تحصیلات مقدماتی در داروخانه‌ای مشغول بود و داروسازی را هم آموخته بود. وقتی دوره انترنی را در بخش زنان و زایمان می‌گذراند با رفتار غیر انسانی نسبت به یک زن یهودی در بیمارستان مواجه شد و همین او را به فکر راه اندازی مرکزی برای یهودیان در تهران انداخت. او این پیشنهاد را با گروهی از جوانان تحصیلکرده یهودی مطرح کرد و قدم اول تاسیس کانون خیرخواهان بود.آن‌ها هدف خود را اجرای فرمان مهم به همنوع خود کمک کن قرار دادند. کانون اصلی کانون خیرخواهان براساس این فرمان در نخستین قدم دست به ایجاد مراکز بهداشتی و درمانی بود. آن‌ها پیشنهاد این درمانگاه را با خاخام کنیسه ملاحنینه در اودلاجان مطرح کرد و یوسف ملمد در حالی که خود بیمار بود با آن‌ها موافقت کرد و مقدمات استفاده زمینی متعلق به کنیسه در نزدیک آن و حاشیه خیابان سیروس را آماده کرد. بعد از آن دکتر سپیر شروع به جمع کردن کمک‌های مردمی کرد. یکی از کارهای آن‌ها برگزاری کنسرت خیریه با همراهی موسی و مرتضی‌خان نی‌داوود با خوانندگی ملوک ضرابی و چند هنرمند دیگری بود که با استقبال زیادی هم رو به رو شد و هزینه ساخت درمانگاه با وجود درگیری با اشغال فراهم شد. مراسم کلنگ‌زنی بیمارستان با حضور جمعی از بزرگان یهودی و اعضای کانون خیرخواهان در آذر ۱۳۲۱ در حالی که هنوز شیوع اپیدمی تایید نشده بود آغاز شد و خیلی زود آماده شد. آماده شدنش همزمان با گسترش بیماری بود و دکتر سپیر و سایر هیات مدیریه این بیمارستان با نظارت بر بهداشت منطقه و مغازه‌های حتی به توزیع گرد ددت هم در بین مردم دست زدند و برای خانواده‌های ضعیف ارزاق عمومی را آماده کردند. آن‌ها درمانگاه را برای استفاده همه مردم آزاد گذاشتند و اعلام کردن بیماران را بدون توجه به مذهب و ملیت درمان خواهند کرد. با رسیدن بهار سال ۱۳۲۲ بیماری بشدت گسترش پیدا کرده بود و تعداد بیماران آن قدر زیاد بود که دکتر سپیر و همکارانش شبانه‌روزی در راه خدمت به مردم بودند. با این که بیماری در نیمه فرودین تا حدی کنترل شد اما در محله سرچال یا اودلاجان یهودیان همچنان گسترش داشت و بیماران زیادی به درمانگاه یهودیان می‌آمدند. در نهایت دکتر سپیر ۳۲ ساله نیز از این بیماری نتوانست بگذرد و مبتلا شد. اما به نوشته منابع یهودیان و نزدیکانش او بی‌توجه به بیماری سعی در درمان بیماران دیگر داشت. در نهایت در روز نزدیک به عید فصح سرانجام از پای در آمد و در حین معاینه بیماری به زمین افتاد و در ۲۲ فروردین ۱۳۲۲ چشم از جهان فروبست. به گفته نزدیکانش او پیش از مرگ تنها درخواستی که از نزدیکانش داشت این بود که این درمانگاه را حفظ کنید.بعد از مرگ دکتر روح‌الله سپیر خانواده او راه او را دنبال کردند. دکتر سپیر خواهری به اسم ملیحه داشت که با وجود آن که هفت سال از برادرش جوانتر بود اما همیشه در کنار او بود و بیشترین تاثیر را از او گرفت. او این اعتقاد برادر را که بهداشت درمان باید برای همه باشد را در کار خود قرار داد. خانم سپیر با جوانی به اسم جمشید کشفی ازدواج کرده بود. او یک سال بعد از مرگ روح‌الله در خانه ماند و عزاداری کرد. اما بعد از آن با تشویق همسرش سعی کرد تا بنیان‌هایی که برادرش در راه‌اندازی آن‌ها تلاش کرده را حفظ کند. او همه زندگیش را در راه کمک به خانواده‌های کم بضاعت و توانمندسازی تلاش کرد و بنیاد سازمان بانوان یهودی ایران را گذاشت. یکی از کارها راه اندازی مهدکودکی برای کودکان اودلاجانی راه انداخت. او به همراهی درمانگاه در محله به مردم کمک‌های بهداشتی ارائه می‌کرد و آن‌ها را برای رعایت بهداشت آموزش می‌داد. خانم کشفی در سال ۱۳۴۲ در اولین دوره حضور زنان در مجلس به عنوان نماینده یهودیان وارد مجلس بیست و یکم شد.او به همراه سایر هم کیشان خود درمانگاه کانون خیرخواهان را گسترش داد و این مرکز تبدیل به بیمارستانی به اسم بیمارستان کوروش کبیر شد. بعد از انقلاب با توجه به نقشی که این بیمارستان در جریان انقلاب با تلاشی که برای نجات مجروحان انجام داد از سوی مسولان جمهوری اسلامی مورد تقدیر قرار گرفتند. به نوشته منابع یهودیان ایران این بیمارستان تنها بیمارستانی بود که آمار مجروحان را بنا به دستورالعمل به ساواک نمی‌داد و پزشکان یهودی مجروحان زیادی را از این طریق نجات دادند. این بیمارستان بعد از انقلاب به نام دکتر روح‌الله سپیر نامگذاری و گسترش یافت. در حال حاضر بزرگترین موسسه خیریه سایر ادیان در ایران است و ریاست آن را دکتر سیامک مره صدق نماینده کلیمان در در دوره کنونی مجلس و عضو کمیسون بهداشت و درمان مجلس شورای اسلامی برعهده دارد و همچنان خدمات زیادی به مردم ایران فارغ از گرایششان می‌دهد.منبعhttp://7dorim.com/Tasavir/bimarstanSapir.asphttp://www.iranjewish.com/essay/Essay_41_sapir.htm</description>
                <category>farzane ebrahimzade</category>
                <author>farzane ebrahimzade</author>
                <pubDate>Sun, 15 Mar 2020 17:51:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرده بود</title>
                <link>https://virgool.io/@febrahimzade/%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%AF-y86qdmicsekp</link>
                <description>عکس تزیینی است دردهایش تمام شده بود. آن نفسی که روی سینه‌اش گیر کرده بود را نتوانست بالا بیاورد، اما انگار نیازی هم نداشت. فکر نکرد شاید هم نمرده، لابد امامزاده یحیی که قبل از این که بیافتاد به ضریحش دخیل بسته، معجزه‌ای کرده و فقط بی‌حال شده. اما نمی‌دانست مرده بود، آن قدر برایش جانی نمانده بود. آن قدر که حتی بفهمد مرده است. دو هفته‌ای بود که وبا به جانش افتاده بود. می‌گفتند از این آبی است که در شهر می‌فروشند. آن ها چیزی برای خوردن نداشتند چه برسد بتوانند پولی برای آب بدهند. آب همان آب آب‌انبار سر چال میدان بود که همیشه خدا بوی ماندگی می‌داد. وضع آرد از آب هم بدتر بود. اما می‌گفتند این مرض از آب است. همان وقتی که دختر خانه‌ای که برایش کار می‌کرد تب نوبه گرفت این بیماری به جانش افتاد. بیماری اول جان دختر نوپایش را گرفت. بچه زار می‌زد ولی دل درد کوفتی و بیرون‌روی و شکم‌روی آن قدر زیاد بود که نمی‌توانست برای دخترکش نگران باشد و حتی پستان به دهانش بگذارد. آن قدر زار زد که نای گریه کردنش هم تمام شد و پسرش گفت آجی دیگه نفس نمی‌کشه فهمید که دیگر کاری برای آن دخترک نوپا نمی‌شود کرد. دخترکش رفته بود؛ مثل همین حالا که خودش رفته بود و شاید فردا که پسرکش هم به آن‌ها بپیوندد.حتما مرده بود. دردهایش تمام شده بود و زندگی را در آخرین نفس بالا آورده بود. مرده بود و می‌دید که تن بی‌جانش را بدون غسل و کفن شبانه می‌برند، سمت بازار. هزار بار این راه را از سر آن خانه آن وسط گورستان چال کنار مدرسه متروک چال خاک می‌کنند؛ بدون تلقین و خواندن دعایی. می‌دید که انداختنش وسط گور و خاک روی سرش ریختند. می‌دید وسط قبر زن دیگری که تنها چند استخوان از آن مانده زیر خروارها خاک گیر کرده دور از بچه‌هایش که جای دیگری مرده‌اند. زن مرده و وسط قبر زن مرده دیگری بدون گور و کفن نشسته بود به از هم پاشیده شدن پیکر وبایی‌اش نگاه می‌کند و آدم‌هایی که آن سوتر از او همان طور شبانه مثل او به خاک می‌سپارند. می‌نشیند و به از هم پاشیده شدن پیکرش نگاه می‌کند تا آن روزی که صدای کلنگ‌هایی را می‌شنود که دارند خاک گورستان را بر هم می‌زنند. مرده اما می‌بینید که یکی از آن بیل‌هایی که خاک را جابه‌جا می‌کنند به دستش می‌خورد و بعد پیکرش را که در حال از هم در رفتن است را پیدا می‌کنند و یواشکی می‌اندازنش داخل چاهی پر از استخوان‌های آدم‌هایی که سالها قبل از او مردند. او مرده است و می‌بیند مردمانی را که خشمگین هستند از به چاه افتادن تن از هم پاشیده شده او می‌آیند و آن چه روی گورستان ساختند را خراب می‌کنند. او مرده و می‌بیند جنازه از هم پاشیده او از سال وبایی چه آتشی برپا می‌کند وسط بازار و گورستان چال تهران. دردهایش تمام شده و نفسی که روی سینه‌اش گیر کرده را بالا نمی‌آورد و او می‌دید که پیکرش که در سال وبایی مرده بدون غسل و کفن ته آن چاه چه آتشی به دل تهران انداخت.پ.ن: در سال ۱۲۸۰ شمسی وبایی سخت در تهران شیوع پیدا کرد که جمعیت زیادی از مردم را کشت. به طوری که گفته می‌شد مردگان در کنار خیابان افتاده بودند. بسیاری از خانواده‌ها جنازه عزیزانشان را شبانه در گورستان‌های متروکه دفن می‌کردند. یکی از این مردگان زنی بود که در چهار سال بعد در آذر ۱۲۸۴ زمانی که داشتند گورستان متروک چال بازار را با حکم شیخ فضل‌الله نوری برای ساخته شدن بانک استقراضی می‌کندند جنازه‌ تقریبا سالمش را پیدا کردند و آن را برای این که اعتراضی نباشد درون چاهی انداختند. اما خبر به گوش مردم شهر رسید و مردم در شب ۲۳ ماه رمضان بعد از مراسم عزدارای به سمت گورستان قدیمی رفتند و بنای بانک را تخریب کردند. کسی نفهمید آن زن کیست و چه بر او گذشته حتی جنازه‌اش پیدا نشد؛ اما این اتفاق زمینه‌ساز جنبش مشروطه در تهران در کمتر از یکسال شد.</description>
                <category>farzane ebrahimzade</category>
                <author>farzane ebrahimzade</author>
                <pubDate>Tue, 10 Mar 2020 17:10:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ورقه‌ای که شرمسار تاریخ است</title>
                <link>https://virgool.io/@febrahimzade/%D9%88%D8%B1%D9%82%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%B4%D8%B1%D9%85%D8%B3%D8%A7%D8%B1-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-ge7mmvuulqrr</link>
                <description>پنج‌شنبه اول اسفند ۱۲۰۶ شمسی زیر چادری در قریه ترکمان‌چای در نزدیکی شهر میانه بعد از چندین روز مذاکره ورقه‌ای به دو زبان روسی و فارسی آماده شد و در مقابل عباس‌میرزا ولیعهد و نایب‌السلطنه و سردار سپاه ایران و ژنرال ایوان فیودورویچ پاسکویچ فرمانده لشگر روسیه گذاشته شد تا امضا کنند. این ورقه عهدنامه صلح شانزده ماده‌ای میان دولت شاهنشاهی ایران و دولت تزاری روسیه بود که به بیست و پنج‌سال جنگ میان ایران و روسیه پایان می‌داد و در تاریخ به عهدنامه ترکمان‌چای معروف است.حتی بسیاری از ما تا پاییز امسال کمتر می‌دانستیم که ترکمان‌چایی که مهمترین شاهد این امضا بود جایی در داخل سرزمین ایران در خاک آذربایجان است. شهرستانی که زلزله ۵.۹ ریشتری ۱۷ آبان ۱۳۹۸ زمینش را زیرو رو کرد.امروز اول اسفند ۱۳۹۸ خورشیدی ۱۹۲ سال از امضای عهدنامه ترکمان‌چای می‌گذرد؛ عهدنامه صلحی که بدنام‌ترین عهدنامه تاریخ ایران لقب گرفته است. در این ۱۹۲ سال هرگاه قرار بود میزان بدی یک امضا را مثال بزنند از ترکمان‌چای مایه می‌گذارند. اما نکته قابل توجه این است که بسیاری از کسانی که برای هر قراردادی از این امضا نام می‌برند نمی‌دانند این عهدنامه چند بند دارد و در چه شرایطی امضا شده است.جنگ‌های ایران و روس یک دوره ۲۵ ساله جنگ بود که یکی از سال ۱۱۸۲ تا ۱۱۹۲ شمسی طول کشید و یک رشته جنگ بود که با شکست سنگین و تحقیرآمیز سپاه ایران در نهایت به امضای قرارداد گلستان منجر شد که روی کاغذ حدود ۲۲۰ هزار کیلومتر مربع خاکی و ۱۲۰ هزار کیلومتر مربع آبی را به روسیه واگذار شد.شکست در جنگ‌های اول و امضای قرارداد صلحی که این وسعت از خاک ایران را از آن جدا کرد تحقیر زیادی را برای ایرانیان به همراه داشت. این حس تحقیر آن قدر زیاد بود که عباس‌میرزا مدتی بعد از امضای قرارداد گلستان در گفتگو با نماینده ناپلئون این به این تحقیر اشاره کرد و مهمترین سوال تاریخ معاصر ایران را مطرح کرد که:« ای اجنبی به من بگو چه چیز تو را بر من برتری داده است؟»در کنار این حس تحقیر با وجود امضای عهدنامه گلستان مرزهای ایران و روسیه مرزهای بین دو کشور باعث ایجاد تنش‌هایی میان دو کشور شد. اما آن جرقه دوره دوم جنگ‌ها بعد از ۱۲ سال حکم جهاد علمای شیعه در ایران روشن کرد. روحانیان شناخته شده آن زمان در یک اقدام همزمان در سال ۱۲۰۴ حکم جهاد سراسر برای دفاع در برابر کفار روسیه را صادر کردند و نیروهای ایران به مرزهای روسیه تاختند و ایران را وارد جنگی دو ساله برد. نیروی نظامی ایران هنوز بعد از ۱۲ سال ترمیم نشده بود و خزانه ایران زیر بار غرامت عهدنامه گلستان کمر راست نکرده بود. سپاه روسیه به فرماندهی پاسکوویچ به راحتی گنجه را گرفتند و از قره‌باغ و روس ارس گذشتند. آن‌ها با ترکمانان یموت مصالحه کردند و به سمت مواضع تازه ای در داخل ایران کنونی پیش رفتند. روس‌ها در کمتر از دو سال با گرفتن تلفات زیادی از ایرانیان تا نزدیکی قزوین پیش رفت. عباس‌میرزا سرخورده از شکست های پی‌در پی آخرین نیروهای خود را در سردار آباد متمرکز کرد و در سال پاییز ۱۲۰۴ با قوای روسیه به نبردی سخت پرداخت اما نرسیدن آذوقه و جیره و مواجب سپاهیان از تهران باعث تضعیف و متزلزل شدن روحیه سربازان ایرانی شد و سردارآباد به تصرف نیروهای پاسکویچ درآمد. سپاه ایران به سمت آذربایجان رفت. روس‌ها اردبیل را گرفتند و بخشی از گنجینه‌های بقعه شیخ صفی را غارت کردند و به سمت تبریز رفتند و بعد از تصرف آن به سمت دهخوارقان رفتند. عباس‌میرزا افسرده از شکست‌های پشت هم و بیمار، می‌دانست نه سپاهی برایش مانده است و نه پولی و نه آ‌ذوقه‌ای برای سپاه از جان افتاده‌اش. از تهران خبر می‌امد شعاع‌الدوله و قهرمان‌میرزا برادرانش در گوش پدر تاجدارشان می‌خواندند که عباس صلاحیت و لیاقت اداره کشور را ندارد و نتوانسته است در مقابل روس‌ها بیاستد. فتحعلی‌شاه هم به نظر می‌آمد که تحت تاثیر حرف پسرانش هست. به نظر می‌آمد راهی برای عباس‌میرزا نمانده است و او فتحعلی خان رشتی را نزد ژنرال پاسکوویچ فرستاد و آمادگی ایران را برای امضای قراداد صلح اعلام کرد.ران پاسکوویچ که از سوی روس‌ها اختیار تام و تمام داشت شرایط سختی را جلوی عباس‌میرزا گذاشت. این شرایط آن قدر سخت بود که فتحعلی‌شاه به عباس‌میرزا پیغام داد که راضی به قبول شرایط نیست. خبر به گوش انگلیسی‌ها رسید که ایران حاضر به قبول کردن شرایط روسیه نیست. مک دونالدسفیر انگلستان در تهران که از پیشروی سپاه روسیه بسیار نگران شده بود، بر عقاید خود پافشاری کرد و شاه را بر خلاف نظر اولیه‌اش به قبول شرایط صلح واداشت. پس از وساطت سفیر انگلیس از سوی ایران الهیارخان آصف‌الدوله و میرزا ابوالحسن‌خان شیرازی (ایلچی) به همراه عباس‌میرزا به روستای ترکمان‌چای در نزدیکی اردوی روس‌ها رفتند و بعد از چندین روز مذاکره عهدنامه‌ای در ۱۶ فصل و یک قرارداد تجاری الحاقی در ۹ فصل میان نمایندگان دو نفر امضا شد. براساس این قراداد ۳۰ هزار کیلومتر مربع از ایران شامل ارمنستان به وسعت ۲۰ هزار کیلومتر و ۵ هزار کیلومتر از خاک ترکیه کنونی شامل منطقه آرارات و ایغدر که در آن زمان از خانات ایروان بود به خاک روسیه الحاق شد و خطوط مرزی ایران و روسیه نیز به طور دقیق مشخص شد.همچنین براساس توافق نمایندگان دو کشور ایران موظف به پرداخت ده کرور تومان (پنج میلیون تومان) به عنوان غرامت جنگی به روسیه شد. همچنین ایران اجازه حرکت کشتی در دریای خزر در صورت موافقت دولت روسیه نداشت. اعطای حق کنسولی یا همان کاپیتولاسیون نیز به روسیه در ایران داده شد و ایران متعهد به امضای قراردادهای تجاری با روسیه شد. براساس توافق دو کشور قرار بود اسیرانی که در طی دو جنگ در دو کشور بودند را به کشورهایشان بازگردانند. این بندی بود که در نهایت یک سال بعد در ۱۰ بهمن سال بعد جان الکسی گریبایدوف وزیر مختار روسیه را گرفت. اتفاقی که نزدیک بود باعث راه افتادن جنگ سوم شود. اما هیات عذرخواهی ایران به سرپرستی خسرو میرزا ۱۳ ساله نه تنها از این اتفاق جلوگیری کرد که باعث بخشیدن آن ده کرور تومان هم شد.اما در میان بندهای عهدنامه ترکمان‌چای یک بندی وجود دارد که با باقی بندها در تضاد است. بند هفتم تصریح می‌کند:«چون اعلیحضرت پادشاه ممالک ایران شایسته و لایق دانسته همان فرزند خود عباس میرزا را ولیعهد و وارث تخت فیروزی بخت خود تعیین نموده است، اعلیحضرت امپراطور کل ممالک روسیه برای این که از میل های دوستانه و تمنای صادقانه خود که در مزید استحکام این ولیعهدی دارد به اعلیحضرت پادشاهی شاهنشاه ممالک ایران برهانی واضح و شاهدی لایح بدهد، تعهد می کند که از این روز به بعد شخص وجود نواب مستطاب والا شاهزاده عباس میرزا را ولیعهد و وارث برگزیده تاج و تخت ایران شناخته، از تاریخ جلوس به تخت شاهی، پادشاه بالاستحقاق این مملکت می داند.»این بندی بود که به درخواست عباس‌میرزا در عهدنامه ترکمان‌چای افزوده شد. عباس‌میرزا که بشدت نگران آینده به قدرت رسیدنش بود و احتمال عزلش از نایب‌السطنگی و ولیعهدی و سرداری سپه را دور نمی‌دانست برای تثبیت موقعیت خودش این بند را به عهدنامه ترکمان‌چای افزود.(درباره این بند و بحران ولیعهدی مقاله‌ای در سالهای گذشته نوشتم که در پستی جداگانه می‌گذارم)اما عهدنامه ترکمان‌چای در هیچ بندی زمان ندارد. این عهدنامه از عهدنامه‌های موسوم به پایدار است. بعد از سقوط دولت تزاری ایران از روسیه درخواست لغو بندهایی از عهدنامه ترکمان‌چای بخصوص در زمینه محدودیت دسترسی ایران به دریای خزر و کاپیتولاسیون می‌شود. هیات ایران در زمان برگزاری جلسات عهدنامه صلح پاریس بعد از جنگ جهانی اول با اشاره به تلگراف‌های زیادی از سوی مردم مناطق جداشده در عهدنامه‌های گلستان و ترکمانچای برای پیوستن به ایران از روسیه خواستند که این سرزمین‌ها را به ایران الحاق کنند. درخواستی که به گفته فروغی یکی از اعضای هیات ایرانی مطالبه حداکثری و به حق اما در آن زمان غیر معقول بود. او در یادداشت‌هایش نوشت:« در باب دعاوی ارضی پرده‌پوشی نمی‌کنم که این یک ادعای زیادی بود که ما کردیم. این شکل هم کردیم مبالغه‌آمیز بود،‌مخصوصا نقشه هم که کشیدیم مزخرف بود.»این طرح در نهایت با شکست مواجه شد و در نهایت از آن بخش‌هایی که از ایران جدا شده بود در سال ۱۹۹۰ حداقل سه کشور ارمنستان، گرجستان و آ‌ذربایجان از شوروی مستقل شدند. وضعیت کشتی‌رانی در دریای خزر نیز در قرارداد ۱۳۰۱ بین ایران و روسیه براساس حق ۵۰ - ۵۰ توافق شد اما این معنای سهم برابر نداشت. موضوع سهم ایران از دریای خزر همچنان مهمترین مساله میان ایران و همسایه و همسایگان شمالی‌اش است.</description>
                <category>farzane ebrahimzade</category>
                <author>farzane ebrahimzade</author>
                <pubDate>Fri, 21 Feb 2020 00:12:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آخرین حضور قیصر روی صحنه</title>
                <link>https://virgool.io/@febrahimzade/%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%AD%D8%B6%D9%88%D8%B1-%D9%82%DB%8C%D8%B5%D8%B1-%D8%B1%D9%88%DB%8C-%D8%B5%D8%AD%D9%86%D9%87-uzluuua6o1ho</link>
                <description>در سال ۵۶ - ۵۷ نمایش «موضوع جدی نیست » براساس نمایش‌نامه‌ای از لوئیجی پیراندلو به کارگردانی ایرج انور در سالن انجمن ایران و آمریکا روی صحنه رفت. نکته مهم این اجرا حضور بهروز وثوقی و شهره آغداشلو در نقش‌های اصلی این نمایش بود. انجمن ایران و آمریکا در خیابان وزرا نزدیک خانه بهروز وثوقی بود. جایی که حالا این روزها ما به عنوان کتابخانه و مرکز کانون پرورش فکری می‌شناسیم.نکته جالب این نمایش بروشور بسیار متفاوت و چند برگی آن بود که تازگی اصلش را جایی دیدم و عکس‌هایی از رویش گرفتم.این نمایش دومین همکاری این دو بازیگر سینما بعد از سوته‌دلان علی حاتمی بود و البته اولین حضور وثوقی روی صحنه تئاتر حرفه‌ای به شمار می‌ رفت. در نمایش موضوع جدی نیست در کنار وثوقی و آغداشلو محسن سهرابی، سعید اویسی، علیرضا مجلل « در نقش : استا ویرکادامو»، آهو خردمند٬ محمد باقر توکلی، محمد ابهری، فاطمه نقوی٬ تانیا جوهری، شمسی کاظمی و جمشید لایق « در نقش : بارانکو» بازی می‌کردند.این نمایش در زمان خودش گویا سر و صداهای زیادی کرده بود و مورد توجه تماشاچیان و البته نقدهای تند و تیزی از سوی منتقدان تئاتر قرار گرفت. مهمترین نقد - مثل همین دوره امروز- به حضور وثوقی به عنوان یک سوپر استار یا به اصطلاح آن روزگار ستاره سینما روی صحنه تئاتر بود. تیتر یکی از نقدها این بود:«دروغ و ابتذال روی صحنه تئاتر «موضوع جدی نیست» اقدامی صد درصد تجاری و نقطه آغازی برای تئاتر مبتذل». نویسنده این مطلب که نفهمیدم چه کسی بوده با نقد حضور بازیگران سینمایی در تئاتر نوشت:«از مدتها پیش، این‌جا و آن‌جا صحبت از اجرای‌ یک‌ نمایشنامه‌ بـا سـرمایه‌ای خـصوصی بود که شایعات گوناگونی را نیز برانگیخت. از همان آغاز دلایلی وجود‌ داشت که این حرکت، حـرکتی ضد فرهنگی و در خلاف جهت جریانهای درست تئاتر‌ امروز ایران است که‌ ـ گاه‌ ـ در نـهایت فقر و محدودیت امکانات مـالی بـه حیات خود ادامه می‌دهد.»ذاموضوع قیمت بالای بلیت و این که این نمایش قرار است برای کدام طبقه اجتماعی اجرا شود از سوالهای مهم این مطلب بود و بلیت سی تومانی برای نمایش را بسیار بالا و مناسب بورژواها می‌دانست و معتقد بود برخلاف نظر دست اندرکارانش این نمایش اصلا ملی نیست. نویسنده البته با اشاره به بازی وثوقی در فیلم‌هایی مثل سوته دلان و غزل نوشته بود:«تـعجب مـی‌کنم کـه اگر وثوقی ـ آنچنان که اعلام کرده اسـت ـ بـه واسـطه عـلاقه بـه‌ تـئاتر‌ روی آورده، چگونه پذیرفته است که در چنین اثر اشراف‌مآبانه پوشالی ایفای نقش کند و قدمی در جهت نفی ارزشهای بدست آورده خود در‌ بازیگری‌ و ـ رسالت هنری؟ ـ بردارد.»هوشنگ حسامی هم درباره این نمایش مطلبی با این تیتر نوشت:« از نمایش درشت سینما تا نمای عمومی تئاترچه گرداب هولناکی است! حسامی در بخشی از نوشته خود با اشاره به تئاتر ملی نوشت:« راستش سرراست قضیه این است که چند تایی روشنفکر دلسوز با حسن نیت تمام در تریایی، یا رستورانی یا کنج دنج خلوت خانه‌یی دور هم جمع شده‌اند و عقل‌هاشان را روی هم گذاشتند که برای نجات تئاتر کشور چه می‌شود کرد؟» چه جوری می‌شود تئاتر را از قید کمک‌های مستقیم و غیر مستقیم دولتی رهانید؟ و مهمتر می‌توان به پول و پله‌یی رسید جنجالی به پا کرد که عینهو توپ صدا کند؟»البته این نمایش نقدهای مثبتی هم داشت و قرار بود به صورت تله تئاتر هم ضبط شود که خبر ندارم این اتفاق افتاد یا نه؟ اما چند ماه بعد از اجرای این نمایش انقلاب شد و بهروز وثوقی و شهره آغداشلو از ایران رفتند. این اولین حضور آخرین حضور وثوقی روی صحنه در ایران بود. علی‌رضا مجلل هم چند سال بعد رفت و هر سه سالهای بعد باز تئاتر بازی کردند مثل فاطمه نقوی که کمتر اجرای سینمایی داشت و سالهاست که دیگر جلوی دوربین نمی‌رود و جمشید لایق که تا روزی که پسرش را تئاتر از او گرفت روی صحنه بود. هوشنگ حسامی هم سالها بعد بازگشت و تا روزهای آخر زندگی در کنار تئاتر ماند.</description>
                <category>farzane ebrahimzade</category>
                <author>farzane ebrahimzade</author>
                <pubDate>Mon, 10 Feb 2020 00:11:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گلوله‌ای برای شاه</title>
                <link>https://virgool.io/@febrahimzade/%DA%AF%D9%84%D9%88%D9%84%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%D8%A7%D9%87-vbyklrv2rigx</link>
                <description>۱۵ بهمن ۱۳۲۷ محمدرضا شاه پهلوی قصد دیدار از دانشگاه تهران را داشت. مقصدش دانشکده حقوق بود. اما این دیدار هیچ وقت اتفاق نیافتاد چرا که ساعت ۳ آن روز زمانی که شاه قصد ورود به دانشگاه را داشت توسط ناصرفخرآرایی ترور شد.تروری که گویا به خاطر هول شدن فخرآرایی با وجود نزدیک شدن او به شاه ناموفق بود. فخرآرایی که با کارت خبرنگاری وارد محوطه شده بود به بهانه عکس گرفتن از شاه جلو آمده بود و تفنگش را در اورده و به سمت شاه گرفته بود. او شش گلوله در رولورش داشت. پنج گلوله از شش گلوله شلیک شد یک گلوله به صورت شاه خورد و تیر دیگری به شانه‌اش. سه تیر به کلاه نظامی شاه اصابت کرد اما آسیبی به او نرساند. تیر ششم هم هیچ وقت شلیک نشد و فخرآرایی در لحظه پایان تیرهایش به ضرب گلوله زخمی شد.گویا سرتیپ صفاری رییس شهربانی با هفت تیر خود به پای فخرآرایی تیری زد و فخرآرایی به زمین افتاد. فخرآرایی رولورش را به زمین پرتاب کرد. در همین هنگام از میان افسران گارد تیر دیگری به فخرآرایی شلیک شد . شهربانی دانشجوی اهل چک را که خودش را به فخرآرایی رساند تا ببیند زنده است یا خبر را دستگیر کرد. فخرآرایی به بیمارستان شهربانی برده شد. بر روی تخت بیمارستان مشخص شد فخرآرایی با یک لنگه جوراب نایلونی زنانه کاردی را به پای خود بسته بود تا در زمان مناسب کارد را نیز به کار ببرد. در بیمارستان ناصر فخرایی مرد. از فخرآرایی دو کارت خبرنگاری به دست آمد، یکی از سوی « روزنامه فریاد ملت » در سال ۱۳۲۴ خورشیدی و دیگری از سوی روزنامه پرچم اسلام که درست در بامداد ۱۵ بهمن ماه روز سوءقصد صادر شده بود. روز پسین ۱۶ بهمن ماه دکتر فقیهی شیرازی مدیر روزنامه پرچم اسلام که کارت خبرنگاری ناصر فخرآرایی را در بامداد ۱۵ بهمن صادر کرده بود دستگیر شد.براساس نوشته برخی از اسناد در لحظه سوقصد نزدیک به شاه بود و محافظان شاه پنهان شده بودند. البته این که چقدر این سند معتبر است را نمی‌دانم. شاه در حالی که با دستمالی صورتش را گرفته بود تا خون را کنترل کند ایستاد و در همان لحظه عکسی از او گرفتند که در روزنامه‌ها منتشر شد. او درباره این ترور در کتاب ماموریت برای وطنم نوشته است:«یکی از وقایع عجیب و تلخ دوران سلطنتم در بهمن سال ۱۳۲۷ هنگامی که در جشن سالیانه دانشگاه شرکت می‌کردم، روی داد. در آن روز لباس نظامی بر تن داشتم، و هنگامی که از اتومبیل پیاده شدم، و در شرف ورود به دانشکده حقوق و محل انعقاد جشن بودم، ناگهان صدای شلیک گلوله رسید و تیرهایی به جانب من شلیک شد. با این که به ظاهر عجیب جلوه می‌کند سه گلوله به کلاه نظامی من اصابت کرد و آسیبی به سر من وارد نیامد ولی گلوله چهارم از سمت راست گونه، وارد و از لب بالایی و زیر بینی من خارج گردید. شخصی که به من سوءقصد کرده و به عنوان عکاس به آن محل راه یافته بود، دو متر بیشتر با من فاصله نداشت و لوله تپانچه خود را به سینه من قراول رفته بود. من و او هر دو، روبروی هم قرار گرفته بودیم و کسی نزدیک ما نبود که بین ما حائل باشد و از این رو می‌دانستم که هیچ مانعی برای این که تیرش به هدف برسد، در پیش نداشت. عکس‌العملی که در آن لحظه فراموش نشدنی از خود نشان دادم هنور در خاطرم هست. فکر کردم که خود را بر روی او بیاندازم ولی فورا متوجه شدم که اگر به طرف او جستن کنم نشانه‌گیری او را آسان خواهم کرد و اگر فرار کنم از پشت سر هدف قرار خواهم گرفت. ناچار فورا شروع به یک سلسله حرکات مارپیچی کردم تا مطابق یک تاکتیک نظامی طرف را در هدف‌گیری گمراه کنم. ضارب مجددا گلوله دیگری شلیک نمود که شانه مرا زخمی کرد. آخرین گلوله در لوله تپانچه او گیر کرد و خارج نشد، و من احساس کردم که دیگر خطری متوجه من نیست و زنده‌ام. ضارب با غضب بسیار اسلحه را بر زمین زد و خواست فرار کند ولی از طرف افسران و اطرافیان من محاصره شد و متاسفانه به قتل رسید و محرکین اصلی او درست معلوم نشدند. بعداً معلوم شد که وی با بعضی از متعصبین دینی رابطه داشته، و در عین حال نشانه‌هایی از تماس او با حزب منحله توده به دست آمد. نکته جالب توجه آن که معشوقه او دختر باغبان سفارت انگلستان در تهران بود. ... خون از زخم‌های من مانند فواره می‌جست ولی به خاطر دارم که در حالت میل داشتم به انجام مراسم آن روز بپردازم ولی ملتزمین من مانع شدند و مرا به بیمارستان بردند و در آنجا به بستن زخم‌هایم پرداختند. …»بعدها اعلام شد که به استناد مطالبی که در دفترچه همراه ناصر فخرآرایی بدست آمد او از اعضای حزب توده بوده است و علت این ترور پیروزی شاه در ماجرای آذربایجان و سقوط دولت پیشه‌وری بوده است. این بهانه‌ای برای سرکوب حزب توده بود. حزب توده غیر قانونی اعلام شد و بسیاری از چهره‌های شاخص این حزب از جمله عبدالحسین نوشین را دستگیر کردند.شاه را به همراه سرهنگ دفتری رییس دژبانی کشور سوار خودرویی کردند تا به بیمارستان ارتش ببرند. راننده خودرو به یکی از خیابان‌های بن بست دانشگاه تهران پیچید و ناچار شد دور بزند و دوباره به سوی دانشکده حقوق بازگردد که دکتر منوچهر اقبال وزیر بهداری، خودرو را بازایستاند و سوار شد و کنار او نشست. در بیمارستان ارتش گویا پزشکی حضور نداشت و دکتر اقبال شخصا شاه را جراحی داد و اجازه نداد کسی او را معاینه کند. البته او گویا همه گلوله‌ها را خارج نکرد و یکی از گلوله‌ها بعد از چند سال در آمریکا خارج شد.شاه از بیمارستان پیامی به مردم داد و آن‌ها را از سالم بودن خودش آگاه کرد. نکته جالب این جاست که شاه بعد از این سوقصد تا یک سال سیبل گذاشته بود. همزمان با او برادرانش هم سیبل گذاشتند. او زمان ازدواجش با ثریا در سال ۱۳۲۸ سیبل‌هایش را زد.</description>
                <category>farzane ebrahimzade</category>
                <author>farzane ebrahimzade</author>
                <pubDate>Tue, 04 Feb 2020 13:04:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روز آفتابی جلالیه</title>
                <link>https://virgool.io/@febrahimzade/%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%A2%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%A8%DB%8C-%D8%AC%D9%84%D8%A7%D9%84%DB%8C%D9%87-f3723txvs23s</link>
                <description>«بعداز ظهر امروز اعلیحضرت همایون شاهی تالار تشریح را در محل دانشگاه تهران اراضی جلالیه بازدید و افتتاح فرمودند در ضمن نصب لوح تاریخی ساختمان دانشگاه که مرتب از عمارت دانشکده فنی حقوق و طب و ادبیات معمول گردید. » این خبر یک روزنامه اطلاعات در روز ۱۵ بهمن ۱۳۱۳ شمسی بود. روزی که دانشگاه تهران به صورت رسمی به عنوان دانشگاه اصلی ایران شکل گرفت.در مراسمی که روز ۱۵ بهمن ۱۳۱۳ در محل سالن تشریح دانشگاه تهران در شمال محوطه دانشگاه با حضور رضا شاه برگزار شد طرح دانشگاه و محل ساختمان‌های آن مشخص شد براساس خبر روزنامه اطلاعات سالن تشریح دانشگاه تهران در قسمت شمال اراضی دانشگاه مجاور آب کرج ساخته شده است و آخرین قطعه دانشگاه است.قرار بود در محل سنگ بنای دانشگاه تهران یک لوح طلا زیر خاک دفن شود. اما یک روز مانده به مراسم رضاشاه از حکمت خواست تا لوحی فلزی را آماده کنند. او دفن کردن لوح طلایی با آن وزن را اقتصادی ندانست. حکمت لوحی برنزی را به خط نستعلیق با این متن آماده کرده بود:««هنگام شاهنشاهی پادشاه ایران‌ رضا‌ شـاه پهـلوی سر دودمان پهلوی ساختمان‌‌ دانشگاه‌ تهران‌ به‌ فرمان‌ او آغاز و این‌ نوشته‌ کـه بـه یـادگار در دل سنگ جا گرفته به زمین‌ سپرده شد.بهمن‌ماه 1313 خورشیدی»یک روز پیش از افتتاحیه دانشگاه باران و برف شدیدی در تهران گرفت و به نظر می‌آمد مراسم لغو شود؛ اما رضا شاه اعلام کرد اگر سنگ از آسمان بیاید این مراسم برگزار خواهد شد. صبح ۱۵ بهمن نه تنها آفتاب شد که زمین هم خشک شد.این محل دقیقا از خیابان پورسینا یکی از ورودی‌های دانشگاه تهران است و به استناد اسناد تاریخی قدیمی‌ترین بخش دانشگاهی که امروز ۸۵ ساله شده است. ۸۵ سالی که هنوز تاریخ درست و کاملی برایش نوشته نشده است. البته این مراسم مراسم نامگذاری و آغاز ساختمان دانشگاه بود و مراسم رسمی افتتاح دانشگاه یک ماه و چند روز بعد یعنی روز ۲۴ اسفند همین سال برگزار شد.داستان دانشگاه تهران به عنوان دانشگاه مادر برخلاف روایت بعضی از منابع تاریخی - به نقل از ایرج حسابی- از تلاش دکتر محمودحسابی آغاز نشد و سالها پیش از روز ۱۵ بهمن ۱۳۱۳ از پیشنهاد یکی از نمایندگان مجلس شورای ملی مطرح شد.دکتر اسماعیل سنگ نماینده ساری و تنکابن در مجلس ششم ایده پرداز ساخت دانشگاه تهران بود که نامش در هیاهوی زیاد طرفداران دکتر حسابی گم شد. دکتر سنگ در نامه‌ای که در سال ۱۳۰۵ به سید محمد تدین وزیر معارف درباره اقدام به تأسیس دانشگاه و اهمیت آن گفت و از او خواست تا نظرش را درباره دانشگاه بگوید. به نظر می‌رسد او قصد پاسخ دادن به سوالی را داشت که برای اولین بار عباس‌میرزا پرسیده بود و امیرکبیر در پاسخ به این سوال دارلفنون را راه انداخته بود. اما نزدیک ۸۰ سال از ساخت دارلفنون گذشته بود و این مرکز علمی نیاز جامعه ایران را تامین نمی‌کرد. پس دکتر سنگ از وزارت فرهنگ خواست تا اقدامی برای ساخت دانشگاه بزرگی برای رفع نیاز علمی کشور انجام دهد. تدین در پاسخ او نوشت:راجع به اونیورسیته که آن را می‌توانیم دارالعلوم بگوییم کمال علاقه را دارم و مشغول تهیه لوازم مقدمات آن هستم. نظر من این است که در یک فضای وسیعی که شاید ۸۰ تا ۱۰۰ هزار ذرع مربع وسعت داشته باشد، بنایی ساخته شود که شعب علوم و فنون در آنجا تأسیس گردد.»طرح دانشگاه با انتشار این نامه از سوی تدین به از طریق تیمورتاش گوش شاه رسید. رضا شاه که تازه به قدرت رسیده بود با این پیشنهاد موافقت کرد و از تدین دعوت کرد تا درباره ایده دانشگاه بیشتر توضیح دهد. تدین نیز درباره ایده ساخت دانشگاهی در پایتخت در فضایی ۸۰ تا ۱۰۰ هزار متری با تیمورتاش و شاه صحبت کرد. رضا شاه هم که از این ایده خوشش آمده بود از دکتر عیسی صدیق اعلم خواست تا به اروپا برود و با با مطالعه در وضعیت دانشگاه‌های این کشورها طرح کلی دانشگاه را نوشته و ارائه دهد. در حالی که دکتر صدیق اعلم برای تحقیق رفت دانشسرای عالی و دارلمعلمین و دارلمعلمات نیز در تهران فعالیت خود را آغاز کردند. مدرسه حقوق و علوم سیاسی به ریاست دهخدا در لاله‌زار و مدرسه پزشکی در خیابان شاه آباد فعالیت داشتند.همزمان با بازگشت دکتر صدیق اعلم و آماده شدن طرح دانشگاه در بهمن ۱۳۱۲ در جلسه هیات دولت محمدعلی فروغی شروع به توصیف آبادانی تازه تهران کرد. علی‌اصغر حکمت که در آن زمان کفیل وزارت فرهنگ بود بار دیگر با اشاره به این که این شهر زیبا تنها اشکالی که دارد نداشتن دانشگاه است بار دیگر موضوع دانشگاه را به جریان انداخته بود. او در خاطراتش نوشته است:«در یکی از شبهای فرخنده اواخر بهمن 1312 جلسهُ هیئت وزراء در‌ حضور‌ شاه‌ در عمارتی که اکنون مقر کاخ ملکه پهلوی‌ است‌ تشکیل شـده بـود سـخن از آبادی تهران و عظمت‌ ابنیه و عـمارت و قـصور زیـبای جدید در میان آمد، مرحوم فروغی رئیس‌ الوزرا‌ در‌ این باب به شاهنشاه تبریک می‌گفت.و دیگر وزیران نیز هر‌ یک به تحسین و تمجید زبـان گـشوده بـودند.چون نوبت به بنده‌ نگارنده رسید که بـه سـِمَت کفیل وزارت‌ معارف‌ در‌ آن میان حاضر بودم گویا خداوند متعال به‌ قلب من الهام‌ کرد‌ که عرض کردم در آبادی و عـظمت پایـتخت البـته شکی نیست ولی نقصی که‌ دارد این است که‌ این‌ شهر‌ هنوز عـمارت مخصوص اونیورسیته(دانشگاه) ندارد و حیف است که‌ این شهر نوین‌ از‌ همه‌ بلاد بزرگ عالم از این حیث عقب بـاشد.شـاه بـعد از اندک تأملی گفتند‌: «بسیارخوب‌ آنرا‌ بسازید.»در جلسه بعد هیئت وزراء در آغاز بـه وزیـر عدلیه مرحوم علی اکبر‌ داور‌ رو نموده فرمودند در بودجۀ سال بعد 250000 تومان به وزارت معارف اعتبار‌ بدهید‌ که‌ بـه مـصرف سـاختمان‌ مدرسه برسانند.»بودجه ۲۵۰۰۰۰ تومانی در اختیار وزارت معارف گرفت تا زمین مناسبی را برای ساخت دانشگاه تهران پیدا کنند. حکمت درباره انتخاب زمین نوشته است:«بالاخره باغ جـلالیه‌ را از هـرجهت‌ مناسب‌ دیدم ، از جمله زمینهائی که عرضه شد در بهجت ‌آباد بود که آن‌وقت در اطراف‌ بـاغ مـعروف‌ آن عمارت و خانه‌هائی بود. مهندس وزارت معارف موسیو آندره گدار آنرا نپسندید و کمی‌ عرصه‌ و قلت وسعت آنـرا خـاطرنشان ساخت.»انتخاب گدار زمین‌های جلالیه بود و این را به حکمت گفت. او در بخش دیگری از خاطراتش نوشته:«مالکین اراضی‌ بهجت‌آباد‌ که‌ از این جانب مأیوس شدند در نزد‌ وزیر‌ مـالیه کـوشش‌ کـرده و خاطر آن مرحوم را بر ترجیح زمین خود جلب کردند.‌ یکی‌ از شبهای فروردین‌ ماه‌ همان سال‌ که‌ پیـشنهاد جـلالیه‌ و بـهجت‌آباد‌ مطرح‌ شد مرحوم داور رجحان بهجت‌آباد را‌ قویاٌ‌ پشتیبانی می کرد و بالاخره اخذ رأی به عـمل آمـد و معلوم شد ایشان اکثریت‌ داشتند‌ و من بسیار دلشکسته و نومید گشتم در‌ این اثنا شاه به‌ جلسۀ وزرا ورود فـرمودند پس از‌ انـدکی‌ به رسم معمول‌ از مرحوم فروغی نخست‌وزیر سؤال کردند چه می‌کردید.مرحوم فـروغی‌ عـرض‌ کرد«صحبت انتخاب زمین برای‌ دانشگاه‌ بـود‌ دو مـحل پیـشنهاد‌ شده‌ یکی بهجت‌آباد و دیگری جلالیه‌»شاه‌ بـعد از انـدک تأملی فرمودند«باغ جلالیه را انتخاب کنید.بهجت‌آباد ابدا شایسته نیست‌ من‌ همه ایـن نـواحی را با اسب‌ گردش‌ کرده و دیـده‌ام‌»مـطلب‌ تمام‌ شـد و مـن مـشغول بکار‌ شدم.»مهمترین دلیلی که شاه برای نامناسب بودن بهجت‌آباد دانسته بود؛ سطح سیل‌گیر زمین و پستی آن نسبت به مناطق اطرافش بود. در نهایت حرف آخر را رضا شاه زد و گفت که جلالیه را برای دانشگاه انتخاب کنید. این حرف ختم کلام بود. بخشی از زمین‌ها متعلق به حاج‌کاظم اتحادیه و بخش دیگر متعلق به ورثه و یتیم‌های ارباب گیو بود.حکمت درباره معامله زمین‌ها نوشته است:«باغ جلالیه افزون از 200000 مـترمربع بـود که از مالک آن تاجری بنام حاج‌ رحیم‌‌ آقا اتحادیه تبریزی خریداری شد و تـوافق‌ حـاصل‌ شد‌ که‌ متری‌ 5 ریال حساب نـماید‌ از‌ این‌ مبلغ وزیر مـالیه مـتری ده شاهی آنرا کم کرد.در مـوقع امـضاء قباله به نماینده‌ وزارت‌ معارف‌‌ دستور داده شده بود که در قباله‌ قنات‌ مخصوص‌ جـلالیه‌ نـیز‌ باید‌ قید شود و اِلا قباله را امـضاء نـنماید.به ناچار مالک قبول کـرد و مـبلغی در حدود 100000 تومان که بـه پول امـروز شاید 20 میلیون تومان ارزش دارد دریافت‌ کرد.و قباله امضاء و زمین تحویل وزارت معارف گردید. و موسیو گدار بـه طـرح نقشه آن مشغول شد.اول چیزی که بـه عمل آمـد نرده اطـراف آن بـاغ‌ و اراضـی آن بود.که هنوز‌ آن سر در فلزی زیبا برقرار است و امید است که تا ابد برقرار باشد. »آن‌چه از اسناد رسمی و البته سند رسمی دانشگاه تهران بدست می‌آید البته این است که کل زمین‌های دانشگاه تهران در نهایت به قیمت نودهزار و نهصد و نود و یک تومان و هشت قران معامله شد. سندش هم ظاهرا در دفتر اسناد رسمی شماره ۱۸ به این شرح تنظیم شده است:« مورد معامله یک قطعه زمین بیاض مفروز از اراضی جلالیه واقع در ناحیه ۳ حسن‌آباد دارای پلاک‌های ۳۷۱۰ تا ۳۷۳۰ مساحت مورد معامله دویست و دوهزار و چهار گز مربع به انضمام شش دانگ قنات جلالیه که در آن تاریخ بی‌آب و مخروبه بود. به انضمام یک دستگاه بنا موجود در وسط اراضی مرقوم است.حدود آن شمالا سرحد اراضی جلالیه و امیرآباد محدود است. غربا به سرحد اراضی جلالیه و جمشید آباد محدود است. جنوبا به خیابان چهل گزی معروف به شاهپور که جدید الاحداث محدوداست. شرقا اراضی بیاض جلالیه محدود است. قیمت نودهزار و نهصد و نود یک تومان و هشت قران . ثبت برابر سند است.»نکته جالب در این سند این است که همزمان با این معامله خیابان انقلاب امروزی کامل شده بود و قرار بود ابتدا به نام شاهپور نامگذاری شود. اما بعد از کامل شدن به اسم شاه‌رضا معروف شد. در باره واژه دانشگاه نیز باید توضیح بدهم که این واژه در ابتدا به عنوان انیورسیته بود. اما فرهنگستان نام دانشگاه را برای مجموعه واحدهای مستقل آموزشی انتخاب کرد و نام هر کدام از واحدها را دانشگده گذاشتند. کلمه استاد برای معلمان دانشگاه و دانشجو نیز از واژه‌هایی بود که در این فرهنگستان انتخاب شد.درباره این که چرا ابتدا سالن تشریح آماده شد را علی‌اصغر حکمت چنین می‌داند:«بنابراین در نظر‌ گرفته‌ شد که ساختمان دانشگاه‌ از‌ دانشکده پزشکی شروع شود و از آنهم شعبه تشریح عـملی و تالار تشریح Selle de Dessection آغاز گردد.در اوایل اردیبهشت این ساختمان آغاز گردید و با کمال جدیت تعقیب می شد نقشه‌ محل‌ نگهداری‌ اجساد و سالنهای تشریح در دو طبقه و آمفی‌تأتر مخصوص تعلیمات نظری به‌ مرحله اجرا گـذارده شـد و تا اواخر دی‌ماه 1313 خاتمه پذیرفت وقتی که گزارش اتمام‌ بنا به عرض پیشگاه شاهنشاه‌ رسید‌ از سرعت‌ اتمام آن بنا ابراز تعجب کردند و قرار شد که یک‌ روز مخصوص به زمین دانـشگاه تـشریف آورده‌ و تالار تشریح رامعاینه فرمایند.»به نوشته حکمت:«دکتر امیر اعلم رئیس کـرسی تـشریح بود و دکتر ابو القاسم ‌‌بـختیار‌ جـراح و معاون‌ دانشکده طب و دکتر بلر آمریکائی جراح بیمارستان آمریکائی تهران سعی بلیغ‌ و کوشش‌ فراوان‌‌ در این راه به خرج دادند حتی برای اولین بار اجساد امـوات بـلاصاحب را مخفیانه‌ دکتر بختیار از مـریضخانه‌های دولتـی تحویل گرفته و در اتومبیل شخصی خود به تالار‌ تشریح می‌آورد و در سالن‌ زیرزمین‌ در محوطه‌های مخصوص محلول ضدعفونی قرار میگرفت.»رضاشاه بعد از نصب لوح دانشگاه گفت:«آنگاه‌ فرمودند‌«ایجاد‌ دانشگاه کاری اسـت کـه مـلت ایران بایستی‌ که‌ خیلی‌ قبل‌ از‌ این‌ شروع‌ کرده باشد حال‌که شروع شـده بـاید جدیت نمود که زودتر انجام گیرد»به نوشته حکمت:«در میان حضار مرحوم مهدی قلی هدایت(حاجی مخبر السلطنه)رئیـس الوزراء سـابق‌ ایران‌ که از لحاظ سن و قدمت خدمت مرتبه ارشدیت داشت، مرتجلاٌ عرض کـرد«ذات مـقدس‌ شاهانه چند سال قبل کلنگی به زمـین زدنـد کـه اوضاع جسمی مردم این کشور را اصلاح‌ مـی کرد‌ (اشـارۀ او به کلنگی بود که اعلیحضرت شاه در سال 1307 برای ایجاد راه‌آهن در محل ایستگاه‌ کنونی بـه زمـین زدند)امروز نیز بنائی را شـروع مـیفرمائید که روح را‌ پرورش مـیدهد.الحـمد اللّه‌ که نمردم و چنین روزگاری را دیـدم.بـعد از آن تلگراف ذیل که از طرف موسیو شارلوتی رئیس دانشگاه پاریس مخابره‌‌ شده‌ بـود قـرائت شد:جناب...وزیر‌ معارف‌ ایران.امـروز که در ظل عنایت اعـلیحضرت رضـا شاه پهلوی شالودۀ دانشگاه تـهران گـذارده‌ می‌شود،دانشگاههای فرانسه تبریکات صمیمانه خود را از این عمل‌ عظیم‌ تقدیم میدارد و ترقی و پیـشرفت‌ عـلمی‌ آن دانشگاه را مسالت میدارد.شارلوتی.»به نوشته حکمت:«پس از روز تاریخی 15 بهمن 1313 که‌ اعلیحضرت شاهنشاه لوحه یادگار بنیاد عمارت دانشگاه را در مـحلی که اکنون پلکان‌ ورودی جنوبی دانشکده پزشکی‌ است‌ در دل‌ سنگ به ودیعه نهادند ساختمان در زمـین وسیع جلالیه بی‌درنگ شـروع گـردید.عرصه این زمین که اکنون از طرف شمال منتهی به خیابان دانش و جنوب آن خیابان‌ شاهرضا و ضلع‌ شرقی آن خیابان آناتول فرانس و ضلع غربی آن خیابان 21 آذر است شامل‌ 201180 متر مربع می‌باشد و مساحت ابنیه اعیانی آن که شامل بر دانشکده‌های شش گانه و کتابخانه مرکزی و باشگاه است،119580 متر‌ مربع‌ است.»به گفته کفیل وزارت فرهنگ وقت:«دستگاهی در سال 1313 ش در وزارت معارف بنام‌«اداره‌ ساختمان»تـشکیل شـده‌ بود که با اعضاء فنی و اعتبار 250000 تومان اعطائی بودجه معارف آغاز به کار کرد.نخست طرح چهار خیابان خارجی و دو خیابان داخلی ریخته شد و در اواخر‌ زمستان‌ آن‌ سال در تمام این شـش‌ خـیابان‌ نهال‌های‌ درختان سایه گستر چنار غرس گردید که‌ اکنون چهل ساله - زمان نوشتن خاطرات حکمت - شده‌اند.»افتتاح رسمی دانشگاه تهران در روز جمعه ۲۴ اسفند ۱۳۱۳ یکساعت و نیم قبل از ظهر در دانشکده حقوق انجام گرفت. نخست‌وزیر وقت محمدعلی فروغی ر نطق خود درباره مقام علم و دانش گفت و از افتتاح دانشگاه به عنوان یک اتفاق فرخنده در تاریخ فرهنگ ایران یاد کرد. همزمان با افتتاح دانشگاه تهران شورای دانشگاه تهران با حضور چهره‌هایی که قرار بود دانشگده‌های مختلف را راه اندازی کنند. در این شورا این افراد حضور داشتند:« دانشگده‌ها طب دکتر لقمان‌الدوله و دکتر امیراعلم،‌ حقوق دهخدا و صدیق حضرت،‌ ادبیات و علوم صدیق اعلم و میرزا غلامحسین خان رهنما و دکتر سیاسی، معقول و منقول حاج سید نصرالله تقوی و بدیع‌الزمان فروزانفر ،‌ دانشکده فنی امین رییس اداره کل صناعت و دکتر حسابی.»دانشگاه تهران با ادغام موسسه‌های دارالفنون، مدرسه علوم سیاسی، طب، مدرسه عالی فلاحت، مدرسه صنایع و هنر، مدرسه عالی معماری و دانشسرای عالی در ۲۴ اسفند ۱۳۱۳ کار خود را آغاز کرد.اولین جلسه شورای دانشگاه قبل از ظهر شنبه ۲۵ اسفند ۱۳۱۳ تشکیل شد.از آغاز تاسیس دانشگاه تا ۱۵ بهمن ۱۳۲۱ ریاست دانشگاه به وزرای فرهنگ سپرده می‌شد.در ۱۵ بهمن ۲۱ دکتر سیاسی ریاست دانشگاه را به عهده گرفت.طرح ساخت دانشگده دانشگاه تهران براساس موسسات آموزش عالی فرانسه بود. حکمت نوشته:« نقشه عمومی دانشگاه را یک معمار عالی مقام فرانسوی موسوم به آندره گدار رئیس کل‌ باستانشناسی و موزۀ ایران باستان ،دیپلمه مـدرسه عـالی صنایع ظریفه پاریس طرح کرد و نگارنده‌ روز‌ مبارک‌ 15 بهمن 1313 در تالار تشریح آن را به عرض شاهنشاه رسانیده و ضمنا توضیحات‌ لازم را تقدیم نمودم و مورد تصویب قرار گرفت.»طراحانی که برای ساخت دانشکده‌ها و ساختمان‌ها انتخاب شدند نیز بیشتر فرانسوی بودند و رونارلد دوبرل، ماکسیم سیرو، آلکساندر موزر، آندره گدار به همراه مارکف و محسن فروغی دانشکده مختلف دانشگاه تهران را طراحی و ساختند. نخستین مدیر دانشگاه تهران وزیر معارف یعنی علی اصغر حکمت بود. بعد از آن دکتر علی‌اکبر سیاسی تا نیمه دهه سی سرپرستی دانشگاه را برعهده گرفت.نخستین دانشکده‌هایی که افتتاح شد دانشکده طب و دانشکده علوم سیاسی و دانشکده معقول ومنقول که بعدها به دانشگده الهیات و ادبیات وعلوم انسانی تقسیم شد بودند. مسجد دانشگاه تهران نیز در سالهای بعد با طراحی عبدالعزیز فرمانفرماییان ساخته شد. دانشگاه تهران نه فقط نخستین دانشگاه ایران و تهران که دانشگاه مادر ایران است.</description>
                <category>farzane ebrahimzade</category>
                <author>farzane ebrahimzade</author>
                <pubDate>Tue, 04 Feb 2020 00:42:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خانه انیس سلطان</title>
                <link>https://virgool.io/@febrahimzade/%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A7%D9%86%DB%8C%D8%B3-%D8%B3%D9%84%D8%B7%D8%A7%D9%86-vu4s2ce1uelb</link>
                <description>در نقشه عبدالغفار که در سالهای پایانی سلطنت ناصرالدین‌شاه یعنی حدود سال ۱۲۷۰ شمسی بیست و چند سال بعد از گسترش تهران توسط ناصرالدین‌شاه تصویر شده است در میان خانه باغ‌هایی که در غرب لاله‌زار قرار دارد یک قطعه زمین کوچکتر از باغ‌هایی که در اطرافش با این نام مشخص شده است:« خانه انیس‌الدوله»شاید این قطعه زمین یکی از زمین‌هایی باشد که ناصرالدین‌شاه در تقسیم لاله‌زار به قطعات کوچک‌تر و فروش آن برای تامین کسری خزانه به انیس‌الدوله سوگلی دربارش فروخته شده بود. البته احتمالش هست که انیس‌الدوله این زمین و عمارت را سالها قبل خریده باشد. ناصرالدین‌شاه بعد از لغو قرارداد رژی ناچار بود ۹۰ هزار تومان غرامت به شرکت انگلیسی پرداخت کند. او برای تامین این غرامت باغ لاله‌زار را با وجود مخالفت نزدیکانش در قطعات مختلف به فروش رساند.خانه متعلق به انیس‌الدوله در میان املاک ورثه مرحوم امیر نظام که در دست خانواده محمدرحیم‌خان علاالدوله بود و عمارت جناب امین‌السلطان قرار داشت.انیس‌الدوله به روایت همه منابع داخلی و خارجی مهمترین همسر ناصرالدین‌شاه و به نوعی ملکه دربار او بعد از مهدعلیا بود. درباره تاریخ تولد انیس‌الدوله اطلاع زیادی در دسترس نیست. او در خانواده‌ای گرجی‌تبار در روستای امامه به دنیا آمد. پدرش نورمحمد، از تبار گرجیانی بود که در زمان صفویه، از گرجستان به سمت مازندران کوچ کرده بودند. پشت قرآن خانوادگی نامش را فاطمه گذاشتند. پدرش زمانی که هنوز خردسال بود درگذشت و فاطمه را به عمه‌اش سپردند که ارتباطاتی با دربار داشت.درباره ورود فاطمه خانم به دربار البته روایت‌های مختلفی وجود دارد. تاج‌السلطنه دختر ناصرالدین شاه که علاقه زیادی به انیس‌الدوله داشت نوشته او توسط عمه‌اش برای همراهی و خدمت جیران فروغ‌السلطنه به حرم آمد و در همان جا ماندگار شد. او تا زمانی که جیران زنده بود خدمتش را کرد و جزو نزدیکان سوگلی محبوب شاه بود و تا لحظه مرگ او را رها نکرد. انیس‌الدوله بعد از مرگ جیران جای او را در حرم سلطنتی گرفت و خیلی زود رمزهای سیاست و گرداندن حرم شاهی را از مهدعلیا آموخت و بعد از مرگ او در جایش نشست. او یکی اززنان ثروتمند ناصرالدین‌شاه بود و زمین‌های زیادی در تهران و اطراف تهران خریده بود. یکی از این املاک همین خانه بود که او احتمالا برای سالهایی که باید حرم را ترک می‌کرد خریده است. زنان شاه در صورتی که صیغه و بدون بچه بودند باید بعد از مرگ او حرم را ترک می‌کردند. انیس‌الدوله به گفته تاج‌السلطنه اما چند ماهی بیشتر بعد از مرگ شاه زنده نماند و درگذشت. این خانه چند سال بعد زمانی که احتشام‌السلطنه قصد داشت دومین مدرسه تهران یعنی علمیه را راه‌اندازی کند اجاره و در اختیار انجمن معارف قرار گرفت. علمیه دو سالی در این خانه باقی ماند. در مورد سرنوشت بعدی خانه اطلاع زیادی در دست نیست اما به نظر می‌رسد که این خانه حدود سالهای ۱۳۲۵ تخریب و پاساژ تابان و چند مغازه در جایش ساخته شد است. براساس تطبیق نقشه عبدالغفار با نقشه امروز حدود کوچه شاهچراغی و تماشاخانه تهران یا تئاتر نصر است.</description>
                <category>farzane ebrahimzade</category>
                <author>farzane ebrahimzade</author>
                <pubDate>Tue, 31 Dec 2019 23:37:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اژدری که رها شد</title>
                <link>https://virgool.io/@febrahimzade/%D8%A7%DA%98%D8%AF%D8%B1%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%B1%D9%87%D8%A7-%D8%B4%D8%AF-rd3sxlla0ts6</link>
                <description>هشتم دی ماه ۱۲۹۴ شمسی (۱۹۱۶) درست در میانه جنگ جهانی اول اژدری از سوی یک زیر دریایی به سمت کشتی که راه خود را در مدیترانه طی می‌کرد اصابت کرد و سرنشینانش را در دل دریا در خود کشید. اژدری که باعث ساخته شدن یکی از قدیمی‌ترین مدارس تهران شد. یکی از مسافران این کشتی پسری جوان بیست ساله بود که در خلال تحصیلاتش در انگلستان تصمیم گرفت به هندوستان پیش خانواده‌اش برود. نام این جوان فیروز بود؛ فیروز پسر بهرام‌جی پیکاجی از معتبرترین و سرشناس‌ترین اعضای جامعه زرتشتیان هند موسوم به پارسیان هند. اقوام فیروز جوان هزاران سال پیش بعد از ورود اعراب مسلمان به ایران و سخت شدن فضای زندگی‌اشان به هند رفته بودند و در آن جا جامعه پارسیان هند را بنیان گذاشته بودند. جامعه‌ای که پنجاه و چند سالی بود که به خاطر تلاش‌های خودشان توانسته بودند وضعیت همکیشانشان در ایران را سامان بدهند و تجارتشان را هم گسترش بدهند. بهرام‌جی پیکاجی یکی از همین افراد بود که اتفاقا دست خیری هم داشت. او دو سال پیش از این حادثه در سفری به ایران به درخواست ارباب کیخسروشاهرخ مبلغی را برای ساخت آدریان تهران در خیابان قوام‌السلطنه کمک کرده بود و توانسته بود کمک تعداد دیگری از پارسیان هند را بگیرد. مرگ فیروز جوان در این حادثه او را بسیار غمگین کرد. فیروز متولد اول شهریور ۱۲۷۴ بود و برای تحصیل به انگلستان رفته بود. او یکی از سرنشینان آن کشتی مسافربری بود.این حادثه کمر بهرام‌جی را خم کرد. او چند سال بعد در سفر به ایران باز با ارباب کیخسرو شاهرخ دیداری کرد. ارباب کیخسرو شاهرخ که ماجرای فیروز را شنیده بود از بهرام‌جی سئوال کرد آیا دهشی برای شادی روحش کرده است. بهرام‌جی گفت که قصد دارد از طریق دختر و دامادش مدرسه‌ای در افغانستان بسازد. ارباب کیخسرو با یادآوری این که او ایرانی‌الاصل است بهرام‌جی را راضی کرد که بیست‌هزار روپیه به انجمن زرتشتیان ایران کمک کند تا این مدرسه را در تهران بسازند. در آن زمان تهران مدرسه‌ای برای زرتشتیان نداشت.مراسم کلنگ زنی این دبیرستان در ۱۸ اردیبهشت ۱۳۱۱ خورشیدی با برپایی جشنی بر روی زمین انجمن زرتشتیان برگزار شد و سنگ بنای آن به دست نیرالملک هدایت که در آن زمان وزیر معارف بود، گذاشته شد. در این مراسم دینشاه ایرانی (رئیس وقت رییس پارسیان هند) و رابیندارنات تاگور (شاعر و فیلسوف هندی) و چند تن از وزرا و بزرگان زرتشتی حضور داشتند. بهرام‌جی گمان کرده بود که این مدرسه ابتدایی خواهد بود. اما معلوم شد که مدرسه متوسطه است. با پنجاه‌هزار روپیه بیشتر بخش ابتدایی نیز به مدرسه اهدا شد. او همچنین خیرات بانو راتبایی تاتا را برای ساخت مدرسه‌ای برای دختران گرفت.ساختمان دبیرستان فیروزبهرام با سرپرستی اردشیر کیامنش با معماری جعفرخان معمارباشی و با راهنمایی ارباب کیخسرو شاهرخ در کمتر از ۹ ماه ساخته شد و در ۲ دی ۱۳۱۱ گشایش یافت. این دبیرستان در آغاز دخترانه بود، و پس از ساخته شدن دبیرستان انوشیروان دادگر در سال ۱۳۱۸ و انتقال دانش‌آموزان دختر به آن، به یک دبیرستان پسرانه تبدیل شد.در ورودی راهروی دبیرستان، سنگ بنایی به طول تقریبی ۱/۵ متر و عرض ۱ متر از جنس مرمر نصب شده‌ و در آن متن زیر از قول ارباب کیخسرو شاهرخ با خط نستعلیق حک گردیده‌است:اهورااین دبیرستان که از دهش رادمنش بهرام‌جی بیکاجی بیادگارِ فرزند روانشادش فیروز که در آغاز شهریور ۱۲۷۴ خورشیدی برابر ۲۲ اوت ۱۸۹۵ میلادی در بمبئی زاییده شده و در هشتم دیماه ۱۲۹۴ برابر با ۲۹ دسامبر ۱۹۱۵ جهان را بدرود گفته‌است، بنام دبیرستان فیروز بهرام در ۱۸ اردیبهشت ۱۳۱۱ خورشیدی بر روی زمین انجمن زرتشتیان پایه‌گذارده شده و به سرپرستی نیک‌اندیش اردشیر کیامنش ساخته و به رهنمونی و دستیاری این بنده آغاز و انجام و در دوم دیماه ۱۳۱۱ خورشیدی گشایش یافته برای برخورداری نونهالان و پاس و پایندگی جاویدانی به انجمن زرتشتیان تهران برگزار شد.در بخش غربی دبیرستان، ساختمانی ۲ طبقه با ۴ اتاق وجود دارد که در سال ۱۳۲۵ توسط شخصی بنام اردشیر آذرگشسب به یاد فرزندش اسفندیار که در ۱۴ سالگی بر اثر حادثه‌ای در مدرسه فوت کرده، ساخته شد تا برای آموزش دانش آموزان بکار گرفته شود. این بنا، ساختمان اسفندیار نام دارد که در حال حاضر جزئی از دبیرستان فیروز بهرام بوده و به آن متصل است.این مدرسه تا امروز محل تحصیل چهره‌های سرشناسی چونابراهیم ویکتوری (پژوهشگر فضایی، نویسنده)، احمدشاملو،‌انوشیروان هدایت پایه‌گذار بخش جراحی بیمارستان شریعتی،‌ ایرج افشار، بیژن جلالی، پرویز ثابتی، دکتر پرویز شهریاری ، تورج نگهبان، حسنعلی و جواد منصور، حمید عنایت، رستم شهرزادی(موبدموبدان)، داوود هرمیداس باوند،‌ سپهبد خاتم، سبکتکین سالور، سیدحسین نصر، سروش حبیبی، عبدالرضا انصاری، عزت‌الله فولادوند،‌عزت‌الله نگهبان، غلامحسین صالحیار،‌فریدون رهنما،‌لوریس چکناورایان، محمد نوری، دکتر محمدسریر، لوون هفتوان،‌منوچهر انور، مهرداد پهلبد، دکتر مهرداد بهار، هاشم‌رضی،‌هانیبال‌الخاص، هوشنگ نهاوندی و یحیی ذکا بود.</description>
                <category>farzane ebrahimzade</category>
                <author>farzane ebrahimzade</author>
                <pubDate>Mon, 30 Dec 2019 03:25:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شازده آکسفورد دیده</title>
                <link>https://virgool.io/@febrahimzade/%D8%B4%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%87-%D8%A2%DA%A9%D8%B3%D9%81%D9%88%D8%B1%D8%AF-%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D9%87-c6jldt3vouf7</link>
                <description>By فرزانه ابراهیم زاده • December 26, 2019«طرح موضوع عدالتخانه و مشروطه امروز صلاح نیست هنوز در ایران وقت تاسیس مجلس نیست عدالتخانه منافی با این سلطنت است.» شاید برایتان عجیب باشد اما این جمله را در اردیبهشت ۱۲۸۵ شمسی در مجلس نخبگان قاجاری از زبان با سوادترین شاهزاده قاجار شنیده شد؛ شاهزاده‌ای که بعدها نایب‌السلطنه مملکت مشروطه شد:« میرزا ابوالقاسم ناصرالملک»۴ دی ماه سالروز درگذشت میرزا ابوالقاسم‌خان قراگوزلوی همدانی مقلب به ناصرالملک است؛ چهره‌ای کهبا وجود نقش پررنگی که ایفا کرد کمتر به او توجه شده است. او یکی از غیرقابل پیش‌بینی‌ترین و متفاوت‌ترین اعضای ایل قاجار و سیاستمداران ایرانی بود. میرزا ابوالقاسم قراگوزلو کبودرآهنگی متولد ۱۲۴۵ خورشیدی در شورین همدان بود. پدرش احمدخان فرزندمحمود خان قراگوزولو رییس خاندان قراگوزلو از خاندان‌های اصلی قاجار بود که در همدان ساکن بودند. پدرش منصب نظامی داشت و برای همین تربیت ابوالقاسم به پدربزرگش سپرده شد.  ابوالقاسم درجوانی به خاطر نفوذ پدربزرگش در دومین سفر اروپایی همراه ناصرالدین‌شاه به فرنگ رفت و در انگلستان ماند و ازدانشگاه‌های این کشور درخواست پذیریش کرد. سال ۱۹۷۸ میلادی درخواست پذیرشش در رشته اقتصاد سیاسی در دانشگاه آکسفورد پذیرفته شد. اسناد تاریخی از نقش مهم میرزا ملکم‌خان در لندن برای پذیرش ناصرالملک جوان در این دانشگاه خبر می‌دهند. او نخستین ایرانی و شاید نخستین مسلمانی است که وارد این دانشگاه معتبر اروپایی شد و همکلاسی چهره‌های مشهوری چون لرد کرزن و سرادوارد گری وزیر امورخارجه انگلستان در عصر مشروطه و سر سیسل اسپرینگ رایس وزیر مختار انگلستان شد و در میان این جمع از نخبگان رشته خود شد. به طوری که اسپرینگ رایس در حالی که او را رقیب کرزن در سخنوری می‌داند معتقد است این جوان ایرانی برجسته‌ترین شاگردان این دوره بوده است. او تاریخ و اقتصاد را به خوبی می‌دانست و می‌توانست در بحث‌ها رقبا را از صحنه دور کند. اما نکته مهم این بود که او دوستی خود را با این سه نفر که در آینده سیاسی جهان تاثیر زیادی داشتند نگه داشت. دوستی که بعدها به او کمک‌های زیادی کرد و البته این شایبه را در مورد انگلوفیل‌ بودنش تایید می‌کرد. برخی از منابع معتقدند کهاو در سالهای پایان زندگی کمتر به زبان فارسی صحبت می‌کرد و به زبان انگلیسی مسلط‌تر بود. ناصرالملک پس از تکمیل تحصیلاتش با سمت وابسته سفارت ایران در لندن مشغول کار شد و دو بار نیز به عنوان سفیر فوق‌العاده به دربار هلند و بعد از آن آلمان رفت. او در حدود سال ۱۲۶۲ شمسی به ایران بازگشت و در دربار حاضر می‌شد. او مدتی هم حاکم کردستان شد. اما به دلیل تسلطش به زبان انگلیسی گاه‌گاهی به جای اعتمادالسلطنه برای شاه روزنامه می‌خواند و هطابه‌های سفرا را ترجمه می‌کرد. اماشاید مهمترین کار او در بازگشت از فرنگ آشنایی ایرانیان با مهمترین نمایشنامه‌نویس انگلیس یعنی شکسپیر بود.او در ابتدا نمایش تاجر ونیزی و بعد از آن اتللو را برای ناصرالدین‌شاه ترجمه کرد تا در تئاتر دارلفنون به صحنه برود. مظفرالدین‌شاه مدتی بعد از تاجگذاری امین‌الدوله را به عنوان صدراعظم خود انتخاب کرد. او نیز که به قصد اصلاحات وارد سیاست شده بود در نخستین قدم ناصرالملک را به عنوان وزیر دارایی انتخاب کرد. تحصیلات ابوالقاسم‌خان در رشته اقتصاد سیاست این امکان را می‌داد تا او نظام اقتصادی کهنه ایران را تغییر دهد. نظامی که سالها بود در سیطره مستوفی‌ها بود و به صورت موروثی اداره می‌شد. صورت کار در وزارت استیفا یا مالیه این بود که شاه و اطرافیانش مبلغی را دریافت می‌کردند و در قبالش براتی را امضا می‌کردند که مستوفی و مدیر مالیه موظف بود تا آن را از خزانه پرداخت کند. حجم این برات‌ها گاهی آن قدر زیاد بود که گاهی خزانه خالی می‌شد و حتی برای دستمزد کارکنان هم پولی نمی‌ماند. مهمترین درآمد خزانه هم مالیاتی بود که باید اخذ می‌شد و روی این موضوع هم هیچ نظارتی وجود نداشت و بسیاری از مالکان صاحب نفوذ که اتفاقا جزو درباریان هم بودند از مالیات فرار می‌کردند. هیچ قانون و قاعده‌ای برای نظارت بر این نهاد وجود نداشت. در این بین بساط زیر سیبیلی رد کردن و چرب کردن جیب مستوفی هم چیزی عجیب به شمار نمی‌رفت.  امین‌الدوله می‌خواست به نظام مالیه سامانی بدهد و از نظر او میرزا ابوالقاسم شخص مناسبی بود. عبدالله مستوفی هم که خودش جزو خاندان‌ مستوفیان بود، نیز معتقد بود نظام مالی ایران یادگار دوران خواجه‌نظام‌الملک است و ناصرالملک با توجه به تحصیلات و تجربه فرد مناسبی برای ایجاد اصلاحات بود:« ناصرالملک هم حکومت کردستان کرده و هم وزارت قورخانه را داشته و بنابراین به طرز عمل کاملا آشنا بود. گذشته از این تحصیلات حقوقی و اقتصادی مدرسه‌ای او مستلزم آن بود که در هر کاری که وارد می‌شود علت‌العلل را به دست آورد و به اصلاح بپردازد در خاطرات سیاسی امین‌الدوله آمده زمانی که او ناصرالملک را به عنوان وزیر به شاه معرفی کرد اطرافیانش هیاهوی زیادی ایجاد کردند. ناصرالملک از سوی صدراعظم دستور داشت تا حساب مخارج دربار و حوزه سلطنت را بررسی و از حیف و میل آن جلوگیری کند و برواتی را که بدون اجازه دولت صادر می‌شود باطل کند. او به مستوفیان دستور داد تا این اصلاحات را هرچه زودتر انجام دهند. به اعتقاد عبدالله مستوفی او قدم‌های نخستین را برای اصلاح ساختار مالی صحیح برداشت:« تحصیلات ناصرالملک به او می‌گفت باید تمام این کارها را اصلاح کرد و این حسابداری عهد خواجه‌نظام‌الملک را تغییرداد و برای شروع این کار همچو صلاح دانست عجالتا در سال مالی ۱۳۱۵-۱۳۱۶ حقوق کلیه مواجب‌بگیرهای غیر محلی را از خرج ولایات به مرکز تبدیل کند و در خزانه دولت صندوقی را برقرار نماید که حقوق بگیرها مواجب خود را با ترتیب و اقساط معینی از آن جا دریافت نمایند تا بعدها به سایر اصلاحات بپردازد. از اوایل زمستان ۱۳۱۴ یعنی سه ماه مانده به آخر سال مالی دستوراتی در این زمینه‌ها به مستوفی‌ها داده و از آن‌ها مشغول اجرای آن شد.»او همچنین از ناصرالملک خواست تا سر و سامانی به وضعیت گمرک ایران بدهد و خزانه‌ای را راه اندازی کند که همه درآمدهای کشور از گمرک تا مالیات در آن جا متمرکز شود و هیچ کسی جز وزیر خزانه و صدراعظم اجازه برداشت از آن را نداشته باشند. این اقدامات البته برای مردم و رجالی که سال‌ها بود به سیستم بیمار قبلی عادت داشتند و مستوفیانی که دستشان از لفت و لیس کوتاه می‌شد، خوش نیامد و مانند هر کار اصلاحی باعث شد تا اخلال در کارش به وجود آید. تغییرات ناصرالملک در زمینه گمرک البته در دوره بعدی باعث بروز زمینه‌های انقلاب مشروطه هم شد. او برای تغییر نظام گمرک سه مستشار مالی را به ایران دعوت کرد که یکی از آن‌ها مسیونوز بلژیکی بود. فردی که به پیشنهاد سعدالدوله به ایران آمد و در نهایت نیز رفتارهایش باعث ایجاد خشم عمومی در تهران و سایر شهرهای دیگر شد. اعتراضاتی که در آذر ۱۲۸۴ به تحصن مردم و علما در زاویه مقدسه عبدالعظیم حسنی منتهی شد. شاه برای آرام کردن مردم قول ایجاد عدالتخانه را داد. اما عین‌الدوله از دی ۱۲۸۴ تا اردیبهشت ۱۲۸۵ تشکیل عدالتخانه را به تاخیر انداخت. اما بعد از شنیدن زمزمه‌هایی از مخالفان جلسه‌ای از شاهزادگان قاجاری در باغشاه برگزار کرد. جلسه‌ای که برخلاف تصور او بحث و دعوای زیادی درباره لزوم تشکیل عدالتخانه و حتی مجلس مشروطه درگرفت. برخلاف تصور کسی که اسمی از مشروطه آورد نه ناصرالملک که محمودخان احتشام‌السلطنه بود و کسی که با نظر امیربهادر همراه شد ناصرالملک بود.البتههمراهی ناصرالملک از سر مخالفت با مشروطه نبود.ناصرالملک که نویسنده اصلی قانون اساسی ایران بود معتقد بود که برای راه‌اندازی مشروطه زمان مناسبینیست. او معتقد بود که مردم ایران هنوز به آن درک از اگاهی نرسیدند که بتوانند دموکراسی و حکومت قانون را به صورت دقیق غربی تجربه کنند و این پروسه باید به ارامی به ایران بیاید. این چهره اصلاح‌طلب وباسواد که بعدها درباره‌اش بیشتر می خوانید آن قدر به این این ماجرا ایمان داشت که زمانی که بعد از مرگعضدالملک به عنوان نایب السلطنه احمدشاه انتخاب شد مجلس دوم را تعطیل کرد و تا زمانی که شاه تاجگذاری کند اجازه انتخابات را نداد.نام ناصرالملک در زمان نوشتن قانون اساسی و بعد از آن متمم قانون اساسی به عنوان نویسنده این قوانین شنیده شد. او بعد از ترور اتابک گزینه اصلی برای تشکیل کابینه بود. اما او راضی نمی‌شد که صدر اعظمی را بپذیرد. در دوره گذار یک ماهه بعد از مرگ اتابک هیچ‌کسی حاضر نمی‌شود تا دولت را بپذیرد. البته همه روی این که ناصرالملک با تجربه‌ای که در این سالها به دست آورده این پست را قبول کند اتفاق نظر داشتند. وضعیت بهم ریخته و آشفته‌ای بود. اگر به رشته تسبیح اتفاقاتی که تا این جا به آن‌ها اشاره کردیم برگردیم از یک سو هنوز ترس ترور اتابک در دل بسیاری باقی مانده بود و از سوی دیگر انجمن‌های سیاسی که هر روز بیشتر می‌شدند و از سوی دیگر با وجود آشکار شدن قرارداد ۱۹۰۷ هنوز همان طور که وزیر مختار انگلستان به آن اشاره می کند کفه روس‌ها در نزد شاه سنگین‌تر بود و نیاز بود برای ایجاد موازنه چهره‌ای متمایل به انگلیسی‌ها روی کار بیاید و چه کسی نزدیک‌تر از ناصرالملک که در آن زمان وزیر امورخارجه و وزیرمختار بریتانیا از دوستان نزدیکش به شمار می رفتند. اما راضی کردن ناصرالملک به این پست کار بسیار سختی بود. بعد از ترور امین‌السلطان اعلامیه‌ای از سوی گروهی به نام مجاهدین اسلام منتشر شد که گفته بود اگر این رویه وزرا و صدراعظم‌ها ادامه داشته باشد همه را می‌کشیم. ناصرالملک بعد از انداختن این نامه به خانه‌اش در خیابان علاالدوله از وزارت مالیه هم استعفا داده بود اما نظر مجلس این بود که او صدارت عظمی را بدست بگیرد. احتشام‌السلطنه بعد از آن درباره کابینه ناصرالملک نوشته است:« ناصرالملک از قبول صدارت نگران بود و در نتیجه یک شب و روز اصرار بنده و گفتگو با ایشان در منزل برادرم علاالدوله پست ریاست وزرا را قبول کرد. میرزا حسن مستوفی وزیر خارجه و آصف‌الدوله شاهسون وزیر داخله شدند. »البته خود ناصرالملک در یادداشت‌هایش می‌‌نویسد احتشام‌السلطنه در ابتدای کار با او مخالفت کرد اما اصرار باقی باعث شد تا او نیز راضی به پذیرش ناصرالملک شود. این بخش را ناصرالملک در خاطراتش با بعض و دلخوری می‌نویسد هر چند که احتشام‌السلطنه خودش را قهرمان راضی کردن او می‌داند.تا پیش از جلسه خانه علاالدوله چندین بار با ناصرالملک صحبت شده بود و او هر بار از پذیرش سر باز می‌زد. به قول مخبرالسلطنه هدایت از مجلس اصرار و از ناصرالملک انکار:« بقیه رجب تا سه هفته از رمضان هر شب ناصرالملک در مجلس حاضر می‌شد و در ریاست صحبت می‌کردند و سخن از محظورات می‌رفت. حال طوری است که هر کس را مجلس معین کند شاه به او ظنین است و به رییسی که شاه معین کند مجلس. ناصرالملک مردی جا افتاده، شاگرد مدرسه آکسفورد و طرف توجه انگلیس، نشان محترمی هماز انگلیس دارد چون در آکسفرد تحصیل کرده است، نمی‌تواند تصمیم بگیرد از مجلس اصرار و از ناصرالملک انکار. شب‌ها در این گفتگوها باحیا گذشت، شبی که ناصرالملک تن در داد کانه شب قدر بود.»سوم آبان ۱۲۸۶ ناصرالملک از سوی مجلس مامور تشکیل دولت می‌شود. اما در قدم اول با انتخاب آصف‌الدوله حاکم بد نام خراسان که نامش سر فروختن دختران قوچان بر سر زبان‌ها بود و مجلس با او مشکل داشت به عنوان وزیر داخله نمایندگانی که برای انتخابش مردد کرد. ماجرا این است که ناصرالملک در یادداشت‌‌هایش این انتخاب را به احتشام‌السلطنه نسبت می‌دهد و معتقد است این انتخاب او بود. اما به نظر می‌رسد این نوعی فرار به سمت جلو است چرا که آصف‌الدوله از سوی شاه معرفی شده بود و او راهی برای رد آن نداشت. او در جلسه معارفه کابینه‌اش در مجلس نطقی می‌کند که در وظایف رییس الوزرا را به لحاظ قانونی تبین می‌کند. در این جلسه که مشروح آن در مذاکرات مجلس هم آمده است او خواستار اتفاق و اتحاد میان مجلس و دولت می‌شود. در همین جلسه همچنین بحثی میان تقی‌زاده و ناصرالملک پیش آمد. تقی‌زاده به او گفت که به استناد قانون اساسی که متمم آن هم اجرایی شده باید پیش بروند و برخی قوانین را یادآوری کرد. مثلا این که دست‌خط‌هایی که شاه می‌فرستد بدون تصویب وزیر اجرایی نباید شود. حکم شفاهی هم قابل قبول نیست و وزرا باید قلمشان را قدرتمندتر کنند. ناصرالملک هم تاکید کرد وظیفه دولت اجرای قوانین اساسیاست. به هر حال او خودش یکی از نویسندگان قانون اساسی و متمم آن بود و نمی‌توانست حالا که ریاست قوه مجریه را دارد از آن تمکین نکند. صدراعظم در اولین قدم تلاش کرد تا بین شاه و نمایندگان آشتی برقرار شود. اولین اقدام ناصرالملک برای ایجاد تفاهم بین شاه و مجلس این بود که شاه و شاهزادگان بلافاصله در مجلس حضور یابند و برای حفظ مشروعیت و صیانت از قانون اساسی سوگند وفاداری به مشروطیت یاد کنند. محمدعلی از این پیشنهاد ناصرالملک استقبال کرد و قرار شد مجلس روزی برای سوگند شاه و شاهزادگان تعیین نماید؛ لذا شاه و شاهزادگان در روز ۱۹ آبان ۱۲۸۶ ه‍.ش در مجلس حضور یافتند و این سوگند را به جا آوردند.ناصرالملک در کنار قبول پست رییس الوزرایی وزارت مالیه را در دست داشت. وضعیت مالیه ایران آن طور که در همه اسناد هست بسیار آشفته بود و او باید کاری می‌کرد. پس دست به اصلاحات مالی زد. اصلاحاتیکه در آینده با مشکلاتی کارش را مواجه کرد. نخستین کار کم کردن حقوق کارکنان بیوتات سلطنتی و زنان شاهان سابق بود. او مواجب ششصد تومانی همسر دکتر تولوزان که بیش از سی سال پرداخت می‌شد و همسر ناتال تلگرافچی فرانسوی را با وجود اعتراض سفیر فرانسه قطع کرد. بنا به اسناد رسمی ناصرالملک مستمری‌های بعضی از شاهزادگان را کم کرد و حدود سیصد و هشتاد هزار تومان نیز از دریافتی دربار زد. به دستور وزیر مالیه و صدراعظم مخارج ماهی هشتاد تومانی که به دستگاه ولیعهد در تبریز پرداخت می‌شد قطع شد. ناصرالملک توجیهش برای قطع این مخارج این بود که وقتی ولیعهد در تهران است چرا باید این هزینه از جیب دولت پرداخت شود. او شصت تومان هزینه ساخت خلعت را هم حذف کرد. البته دراین انقلاب مالی که انجام داد برخی کارها از جمله تلاش کاشف‌السلطنه برای کاشت چایی هم با مشکلاتی رو به رو شد. با وجود این اقدامات که البته با اعتراض شاه و دربار رو به رو شد ایرادهای زیادی به کابینه ناصرالملک است. یکی از این اعتراضات موضع‌گیری ضعیف دولت در برابر قرارداد ۱۹۰۷ بود. به نظر می‌رسد همان طورکه پیشتر هم گفته شد ناصرالملک خیلی هم از این قرارداد نگران نبود. او در جلسه‌ای که ابوالحسن بزرگ امید هم حضور داشت حتی از آن دفاع می‌کند:« وقتی خبر قرارداد ۱۹۰۷ بین دولتین روس و انگلیس انتشاریافت، شب در منزل ناصرالملک بودم؛ با جمعی دور اتاق روی فرش نشسته بودیم. از این قرارداد صحبت بهمیان آمد. عقیده ناصرالملک این بود که تمامیت ارضی و استقلال ایران به وسیله این قرارداد تامین گردیدهو این خدمتی است که دولت انگلیس انجام نموده…»اما کار دولت ناصرالملک نگرفت. او با سخت‌گیری‌های مالی شاه را با خود رو به رو می‌کند. شاه می‌خواستکه حقوقش را بیشتر کنند. زمانی که مجلس دویست و چندهزار تومان خزانه را برای تنخواه خواست اما با توجه این که هنوز خزانه دست شاه بوده تنخواهی دست مجلسی‌ها را نگرفت. احتشام‌السلطنه شاه با سختی تمام این پول را از شاه گرفت. تندروی برخی روزنامه‌ها و انجمن‌ها نیز به آتش اختلاف دامن می‌زد و شاه ناصرالملک و کابینه را مقصر می‌دانست ا شاه به صورت آشکار به مقابله با کابینه برخاست و دستور تعطیل آن را داد. اختلاف‌های زیادیوجود داشت. مهمترین موضوع پیش روی آن‌ها نبودن مهمترین مشکل همچنین کمبود نقدینگی بود. مجلس در صدد راه اندازی بانک ملی بود و ناصرالملک بدنبال کمک گرفتن از انگلیسی‌ها. اما بانک شاهنشاهی کمک زیادی به او نمی‌کرد و شاه نیز زمینه استعفای او را فراهم آورد. او فکر می‌کرد با توجه به اقداماتی که در جریان است احتمال یک کودتا بعید نیست؛ کودتایی که از سوی فوج قزاق هم صورت خواهد گرفت. شاه هم می‌خواست که کابینه سقوط کند. او حتی یک بار هم برای عزل دولت دست به استخاره شد اما بد آمد. با این همه سرانجام شاه اقداماتش را شروع کرد. مخبرالسلطنه هدایت می نویسد:« مانند همه کابینه ها چله که طی شد تا ۱۴ ذیقعده نزدیک غروب شاه وزرا را احضار فرمودند در صحن گلستان جمع شدیم و در یکی از خیابان‌ها نزدیک نارنجستان شریاب و مورد عتاب و خطاب فرمودند حالا من خوابیده‌ام برای من وزرا را معین می‌کنند و صورتا هم حق داشت. دیدیم گلستان خارستان است مجال زبان نبود گوش شدیم. حمله آخر این بود که که بروید در اطاق امیر بهادر توقیف معلوم شد علاالدولههم در آبدارخانه توقیف شد و محکوم به اعدام عضدالملک هم برای حفظ او در آبدارخانه منتظر عفو ملوکانه است. به امیر بهادر گفتم؛ ناصرالملک نشان‌هایی از دولت انگلیس دارد و به سراغ او خواهند آمد. خوب است کار به آن‌جا نکشد. گفت صنیع‌الدوله هم به من گفت. معطل کار علاالدوله و در محظور عضدالملکیم. برای ناصرالملک خطری نیست. چیزی از شب نگذشته بو که چرچیل تشریف آوردند. »احتشام‌السلطنه هم می‌نویسد :« در این زمان فشار انجمن‌ها برای تبعید امیربهادر و سعدالدوله به شاه بالاگرفت. شاه ناصرالملک را خواست و گفت انجمن‌ها حق ندارند که مستقیم به او نامه بدهند. اگر کاری دارند به مجلس بگویند. عزل و نصب امیربهادر هم چون کشیک‌چی خودش است به کسی ربط ندارد. ناصرالملک می‌گوید که این را نمی‌تواند بگوید و شاه عصبانی می‌شود و ناصرالملک استعفا می‌دهد….»استعفای ناصرالملک شاه را البته غافلگیر کرد. محمدعلی شاه قصد دستگیری ناصرالملک را هم داشت، امنزدیکان شاه به او توصیه کردند با توجه به نشان‌ها و حمایت‌هایی که انگلیسی‌ها از ناصرالملک می‌کنند بهتر است وزیر مختار انگلستان در جریان باشد. مسیو چرچیل که می‌آید به شاه می‌گوید:« ما باید تقصیر ناصرالملک را بدانیم، اگر خیانتی کرده است نشان‌های خودمان را از او پس بگیریم.»به این اعتبار شاه به ناصرالملک فرصت داد تا تصمیم بگیرند. او به همراه علاالدوله و وزرا به خانه‌اش در خیابان علاالدوله رفتند و سحر آن روز در حالی که تهران آبستن حوادث تازه‌ای است به سمت اروپا این شهر را ترک کرد. ناصرالملک تا زمان فتح تهران به ایران بازنگشت و در انگلستان ماند. او بعد از فوت علی‌رضاخان عضدالملک که ریاست ایل قاجار را داشت یکی از گزینه‌های فرعی در دست گرفتن نیابت سلطنت بود. شاه هنوز سه سال تا سن بلوغ داشت و کشور در شرایط نارامی بود. پس با تلاش ذکالملک ناصرالملک به عنوان گزینه اصلی در مجلس مطرح و با رای ضعیفی به عنوان نیابت سلطنت انتخاب شد. ناصرالملک برای قبولچنین پستی شرایط سنگینی قائل شد که از جمله ماهیانه یکصد هزار ریال حقوق بود. در اسفند ۱۲۸۹ ناصرالملک با تشریفات زیادی وارد شد و درباری برای خود تدارک دید.او در مهمترین اقدامش مجلس دوم را منحل و اجازه تشکیل مجلس سوم را نداد. بسیاری از منابع مقاومتمجلس دربرابر اولتیماتوم روسیه برای استخدام شوستر را دلیل این کار می‌دانند. اما سابقه و نوشته‌های ناصرالملک نشان می‌دهد که او معتقد بود که هنوز مشروطه برای ایران زود است. او در طول دوران نایب‌السلطنگی چندین بار به لندن رفت. او بعد از به سلطنت رسیدن احمدشاه همزمان با آغاز جنگ جهانیاول به لندن رفت و تا ۱۳۰۴ به ایران بازنگشت. در سال ۱۳۰۶ درخانه‌اش در خیابان فردوسی میان کوچه برلن و بلژیک درگذشت و در حرم عبدالعظیم به خاک سپرده شد. </description>
                <category>farzane ebrahimzade</category>
                <author>farzane ebrahimzade</author>
                <pubDate>Thu, 26 Dec 2019 01:19:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آواری که بر آسمان آمد</title>
                <link>https://virgool.io/@febrahimzade/%D8%A2%D9%88%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D8%B1-%D8%A2%D8%B3%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A2%D9%85%D8%AF-v7mfvhxvuzhx</link>
                <description>کوهی از آهن که اینک- در پی ریزش سقف- زیر دانه‌های برف، بوی مرگ گرفته است،‌بخوبی نشان می‌دهد که فاجعه چقدر دردناک و ناگهانی رخ داده است.»این بخشی از گزارشی است که خبرنگار روزنامه اطلاعات درست ۴۵ سال پیش در روز ۱۶ آذر ۱۳۵۳ نوشت. گزارشی که خبر از فاجعه‌ای کنار گوش تهران درست در #فرودگاه_مهرآباد رخ داده بود.ساعت ۲ و ۵۰ دقیقه بعد از ظهر پنج‌شنبه ۱۴ آذر ۱۳۵۳ کسانی که در فرودگاه مهرآباد تهران منتظر پرواز یا کسی بودند یا تازه رسیده بودند با صدای مهیبی از جا پریدند. صدای مهیبی که بیشتر از ۳۰ نفر آن‌ها را در خود فرو برد. لحظه‌ای بعد از شنیدن آن صدا سکوتی عجیب و مرگبار فضا را در خود گرفت تا فاجعه‌آی که رخ داده خودش را نشان دهد. بخشی از سقف سالن اصلی در ورودی برسر مسافران و همراهانش آوار شده بود. سقفی که ۱۶ نفر را به کام مرگ داد و ۱۱ نفر دیگر را روانه بیمارستان کرد. ماجرا از برف سنگینی که از دو روز پیش میل باریدن گرفته بود شروع شد. تهران مثل همیشه از برف غافلگیر شد و شهر قفل شده بود. اما قفل شدن شهر باعث تعطیلی فرودگاه مدرن و تازه ساخته شده مهرآباد نشد. برف سنگین روی سقف فرودگاه را سنگین کرده بود. قبل از فاجعه آن طور که خبرنگار روزنامه اطلاعات نوشته بود کسی متوجه نشده بود که بخشی از سقف فروریخته است و اعلام فاجعه را کرده است. اما بی‌توجهی باعث شد تا در نهایت یک باره سقف فروریزد و آوار بیاید. به نوشته خبرنگار روزنامه اطلاعات:« آوار مرگ ناگهانی فرود آمده بود، چنان ناگهانی که کمتر کسی توانست از دایره هجوم آن فرار کند. قریب ۱۵۰۰ متر از سقف اصلی فرودگاه از دو متر پس از در ورودی تا آن قسمت از سقف که به دیوار انتهایی رسوران فرودگاه می‌رسید فرو ریخته بود و همه کسانی را که در این محدوده بودند از مسافرین و مستقبلین تا کارکنان فرودگاه - زیر تلی از سنگ و خاک و آهن گرفته بود..»شراره لزگی دختر شش ساله‌ای بود که در بیمارستان شهیاد بستری بود. به گزارش روزنامه اطلاعات در زمان فروریختن آوار داشت عروس‌ک‌های اسباب‌بازی فروشی فرودگاه را می‌دید. او گفته بود:« من بودم و بابام،‌ با یکی از خانم‌های فامیل ما اومدیم مهرآباد آن خانم می‌خواست برود آبادان، ما اومده بودیم اونو راه بندازیم… بابام ماشین آبی رنگشو که من خیلی دوست دارم و جمعه‌ها باهاش می‌ریم گردش آورده بود…. اما من یه دفعه دیدم آسمون داره پایین می‌آد… آسمون اومد پایین و ریخت روی سرما…من و بابام و اون خانمه و چند خانم و آقای دیگه که اونجا بودن، همه‌مون شروع کردیم به فرار کردن…اما آسمون ریخت روی ما…آنقدر سنگین بود که نگو…شراره نجات پیدا کرده بود و دنبال پدرش بود که قبل از فروریختن آوار به او قول داده بود برایش شیرینی بیاورد. شیرینی که هیچ وقت به او نرسید چرا که پدر او اسدالله لزگی یکی از قربانیان این حادثه بود.مهدی جمالزاده مامور گمرگ که از بازماندگان این حادثه بود هم گفته بود:« همه‌جا پر از برف بود. برنامه پروازها به تاخیر افتاده بود، گروهی از مسافران و بدرقه کنندگان آن‌ها، خسته و منتظر توی سالن اصلی فرودگاه نشسته بودند. ساعت ۲ بعد از اظهر عده‌ای به رستوران رفته بودند و عده‌ای در سالن نشسته بودند و کارکنان فرودگاه هم کارهای خود را می‌کردند. »جمالزاده که از سمت در آن لحظه داشته با یکی از همکارانش حرف می زده اول صدای بلندگو اطلاعات را می‌شنود که آقای اخوان فریاد می‌زده:« سقف فرودگاه در حال فروریختن است، مردم از سالن فرار کنید…» اما او نمی‌رسد و کوه روی سرش می‌ریزد.دو نفر از مجروحان این حادثه یعنی علی نیک‌بین رییس باشگاه افسران و جلیل توحیدی از استادان زبان‌شناس و پژوهشگران ادبیات نیز در روزهای بعدی جان باختند. توحیدی که متولد اقلید فارس بود رتبه یک کنکور اعزام را داشت و بعد از پایان تحصیلاتش در انگلستان و آلمان به ایران آمده بود تا در دانشگاه تهران مشغول به کار شود. پایان‌نامه توحیدی پژوهشی در صوت‌شناسی فارسی جدید یکی از آثار قابل توجه بود و باعث شد تا به ایران دعوت شود تا استاد دانشگاه تهران شود. او نیز که به گفته دوستان علاقه‌زیادی به ایران داشت بازگشته بود. او همان شب از آلمان رسیده و قصد داشت قبل از آغاز به کار سری به اقلید بزند. برای همین همه شب در فرودگاه منتظر پرواز شیراز مانده بود. نکته دردناک درباره توحیدی این بود که در این حادثه فقط پایش شکسته بود. از آن‌جایی که در آن زمان هنوز اورژانس تهران کامل راه اندازی نشده بود مجروحان را با تاکسی جابه‌جا کردند. جابه‌جایی غیر اصولی باعث شد تا پای توحیدی آمبولی کند و در اثر سکته قلبی در بیمارستان پارس فوت کند.این حادثه باعث شد تا مسئولان بهداشتی کشور به فکر راه‌اندازی سیستم فعال و ۲۴ ساعته اورژانس بیافتند. اورژانسی با الگو گرفتن از سیستم SOS آمریکا با شماره ابتدایی ۱۲۳ - بعدها ۱۱۵- با ماشین‌های مجهز راه‌اندازی شد. سیستمی که بعدها جان بسیاری را نجات داد.روزنامه‌ها بعدها علت این حادثه را نشستن برف سنگین باعث ریزش سقف شده بود. قابل ذکر است که ستون نگهدارنده سقف سالن به دلیل انجام پاره‌ای از عملیات عمرانی به صورت موقت برداشته شده بود. به گفته علی ملک از کارکنان شرکت آیبک-Ibac-(مجری بروزرسانی سیستم ناوبری برج مراقبت فرودگاه) که ساعتی قبل از حادثه در سالن حضور داشته، وی ابتدا منشی دفتر اطلاعات و سپس مدیر سالن را در جریان خطری که بر اثر برداشتن ستون و ریزش سنگین برف در حال شکل‌گیری است گذارده، اما مدیر سالن باذکر این موضوع که این عملیات کاملاً کنترل شده و مهندسی است ترتیب اثری به این هشدار به هنگام نداده‌است.»براساس گزارش روزنامه‌ها سقف سالن فرودگاه پیش از آن ۵ بار تجدید آسفالت شده بود. این آسفالت‌ها بدون برداشتن آسفالت قبلی انجام شده بود و قطر آسفالت ۷۵ سانت شده بود و فشار مضاعفی را روی تیرآهن‌های ساختمان گذاشته بود که بررسی‌ها نشان می‌داد به صورت اصولی جوش نخورده است. بنا به گزارش بست‌های فلزی هم زنگ زده بوده و ۱۶ ستون اصلی نگهدارنده ساختمان نقطه اتکایی نداشتند. در نهایت در این حادثه با محکوم شدن پیمانکار و ریاست وقت فرودگاه ابوالحسن ابتهاج به پایان رسید. محکومیتی که به پرونده ابتهاج افزود.فرودگاه چند هفته بعد از این فاجعه کار خود را از سر گرفت و این اتفاق از یاد رفت حتی شاید از یاد کسانی که آن روز قربانیان فاجعه بودند.</description>
                <category>farzane ebrahimzade</category>
                <author>farzane ebrahimzade</author>
                <pubDate>Sat, 07 Dec 2019 14:11:56 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>